فرهنگ امروز جهان كه بهنوعي ميتوان از آن بهفرهنگ جهاني تعبير كرد، بهواسطه گسترش روزافزون رسانهها و بهويژه شبكه جهاني (اينترنت) از جذابيتهاي زيادي بهويژه در ميان نسلهاي جديد برخوردار شده است؛ با اين حال، اين فرهنگ قدرت تكثيرپذيري و مخاطبسازي زيادي دارد. همين مسئله برخي انديشمندان را به اين فكر سوق داده كه فرهنگ امروز، با وجود همه معروفيت و جذابيتهاي خود، از گونهاي ابتذال رنج ميبرد. چه اين فرهنگ را پيامد پسامدرنيته بدانيم و چه پيامد شبهمدرنيسم يا تحول سرمايهداري متأخر- به تعبير جيمسون- در اين ترديدي نميتوان داشت كه اين فرهنگ تمام زواياي وجودي انسان را تسخير كرده است. مطلب حاضر به نقد اين فرايند ميپردازد. فلسفه پستمدرنيسم ملغمهاي از مدلولها و مضامين مبهمي است كه در قالب هنر پستمدرن ارائه ميشود و توجه خاصي به بازنمايي و خودآگاهي به شيوهاي كنايهآميز دارد. بسياري از افراد اذعان دارند كه زماني به پستمدرنيسم اعتقادي راسخ داشتهاند اما حال اعتقاد خويش را از دست داده و به رئاليسم انتقادي روآوردهاند. دليل اين روگرداني از پستمدرنيسم بيش از همه متوجه دانشگاههايي است كه فلاسفه آنها يا هنوز بر سر عقايد خويش استوارند يا سير تحولات فكري را در پيش گرفتهاند اما در نهايت بسياري از آنان به راحتي تصميم ميگيرند تا از فوكو (پستمدرنيسم بنيادي) پيروي كنند بدون آنكه به سيرتحولات فرهنگي عصر حاضر نگاهي انداخته و مرگ پستمدرنيسم را نظارهگر باشند. بيشتر دانشجويان محقق كه در حال حاضر به كاوش در داستانهاي پستمدرنيستي ميپردازند متولد سالهاي1985 به بعد هستند و تعداد كثيري از نمونههاي اين ادبيات به دوران قبل از تولد آنان برميگردد. جدا از اين مسائل خُرد، اين كتابها گويي از زماني ديگر آمدهاند؛ دنيايي كه پيش از تولد آنان بوده است. كتابهايي نظير «همسر ناخداي فرانسوي»، «شبهاي سيرك» و... مربوط به دوران جواني والدين آنهاست. برخي از اين كتب (مثل كتابخانه بابل) حتي سالها قبل از تولد والدين آنها به تحرير درآمدهاند. همچنين به ليست اين كتب «طوطي فلابرت»، «جزيره» و... را نيز اضافه كنيد. در حال حاضر فيلمها و داستانهايي آمدهاند تا در عصر موسيقي راك و تلويزيون عالمگير شوند. ديگر ادبيات معاصر در آرزوي فناوري و رسانههاي جمعي نيست. در عصر كنوني فناوريهايي نظير موبايل، تلفن، ايميل، اينترنت و رايانه آنقدر قدرتمندند كه حتي آرزوي رفتن به كره ماه را در يك چشمبرهمزدن برآورده ميكنند و بسيار واضح است كه دانشجوي امروزي به اين تحولات خو گرفته است. دليل كهنبودن داستانهاي پستمدرنيستي به آن خاطر است كه اين ادبيات بازنگري نشدهاند و در همان قالب پيشين خويش باقي ماندهاند. تنها با نگاهي گذرا به بازار محصولات فرهنگي، خريد رماني كه حداكثر 5سال از انتشار آن گذشته، تماشاي فيلمهاي قرن21، گوشكردن به جديدترين موسيقي روز و يا نه، تنها نشستن بهمدت يك هفته روبهروي تلويزيون، ما را به اين نكته رهنمون ميسازد كه در عصر حاضر ديگر كمتر جايي براي پستمدرنيسم باقي مانده است. اگر به كنفرانسهاي ادبي برويد و خود را ميان هزاران برگه كه حتي كوچكترين نامي از تئوريهاي دريدا، فوكو و بودريار در آنها نيست غرق كنيد