واحد شعر و ادب تبیان زنجان- تعریف رسمی شعر در کتابای عروض و قافیه چنین است:شعر«در اصطلاح قولی است موزون،مقفی و دال بر معنی با قصد وزن.»
«موزون،احتراز از نثر است؛مقفی،یعنی قافیه فرستاده شده از پی،احتراز است از نظم بیقافیه که شعر نیست؛دال بر معنی،احتراز است از نظم بیمعنی هر چند مقفی باشد؛ و قصد وزن،احتراز است از نظمی که اتفاقی واقع شود و از آنچه در قرآن و حدیث موافق بحور شعریه یافت شود اسم شعر بر آن اطلاق نکنند....»*
لکن از همان قدیم نیز،سخن سنجان علی رغم صراحت این قبیل تعریفها،بیشتر طرف معنی را گرفتهاند و هر سخن«موزون و مقفی»را تنها به شرط دلالت بر معنی و مقصد وزن،به عنوان شعر دلانگیز گرامی نداشتهاند.
چنانکه نظامی عروضی سمرقندی را در این باب چنین میگوید:«شاعری صناعتی است که شاعر بدان صناعت اتساق مقدمات موهمه کند و التئام قیاسات منتجه بر آن وجه که معنی خرد را بزرگ گرداند و معنی بزرگ را خرد و نیکو را در خلعت زشت باز تماید،و زشت را در صورت نیکو جلوه کند،و بایهام قوتهای غضبانی و شهوانی را برانگیزد،تا بدان ایهام طباع را انقباضی و انبساطی بود و امور عظام را در نظام عالم سب شود»**
دیگری چنین اندرز میدهد:«به وزن و قافیه تهی قناعت مکن وبیصناعت و ترتیب شعر مگوی،که شعر راست ناخوش ود.با صنعت و حرکت باید که بود و غلغلی باید که بود اندرز شعر و اندرز زخمه و اندر صوت،تا مردم را خوش آید و ی صناعتی به رسم شعر چون مجانس و مطابق و...اما اگر خواهی که سخن تو عالی باشد و بماند،بیشتر سخن مستعارگوی...»*
همین مؤلف فرا گرفتن عروض را تنها برای این لازم میشمارد که«تا اگر در میان شاعران مناظره افتد و یا با تو کسی مکاشفتی بکند یا اگر امتحان کنند عاجز نباشی.»*
خلاصهی سخن اینکه:«شعر وزن و قافیه نیست.بلکه وزن و قافیه هم از ابزار کار یکنفر شاعر هستند...»**
(*)-میزان الاوزان و لسان القلم(مختصر المعجم)،عروض همایون از عبد القهار بن اسحق متخلص به شریف الدین چاپ شرکت نسبی اقبال به تصحیح آقای محمد حسین ادیب خراسانی صفحه 13.
(**)-چهار مقاله به تصحیح محمد قزوینی چاپ زوار 1340 صفحهی 26.
(*)-قابوسنامهی امیر عنصر المعالی کیکاوس باب سی و پنجم در رسم شاعری.
(**)-دو نامه(از نمیا یوشیج به شین پرتو و از شین پرتو به نیما یوشیج)تهران چاپ 1329 از نامهی نیما صفحهی 41 و صفحهی 26.
آرش » شماره 10 (صفحه 129)
و نیز«وزن شعر یکی از ابزارهای کار شاعر است.وسیله برای هماهنگ ساختن همه مصالحی است که به کار رفته است و با درونیهای او میباید که سازش داشته باشد».*
همین شرط«سازش»است که منشأء گفتگوهاس.بخصوص در دوران ما که همهی معیارها دگرگون شده و انگیزههای تازهئی برای تغییراتی عمیقتر از آنچه که در حوصلهی قدما میگنجید،در فن شعر،پدی آمده است.
معیار شعر پارسی قرنهای دراز عروض بود.
میدانیم که عروض در دومین سدهی هجری بوسیلهی امام خلیل(که در حدود 170- 180 هجری وفات یافته)تدوین شد.پیش از این تاریخ ابته سخنورانی در عرب پدید آمده بودند و شعر عرب وجود داشت.همچنانکه زبانها پیش از دستور به وجود میآیند شعر هم پیش از عروض قدم به عرصهی هستی نهاده است.
باید دانست که وزن،از خود زبان میزاید.نمیتوان تصور کرد که عروضی به وجود میآید و سپس شعر را بوجود میآورد.
قدیمیترین اوزان گویا بحر رجز-مستفعلن مستفعلن-است.روایت چنین است که شعرای عهد جاهلیت آنرا از قدم شتر ملهم شدهاند.قدم شتر و عروض عرب با هم جهات مشترک زیادی دارند.از قدمهای شتر،شعر عرب آهنگی یافته و در نوبت خود شتر نیز به آهنگ شعر قدمهای خود را تنظیم کرده.
بدیهی است که منبع الهام سخن سرایان منحصر به آهنگ پای شتران نبوده است.
امام خلیل اهمیت بسزا دارد.حق هم همین است،او عروض را تدوین کرد،دستگاهی به وجود آورد که سیزده قرن در سرزمین پهناوری مؤثر بود:از آسیای مرکزی تا اندلس.گویند او در بصره از ضرب چوب زنان رتشو تصور تدوی عروض را بافت.این روایت از قماش داستان پایهگذاری کرد.
«و تمام اشعار ملایم عجم به نه وزن از این شانزده وزن راجع شد.پس این شانزده و نه اصل باشد و باقی فروع-چون بهر اصلی چند فرع میپیوندد آن صال را بحر نام کردند چنانچه به بحر چندین جویها و جدولها پیوندند و هر بحری را نامی نهادند.»*
بعنوان یادآوری ارکان سه گانهی عروض(سبب،و تد و فاصله)و اقسام آنها را فهرستوار میشماریم:
سبب(2 حرفی)
سبب خفیف(2 حرف:اولی متحرک دومی ساکن)مثال:دل
سبب ثقیل(2 حرف:اولی متحرک دومی متحرک)مثال:سره
وتد(سه حرفی)
وتد مقرون(مجموع)(3 حرف:اولی متحرک دومی متحرک سومی ساکن)مثال:سرا وتد مفروق(3 حرف:اولی متحرک دومی ساکن سومی متحرک)مثال:بسته
(*)-میزان الاویزان.صفحهی 16.
