شناسايي و تعريف رابطه عاطفي به هنجار يكي از بحثانگيزترين موضوعات رواني است و مفاهيمي همچون عشق، دلدادگي، محبت و علاقه، وابستگي و دلبستگي معمولا مترادف يا حتي به جاي يكديگر به کار ميروند. دانشمندان علم روانشناسي در قرن گذشته تلاشهاي گستردهاي را در جهت تبيين اين موضوعات انجام دادهاند. در اين مجال مختصر هدف ما بررسي و شناخت اين مفاهيم از منظر شاخهاي از علم روانشناسي است كه بر روابط اوليه در دوران كودكي بين فرزند و والد به عنوان عامل اساسي در ايجاد ارتباطهاي بين فردي تا پايان عمر تأكيد دارد... بر پايه اين نظريه شيوه برقراري رابطه نوزاد انسان با والدين به ويژه مادر – در آغاز از نوع وابستگي است – به اين معنا كه ارضاي نيازهاي جسماني و عاطفي يكطرفه و نامحدود، محور ارتباط او با جهان خارج است. به تدريج و در طي سالهاي بعد، در رشد به هنجار كودك اين نوع ارتباط بايد به شكلي پختهتر و به نوع اصطلاحاً دلبستگي تبديل شود، يعني ايجاد ارتباط همزمان با دارابودن احساس استقلال و امنيت فردي و همراه با رعايت مرزهاي آزادي دوسويه – حال اگر در اين مسير رشد به دلايلي مثل محروميت شديد از ارضاي نيازهاي وابستگي و يا افراط در تقويت وابستگي در كودك توسط والدين، اختلالي ايجاد شود به باقي ماندن مدل ارتباطي توأم با وابستگي در او منجر ميشود كه كم و بيش تا پايان زندگي ميتواند ادامه پيدا كند – بر اين اساس علاقمنديها و عاشق شدنها بر پايه وابستگي صورت ميگيرند، يعني فرد براي پركردن خلاءهاي عاطفي و ارضاي نيازهاي فردي به صورت خودخواهانه به كسي علاقهمند ميشود. در اين عشقها معمولاً عدم واقعبيني، شور و هيجان فراوان، ريتم تند رفتارها و اتفاقات مشهود هستند. آدمها در اين وضعيت بيشتر نگران از دست دادن هستند تا شادمان از به دست آوردن و لذا تلاش زيادي براي حفظ كردن انجام ميدهند و با هزينه مادي و معنوي نامعقول در تلاشاند كه ديگري را به گونهاي كه ميپسندند تغيير دهند و در اين راه به خود فريبي دست ميزنند زيرا توان مقابله با اضطراب تنها ماندن را ندارند و اكثر تعاملات آنها پس از مدتي از سر عادت صورت ميگيرد. از سوي ديگر در دلبستگي، دوست داشتن توأم با واقعبيني است، يعني خواستن ديگري با در نظر گرفتن تمام نقاط ضعف و قوت و در عين حال دارابودن ظرفيت از دست دادن – در اين شيوه ارتباطي آدمها همديگر را به صورت بيمارگونه محدود نميكنند و به خاطر وجود فرد ديگر در زندگي خود احساس آرامش و تكامل ميكنند. در يك كلام، تلاش فرد وابسته براي از دست ندادن كسي است كه بدون او نميتواند زندگي كند ولي انسان دلبسته به دنبال به دست آوردن كسي است كه با او بتواند زندگي كند. شيوههاي برقراري ارتباط با كودكان بايد بر پايه ارضاي متناسب نيازهاي رواني باشد تا به عبور از وابستگي و دستيابي به دلبستگي منجر شود. عدم توسعه و تقويت شيوههاي توأم با وابستگي تحت عناويني همچون عشق و محبت به صورت فرهنگسازي صحيح در مورد شرح وظايف والديني و زناشويي بايد صورت بگيرد و در گام آخر انجام رواندرمانيهاي فردي و زوج درماني براي شناخت و تصحيح ارتباطهاي بين فردي نامطلوب ضروري است.
|