مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
آموزش آشپزی
آشپزی به سبک تبیان
نظر سنجی سریال نوروزی وب سایت تبیان زنجان
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
امر به معروف و نهی از منکر
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
فعالان نظر دهندگان این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 24
     درج شده در 440 روز و 9 ساعت و 20 دقیقه قبل
    
تعریف مادی غرب از توسعه باعث استعمار سایر کشورها شد
 
 
   
 
 
 
 
   
 
 
    استاد دانشگاه نورث آمبریای انگلستان معتقد است: فرهنگ مدرن غرب با تأکیدی که بر پیشرفت مادی داشت به استعمار سایر کشورها روی آورد.
تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir    
   
 
 
     

استاد دانشگاه نورث آمبریای انگلستان معتقد است: فرهنگ مدرن غرب با تأکیدی که بر پیشرفت مادی داشت به استعمار سایر کشورها روی آورد.

 

به گزارش خبرنگار مهر، عصر روشنگری یا عصر خرد که نمود آنرا در قرون ۱۷ و ۱۸ و ۱۹ میلادی در غرب شاهد هستیم واکنش فرهنگ غربی به قرون وسطی تلقی می شود. از اینرو برخی معتقد هستند جنبش روشنگری جنبشی سکولار است.

برخی متفکران چون هابرماس اعتقاد دارند که همه در روشنگری سهم داشته اند. بر این اساس این پرسش مطرح است که فرهنگهای غیر غربی و البته شاید نه همه آنها در آماده سازی بسترهای فکری چنین جنبشی چه نقشی داشته اند.

 

پروفسور استوارت سیم استاد دانشگاه نورث آمبریا در نیوکاسل انگلستان در خصوص این موضوع که آیا می توان برای فرهنگهای غیر غربی در روشنگری قرن ۱۷ نقشی قائل شد؛ مطابق آنچه هابرماس می گوید که همه در روشنگری نقش داشته اند به خبرنگار مهر گفت: روشنگری اصطلاحی است که به ویژگی های مختلفی از جامعه مدرن غرب اشاره می کند.

 

وی تصریح کرد: این اصطلاح دربردارنده ایده ها و مفاهیمی چون سکولاریسم و باور و اعتقاد به کمال پذیری انسان دارد.

 

وی یادآور شد: این اصطلاح همچنین نظم جامعه سنتی که در اروپا شکل گرفته بود را رد می کند. این نظم مبتنی بر نظام سلسله مراتبی شدید و حاد بود و به این جهت در ادبیات روشنگری از آن به عنوان رژیم قدیم یاد می شود.

 

استاد دانشگاه نورث آمبریا در نیوکاسل انگلستان تصریح کرد: در این نظام سلسله مراتبی پادشاه از یک سو و کلیسا از سوی دیگر اعمال قدرت شدیدی بر مردم داشتند. بر این اساس مردم در چنین نظام سیاسی حرف چندانی برای گفتن نداشتند.

 

مؤلف 'دیکشنری لیوتار' تأکید کرد: فرهنگ مدرن غرب با تأکیدی که بر پیشرفت مادی داشت آنقدر قدرتمند شد که به استعمار سایر کشورها روی آورد. این فرهنگ با تعریف مادی ای که از پیشرفت داشت به استعمار بخش وسیعی از جهان روی آورد.

 

وی تأکید کرد: یکی از کارهای فرهنگ مدرن این بود که سبک زندگی خود را به فرهنگهای دیگر معرفی می کرد و اینگونه به نظر می رسید که این سبک زندگی دارای مشتریانی نیز هست.

 

استوارت سیم یادآور شد: اینکه باور و اعتقاد به توسعه داشته باشیم خود نوعی پیشرفت است. اما باور و روش توسعه مدرن غربی در جوامع و فرهنگهای مختلف دارای ابعاد منفی و هزینه هایی نیز بوده است.

 

این فیلسوف انگلیسی در ادامه افزود: تأکید بر پیشرفت مادی به بهای نادیده انگاشتن سنتهای گذشته آثار خسارت باری بر بسیاری از جوامع به ویژه در جهان اسلام داشته است.

 

مؤلف 'دیکشنری لیوتار' تأکید کرد: برای بسیاری از جوامع در جهان اسلام تعهد به روشنگری به معنای این است که سنتها و میراث گذشته خود را نادیده بگیرند. آنچه باعث چالش می شود ایجاد موازنه میان سنت و مدرنیسم است.

 

این فیلسوف انگلیسی در پایان یادآور شد: ایجاد و برقراری این موازنه و توازن میان این دو کاری سخت و دشوار برای این جوامع به شمار می رود.

 
 
تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir    
   
 
 
      خبرگزارى مهر (www.mehrnews.com)

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 14
     درج شده در 440 روز و 11 ساعت و 31 دقیقه قبل
    
علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی در کتاب معادشناسی (جلد چهارم) به بیان روایتی عجیب و تکان دهنده از رسول مکرم اسلام (ص) پرداخته...

علامه سید محمد حسین حسینی تهرانی در کتاب معادشناسی (جلد چهارم) به بیان روایتی عجیب و تکان دهنده از رسول مکرم اسلام (ص) پرداخته که مطالعه آن را در روز میلاد مسعود آن یگانه خلقت، بی هیچ مقدمه ای به همه مسلمانان توصیه میکنیم.

عليّ بن‌ إبراهيم‌ ميگويد: 
 
‎ حديث‌ كرد براي‌ من‌ پدرم‌ (إبراهيم‌ بن‌ هاشم‌) از سليمان‌ بن‌ مسلم‌ خَشّاب‌ از عبدالله‌ بن‌ جَريح‌ مكّي‌ از عطاء بن‌ أبي‌ رياح‌ از عبدالله‌ بن‌ عبّاس‌ كه‌ او گفت‌: ما با رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ در حجّة‌ الوداع‌ به‌ حجّ مشرّف‌ شديم‌.
 
رسول‌ خدا حلقۀ درِ خانۀ خدا را گرفت‌ و رو به‌ ما نموده‌ و با سيماي‌ مباركش‌ ما را مخاطب‌ قرار داد.
 
فَقَالَ: أَلَا أُخْبِرُكُمْ بِأَشْرَاطِ السَّاعَةِ؟ وَ كَانَ أَدْنَي‌ النَّاسِ مِنْهُ يَوْمَئِذٍ سَلْمَانُ رَضِيَ اللَهُ عَنْهُ، فَقَالَ: بَلَي‌ يَا رَسُولَ اللَهِ!
 
«و گفت‌: آيا ميخواهيد من‌ شما را به‌ علائم‌ و نشانه‌هاي‌ قيامت‌ باخبر كنم‌؟
 
و در آن‌ هنگام‌ نزديك‌ترين‌ افراد به‌ رسول‌ خدا سلمان‌ بود، و گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! بله‌ ما ميخواهيم‌ ما را باخبر كني‌!»
 
فَقَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إنَّ مِنْ أَشْرَاطِ الْقِيَامَةِ، إضَاعَةَ الصَّلَوةِ، وَ اتِّبَاعَ الشَّهَوَاتِ، وَ الْمَيْلَ مَعَ الاهْوَآءِ، وَ تَعْظِيمَ الْمَالِ، وَ بَيْعَ الدِّينِ بِالدُّنْيَا؛ فَعِنْدَهَا يُذَابُ قَلْبُ الْمُؤْمِنِ وَ جَوْفُهُ كَمَا يَذُوبُ الْمِلْحُ فِي‌ الْمَآءِ، مِمَّا يَرَي‌ مِنَ الْمُنْكَرِ فَلَا يَسْتَطِيعُ أَنْ يُغَيِّرَهُ.
 
«پس‌ از آن‌ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: بدرستيكه‌ از علامات‌ قيامت‌ آن‌ است‌ كه‌ مردم‌ نماز را خراب‌ مي‌كنند، و از شهوات‌ پيروي‌ مي‌نمايند، و تمايلشان‌ بسوي‌ هواي‌ نفساني‌ است‌، مال‌ را بزرگ‌ مي‌شمرند، و دين‌ را به‌ دنيا ميفروشند.
 
و در چنين‌ شرائط‌ و موقعيّتي‌، همانطور كه‌ نمك‌ در آب‌ حلّ ميشود، دل‌ مؤمن‌ و اندرون‌ او آب‌ ميشود و حلّ ميگردد؛ چون‌ منكرات‌ را در برابر ديدگان‌ خود مي‌بيند، و قدرت‌ تغيير و اصلاح‌ آنها را ندارد.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اينها از اموري‌ است‌ كه‌ حتماً تحقّق‌ مي‌يابد؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌، سوگند به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! إنَّ عِنْدَهَا يَلِيهِمْ أُمَرَآءُ جَوَرَةٌ، وَ وُزَرَآءُ فَسَقَةٌ، وَ عُرَفَآءُ ظَلَمَةٌ، وَ أُمَنَآءُ خَوَنَةٌ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ وقت‌ افرادي‌ كه‌ بر مردم‌ حكومت‌ دارند و زمام‌ آنها را در دست‌ داشته‌ و بر آنها ولايت‌ و سيطره‌ دارند عبارتند از حاكماني‌ كه‌ همۀ آنها ستمكار و ظالمند، و وزرائي‌ كه‌ فاسقند، و حكّام‌ و استانداران‌ و فرمانداراني‌ كه‌ همه‌ اهل‌ جور و ستم‌ هستند، و امين‌هائي‌ كه‌ همه‌ اهل‌ خيانتند.»
 
فَقَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: و اينها از امور مسلّمه‌اي‌ است‌ كه‌ پيدا خواهد شد؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند بخدائي‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! إنَّ عِنْدَهَا يَكُونُ الْمُنْكَرُ مَعْرُوفًا؛ وَ الْمَعْرُوفُ مُنْكَرًا، وَ ائْتُمِنَ الْخَآئِنُ؛ وَ يُخَوَّنُ الامِينُ، وَ يُصَدَّقُ الْكَاذِبُ؛ وَ يُكَذَّبُ الصَّادِقُ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ موقعيّت‌ كارهاي‌ بد و ناپسند در بين‌ مردم‌ بصورت‌ كارهاي‌ شايسته‌ و پسنديده‌ در آيد؛ و كارهاي‌ پسنديده‌ و نيكو به‌ صورت‌ كارهاي‌ نكوهيده‌ و ناپسند جلوه‌ كند. و مردمان‌ خيانت‌ پيشه‌ مورد وثوق‌ و امانت‌ واقع‌ شوند؛ و به‌ افراد امين‌ و درستكار نسبت‌ خيانت‌ داده‌ شود و مرد دروغگو را تصديق‌ كنند و به‌ دروغ‌هاي‌ او مُهر صحّت‌ و درستي‌ بنهند؛ و مرد راستگو و درست‌ را دروغگو شمارند و به‌ گفتار او ترتيب‌ اثر ندهند.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: و اينها مسلّماً واقع‌ خواهد شد اي‌ رسول‌ خدا؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! فَعِنْدَهَا إمَارَةُ النِّسَآءِ، وَ مُشَاوَرَةُ الاء مَآءِ، وَ قُعُودُ الصِّبْيَانِ عَلَي‌ الْمَنَابِرِ، وَ يَكُونُ الْكِذْبُ طُرَفًا، وَ الزَّكَوةُ مَغْرَمًا، وَ الْفَيْي‌ُ مَغْنَمًا، وَ يَجْفُو الرَّجُلُ وَالِدَيْهِ، وَ يَبِرُّ صَدِيقَهُ، وَ يَطْلُعُ الْكَوْكَبُ الْمُذَنَّبُ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ هنگام‌ زنان‌ بر مردان‌ حكومت‌ مي‌كنند، و با كنيزان‌ مشورت‌ مي‌نمايند. (يعني‌ در امور سياسي‌، كنيزان‌ كه‌ در خانه‌هاي‌ آنها هستند مورد مشورت‌ قرار ميگيرند.) و بچّه‌ها ـ كه‌ كنايه‌ از افراد بي‌بصيرت‌ و بي‌دانش‌ باشد ـ بر منبرها بالا ميروند و براي‌ مردم‌ خطبه‌ ميخوانند، و زمام‌ امور تبليغاتي‌ مردم‌ را اين‌ افراد كم‌تجربه‌ و كم‌ خرد در دست‌ ميگيرند. و دروغگوئي‌ و دروغپردازي‌ از كارهاي‌ طُرفه‌ و فكاهي‌ و ظريف‌ شمرده‌ ميشود. و دادن‌ زكوة‌ مال‌ را ضرر و غرامت‌ مي‌پندارند، و هر گونه‌ دسترسي‌ به‌ بيت‌ المال‌ و ربودن اموال‌ عامّه‌ را غنيمت‌ و بهره‌ مي‌شمارند. مردم‌ با پدر و مادر خود جفا مي‌كنند و به‌ آنها بي‌اعتنائي‌ نموده‌ آنان‌ را سبك‌ مي‌شمرند و از اداء حقوق‌ واجبه‌ و مستحسنۀ آنها بر نمي‌آيند وليكن‌ با دوستان‌ خود احسان‌ و نيكوئي‌ مي‌نمايند و ستارۀ دنباله‌دار در آسمان‌ طلوع‌ ميكند.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: و اين‌ امور مسلّماً به‌ وقوع‌ مي‌پيوندد اي‌ رسول‌ خدا؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آن‌ خدائي‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ قدرت‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا تُشَارِكُ الْمَرْأَةُ زَوْجَهَا فِي‌ التِّجَارَةِ، وَ يَكُونُ الْمَطَرُ قَيْظًا، وَ يُغَيَّظُ الْكِرَامُ غَيْظًا، وَ يُحْتَقَرُ الرَّجُلُ الْمُعْسِرُ، فَعِنْدَهَا يُقَارَبُ الاسْوَاقُ، إذَا قَالَ هَذَا: لَمْ أَبِعْ شَيْئًا وَ قَالَ هَذَا: لَمْ أَرْبَحْ شَيْئًا، فَلَا تَرَي‌ إلَّا ذَآمًّا لِلَّهِ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ زنان‌ با شوهرانشان‌ در امور خارج‌ از منزل‌ مانند تجارت‌ شركت‌ مي‌كنند. و باران‌ در تابستان‌ مي‌بارد و مردمان‌ بزرگ‌ و بزرگوار پيوسته‌ مورد خشم‌ و غضب‌ و غيظ‌ قرار ميگيرند و مردم‌ بي‌چيز و تنگدست‌ مورد اهانت‌ و تحقير قرار ميگيرند. در آن‌ زمان‌ بازارها به‌ هم‌ نزديك‌ ميشوند. و در صورتي‌ كه‌ محلّ خريد و فروش‌ بسيار است‌ همۀ مردم‌ از كار و كسب‌ خود در گله‌ و شكوه‌ هستند، يكي‌ ميگويد: من‌ چيزي‌ نفروختم‌، و ديگري‌ ميگويد: سودي‌ نبردم‌؛ و در آن‌ وقت‌ مي‌نگري‌ كه‌ تمام‌ مردم‌ در مقام‌ گلايۀ از خدا و مذمّت‌ او هستند.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! چنين‌ اموري‌ واقع‌ ميشود؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آنكه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! فَعِنْدَهَا يَلِيهِمْ أَقْوَامٌ إنْ تَكَلَّمُوا قَتَلُوهُمْ، وَ إنْ سَكَتُوا اسْتَبَاحُوهُمْ لِيَسْتَأْثِرُوا بِفَيْئِهِمْ، وَ لِيَطَؤُنَّ حُرْمَتَهُمْ، وَ لِيَسْفِكُنَّ دِمَآءَهُمْ، وَ لِيَمْلَؤُنَّ قُلُوبَهُمْ رُعْبًا، فَلَا تَرَاهُمْ إلَّا وَجِلِينَ خَآئِفِينَ مَرْعُوبِينَ مَرْهُوبِينَ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ بر مردم‌ حكومت‌ مي‌كنند كساني‌ كه‌ اگر مردم‌ براي‌ دفاع‌ از حقوق‌ خود و براي‌ حقّ اوّليّۀ خود و كوچكترين‌ مطلبي‌ كه‌ در آن‌ شائبۀ سيادت‌ و حرّيّت‌ و آزادي‌ فكر باشد، سخن‌ گويند، آنها را مي‌كُشند، و اگر مردم‌ سكوت‌ هم‌ اختيار كنند آنان‌ اموال‌ و نفوس‌ و أعراض‌ ايشان‌ را مباح‌ مي‌شمرند، و براي‌ استفاده‌ از كار و زحمت‌ و دسترنج‌ آنها از خوردن‌ خون‌ آنها دريغ‌ نمي‌كنند، و زنان‌ و دختران‌ ايشان‌ را به‌ بيگاري‌ ميبرند و اعمال‌ منافي‌ عفّت‌ انجام‌ ميدهند و احترام‌ آنها را پايمال‌ مي‌كنند، و خون‌ مردم‌ بيچاره‌ و ضعيف‌ را بي‌محابا و بدون‌ پروا ميريزند، و در دل‌هايشان‌ از خوف‌ و دهشت‌ و هراس‌ به‌ اندازه‌اي‌ وارد مي‌كنند كه‌ هيچكس‌ حقّ نفس‌ كشيدن‌ ندارد. اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ تمام‌ مردم‌ رعيّت‌ ترسناك‌ و خائف‌ و وحشت‌زده‌ و هراسناك‌ خواهند بود.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اين‌ امور واقع‌ شدني‌ است‌؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: آري‌، سوگند به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ نفس‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! إنَّ عِنْدَهَا يُؤْتَي‌ بِشَيْءٍ مِنَ الْمَشْرِقِ وَ شَيْءٍ مِنَ الْمَغْرِبِ يُلَوَّنُ أُمَّتِي‌؛ فَالْوَيْلُ لِضُعَفَآءِ أُمَّتِي‌ مِنْهُمْ، وَ الْوَيْلُ لَهُمْ مِنَ اللَهِ؛ لَا يَرْحَمُونُ صَغِيرًا، وَ لَا يُوَقِّرُونَ كَبيرًا، وَ لَا يَتَجَاوَزُونَ عَنْ مُسِي‌ءٍ. أَخْبَارُهُمْ خَنَآءٌ. جُثَّتُهُمْ جُثَّةُ الادَمِيِّينَ، وَ قُلُوبُهُمْ قُلُوبُ الشَّيَاطِينِ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ چيزي‌ را از طرف‌ مشرق‌ براي‌ مردم‌ مي‌آورند و چيز دگري‌ را از طرف‌ مغرب‌ و بدينوسيله‌ امّت‌ مرا رنگ‌ مي‌كنند؛ پس‌ اي‌ واي‌ بر ضعيفان‌ امّت‌ من‌ از دست‌ اين‌ ستمگران‌، و اي‌ واي‌ بر ايشان‌ از خدا؛ به‌ افراد كوچك‌ و زيردست‌ رحم‌ نمي‌آورند، و بزرگان‌ را توقير و احترام‌ نمي‌كنند و از خطاكار و شخصي‌ كه‌ در امور شخصي‌ بدي‌ كند در نميگذرند و او را مورد عفو و اغماض‌ خود قرار نميدهند. گفتار آنان‌ همه‌ فحش‌ و زشتي‌ است‌. هيكل‌ آنان‌ هيكل‌ آدمي‌ است‌ ولي‌ دلهاي‌ آنها دلهاي‌ شياطين‌ است‌.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اين‌ از امور مسلّمۀ واقع‌ شدني‌ است‌؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: آري‌، سوگند به‌ آنكه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا يَكْتَفِي‌ الرِّجَالُ بِالرِّجَالِ، وَ النِّسَآءُ بِالنِّسَآءِ، وَ يُغَارُ عَلَي‌ الْغِلْمَانِ كَمَا يُغَارُ عَلَي‌ الْجَارِيَةِ فِي‌ بَيْتِ أَهْلِهَا. وَ تَشَبَّهُ الرِّجَالُ بِالنِّسَآءِ، وَ النِّسَآءُ بِالرِّجَالِ، وَ يَرْكَبْنَ ذَوَاتُ الْفُرُوجِ السُّرُوجَ؛ فَعَلَيْهِنَّ مِنْ أُمَّتِي‌ لَعْنَةُ اللَهِ!
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ وقت‌ مردها به‌ مردها اكتفا مي‌كنند، و زنها به‌ زنها اكتفا مي‌نمايند. و در آن‌ زمان‌ همانطور كه‌ زن‌ در خانۀ شوهرش‌ مورد حفظ‌ و حراست‌ واقع‌ ميشود كه‌ كسي‌ به‌ او تعدّي‌ نكند و در استمتاعات‌ اختصاص‌ به‌ مرد خود داشته‌ باشد، همينطور افرادي‌، جوانان‌ تازه‌ به‌ سنّ رسيده‌ و أمرد را به‌ خود اختصاص‌ داده‌ در اعمال‌ نامشروع‌ مورد حراست‌ و حفظ‌ خود قرار ميدهند تا كسي‌ ديگر به‌ آنها توجّهي‌ نكند. مردها خود را شبيه‌ به‌ زنان‌ مي‌كنند، و زنان‌ خود را شبيه‌ به‌ مردان‌ مي‌نمايند. و افرادي‌ كه‌ داراي‌ رَحِم‌ هستند و براي‌ توليد مثل‌ آفريده‌ شده‌اند كه‌ منظور زنان‌ مي‌باشند، سوار بر زين‌ها ميشوند؛ پس‌ بر آن‌ زنان‌ از امّت‌ من‌ لعنت‌ خدا باد.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ فَقَالَ صَلَّي‌ اللَه عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! اينها از امور واقع‌ شدني‌ هستند؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! إنَّ عِنْدَهَا تُزَخْرَفُ الْمَسَاجِدُ كَمَا تُزَخْرَفُ الْبِيَعُ وَ الْكَنَآئِسُ، وَ تُحَلَّي‌ الْمَصَاحِفُ، وَ تُطَوَّلُ الْمَنَارَاتُ، وَ تَكْثُرُ الْصُّفُوفُ بِقُلُوبٍ مُتَبَاغِضَةٍ وَ أَلْسُنٍ مُخْتَلِفَةٍ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ وقت‌ مساجد را زينت‌ مي‌كنند همچنانكه‌ معبدهاي‌ نصاري‌ و يهود را زينت‌ مي‌كنند، و قرآن‌‌ها را به‌ زيور و شكل‌ و نقّاشي‌ها آراسته‌ و پيراسته‌ مي‌كنند، و مناره‌ها و مأذنه‌هاي‌ مساجد را بلند مي‌سازند تا إشراف‌ بر خانه‌هاي‌ اطراف‌ پيدا ميكند، و صف‌هاي‌ نماز جماعت‌ بسيار ميشود و مردم‌ در اين‌ نمازها زياد شركت‌ مي‌كنند ولي‌ با دلهائي‌ پر از كين‌ و حسد و عداوت‌ با يكديگر، و با زبانهائي‌ منافقانه‌ و سخن‌هائي‌ مزوّرانه‌ و آلوده‌ به‌ نيّت‌هاي‌ فاسده‌.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اينها واقع‌ ميشوند؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آنكه‌ نفس‌ من‌ در دست‌ قدرت‌ اوست‌!»
 