آرش » شماره 10 (صفحه 130)
فاصله(4 یا 5 حرفی)
فاصلهی صغری (4 حرف:اولی متحرک،دومی متحرک،سومی متحرک،چهارمی ساکن) مثال:نروم
فاصلهی کبری(پنج حرف:اولی متحرک،دومی متحرک،سومی متحرک،چهارمی متحرک،پنجمی ساکن)مثال:بنروم.
عروضیون در مثالی همهی ارکان را جمع آوردند:
لم ار علی راس جبل سمکة
و به فارسی نیز این مثال مشهور است:
گر دل مرا خسته نکنی بنروم
از همین قدم،آزمایشها آغاز میگردد.آیا سرودن شعر با یکی از این ارکان،بدون آمیختن آنها،ممکن است؟شعر که نه،و لکن ساختن مصراع و یا بیتی منظوم به عنوان نمونه البته دشوار نیست.این مثالها مشهور است:
سبب تنها:تا کی ما را در غم داری
و تد تنها:چار عجب ندارم از نگار من
فاصلهی تنها:چکنم صنما چو دلم ستدی!
بنابراین ناچار ارکان را با هم در میآمیزند:
گاهی سبب را با وند-فاعلن
گاهی وتد را با فاصله-مفاعلتن
گاهی سبب را با فاصله-نعلن(بر وزن دو سبب)...الخ.
تا هشت مرکب بوجود آید:آنها را ضوابط اوزان،اجزاء،ارکان،اصول افاعیل عروض و یا فواصل سالمه گویند...این افعی نیز تغییرپذیر است،هر تغییری نامی دارد و هر عارضهئی با اصطلاحی مشخص میشود و از اینجاست فراوانی اصطلاحات در عروض که فرا گرفتن آنرا دشوار مینماید.
اشکال کار عروض تنها در فراوانی اصطلاحات آن نیست.نخست باید در نظر داشته باشیم که«علم عروض»دارای اصل عربی است.
تاریخچهی پیدایشش،مثالهای اولیهاش،و دست آخر اصطلاحاتش نشان این گوهر است: چند مثال از این اصطلاحات و وجه تسمیهی آنها میآوریم:
«بیت،خانههای عرب که بیشتر چادر باشد از موی و پشم.هر کلمهی دو حرفی بمنزله طناب که سبب گویند از آنکه ریسمان خیمه را گاه دراز و گاه کوتاه میکنند.این سبب را نیز گاه دو حرفی و گاه یک حرفی استعمال میکنند.
هر کلمهی سه حرفی بمنزلهی میخ است که او را وتد گویند از آنکه وتد را که میخ است هر جا که بکوبند ثابت و استوار ماند و جز از سرو وی قطع نتوان کرد.هم چنین وتد بیت را گفتهاند که ثابت و تمام باش و تغییری که بسبب لاحق شود بوی نشود مگر در اول بیت حرفی کم کند.
و هر کلمهی چهار حرفی و پنج حرفی(فاصله)بمنزلهی پلاس میان دو طناب است و وجه تسمیهی عروض را که ستون است گفته شد...»*
(*)-میزان الاوزان.ص 14
بهمین علت از همان روز اول سخنور ایرانی با اشکالاتی روبروست.با اینکه ذوق سلیم و مهارت شگفتیب انگیز سخنپردازان ما«عروض فارسی»را بوجود آورد،یعنی با تغییراتی در عروض عرب آنرا با نیازای خویش منطبق ساخت؛لکن این انطباق همیشه موفق نبوده است.حتی از آن پس نیز که عروض فارسی کاملا تدوی گشت و مستقل و مشخص از عروض عربی بوجود آمد باز بمنزلهی ابزرا بغرنجی بود که بکار بردن آن برای هر کسی براحتی میسر نمیشد*تخطی از اصول آن فراوان روی میداد و گاهگاهی نیز کسانی در صدد تغییر آن بر میآمدند و خشم عروضیون را برمیانگیختند.مثلا در المعجم از هر چند صفحه یکبار به مطالبی دربارهی«خطاهای»گویندگان و دخل و تصرفان آنان برمیخوریم که مشتی از خروار است.
لکن مهارت سخنسرایات بزرگ ایران در بکار بردن«عروض»که با آن قادر به سرودن دل انگیزترین اشعار بودند سبب میشد که صدای مخالفان به عذر اینکه قدرت شعرای طراز اول را نداشتند خفه گردد.