بهوضوح به سستي و فروپاشي عناصر بسياري از اين تئوريهاي رايج در جوامع آكادميك پي ميبريد كه خود گواهي بر گذر زمان پستمدرنيسم است. همچنين دستاندركاران فرهنگي جامعه كه وظيفه خطير فرهنگسازي را بر عهده دارند و افراد جامعه-چه آكادميك و چه غيرآكادميك- به آن گوش فراميدهند، به تماشاي آن مينشينند و به خواندن آن علاقهمندند بهسادگي پستمدرنيسم را به فراموشي سپردهاند. داستانهاي متافيزيكي نظير «پارك لونار» اثر بريت استون اليس و همچنين رمانهاي مدرنيستي كه در حدود دهههاي 50 تا 60 نوشته ميشد ديرزماني است كه از خاطرهها محو شدهاند. يگانه مكاني كه امروزه پستمدرنيسم هنوز نيز به حيات خويش ادامه داده در لابهلاي كارتونهاي كودكانهاي نظير «شرك» و «شگفتانگيزان» است. اين جايگاهي است كه پستمدرنيسم به آن نزول كرده است؛ مشتي از داستانهاي حاشيهاي طنزآميز در فرهنگ عامه كه بيشتر مناسب كودكان زير 8 سال است. پست مدرنيسم چيست؟ من معتقدم كه تغييراتي بيش از يك تحول ساده در اسلوب فرهنگي رخ داده است. اصطلاحاتي كه مرجع، دانش، فرديت، واقعيت و زمان بهوسيله آنها تعريف ميشد ناگهان و براي هميشه تغيير يافتهاند و اين خود منجر به ايجاد شكاف عميقي بين اساتيد اواخر دهه 1960 و دانشجويان آنان شده است. با نگاهي عميقتر درمييابيم كه گذر از مرحله مدرنيسم به پستمدرنيسم از قاعدهاي اصولي و زيربنايي بهره نگرفته است. نويسندگاني كه كتبي نظير «آتش»، «اتاق خونين»و... را به رشته تحرير درآوردهاند با اغراق در نگارش و معناي كلام به سبك جديدي دست يافتهاند. اما در حولوحوش سالهاي 1990 و2000 بود كه ضرورت فناوري جديد، ماهيت نويسنده، مخاطب و متن و رابطه ميان آنها يكباره و براي هميشه از نو بازسازي شد. پستمدرنيسم همانند مدرنيسم و پيش از ظهور آن رمانتيسم، نويسنده را- حتي هنگامي كه تظاهر يا قصد نفي يا متهمكردن خويش را دارد- خداگونه ستايش ميكند، حال آنكه در فرهنگ عصر حاضر مخاطب تا درجهاي ارتقا مييابد كه قسمتي يا حتي تمامي عنصر وجودي نويسنده ميشود. از منظر دانشگاهي شايد بتوان اين پديده را با ديدي مثبت، دموكراسيسازي فرهنگي ناميد و از سوي ديگر با گذاشتن عينك بدبيني بتوان به ابتذال و پوچي محصولات فرهنگي اشاره داشت. اجازه دهيد اين مسئله را شفافتر بيان كنم. پستمدرنيسم عنوان ميكند كه توليدات فرهنگي، نمايشهايي هستند كه از صفحه سينما و تلويزيون پخش ميشوند و افراد بيآنكه در توليد آنها نقشي داشته باشند به تماشا مينشينند. با مرگ پستمدرنيسم و حلقههاي پيش از آن، جانشين اين تئوري كه من آن را شبهمدرنيسم خطاب ميكنم، دخالت و همكاري افراد را عنصر وجودي توليد محصولات فرهنگي ميداند. شبهمدرنيسم شامل تمام برنامههاي راديويي و تلويزيوني و متون نگارشي اين برنامههاست كه از طريق تماشاگر يا شنونده هدايت و نوشته ميشود. در واقع شبهمدرنيسم وجود نخواهد داشت مگر آنكه مخاطبين بهصورت فيزيكي بهگونهاي در آن سهيم باشند. من باب مثال «آرزوهاي بزرگ» اثر چارلز ديكنز نمونه اثري است كه اگر فردي آن را مطالعه كند يا نكند، باز هم چون اثري خلق شده است، وجود مادي دارد. هنگاميكه ديكنز نگارش رمان را به پايان رساند و براي چاپ به ناشر سپرد (منظور من جوهره