وَ عِنْدَهَا تَحَلَّي‌ ذُكُورُ أُمَّتِي‌ بِالذَّهَبِ، وَ يَلْبَسُونَ الْحَرِيرَ وَ الدِّيبَاجَ، وَ يَتَّخِذُونَ جُلُودَ النُّمُورِ صَفَاقًا!
«در آن‌ وضعيّت‌، مردان‌ امّت‌ من‌ خود را به‌ طلا زينت‌ مي‌كنند، و لباس‌ حرير و ديبا مي‌پوشند، و پوست‌ پلنگ‌ را براي‌ خود جامه‌ مي‌كنند.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: آيا اينها از امور واقع‌ شدني‌ است‌ اي‌ رسول‌ خدا؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آنكه‌ جان‌ من‌ در دست‌ قدرت‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا يَظْهَرُ الرِّبَا، وَ يَتَعَامَلُونَ بِالْغَيْبَة وَ الرُّشَي‌. وَ يُوضَعُ الدِّينُ، وَ يُرْفَعُ الدُّنْيَا.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ موقع‌ رباخوري‌ در بين‌ مردم‌ ظاهر و آشكارا ميگردد، و مردم‌ با يكدگر با غيبت‌ و رشوه‌ معامله‌ مي‌كنند. و دين‌ در نزد مردم‌، ضعيف‌ و به‌ درجات‌ نازلي‌ پائين‌ مي‌آيد، وليكن‌ دنيا قويّ و به‌ درجات‌ عالي‌ در بين‌ مردم‌ بالا ميرود.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ فَقَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اينها از امور واقع‌ شدني‌ است‌؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آنكه‌ جان‌ من‌ به‌ دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا يَكْثُرُ الطَّلَا قُ، فَلَا يُقَامُ لِلَّهِ حَدٌّ؛ وَ لَنْ يَضُرَّ اللَهَ شَيْئًا.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ طلاق‌ زياد واقع‌ ميشود، و حدّ الهي‌ جاري‌ نميگردد؛ و اينها ابداً به‌ خداوند ضرري‌ نميرساند.»
 
فَقَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اين‌ مسلّماً واقع‌ ميشود؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آنكه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا تَظْهَرُ الْقَيْنَاتُ وَ الْمَعَازِفُ، وَ يَلِيهِمْ أَشْرَارُ أُمَّتِي‌.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ زنان‌ آوازه‌خوان‌ در بين‌ مردم‌ به‌ هم‌ ميرسد، و استعمال‌ آلات‌ موسيقي‌ رواج‌ پيدا ميكند، و بر مردم‌ شريرترين‌ افراد از امّت‌ من‌ حكومت‌ مي‌كنند.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اين‌ امر واقع‌ ميشود؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آنكه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! وَ عِنْدَهَا يَحُجُّ أَغْنِيَآءُ أُمَّتِي‌ لِلنُّزْهَةِ، وَ يَحُجُّ أَوْسَاطُهَا لِلتِّجَارَةِ، وَ يَحُجُّ فُقَرَآؤُهُمْ لِلرِّئَآءِ وَ السُّمْعَةِ. فَعِنْدَهَا يَكُونُ أَقْوَامٌ يَتَعَلَّمُونَ الْقُرْءَانَ لِغَيْرِاللَهِ، وَ يَتَّخِذُونَهُ مَزَامِيرَ. وَ يَكُونُ أَقْوَامٌ يَتَفَقَّهُونَ لِغَيْرِاللَهِ. وَ يَكْثُرُ أَوْلَا دُ الزِّنَآءِ. وَ يَتَغَنَّوْنَ بِالْقُرْءَانِ. وَ يَتَهَافَتُونَ بِالدُّنْيَا.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌، اغنياء و ثروتمندان‌ امّت‌ من‌ كه‌ به‌ حجّ ميروند براي‌ تفريح‌ و تفرّج‌ است‌، و حجّ متوسّطين‌ از امّت‌ براي‌ تجارت‌ و خريد و فروش‌ است‌، و حجّ فقراء از امّت‌ من‌ براي‌ خودنمائي‌ و صيت‌ و شهرت‌ است‌.
در آن‌ هنگام‌ بسياري‌ از افراد مردم‌ قرآن‌ را براي‌ غير خدا ياد ميگيرند، و قرآن‌ را به‌ صورت‌ آهنگ‌ موسيقي‌ در مزمار و آلات‌ موسيقي‌ مي‌نوازند. و دستجات‌ و گروه‌هائي‌ هستند كه‌ براي‌ غير خدا به‌ دنبال‌ علوم‌ دينيّۀ اسلاميّه‌ ميروند و براي‌ فقاهت‌ تلاش‌ مي‌كنند. و اولاد زنا در بين‌ مردم‌ بسيار پديد مي‌آيد. و قرآن‌ را به‌ صورت‌ لهو و با صوت‌ تغنّي‌ غير مشروع‌ ميخوانند. و همگي‌ مردم‌ براي‌ رسيدن‌ به‌ دنيا و شؤون‌ دنيا كوشش‌ مي‌كنند و مسابقه‌ ميدهند، و سعي‌ مي‌كنند تا بتوانند در امور دنيا از يكديگر پيشي‌ گيرند.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اينها از امور حتميّه‌ است‌؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آن‌ كسي‌ كه‌ نفس‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! ذَاكَ إذَا انْتُهِكَتِ الْمَحَارِمُ، وَ اكْتُسِبَتِ الْمَـَاثِمُ، وَ سُلِّطَ الاشْرَارُ عَلَي‌ الاخْيَارِ، وَ يَفْشُو الْكِذْبُ، وَ تَظْهَرُ اللَجَاجَةُ، وَ تَفْشُو الْفَاقَةُ، وَ يَتَبَاهَوْنَ فِي‌ اللِبَاسِ، وَ يُمْطَرُونَ فِي‌ غَيْرِ أَوَانِ الْمَطَرِ، وَ يَسْتَحْسِنُونَ الْكُوبَةَ وَ الْمَعَازِفَ وَ يُنْكِرُونَ الامْرَ بِالْمَعْرُوفِ وَ النَّهْيَ عَنِ الْمُنْكَرِ، حَتَّي‌ يَكُونَ الْمُؤْمِنُ فِي‌ ذَلِكَ الزَّمَانُ أَذَلَّ مَنْ فِي‌ الامَّةِ، وَ يُظْهِرُ قُرَّآؤُهُمْ وَ عُبَّادُهُمْ فِيمَا بَيْنَهُمُ التَّلَاوُمَ. فَأُولَئِكَ يُدْعَوْنَ فِي‌ مَلَكُوتِ السَّمَوَاتِ: الارْجَاسَ وَ الا نْجَاسَ.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ زمان‌ پردۀ عصمت‌ مردم‌ پاره‌ ميشود، و محرّمات‌ الهيّه‌ به‌ جاي‌ آورده‌ ميشود، و حريم‌ عفاف‌ دريده‌ ميگردد، و معصيت‌هاي‌ خدا رائج‌ ميگردد، و بدان‌ و اشرار بر اخيار و خوبان‌ تسلّط‌ پيدا مي‌كنند، و دروغ‌ علناً رائج‌ و در بين‌ تودۀ مردم‌ شايع‌ ميشود، و لجاج‌ و خودسري‌ و استكبار ظاهر ميگردد، و نيازمندي‌ و احتياج‌، همۀ توده‌ها را فرا ميگيرد. مردم‌ به‌ لباس‌ خود بر يكديگر فخريّه‌ و مباهات‌ مي‌كنند، و باران‌هاي‌ فراوان‌ در غير فصل‌ باران‌ پيدا ميشود، و اشتغال‌ به‌ لهو و لعب‌ از قبيل‌ بازي‌ كردن‌ با باطل‌ و تار و آلات‌ موسيقي‌ را امري‌ پسنديده‌ و نيكو مي‌شمرند و امر به‌ معروف‌ و نهي‌ از منكر را گذشته‌ از آنكه‌ به‌ جاي‌ نمي‌آورند امر نكوهيده‌ و ناپسند ميدانند.
زمانه‌ و وضعيّت‌ محيط‌ در آن‌ زمان‌ به‌ قدري‌ انحطاط‌ پيدا ميكند كه‌ مردمان‌ مؤمن‌ و استوار با ايمان‌ راستين‌ در آن‌ زمان‌ از تمام‌ افراد امّت‌ پست‌تر و حقيرتر و ذليل‌تر خواهند بود. و در بين‌ زهّاد و عبّاد و همچنين‌ در بين‌ علماء و قُرّائشان‌ حسّ بدبيني‌ و بدخواهي‌ ظهور نموده‌ و پيوسته‌ در صدد عيب‌جوئي‌ و ملامت‌ از يكدگر بر مي‌آيند.
اينچنين‌ افرادي‌ با چنين‌ روحيّه‌ و عادتي‌ و با چنين‌ ملكات‌ و صفاتي‌ در ملكوت‌ آسمانها به‌ أرجاس‌ و أنجاس‌ يعني‌ موجودات‌ پليد و كثيف‌ و نجس‌ خوانده‌ ميشوند.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ فَقَالَ رَسُولُ اللَهِ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اينها واقع‌ شدني‌ است‌؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ آن‌ خدائي‌ كه‌ جان‌ من‌ در دست‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! فَعِنْدَهَا لَا يَخْشَي‌ الْغَنِيُّ إلَّا الْفَقْرَ، حَتَّي‌ أَنَّ السَّآئِلَ لَيَسْأَلُ فِيمَا بَيْنَ الْجُمُعَتَيْنِ، لَا يُصِيبُ أَحَدًا يَضَعُ فِي‌ يَدِهِ شَيْئًا.
«اي‌ سلمان‌! در آن‌ هنگام‌ افراد ثروتمند و متموّل‌ بيش‌ از همه‌ كس‌ از فقر نگرانند، به‌ فقراء و ضعفاء كمكي‌ نمي‌شود و كسي‌ بر آنان‌ رحمت‌ نمي‌آورد، حتّي‌ افراد سائل‌ در طول‌ مدّت‌ يك‌ هفته‌ كه‌ از اين‌ جمعه‌ تا آن‌ جمعه‌ باشد سؤال‌ مي‌كنند و كسي‌ پيدا نمي‌شود كه‌ در دست‌ آنان‌ چيزي‌ گذارد.»
 
قَالَ سَلْمَانُ: وَ إنَّ هَذَا لَكَآئِنٌ يَا رَسُولَ اللَهِ؟ قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: إي‌ وَ الَّذِي‌ نَفْسِي‌ بِيَدِهِ!
«سلمان‌ گفت‌: اي‌ رسول‌ خدا! آيا اينها شدني‌ است‌؟ رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ وآله‌ وسلّم‌ فرمود: آري‌ سوگند به‌ خدائي‌ كه‌ نفس‌ من‌ در دست‌ قدرت‌ اوست‌!»
 
يَا سَلْمَانُ! عِنْدَهَا يَتَكَلَّمُ الرُّوَيْبِضَةُ. فَقَالَ: وَ مَا الرُّوَيْبِضَةُ يَا رَسُولَ اللَهِ فِدَاكَ أَبِي‌ وَ أُمِّي‌؟
قَالَ صَلَّي‌ اللَهُ عَلَيْهِ وَ ءَالِهِ وَ سَلَّمَ: يَتَكَلَّمُ فِي‌ أَمْرِ الْعَآمَّةِ مَنْ لَمْ يَكُنْ يَتَكَلَّمُ. فَلَمْ يَلْبَثُوا إلَّا قَلِيلاً حَتَّي‌ تَخُورَ الارْضُ خَوْرَةً، فَلَا يَظُنُّ كُلُّ قَوْمٍ إلَّا أَنَّهَا خَارَتْ فِي‌ نَاحِيَتِهِمْ، فَيَمْكُثُونَ مَا شَآءَ اللَهُ ثُمَّ يُنْكَتُونَ فِي‌ مَكْثِهِمْ، فَتُلْقِي‌ لَهُمُ الارْضُ أَفْلَا ذَ كَبِدِهَا.
قَالَ: ذَهَبٌ وَ فِضَّةٌ، ثُمَّ أَوْمَأَ بِيَدِهِ إلَي‌ الاسَاطِينِ، فَقَالَ: مِثْلُ هَذَا.
فَيَوْمَئِذٍ لَا يَنْفَعُ ذَهَبٌ وَ لَا فِضَّةٌ. فَهَذَا مَعْنَي‌ قَوْلِهِ: فَقَدْ جَآءَ أَشْرَاطُهَا. 
«اي‌ سلمان‌! و در آن‌ موقعيّت‌ «رويبضة‌» تكلّم‌ ميكند و سخن‌ ميگويد:
سلمان‌ گفت‌: فدايت‌ شود پدرم‌ و مادرم‌ اي‌ رسول‌ خدا! مراد از رويبضة‌ چيست‌؟
رسول‌ خدا صلّي‌ الله‌ عليه‌ و آله‌ و سلّم‌ فرمود: در امور اجتماعي‌ مردم‌ و اوضاع‌ عامّه‌ كسي‌ تكلّم‌ ميكند و ارشادات‌ مردم‌ را به‌ عهده‌ دارد كه‌ شأن‌ او ارشاد و هدايت‌ و ولايت‌ بر مردم‌ نيست‌.
چون‌ اين‌ قضايا واقع‌ گردد و اين‌ علائم‌ تحقّق‌ يابد ديگر مدّت‌ درازي‌ به‌ طول‌ نمي‌انجامد، بلكه‌ درنگ‌ نمي‌كنند مردم‌ مگر زمان‌ اندكي‌ كه‌ ناگهان‌ زمين‌ صيحۀ عجيبي‌ مي‌كشد، و اين‌ صدا و صيحه‌ بطوري‌ تمام‌ بسيط‌ زمين‌ را فرا ميگيرد كه‌ هر كس‌ چنين‌ مي‌پندارد كه‌ اين‌ صيحه‌ در ناحيه‌ و موطن‌ او واقع‌ شده‌ است‌. و پس‌ از صيحه‌ به‌ قدري‌ كه‌ خداوند اراده‌اش‌ تعلّق‌ گيرد باز مردم‌ در روي‌ زمين‌ درنگ‌ مي‌كنند، و در اين‌ اقامت‌ و درنگ‌ دچار گرفتاري‌ها و مشقّات‌ و تكان‌ها ميگردند.
و زمين‌ پاره‌هاي‌ جگر خود را بيرون‌ ميريزد، و منظور از پاره‌هاي‌ جگر طلاها و نقره‌هاست‌.
حضرت‌ رسول‌ اكرم‌ در اين‌ حال‌ با دست‌ خود اشاره‌ كردند به‌ ستون‌هائي‌ كه‌ در آنجا نصب‌ شده‌ بود و فرمودند: پاره‌هاي‌ جگر زمين‌ و قطعات‌ طلا و نقره‌ مثل‌ اين‌ ستون‌ها.
امّا در آن‌ روز ديگر طلا و نقره‌ فائده‌اي‌ ندارد، و اينست‌ معناي‌ گفتار خداي‌ تعالي‌: فَقَدْ جَآءَ أَشْرَاطُهَا: 
پس‌ به‌ درستي‌ كه‌ حقّاً علائم‌ قيامت‌ بوقوع‌ پيوسته‌ است‌.»

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 21
     درج شده در 440 روز و 12 ساعت و 8 دقیقه قبل
    

روده راست تو شکم شما هست؟!

راهکارهای عملی علمای دین برای ترک عادت زشت دروغگویی

1- آیت الله حق شناس:

اثرات منفی آن را یادآوری کنیم
حاج ماشاءالله عابدی از شاگردان آیت الله حق شناس است و درباره راهکار از نگاه استادش می گوید:« علمای علم اخلاق برای درمان بیماری های اخلاقی انسان دو راه «علمی» و «عملی» سفارش می کنند که راه علمی آن آگاهی های بازدارنده و راه عملی آن رفتارهای برطرف کننده است. وقتی انسان به صورت موقت و اتفاقی به دروغ آلوده می شود، با یادآوری زشتی آن، به راحتی می تواند بر این رفتار ناپسند چیره شود و آن را به صورت کامل کنار بگذارد ولی زمانی که دروغگویی به شکل ویژگی در او پدیدار می شود، در این صورت باید برای درمان خود به طور دائم بکوشد و از هر دو راه «علمی» و «عملی» بهره گیرد. نخست اینکه آگاهی دادن و توجه به پیامدهای ناخوشایند دروغ، شیوه ای مؤثر در درمان این بیماری به شمار می رود. محرومیت از هدایت الهی، ناتوانی از چشیدن طعم ایمان، فروافتادن در گرداب نفاق و کفر، مسخ شدن در روز قیامت، سقوط در آتش دوزخ، دوری از جوانمردی و حیا، بی اعتمادی دیگران، ذلت و آثار شوم دیگر همه و همه از پیامدهایی هستند که یادآوری مداوم آنها شخص مبتلا به دروغ را در درمان بیماری یاری می کند. غفلت از پیامدهای زشت و ناخوشایند این رذیلت های اخلاقی از مهم ترین عوامل گرفتاری انسان به آنان است که می توان آنها را با یادآوری برطرف کرد. خداوند در آیه 51 سوره ذاریات می فرماید:« به یاد (مؤمنان) آور! پس همانا به یادآوردن برای مؤمنان سودمند است».

2- علامه مجلسی:

به عواقب آن بیندیشیم
علامه مجلسی در کتاب بحارالانوار درباره درمان دروغ نوشته است:« یکی از مهم ترین روش های عملی در درمان دروغ آن است که انسان پیش از آنکه کلمه ای بر زبان بیاورد، درباره درستی یا نادرستی آن بیندیشد و به آثار و عواقب آن توجه کند. امام حسن عسکری(ع)می فرماید:« قلب الاحمق فی فمه و فم الحکیم فی قلبه/ قلب احمق در دهانش و دهان فرد حکیم در قلب اوست». دستور بر گفتار و سخن گفتن باید از خانه خرد صادر شود، نه آنکه انسان، کلام بدون اندیشه را بر زبان جاری سازد و سپس از پیامدهای ناخوشایند آن افسوس بخورد. افرادی که خود را با سخن نسنجیده به پرتگاه نابودی انداخته اند کم نیستند». روش دیگری که علامه مجلسی به آن اشاره می کند این است که از معاشرت با دوستان دروغگو بپرهیزد؛ «بسیاری از زشتی ها در اثر رفت و آمد و همنشینی با افراد ناصالح پدید می آید و بالعکس، بسیاری از زیبایی های اخلاق هم در همنشینی با خوبان و صالحان پدیدار می شود. « پسر نوح با بدان بنشست/ خاندان نبوتش گم شد/ سگ اصحاب کهف روزی چند/ پی نیکان گرفت و مردم شد».

3- ملامهدی نراقی:

با فضایل اخلاقی، با دروغ مقابله شود
روش پادزهر از راهکارهایی است که ملامحمدمهدی نراقی در کتاب « جامع السعادات» درباره درمان دروغ به آن اشاره کرده: «در نظام اخلاقی اسلام یکی از روش های مقابله با رذایل اخلاقی این است که « عمل به ضد» شود. بدین ترتیب که در برابر هر صفت مذموم و نکوهیده، صفت ممدوح و پسندیده ای که در مقابل آن قرار دارد تقویت شود و انسان برای خودسازی خود سعی وافر داشته باشد که پیوسته در برابر هر کنش ناصواب و زشت، واکنش سالم و زیبا نشان دهد. یعنی در برابر تکبر تواضع ورزد، در مقابل ریا به اخلاص روی آورد و در مقابل حسدورزی نسبت به بندگان خدا به خیرخواهی درباره آنان متمایل شود. این نوع عملکرد را که علمای اخلاق بر آن اصرار دارند می توان روش « پادزهر» در برابر« زهر» نامید و بدین ترتیب با «فضایل اخلاقی» به مقابله با « رذایل اخلاقی» پرداخت. این امر در مورد دروغ نیز صدق می کند. زمانی که زبان به گرد دروغ می چرخد، اگر بتوانیم آن را در خود مهار کنیم و با نگفتن دروغ به مقابله با این رذیله اخلاقی برخیزیم، در حقیقت موفق شده ایم روش پادزهر را به کار گیریم».