راه دیگر مبارزه با خشکی قواعد و دشواری و پیچیدگی«عروض»(که بجای اینکه یارو یاور شاعر باشد موجب اشکال و درد او میگشت)استفاده از کلاه شرعی معروف در خصت «یجوز للشاعر مالا یجوز لغیره»بود.در اینجا نیز کمیت شاعر ایرانی لنگ بود،چه غیرت و تعصب عروضیون ما بیشتر از عروضیون عرب بود و آنچه را که بر سخنپردازان تازی جایز میشمردند فارسی زبانان را از آن منع میکردند.در این باب سخن شمس الدین قیس رازی را عینا میآوریم:
«شعرا را...بهانه ضرورت شعر مستندی و طی(است)،لکن معظم آن باشعار عرب مخصوص تواند بود کی کلام منظوم را واضع اصلاند و طرق شعر را سالک اول و متابیس لغت ایشان را فروع بسیار است و تصرفات نحو و صرف آنرا شعب فراوان و ازین جهت اگر بعضی از جفات عرب در انتهاج این طریقت نامسلوک بطرفی منحرف از جادهء صواب افتاده باشند و در ابتداع این ترتیب غریب پای از منهج کلام قویم یکسو نهاده آنر ا برایشان نگیرند و از ایشان یعیب نشمردند...»*
همان ادیب علت این تبعیض را چنین مینویسد:
«فکیف لغت دری موجزی است از لغات پارسی و متخبی از رطانات عجم و اگر نه بیعرصگی میدان بلاغت و تنگی مجال فصاحت این لغت بودی متمیزان عجم در سرد سخن دست در دامن عربی نزدندی و آرایش نظم و نثر خویش از الفاظ فارسی نساختندی...»*
یا اینهمه سختگیری بیدلیل باز در همان کتاب بدنبال این مقدمه موار فراوانی را (*)-و نیز از نظر دور نداریم که گاهی نیز بقول خواجه نصیر طوسی در(معیار الاشعار) «تا برحها و زنها و ارکان آن ندانند تقطیع ممکن نباشد،چه این بیت را همچنانکه برین وزن«فعولن فعولن فعولن فعول-2 بار»تقطیع توان کرد برین وزن که«مفاعل مستفعلن فاعل-2 بار»تقطیع توان کرد و برین وزن نیز که«فعولن مفاعیل مستفلین-2 بار»هم تقطیع توان کرد و تا ندانند که کدام بحر است و ارکان آن چیست میان آنچه تقطیع حقیقی بود و آنچه بر آن وزن بود اما نه تقطیع بود امتیاز ممکن نباشد(به نقل از وزن شعر فارسی آقای دکتر ناتل خانلری صفحهی 74)این خصوصیت نشان دیگری از پیچیدگی عروض است.
مشاهده میکنیم که شاعر ناگزیر از استفاده از جواز مشروط فوق الذکر شده،مثلا زمانی ناچار نصف جملهئی را حذف کرده،تشدیدی افزوده و یا تشدیدی را افکنده،«مدت»را بصورت «مادت»آورده،بای زینت بیهوده بر سر کلمات افزوده،ادغام های غریب کرده،بجای «ناگاهان»،«ناگاهیان»،«عباس»ابو العباس را بر وزن«اساس»آورده،و در تنگنای وزن و قاضیه«ابو عبد الله»،«بعبدلی»و«ابو محمد»،«بو محمد»شده است!شگفتی خواننده زمانی به حد نهایت میرسد که در ذیل اشعاری که بدینسان بوجود آمده نام گویندگانی چون ابو شکور،خاقانی،سنائی،رودکی و دیگران را میبیند.*
این مثالها نشان میدهد که همهی این اعوجاجات حاصل عدم انطباق سخن بر قالب (وزن)و یا ضرورت قافیه است،لکن همه تغییرات و پیچیدگیها همیشه در این جهت نبوده است.عدهیی نیز از وسعت بساطی که عروضیون گسترده بودند به شوق در آمدند و افزودن بر حجم کتاب عروض را مایهی فخر و بلندنامی پنداشتند.دنبال کار خلیلی را گرفتند و باصطلاح به«تخریج بحرهای جدید»همت گماشتند و بحوری بوجود آوردند که به قول شمس قیس«تا ای غایت هیچ صاحب طبع بر آن اوزان شعر نگفته است و بعد از این هم نخواهند گفت...»
اما این جماعت که صاحب المعجم آنان را«چون شب کوران خطا کار و بیبصیرت» خوانده اگر بحوری ساختهاند که در آن صاحب طبع،هرگز طبع آزمایی نمیکند،از این نظر،قدمی بخلاف روش و اصول«علم عروض»برنداشتهاند.چه این همان علم است که در صدر کتابهای آن پس از شمردن بحور اصلی با چنین تبصرهیی روبرو میشویم:«بدانکه بر اجزای سالمهی این پنج بحر که از ترکیسب حاصل میشود شعر عذب عجمیان را نیامده است»!
دیگر از تصرفات که هم در اینجا باید از آن سخن گفت تفنن و بازیائی است که عاقبت رجحان لفظ را بر معنی(که اساس تعریف بود)با گویاترین بیانی بر ملا میسازد.
مثالهای این تفنن که در روزگار پیرایه و زیور پرستی از«صنایع»بشمار میرود در کتب بدیع فراوانست.یکی از نمونههای این آکروباسی ادبی«صنعت توشیح»است که در آن«بای شعر بر چند بخش مخلف اوزن نهند که جملهی آن یک قصیده باشد و چون هر بخش را جداگانه بر خوانی قصیدهی دیگر بوزن دیگر بیرون آید»!نوز،این آغاز کار است.
قصیدههائی اشناء دشه است که در متن آن نقش و نگارا کشیدهاند و برخی کلمات را چون طلسم بر آن اشکال هندسی که پدید آمده نوشتهاند تا«کلمات که بر محیط مربع ایمن است دو بیتی»در آید و آنچه«بر دو ضلع یمین است»با آنچه که«بر ضلع یسار آمده»جور در بیاید.
اصناف دیگر موشح نیز کم نیست.نوعی توضیح ابداع شده است بصورت درخت و موسوم به«مشجر»،نوعی دیگر بصورت مرغ بنام«مطیر»،سومی بصورت دایره و بنام«مدور» و بالاخره اشکال پیچیدهی هندسی که شبیه طرحهای آبستره است بنام«معقد».دیگران از دنبال رسیدند و لکن عقب نماندند توشیح را بصورت«مطرف»و یا«مطلع»ساختند که پیشاهنگ جدولهای کلمات متقاطع دوران ماست و خاصیتشان به قول صاحب امعجم اینست که «طولا و عرضا میتوان خواند»...و بازیهای دیگر از قبیل «صنعت»قلب و تصحیف و التزاک استعمال حروف عطل یا منقوط«شعر»مرکب از حروف مقطع:
(*)-المعجم.ص 297 و 298 و 300 تا 309
زار و زردم ز درد آن دل دار...
