مسابقه
دین و اندیشه
خانه قرآن
باشگاه کاربران
خبرگزاری تبیان
جامعه
ورزشی
خانواده خوشبخت
دنیای کودکان
آشپزی و تغذیه
موبایل
دانش و تکنولوژی
مجله سلامت
سیاست
گردشگری
دنیای عکس و عکاسی
اقتصاد
زنان
ادبیات
هــنر
سینما و تلویزیون
بزرگان و مشاهیر
مهدویت
سرگرمی
دانلود نرم افزار
مرکز کتاب
پایگاه ها
جستجو
روابط عمومی
مقالات
سلام کاربر گرامی ؛
ورود به سیستم کاربری
عضویت رایگان !
حتما ببنید
مطالب خواندنی ارسالی اعضا
لذیذ ترین خوراک های ایرانی
دوست دارم طبیعی زایمان کنم
عوامل ایجاد بختک در خواب چیست
خداوندا، این آخرین هفت سین ما باشد بی طلوع خورشید رویش
تکلیف قانون تعرفه خدمات پرستاری تا 19 فروردین مشخص می شود
دعای توسل
تغذيه کودکان 6 - 2 سال
پرتاب كاوشگر 5 همراه با موجود زنده
روي آوردن دنيا
آغاز ثبتنام داوطلبان كارشناسي ناپيوسته با آزمون و بدون آزمون دانشگاه آزاد
نصيريان با ارتباط خانوادگي در شبكه 4
روزهای اول ترک سیگار چه کنیم
علم
پسر بچه هندی از شر ” دوقلوی انگلی ” خود در قفسه سینه رهایی یافت
خواص درماني عرق شاتره
12 فيلمنامه کودک در انتظار توليد
با تداوم روند نزولي قيمت در بازار
شبهه وهابیون و زیارت جامعه
آسیب شناسی تدبر در قرآن
حسابی، محمود
زگيل (وروكا ولگاريس )
خواص عــرق گــزنــه
مدلهای پیراهنهای رنگارنگ و شاد زنانه بولگاری برای بهار 2011
آزادی فلسطین با آزادی مصر آغاز می شود
شيخ بهايي تربيت يافته مكتب پيامبران
لومیا ۸۰۰
مبانی براهین حکما در اثبات خداوند
مظلومی حرف بزنم می گویند مخالف کی روش است
باکتریهایی که سودوکو حل می کنند
كسر خدمت محققان كارشناسي ارشد و بالاتر
ثبت مطلب شما در تبیان
/
بازدید ها :
70
بازدید
/
تاریخ ارسال مطلب از سوی کاربر 2/12/1390
/
تغییر اندازه متن:
کبابي آقا سيد
نوع مطلب :
مطالب ارسالی از اعضای وب سایت
کبابي آقا سيد
رامين جهان پور
وقتي زنگ تفريح خورد، اولين نفري بودم که با عجله از کلاس خارج شدم. دوان دوان خودم را رساندم به حياط خانه آقا رضا. بچههايي که زودتر از کلاس بيرون ميرفتند هميشه تو صف خوراکي جلو بودند. آقا رضا مستخدم مدرسه، هميشه بساط خوراکي را توي حياط کوچک خانهاش که گوشهاي از محوطه سيماني مدرسه بود پهن ميکرد. ساندويچ همبرگر را گرفتم و از تو شلوغي بچههايي که پشت سرم از راه رسيده بودند و به صورت نامنظمي صف ايستاده بودند، آمدم بيرون. رفتم و روبروي آفتاب ايستادم. تکيه دادم به ديوار تا مشغول خوردن شوم. آفتاب بي رمق زمستاني به سمت ديوار ميتابيد اما آن قدر قوت نداشت تا سوز سرما را از بين ببرد. هنوز لقمه اول ساندويچم را نخورده بودم که از توي ازدحام بچهها جعفر را ديدم. داشت به طرفم ميآمد.
کاپيتان تيم فوتبال محله ما بود. قبل از اين که نزديکم برسد، لقمه توي گلويم را پايين دادم و بقيه ساندويچ را توي جيب کاپشنم چپاندم. بعد خيلي سريع با پشت دست دهانم را پاک کردم. جعفر لبخند زنان نزديکم شد و گفت: «بهروز امروز عصر مسابقه داريم. تکليفهاي درستو که انجام دادي خودتو برسون زمين خاکي!» گفتم: «باشه حتماً» اين را گفت و توي شلوغي بچهها گم شد. توي دلم گفتم: «خوب شد رفت. اگه پيشم ميموند بايد ساندويچمو باهاش نصف ميکردم.» يواشکي بقيه ساندويچ را از جيبم درآوردم و مشغول خوردن شدم.