4- علامه طباطبایی:

همه چیز را به خدا بسپارید
آیت الله فقهی از شاگردان خاص علامه طباطبایی است و به نقل از استاد بزرگوارش درباره راه درمان دروغ می گوید: «راه اول این است که انسان همه چیز را به خدا بسپارد و هر امری که از نظر ما خیر یا شر است از او بداند.
گاه سرچشمه دروغ، ترس از فقر، پراکنده شدن مردم از دور شخص، از دست دادن مقام و موقعیت و نیز به دلیل علاقه شدید به جاه و مقام و... است و شخص از این راه نامشروع برای تأمین مقصود خود کمک می گیرد اما زمانی که انسان به این درجه از تقوا برسد که همه چیز از جانب خدا رخ می دهد دیگر به دلیل ترس از دوری جستن مردم یا از دست دادن جاه و مقام یا ... به امر الهی بی توجه نمی شود. در واقع راه حل اصلی برای غلبه بر چنین رذیلت های اخلاقی، توجه به مسئله مهم تقواست. علامه طباطبایی برای بهتر عمل کردن به مسائل اخلاقی، شاگردانش را به تقوا سفارش می کند. در قرآن نیز بارها و بارها در مورد مسئله تقوا و متقین صحبت به میان آورده شده است. در سوره شمس می خوانیم که خداوند متعال بعد از چند بار قسم خوردن، مسلمانان را به تقوا دعوت می کند. برای دوری از دروغ،‌ تقوا پیشه کردن بهترین راهکار است. به طور کلی داشتن تقوا کمک می کند تمام صفات ناشایستی که در انسان وجود دارد از بین برود.»

5-آیت الله بهجت:

بر زبانمان نظارت کنیم
آیت الله بهجت(ره) درباره دروغ و راه درمان آن این طور راهنمایی می کند:«‌یکی از محرمات و آفات خطرناک زبان، دروغ است که از گناهان کبیره و عامل بسیاری از گناهان شمرده می شود. آفات و خطرات ناشی از کذب و دروغ، افراد و گروه های اجتماعی را به مرداب های گندیده می کشاند و آب های آلوده را به آنها می نوشاند. همین جاست که بذر دروغ در سرزمین جان و روح آنان رشد کرده و به نهال و پس از آن به درختی تبدیل می شود که ریشه های خود را مستحکم و میوه های تلخ و هلاکت بار تولید می کند. لذا باید به درمان این مرض مهلک اخلاقی پرداخت و این آفت زبان را با آموزه های قرآن و سنت از مسیر رشد و تعالی نفس خویش زدود تا زمینه تزکیه عملی نفس و رسیدن به کمالات والای انسانی فراهم آید. راه درمان این رذیله اخلاقی، به خصوص برای کسانی که این کار برایشان به صورت یک عادت درآمده این است که بر زبان و صحبت هایشان نظارت دقیق داشته باشند.

6-آیت الله مکارم شیرازی:

به نتایج دروغگویی توجه کنیم
از نظر آیت الله مکارم شیرازی مهم ترین راه برای درمان این رذیله اخلاقی، توجه به پیامدهای سوء مادی و معنوی، فردی و اجتماعی آن است؛ «خداوند سبحان چه با زبان تکوین و چه با زبان تشریع، با صداقت و راستی با بندگانش سخن می گوید و می فرماید صداقت برای شما بهتر است. دین اسلام اهمیت فراوانی به تربیت درست مسلمانان می دهد که بر پاکی قلب و زبان استوار باشد.»
رسول اکرم(ص) را قبل از پیامبری به دلیل صداقتش، امین لقب داده بودند زیرا دروغی از ایشان شنیده نشده بود.اگر انسان به این نکته توجه کند که دروغ او را از چشم مردم می اندازد و به عنوان فردی خائن و ناتوان در جامعه معرفی کرده و پیوند اعتماد و اطمینان را در جامعه متزلزل می کند، از نماز شب محروم می شود و خدا او را هدایت نمی کند، خداوند به این سبب گناه 70 زنا که کمترین آن زنا با مادر است در نامه عملش می نویسد. اگر فرد دروغگو در این امور دقت کند، به یقین از کار خود پشیمان و منصرف می شود. امام صادق(ع) می فرمایند همانا دروغ باعث خرابی ایمان می شود.

7- آیت الله مجتهدی:

خودمان را جریمه کنیم
حجت الاسلام شاکر برخوردار که از صحبت های استاد خود آیت الله مجتهدی چند کتاب به رشته تحریر درآورده، به نقل از استادش در درمان دروغ می گوید:« دروغ از آفات زبان و خراب کننده ایمان است. دروغ در دنیا و آخرت انسان را از رحمت الهی محروم و در میان مردم بی اعتبار می کند. از سوی دیگر وقتی در جامعه گسترش یابد اعتماد عمومی را سلب و جامعه را به بیماری نفاق دچار می کند. بنابراین انسان باید به مقابله با آن برخیزد. نخست اینکه فرد باید با یاد خدا و اندیشیدن درباره عقوبت های دنیوی و اخروی این رفتار ناپسند، انگیزه های دروغ و ریشه های انحراف اخلاقی از قبیل طمع، ترس، خودخواهی، حب و بغض های افراطی و امثال آن را در خود بخشکاند تا این رذیله خطرناک، زمینه مساعد برای نشو و نما در وجود انسان نداشته باشد.»

منبع: همشهری آیه، شماره 3 تیر 1391.


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 16
     درج شده در 440 روز و 12 ساعت و 9 دقیقه قبل
    

پیامبرصلی الله و علیه و آله چگونه می‌فهمد پیغمبر شده؟

بحث وحی در عالم، راه تشخیص وحی از غیر وحی، بحث معجزه، تفاوت معجزه با کرامت و معنا و مفهوم معجزه همیشه از مسائل مورد بحث در اندیشه دینی بوده است.
آیت الله جوادی آملی در تفسیر آیه 23 سوره بقره (وَإِنْ کُنْتُمْ فِی رَیْبٍ مِمَّا نَزَّلْنَا عَلَی عَبْدِنَا فَأْتُوا بِسُورَةٍ مِن مِثْلِهِ وَادْعُوا شُهَدَاءَکُمْ مِنْ دُونِ اللّهِ إِنْ کُنْتُمْ صَادِقِینَ * فَإِنْ لَمْ تَفْعَلُوا وَلَنْ تَفْعَلُوا فَاتَّقُوْا النَّارَ الَّتِی وَقُودُهَا النَّاسُ وَالْحِجَارَةُ أُعِدَّتْ لِلْکَافِرِینَ) پس از بیان مباحث تحدی خداوند به قرآن به موضوع «معجزه» پرداخته که در پی می‌آید:

امتیاز اعجاز نسبت به علوم غریبه

یک اصل کلّی بر تمام موجودات امکانی حاکم است که معجزه از این اصل کلّی بیرون نیست و آن این است که هرچه در جهان خارج واقع می‌شود به اذن اللّه است. کاری که خدای سبحان به اشیا نسبت می‌دهد، این کار مال خود اشیاست، اسناد آن کار به آن اشیاء از باب اسناد الی ماهوله است؛ زیرا نظام علّی و معلولی را قرآن اثبات می‌کند و اشیا را هم مبادی قریب کارهای خود می‌داند، ولی در عین حال که این کارها از اشیا خارجیّه صادر است، به اذن خدای سبحان است؛ پس این‌ها در انجام کار مستقل نیستند.
و اینکه فرمود: کار از اشیا به اذن خدای سبحان صادر می‌شود، لازمه‌اش آن است که اشیا اقتضا داشته باشند، منتها اذن از طرف خداست. اذن یعنی رفع منں معنای این سخن آن است که اقتضاء مال خود اشیاست، ولی خدا اذن می‌دهد؛ یعنی رفع منع به عهده خداست، ولی اقتضاء مال اشیاست.

اذن و اقتضا همه موجودات به دست خدای سبحان است

لذا از این مرحله هم قرآن کریم ما را جلوتر می‌برد و می‌گوید نه تنها اذن مال خداست بلکه اقتضایی هم که این اشیاء دارند و تأثیری هم که مال خود این‌هاست در حقیقت مال خداست. زیرا این اشیاء آیات الهی‌اند و شئون حقّ‌اند در درجات فاعلیّت. فاعلیّت خدای سبحان از اسمای فعلیّه اوست، نه از اسمای ذاتیه و این فاعلیّت شئونی دارد که اشیای خارجیّه، شئون فاعلیّت حقّ‌اند. این اصل کلّی که به این سه قسم منحل می‌شود، شامل همه موجودات جهانِ امکان خواهد بود، معجزه هم از این اصل کلّی بیرون نیست؛ لذا گاهی خدای سبحان معجزه را به انبیا نسبت می‌دهد که انبیاء (علیهم السلام) معجزه می‌آورند؛ گاهی می‌فرماید: اگر خواستند معجزه بیاورند باید به اذن خدا باشد؛ گاهی هم می‌فرماید: این امر خداست که به دست انبیاء ظاهر شده است، همه این سه مطلب را درباره معجزات هم فرمود.

فرق معجزه با موجودات دیگر

فرق معجزه با موجودات دیگر آن است که امور دیگر یک امور عادی است؛ یعنی در دسترس همگان است. همه می‌توانند یاد بگیرند و مثل آن بیاورند. فرق معجزه با امور عادی روشن است، امّا فرق معجزه با امور غیر عادی؛ مثل سحر و شعبده و سایر علوم غریبه این است که آن‌ها راه فکری دارند؛ گرچه در دسترس توده مردم نیست، ولی خواص از انسان‌ها می‌توانند یاد بگیرند و مثل آن بیاورند؛ یعنی راه فکری دارد راه علمی دارد. همان طوری که سایر علوم راه فکری دارد و می‌توان یاد گرفت، سحر و شعبده و سایر علوم غریبه هم این‌چنین هستند، همه این‌ها راه فکری دارند؛ یعنی می‌توان این‌ها را فهمید و مثل این‌ها آورد ولی معجزه راه فکری ندارد یعنی انسان نمی‌تواند بفهمد پیغمبر چه می‌کند که درخت خشکیده سرسبز می‌شود یا انسان مرده زنده می‌شود این راه علمی ندارد که کسی با آن فرمول این را بفهمد، این مربوط به قداست روح و تهذیب نفس است.
انبیا یک دعوتی دارند و یک دعوایی، دعوت می‌کنند انسان را به مبدأ و معاد و امثال ذلک و دعوا دارند؛ یعنی ادّعا دارند، می‌گویند: «ما پیغمبریم، از طرف او آمدیم» هم انسان را به مبدأ و معاد دعوت می‌کنند و هم مدّعی وحی و رسالت‌اند،

شکست‌ناپذیری معجزه

مطلب دیگر آن است که معجزه هرگز شکست نمی‌خورد، به هیچ وجه قابل شکست نیست. این معنا را قرآن کریم تکیه می‌کند که معجزه شکست‌پذیر نیست. آیه سوره«مجادله» و آیه سوره «صافّات» نشانه شکست‌ناپذیری معجزه است. [آیه این است] که (کَتَبَ اللَّهُ لأَغْلِبَنَّ أَنَا وَرُسُلِی)؛ یعنی این جزء تثبیت‌شده‌های نظام هستی است که خدا و انبیا خدا پیروزند. نه انبیای الهی پیروزند؛ یعنی در جبهه‌های جنگ شکست نمی‌خورند؛ گاهی ممکن است به حسب ظاهر شکست بخورند و آن‌ها را شهید بکنند، امّا هرگز منطق آن‌ها شکست نمی‌خورد.
ممکن نیست که منطق انبیا شکست بخورد همواره پیروز است، یا اینکه فرمود: (وَلَقَدْ سَبَقَتْ کَلِمَتُنَا لِعِبَادِنَا المُرْسَلِینَ * إِنَّهُمْ لَهُمُ المَنْصُورُونَ * وَإِنَّ جُنْدَنَا لَهُمْ الغَالِبُونَ) فرمود: انبیاء همواره منصورند این بالقول المطلق نصرت را به انبیا نسبت داد که این‌ها منصورند و همواره این‌ها غالب‌اند و پیروزند. نه یعنی در میدان جنگ هرگز شهید نمی‌شوند؛ چون شهادت یک کمال است شکست نیست و اینکه فرمود: انبیا شکست نمی‌خورند؛ یعنی منطق و معجزه این‌ها هرگز شکست نمی‌خورد.
این را به عنوان اصل کلّی بیان کرد. آن گاه در موارد جزئیّه به انبیای معیّن می‌فرمود: شما شکست نمی‌خورید. معجزه شما فائق بر همه دستاوردهای آن‌هاست. همان طوری که درباره اصل وحی، نبوّت و اعجاز فرمود: هر کاری را که انبیا می‌کنند به اذن خداست بعد جریان عیسای مسیح را به طور گسترده بیان کرد فرمود تو مرده را زنده می‌کنی، امّا به اذن من و از گل به صورت پرنده می‌سازی و در آن می‌دمی و آن‌ها پرواز می‌کنند به اذن من؛ یعنی یک اصل کلّی را در سوره«مۆمن» فرمود که (وَمَا کَانَ لِرَسُولٍ أَن یَأْتِیَ بِآیَةٍ إِلاَّ بِإِذْنِ اللَّهِ) بعد این را در سوره «مائده» در طیّ جریان عیسیٰ (ع) باز کرد فرمود: (وَإِذْ تُخْرِجُ المَوْتَی بِإِذْنِی) یا (تَخْلُقُ مِنَ الطِّینِ کَهَیْئَةِ الطَّیْرِ بِإِذْنِی فَتَنفُخُ فِیهَا فَتَکُونَ طَیْراً بِإِذْنِی وَتُبْرِئ الأَکْمَهَ وَالأَبْرَصَ بِإِذْنِی) همه این‌ها را باز کرد، در این مطلب هم که معجزه شکست نمی‌خورد و همواره پیروز است این را به عنوان اصل کلّی در سوره «مجادله» و در سوره «صافّات» بیان کرد.
آنگاه در جریان موسای کلیم فرمود: تو عصا را بینداز هرگز شکست نمی‌خوری. در سوره «طه»، این‌چنین فرمود: آیه 64 به بعد این‌چنین فرمود آن‌ها گفتند: هر کس برتری جست به مقصد می‌رسد؛ (فَأَجْمِعُوا کَیْدَکُمْ ثُمَّ ائْتُوا صَفّاً وَقَدْ أَفْلَحَ الیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی) منطق فرعون [و] سایر درباریان او این بود که هر که مستعلی و مستکبر بود او به فلاح می‌رسد: (قَدْ أَفْلَحَ الیَوْمَ مَنِ اسْتَعْلَی)؛ منطق موسای کلیم (ع) این بود که: (لاَ یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی) این‌ها همه کارشناسان سحر را جمع کردند در برابر موسی کلیم به مبارزه برخاستند. (قَالُوا یَامُوسَی إِمَّا أَن تُلْقِیَ وَإِمَّا أَن نَّکُونَ أَوَّلَ مَنْ القَی* قَالَ بَلْ القُوا).
تمام این گفته‌های موسای کلیم به اذن خدای سبحان است فرمود: شما القاء کنید. یعنی آنچه را که فراهم کردید در میدان مبارزه اوّل شما بیندازید. (فَإِذَا حِبَالُهُمْ وَعِصِیُّهُمْ یُخَیَّلُ إِلَیْهِ مِن سِحْرِهِمْ أَنَّها تَسْعَی) ؛ وقتی این چوب‌ها و طناب‌ها را القاء کردند در قوّه متخیّله بیننده‌ها اثر کردند و آن‌ها دیدند که یک سلسله مارهایی است که در میدان حرکت می‌کند [و] این میدان شده میدان مار. (فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی) موسای کلیم هراسناک شد.

علت واهمه حضرت موسی (ع) در هنگام مبارزه با ساحران

... اینکه موسای کلیم در درونش احساس ترس کرد، از این مارهای ساختگی ساحران نبود [بلکه] ترس موسای کلیم این بود که اگر من هم عصا را القا کنم و به صورت مار در آید و این تماشاچی‌ها نتوانند بین سحر ساحران و معجزه من فرق بگذارند، چه کنم ؟! این را امیرالمۆمنین (ع) در اوائل نهج‌البلاغه بیان کرد و فرمود: انسان هرگز وقتی حق را دید، شک نمی‌کند «ما شَکَکتُ فی الحق مُذ أریتُه» از آن لحظه‌ای که حق را به من نشان دادند من تردید نکردم؛ زیرا آن موطنی را که اولیای الهی راه دارند آن موطن جای شک نیست...
... آن گاه به عنوان جواب سۆال مقدّر می‌فرماید اگر موسای کلیم در هنگام مبارزه احساس خوف کرد برای خود احساس خوف نکرد. نه در بطلان کار ساحران شک داشت و نه درمصون بودن خود از این مارهای ساختگی شک داشت تا او بترسد، بلکه ترس موسیٰ از جهل مردم بود که مبادا در اثر جهل مردم بین معجزه و سحر فرق گذاشته نشود، آن وقت دولت باطل پیروز بشود: «من غلبة الجهّال و دول الضّلال» ترس موسای کلیم این بود که مبادا ناظران نتوانند بین سحر و معجزه فرق بگذارند آن گاه دولت ضلالت و گمراهی غالب بشود؛ لذا ترس موسی(ع) از جهل مردم بود نه از جریان واقعه (فَأَوْجَسَ فِی نَفْسِهِ خِیفَةً مُّوسَی)
... معلوم می‌شود ترس موسی (ع) برای خود نبود؛ وگرنه خدای سبحان می‌فرمود: نترس این مارها کاری به تو ندارند و حال آنکه خدای سبحان فرمود: تو نترس؛ برای اینکه تو پیروزی؛ زیرا این معجزه شکست‌پذیر نیست. اگر آن سحرها بتوانند این معجزه را باطل کنند، این شکست معجزه است ولی تو پیروزی: (لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الأَعْلَی) چون این معجزه به جایی مرتبط است که شکست‌پذیر نیست. (لاَ تَخَفْ إِنَّکَ أَنتَ الأَعْلَی * وَالقِ مَا فِی یَمِینِکَ) آنچه در دست داری، القا کن (تَلْقَفْ مَا صَنَعُوا) ؛ آنچه را که این‌ها کردند، معجزه تو این‌ها را می‌بلعد (إِنَّمَا صَنَعُوا کَیْدُ سَاحِرٍ) ؛ آنچه را که این‌ها انجام دادند یک نقشه ساحرانه است (لاَ یُفْلِحُ السَّاحِرُ حَیْثُ أَتَی) ؛ این‌ها ساحرند و ساحر هرگز پیروز نمی‌شود؛ پس این‌ها پیروز نمی‌شوند...

قابل ابطال نبودن معجزه

... و همان طوری که درباره اصل قرآن کریم آمده است که قرآن به هیچ وجه بطلان‌پذیر نیست، معجزه این‌چنین است: به هیچ وجه بطلان‌پذیر نیست. فرق بین دینی که پیامبر آورده است با ادیانی که انبیای الهی (ع) آوردند، در یک سلسله مسائل جزئی و فروع دین است در اصل دین و خطوط کلّی دین فرقی بین انبیاء نیست؛ چون (إِنَّ الدِّینَ عِندَ اللّهِ الإِسْلاَمُ) و اسلام هرگز بطلان‌پذیر نیست، نسخ‌پذیر نیست. آن شریعت است، آن دستورات جزئی است که نسخ می‌شود و نسخ هم روحاً به تخصیص زمانی برمی‌گردد، نه اینکه بطلان قبلی روشن شده باشد خدای سبحان درباره قرآن فرمود: (لاَ یَأْتِیهِ البَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ) یعنی این کتاب بطلان پذیر نیست نه در عصر خود نه در اعصار آینده. این نشانه درهمه معجزات هست. در معجزات همه انبیاء هست که (لاَ یَأْتِیهِ البَاطِلُ مِن بَیْنِ یَدَیْهِ وَلاَ مِنْ خَلْفِهِ)؛ نه در عصر صدور معجزه قابل ابطال است نه در اعصار دیگر.

تفاوت اساسی اعجاز با علوم غریبه

پس فرق دوّم معجزه با علوم غریبه دیگر آن است که علوم غریبه دیگر قابل شکست هست؛ یعنی یک ساحر زبردستی می‌تواند سحر ساحر گذشته را ابطال کند ولی معجزه به هیچ وجه قابل شکست نیست این فرق اساسی اعجاز با علوم غریبه: یکی اینکه آن‌ها راه فکری دارند و راه درس و بحث باز است، انسان می‌تواند از راه فکر آن رشته را فراهم کند دیگر اینکه آن‌ها قابل شکستند و این قابل شکست نیست.