و«شعر»دیگر همه با حروف موصل.تا برسیم به قصیدهیی که الف ندارد،تا قطعهیی که با ندارد،تا ندارد...حرف نقطهدار ندارد تا مجموعهی اشعاری که با وجود اینهمه بازیها و یا بعلت آنها،مفهوم و معنی ندارد
علی رغم این افراط و تفریطها،بعلت وجود دهها شاعر سخنپرداز توانای طراز اول، که با قدرت شگرف طبع روانشان مشکلات«فن شعر»،بدیده نمیآمد،روش سخنپردازی با کم و بیش دگرگونی قرنها استوار ماند.
موجب دیگر ثبات،شرایط خاص زندگی بود که با وجود طوفانهایی که در سطح وجود داشت در اعماق سکون و دوامی برقرار بود.در سراسر جهان،بادها از چهار سوی برشاخهها میتاخت،برگها را میریخت و ساقهها را میشکست،لکن ریشه پای بر جای بود.
قرنها گذشت،بللی که بحث درباره آنها از موضوع ما خارج است،دوران تازهیی در تاریخ بشر آغاز گشت.ازرشهای قدیم مورد شک و شبهه قرار گرفت و آرزوی دیرین حافظ جامهی عمل پوشید و نقدهال را این بار جدا خواستند که از نو،عیاری گیرند.
همه چیز از بیخ و بن دستخوش دگرگونی گشت...شعر نیز در این میان مستثنی نشد.اولین آثار تغییر در این زمینه نیز مانند موارد دیگر در اروپا پدیدار گردید.نکات برجستهی داستان چنین است:
«مالارمه»در مارس 1894 به اصطلاح«خبر کودتای شعر نو»را در نطقی به اطلاع شنوندگان خود در اکسفورد و کمبریج رسانید.وی گف که تکرار اصول گذشته نسل نو را خوش نمیآید و موجب خستگی است.مالارمه آزمایشای نو ر در خور قرن پرشتاب،و زندگی نامطمئن و شرایط نااستوار دوران ما دانست و گفت که در عصر دگرگونیها در انتظار استواری قواعد هنری و اطاعت کورکورانهی شعرا از اصول غیرقاب تغییر کهن نمیتوان بود.
وی اشاره به نیاز انسان به نسان دادن خصوصت و فردیت خویش کرد،سخن از نگرانی و اضطراب انسان معاصر بمیان آورد.و گفت که کشف جدید،اگر بخواهیم کوتاه و مختصر از آن سخن برانیم،کشف مطلق نبودن فن شعر است،کشف این نکته است که همهی اصول و قواعد نظم فقط ارائهی طریقی است و نشان دادن راهی برای شعر زیبا سرودن.لکن یگانه طریقهی آفریدن سخن زیبا اطاعت از آن قواعد نیست در این جا نیز از راههای دیگر به«رم»میتوان رسید،شعر تنها در چارچوبهی قواعد نظم(در میان عروض و قافیه و بدیع)وجود ندارد،شعر در همه جاست در هر جایی که آهنگی است:در صفحات جراید،در گفتار روزانه...در آنچه که نثرش مینامیم،در همهی اینها میتوان آهنگ بدیع و دلانگیز فراوان یافت که شعر ناب است و بسی برتر از اغلب آثار منظوم که تنها خصوصیتشان اطاعت از قواعد فن شعر است و گردن نهادن به آهنگ یکنواخت زنگ وزنهای معتاد.
در باب نوپردازی باید به«ژول لافورگ»نیز اشاره کرد که در دفتر نخستش Le Songlot de la Terra اصول قدیم پیروی کرد.دیوان دیگرش یعنی Complointes به شیوهی نظم آزاد بود.ژول لافورگ از این مرحله نیز گشت و در Dermien Vers قیود خود را رها کرد.
در نامهیی که در ژوئیهی 1885 به«ژ.کان»نوشت چنین میگفت:
«...در کتاب تازهام...قافیه را بدست فراموشی سپردهام،توجهی به شمارهی هجاها نداشتهام و حساب بندها را از دست هشتهام...»
قدم بلندتر را«تریستان کوربیه»برداشت،گرچه نامش چندان شهره نیست.
«کلودل»داستان بریدن بندناف خویش را از فن نظم کهن در شعر«شهر»بصراحت با«دوری از وزن و قافیه»بیان کرد.
کلودل در جای دیگر چنین گفت:
«هرگز سودای از میان بردن اصول قدیم را ندارم چه آن نیز راهی است بسوی سن زیبا و شعر دلانگیز مانند راههای دیگر،خیال محروم کردن مردم از این وسیله از ذهن من نمیگذرد.آنچه که خواست من است نشان دادن این نکته است که راههای دیگری نیز میتوان جست...»
«آپولی نر»نیز مانند«کلودل»میاندیشید.او پاسدار سخن زیبا بود خواه بشیوهی قدیم و خواه بشیوهی نو.
در نامهی خود به اندره بیبی Billy چنین میگفت:
«میگویند که من از بیخ و بن شیوهی قدیم را برمیاندازم،بر این سخن بشدت اعتراض دارم.بالعکس من همه وقت کوشیدهام که بسازم نه اینکه خراب کنم.پیش از من شکست در بنیان شعر کهن افتاده بود.حتی من به تعمیر خرابیها کوشیدم و با اشعار«هشت پایه»ام جان تازه در کالبد نیم مردهی آن دمیدم.من،در قلمرو و هنر هرگز چیزی را خراب نکردهام.مکتبهای جدید را به زبان و به بهای خرابی مکتب قدیم یاری نمیکنم.من بر روی سمبولیزم و امپرسیونیزم شمشیر نکشیدهام.حتی شعرابی چون«مورهآس»را آشکار ستودهام.من سازندهام نه کوبنده و ویزان کننده.»
احترام قدیم بجای بود،حتی سللسه جنبنان سبک نو«بودلر»در مدح و ثنای آن کوتاهی نمیکرد.در مقابل،«مالارمه»نیز با نسل جوان همدری داشت و نیک میدانست که چرا دیگر جشمهی نظم دیرین تشنگان وادی هنر را سیراب نمیکند.
