مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
   
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  
حتما ببنید
دعا کنم یا نماز مستحبی بخوانم؟
از عملیات خیبر چه می دانید؟
امام حسين (ع)،الگوى زندگى
درباره فلسفه اسلامی چه می دانید؟
پیامدهای بی توجهی به نماز
حقیقت دعا در اسلام
سادات حسینی به چه کسانی می گویند؟
نگاهی بر انسان شناسی فلسفی
دقت کردید ؟؟
/photo-gallery/archive/17/135/276/0/30/default.html
/News-Article/Help/help_for_using_tebyan/2010/12/27/16865.html
/ItMatchOnline.html
/archive/photography/0/10/default.html
http://news.tebyan-zn.ir/
/archive/Religion_Thoughts/the_infallibles_family/god_messengers/Muhammad_prophet/0/10/default.html
/News-Article/News_agency/public_relation_tebyan/2012/1/11/48585.html
/Directory/Free-Web-Submission.html
جدیدترین مطالب این بخش

متن روضه شهادت امام سجاد (ع)
امام سجاد؛ علم گریه برداشت، همه حرفش و بعد از کربلا با گریش زد، من می خوام بگم چرا گریه میکرد، دلای...

تاريخچه حسينيه اعظم زنجان
مسجد حسینیه اعظم زنجان به عنوان دومین قربانگاه جهان اسلام بعد از منا و مرکز پایتخت شور و شعور حسینی...

ارسال مطالب به دوستان
send to freinds ارسال مطلب برای استفاده سایر دوستان

عنوان مطلب : کرامات و شفايافتگان مراسم عزاداری زنجانیان
 
 برای ارسال این مطلب به دوستتان لطفا منو های زبر را بدقت تکمیل و دکمه ارسال را کلیک نمایید

 
 
 
 
  
دریافت رایگان (کلیک کنید)
ارسال دعوتنامه (کلیک کنید)
بازدید ها :   2578   بازدید   
تاریخ درج مطلب  16/8/1394
تغییر اندازه متن:  افزایش اندازه فونت متن    کاهش اندازه فونت متن
  چاپ این مطلب  

کرامات و شفايافتگان مراسم عزاداری زنجانیان

کرامات و شفايافتگان مراسم عزاداری زنجانیان واحد دین واندیشه تبیان زنجان-

 

1-انگيزة آمدن به اين آستان محتاج بودن است . در جاهايي که عطر به مشام مي رسد,در آن عطرکشش هم هست . من به تنهايي به حسينيه آمده ام که ماه محرم هم نبود.

فقط يک پسر دارم به نام عبدالحسين که به تهران رفته بود و در آنجا حادثه اي برايش رخ داده بود . برادرم به من زنگ زد و ماجرا را گفت.

و گفت : "دعا کن مي بريم از نخاعش نمونه برداري کنند" . از خانواده ام کسي خانه نبود وهمه به تهران رفته بودند و من تنها بودم .آمدم به طرف حسينيه و جلوي در حسينيه ايستادم , بعد عرض کردم ; آقا من جسارت کرده ام که اسم فرزندم را عبدالحسين ناميده ام و اگر بماند و"عبد" باشد , شفايش بده و کمي التماس کردم و برگشتم و رفتم . صبح اخوي زنگ زد که" داداش نمي دانيم چطور شده, جواب آزمايش برعکس شده , مي گويند چيزي نيست ".

خب اين قضايا يکي دوتا يا هزار تا نيست . بالاخره هرکسي که دستش و اميدش از همه جا بريده شد , اين خانه را محل اميد مي داند.من هم در برابر خانه و پرچم امام حسين سيه روي هستم .

2-خدا رحمت کند حاج سيد فخرالدين گرمابي را که سيد بزرگوار خوش نفسي بود . آقازاده اي داشت بنام حاج سيد اسماعيل گرمابي که فلج بود و به سختي با دو تا عصا راه مي رفت . سالم بودن آن بزرگوار و متوسل شدنش در آن موقع موجب شده بود که اين مريض شفا پيدا کند .

اين بزرگوار يک شب در تکيه آقا رحيم بعد از تمام شدن مجلس گفت:" برويم حسينيه" . مرحومين حاج سيد فخرالدين گرمابي , حاج علي اکبر قنبري , حاج مصيب نجار , پسر حاج مصيب , آقاعبدالله حدادي و بنده بوديم . خداوند از تقصيرات ما بگذرد و همة آنها را رحمت کند . آمديم حسينيه . در سکوي وسطي سينه مي زدند , داخل مسجد شده و از همديگر جدا شديم , چون مسجد جاي دوست ورفيق بازي نيست .