منشأ شکست‌ناپذیری معجزه

امّا منشأ اینکه چرا معجزه قابل شکست نیست؟ این را قرآن کریم بیان کرد، فرمود: گرچه همه موجودات به اذن خداست [و] به امر خداست، امّا معجزه از یک امر خاصّی مایه می‌گیرد، همان طوری که معیّت را خدای سبحان در قرآن به دو قسم تقسیم کرد امر را هم در قرآن به دو قسم تقسیم کرد. معیّت به دو قسم منقسم است: یک معیّت عامّه است که خدای سبحان با هر انسانی و با هر چیزی هست: (هُوَ مَعَکُم أیْنَ مَا کُنتُم) یک معیّت خاصّه است که مال اولیای الهی است (إِنَّ اللَّهَ مَعَ الَّذِینَ اتَّقَوْا) ، (َإِنَّ اللَّهَ لَمَعَ المُحْسِنِینَ) ، «انّ اللّه مع ...» این معیّت خاصّه است که نصیب دیگران نیست.
اگر معیّت خاصّه نصیب یک کسی شد آن شخص شکست نمی‌خورد امر الهی هم این‌چنین است؛ گرچه همه موجودات به امر خدای سبحان یافت می‌شوند، ولی خدای سبحان یک امر خاص دارد که آن امر را به وسیله انبیا و اولیای خود اظهار می‌کند، آن امر هرگز شکست‌پذیر نیست؛ چون (وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ) این (وَاللَّهُ غَالِبٌ عَلَی أَمْرِهِ) را در سوره «طلاق» آیه سوّم بیان کرد فرمود: (وَمَن یَتَوَکَّلْ عَلَی اللَّهِ فَهُوَ حَسْبُهُ إِنَّ اللَّهَ بَالِغُ أَمْرِهِ قَدْ جَعَلَ اللَّهُ لِکُلِّ شَی‌ءٍ قَدْراً) گرچه هیچ چیزی در خارج یافت نمی‌شود؛ مگر به امر الهی، امّا آن امرهای خاصّی که خدای سبحان به انبیا و اولیای الهی می‌دهد، آن را به مقصد می‌رساند، آن قابل شکست نیست...

اثبات دعوا و ادعای انبیا به وسیله معجزه

... انبیا یک دعوتی دارند و یک دعوایی، دعوت می‌کنند انسان را به مبدأ و معاد و امثال ذلک و دعوا دارند؛ یعنی ادّعا دارند، می‌گویند: «ما پیغمبریم، از طرف او آمدیم» هم انسان را به مبدأ و معاد دعوت می‌کنند و هم مدّعی وحی و رسالت‌اند، می‌گویند: بر ما وحی نازل می‌شود فرشته‌ها بر ما نازل می‌شوند، ما با جهان غیب ارتباط داریم؛ پس هر پیغمبری یک دعوتی دارد و یک دعوا و ادّعایی. دعوتش را با برهان تبیین می‌کند، دعوا و ادّعای خود را با معجزه اثبات می‌کند تا فروع دیگر و مطالب دیگر تأمین بشود. ما صدها حکم را باید از او دریافت بکنیم او ما را به فروع دین متعبّد می‌کند. ما صدها دستور را باید از او تلقّی بکنیم [و] اگر دعوای رسالت او اثبات نشود که ما فروع دین را نمی‌توانیم از او تلقّی کنیم.
دین که تنها اصول نیست، ما همه احکام را باید از او دریافت بکنیم او مدّعی رسالت است، این ادّعا را باید اثبات بکند؛ پس اگر چنانچه معجزه مطرح است برای صدق دعوت نیست، برای اثبات دعواست که این‌ها چون مدّعی رسالت‌اند، باید دلیل اقامه کنند که پیغمبرند تا ما احکام و فروع دین را از آن‌ها دریافت کنیم و در تکمیل اصول دین آنچه را که عقل راه ندارد باید از این‌ها مدد بگیریم.
پس معجزه برای اثبات دعوای انبیاست، نه دعوت آن‌ها. وقتی دعوا و ادّعای این‌ها تثبیت شد و ثابت شد که این‌ها پیغمبرند، آن گاه همه فروع دین را از این‌ها می‌گیریم و اصول دین، آن مقدار را که عقل می‌فهمد با گفته وحی تأیید می‌کنیم، آن مقدار را هم که عقل نمی‌فهمد با پرورش وحی می‌فهمیم این خصیصه است این خاصیّت را بدون معجزه نمی‌شود اثبات کرد، چرا؟ چون پیغمبر مدّعی یک امر خارق عادت است و می‌گوید: من با جهان غیب رابطه دارم فرشتگان بر من نازل می‌شوند این یک امری خارق عادت است چون ادعای یک امر خارق عادت می‌کند، باید یک کار خارق عادت انجام بدهد تا ما بفهمیم او با جهان غیب رابطه دارد و ممکن است کار خارق عادت از دست او صادر بشود؛ پس معجزه برای اثبات دعوای انبیاست، نه صدق دعوت آن‌ها؛ چون اصول دین تنها توحید و معاد نیست وحی و رسالت هم هست. ما اگر بخواهیم تصدیق کنیم که او رسول خداست، خودش از یک راه مشخصی تصدیق می‌کند.

چگونگی فهمیدن پیغمبر از رسالت خود

در روایات ما از معصومین (علیهم السلام) سۆال کردند که پیغمبر(ص) از چه راه می‌فهمد که پیغمبر شده؟ حضرت فرمود: «یُوفّق لذلک» یعنی یک راهی است که با پیمودن آن راه جا برای اشتباه نیست. اصل وحی در عالم موجود است انسان می‌تواند به وحی آشنا بشود و راهی هست که با پیمودن آن راه وحی را تشخیص بدهد و اشتباه نکند و شک نکند که آیا وحی است یا نه و مانند آن این‌ها در خارج موجود است «و یوفّق لذلک».

انحصار معجزه در نبوّت

امّا دیگران از کجا بفهمند که او پیغمبر است؟ پس معجزه چون یک امر خارق عادت است دعوای او را تأیید می‌کند. او مدّعی یک امر خارق عادت است، می‌گوید: من با جهان غیب ارتباط دارم که دیگران ندارند، فرشته‌ها بر من نازل می‌شوند که بر دیگران نازل نمی‌شوند. چون مدّعی یک امر خارق عادت است باید یک کار خارق عادت بکند تا ما بفهمیم ارتباط با غیب دارد. کسی معجزه را دلیل بر صدق دعوت پیغمبر(ص) نیاورد. در هیچ جا برهان اقامه نکرند که معاد حق است، به دلیل اینکه چوب اژدها شد یا به دلیل اینکه درخت پژمرده سرسبز شد .برای اصول دین که به معجزه استدلال نکردند [بلکه] برای اصل نبوّت پیغمبر و صدق دعوای او به معجزه استدلال کردند. وقتی که اصل نبوّت او با معجزه ثابت شد، آن گاه همه دستورات دین را انسان با اطمینان از محضرش دریافت می‌کند، پس معجزه برای این است...

عدم دسترسی مدعیان دروغین به مخزن غیب الهی

... اگر فرق معجزه با علوم غریبه دیگر روشن شد که معجزه سقفش مقام تجرّد عقلی است [و] مرحله بالاست، مگر می‌شود یک انسان متنبّی دروغین به آن پایگاه رفیع برسد که بتواند قاهر و غالب بر همه علوم باشد! آیا انسان کاذب می‌تواند به مخزن غیب راه پیدا کند؟ خدای سبحانی که فرمود: (وَجَعَلْنَاهَا رُجُوماً لِلشَّیَاطِینِ) این خدای سبحانی که فرمود شیطنت به این مقام بلند راه ندارد، مگر اجازه می‌دهد که متنبّی دستش به مخزن غیب برسد و معجزه بیاورد! ممکن نیست یک انسان دروغگو، قدرت روحی پیدا کند، بتواند معجزه بیاورد. آری، می‌تواند سحر کند، می‌تواند از سائر علوم غریبه مدد بگیرد، امّا از اعجاز محروم است، زیرا نه مبدأ قابلی آن لیاقت را دارد که به آن پایگاه رفیع راه یابد [و] نه مبدأ فاعلی که خدای حکیم و با عنایت است، اجازه می‌دهد.

دو برهان بر انحصار معجزه به انبیا

دو برهان می‌شود اقامه کرد که یکی از راه علّت قابلی و دیگری از راه علّت فاعلی که معجزه به دست غیر پیغمبر صادر نمی‌شود. امّا مبدأ قابلی این است که، انسان متنبّی و دروغگو هرگز روحش به آن قدرت و تجرّد نمی‌رسد که به آن پایگاه مخزن غیب راه یابد این آن لیاقت را ندارد و انسان فاسق و کاذب، هرگز به تجرّد عقلی نمی‌رسد، فقط در محدوده وهم است. عقل مال یک انسان وارسته است [و] انسان غیر وارسته، انسان دورغگو یک متخیّل و متوهّمی بیش نیست، به مرحله عقل نمی‌رسد؛ پس او لیاقت آن مقام بلند را ندارد (این از جهت مبدأ قابلی).
خدای سبحان کار خود را به دست هر فرد ناسالم نمی‌دهد که مردم را گمراه کند از لحاظ مبدأ فاعلی خدا حکیم است و حکیم دین خود را به دست افراد ناصالح نمی‌دهد؛ پس خدای سبحان دین خود را به دست متنبیّان نمی‌دهد (این از لحاظ مبدأ فاعلی) از لحاظ مبدأ قابلی هم افراد متنبّی، ضالّ و گمراه‌اند و انسان ضالّ و گمراه به مقام اعجاز راه ندارد و به مقام علوم غریبه دیگر راه دارد؛ پس از دو راه می‌توان ثابت کرد که هرگز معجزه به دست غیر ولیّ حق صادر نمی‌شود.

تفاوت معجزه با کرامت

آن گاه یک فرقی بین معجزه و کرامت خواهد بود آن دیگر فرق جوهری نیست فرق معجزه با علوم غریبه دیگر فرق جوهری بود، امّا فرق معجزه با کرامت جزء شئون ولایت است، فرق جوهری نیست؛ یعنی آن کاری را که پیغمبر (ص) می‌کند، مشابه آن را اهل بیت عصمت و طهارت(ع) می‌کنند. اگر احیای «موتی» است، این‌ها هم می‌توانند. هر کاری که انبیای پیشین می‌کردند، معصومین (ع) هم می‌توانند، منتها مسئله وحی تشریعی البتّه مخصوص پیغمبر است امّا این کارهای اعجازآمیز از اهل بیت (ع) هم ساخته است، منتها این را کرامت می‌گویند و نه معجزه.
اگر این امر خارق عادت با تحدّی؛ یعنی مبارزطلب‌کردن همراه شد اصطلاحاً می‌گویند «معجزه» و اگر با تحدّی همراه نشد، نمی‌گویند «معجزه» اگر با دعوای رسالت همراه بود، می‌گویند «معجزه» اگر با دعوای رسالت همراه نبود نمی‌گویند «معجزه» ممکن است تحدّی به امامت بکند، امّا تحدّی به رسالت نمی‌کند. در احتجاجات معصومین (ع) هست که آن‌ها برای اثبات امامت خود کرامت می‌آوردند: می‌فرمودند اگر شما در کرامت ما تردید دارید، مثل این کار انجام دهید. نظیر آنچه که منسوب بر امام سجّاد (ع) است در جریان «الحجرالاسود» و مانند آن، امام ممکن است برای اثبات امامت خود تحدّی کند و کرامت بیاورد، ولی هرگز مدّعی رسالت نیست؛ پس آن امر خارق عادت شکست‌ناپذیری که با دعوای رسالت همراه است معجزه نامیده می‌شود و آن امر خارق عادت شکست‌ناپذیری که با دعوای رسالت همراه نیست آن کرامت نامیده می‌شود.

عدم اختصاص کرامت به پیامبران و امامان

و امّا اینکه غیر پیغمبر و غیر امام معصوم کسی می‌تواند کرامت بیاورد یا نه برهان عقلی بر خلافش اقامه نشده است، ممکن است اولیای الهی به اذن حق بتوانند این کار را انجام دهند افرادی هم باشند مستجاب‌الدّعوه؛ چون استجابت دعا هم به نوبه خود کرامتی است؛ یعنی ممکن است یک بیمار با علل و عوامل طبیعی درمان بشود امّا با یک توسّل و یک دعا وقتی که درمان بشود، دیگر شکست‌ناپذیر نیست، این می‌شود کرامت اگر این بیمار را از راه‌های عادی درمان کنند، این می‌شود امر عادی و قابل شکست و مبارزه است؛ یعنی ممکن است در حین درمان این بیمار با این دارو، دیگری داروی دیگر بدهد که او را به همان حالت بیماری باقی بدارد، امّا اگر دعای یک مستجاب الدعوه‌ای بخواهد مستجاب بشود این‌چنین نیست این شکست‌ناپذیر است این هم کرامت است.

استناد استجابت دعا به خدای سبحان

اصل استجابت دعا را خدای سبحان در سوره«بقره» به خود نسبت داد فرمود: «من این کار را می‌کنم» همان آیه 186 سوره «بقره» این است که (وَإِذَا سَأَلَکَ عِبَادِی عَنِّی فَإِنِّی قَرِیبٌ أُجِیبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْیَسْتَجِیبُوا لِیْ وَلْیُۆْمِنُوا بِی لَعَلَّهُمْ یَرْشُدُونَ)؛ اگر مرا خواستند من نزدیکم و اجابت می‌کنم. اجابت دعا جزء کرامت‌هاست و غیرقابل شکست هم هست این کرامت را ممکن است غیر انبیاء هم داشته باشند؛ البتّه شاگردان این‌ها و با پیمودن راه این‌ها آنچه که به مریم (س) نسبت داده شد آن هم نشانه آن است که غیر امام و پیغمبر می‌توانند کرامت داشته باشند؛ آنچه هم که به فاطمه زهرا (س) نسبت داده شد این‌چنین است.

تبیین معنای «ارهاص»

احیاناً بعضی‌ها می‌گویند: آن کرامت‌هایی که به دست مریم (س) ظاهر شد، این‌ها ارهاص است ارهاص یعنی پیش‌درآمد معجزه؛ یعنی این‌ها در حقیقت به برکت عیسای مسیح است که به دست مریم (س) ظاهر شد که ( کُلَّمَا دَخَلَ عَلَیْهَا زَکَرِیَّا المَحْرَابَ وَجَدَ عِنْدَهَا رِزْقاً) ؛ این در حقیقت معجزه عیسای مسیح است که به دست مریم (س) ظاهر شد، این را «ارهاص» می‌گویند به اصطلاح کلام ارهاص؛ یعنی پیش‌درآمد معجزه که مال یک پیغمبر است و به دست غیر پیغمبر ظهور می‌کند و این دلیل بر او هم نیست؛ چون ما برهان نتواستیم اقامه کنیم که کرامت مثل معجزه مخصوص انبیاست و مخصوص امامان است نه، اولیای الهی هم می‌توانند این را داشته باشند؛ البته «به اذن اللّه».

منبع: مهرنیوز


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 17
     درج شده در 440 روز و 12 ساعت و 9 دقیقه قبل
    

«الهام» و معرفت شناسي

در مقاله حاضر نويسنده با اشاره به ضرورت بهره گيري از روش هاي مختلف براي كسب معرفت، به بررسي تفاوت وحي و الهام پرداخته و از الهام به عنوان يكي از ابزارهاي شناختي ياد كرده است.
قرآن براي كسب دانش و معرفت راه هاي چندي را بيان و معرفي مي كند. راه هايي چون ابزارهاي حسي گوش و چشم و يا وحي و القاي الهي و يا شهود و دانش حضوري از راه قلب و يا الهام قلبي و باطني و يا القا و الهام شيطاني، روش هايي است كه انسان مي تواند از آنها براي شناخت خود و پيرامونش بهره برد. هر يك از اين روش ها، نتايج مختلف و چشم انداز جديدي را پيش روي انسان مي گشايد. به اين معنا كه برآيند دانشي كه از هر يك از اين روش ها به دست مي آيد متفاوت و متمايز است. از اين رو نمي توان گفت كه همه ابزارها در رسيدن به نتايج يكسان و از نظر اعتبار و ارزش در يك سطح هستند. تفاوت روشي همانگونه كه تفاوت دانشي و معرفتي را موجب مي شود از نظر اعتبار و ارزش نيز از تفاوت هاي روشني برخوردار است. برخي از دانشمندان، بهره گيري از برخي از روش ها و نتايج آن را نادرست دانسته و با آن به مخالفت بر مي خيزند. اختلاف ميان دانشمندان همانگونه كه درباره ابزارها و روش ها زياد است درباره اعتبار و ارزش هر يك از داده هاي روشي نيز اينگونه است. برخي ها تنها روش و ابزارهاي حسي را معتبر دانسته و روش هاي ديگر را نادرست و نتايج آن را به جهت وجود خطا و اشتباه موردي و يا گسترده نمي پذيرند و يا برعكس، برخي ديگر روش عقلي و يا شهودي را منكر و نتايج آن را گزاره هاي بي معنا دانسته و ارزش و اعتبار و حجتي براي آنها قايل نيستند.

ضرورت بهره گيري از روش هاي مختلف براي كسب معرفت

آنچه يقيني و قطعي است تفاوت روش شناختي و ارزشي هر يك از روش ها و داده هاست. اما اينكه كدام يك از روش ها و داده ها درست و يا درست تر و يا از نظر ارزشي معتبر و يا داراي اعتبار بيشتري است مسئله اين نوشتار نيست. بي گمان چنان كه گفته شد هر يك از روش ها و ابزارها، داراي خصوصيات و شرايطي است و نتايج و داده هاي معرفتي و شناختي آن نيز منحصر به فرد مي باشد كه از روش ديگر نمي توان به آن دست يافت و يا حتي به آن نزديك شد. از سوي ديگر تفاوت معلوم و سطوح آن مي طلبد تا براي هر سطحي از روش خاص و ابزار مشخصي بهره جست؛ زيرا نمي توان براي شناخت مسائل و موجوداتي كه بيرون از سطح حس است از ابزارها و روش حسي بهره جست. از اين رو داوري و حكم كلي كردن نسبت به روش ها نه تنها علمي نيست بلكه بيرون از اصول ابتدايي عقلي و عقلايي است و خردمندان آن را مردود دانسته و از پذيرش آن سرباز مي زنند. هر يك از روش ها، مي تواند براي سطح خاصي بهترين روش و ابزار شناختي را فراهم آورد و بهترين نتايج معرفتي و شناختي را در اختيار بشر قرار دهد، در همان حال بهره گيري از همان ابزار براي سطح ديگر و براي شناخت موجودات و مسايل بيرون از دايره آن نه تنها كارساز نيست بلكه جهل مركب را موجب شده و آدمي را از رسيدن به حقايق باز مي دارد. از اين رو همانگونه كه فقدان هر يك از ابزارهاي شناختي حسي چون چشم و گوش مي تواند شناخت انسان را نسبت به برخي از موضوعات و مسائل با دشواري مواجه كند، فقدان بهره گيري از هر يك از روش ها و ابزارهاي شناختي ديگر نيز مي تواند چنين مسئله اي را به وجود آورد. پس بايد با بهره گيري از همه روش ها و ابزارها و با توجه و تأكيد بر نوع و سطح شناخت، به دانش و معرفت كامل و جامعي دست يافت. دانش و معرفت آنگاه كامل و جامع است كه از هر روشي براي شناخت همان سطح و موضوع بهره گرفت و از استفاده از همه روش ها در همه سطوح جلوگيري به عمل آورد تا از اشتباه روشي و شناختي اجتناب و پرهيز نمود.
يكي از سطوح معرفتي انسان، سطح بيرون از امور و موضوعات طبيعي و به تعبير ديگر فراطبيعي و متافيزيك است. براي شناخت موضوعات و مسايل اين سطح از موجودات و يا وجودات و يا مراتب وجودي مي بايست از ابزار و روش خاص خود بهره برد و بهره گيري از روش حسي و ابزارهاي آن نه تنها داده اي به داده هاي شناختي آدمي نمي افزايد بلكه موجب مي شود تا به جهت ناتواني روشي و ناكارآمدي ابزاري از رسيدن به حقيقت و واقعيت بازماند و به شناخت و يا شناخت درستي نرسد.

ارتباط با ديگري

نگرش ما در طرح اين مسئله تا اينجا از سوي انسان بوده است. به اين معنا كه تلاش داشتيم تا وضعيت خود را نسبت به موضوعات و مسايل بشناسيم و توان و ظرفيت هاي شناختي و روش ها و ابزارهايي كه در اختيار ماست را شناخته و تحليل اما سطح ديگري نيز وجود دارد. به اين معنا كه اگر خود انسان به عنوان موضوع شناخت، مسئله موجود ديگري قرار گيرد و يا بخواهيم وضعيت خود را از نظر ديگري مانند خدا، فرشتگان و يا جنيان بررسي كنيم و بدانيم كه از نگاه آنان ما در چه وضعيت قرار داريم و چه ابزارهاي شناختي و ارتباطي براي آنان وجود دارد و انسان به عنوان موضوع شناخت چگونه مي تواند مورد تحليل قرار گيرد مسايل و موضوعات ديگري پديد مي آيد.
پيش از اينكه به ادامه اين مسئله بپردازيم اين ابهام مطرح مي شود كه در اين مورد اخير ضرورت چندان مفيدي براي ادامه بحث و بررسي وجود ندارد؛ زيرا اين مسئله ما نيست بلكه مسئله ديگري است و تأثيري براي ما و زندگي و شناخت ما به جاي نمي گذارد تا بدان پرداخته شود. اين كه ديگري چگونه ما را به عنوان مسئله شناختي و يا ارتباطي خود مي يابد و مي خواهد تحليل كند و چه ابزارها و يا روش هاي شناختي دارد، موضوع و مسئله ما نيست و دانستن و كشف آن هيچ سودي براي ما ندارد.
اما مسئله، اين گونه كه گفته شد نيست، هر چند كه ارتباطي مستقيم وجود ندارد ولي اينگونه نيست كه بي ارتباط باشد. به سخن ديگري بايد گفت كه اصلا مسئله ماست، به اين معنا كه مي خواهيم بدانيم انسان با چه روشي مي تواند با ديگر ارتباط برقرار كند؟ اين ارتباط مي تواند به دو منظور انجام پذيرد: نخست آن كه از ديگري شناختي پيدا كند و جايگاه و توان و ظرفيت ديگري چه دوست و چه دشمن را بشناسد؛ دوم آن كه مي خواهد پس از شناخت بتواند از ديگري بهره برد و اين كه چگونه مي تواند بهره برد؟ زيرا انسان از آن جايي كه مستخدم بالطبع است و مي كوشد هر كس و هر چيزي را به تسخير خود در آورد و از آن در راستاي اهدف خود بهره برد بايد نسبت به ديگري شناخت پيدا كند تا بتواند روش بهره گيري و يا حوزه هاي بهره گيري از ديگري را بداند. از اين رو روش ارتباط با ديگري تواند مسئله انسان باشد.

