مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران خبرگزاری تبیان جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
تبیان نیوز - بانک جدیدترین اخبار کشور
آپدیت نود 32 username eset
احادیث حضرت محمد
بیانات حضرت آیت الله خامنه ای مدظله
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
فعالان نظر دهندگان این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید

 
نوشته شده توسط tasnim24 با 835 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 17
     درج شده در 93 روز و 18 ساعت و 28 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

تنهايي بد است، سياه است، اندوه است، شب است، روزهاي تنهايي هم شب است، خاكستري است، دود است، دود سيگاري دور تا دور روزگار از ياد رفته زني، كه در دوران جنگ در بيمارستان سوسنگرد ماند و توي غوغاي خاك و خون، تا توانست پتوهاي زخمي‌هاي جبهه‌هاي جنوب را شست و تيمارشان كرد، اما حالا 'هله' در انتهاي سالخوردگي، توي دود سيگار نصفه‌نيمه‌اش گم شده است.

'هله عبيات' تنهاست، خيلي كار كرده و خيلي خسته شده است اما از روزگارش تنها مانده است و تنهايي بد دردي است.

به گزارش خبرنگار خبرگزاري دانشجويان ايران(ايسنا)، منطقه خوزستان، او در سال‌هاي جنگ تحميلي كارگر ساده بيمارستان سوسنگرد بود و با شست‌وشوي پتوها و ملافه‌هاي خونين سربازان مجروح جبهه خوزستان، گليمش را از آب بيرون مي‌كشيد. شوهرش طلاقش داده و او به تنهايي سه دخترش را از آب و گل بيرون كشيده و خانه شوهر فرستاده است، حالا در آلونكي زمستان‌زده در كوچه‌اي به موازات شط آرام كرخه تك و تنها مانده است، كرخه از حميديه آرام مي‌گذرد، آرام از روزگار از ياد رفته خاله هله.

هله مي‌گويد: ' مسير دور است، ماشين‌ها از حميديه تا بستان هزار تومان مي‌گيرند كه ببرند و هزار تومان مي‌گيرند كه بياورند، من ندارم، دخترهايم را نمي‌بينيم، آنها هم زندگيشان خوب نيست، من اينجا، آنها بستان.'

او اينجا تنهاست، در تك‌اتاق تاريكي گوشه حياطي مختصر. ديوارهاي اتاقك سياه است، سقف اتاقك از باران چند هفته پيش شبانه روي سر هله در حالي كه خواب بوده، فرو ريخته و همسايه‌ها دوباره سقف آلونك را برايش سرهم‌بندي كرده‌اند.

هله را مي‌شود از ته دل دوست داشت، هله پيرزن مهربان، اما غمگين‌ را، كه صورت گرد و كوچكش توي چين و چروك‌هاي سالخوردگي مچاله است، اشك‌هايش روي‌ هاشورهاي چروك صورتش مي‌ريزد و مي‌گويد: 'شبها نمي‌خوابم، گريه مي‌كنم، هيچي ندارم، ولي خدا بزرگ است، خدا بزرگ است...' و اين جمله را چند بار تكرار مي‌كند و دستانش را رو به آسمان آلونك تاريك بلند كرده و خدا را شكر مي‌كند.

پاكت سيگارهايش را از زير پتوي مندرس نازك نشان مي‌دهد و مي‌گويد: 'خاله‌جان، خيلي ناراحتم، خيلي ناراحتم... اين كلمه را چند بار مي‌گويد و ادامه مي‌دهد: 'وقتي خيلي ناراحتم سيگار مي‌كشم.'

وي ادامه مي‌دهد: 'خجالت مي‌كشم به كسي بگويم به من كمك كند، خيلي خجالت مي‌كشم، چه كار كنم، پولي براي چاي و غذا ندارم.'

از گوشه اتاقك‌، كيسه پلاستيكي‌اش را بر مي‌دارد و چادر نماز گل‌دار و جانماز قديمي‌اش را نشان مي‌دهد، هله مادري است مثل همه مادرها، مي‌شود خيلي دوستش داشت. مهر نمازش را بر مي‌دارد، مي‌بوسد و مي‌گويد: 'خدا كريم است مادر'.

صداي تق‌تق در حياط مي‌آيد، زن همسايه با يك كاسه سوپ و قرصي نان از لاي در پيداست، خاله با او خوش و بش مي‌كند، همين همسايه‌ها خاله هله را نهار و شام مهمان مي‌كنند، خاله همان يك كاسه سوپ گرم را تعارفمان مي‌كند.

او مي‌گويد: 'خيلي كار مي‌كردم، حتي غذا نمي‌خوردم، از قبل از جنگ توي بيمارستان كار مي‌كردم، روزي پنج تومان حقوقم بود، پنج تا يك توماني، مي‌شد ماهي 150 تومان.