مادي متن و كلمات است) اين كتاب به موجوديت رسيد. در اينجا توليد، چاپ و صفحهبندي وظيفهاي بود كه بر عهده نويسنده، ناشر و... بود و صرفا فهم و ادراك كتاب بر دوش خواننده گذارده شده بود؛ حال آنكه در برنامههاي شبهمدرنيسم كه از تلويزيون پخش ميشود اگر شركتكننده و مخاطب با برنامه تماس نگيرد عملا اجراي برنامه مختل ميشود. پس در اين قسمت تماس با برنامه جزئي از متن و نگارش مكتوب (وجود مادي) آن محسوب ميشود. در اين نوع برنامهها تماس بيننده با برنامه مورد نظر باعث پديدآمدن متن برنامه ميشود و اگر مخاطب تماس حاصل نميكرد يا احيانا زنگزدن مقدور نبود مجري برنامه مجبور بود تا ساعتها سرگردان روي سن با حالتي عصبي قدم بزند. شبهمدرنيسم همچنين شامل برنامههاي خبري است كه محتواي آن متشكل از ايميلها و پيامكهايي است كه در تفسير و توضيح خبر فرستاده ميشود. با اين حال بيان اصطلاح تعامل در اينجا نابجاست زيرا مبادلهاي صورت نپذيرفته است. در واقع بيننده يا شنونده نقش خود را ايفا كرده، قسمتي از برنامه را مينويسد و دوباره به شخص سوم بدل ميشود. شبهمدرنيسم شامل بازيهاي رايانهاي نيز ميشود. بازيهاي رايانهاي افراد را- البته با محدوديتهاي ازپيشتعيينشده- در متني كه خود آنان توليد كردهاند بهطور مجازي قرار ميدهد. متن حاصله با توجه به علايق فردي شخص، بازي را تا حدودي تغيير ميدهد. ابرپديده فرهنگي شبهمدرنيسم، اينترنت است؛ فناورياي كه فرد از طريق موشواره ميتواند صفحههايي را ورق بزند كه عملا نسخه مضاعفي از آن وجود ندارد يا ميانبرهايي را بهوجود آورد كه پيش از آن وجود نداشته و بهوجود نخواهد آمد و ميتوان اذعان داشت كه افراد بيشترين دخالت را بسيار بيش از آنكه ادبيات امكان آن را بدهد در اين مجموعه فرهنگي دارند. صفحات اينترنتي به اين دليل ساخته نشده كه ما بدانيم چه كسي آن را به رشته تحرير درآورده يا علاقهمند به آنهاست بلكه به اين خاطرند كه افراد به آنها نياز دارند؛ همانند نقشه خيابانها و مسيرها. تعدادي از آنها اجازه عضويت به افراد ميدهند؛ مانند وبسايتها و دايرهالمعارفها. در نهايت اين پديده فرهنگي شما را قادر ميسازد تا صفحات مورد علاقه خويش را بسازيد (مانند وبنوشتها). اگرچه در عصر شبهمدرنيسم، اينترنت پديدهاي غالب است و نشاندهنده عصر جديد و پارادايم جديد است، نيز ميتوان فرمهاي گذشته و پيشين را در قالبي جديد مشاهده كرد. سينما كه تصاوير آن از دنياي واقعي نشأت ميگيرد در عصر شبهمدرنيسم بيش از پيش به بازيهاي رايانهاي شباهت يافته است. كارگردان تصاوير را شكل داده و به آن جان ميبخشد تا ذهن و ادراك مخاطب را به سمتي كه مورد نظر اوست، هدايت كند و بيشترين ميزان اين كار از طريق رايانه صورت ميپذيرد. گروه دستاندركار سينمايي با مدد از جلوههاي ويژه ميكوشند تا صحنههايي محيرالعقول را همانند صحنههاي تخيلي «ارباب حلقهها» و «گلادياتور» به تصوير بكشند. در دنياي شبهمدرنيسم بيشتر سكانسهاي فيلم در دنياي مجازي رخ ميدهد، بنابراين سينما كه پسزمينه فرهنگي را القا ميكند نهتنها به رايانه بهعنوان توليدكننده تصاوير بلكه به بازيهاي رايانهاي بهعنوان ابزاري براي ارتباط با بيننده نيز متكي است. مشابه سينما در عصر