ارتباط خدا و انسان

برخي از روش هايي كه گفته شد در حقيقت به طور مستقيم مربوط به مسئله شناخت و ابزارهاي آن مي شود و برخي ديگر مرتبط با شناخت و مسائل آن است هر چند كه در اصل به حوزه ارتباطي تعلق دارد. وحي و الهام از آن دسته از روش ها و ابزارهايي است كه به حوزه ارتباط انسان به ديگري مربوط است ولي مرتبط با شناخت آدمي نسبت به ديگري نيز مي باشد. انسان مي كوشد تا با شناخت روش هاي ارتباطي نسبت به پيرامون و ديگري شناخت يابد و از آن براي مقاصد خود بهره گرفته و به استخدام خود در آورد.
البته برخي از روش هاي ارتباطي به گونه اي است كه فاعل نخست آن ديگري است و انسان به عنوان شناسه مورد توجه است. به اين معنا كه انسان از توان و ظرفيت ابتديي براي اين ارتباط برخوردار نيست ولي وقتي از سوي ديگري مورد توجه و شناسايي و ارتباط قرار گرفت، اين ظرفيت و توان در او پديدار مي شود تا بتواند هم به ادامه ارتباط اقدام كرده و هم ديگري كه با او ارتباط برقرار كرده را بشناسد و به عنوان فاعل شناسايي عمل كند. از جمله اين روش هاي ارتباطي، ارتباط ميان خدا و انسان است. قرآن مي فرمايد انسان به گونه اي است كه خود نمي تواند ابتدا اقدام به ارتباط با خدا كند. پس از تبعيد و هبوط انسان به زمين، ارتباط مستقيم خدا و انسان قطع شد و انسان نمي توانست با خدا ارتباط برقرار كند و او را مورد شناسايي قرار داده و به عنوان فاعل شناسا عمل كند. از اين رو مي بايست به انتظار مي ماند تا ديگري اقدام به ارتباط كند. اين مسئله در قرآن در سوره بقره آيه 38 آمده است. پس از آنكه خداوند براي هدايت وي و بازگشت انسان به مقام و جايگاه اصلي با او ارتباط برقرار كرد، امكان شناسايي مستقيم خدا براي انسان فراهم آمد و خدا موضوع شناسايي انسان شد. تا پيش از اين ارتباط، در توان و قدرت انسان هبوط كننده نبود تا خدا را به عنوان موضوع شناسايي خود قرار دهد. بنابراين وحي به عنوان، ابزار ارتباطي موجب شد تا انسان به ابزار شناسايي نيز دست يابد و بتواند با خدا به عنوان موضوع شناسايي برخورد كند و از او براي رسيدن به مقاصد خود ياري بجويد. هر چند كه اين عمل، همچون ديگر روش ها نيست و خدا به استخدام انسان درنمي آيد و يا مسخر او نمي گردد ولي انسان توانست بگونه اي از اين ارتباط براي مقاصد خود بهره برد.

الهام، روشي ارتباطي و شناختي

الهام به عنوان يكي از انواع و مراتب وحي الهي به مفهوم لغوي و عام آن و نيز تفاوت هاي آن دو، از مباحثي است كه در فرهنگنامه هاي عربي بازتاب يافته است. اين واژه با آنكه كاربرد چشمگيري در منابع تفسيري و روايي و كلامي و عرفاني داشته و معاني متفاوت و به ظاهر متمايزي از آن اراده شده است، با اين همه در يك مفهوم، مشترك است. در همه كاربردهاي واژه، القاي مستقيم يك معنا، معرفت و يا انجام دادن كاري در دل انسان برگزيده مطرح است. اين اصطلاح هر چند برگرفته از كاربرد قرآني آن در آيه 8 سوره شمس است و با آن نوعي اشتراك دارد ولي داراي تفاوت هاي چندي است؛ زيرا در آيه به معناي القاي تكويني (فطري) تقوا و فجور از سوي خدا در نفس انسان همزمان با آفرينش ساحت روحاني انسان به كار رفته است؛ اما در كاربردهاي مصطلح آن به عنوان يكي از مراتب و گونه هاي وحي الهي- به مفهوم لغوي و نه مصطلح آن- در تفسير برخي كاربردهاي قرآني (ايحاء) مورد توجه و تاكيد قرار داده اند. آيات ياد شده، اغلب بيانگر القاي پاره اي معارف و معاني به افراد غيرپيامبران(مائده آيه 111 و طه آيه 38 و قصص آيه 7) يا هدايت تكويني برخي جانوران (نحل آيه 68) و نيز پديده هاي طبيعي (زلزله آيه 5) از سوي خداوند است.
در توضيح چرايي تفسير موارد ياد شده از وحي به الهام با توجه به كاربرد قرآني آن بايد به دو خاستگاه كلامي براي اين كاربرد توجه داشت؛ زيرا از يك سو پديده وحي در قرآن بيش از همه درباره ارتباط ويژه خدا با پيامبران به كار رفته است و در حقيقت اصطلاح خاصي براي وحي در ادبيات اسلامي ايجاد شده است؛ و از سوي ديگر براي برخي ازگونه ها و مراتب ارتباط و وحي در اشكال مختلف آن مانند وحي و ايحاء به مادر موسي(ع) و يا حواريون (طه آيه 38 و نيز مائده آيه 111) مي بايست براي جداسازي و تفكيك از نوع وحي خاص، از عنوان و اصطلاح ديگري استفاده مي شد تا گمان پيامبري و همانندي با وحي پيامبران پديد نيايد. بويژه آنكه برخي از آيات نشان مي دهد كه قرآن درباره الهام اصطلاحي نيز همان واژه وحي را به كار برده است: ما كان لبشر ان يكلمه الله الا وحيا او من وراء حجاب او يرسل رسولا فيوحي باذنه مايشاء (شورا آيه 81) حصر در اين آيه نشان مي دهد كه وحي نخست بي هيچ واسطه ديداري و يا شنيداري حسي ميان خدا و انسان برقرار مي شود. به اين معنا كه در يك نوع از وحي هيچ گونه واسطه اي وجود ندارد كه به معناي القاي مستقيم معارف و معاني از سوي خدا در دل انسان است و اين همان معناي اصطلاحي الهام است. وحي فرشته نيز مي تواند افزون بر روش واسطه اي به شكل بي واسطه و مستقيم انجام پذيرد كه اين نيز باز همان معناي اصطلاحي الهام است.
نكته قابل توجه در اين آيه اين است كه ارتباط ميان خدا و بشر از سه راه ياد شده ويژه و منحصر به پيامبران نيست و اطلاق بشر در آيه نشان مي دهد كه ارتباط با ديگران به اين سه روش ممكن و محتمل است.
از سوي ديگر دقت در تفاوت كاربرد قرآني الهام در سوره شمس آيه 8 و ايحاء مي تواند در ارتباط با تفسير موارد ياد شده از وحي به الهام، تامل برانگيز و چالش آفرين باشد. بررسي كاربردهاي قرآني وحي نشان مي دهد كه اين واژه هماهنگ با كاربردهاي لغوي آن، در اصل به معناي تفهيم، اعلام و القاي سريع و نهاني يك معنا و معرفت است كه پوشيده از ديگران، تنها براي مخاطب خاص آن قابل فهم و ادراك است. اين گونه ارتباط معرفتي و شناختي مي تواند در اشكال گوناگون و ميان مراتب مختلف وجودي برقرار باشد. ازاين رو گاهي با واسطه و در قالب زباني (شورا آيه 51) رويا، وسوسه (انعام آيه 121) نوشتار و اشاره (مريم آيه 11) و گاه به شكل بي واسطه و مستقيم اعم از القاي تكويني (غريزي و طبيعي) (نحل آيه 68 و نيز زلزال آيه 5) و قلبي (الهام مصطلح)(مائده آيه 111 و شورا آيه 31) صورت مي پذيرد.
همچنين دو سويي كه واژه وحي به مفهوم عام، ارتباط شناختي ميان آن دو را بيان مي كند، مي توانند مرتبه و سنخ وجود همگون و يا ناهمگون داشته باشند. بر اين پايه است كه افزون بر كاربرد آن درباره اعلام و القاي خداوند به فرشتگان (انفال آيه 12)، پيامبران(نساء آيه 163 و انبياء آيه 25) يا برخي از انسان هاي عادي (مائده آيه 111 و قصص آيه 7) و يا برخي از جانوران و پديده هاي طبيعي (نحل آيه 68 و زلزله آيه 5) درباره القائات شياطين به يكديگر و يا به انسان ها (انعام آيه 112 و 121) و يا ميان انسان به انسان (مريم آيه 11) به كار رفته است. اين مصاديق وحي با توجه به برخي از مشتركات از نظر ماهيت بطور كلي از يك ديگر متفاوت و متمايزند. (نك: دايره المعارف قرآن كريم ج 4 ص 202)
اين تنوع در كاربردهاي واژه با همه اختلاف، بيانگر اين نكته است كه نوعي ارتباط دو سويه ميان فرستنده و گيرنده وجود دارد اما در همه اين موارد و مصاديق ما با مساله شناختي رو به رو نيستيم. اما در برخي از موارد نيز اين مساله به صورت جدي مطرح است و شاخصه اصلي و مولفه اساسي ارتباط را تشكيل مي دهد.
درگذشته اعتقاد بر اين بود كه ارتباط با موجودات فرابشري مي تواند براي دريافت پاره اي دانستني هاي غيرمتعارف و شناخت نوين از هستي، مفيد باشد. از اين رو تلاش هايي از جانب انسان صورت مي گرفت تا با فرشتگان و يا جنيان تماس و ارتباط برقرار گردد. در باور اعراب جاهلي، كاهنان، پيشگويي ها و نهان گويي هاي خود را از القائات شياطين مي گرفته اند؛ زيرا شياطين به سبب ويژگي هاي خود مي توانستند از مرزهاي زمين و آسمان گذشته و با دسترسي به نهان و غيب، آن را به كاهنان بياموزند و عاملي براي افزايش شناخت و معرفت و دانش ايشان گردند. البته در جاهليت اين نوع ارتباط شناختي و دانشي را به عنوان وحي ياد مي كردند كه پس از اسلام و نزول قرآن براي جداسازي ميان دو دسته ارتباط وحياني خدا و پيامبران و ديگر ارتباطات و القائات از آن به الهام ياد كرده اند.

نگرش قرآن به الهام مصطلح

اگر الهام را در همان معنا و اصطلاحي به كار بريم كه مفسران براي جداسازي دو گونه ارتباط بيان داشته اند، مي توان با اين همه چهار رويكرد قرآني را نسبت به الهام شناسايي كرد. اين چهار گونه عبارتند از الهام فطري، قلبي، غريزي و طبيعي. اما آنچه مراد ما در اين نوشتار است تنها گونه دوم الهام يعني الهام قلبي آن است.
الهام قلبي از نوع الهاماتي است كه به قصد شناخت ميان دو سوي ارتباط برقرار مي شود. قرآن از اين گونه ارتباط به وحي ياد مي كند كه براي مثال مي توان به وحي به مادر موسي (قصص آيه 7 و نيز طه آيه 38) و يا به فرشتگان (انفال آيه 12) و يا به حواريون (مائده آيه 111) و نيز آياتي كه با واژه علم و تعليم بيان شده مانند آيات 65 سوره كهف و يا 16 سوره نمل و مانند آن اشاره كرد كه ازنوع وحي نبوت نيست و تنها براي ايجاد نوعي شناخت تحقق يافته است.
در حقيقت انسان افزون بر روش هاي شناختي چون تجربه و عقل و وحي از نوعي ديگر از ابزارها و روش هاي شناختي كه از آن به الهام ياد كرده اند مي تواندبهره گيرد. اين ابزار و روش شناختي همان گونه كه از ابزارهاي ديگر متفاوت است، در ايجاد جهان بيني و شناخت نيز تفاوت هاي مهم و اساسي به جا مي گذارد. راه دستيابي به چنين فهم و دركي كه مي توان نام شناخت و معرفت الهامي و عرفاني بر آن نهاد، تنها تزكيه و تهذيب نفس و طهارت روح و روان و يگانه ابزار دريافت آن نيز دل آدمي است و همه مؤمنان صالح و پرهيزكار مي توانند متناسب با ايمان و عمل صالح و طهارت روحي و رواني خود از معرفت و شناخت ياد شده برخوردار شوند. چنين شناختي كه بي هيچ زمينه حسي و عقلي به يك باره و تنها از سوي خداوند افاضه مي شود، جلوه اي از امداد غيبي الهي در زندگي بشر است و در زمينه هاي گوناگون فكري و عملي كه عقل و شرع در آن كافي نيست، راهگشاست. اين رويكرد را مي توان نوعي اشراق و تعليم و آموزش ويژه براي اهل تزكيه و عمل صالح دانست. (بقره آيه 282 و انفال آيه 29 و كهف آيه 65

و طه آيه 114)

به هر حال اين روشي است كه مي توان از آن به عنوان روش شناختي ياد كرد و بهره گرفت.

منبع:www.kayhannews.ir
حميد رفيعي


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 13
     درج شده در 440 روز و 12 ساعت و 10 دقیقه قبل
    

مادّی شدن اجنّه و شیاطین در عهد سلیمان نبی(علیه السلام)

آیا تا به حال این سؤال برایتان مطرح شده است که به چه دلیل نمرود و فرعون پیش از ولادت ابراهیم(ع) و موسی(ع) از ولادت این رسولان الهی باخبر بوده و کمر همّت به قتل ایشان بسته بودند؟ آیا این ماجرا جز با حمایت جبهۀ شیطانی و جز با القاء، وسوسه و ... آنان و استفاده از علوم ماورایی بوده است؟ اگر چنین است، پس ولادت سلیمان(ع) و تحقیر و تذلیل شیاطین نیز موضوعی عیان برای جبهۀ شیطانی بوده است و قتل سلیمان(ع) نیز موضوعی جدّی برای ایشان! و عدم تعلیم سحر به مردم در زمان داوود(ع) و پیش از آن، جهت قتل داوود(ع) و سلیمان(ع)، خود دلیلی بر مادّی نبودن شیاطین جهت تحقّق آرزویشان پیش از مقطع مادّی شدنشان در زمان سلیمان(ع) است.

الف. دلایل قرآنی

1. متابعت بزرگان جامعه از تلاوت شیاطین و تعلیم سحر و علم نجوم به مردم، توسط شیاطین

در آیۀ 112 سورۀ‌بقره دربارۀ مبتلا شدن جمعی از بزرگان و علمای عصر سلیمان نبی(ع) به تعلیمات شیطانی سخن به میان آمده است:
«و آنچه را که شیطان[صفت]ها در سلطنت ‏سلیمان خوانده [و درس گرفته] بودند، پیروی کردند و سلیمان(ع) کفر نورزید؛ لیکن آن شیطان[صفت]‌ها به کفر گراییدند که به مردم سحر می‏آموختند و [نیز از] آنچه بر آن دو فرشته، هاروت و ماروت در بابل فرو فرستاده شده بود [پیروی کردند] با اینکه آن دو [فرشته] هیچ کس را تعلیم [سحر] نمی‏کردند؛ مگر آنکه [قبلاً به او] می‏گفتند: ما [وسیلۀ] آزمایشی [برای شما] هستیم. پس زنهار کافر نشوی و[لی] آنها از آن دو [فرشته] چیزهایی می‏آموختند که به وسیلۀ آن میان مرد و همسرش جدایی بیافکنند؛ هرچند بدون ف?مان خدا نمی‏توانستند به وسیلۀ آن به احدی زیان برسانند و [خلاصه] چیزی می‏آموختند که برایشان زیان داشت و سودی بدیشان نمی‏رسانید و قطعاً [یهودیان] دریافته بودند که هر کس خریدار این [متاع] باشد، در آخرت بهره‏ای ندارد. وه! که چه بد بود آنچه به جان خریدند؛ اگر می‏دانستند.»1
در آیۀ مزبور واضح است که:
شیاطین در ملک سلیمان(ع)، عملی به نام «تلاوت» و عملی به نام «تعلیم» انجام می‌داده‌اند.
عدّه‌ای که همان اوتوالکتاب و بزرگان علمی در زمان سلیمان(ع) بودند، به متابعت از تلاوت‌ها و تعلیمات شیاطین مشغول شدند؛ شیاطین دو نوع علم را مستقیماً به مردم تعلیم داده‌اند: علم سحر و علوم مطرح شده توسط هاروت و ماروت (علم نجوم).
علوم مطروحه، علومی بوده که موجب آسیب‌های جدّی فردی و اجتماعی شده است.
شدّت متابعت از شیاطین در ملک سلیمان(ع) و تأثیرگذاری کافرانۀ آنان در حدّی بوده است که خداوند تعمد دارد تا سلیمان(ع) را از کفر تبرئه کند، گو اینکه واضح است که همۀ افراد جامعه، به تبع فعل شیاطین، دچار آسیب شده بودند.
گستردگی این موضوع تا آنجاست که سلیمان(ع) نیز نیازمند تبرئۀ خدایی است، هم از جهت کمّی (در موضوعات متعدّد) و هم از جهت کیفی (اثرگذار در اعتقاد و ... مردم).
با توجّه به آنچه گذشت، حضور و رؤیت مادّی شیاطین در ملک سلیمانی واضح است؛ زیرا سخن نه از «القاء»، بلکه از «تلاوت» و «تعلیم» توسط شیاطین است و این جز با حضور مادّی ممکن نخواهد بود.
و جالب آنکه حضور مادّی شیاطین پس از هبوط آدم(ع) تنها در مقطع سلیمانی واقع شده است؛ اگر شیاطین می‌توانستند در هر دوره‌ای این‌گونه فتنه‌گری کنند، خداوند متعال فقط در مقطع سلیمانی این نوع اختیارات را برایشان مطرح نمی‌کرد و این موضوع را از اختیارات عمومی آنها می‌نامید!
آیا تا به حال این سؤال برایتان مطرح شده است که به چه دلیل نمرود و فرعون پیش از ولادت ابراهیم(ع) و موسی(ع) از ولادت این رسولان الهی باخبر بوده و کمر همّت به قتل ایشان بسته بودند؟ آیا این ماجرا جز با حمایت جبهۀ شیطانی و جز با القاء، وسوسه و ... آنان و استفاده از علوم ماورایی بوده است؟ اگر چنین است، پس ولادت سلیمان(ع) و تحقیر و تذلیل شیاطین نیز موضوعی عیان برای جبهۀ شیطانی بوده است و قتل سلیمان(ع) نیز موضوعی جدّی برای ایشان! و عدم تعلیم سحر به مردم در زمان داوود(ع) و پیش از آن، جهت قتل داوود(ع) و سلیمان(ع)، خود دلیلی بر مادّی نبودن شیاطین جهت تحقّق آرزویشان پیش از مقطع مادّی شدنشان در زمان سلیمان(ع) است.

2. آیات تسخیر اجنّه و شیاطین

در آیات سورۀ ص، خداوند از بنّایی و غوّاصی شیاطین سخن می‌گوید و از غلّ و زنجیر بودن برخی از ایشان در زمان سلیمان(ع).
در آیات سورۀ‌انبیاء، خداوند از غوّاصی و برخی افعال دیگر توسط شیاطین برای سلیمان(ع) سخن می‌گوید.
در آیات سورۀ سبأ، خداوند از ساختن عمارات و ابزارهای متعدّد توسط اجنّه سخن می‌گوید و از عذابی که بر نافرمانیشان واقع کرده است.
«فَسَخَّرْنَا لَهُ الرِّیحَ تَجْرِی بِأَمْرِهِ رُخَاء حَیْثُ أَصَابَ? وَالشَّیَاطِینَ کُلَّ بَنَّاء وَغَوَّاصٍ ? وَآخَرِینَ مُقَرَّنِینَ فِی الْأَصْفَادِ؛2 پس باد را در اختیار او قرار دادیم که هرجا تصمیم می‏گرفت، به فرمان او نرم و روان می‏شد؛ و شیطان‌ها را [از] بنّا و غوّاص؛ تا [وحشیان] دیگر را که جفت جفت با زنجیرها به هم بسته بودند، [تحت فرمانش درآوردیم].»
با تأمّل در این آیات، پرسش‌هایی جدّی برایمان مطرح می‌شود؛ از جمله آنکه چرا تنها سلیمان(ع) این موجودات را تسخیر می‌کند؟ مگر پیامبران قبلی قدرت تسخیر نداشته‌اند؟‌و اگر چنین بوده است، پس چرا خداوند این ماجرا را تنها به سلیمان(ع) نسبت می‌دهد؟ آیا ذوالقرنین که یأجوج و مأجوج را مهار می‌کند، بقیّۀ اجنّه را نمی‌تواند به بند کشد؟ و اگر مهار کرده است، چرا خداوند ماجرا را به اسم سلیمان(ع) ثبت می‌کند؟
تنها یک پاسخ نسبت به این موضوع وجود دارد و آن اینکه اجنّه همیشه وجود داشته‌اند؛ امّا اثرگذاری معضل آفرین آنها در زمان سلیمان(ع) واقع شده است، در زمان او این اثرگذاری موجب معضلاتی عظیم شده و نیاز است تا سلیمان(ع) با تسخیر و به کارگیری ایشان، تهدید را به فرصتی مناسب تبدیل کند و البتّه آن چیز که اثرگذاری اجنّه و شیاطین را متفاوت با دوره‌های قبل و بعد سلیمان(ع) می‌کند، حضور مادّی اجنّه در زمین است و با پذیرش این منطق،‌بسیاری از پرسش‌ها پاسخ داده می‌شود.