توي جنگ، مجروح‌ها را از جبهه با هلي كوپتر به بيمارستان مي‌آوردند. من و بقيه همكارهايم مجروح‌ها را از هلي‌كوپتر پايين مي‌آورديم، لباس‌هايشان را عوض مي‌كردم، رختخوابشان را عوض مي‌كردم، لباس‌ها و پتوهايشان را مي‌شستم. دكتر مي‌گفت بيا نهار بخور، مي‌گفتم نه، اول كارم را تمام مي‌كنم، بعد نهار مي‌خورم.'

هله، 24 سال در بيمارستان سوسنگرد كار كرده، اما در سال‌هاي بعد از جنگ اخراج شد و از آنجا براي كار به پادگان لشكر 92 زرهي اهواز رفت، آنجا هم به سختي كار مي‌كرد تا از پا افتاد.

از سال‌هاي جنگ تحميلي و همكارانش در بيمارستان سوسنگرد تعريف مي‌كند، هنگام اسم بردن از همكارانش ذوق مي‌كند، اسم‌هايشان را با شوق مي‌گويد: 'خانم موسوي بازنشسته شده، بدريه جلالي هم بود، آقاي سوداني هم در بيمارستان مسئولمان بود. خانم شاه‌محمدي و خانم دكتر هندي هم بودند، اسمش يادم نيست، خيلي وقت پيش بود.'

چشم‌هاي كم‌سوي خاله هله برق مي‌زند، گوشه پلكش را نشان مي‌دهد، جاي زخمي قديمي و بخيه‌هاي شتاب‌زده از زير چروك‌هاي صورت خاله پيداست، مي‌گويد: 'قيامت شده بود، قيامت، قيامت، قيامت، همه جا را زده بودند، بيمارستان را هم زده بودند،‌ من داشتم كار مي‌كردم، به دكتر گفتم ولش كن، پانسمان نمي‌خواهم. اصلاً نفهميده بودم زخمي شده‌ام، دكترها به من گفتند ننه بيا دراز بكش پانسمانت كنيم، گفتم براي چي؟ گفتند دارد از بيني‌ات خون مي‌آيد'

جاي زخم تركش‌ها روي صورت و دست‌هاي خاله هله‌ بخيه خورده است، بخيه‌ها سال‌خورده‌اند، جاي زخم تركش‌ها روي صورتش را هم مي‌شود، دوست داشت.

توي خرت و پرت‌هاي خاله هله يادگاري‌هاي قديمي‌اش در حال پوسيدن هستند، كپي يك صفحه روزنامه روزهاي سال‌هاي 60 را رو به دوربين مي‌گيرد، آن‌ وقت‌ها خبرنگار ديگري توي بيمارستان سوسنگرد با او مصاحبه كرده و آن مصاجحبه همراه با عكس خاله هله كه مشغول كار كردن است، چاپ شده است.

خاله هله توي جبهه براي رزمنده‌ها 'يزله' مي‌خوانده، يزله شعرهاي حماسي عربي است، خاله هله يزله مي‌سروده و با دشمن كل مي‌انداخته و بچه‌هاي جبهه را شاد مي‌كرده است.

خاله مي‌گويد: 'تا مرز مي‌رفتم، جنگ بود، توي جبهه پرچم دستم مي‌گرفتم و براي رزمنده‌ها يزله مي‌انداختم.'

دست روي سينه‌اش مي‌گذارد و مي‌گويد:' من ايراني‌ام، چه فرقي دارد عرب يا فارس؟ چه طور مي‌رفتم كنار عراقي‌ها مي‌ايستادم؟ من اين جا بزرگ شده‌ام، نان و آب ايران را خورده‌ام، ‌اين جا احترام دارم، از خدا و ايران احترام دارم، توي جبهه كنار بقيه جلوي عراقي‌ها ايستادم.'

اما دلش تنگ شده و اين مساله به خوبي معلوم است.

وي ادامه مي‌دهد: ' توي بيمارستان احترام داشتم، دوستم داشتند، حالا كسي تحويلم نمي‌گيرد، پيش مردم احترام ندارم. آن وقت‌ها صبح زود سركار مي‌رفتم، چاي درست مي‌كردم تا بقيه هم بيايند. ساعت هفت از حميديه به سوسنگرد مي‌رفتم، منتظر همكارهايم مي‌ماندم. حالا با اين سن و سالم هم اگر بگويند برگرد سركار، بر مي‌گردم بيمارستان، نه به خاطر پولش، به خاطر مملكت، من هم مديون مملكتم.'

لباس‌هاي كارش را مي‌پوشد، روپوش سورمه‌اي، پيش‌بند، ماسك سبز ... روي پيش‌بندش لكه‌هاي نارنجي بتادين پخش شده، دست مي‌گذارد روي لكه‌ها، حرف مي‌زند و از تنهايي گريه مي‌كند، تنهاييش با دود سيگار پر مي‌شود، دورتا دور روزگار از ياد رفته خاله هله.

گزارش: افسانه باورصاد، خبرنگار ايسنا، منطقه خوزستان. 

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir


باز منتشر شده توسط tasnim24 در وب سایت تبیان مرکز زنجان



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.