من قاطي سينه زنها شدم , يک نفر از ميان سينه زنها گفت :"هر کس خسته شده بنشيند , ما مي رويم به مسجد چوققور(مسجد اصلي که پايين تر از مسجدي بود که در آن به عزاداري مي پرداختند) به مسجد اصلي رفتيم و سينه زديم . بزرگوار آقاي حري آمد و به من گفت :"بخوان" , من عرض کردم , آقا مگر من مي توانم بخوانم تا حالا خواندن مرا ديده ايد ؟ قسمم داد و من با اصرار و قسم اين سيد بزرگوار مواجه شدم .

من گفتم :"آقايان , من يک رباعي مي خوانم براي خودم , هرکس دلش مي خواهد براي خودش بخواند" در کتاب خواجه عبدالله انصاري اين رباعي هست :

در بارگهت سگان ره را بار است سگ را بار است و سنگ را ديدار است

من سنگ دل و سگ صفت,از رحمت تو نوميد نيم که سنگ و سگ را بار است

اين مجلس در حسينيه تمام شد و دعا کردند و عده اي که با هم آمده بوديم رفتيم . فردا بعدازظهر يادم نيست که چندم محرم بود , فکر کنم يکي دو نفر از نوحه خوانها در مغازه بودند , مرحوم حاج سيد فخرالدين آمد جلوي مغازه و روي کاغذ چيزي نوشت و به من داد و رفت . من کاغذ را باز کردم و ديدم نوشته"حوالة ما داده شد" نفهميدم حوالة ما داده شد يعني چه . مغازه را بستم و رفتم تا به تکيه آقا رحيم رسيدم و حاج سيد فخرالدين تشريف آورد و من عرض کردم آقاجان آن کاغذ چه بود .

فرمود :"رضا, ديشب رفتيم حسينيه و در حسينيه يک آقايي گفت هرکس خسته است بنشيند و بعد مردم رفتند مسجد پاييني و ما مثل مرغ سربريده مانديم از ذهن من خطور کرد که آيا به ما هم چيزي خواهند داد , علي الظاهر که مجلس نشد . من عادت دارم که هميشه وضو مي گيرم و مي خوابم . وضو گرفتم و خوابيدم .

در خواب ديدم حسينيه هست و صحنه همان صحنه , يک سيد بزرگواري جلوي منبر ايستاده و مي گويد که فلان کس با فلان کس و حوالة فلان کس هم داده شد. من منقلب شدم و عرض کردم , فرزند فاطمه به من به اين کناهکاري باز هم توجه داري! اينکه هرکس در هر شرايطي باشد و به اين آستان بيايد نه از قلم مي افتد و نه از قلم مي اندازند .

3-حاج رسول الماسي :

بنده در سال 1346 ، 11 سال داشتم و کلاس چهارم را در دبستان فردوسي درس مي خواندم. اواخر پاييز بود . يک روز که مي خواستم به مدرسه بروم ، متوجه شدم پاي راستم نمي آيد . تا سر کوچه رفتم ولي برگشتم وگفتم که نمي توانم راه بروم و تا ظهر خوابيدم و حالم بدتر شد بعد مرا به مطب دکتر شقاقي بردند .

دکتر گفت که سرما خورده است . بعد از سه روز پاي من ورم کرد و درد پا مرا از تاب و توان انداخت , طوري که از شدت درد بيهوش مي شدم . مادرم مي گويد , همسايه ها که مرا مي ديدند , مي گفتند , خدا راحتش کند , اين بچه خوب نمي شود . خلاصه پدرم به همراه چند نفر از آشنايان مرا به بيمارستان بهشتي برده و بستري کردند .مرحوم حاج عباس حيدريان پايم را عمل کرد . بعد از دو ماه بستري شدن در بيمارستان مرا مرخص کردند . اين بيماري به اندازه اي به من فشار آورده بود که موهاي سرم به کلي ريخت .