3. ساختن عمارات و ابزارهای متعدّد توسط اجنّه

در سورۀ سبأ دربارۀ خدماتی که اجنّه به حضرت سلیمان(ع) می‌دادند، آمده است:
«و باد را برای سلیمان [رام کردیم] که رفتن آن بامداد یک ماه و آمدنش شبانگاه یک ماه [راه] بود و معدن مس را برای او ذوب [و روان] گردانیدیم و برخی از جن به فرمان پروردگارشان پیش او کار می‏کردند و هر کس از آنها از دستور ما سر برمی‏تافت از عذاب سوزان به او می‏چشانیدیم؛ [آن متخصّصان] برای او هر چه می‏خواست از نمازخانه‏ها و مجسّمه‏ها و ظروف بزرگ مانند حوضچه‏ها و دیگ‌های چسبیده به زمین می‏ساختند ای خاندان داوود شکرگزار باشید و از بندگان من اندکی سپاسگزارند.»3

در این آیات،‌حدّاقل 5 موضوع در ارتباط با اجنّه مطرح شده است:

1. جریان چشمه‌های مس و به کارگیری اجنّه در این راستا؛
2. ساخت محاریب (محراب‌ها)؛
3. ساخت تماثیل؛
4. ساخت ظرف‌هایی همچون حوض؛
5. ساخت دیگ‌های ثابت و بزرگ غیرقابل انتقال.
با تأمّل در این آیات، پرسش‌هایی جدّی برای ما ایجاد می‌شود از جمله آنکه آیا سلیمان(ع) جامعه‌ای وهمی را سامان داده است که در آن بناهای عظیم ناگهان ساخته می‌شود؟ ظروف غذای عظیم به یک باره شکل می‌گیرد؟ محاریب به صورت اتّفاقی بنا می‌شود؟ و ... در حالی که هیچ اثری از سازندگان آن مطرح نیست؟ که اگر چنین باشد، چه موضوعی در تربیت رقم خواهد خورد؟ و آیا این روال، جامعه را به سمت وهم بیشتر حرکت خواهد داد یا به سمت هدایت و ارتقاء و کمال؟
پاسخ آنکه: جامعۀ سلیمانی جامعه‌ای برای جریان تربیت الهی است:
«وَأَوْرَثْنَا الْقَوْمَ الَّذِینَ کَانُواْ یُسْتَضْعَفُونَ مَشَارِقَ الأَرْضِ وَمَغَارِبَهَا الَّتِی بَارَکْنَا فِیهَا وَتَمَّتْ کَلِمَتُ رَبِّکَ الْحُسْنَی عَلَی بَنِی إِسْرَآئِیلَ بِمَا صَبَرُواْ وَدَمَّرْنَا مَا کَانَ یَصْنَعُ فِرْعَوْنُ وَقَوْمُهُ وَمَا کَانُواْ یَعْرِشُونَ؛4 و به آن گروهی که پیوسته تضعیف می‏شدند [بخش‌های] باختر و خاوری سرزمین [فلسطین] را که در آن برکت قرار داده بودیم، به میراث عطا کردیم و به پاس آنکه صبر کردند، وعدۀ نیکوی پروردگارت به فرزندان اسرائیل تحقّق یافت و آنچه را که فرعون و قومش ساخته و افراشته بودند، ویران کردیم.»
و در جریان تربیت، این انسان، خلیفـ[‌الله است و اشرف مخلوقات که دشمن آشکار بشر را به خدمت گرفته و آنان را در جهت تأمین منافع الهی به کار می‌گیرد. در این میان، نوع سخن، چگونگی تعامل و نوع تربیت سلیمانی در پیچیده‌ترین شرایط موجود است که می‌تواند ارائه‌گر «مُلک الهی» و نشان دهندۀ قوّت یک «مَلِک الهی» در ادارۀ توحیدی یک جامعه باشد.

4. رؤیت لشکر اجنّه

در آیات سورۀ‌نمل مشخّص است که سه نوع لشکر برای سلیمان(ع) وجود داشته است: لشکرهایی از جن و انس و پرندگان و این موضوع برای جانداران مختلف هم عیان بوده است.
سخن مورچه از «جنود» سلیمان(ع) است و نه «جند» سلیمان، مورچه از کجا مطلّع است که سلیمان(ع) لشکری از جنّیان دارد؟ آیا جز این است که آنان را همچون لشکر انسان‌ها و پرندگان، در هیبتی مادّی می‌بیند؟
چنان‌که در سورۀ نمل آمده است:
«و برای سلیمان سپاهیانش از جن و انس و پرندگان جمع‏آوری شدند و [برای رژه] دسته دسته گردیدند؛ تا آنگاه که به وادی مورچگان رسیدند، مورچه‏ای [به زبان خویش] گفت: ای مورچگان به خانه‏هایتان داخل شوید، مبادا سلیمان و سپاهیانش ندیده و ندانسته شما را پایمال کنند.»5

5. سلیمان(ع) و ایجاد آزمونی دشوار بین انس و جن، جهت تعیین وصی

در ادامه، سورۀ نمل از آزمون دشوار برگزار شده در میان جنود حضرت سلیمان(ع) اعم از جنّ و انس سخن می‌گوید؛ می‌فرماید:
«کسی که نزد او دانشی از کتاب [الهی] بود، گفت: من آن را پیش از آنکه چشم خود را بر هم زنی برایت می‏آورم. پس چون [سلیمان] آن [تخت] را نزد خود مستقرّ دید، گفت: این از فضل پروردگار من است تا مرا بیازماید که آیا سپاسگزارم یا ناسپاسی می‏کنم و هر کس سپاس گزارد، تنها به سود خویش سپاس می‏گزارد و هر کس ناسپاسی کند، بی‏گمان پروردگارم بی‏نیاز و کریم است.»6
در این آیات از چند موضوع سخن گفته شده است:
صحنه‌ای که سلیمان(ع) می‌خواهد به تعیین جانشین بپردازد و وصیّ خود را معرفی نماید. (به حسب روایات) سلیمان، به عموم افرادی که در پیشگاهش بودند، یعنی «جنوده من الجنّ و الانس و الطّیر» رو کرده و ایشان را به آزمونی دشوار، جهت آشکار شدن موقعیّت و توانشان فرا می‌خواند.
خطاب سلیمان(ع) به بزرگان قوم است: «ایّها الملؤا» و از ایشان می‌خواهد میزان توان خود را در آوردن تخت بلقیس از فاصله‌ای طولانی (حدود 1000 کیلومتر) مشخّص کنند.
بزرگ از عفاریت طایفۀ جن، سرعت آوردن تخت بلقیس را به میزان از جای برخاستن سلیمان(ع) طرح می‌کند و آصف، سرعت فعل خود را به میزان چشم برهم‌زدنی توسط سلیمان(ع).
با توجّه به آنچه گذشت، مرئی بودن اجنّه نزد اهل آن مجلس بزرگ کاملاً عیان است؛ زیرا اوّلاً عرصه، عرصۀ زورآزمایی دو طایفه است، بی‌شک زورآزمایی دو طایفه‌ای که یکی از ایشان قابل رؤیت نیست، موضوعی مضحک و تنش‌آفرین است.
و ثانیاً اگر اجنّه تنها برای حضرت سلیمان(ع) قابل رؤیت باشند، او باید تنها ایشان را مورد خطاب قرار دهد نه آنکه بزرگان خویش در هر طایفه‌ای را مورد خطاب قرار دهد و ایشان هم پاسخ گویند.

6. فوت سلیمان(ع)‌و باقی ماندن عذاب بر اجنّه تا زمان اطّلاع آنان از فوت وی

ماجرای رحلت حضرت سلیمان(ع) نیز بخشی خواندنی از این ماجرای شگفت است:
«پس چون مرگ را بر او مقرّر داشتیم، جز جنبنده‏ای خاکی [=موریانه] که عصای او را [به تدریج] می‏خورد، [آدمیان را] از مرگ او آگاه نگردانید. پس چون [سلیمان] فرو افتاد، برای جنّیان روشن گردید که اگر غیب می‏دانستند در آن عذاب خفّت‏آور [باقی] نمی‏ماندند.»7
در این آیه، سخن از فوت سلیمان(ع) است و عدم اطّلاع اجنّه از آن و به تبع باقی ماندن در عذابی که سلیمان(ع) بر ایشان واقع کرده بود.
به راستی چگونه ممکن است که عذابی تنها در مقطع سلیمانی بر اجنّه واقع شود، با فوت او برطرف نشود و تا زمان اطّلاع اجنّه از فوت سلیمان(ع) (یک سال پس از فوت) نیز این عذاب بر اجنّه باقی بماند؟ آیا می‌توان این ویژگی‌ها را مختصّ اجنّۀ غیرمرئی و مادّی دانست؟ اگر چنین است، پس چرا اجنّه نتوانستند تا یک سال پس از فوت سلیمان(ع) از عذاب‌ها رهایی پیدا کنند؟ و چرا به محض اطّلاع از فوت سلیمان(ع) خود را از عذاب رهاندند؟ آیا جز این است که این عذاب، در حیطۀ ملک سلیمانی و به صورت مادّی بوده است و البتّه بر اجنّه‌ای که در هیئت ?ادّی درآمده‌اند؟

دلایل روایی

1. روایت غلیظ شدن شیاطین در زمان سلیمان(ع):

از هشام بن حکم نقل شده که زندیقی از امام صادق(ع) پرسید: آیا سجده برای غیر خدا صحیح است؟ امام صادق(ع) فرمودند: «نه» گفت: پس چگونه خداوند ملائکه را دستور داد تا بر آدم سجده کنند؟ فرمودند: «کسی که به امر و دستور خدا سجده کند، او برای خداست؛ زیرا اطاعت فرمان او را نموده است.» پرسید: کهانت و جادوگری از کجا به وجود آمد و چگونه خبر از آینده می‌دهند؟ فرمودند:
«کهانت در جاهلیّت بود، هر موقعی که فاصله‌ای پیدا می‌شود از عصر پیامبران، کاهن شبیه حاکم و داور میان مردم بود که در مسائل و وقایعی که نمی‌دانستند به او مراجعه می‌کردند. او نیز جریان‌هایی که بعد به وجود می‌آمد، به آنها اطّلاع می‌داد، این اطّلاع کاهن از آینده، به چند طریق پیدا می‌شد:
تیزبینی و تیزهوشی و به سبب خطور و زیرکی و آگاهی بر دلش القاء می‌شد، زیرا آنچه در روی زمین به وجود می‌آمد، شیطان مطّلع بوده و آن را به کاهن می‌رسانده و وقایع اطراف و داخل منازل را به او می‌گفت
در مورد خبرهای آسمانی، شیاطین می‌رفتند در جاهایی که چیزی به گوش آنها برسد، در آن زمان که از استراق سمع ممنوع نبودند و هدف سنگ‌های آسمانی قرار نمی‌گرفتند. علّت اینکه از آنها جلوگیری به عمل آمد این بود که روی زمین از اشخاص، عملی شبیه وحی بروز نیابد و مسئلۀ تشخیص پیامبر و نبوّت، بر مردم مشکل نشود تا حجّت بر مردم ثابت گردد و اشتباهی به وجود نیاید. شیطان یک کلمه از اخبار آسمان را در مورد حوادثی که برای مردم پیش می‌آمد، می‌شنید، آن را حفظ می‌کرد، به زمین می‌آمد و بر کاهن القا می‌نمود. از طرف خود کلماتی نیز به آن?می‌افزود، حق را با باطل می‌آمیخت. آنچه کاهن درست می‌گفت از اطّلاعاتی بود که شیطان از آسمان گرفته بود و آنچه اشتباه می‌کرد از مطالبی بود که شیطان بر آن افزوده بود. از زمانی که شیاطین از استراق سمع ممنوع شدند، دیگر کهانت از میان رفت. در این زمان شیطان‌ها به کاهنان وقایعی را که مردم با یک دیگر گفت‌وگو می‌کنند و جریان‌هایی که نقل می‌کنند، می‌رسانند. گاهی نیز شیاطین به یکدیگر وقایعی که در جاهای دور اتّفاق افتاده از قبیل سرقت، قتل یا گمشده می‌گویند، آنها نیز مثل انسان‌ها راستگو و دروغگو هستند.»
پرسید: چگونه شیاطین به آسمان بالا می‌روند و حال آنکه ایشان مانند مردمند در خلقت و کثافت و اگر چنین نبودند، چگونه برای حضرت سلیمان(ع) عمارت‌ها می‌ساختند و کارهای دشوار می‌کردند که فرزندان آدم از آنها عاجز بودند؟ حضرت فرمود: «ایشان اجسام لطیفه‌اند و غذای ایشان نسیم است،‌به این دلیل، بی‌نردبان می‌توانند به آسمان بالا بروند، در حالی که جسم سنگین نمی‌تواند بالا برود؛ مگر با نردبان یا وسیله‌ای دیگر.»
گفت: اصل سحر از چیست؟ ساحر چگونه قدرت بر آن کارهایی که می‌گویند، پیدا کرده است؟ فرمود: «سحر چند نوع است: یک نوع مانند علم طبّ است. همان طوری که پزشکان برای هر دردی دوایی دارند،‌ساحران نیز برای هر صحّت و آرامشی، بلا و فتنه‌ای دارند و برای هر عافیت و سلامتی،‌بیماری و گرفتاری‌ای و برای هر چیزی حیله‌ای اندیشیده‌اند. نوع دیگر، تیزهوشی و سرعت عمل و شعبده‌بازی و سبک‌بالی است. یک نوع هم استفاده از شیاطینی است که با آنها ارتباط دارند. گفت: شیاطین چگونه بر سحر اطّلاع یافته‌اند؟ فرمود: از همان راهی که پزشکان به علم طب اطّلاع یافته‌اند. برخی از اطّلاعات به وسیلۀ تجربه پیدا شده و برخی علاج و دوا است.»
پرسید: دربارۀ‌آن دو ملک به نام هاروت و ماروت که مردم می‌گویند: آن دو به اشخاص سحر می‌آموزند، چه می‌فرمایید؟ فرمود: «آن دو وسیله‌ای برای آزمایش و امتحان هستند. تسبیح آنها چنین است: هر کس امروز چنین کند، چنان خواهد شد.
اگر به وسیلۀ فلان چیز معالجه کند، چنان می‌شود. انواع سحر می‌آموزد، هرچه می‌گویند؛ امّا آن دو ملک می‌گویند: ما برای شما آزمایش هستیم. آنچه زیان‌بخش برای شماست و سودی ندارد، از ما نگیرید.»
گفت: آیا ساحر می‌تواند به وسیلۀ سحر، انسان را به صورت سگ و الاغ یا چیز دیگر درآورد؟ فرمود: «او ناتوان‌تر از اینها و عاجزتر است از آنکه تغییری در آفرینش خدا دهد. هر کس ترکیب صورتی که خدا قرار داده تغییر دهد، شریک اوست در آفرینش. خداوند منزّه است از اینکه شریکی داشته باشد.
اگر ساحر چنین قدرتی داشته باشد، باید بتواند امراض، ناراحتی‌ها، سفیدمویی، فقر و گرسنگی را از خود برطرف نماید. بزرگترین عمل ساحر سخن‌چینی است که موجب جدایی دو دوست و علاقه‌مند به یکدیگر می‌شود و سبب خون‌ریزی و خانه خرابی و رسوایی می‌گردد. سخن‌چین بدترین فرد روی زمین است. نزدیک‌ترین سخن ساحران به درستی، آن چیزهایی است که به منزلۀ طب است ...»8

2. بنای شهری توسط اجنّه در زمان سلیمان(ع) در اسپانیا

شعبی گفت: عبدالملک مروان مرا خواست و گفت: موسی بن نصیر به من نوشته است، خبر رسیده که شهری از مس وجود دارد که آن را حضرت سلیمان(ع) بنا کرده و گویند سلیمان(ع) به جنّیان دستور داد که آن را بنا کنند. پس جماعتی از جن اجتماع نموده، آن را بنا کردند و نوشته‌اند که: آن شهر از چشمۀ مس گداخته است که خداوند برای حضرت سلیمان(ع) پدید آورد و آن قصر در بیابان اندلس (اسپانیا) است و گویند: گنج‌هایی که خداوند برای حضرت سلیمان(ع) به ودیعت گذارده، در آن است.
اکنون اجازه می‌خواهم که به سوی آن قصر بروم. می‌گویند راه آن بسی دشوار است و جز با ساز و برگ و غذای کافی، این مسافرت طولانی را نمی‌توان طی کرد و هر کس تا کنون به قصد آن شتافته، دست به آن نیافته است، مگر دارا. اسکندر مقدونی پس از قتل دارا گفت: به خدا قسم همۀ اقالیم و نقاط زمین را زیر پا گذاردم و اهل هر سرزمین پیش من سر تسلیم فرود آوردند و هر محلّی را گشودم، مگر این قسمت از اندلس را که پیش از من دارا به آن رسیده بود و بر من نیز لازم است که آهنگ آنجا کنم، تا از دست یافتن به جایی که دارا نسبت به رسیدن به آن اقدام کرده است، باز نمانم. پس خود را برای رفتن به آنجا مهیّا کرد و یک سال تمام تهیّۀ کار دید. چون آمادۀ حرکت شد، به وی اطّلاع دادند که به علّت موانعی، رسیدن به آنجا مشکل است.
عبدالملک بن مروان به موسی بن نصیر نوشت که برای رفتن به آنجا خود را مهیّا سازد. او نیز بدان جا شتافت و بعد از مراجعت، ماجرای آن را برای عبدالملک نگاشت. موسی بن نصیر در پایان نامه نوشته بود: چون روزها سپری شد و آذوقۀ‌ما به اتمام رسید به جانب دریاچۀ پر درختی رهسپار گشتیم و من به طرف دیوار شهر رفتم. دیدم بر دیوار شهر مطالبی به عربی نوشته‌اند. ایستادم و مشغول خواندن آن شدم و دستور دادم که آن را یادداشت کنند. آن نوشته اشعار زیر بود:
حاصل معنی اینکه: مردمی که در این جهان ناپایدار می‌خواهند همیشه بمانند، بدانند که اگر کسی در جهان جاوید می‌ماند، او سلیمان بن داوود بود، که چشمۀ مس گداخته برای او جاری گشت و به جنّیان گفت: خانه‌ای برای من بنا کنید که تا روز رستاخیز سالم بماند، آنها هم کاخی ساختند که از عظمت سر به فلک می‌کشید. سلیمان(ع) گنج‌های روی زمین را در آن پنهان کرد تا روزی کشف شود، ولی بالأخره سلیمان(ع) مُرد و در زیر خاک پنهان شد.
این ماجرا برای این است که مردم بدانند زندگی دنیا فانی است و جز ذات بی‌زوال خداوند احدیّت کسی باقی نیست تا زمانی که از نسل عدنان و اولاد هاشم، بهترین مولود به وجود آید و خداوند او را با نشانه‌های مخصوص در نزد مردم جهان ممتاز گرداند. او اختیاردار مردم روی زمین است و جانشینان او نیز چنین هستند. آنها پیشوایان دوازده‌گانه و حجّت پروردگارند تا زمانی که قائم آنها به فرمان خداوند قیام کند و این هنگامی است که او را از آسمان به نام، صدا زنند.
چون عبدالملک این نامه را خواند یا (بنا بر روایتی) طالب بن مدرک، فرستادۀ‌موسی بن نصیر ماجرا را به وی گزارش داد، عبدالملک از محمّد بن شهاب زهری که در مجلس حضور داشت، پرسید دربارۀ این موضوع عجیب، چه می‌گویی؟
زهری گفت: چنان می‌بینم و چنین پندارم که جماعتی از جن، نگهبان شهر مزبور بوده و نمی‌گذاشتند کسی به آنجا دست یابد! عبدالملک پرسید: دربارۀ‌کسی که او را از آسمان به نام صدا کنند، اطّلاعی داری؟ گفت: یا امیرالمؤمنین! این موضوع را نشنیده بیانگار! عبدالملک گفت: چگونه می‌توانم چیزی که بزرگترین مطلب مورد احتیاج من است، نشنیده انگارم؟ آنچه در این باره می‌دانی با صراحت هر چه تمام‌تر بگو! زهری گفت: علیّ بن الحسین(ع) به من خبر داد که: «این شخص مهدی(ع) از فرزندان فاطمه(س) دختر پیغمبر(ص) است». عبدالملک گفت: شما هر دو دروغ می‌گویید، این مردی از ماست!! زهری گفت: من آن را از علیّ بن الحسین(ع) نقل کردم. اگر می‌خواهی از وی جویا شو. مرا نباید نکوهش کرد. اگر دروغ است، او گفته و اگر آنچه شما می‌گویید، درست باشد، دشمن نظر شما را تأیید کرده است.
عبدالملک گفت: من احتیاج به پرسش از اولاد ابوتراب ندارم. ای زهری! آنچه را گفتی، مخفی بدار. مبادا کسی آن را از تو بشنود. زهری گفت: مطمئن باش به کسی نخواهم گفت!9
3. دیگر روایات مربوط به حضور اجنّه و شیاطین و اثرگذاری آنان در ملک سلیمان(ع)
این روایات را می‌توان در جلد 14 بحار و همچنین کتاب ارزشمند «حیا\ القلوب» جلد 2 مطالعه کرد.