شبهمدرنيسم، تلويزيون نيز تغييرات عمدهاي در راستاي همگامي با عصر جديد در پيش گرفته است. امروزه برنامههاي تلويزيوني بيش از پيش شيفته كانالهاي خريد و برنامههاي طرح معمايي هستند كه بيننده به اميد بردن جايزه، جواب را حدس ميزند. از ديگر پديدههاي نوين عصر حاضر ميتوان «تلهتكس» را نيز نام برد. مقاومت در برابر اين پديدهها كاري بس نادرست است. معقولتر آن خواهد بود كه راهي جستوجو كنيم تا شرايط جديد به كانالهايي براي دستيابي به اهداف فرهنگ بدل شود. در حال حاضر مسلما راههاي ارتباطي افراد با تلويزيون و محتواي برنامههاي تلويزيوني تغيير يافته است.هدف سرگرمي تلويزيون در مقايسه با ديگر ابزار رسانهاي، پديدهاي حاشيهاي است. آنچه بيشتر مورد توجه است فعاليت مستمر و مداوم افرادي است كه مخاطب نام دارند. در تمام اين نوع برنامهها مخاطب احساس قدرت ميكند و ميداند كه وجود او براي توليد برنامه ضروري است و نويسنده بهسادگي از متن اصلي برنامه به حاشيه رانده ميشود و متن بهصورت پراكنده و كوتاهمدت برنامهريزي ميشود. متني كه از طريق مداخله مخاطب ساخته ميشود ممكن است صفحهوار و مرتب خوانده نشود بلكه تنها سرفصلهاي آن مطالعه شود. براي مثال شما نميتوانيد در هنگام مطالعه يك كتاب از صفحه 118 به صفحه 316 گريز بزنيد اما در «تلهتكس» اين كار قابلقبول و آسان است. متون شبهمدرنيستي براي مدتزمان كوتاهي ساخته ميشوند. برنامههاي تلفني قابليت دوبارهسازي را ندارند و بدون امكان تماس با آنها به برنامههايي غيرجذاب تبديل ميشوند. تلهتكسها تنها براي ساعات كوتاهي وجود دارند. پيامكها و ايميلها بهراحتي به فرم اصلي خود باقي نميمانند؛ چاپ ايميلها آنها را به مداركي مستدل همانند نامه بدل ميسازد اما اين كار با نابودكردن نسخه الكترونيك آنها صورت ميگيرد. برنامههاي راديويي و تلويزيوني و بازيهاي رايانهاي مدتزمان كوتاهي دوام دارند و خاطرهاي از آنها باقي نميماند. هيچيك قابليت توليد مجدد را نداشته و پديدههايي ناپايدارند، بنابراين شبهمدرنيسم نيز بهراحتي فراموش ميشود. در حال حاضر شبهمدرنيسم پديدهاي فرهنگي است كه به گذشته و آينده تعلق ندارد و صرفا بيانگر تحولات فرهنگي امروز است. همانگونه كه اشاره شد توليدات فرهنگي شبهمدرنيستي سطحي و مبتذل است و محتواي فيلمهاي آن چيزي چون سوژههاي تكراري نيست. محتواي بدوي و پيشپاافتاده آن درست در مقابل تكنيكهاي ويژه و اغواكننده سينماي معاصر قرار ميگيرد. عصر شبهمدرنيسم را در نهايت راهي جز به سوي فرهنگي نابودشده و ويران نيست. با وجود آنكه بايد پيشرفت كرد و اصطلاحاتي را بهوجودآورد كه با تحولات فرهنگي جديد سازگار باشد و ما را قادر سازد تا بتوانيم عناصر نوين هنري را به كار بريم، با توفاني از فعاليتهاي انساني مواجه ميشويم كه در واقع هيچ نميسازند؛ هيچ اثر پرمايه و خاطرهانگيزي كه ارزش توليد مجدد را داشته باشد؛ اثري ماندگار كه انسان مايل باشد بارها به تماشاي آن بنشيند و تا 50 الي 200 سال ديگر قابل تقدير باشد. ردپاي ريشههاي شبهمدرنيسم را ميتوان در سالهاي سيطره پستمدرنيسم در جوامع جستوجو كرد. بهعنوان نمونه موسيقي، رقص، نقاشي و... دهههاي 60 تا 70، توليداتي بيثبات و مبتذل هستند كه