بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .
این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان , با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه اینترنت و وب سایت قرار دهد و کمک می کند براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .
توجه : نوشته و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد . قوانین ارسال مطلب را ببینید
اي كه به هنگام درد راحت جاني مرا
اي كه به تلخي فقر گنج رواني مرا
آنچه نبردست وهم، آنچه نديده است فهم
از تو به جان ميرسد، قبلهي آني مرا
عاليترين خصيصهي يك انسان متحول و متحرك آگاهي است. انسان آگاه به معني اعم، انساني است كه به علت و علل وقايع محيط خود در هر زمينه آگاهي دارد و چون با پيشينه و تغيير و تحول بعدي جميع امور آشناست هرگز شيفتهي ظواهر پر رنگ و جلال خيرهكنندهي آن نميشود، كه براي جلب توجه و گاه به منظور مردمفريبي آراسته ميگردد. انسان آگاه هيچگاه تحت تأثير زر و زور و قدرت واقع نميشود. به همين علت در ابراز عقيده و آرمان خود كه مصالح عمومي را در بر خواهد داشت هيچگونه بيم و هراسي به خود راه نميدهد، و با در نظر گرفتن آگاهي خود به آغاز و انجام وقايع، حتي از مرگ نيز نميهراسد.
لغت عارف كه از عرفان يعني «آگاهي» مشتق شده است، همين معني را دارد. به همين جهت عارف را «آگاه» ناميدهاند و عارف به شخصي ميگويند كه به جميع امور محيط خود اعم از مادي و معنوي آگاهي داشته باشد. آگاهي همواره توانايي را همراه دارد و شخص آگاه هميشه تواناست.
توانا بود هر كه دانا بود
به دانش دل پير برنا بود
و يا به گفتهي خواجه عبدالله انصاري عارف مشهور قرن پنجم هجري: «نور تجلي ناگاه آيد، ولي بر دل آگاه آيد» «سرمايهي همهي گناهها جهل است و دليل همهي نيكيها آگاهي است».
پيش ما سوختگان مسجد و ميخانه يكـيست
حرم و دير يكي، سبحه و پيمانه يكيست
اينهمه جنگ و جدل حاصل كوتهنظري است
گر نظر پاك كني كعبه و بتخانه يكيست
هر كسي قصهي شوقش به زباني گويد
چون نكو مينگرم حاصل افسانه يكيست
اينهمه قصه ز سوداي گرفتاران است
ور نه از روز ازل دام يكي،دانه يكيست
رهي هركس به فسوني زده آن شوخ ار نه
گريهي نيمه شب و خندهي مستانه يكيست
گر زمن پرسي از آن لطف كه من ميدانم
آشنا بر در اين خانه و بيگانه يكيست
هيچ غم نيست كه نسبت به جنونم دادند
بهر اين يك دو نفس عاقل و ديوانه يكيست
عشق آتش بود و خانه خرابي دارد
پيش آتش دل شمع و پر پروانه يكيست
گر به سر حد جنونت ببرد عشق«عماد»
بيوفـايي و وفاداري جانانه يكيست