پی‌نوشت‌ها:

1. سورۀ بقره (2)، آیۀ 102.

ماهنامه موعود شماره 123


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 16
     درج شده در 440 روز و 22 ساعت و 21 دقیقه قبل
    

نبی مکرم اسلام(صلی الله علیه و آله) بشریت را از منجلاب کفر و بت برستی نجات داد

  مدیر کل اوقاف و امور خیریه همدان گفت:نبی مکرم اسلام یکی از شخصیت های بزرگ عالم است که حق حیات دینی و معنوی بر تمامی انسانها دارد و پیامبر اسلام با توجه به رسالتی که خداوند بر عهده او نهاد توانست بشریت را از منجلاب کفر و بت برستی برهاند.

  مدیر کل اوقاف و امور خیریه همدان اظهار داشت: سجایای اخلاقی و فضائل الهی و انسانی نبی مکرم اسلام الگوی واقعی جوانان است که باید در بزرگداشت رسول مکرم مورد توجه همگان قرار گیرد.

حجت الاسلام محمد صالحی افزود: وجود ارزشمند و هدایت های حکیمانه و جامع حضرت محمد(صلی الله علیه و آله) به گونه ای فراگیر و خردمندانه است که برای همیشه در تاریخ زنده و اثرگذار می ماند.

وی اظهار داشت: نبی مکرم اسلام یکی از شخصیت های بزرگ عالم است که حق حیات دینی و معنوی بر تمامی انسانها دارد و پیامبر اسلام با توجه به رسالتی که خداوند بر عهده او نهاد توانست بشریت را از منجلاب کفر و بت برستی برهاند.

وی احکام و شریعت پیامبر (صلی الله علیه و آله) را پاسخگوی نیازهای بشریت در تمامی قرون و اعصار دانست و ادامه داد: باید در مقابل اهانت دشمنان به اسلام و مقدسات اسلامی به خوبی ایستادگی و مقابله کرد و مهم ترین راه برای مقابله و خنثی کردن ترفندهای دشمنان علیه اسلام و مقدسات ، معرفی بیشتر و تبیین جامع و کامل شخصیت والا و سجایای اخلاقی پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) است.

صالحی تاکید کرد:عزت امت اسلام در گرو شناخت سیره عملی و مرام نورانی پیامبر اسلام (صلی الله علیه و آله) و امامان معصوم (علیه السلام) است و امروز فرصت مناسبی برای توسل بیشتر به اهل بیت عصمت و طهارت (علیه السلام) است.


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 30
     درج شده در 441 روز و 4 ساعت و 35 دقیقه قبل
    
حدیثی زیبا از امام رضا علیه السلام در مورد بد اخلاقی
تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 15
     درج شده در 441 روز و 22 ساعت و 7 دقیقه قبل
    
آيا آيه تطهير شامل زنان پيامبر هم مي شود؟
گروه  

توضيح سؤال:

طبق آيات 32 و 33 و34 سوره احزاب كه در رابطه با اهل بيت پيغمبر است سوالي داشتم . در اين آيات صحبت از زنان پيغمبر است و قرآن به آنها گوشزد ميكند كه آنها بايد الگو باشند چرا كه خداوند مي خواهد پليدي را از آنها پاك گرداند . با توجه به اينكه اين آيه زماني نازل گرديده كه عايشه با پيغمبر زندگي ميكرده و حضرت خديجه وفات كرده بودند و با توجه به اينكه اين آيه درباره زنان پيغمبر بوده .پس چرا زنان پيغمبر شامل اهل بيت نميشوند . اين در حالي است كه در آن زمان حضرت زهرا و امام علي در خانه مستقلي با حسنين زندگي ميكردند .پس زماني كه اين آيه نازل شده قطعا شامل زنان پيغمبر نيز ميشود .يعني زنان پيغمبر هم معصوم هستند چرا كه زنان پيغمبر قطعا اهل بيت پيغمبر هستند .لطفا راجع به اين توضيح كامل بدهيد و لطفا با منابع معتبر جواب اينجانب را بدهيد . با تشكر

 پاسخ:

 1 - در آيات ياد شده وقتي سخن از زنان پيامبر اکرم (ص) به ميان آمده ، ضمير جمع مؤنث به کار رفته مانند:

 من يات منکن - و من يقنت منکن - لستن - ان اتقيتن - تخضعن - وقرن - بيوتکن و ....

  ولي وقتي به آيه تطهير رسيده ضماير جمع مذکر به کار رفته مانند:

 ليذهب عنکم - ويطهرکم .

  پس معلوم مي شود مخاطب در آيه تطهير غير از مخاطب در آيات قبل و بعد از آيه تطهير است.

 2 - زنان پيامبر گرامي (ص) متعدد بودند و در خانه هاي مختلف زندگي مي کردند و لذا در آيه 32 جمله (وقرن في بيوتکن) آمده است و اگر چنان که آيه تطهير نيز شامل آن ها مي شد بايد جمله (اهل البيوت) مي آمد و حال آن که (اهل البيت) آمده است.

 3 - طبق روايت صحيح مسلم و غيره وقتي آيه تطهير نازل شد رسول اکرم (ص) حضرت علي و فاطمه و حسن و حسين را زير کساء قرار داد و آيه شريفه قرائت فرمود روايت صحيح مسلم:

 قَالَتْ عَائِشَةُ خَرَجَ النَّبِيُّ صلى الله عليه وسلم غَدَاةً وَعَلَيْهِ مِرْطٌ مُرَحَّلٌ مِنْ شَعْر أَسْوَدَ فَجَاءَ الْحَسَنُ بْنُ عَلِيّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ جَاءَ الْحُسَيْنُ فَدَخَلَ مَعَهُ ثُمَّ جَاءَتْ فَاطِمَةُ فَأَدْخَلَهَا ثُمَّ جَاءَ عَلِيٌّ فَأَدْخَلَهُ ثُمَّ قَالَ (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنْكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرًا).

 صحيح مسلم: 7 /130 ح 6414.

  4 - در صحيح مسلم آمده که از زيد بن ارقم سؤال شد آيا به زنان پيامبر (ص) اهل بيت پيامبر گفته مي شود يا خير؟ پاسخ داد همسر يک مرد از اهل بيت آن به حساب نمي آيد زيرا چه بسا زني با مردي يک عمر زندگي مي کند ولي در آخر عمر طلاق گرفته و به خانه پدرش رفته و جزء اهل بيت پدر محسوب مي شود:

 إنّ زيد بن أرقم سئل عن المراد بأهل البيت هل هم النساء ؟ قال: لا / وأيم اللّه ، إنّ المرأة تكون مع الرجل العصر من الدهر ، ثمّ يطلّقها ، فترجع إلى أبيها وقومها.

  صحيح مسلم: ج 7 ص 123، (رقم 6381)، كتاب فضائل الصحابة، باب فضائل علي بن أبي طالب (ع).

 5 - زنان پيامبر هيچيک ادعا نکرده اند که آيه تطهير شامل ما نيز مي شود بلکه خلاف آن را نقل کرده اند مانند ام سلمه که مي گويد پس از نزول آيه تطهير و تکريم حضرت رسول گرامي علي و فاطمه و حسن وحسين عليهم السلام را ، من جلو رفته و از حضرت پرسيدم آيا من هم عضو اهل بيت هستم ؟ حضرت پاسخ داد تو آدم خوبي هستي و عضو اهل بيت نيستي بلکه از همسران پيامبر هستي :

 صحيح ترمذي:

عن أمّ سلمة، أنّ النبي صلى الله عليه وسلم جلل على الحسن والحسين وعلى وفاطمة كساء ثمّ قال : «اللهم هؤلاء أهل بيتى وحامّتي أذهب عنهم الرجس وطهّرهم تطهيراً&raquo. فقالت أم سلمة : وأنا معهم يارسول الله ؟ قال: إنّك على خير. هذا حديث حسن صحيح . وهو أحسن شئ روى في هذا الباب.

 سنن الترمذي: ج 5 ص 361.

رواه الحاكم قائلا: هذا حديث صحيح على شرط البخاري ولم يخرجاه. المستدرك: 2/ 416، 3/ 146. وقال بعد نقل رواية اخرى بعد ذلك: هذا حديث صحيح على شرط مسلم ولم يخرجاه. المستدرك: 2/ 416.

  وروى أيضاً عن عن عمر بن أبي سلمة قال: (لما نزلت هذه الآية على النبي (صلى الله عليه وآله): (إِنَّمَا يُرِيدُ اللَّهُ لِيُذْهِبَ عَنكُمُ الرِّجْسَ أَهْلَ الْبَيْتِ وَيُطَهِّرَكُمْ تَطْهِيرا) في بيت أم سلمة، فدعا فاطمة وحسناً وحسيناً، فجللهم بكساء وعلي خلف ظهره، فجلله بكساء، ثم قال: اللهم، هؤلاء أهل بيتي، فاذهب عنهم الرجس وطهرهم تطهيراً، قالت أم سلمة: وأنا معهم يا رسول الله؟ قال: أنت على مكانك وأنت إلى خير).

  سنن الترمذي 5: 328. قال عنه الألباني: صحيح. صحيح سنن الترمذي، الألباني 3: 306 ح 3205.

  در روايتي که سيوطي و طبراني و احمد بن حنبل نقل کرده اند آمده که ام سلمه مي گويد من جلو رفته و طرف کساء را گرفته تا داخل شوم حضرت رسول گرامي (ص) کساء را از دست من گرفت و کشيد و به من اجازه ورود به درون عباء را نداد:

 عن أمّ سلمة أنّها قالت: «فرفعت الكساء لأدخل معهم فجذبه من يدي وقال: إنّك على خير .

مسند أحمد ج 6 ص 323، المعجم الكبير للطبراني ج 3 ص 53،الدر المنثور ج 5 ص 198.

 پس بنا بر اين اگر کسي بخواند بگويد که زنان پيامبر نيز داخل اهل بيت هستند و آيه تطهير آنان را نيز شامل مي شود بايد عبا را از دست پيامبر گرفته و به زور زنان حضرت را داخل آن نمايد .

 

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

مؤسسه تحقيقاتي حضرت ولي عصر (عج)


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138154 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 14
     درج شده در 441 روز و 22 ساعت و 10 دقیقه قبل
    
آيه افك در باره كداميك از زنان رسول خدا (ص) نازل شده است ؟
گروه اهل سنت  

سوال كننده : علي امانت

پاسخ :

گروهي از صحابه رسول خدا به يكي از زنان پيامبر تهمت زنا زدند و مطالب زيادي مطرح شد تا اينكه از جانب خدا آيه زير در برائت همسر رسول خدا از زنا نازل شد  :

إِنَّ الَّذِينَ جَاءُوا بِالْإِفْكِ عُصْبَةٌ مِنْكُمْ لَا تَحْسَبُوهُ شَرًّا لَكُمْ بَلْ هُوَ خَيْرٌ لَكُمْ لِكُلِّ امْرِئٍ مِنْهُمْ مَا اكْتَسَبَ مِنَ الْإِثْمِ وَالَّذِي تَوَلَّى كِبْرَهُ مِنْهُمْ لَهُ عَذَابٌ عَظِيمٌ.

نور آيه 11.

در حقيقت ، كسانى كه آن بهتان  ( داستان اِفك) را ( در ميان ) آوردند ، دسته اى از شما بودند . آن  ( تهمت ) را شرّى براى خود تصوّر مكنيد بلكه براى شما در آن مصلحتى (بوده) است . براى هر مردى از آنان  ( كه در اين كار دست داشته) همان گناهى است كه مرتكب شده است ، و آن كس از ايشان كه قسمت عمده آن را به گردن گرفته است عذابى سخت خواهد داشت .

اما نسبت به شان نزول اين آيه كه در شان عايشه يا ماريه قبطيه است و چه زماني نازل شده است و آيا نزول اين آيه فضيلتي براي عايشه يا ماريه مي آورد بحثها و اختلاف نظرهاي زيادي وجود دارد كه در ادامه به آن مي پردازيم.

داستان افك بنا بر كتب اهل سنت

 خلاصه حديث افك مطابق نقل صحاح  ( كه راوى آن فقط عايشه مى باشد، ) چنين است :

... وقفل ودنونا من المدينة قافلين آذن ليلة بالرحيل فقمت حين آذنوا بالرحيل فمشيت حتى جاوزت الجيش ... وكان صفوان بن المعطل السلمي ثم الذكواني من وراء الجيش ... يقود بي الراحلة حتى اتينا الجيش ... وكان الذي تولى الإفك عبد الله بن أبي ابن سلول فقدمنا المدينة فاشتكيت حين قدمت شهرا والناس يفيضون في قول أصحاب الإفك لا اشعر بشئ من ذلك وهو يريبني في وجعى أني لا أعرف من رسول الله صلى الله عليه و سلم اللطف الذي كنت ارى منه حين أشتكي إنما يدخل علي رسول الله صلى الله عليه و سلم فيسلم ثم يقول : كيف تيكم ، ثم ينصرف ، فذاك الذي يريبني ولا أشعر بالشر . فخرجت معي ام مسطح . . . فقالت : تعس مسطح ، فقالت لها : بئس ما قلت أتسبين رجلا شهد بدرا . قالت : أي هنتاه او لم تسمعي ما قال ، قالت قلت : وما قال ؟ قالت : فأخبرتني بقول أهل الإفك فازددت مرضا على مرضي ، فلما رجعت إلى بيتي ودخل علي رسول الله صلى الله عليه وسلم تعنى سلم ثم قال : كيف تيكم ، فقلت أتأذن لي أن آتي ابوي ، قالت: وأنا حينئذ اريد ان استيقن من قبلهما. قالت فأذن لي رسول الله صلى الله عليه وسلم فجئت أبوي ، فقلت لامي : يا امتاه ما يتحدث الناس ؟ قالت : يا بنية هوني عليك ، فوالله لقلما كانت إمرأة وضيئة عند رجل يحبها ولا ضرائر إلا كثرن عليها ، قالت : فقلت : سبحان الله ولقد تحدث الناس بهذا ؟ قالت : فبكيت تلك الليلة حتى اصبحت لا يرقأ لي دمع ولا أكتحل بنوم ، حتى أصبحت أبكي فدعا رسول الله  صلى الله عليه وسلم  علي ابن أبي طالب واسامة بن زيد رضي الله عنهما حين استلبث الوحي يستأمرهما في فراق أهله . قالت : فأما اسامة بن زيد فأشار على رسول الله صلى الله عليه وسلم بالذي يعلم من برائة أهله وبالذي يعلم لهم في نفسه من الود ، فقال : يا رسول الله أهلك وما نعلم إلا خيرا ، واما علي بن أبي طالب ، فقال : يا رسول الله ، لم يضيق الله عليك والنساء سواها كثير وإن تسأل الجارية تصدقك ، قالت : فدعا رسول الله صلى الله عليه وسلم بريرة ، فقال : اي بريرة هل رأيت من شئ يريبك ؟ قالت بريرة : لا ، . . .  قالت : فمكثت يومي ذلك لا يرقأ لي دمع ولا اكتحل بنوم ، قالت : فأصبح ابواي عندي وقد بكيت ليلتين ويوما لا اكتحل بنوم ولا يرقأ لي دمع يظنان أن البكاء فالق كبدي قالت : فبينما هما جالسان عندي ، . . . فبينا نحن على ذلك دخل علينا رسول الله صلى الله عليه وسلم فسلم ثم جلس . قالت : ولم يجلس عندي منذ قيل ما قيل قبلها وقد لبث شهرا لا يوحى إليه في شأني ، قالت فشهد رسول الله صلى الله عليه وسلم حين جلس ، ثم قال : أما بعد يا عايشة فأنه قد بلغني عنك كذا وكذا ، فإن كنت بريئة فسيبرئك الله ، وإن كنت الممت بذنب فاستغفري الله وتوبي إليه ، فإن العبد إذا اعترف بذنبه ثم تاب إلى الله تاب الله عليه . قالت : فلما قضى رسول الله صلى الله عليه وسلم مقالته قلص دمعي حتى ماأحس منه قطرة فقلت : لأبي أجب رسول الله صلى الله عليه وسلم فيما قال ، قال : والله ما أدري ما أقول لرسول الله صلى الله عليه وسلم ، فقلت لامي : أجيبي رسول الله صلى الله عليه وسلم  قالت : ما أدري ما أقول لرسول الله صلى الله عليه وسلم ، قالت : فقلت : وأنا جارية حديثة السن لا أقرأ كثيرا من القرآن ، إني والله لقد علمت لقد سمعتم هذا الحديث حتى استقر في أنفسكم ، وصدقتم به ، فلئن قلت : لكم إني بريئة والله يعلم أني بريئة لا تصدقوني بذلك ولئن اعترفت لكم بأمر والله يعلم إني منه برئية لتصدقني ، والله ما أجد لكم مثلا إلا قول أبي يوسف قال « فصبر جميل والله المستعان على ما تصفون . . . » وأنزل الله « إن الذين جاؤا بالإفك عصبة منكم ».

صحيح بخارى ، كتاب التفسير تفسير سوره نور ، ج 6 ص 5 تا 9 ، حديث 1175. و ج 3 ص 154 تا 157 كتاب الشهادات ، حديث الافك. و ج 5 ص 56 تا 60 ، كتاب المغغازي باب غزوة بنى المصطلق من خزاعة وهي غزوة المريسيع ، باب حديث الافك. و ، ج 8 ، ص 163 ، كتاب الاعتصام بالکتاب و السنة ، باب قول الله تعالى وأمرهم شورى بينهم وشاورهم في الامر...  ؛ صحيح مسلم ، ج 8 ، ص 116، كتاب التوبة ، باب في حديث الافك.

 

عايشه مى گويد : در يكى از جنگها كه همراه پيامبر اكرم صلى الله عليه وآله و سلم بودم ، در بازگشت از كاروان عقب ماندم ،... سپس به همراهى صفوان به كاروان ملحق شدم ، ... و اين موجب شد تا عبد الله بن ابى سلول ما را به تهمتى بزرگ متهم كرد. وارد مدينه شديم مردم در پيرامون آن تهمت سخن مى گفتند، اما من غافل بودم . چون وارد مدينه شديم يك ماه در بستر بيمارى افتادم  . پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم در اين يك ماه به من بى اعتناء بود ، اين بى اعتنائى مرا رنج مى داد . تنها گاه مى آمد ، سلام مى كرد ، و مى گفت : ( كيف تيكم ) جريانت چگونه است ؟ و بر مى گشت اين سخن پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم مرا بيشتر نگران مى كرد . اما نمى دانستم چه نسبت زشتى به من داده اند . شبى در مسير ، مادر مسطح گفت : هلاك باد مسطح ، گفتم : چه سخن بدى گفتى ، آيا مردى را كه در جنگ بدر شركت داشته دشنام مى دهى ؟ مادر مسطح گفت : آيا ساده و بى اهميت مى انگارى يا نشنيده اى ؟ گفتم : مگر چه گفته اند ؟ گفت : تهمت نارواى به تو را ، او براى من بازگو كرد ، با شنيدن اين خبر مرضم شدت يافت ، به خانه بازگشتم ، پيامبر صلى الله عليه (وآله) و سلم آمد ، آن كنايه هميشگى را تكرار كرد ( كيف تيكم ) چگونه است جريان تو ؟ اجازه گرفتم به خانه پدر و مادرم بروم ، اجازه داد ، رفتم و به مادرم گفتم : مردم چه مى گويند ؟ مادرم گفت : نگران مباش ، زنى را كه شوهرش او را دوست دارد ، هووهايش به او زياد تهمت مى زنند . شب تا صبح گريه كردم ، اشكم خشك نمى شد ، لحظه اى خواب نرفتم . صبح شد ، پيامبر صلى الله عليه (وآله) و سلم على بن ابى طالب و اسامة بن زيد را طلبيد ، تا در مورد طلاق من ، با آنان مشورت كند ، اسامة بن زيد ، بر اساس شناخت نسبت به خاندان پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم به منزه بودنشان و محبت به آنها ، گفت : يا رسول الله ! خانواده توست ، ما جز خوبى چيزى نمى دانيم ، اما على بن ابى طالب (عليه السلام) گفت : خدا بر تو تنگ نگرفته ، زن زياد است ،اگر از خادمه بپرسى راستش را مى گويد ، پيغمبر صلى الله عليه وآله و سلم بريره را طلب كرد و فرمود : آيا چيز مشكوكى ديده اى ؟ بريره گفت : نه آن روز تا شب ، و شب بعد تا به صبح گريه كردم و نخوابيدم و پدر و مادرم نزد من بودند ، دو شب و يك روز متصلا گريسته و نخوابيدم چنان كه نزديك بود جگرم از گريه منفجر گردد ، ما به اين حال بوديم كه پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم وارد شد . سلام كرد و نشست ، او از وقتى كه اين سخن درباره ء من گفته شده بود ، كنار من ننشسته بود ، و اين مطلب يك ماه به طول انجاميده بود . چون نشست فرمود : اى عايشه ! درباره ء تو چنين و چنان به من رسيده است ، اگر تو از آن منزهى ، خدا بر پاكى تو گواهى خواهد داد ، و اگر اين گناه را مرتكب شدى ، استغفار و توبه كن . چون بنده اگر به گناهش اعتراف كند ، سپس توبه نمايد ، خدا توبه‌اش را مى پذيرد . چون پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم چنين گفت : اشكم سيل وار جارى شد ، به پدرم گفتم : جواب پيامبر صلى الله عليه وآله و سلم را بده ، گفت نمى دانم چه بگويم ، به مادرم گفتم : جواب بده ، گفت : نمى دانم چه بگويم ، من گفتم : دخترى كم سن و سالم ، چندان قرآن نمى دانم ، همين قدر مى دانم كه اين تهمت را شنيده‌ايد ، در نفس شما جاى گرفته ، آن را تصديق كرده‌ايد ، اگر بگويم : من مرتكب اين گناه نشده ام ( سودى ندارد ) شما باور نمى كنيد و مرا تصديق نخواهيد كرد ، اما اگر بگويم : من اين گناه را مرتكب شده ام ، و حال آنكه منزهم ، مرا تصديق مى كنيد . هيچ مثلى را براى شما نمى يابم جز كلام پدر يوسف كه گفت : (فصبر جميل والله المستعان على ما تصفون) .آنگاه آيات سوره ء نور :   ( إن الذين جاؤا بالإفك عصبة منكم ) تا ده آيه نازل شد .