زودگذر و سطحياند. در شبهمدرنيسم بيشتر فناوري است كه در مركز توجه توليدات فرهنگي قرار ميگيرد كه هميشه وجود داشتهاند (براي نمونه داستانهاي متافيزيكي همواره وجود داشتهاند اما به اندازه عصر پستمدرنيسم گريبانگير تخيلات نشدهاند). تلويزيون همواره همانند تئاتر و ديگر هنرهاي نمايشي در گذشته از مخاطبين براي شركت در برنامهها استفاده ميكرد اما بهعنوان يك گزينه و نه بهعنوان ضرورت، درصورتيكه برنامههاي تلويزيوني شبهمدرنيستي، شركت مخاطب در برنامه را جزو انكارناپذير برنامه ميدانند. البته پيش از اين هنرهاي نمايشي ديگري نظير پانتوميم و كارناوالها نيز نقش فعالي در شكلدهي فرهنگي جوامع داشتند اما هيچيك از آنها داراي متون مكتوب و ازپيشتعيينشده نبودند و بنابراين پس از مدتي به حاشيه فرهنگ رانده شدند؛ در حاليكه شبهمدرنيسم با تمام خصوصيات غريب خويش در مركز دايره فرهنگي قد علم كرد و بر توليدات فرهنگي جامعه سايه افكند. شبهمدرنيسم در واقع پايههاي تشكيلاتي فرهنگي، تاريخي و اجتماعي قرن 21 است. علاوه بر اين فعاليت شبهمدرنيستي ويژگيهاي منحصربهفرد خويش را دارد: الكترونيكي، مكتوب اما فناپذير. كليككردن تغييرات در عصر پستمدرنيسم فرد همانند دورههاي قبل مطالعه ميكند، گوش ميدهد و به تماشا مينشيند اما در دوره شبهمدرنيسم فرد تماس ميگيرد، روي صفحات اينترنتي كليك ميكند، جستوجو ميكند، انتخاب ميكند، گريز ميزند و دانلود ميكند و همين خود عاملي براي فاصله بين نسل گذشته و امروزي ميشود كه بهراحتي افراد متولدشده بعد از دهه1980 را از قبل از آن جدا ميكند. نسل جديد همسنوسالان خود را افرادي آزاد، مستقل، خلاق، فعال و داراي نظريات منحصربهفرد ميداند، اما پستمدرنيسم و قبل آن دقيقا در نقطه مخالف شبهمدرنيسم پديدهاي تاثيرپذير است كه خود را برگزيده ميپندارد و همانند متكلم وحده يكنواخت و ملامتباري مينمايد كه راه خلاقيت و ابتكار را بر آدمي مسدود ميسازد. متولدين پيش از دهه 1980ممكن است متون معاصر را خشن، غيرواقعي، بيمحتوا و بيمعنا، مصرفگرا و مقلد بنامند. براي آنها آنچه پيش از شبهمدرنيسم ميآيد بيش از همه دوران طلايي هوش و ذكاوت، خلاقيت و سنديت لقب گرفته است. از اينرو عصر شبهمدرنيسم حاكي از تنش بين فرهيختگي و فناوري و بيمحتوايي يا بيوجهي به متن نوشتاري است. در جايي كه پستمدرنيسم واقعيت را پرسشوار بيان ميدارد، شبهمدرنيسم واقعيت را صريحا در متن خويش درگير ميسازد. در واقع شبهمدرنيسم حقيقت را هر آن كاري ميپندارد كه انجام ميدهد و ميسازد و نهايتا آن را در قالبي ساده ابراز ميدارد. در امتداد اين ديدگاه جديد از حقيقت مبرهن است كه چارچوب فكري مسلط جامعه تغيير يافته است. در حاليكه توليدات فرهنگي پستمدرنيستي هنوز نيز در همان جايگاه پيشين تاريخي خويش همانند مدرنيسم و رمانتيسم هستند، جهتگيريهاي فكري آن نظير فمينيسم، و پسااستعمارگري خود را در عرصه فلسفه معاصر تنها مييابند و در اين عصر جديد شايد بسيار ناپسند باشد كه به دانشجويان خويش بگوييم آنان ساكن جهان پستمدرن هستند؛ جهاني كه در آن ميتوان تعداد بيشماري از ايدئولوژيها، نگرشها و خطابهها را ديد و شنيد. مترجم: ساناز - سرابي زاده منبع: روزنامه - همشهری
|