بدنیسان شاعر پیرو طرز قدیم و سخنپدا نوآور نه در آمقاب هم،بلکه در کنار یکدیگر میکوشند.مساعی هم هدر یک جهت اس و برای حصول یک هدف،منتهی بزبانهای مختلف و شیوههای گوناگون هر کدام سازی مینوازد،ظاهرا مانعی نیست که چون اعضای یک ارکستر در کنار هم بنشینند.لکن عملا همیشه چنین نیست.گاهی چنان به ساز خویش انس میگیرند که بزیبایی صدای ساز دیگران توجهی نمیکنند.آنگاه،سخنها بصورت حمله به دیگران در میآید.
در این میان شنیدنیتر از همه داستان«ورلن»است که در میان ضد و نقیضهای دیگر که زندگیاش را فرا گرفته در این باب نیز هم بهر دو سوی تاخته و هم هواداران هر دو جناح را نواخته است.در 1890 شعر آزاد را درود فرستاد ء در مقدمهی چاپ جدید Poemes Saturniens آنرا به نیکی یاد کرد.در 1891 در مصاحبه با«ژول هوره»گفتههای پیشنین خویش را فراموش کرد و به شعر آزاد سخت حمله کرد،در یکی از Epigrammc های خود رد 1894 باز آنرا ستود...
بهانهی حملهاش این بود که طرز نو«غیر فرانسوی»و«برخلاف شئونات ملی»است و سزاوار زبانهایی دیگر است که عقب ماندهاند و شعر بلند فرانسوی را ندارند.از سوی دیگر مستمسک مدح و ثنایش بدست آمدن امکانهای تازه برای شاعر بود.
«ورلن»،چون اغلب کسانیکه در جاهای دیگر در وضع مشابهی قرار گرفتهاند، از این ترس داشت که با از میان رفتن اصول و قواعد قدیم بیکبارگی آنارشی در شعر و ادب حکم براند.بنابراین وی در برابر مسألهی«نظم»یا«بینظمی»،«نظم»را ترجیح میداد.
فایدهی یادآوری این نکات اینست که به نیکی درمییابیم که در سراسر جهان شاعر نوپرداز را به دو نوع گناه عمده متهم میکنند:
1-دشمنی با گذشته،که گاهی معنای آن نفی و انکار افتخارات میشود،گاهی نشناختن قدر فرهنگ ملی و مرده ریگ عظیم کهن و اتهامات دیگر از این قبیل.
2-برقرار ساختن آشفتگی،که معنایش نفی تمام قواعد و رسوم است و یا انکار لزوم دانش و حتی سواد مختصر و آنچه از این قبیل باشد.
بهمین علت است که در مقالات کسانیکه در این باب سخن میگویند اگر هوادار نو خواهی باشند برحسب ذوق و خلق و خویشان،مدافعاتی در برابر این دو نوع اتهام میتوان یافت بدینسان انگیزهی نیما در بیان این نکته روشن میگردد:
«کسی منکر زیبایی شیوهی قدیم نیست ولی هر کار لوازم خود را دارد و زیبایی و نوبت خود را.....»*
و یا این سخنان:
«اگر از من بپرسید:آنهائیکه کار خود را میکنند و بشیوهی قدیم....هنوز پرسش تمام نشده من جواب خواهم داد:دلیل کمالی است و باز میگویم:در ادبیات دنیایی امروزه وسایل زیاد است.هنرمند باید بسنجد موضوع خود را با کدام وسیله(قدیم یا غیر آن)بیان کند و دربارهی آنچه تازه است کمال اصیلتر با وسایل اصیلتر سروکار دارد.»*
آقای اخوان ثالث نیز در این باب چنین مینویسد:
«چنانکه دیدیم این ابتکار نیما یوشیج نه تنها مخرب بنیان کار قدما و برهم زدن اساس عروض و قافیه نیست،بلکه گسترش منطقی شیوهی آنان،همراه با احتراز از قید و بندها و بهره گرفتن از عروق و اعصاب سالم آنهاست.»**
نیما ابتکار خویش را چنین توجیه میکند:
«برای آن کسی که شعر میگوید نه فقط برای آنکه شعری گفته باشد بلکه مفهوم حقیقی آن پی برده و شعر او میوهی هستی اوست در عوض کردن وسایل تردید نمیآورد. با مصالح و وسایل درست و حسابیتر است که میتوان سازندهی درست و حسابیتر شد».**
سپس اضافه میکند:
«وزن شعر یکی از ابزارهای کار شاعر است وسیله برای هماهنگ ساختن همهی مصالحی است که بکار رفته است و با درونیهای او میباید که سازش داشته باشد.از این حیث که اگر بسیار درونی میبیند وزنهای شعری قدیم و اگر بجز این باشد بهتر اینست که بسازد....»**
فورا باید گفت که مسأله اساسیتر در شعر نو محتوی آنست نه شکل آن،آقای اخوان ثالث این نکته را بدینگونه بیان میکند:
(*)دو نامه.ص 24 و 16 و 26
(**)نوعی وزن در شعر امروز فارسی.پیام نوین.مهر ماه 43 ص 31 و شهریور ماه ص 22.
آرش » شماره 10 (صفحه 136)
«شعر نو آنقدرها که به روح و شیوهی بیان و نحوهی بینش و تعبیرات و تشبیهات و ادراک و الهام و چه و چهاش مربوط است،به وزنش مربوط نیست،وزن یکی از چند عنصری است که در ارزیابی شعر محل توجه است.»
با اینهمه آثار تجدد ادبی ناگزیر در شکل نیز پدیدار میگردد.این داستان در همه جا بیکسان تکرار دشه است.مثالی از تجدد ادبی ترک میآورم:
در شعر نو مانند نظم قدیم اشکال محدود و معین نیست.در ادبیات ترک شعر نو، در قدم اول خرق عادات قدیم و گذاشتن پا به بیرون از دایرهی اصول کهن بود.نخست آثار این تجدد در تغییراتی که در ترتیب قوافی داده بده پدید آمد.انواع نظم را در گذشته معمولا از ترتیب قوافی باز میشناختند.آثار بدعت در شعر ترکی از قرن هجدهم بچشم میخورد. ندیم(در اوایل قرن هیجدهم)و شیخ غالب(در اواخر آن)در این راه کوششها بکار بردند.لکن همهی جد و جهد آنان محدود به حدود قرارداهای کهن بود.