***
غروب وقتي بازي تمام شد، تشنه و گشته دويدم به سمت خانه. مسابقه فوتبال را برده بوديم و از ته دل خوشحال بودم. هوا رفته رفته داشت تاريک ميشد. سوز سردي ميوزيد اما چون عرق کرده بودم، خيلي سرما را احساس نميکردم. داخل حياط خانه مان شدم. هنوز توي اتاق نرفته بودم که صداي ننه رفت تو گوشم: «با لباسهاي خاکي کجا؟» گفتم: «الان لباسامو در ميآرم و ميرم حموم.» اسکناس هزار توماني را به طرفم گرفت و گفت: «اول برو از تو بازارچه دو کيلو سيب زميني و چند تا تخم مرغ بگير بعد بيا!» گفتم: «آخه ننه خيلي گشنمه!» با لحن تندي گفت: «ميخواستي نري فوتبال. تو خونه هيچي نيست که بخوري. فقط بجنب که ميخوام شام درست کنم. زود برگشتيها!» همان طور که زير لب غرولند ميکردم اسکناس را از دستش گرفتم و تو جيب شلوار ورزشيام گذاشتم.
نشستم روي ديواره خشتي حوض که وسط حياط بود. چند مشت آب به سر و صورتم زدم و دويدم به سمت بازارچه که نزديکيهاي خانه ما بود. وقتي وارد بازارچه شدم چراغ مغازهها و ماشينهايي که از خيابان رد ميشدند روشن شده بود.
بوي کباب کوبيده «آقا سيد» از خود بي خودم کرد. مغازه کبابي، دو تا مغازه آن طرفتر از ميوه فروشي بود. چند تا کارگر شهرداري لب خيابان دور يک پيت حلبي پر از آتش چمباتمه زده و مشغول خوردن نان بودند. پيرمردي که باقالي پخته ميفروخت جلوي مغازه کبابي ايستاده بود و روي بساطش قوز کرده بود.
دو نفر همسن و سال خودم تند و تند مشغول خوردن باقالي بودند. آن طرف خيابان هم بساط لبويي گرم بود و مشتريها دور چرخ دستي حلقه زده و با ولع مشغول خوردن بودند. به هر کس که نگاه ميکردي مشغول بلعيدن چيزي بود. از همه بدتر بوي کبابي آقا سيد را نميشد کاري کرد، که بازارچه را برداشته بود و دماغم را بدجوري قلقلک ميداد. سيد پيرمرد ريش سفيدي بود که از سالها قبل آن مغازه را داشت و مغازه کبابي يکي از قديميترين مغازههاي آن بازارچه بود. کوبيده سيد طوري بود که هم ارزان ميفروخت و هم به قول معروف مزهاش تا مدتها زير دندان ميماند. بابا يک وقتيهايي که هوس ميکرد چند تا سيخ ميگرفت و به خانه ميآورد. البته نه هميشه. هر وقت هم ميخريد ميگفت: «کباب سيد يک چيز ديگه است.» تعريف از کباب آقا سيد را از دهان خيلي از بزرگترها شنيده بودم.
خيلي وقتها تصميم ميگرفتم پول توجيبيام را جمع کنم و به کبابي بروم اما وسطهاي هفته که ميشد پولم را خرج ميکردم و به کبابي نميرسيدم.
گاهي وقتها هم با بچههاي محل پول توجيبيهايمان را روي هم ميگذاشتيم و ميرفتيم آنجا و يک سيخ کباب را دوتايي ميخورديم. حالا هم شکمم بدجوري به قار و قور افتاده بود. با عجله به طرف ميوهفروشي قدم برداشتم.
هنوز داخل نشده بودم که يکهو شيطان رفت توي جلدم. فکري مثل برق به کلهام زد. از آن کلکهايي که گاهي وقتها به طفلک ننه ميزدم. با خودم گفتم: «هر چي باداباد. روده کوچيکه داره بزرگه رو ميخوره. ميرم تو کبابي بعدش هم ميگم که اسکناسو تو راه گم کردم. فوقش يک کم غر ميزنه و دعوام ميکنه.
بعد هم بابا از سر کار ميآد و هزار تومن ننه رو ميده يا فوقش منو دوباره ميفرسته بازارچه.» به طرف کبابي آقا سيد پا تند کردم.
داخل مغازه مثل هميشه شلوغ بود. مشتريها روي نيمکتهاي قديمي کيپ تا کيپ نشسته و مشغول خوردن بودند. وقتي وارد شدم از صحنهاي که ديدم چشمهايم گرد شد. جعفر گوشه مغازه، پشت ميز نشسته و مشغول خوردن کباب بود. فهميدم که به خانه نرفته و وقتي بازي تمام شده يک ضرب به بازارچه آمده است.
با ديدن من لبخند زد و همان طور که لقمه دهانش را ميلمباند گفت: «به که چه اتفاق خوبي؛ بفرما آقا بهروز. بيا بشين!» به تته پته افتادم. ميخواستم بگويم «راستش اشتباهي آمدم. ميخواستم به ميوه فروشي بروم که سر از آنجا درآوردم.» اما ديگر کار از کار گذشته بود.