در خانه بستري بودم وگاهي بيرون مي رفتم . يادم نمي رود روزعاشورا که با دو عصا آمده بودم جلوي مسجد حسينيه و با وضع نامناسب ايستاده بودم و عزاداران مي آمدند. خدا آخوند مرحوم (پدر حاج حسين)را رحمت کند, که مقابل در مسجد به عزاداران شربت مي داد . او يکباره متوجه من شد وگفت :پسرم رسول خوب شده اي ؟ بيا جلو و از اين شربت تو هم بخور تا ان شاء الله خوب شوي و سال ديگر تو هم عزاداري کني.

من گريه کردم وبه من يک ليوان شربت دادند . از آن روزي که شربت را خوردم , حال من رو به بهبودي گذاشت و حدود ده روز بعد من عصاهايم را زمين گذاشتم و بدون عصا راه رفتم . حالا آن مرحوم با چه نيتي آن شربت را به من داد نمي دانم .

4-خاطره اي از حاج رسول الماسي:

اجازه بدهيد,خاطره اي را که مربوط به شفا يافتن است , خدمتتان عرض کنم .

دختر حاج رحيم اطمينان-قنادي- سخت مريض شده بود و دکترها جواب کرده بودند . يک روز ما با حاج حسن آهني در شبستان (حياط) ايستاده بوديم و اينجا را سنگ فرش مي کردند , به همين دليل اينجا خيلي به هم ريخته بود . من متوجه شدم , حاج رحيم پشت در ايستاده , رفتم در را باز کردم , ديدم حاج رحيم خيلي منقلب است و نمي شود حالش را پرسيد . حاج رحيم با دخترش داخل شد . دخترش حدودا" 8 يا9 ساله بود .

حاج رحيم گفت : آمده ام از حسين بن علي(ع) شفايش را بگيرم . کمي آب بدهيد که بدهم اين دختر بخورد .

با توجه به اينکه اين شبستان به هم ريخته بود , تا ما بياييم ظرف آبي پيدا کنيم , حاج رحيم از داخل بشکه اي که کارگران از آب آن براي کارشان استفاده مي کردند , برداشت و به دخترش داد که بخورد . دخترش نيز آن آب راخورد و بعد رفتند .

يک روز , روز سوم شعبان قبل از شروع جشن يکباره ديدم حاج رحيم با داد و بيداد وارد شد ,

در حاليکه مي گفت :يا حسين خانه ات آباد باد و گفت که آمده ام از آقا تشکر کنم که دخترم را شفا داده است.

که مردم منقلب شدند و چندين سال نيز در روزهاي جشن شيريني نذري به حسينيه مي آورد .

خاطرة يکي ديگر از دردمندان آستانه حسينيه که شفا پيدا کرده است :

او کارمند يکي از ادارات زنجان است که داراي 7 سر عائله مي باشد . در سال 70 دچار سر درد مي شود که پس از مدتها بيماري پيشرفت کرده و تقريبا" او را از پاي مي اندازد . که مجددا" تحت عمل جراحي قرار مي گيرد .در طول اين بيماري تمام پس اندازش را صرف درمان کرده و ديگر آهي در بساط نداشت تا با ناله سودا کند ; لذا تصميم مي گيرد ديگر خود را به امان خدا بسپارد و از دارو و درمان چشم بپوشد .

مي گويد : همانطور که از همه جا نا اميد شدم و ديگر پاهايم قدرت حرکت نداشتند در انتظار مرگ سر به بالين گذاشتم ناگهان خوابم برد در عالم رويا ديدم هوا به شدت باراني است و من در زير باران داشتم خيس مي شدم ; لذا به دنبال پناهگاهي به اين طرف و آن طرف مي دويدم . بالاخره از دور محلي به نظرم رسيد خود را بدانجا رساندم و در زير يک درگاه پناه گرفتم. از يک نفر که از مقابل عبور مي کرد نام آن محل را پرسيدم . جواب داد : اينجا درب جديد آستانة حسينيه است .

در اين لحظه از خواب بيدار شدم ولي همچنان از بيماري رنج مي بردم . تصميم گرفتم تنم را شستشو داده و به نشانه اي که در خواب داده بودند بروم . به کمک اعضاي خانواده استحمام کردم و به آنها گفتم : لطف کنيد و مرا به حسينيه ببريد . ساعت 2 بعد از نصف شب بود که به وسيله تاکسي تلفني به مقابل حسينيه اعظم آمديم . هنوز مدت زيادي به نماز صبح باقي بود ، لذا در حسينيه بسته بود .