عبد الحق حامد آشنای شیوههای غرب بود و وی انواع شعر غربی را در ترکیه شناسانید و راه تازهیی در پیش پای شعرا باز کرد.
حامد سعی فراروان در این راه مبذول کرد.در سال 1878 با انتشار«صحرا»نشانههایی از توفیق وی در این کوشش نمودار گشت.سپس نامق کمال«واویلا»ی خود را نوشت.و «جنگ 93»را.لکن بهترین نمونه با«مقبر»تقدیم گردید که مرکب از قطعههای 8 مصرعی بود که با مثمن سابق رابطهای ندارد.......در«هدیهی سال»-از حامد-به شعر بیقافیه برمیخوریم.
سپس طرفداران مکتب«ثروت فنون«شکل Sonnet را از غرب آوردند.
این طرز مخصوص چند شعر عاشقانه ماند و در انحصار مکتب«ثروت فنون»و گروه «فجر آتی»بود.....دیگران آنرا استقبال نکردند.احمد هاشم اندکی بدان التفات کرد و سپس صرفنظر نمود.
تنظیم مصرعها با صورتی که ظاهرا یادآور مربع و مخمس و مسدس(لکن از نظر قافیه بکلی متفاوت)بود باب شد.مثالهای آنرا در فاروق نافذ«مرگ اتاتورک»،توفیق فکرت«بسوی 95»و«آونگ تصاویر»میبینیم.
مثنوی،بظاهر بصورت قدیمی ادامه یافت با فرقهایی در نقطهگذاری(جمله اجبارا در پایان مصرع یا بیت تمام نمیشد)و استعمال اوزان سنگینتر.«انعکاس صدا»ی احمد هاشم مثال آنست.
دوران«تنظیمات»به مثنوی توجهی نداشت تنها نمونه«مقدمهی خرابات»از ضیا پاشا و«تخریب»و«تعقیب خرابات»از نامق کمال باز مانده،و نیز در تراژدیهای «حامد»بکار رفته است.
شکل مثنوی را«عاکف»و«فکرت»بطرز جدیدی بکار بردند.از دنبال آنان «یحیی کمال»در آثاری از قبیل«صدا»،«دریا»،«دریای آزاد»،«سرود موهاچ»، «اندیشه»،«وصال»بصورت بسیار تازهیی آنرا بکار برد.
شعر ترک تا اینجا رابطهی خویش را با عروض نگسست و بدینگونه اشکال مختلف شعر را از«سونه»اروپایی تا«رباعی»فارسی بکار برد از این پس دوران شعر هجایی رسید که اندکی فراتر دربارهی آن صحبت خواهم کرد.
در ایران،نیما،با توجه به شعر کهن و آزمایشهای دیگران به کار پرداخت.و بقول آقای اخوان ثالث،نیما،حتی به ادبیات عرب نیز یحتمل توجه داشته چنانکه:
«گویا این قسم اشعار«موشح»(این موشح جز آنست که در شمار«صنایع»از آن یاد کردیم)را همراه با موسیقی،میخواندهاند و جز اوزان معمولی شعر توازن جملات موسیقی هم در آنها رعایت شده است به نحوی که کیفیت آن بر ما روشن نیست.گرچه شعر عرب غالبا در مطابقت با عروض خیلی راحت و کشدار است و دامنهی اختیارات و اجازات شاعر آنقدر وسیع است و شعرا آنقدر از این جوازات استفاده میکنند که بقول عبید زاکانی«ناموزن- شعر عرب»توان گفت......»*
«.....از این رو طبیعی است که یکی از نظرگاههای نیما این قسم شعر قدیم عرب (شعر را هنگامی موشح مینامند که خالی از تکلف باشد)باشد و او به تجارب آها توجه داشته باشد زیرا او هم میکوشید تا شعر ما را از بار زنجیر قیود و تکلفات سبک آزاد کند»*
سخن را در این باب با گفتار«سوپرویل»به پایان میرسانیم:
«من اشکال بسیار مختلف شعر را بکار میبرم:نظم مرتب و مألوف(و با شبه آنرا)، نظم سپید که هر جا که بیاید قافیه دارد،نظم آزاد و شکلی که شبیه و نزدیک نثر آهنگدار است. طبیعی بودن را دوست دارم و از این رو پیش از شروع بکار تصمیم نمیگیرم که چه شکلی را بکار خواهم گماشت.میگذارم که شعر خود شکل متناسب را برگزیند.این رفتار کوچک شمردن فن شعر نیست،نرمش آن است.بخشیدن قدرت انطباق به نظم است و ایجاد تنوع در الهام و آفرینش.
تعلیم فن شعر خاص خواه ناخواه تبلیغ راهی است که میپیماییم و در آن مهارتی یافتهایم،چنانکه ورلن،والری و کلودل هر کدام سبک و شیوهی خود را(از فرم کلاسیک مالارمه نا نثر موزون)بعنوان یگانه و تنها فن شعر میشناسانند....»*
قلمرو عروض
عروض،میزان و معیار نظم در طی قرون متمامدی بود.حدود و ثغور آن بدینگونه مشخص شده است:
«آنچه بعضی شاعران کوتاهنظر گویند که مقصود از علم عروض آنست تا مردم بر نظم کلام قادر گردند و چون راست طبع در معرفت موزون و ناموزن سخن بدان محتاج نیست و کژ طبع را که در جبلت استعداد وزن و ذوق معرفت آن نباشد بواسطهی عروض تخریبی نمیافتد فن عروض علمی بیمنفعت و تحصیلی مستغنی عنه باشد،خطای محض است و جهل صرف و دال است بر آنکه قایل آن نه از علم اسرار شاعری بهره دارد و نه از معرفت منافع علوم نصیبی و مقدمه و نتیجهی این دعوی غلط است چه هرچند ممکن است که کژ طبع را بدوام ممارست اشعار و طول مداومت بر تقطیع ابیات مختلف قریحت استقامت پذیرد و سکر طبع گشاده تا نظم شعر دست دهد و متکلف اشعار او مطبوع گردد،اما وضع این فن خود نه از بهر آنست تا کسی شعر گوید یا بر نظم سخن قادر شود بلکه مقصود اصلی از این علم معرفت (*)نوعی وزن.....پیام نوین.آذر ماه 42 ص 57 و 58.