آقا سيد پشت به ما رو به اجاق زغالي ايستاده بود و با بادبزن حصيري دستش زغالها را باد ميزد. بوي کباب و چربي سوخته در فضاي کوچک مغازه پيچيده بود. سيد سرش را به طرفم برگرداند و گفت: «چند سيخ؟» گفتم: «يکي با گوجه!» نشستم روبروي جعفر. سيني فلزي کوچکي روي ميز جعفر بود. با ديدن چربي که روي نان سنگک ماسيده بود دلم غش رفت.
جعفر با فشار انگشت پوست نارنج نصف شده را چلاند روي کباب. بعد از توي نمکدان پلاستيکي مقداري سماق روي کبابش ريخت و گفت: «بهروز جون بفرما!» آب دهانم را قورت دادم و گفتم: «نوش جان. الان غذام آماده ميشه!» گفت: «فقط يه لقمه» يک لقمه درست کرد و داد دستم. چند لحظه بعد سيد سبد پلاستيکي نان را با سيني کباب جلويم گذاشت. نزديک بود انگشتم را هم با لقمهها بخورم.
آخرهاي خوردن بودم که يکهو ياد سيب زميني و تخم مرغهايي افتادم که قرار بود براي خانه بخرم و دعوايي که امشب در انتظارم بود. داشتم با خودم کلنجار ميرفتم که چطوري آن فکرها را از سرم دور کنم تا مزه کباب خراب نشود. ناگهان جعفر که کبابش را تمام کرده بود گفت: «آقا بهروز وضعت خوب شدهها. ناقلا، حالا ديگه ميآيي کبابي آره؟!» گفتم: «نه بابا، فقط پول يک سيخ کبابو دارم» اين را زودتر گفتم تا خيال جعفر را راحت کنم و فکر دست به جيب شدنم را از سرش بيرون کند.
جعفر از جا برخاست و به طرف آقا سيد رفت. انگار او هم يک سيخ بيشتر نخورده بود. دستش را داخل جيب کاپشنش برد و گفت: «آقا سيد، کباب آقا بهروز رو هم حساب کن!» وقتي اين را شنيدم قند توي دلم آب شد از روي صندلي بلند شدم و همان طور که لقمه توي دهانم بود با هيجان گفتم: «جعفر... من...» با خنده گفت: «شيريني برد امروز بود. پسر تو امروز خيلي خوب فوتبال بازي کردي!» جعفر نشست تا کبابم را خوردم. بعد پا شديم و با هم از مغازه زديم بيرون. از خوشحالي در پوستم نميگنجيدم. رفتني از مغازهها دو کيلو سيب زميني و چند تا تخم مرغ گرفتم و به همراه جعفر به طرف کوچه ما پا تند کرديم.
باز منتشر شده توسط tasnim24 در
وب سایت تبیان مرکز زنجان
ت
وجه: این مطلب جزو مطالب ارسالی کاربران به ساختار وبلاگی خود در وب سایت می باشد . تبیان زنجان مسئولیتی در خصوص بررسی فنی محتوای آن ندارد و محتوای آنرا تایید یا رد نمی کند . برای مطالعه قوانین ارسال مطلب "ا
ین قسمت
" را ببینید .
شما می توانید اولین نظر دهنده درباره ی این مطلب باشید .
1
2
3
4
5
0
نفر به اين مطلب راي داده اند
میزان متوسط :
0.0
از 5
اين مطلب تا چه ميزان مورد قبول شما واقع شد ؟
نام و نام خانوادگی :
آدرس Email :
کد درون تصویر را وارد نمایید
1
2
3
4
5
ضعيف
عــالی
با تشکر از نظرات شما دوست گرامی , مجموعه نظرات پس از تایید کاربر مربوطه نمایش عمومی می گردد .
1
در حال درج نظر ...
صفحه اصلی
عضویت رایگان
/
دسترسی به RSS محتوا
/
جستجو در محتوا
/
گنجینه عکس و عکاسی
/
وب سایت های مفید
/
مشاوره
/
سوالات رایج
/
راهنمای نقشه وب سایت
/
درباره تبیان
/
تماس با تبیان
تمامی حقوق مادی و معنوی متعلق به تبیان زنجان می باشد.
کلیک کنید تا اولین کسی باشید که مطالب جدید وب سایت را مطالعه میکنید !
آیا شما یک ایده نو و خلاق دارید ؟ اگر میخواهید با ما همکاری کنید کلیک نمایید ....
اگر نویسنده وبلاگ و یا صاحب وب سایت هستید و میخواهید با ما تبادل لینک انجام دهید , همین حالا کلیک کنید !
© 2004-2009 Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.