در را کوبيدم و خادم مسجد (حاجعلي که بعدها نام اورا دانستم) در را باز کرد و تذکر داد که حالا خيلي به وقت نماز مانده است . گفتم : هرچه مي خواهي به من بگو . من ميهمان حسينيه ام . من به اينجا پناهنده شدهام . خادم مسجد گفت : ما نوکر آقا هستيم و مخلص شما ميهمان امام حسين هم هستيم .

مرا در حاليکه بغل کرده بودند به داخل مسجد هدايت کردندو در وسط مسجد گذاشتند و درخواست کردم که مرا تنها گذارند و بروند من ماندم و حسينيه ، من ماندم و حسين . نمي دانستم چکار کنم فقط حسين را صدا مي کردم و درد دل مي کردم : مولا جان از همه جا رانده و وامانده ام و به در تو پناه آورده ام . حسين جان من براي اولين بار است که به ميهماني تو آمده ام ،

اي شهيد کربلا و اي مشکل گشاي دردمندان وساطت کن و از خدا بخواه تا مرا از اين درد جانسوز نجات دهد . من براي اولين بار است که به خانه ات آمده ام ، خيلي ها پيش از اين آمده و حاجتشان را گرفته اند ، من روسياه کوتاهي کرده ام . اي فرزند زهرا(س) از تو عذر مي خواهم ، تو را به جان مادرت دستم را بگير ...

همينطور که دعا و استغاثه مي کردم ناگهان متوجه شدم دارم راه مي روم ، پاهايم نيرو گرفته اند ،دور مسجد حرکت مي کنم ،از خوشحالي فرياد کشيدم.

خادم حسينيه گفت : چه خبر است ؟ چه مي گويي ؟

گفتم : من گرفتم ، حاجتم را گرفتم ، لطفا": در مسجد را باز کنيد تا من به منزل بروم . با همان لباس و دمپايي به طرف بازار رفتم هنوز وقت نماز صبح نشده بود که به منزل تلفن کردم . گفتند از مسجد بيرون نيا تا ما به دنبالت بياييم . گفتم : چه مي گوييدمن حاجتم را گرفتم وباپاي خودم به خيابان آمده ام .

اکنون سه سال از آن تاريخ مي گذرد هيچ نوع دارويي مصرف نمي کنم ، پزشکان با معاينات بسيار اعلام کرده اند ، هيچگونه علايم بيماري در مغزم وجود ندارد و شکر خدا که سلامتي خود را از امام حسين و درگاه حسينيه اعظم گرفته ام . و به همشهريان اعلام مي کنم که من حاجتم راگرفته ام ، آستان حسينيه بي پاسخ نيست .

حسینیه زنجان


گرد آوری: گروه دین و اندیشه سایت تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/Religion_Thoughts.html

توجه : این مقاله توسط سیستم نرم افزاری واحد های وب سایت گردآوری شده است و تبیان زنجان ادعای مالکیت این محتوا را نداشته و صرفاً جهت ارتقای سواد عمومی منتشر گردیده است .تبیان زنجان یک وب سایت عمومی اطلاع رسانی میباشد. در صورتی که تولید کننده اصلی این محتوا میباشید و مایل نیستید در وب سایت تبیان زنجان این مطلب در دسترس عموم قرار گیرد لطفا از لینک ' ارسال گزارش ' زیر نسبت به ارسال درخواست خود اقدام فرمایید .
ارسال گزارش
  

12345
 
0 نفر به اين مطلب راي داده اند
میزان متوسط :0.0 از 5

اين مطلب تا چه ميزان مورد قبول شما واقع شد ؟
 نام و نام خانوادگی : 
آدرس Email :             
کد درون تصویر را وارد نمایید                       
 
 12345 
ضعيفعــالی
ضمن تشکر از توجه شما به این مطلب , نظرات سازنده شما در هر مطلب را صمیمانه ارج نهاده و آنرا به عنوان مرجعی قابل اعتماد جهت پیشرفت و ترقی اطلاع رسانی در فضای گفتمانی مناسب , می دانیم و اميد داريم بتوانيم از حسن نظر شما در راستاي افزايش سطح ارائه محتوا و خدمت رساني بهره گيريم.
نظر شما پس از بررسی توسط بخش محتوا, قابل روئیت برای عموم خواهدبود .
(توجه: تایید نظرات به معنی قبول و یا تایید محتوای آن  از سوی تبیان زنجان نمی باشد )

 
 

181312
© 2004-2009 Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.