(*) J Supervielle.En Songeant e?un Hrt Poe?tique,Naissance.P66
آرش » شماره 10 (صفحه 138)
اجناس شعر و شناختن صحیح و متکسر اوزان است،برای آنکه شعر گفتن بهیچ سبیل واجب نیست لکن معرفت اشعار منظوم و اوزان مقبول برای شرف نفس و دانستن تفسیر کلام باری عز شأنه و معانی اخبار رسول صلوات الله علیه و آله لازمست.»**
عروض قرنها حکمران مطلق العنان شعر در پهنهی عظیم شرق میانه بود.سخن را با نکاتیکه پرفسور اسماعیل حبیب دانشمند نامی ترک بقلم آورده آغاز میکنیم:
سیستم عروضی نسبت به واقعیتها کمتر توجه دارد هم آن مصروف اشکال مجردی است که اساس آنست.با اندکی دقت معلوم میشود که از 16 بحر آن 4 بحر بکلی بلا استعمال است،علت وجودی آنها در عروض اقتضای 5 دایرهی امام خلیل است،نه واقعیت شعر عرب.این خصوصیتها،عروض را از صورت رئالیست بیرون میآورد و این نکته نقص عظیم سیستم را آشکار میکند.
به علت خصوصیت الفبای عرب-نبودن اعراب در میان حروف-در عروض،بیش از گوش چشم اهمیت یافته.و حال آنکه وزن کلام بیش از چشم مربوط به گوش است. عروض که مکلف به ادای حق گوش بود در مکتبخانهها علمی شد مربوط به چشم.قافیه نیز دیری نگذشت که بهمین درد مبتلا شد.
بعلت این نقص در اساس سیستم و نیز به سبب وفور اصطلاحات و باب شدن موشکافی، عروض دشوار بنظر میرسد.
چنانکه بسیاری از کسانیکه مکاتب قدیمی را تمام کرده بودند هرگز به عمق عروض نرسیده و آنرا نفهمیده بودند در صورتیکه همهی اصطلاحات را حفظ بودند.در مقابل شعرایی نیز وجود داشت که حتی به اساس بحور نیز آشنا نبودند(عبد الحق حامد در ترکیه)،لکن عروض را با توفیق تمام بکار میبردند.
مثال جالب که پرفسور اسمعیل حبیب ذکر میکند داستان کشیش معروف ارمنی کیکورک ترزی باشبیان است که پنج یا شش زبان میدانست.فارغ التحصیل علوم الهی بود،دربارهی «فضولی»شاعر ترک اثری عظیم در سه جلد نوشت او را با«دانته»و«پترارک»مقایسه کرد، همهی اشعار«فضولی»را از نظر عروض سنجید و یکایک اوزان آنها را باز گفت.
لکن در بیتی که بعنوان اهدای کتاب-پس از سی سال روزگار استادی عروض- نوشت؛از قواعد آن نتوانست تبعیت کند و شعرش مخدوش درآمد.مهمترین عیب عروض شاخ و برگهای فراوان آنست.
و اما تأثیر عروض،درست مانند دین اسلام است که در آسیا و افریقا و اروپا راه یافت-همچنانکه دین اسلام بنا به اقتضاهای محلی و قومی شکل خاصی یافت عروض نیز چنین شد.عرب به غیر عرب«کلمه»داد،«زبان»نداد.عربی،نه جای فارسی را گرفت، نه ترکی را،نه کردی را و نه جز آن را.....خصوصیات عربی هم نتوانست منتقل به اقوام دیگر شود.
میتوان گفت که دو چیز از اعراب بدیگران تأثیر کرد:دین،عروض.
گفتیم که هر دو جامهی محلی و ملی پوشید.کما اینکه معبد و گنبد و منارهی مساجد ترک و ایرانی و هندی هر یک صورت خاص هنری ملل مذکور را دارد.
بدینسان در عروض نیز که از بیرون آمد روح و خصوصیات ما از درون راه یافت.
(**)المعجم.ص 27.
از غیر عربها ایرانیان پیش از همه اسلام آوردند.اصطلاحات کیش اسلامی در فارسی دری راه مییافت.زبان عربی مورد احترام بود و در این هنگام بود که عروض عرب هم شعر عجم را دگرونه ساخت و شکل نوینی بدان بخشید.میتوان وجود شباهتهایی را در اصول نظم قدیم-پیش از اسلام ایران-و عروض تصور کرد،بدلیل اینکه عروض نسبتا در اندک زمانی پذیرفته شد.
با اینهمه ایرانیان اوزانی را که در عروض عرب خوش نداشتند نپذیرفتند و اوزان نوینی بر آن افزودند و عروض ایرانی را بوجود آوردند.
قرون 9 و 10 هجری دوران انطباق و بوجود آمدن عروض ایرانی بود.در قرن 11(در عصر غزنویان)سیستم عروض ایرانی تکمیل شد.ایرانیان چهار بحر عربی را نپذیرفتند.در قرن 13 شمس قیس تئوریسین بزرگ ادبیات پا بعرصهی هستی نهاد و تدوین عروض عجم را بعهده گرفت.در این فاصله سه بحر نوین ایرانی بوجود آمده بود او بدینها بحور مشتقه نام نهاد و از دیگران بعنوان بحور مشترک سخن گفت.
ترکها،افغانها،هندیها که پس از ایرانیان اسلام را پذیرفتند در نظم خود عروض ایرانی را اساس قرار دادند.
فاصلهی«شاهنامه»و«قواد تقوبیلیک»ربع قرن است.
شاهنامه داستانی حماسی است،این یکی اثری سیاسی.
این داستان پهلوانان است،آن اصول حکمداری.
این محصول خیال و احساس است و آن زادهی تفکر-
با اینهمه،هر دو بوزن واحدی نوشته است!
«یونس امره»شاعر بزرگ ترک نیز عروض را بکار برد.بدینسان عروض،وسیلهی مشترک تعیین اوزان ملل اسلامی شد.زبانهایی چون عربی،فارسی و ترکی که هر کدام از خانوادهی بسیار جدا از هم است همه از این وسیله استفاده کردند.
ترکها هم دم از«عروض ترکی»میزنند.پروفسور اسمعیل حبیب میگوید:
«ناآشنایی با عروض غفلت از دوران دراز ادبی است که از یونس امره تا یحیی کمال، یعنی هفت قرن بطول انجامید.»
لکن ترکها کسی چون شمس قیس نداشتند که«عروض ترک»را تدوین کند و خصوصیات آن-یعنی انطباق عروض را به ترکی-باز نماید.مهمترین اثر در ترکی از شاعر جغتایی امیر علیشیر نوایی است بنام«میزان الاوزان»که در آن از 7 نوع نظم صحبت میشود.
رسالهی بابر شاه دربارهی«عروض»تکرار مضامین دیگران است.از بحور ایرانی 5 بحر را ترکها بکار نبردند.....
پروفسور اسمعیل حبیب،برای اینکه آموزش عروض را آسان سازد روش تازهیی بکار برده و در کتاب خویش همهی اصطلاحات را بدست فراموشی سپرده و با طریقهی عملی ساده تعلیم عروض را بعهده گرفته است و ادعا کرده که با حروف لاتین-بعلت وجود صدادارها در میان حروف-کار تعلیم عروض آسانتر شده است.
در«عروض آسان»خبری از بحور نیست و از افاعیل هم صحبتی نمیشود.در هر صورت،پروفسور عقیده دارد که چون دامنهی استعمال عروض در ترکیه هر روز تنگ و تنگتر شده و امروزه بشعر عروضی کمتر تصادف میشود بنابراین اگر تعلیم عروض آسان نشود دیگر کسی به دانستن آن رغبت نخواهد کرد.
دگرگونی در شعر فارسی هنوز بدان حد نرسیده است که بتوان دربارهی عروض چون پرفسور اسماعیل حبیب با صیغهی ماضی صحبت کرد.
وزن شعر در فارسی چه حالست؟ابداع نیما چه بود و از آن پس کار بکجا کشید؟
سلسله مقالات آقای مهدی اخوان ثالث دربارهی«نوعی وزن در شعر فارسی»* جواب کافی بسئوال اول میدهد.خلاصه گفتار او چنین است:
نیما میگوید:«این هم قسمی از اقسام شعر است پایهی این اوزان همان بحور عروضی است،منتها من میخواهم بحور عروضی بر ما تسلط نداشته باشد،بلکه ما طبق حالات و عواطف متفاوت خود بر بحور عروضی مسلط باشیم.»
قاعدهی اصلی«عروض نو»نیما چنین است:
«به هر بحری که در آن شروع به سرودن کنم آغاز هر مصرع با آغاز رکن سازندهی آن بحر یکی است و در خواتیم نیز بسته به ذوق سراینده باید شیوهیی اتخاذ شود و کلمهیی بیاید که قطع و گسستنی در زنجیره ایجاد کند و اگر از وزنی به وزن دیگر میرویم باید جنسیت و هماهنگی و خوشنوایی را از نظر دور نداریم.»
«باید در شروع مصرعها دقت داشت،ملاک کلی و محک بسیار ساده در سنجدین سلامت و درستی و یا اشتباه و غلط وزن آنست که شروع مصرعها راه نگاه کنیم و اندازه و میزان نگاه داریم.وقتی که مثلا در تتن تنتن(مفاعیلن مفاعیلن.....الخ)شروع کردیم دیگر تا آخر شعر،همه مصرعها باید شروعش با همین رکن باشد و اگر جز این باشد غلط است و خارج از وزن.»
همچنین وقتی که شعری را در«تن تتن تن»(فاعلاتن فاعلاتن....الخ)شروع کریدم اول همه مصراعها باید با همین وزن شروع شود لاغیر و بر این قیاس کن شروع در هر وزنی را.والسلام.»
«در دنبالهی این ابتکار نیما در وزن است که شاعر میتواند بیانش را به مقتضای حال و محل از وزنی به وزن دیگر(بطوریکه خواننده متوجه این نشو و فقط ناگهان حس کند که در مهب و مصب دیگری قرار گرفته)انتقال دهد.البته این کار باید با مهارت انجام گیرد و شاعر با عبور از معبری(پاساژی)مجرای بیانش را تحول بخشد.اوزانی که قابل انتقال به یکدیگرند و میتوان پاساژهائی در آنها ایجاد کرد-و اصولا این کار-مطالعه و جهد و تجربهی بیشتری طلب میکند و این کاری است که اگر شاعران داستانسرای قدیم میکردند بسی از یکنواختیهای کار آنان میکاست در تأثیر هنرشان میافزود.»
خلاصه اینکه:
«نوآوری و بدعت نیما در مورد وزن،چنانکه گذشت مقید نبودن به قید تساوی ارکان است در مصرعهای شعر،یعنی او تساوی طولی مصرعها را فقط،رعایت نمیکند؛و این حال مستلزم دو گونه خروج از قوانین و سنتهای قدیم است:
الف-در جهت کوتاه از حد معمول آوردن مصرعها.
ب-در جهت بلندتر از حد معمول آوردن
و این هر دو حال در قدیم به نحوی سابقه داشته است.»
حمید نطقی
گردآوری :گروه ادبیات تبیان زنجان
http://www.tebyan-zn.ir/persian_literature.html