 

 در بعض از روايات صحاح آمده است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بر اينان حد قذف جارى كرد .

صحيح البخاري ج 8 ، ص 163 ، كتاب الاعتصام بالکتاب و السنة ، باب قول الله تعالى وأمرهم شورى بينهم وشاورهم في الامر...  

 درباره صفوان نيز گفته اند كه او ازدواج نكرده بود و سرانجام به شهادت رسيد  .

 ماجرا در كدام جنگ و چه سالي اتفاق افتاده است؟

 كان حديث الإفك في غزوة المريسيع

صحيح البخاري ج 5 ص 56، كتاب المغازي باب غزوة بنى المصطلق من خزاعة وهي غزوة المريسيع ، باب حديث الافك.

حديث افك در غزوه مريسيع اتفاق افتاده است.

اما نکته اي که بسيار قابل توجه است اين است که بخاري نقل مي کند :

فقال رسول الله صلى الله عليه وسلم من يعذرني من رجل بلغني اذاه في أهلي فوالله ما علمت على أهلي الا خيرا وقد ذكروا رجلا ما علمت عليه الا خيرا وما كان يدخل على أهلي الا معي فقام سعد بن معاذ فقال يا رسول الله انا والله أعذرك منه إن كان من الأوس ضربنا عنقه وإن كان من إخواننا من الخزرج امرتنا ففعلنا فيه امرك فقام سعد بن عبادة وهو سيد الخزرج وكان قبل ذلك رجلا صالحا ولكن احتملته الحمية فقال كذبت لعمر الله لا تقتله ولا تقدر على ذلك ...

صحيح البخاري ج 3 ، ص 156، كتاب الشهادات ، باب حديث الافك.

وقتي رسول خدا فرمودند مردي به همسر من اهانت کرده و تهمتي زده سعد بن معاذ بلند شد و عرضه داشت يا رسول الله اگر اين فرد از قبيله اوس باشد گردن او را مي زنيم اگر از برادران ما در قبيله خزرج باشد هر چه در مورد او بفرمائيد انجام مي دهيم بعد سعد بن عباده که بزرگ خزرجيان بود برخاست و گفت تو دروغ مي گويي و نمي تواني او را بکشي ...

و اين مطالب در حالي است که سعد بن معاذ در جنگ قريظه يعني قبل از جنگ مريسيع و واقعه افک از دنيا رفته است . و اين خود تناقضي آشکار است .

نظر ابن حجر عسقلاني از استوانه هاي علمي اهل سنت در اين باره خواندني است:

قاتل رسول الله صلى الله عليه وسلم بني المصطلق وبني لحيان في شعبان سنة خمس ويؤيده ما أخرجه البخاري في الجهاد عن ابن عمر أنه غزا مع النبي صلى الله عليه وسلم بني المصطلق في شعبان سنة أربع ولم يؤذن له في القتال لأنه إنما أذن له فيه في الخندق كما تقدم وهي بعد شعبان سواء قلنا إنها كانت سنة خمس أو سنة أربع وقال الحاكم في الإكليل قول عروة وغيره إنها كانت في سنة خمس أشبه من قول بن إسحاق ( قلت) ويؤيده ما ثبت في حديث الإفك أن سعد بن معاذ تنازع هو وسعد بن عبادة في أصحاب الإفك كما سيأتي فلو كان المريسيع في شعبان سنة ست مع كون الإفك كان فيها لكان ما وقع في الصحيح من ذكر سعد بن معاذ غلطا لان سعد بن معاذ مات أيام قريظة وكانت سنة خمس على الصحيح كما تقدم تقريره وإن كانت كما قيل سنة أربع فهي أشد فيظهر أن المريسيع كانت سنة خمس في شعبان لتكون قد وقعت قبل الخندق لان الخندق كانت في شوال من سنة خمس أيضا فتكون بعدها فيكون سعد بن معاذ موجودا في المريسيع ورمى بعد ذلك بسهم في الخندق ومات من جراحته في قريظة.

فتح الباري ابن حجر ج 7 ص 332.

رسول خدا صلي الله عليه وآله وسلم با بني المصطلق و بني لحيان در شعبان سال پنج هجري جنگيد ، مويد اين مطلب روايتي است که  بخاري در كتاب الجهاد از ابن عمر نقل مي کند : كه او در جنگ بني مصطلق در شعبان سال چهارم هجري همراه پيامبر بود ولي پيامبراکرم  به او اجازه جنگيدن نداد به خاطر اينكه به او در جنگ خندق اجازه جنگ داده بودند . همانگونه كه گذشت . و غزوه خندق بعد از شعبان بود چه بگوييم سال چهارم بوده يا سال پنجم بوده است .  حاكم در اكليل ، كلام عروه و غير او را مي آورد كه غزوه مريسيع در سال پنج بوده است كه اين نقل بسيار به  نقل ابن اسحاق ( مورخ مشهور ) شبيه است .

ابن حجر در ادامه مي گويد :

و مؤيد نقل  حاکم نيشابوري در کتاب اکليل  عبارتي است  که در حديث افك آمده است  كه سعد بن معاذ با سعد بن عباده درباره اصحاب افك به نزاع پرداختند ، که بعدا به آن اشاره مي کنيم . حال اگر غزوه مريسيع در شعبان سال ششم واقع شده باشد با توجه به اينکه قضيه افك در آن غزوه بوده پس آنچه در صحيح بخاري  درباره دعواي سعد بن معاذ آمده است غلط است به اين خاطر كه سعد بن معاذ در ايام غزوه قريظه از دنيا رفته است و از طرفي طبق نظر صحيح همانگونه كه در قبل بيان کرديم غزوه قريظه در سال پنج بوده است . و اگر همانگونه كه برخي گفته اند غزوه مريسيع در سال چهارم واقع شده باشد پس قضيه بدتر است . پس روشن مي شود كه مريسيع در شعبان سال پنجم بوده است تا اينكه قبل از خندق واقع شود به خاطر اينكه خندق در شوال سال پنجم و بعد از غزوه مريسيع بوده  است بنابراين سعد بن معاذ در مريسيع حضور داشته است و بعد از آن در جنگ خندق تيري به او اصابت نمود و مجروح شد و بر اثر آن جراحت در قريظه از دنيا رفت.

چنانكه مشاهده مي كنيد تلاش بسياري در جهت درست كردن تناقض ماجراي افك در غزوه مريسيع با دعواي سعد بن معاذ و زنده بودن او دارد كه در آخر هم نمي تواند نتيجه گيري درستي داشته باشد.

آيا شيعه به عايشه تهمت مي زند؟

دشمنان اسلام و حاميان تفرقه همانطوري که هميشه نيت شان به هم زدن وحدت مسلمين و در نتيجه از بين بردن اسلام بوده است ، در اين داستان نيز سعي نموده اند که با ساخته و پرداخته نمودن تهمتي اجتماع مسلمين را بر هم زنند و شيعيان را متهم کنند به اينکه العياذ بالله به عايشه همسر پيامبر نسبت زنا ميدهند . در حالي که در هيچ کتابي از کتب معتبر شيعه چنين چيزي به چشم نمي خورد و اين حرف دروغي  بيش نيست چنانچه آلوسي از مفسرين معروف اهل سنت از اين حقيقت پرده برمي دارد :

 ونسب للشيعة قذف عائشة رضي الله تعالي عنها بما براها الله تعالي منه وهم ينكرون ذلك اشد الانكار وليس في كتبهم المعول عليها عندهم عين منه ولا اثر اصلا.

 تفسير الروح و المعاني ـ آلوسي ـ ج 18 ص 122 ذيل تفسير آيه 16 سوره نور.

 به شيعه نسبت مي دهند که به عايشه تهمت فحشا مي زنند در حالي که شيعيان اين امر را شديدا انکارمي کنند و چنين نسبتي را قبول ندارند و کوچکترين اثري از چنين تهمتهايي ( نسبت به عايشه و... ) در کتب معتبر و مورد قبول شيعه يافت نمي شود .

و اما نظر شيعه :

نظر شيعه اين است که اين آيات در مورد پاکدامني ماريه قبطية يکي از همسران بزرگوار رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم نازل شده است که مورد تهمت واقع شده بود که روايت آن را خدمت شما عرض مي کنيم :

افك از ديدگاه شيعه

... عن الباقر عليه السلام قال لما مات إبراهيم ابن رسول الله صلى الله عليه وآله حزن عليه رسول الله صلى الله عليه وآله حزنا شديدا فقالت له عايشة ما الذي يحزنك عليه فما هو إلا ابن جريح فبعث رسول الله صلى الله عليه وآله عليا عليه السلام وأمره بقتله فذهب علي عليه السلام إليه ومعه السيف وكان جريح القبطي في حايط فضرب علي باب البستان فأقبل إليه جريح ليفتح له الباب فلما رأى عليا عرف في وجهه الغضب فأدبر راجعا ولم يفتح باب البستان فوثب علي على الحائط ونزل إلى البستان واتبعه وولى جريح مدبرا فلما خشي أن يرهقه صعد في نخلة وصعد علي في أثره فلما دنا منه رمى بنفسه من فوق النخلة فبدت عورته فإذا ليس له ما للرجال ولا له ما للنساء فانصرف علي إلى النبي صلى الله عليه وآله فقال له يا رسول الله إذا بعثتني في الأمر أكون فيه كالمسمار المحمي في الوبر أمضي على ذلك أم أثبت قال لا بل تثبت قال والذي بعثك بالحق ماله ما للرجال ولا له ما للنساء فقال الحمد لله الذي صرف عنا السوء أهل البيت .

تفسير الصافي ج 3 ، ص 424 ، ذيل آيه 11 سوره نور ، بحارالانوار ج 22 ص 153، تفسر قمي ج 2 ص 99، تفسير الميزان ج 15 ص 104.

از آقا امام باقر عليه السلام روايت داريم که فرمودند : زماني که ابراهيم فرزند رسول خدا از دنيا رفت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم بسيار محزون شدند ، عايشه گفت : چرا براي فوت ابراهيم غمگيني ؟ ابراهيم فرزند جريج بود ( و فرزند تو نبود ) . رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم ) حضرت علي عليه السلام را به دنبال جريج  فرستادند و امر نمودند که حضرت امير او را به قتل برساند . حضرت علي عليه السلام در حالي که شمشيري به دست داشتند حرکت نمودند ، جريج قبطي هم روي ديوار باغي نشسته بود ، در اين هنگام  حضرت علي عليه السلام به باغ رسيدند و در زدند جريج از بالا به حضرت نگاه کرد  تا در را براي ايشان باز کند ، زماني که غضب را در چهره حضرت علي عليه السلام ديد فرار نمود و درب را باز نکرد ، حضرت علي عليه السلام روي ديوار باغ رفتند و داخل باغ شدند و با سرعت  دنبال جريج رفتند ، جريج هم فرار مي کرد ، جريج بر از قتل ايمن نبود ، بر جانش  ترسيد  لذا از درخت نخلي بالا رفت و حضرت هم به دنبال او از درخت بالا رفتند وقتي حضرت نزديک او رسيدند ، جريج خودش را از بالاي درخت پائين انداخت ، ناگهان لباسش کنار رفت و عورتش مشخص شد ، نه عورت مردانگي داشت و نه عورت زن . وقتي اين صحنه اتفاق افتاد  حضرت علي عليه السلام او را رها نمودند و به محضر پيامبراکرم شرفياب شدند و عرضه داشتند : اي پيامبر خدا زماني که مرا دنبال اين امر فرستاديد من همچون ( کنايه از اينکه به شدت دنبال عمل کردن به دستور شما بودم ) قسم به آنکه  شما را به پيامبري مبعوث نموده است  جريج  نه عورت مردانگي داشت و نه عورت زن . رسول خدا (صلي الله عليه و آله و سلم ) فرمودند : سپاس خدايي را که اين نسبت ناروا را از اهل بيت من  ( ماريه ) دور نمود و حقيقت داستان را مشخص نمود .             

در مقابل توجه بفرماييد كه علماي اهل سنت كه داعيه دفاع از ام المومنين را دارند در ضمن همين قصه و در روايات ديگر چگونه انگشت اتهام را به سوي ام المومنين نشانه ميروند كه جاي بسي تاسف است. آيا بهتر نيست براي دفاع حقيقي تامل بيشتري در نقل احاديث درباره ايشان داشته باشيم تا شخصيت آنها زير سوال نرود؟! آنهم نقل روايات در كتب معتبري چون صحيح بخاري و مسلم و..

 مشكوك بودن پيامبر

در روايت بخاري از همين ماجرا اينگونه آمده است:

 مى گويد : رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بر منبر از مردم عليه عبدالله ابن أبىّ كمك خواست و در آن همسرش ، و نيز صفوان را تبرئه كرد كه به جدال لفظى بين عده اى انجاميد ولى وقتى نزد عايشه آمد به او گفت :

يا عايشه بلغني عنك كذا و كذا فان كنت بريئة فسيبرئك الله وان كنت الممت فاستغفري الله وتوبي اليه فان العبد اذا اعترف بذنبه ثم تاب تاب الله عليه...

صحيح البخاري ج 5 ص 58، كتاب المغازي باب غزوة بنى المصطلق من خزاعة وهي غزوة المريسيع ، باب حديث الافك ؛  مسند احمد ج 6 ص 196 ، المستدرك ج 4 ص 243، مجمع الزوائد ج 10 ص 198، المصنف عبدالرزاق ج 5 ص 417، سنن كبري نسائي ج 5 ص 298.

اي عايشه ! از تو به من چنين و چنان رسيده (خبر رسيده كه مرتكب چنين گناهي شدي) پس اگر بي گناه باشي خدا تو را تبرئه خواهد كرد و اگر گناه كردى استغفار كن و به درگاه او توبه كن پس اگر عبد به درگاه خدا توبه كند خدا او را مي بخشد . . .

ما كدام را باور كنيم : اعتماد آن حضرت به همسرش و يا ترديد درباره او را؟ آيا اين حديث نشانه مشكوك بودن پيامبر به همسر خود نيست ؟! آيا نقل اين حديث در معتبر ترين كتب اهل سنت يعني صحيح بخاري توهين به رسول خدا و تهمت زدن به همسر او نيست!؟

 قهر يك ماهه رسول خدا صلي الله عليه و آله وسلم

صحيح بخاري در ادامه تهمتها و اهانتها نقل مي كند: رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم يك ماه پيش عايشه ننشست!

قالت ولم يجلس عندي منذ قيل ما قيل قبلها وقد لبث شهرا لا يوحى إليه في شأني بشئ.

صحيح بخاري ج 5 ص 59.

عايشه مي گويد : از زماني كه شايعات درباره من مطرح شده بود پيامبر نزد من نشستند و يك ماه گذشت و آيه اي در شان من نازل نشد.

آيا مى توان پذيرفت كه پيامبري که خداوند او را مايه رحمت براي جهانيان معرفي مي کند به خاطر شايعاتى بى اساس كه منافقى آن را ساخته و چند نفر نيز آن را تقويت كردند ، قبل از هرگونه تحقيقى رعايت حق همسر را نكرده و يكماه از او جدا باشد؟!

وما أرسلناك إلا رحمة للعالمين .

الأ نبياء / 107  .

آري اينگونه نسبت هاي ناروا به پيامبر خدا در حالي است که خداوند در مورد آن حضرت مي فرمايد :

« و ما ينطق عن الهوي/ إن هو إلا وحي يوحي » .

 النجم / 3و4 .

 عدم نقل قصه توسط اصحاب

 چه شد كه از اصحاب ،اعم از مهاجر و انصار، در مورد واقعه اى به اين مهمى كه يكماه نقل همه مجالس بود حتى يك كلمه چيزى نقل نشد؟ آيا بر دهان همه آنها مهر زده شد؟ آيا نبايد غير از عايشه كسى ديگر ، ولو يك نفر، آن را نقل كند؟ آيا نمى توان از همين امر به ساختگى بودن اين داستان پى برد و آن را از بافته هاى عايشه دانست؟

 كدام فضيلت؟!!

بر فرض اين كه داستان فوق صحيح باشد آيا جز اين است كه آيات فوق مى گويد كه صفوان و عايشه زنا نكردند؟ آيا اين امتيازى براى آن دو به حساب مى آيد؟

 مگر ساير همسران پيامبر ، بلكه جميع پيامبران ، و نيز ساير مؤمنين ، بجز عده بسيار اندكى، به اين گناه آلوده بودند كه آلوده نبودن عايشه براى او امتيازى محسوب شود؟  

شأن نزول آيات افك

حاكم نيشابورى در مستدرك از عايشه روايتى نقل مى كند كه به خوبى مى رساند اهل افك تهمت را بر چه كسى وارد كردند  . البته او اسامى كسانى راكه عنوان «عصبة» بر آنان صادق باشد نمى آورد ولى معلوم است كه آنان بايد كسانى باشند كه اهل سنت نخواستند با معرفى آنها آبروى كسانى كه بايد حفظ شود ريخته گردد .

 «عن عايشة قالت : اهديت مارية إلى رسول اللّه ومعها ابن عم لها . قالت : فوقع عليها وقعة فاستمرت حاملا . قالت : فعز لها عند ابن عمها . قالت : فقال اهل الافك والزور : «من حاجته إلى الولد ادعى ولد غيره» وكانت امّه قليلة اللبن فابتاعت له ضائنة لبون فكان يغذى بلبنها فحسن عليه لحمه . قالت عايشة : فدخل به علىّ النبى  صلى الله عليه وآله وسلم ذات يوم فقال : «كيف ترين»؟ فقلت : من غذى بلحم الضأن يحسن لحمه . قال : «ولا الشبه» قالت : فحملنى ما يحمل النساء من الغيرة أن قلت : ما أرى شبها . قالت : وبلغ رسول اللّه ما يقول الناس فقال لعلى ... ».

المستدرك ج 4 ص 39 انفاق ابي بكر و عمر علي ماريه ، إمتاع الأسماع ، المقريزي ج 5  ص 336

 عايشه مى گويد : «مارية» به همراه  پسر عمويش به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم اهداء گرديده بود  . او (بعد از مدتي که به عنوان همسر پيامبر نزد رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم بود ) حامله شد  . حضرت او را نزد پسر عموى او  ( و در مشربه أمّ ابراهيم  ) نهاد  . اهل افك گفتند كه چون او  ( يعنى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم ) به فرزند نياز داشت ، فرزند غير را به خود نسبت داد . چون شير مادر ابراهيم فرزند زسول خدا  ( يعنى ماريه ) كم بود ، ابراهيم را با شير گوسفند تغذيه مي کردند لذا فربه شد . روزى پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم او را نزد من آورد و گفت : او را چگونه مى بينى؟ گفتم : هر کس از شير گوسفند استفاده كند فربه مى شود . پيامبر فرمود : آيا ابراهيم شبيه من نيست ؟ عايشه مي گويد : من از روى حسادت گفتم : شباهتى ندارد . و بعد تهمت هاي نارواي مردم ( نسبت به ماريه ) به گوش پيامبر صلى الله عليه وآله وسلم رسيد ، حضرت نيز على (عليه السلام) را فرستاد ...  ( دنباله آن را از حديث مسلم نقل مى كنيم ) .

در نقل حاکم نيشابوري عايشه به چند نكته اشاره مى نمايد :

 1 ، اهل افك تهمت زنا به ماريه زدند .

 2 ، عايشه از روى حسادت حاضر نشد بگويد كه او( يعنى ابراهيم ) شبيه رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى باشد .

 3 ، به على عليه السلام مأموريت تحقيق داده شد ... .

 مسلم نيشابوري كه در ضمن 10 صفحه حديث افك را از عايشه نقل كرده است در آخر آن حديثى در ضمن سه سطر از انس اينگونه مى آورد :

 «عن انس أنّ رجلا كان يتهم بأم ولد رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم فقال رسول اللّه صلى الله عليه وآله وسلم لعلى : اذهب فاضرب عنقه فأتاه على فاذا هو في ركىّ يتبرد فيها فقال له على أخرج فناوله يده فأخرجه فاذا هو مجبوب ليس له ذكر فكف علىّ عنه ثمّ أتى النبى صلى الله عليه وآله وسلم فقال يا رسول اللّه انّه لمجبوب ما له ذكر»  .

صحيح مسلم ج 8 ص 119 كتاب صفات المنافقين و احكامه، الاستيعاب ابن عبدالبر ج 4 ص 1912.

انس بن مالک مي گويد : (در ميان مردم شايعه هاي پخش شده بود و) به مردي تهمت مي زدند که فرزند رسول خدا از آن اوست وقتى تهمت مذكور به گوش پيامبر رسيد على را فرستاد كه گردن متهم  را بزند . حضرتش رفت و چون او را مجبوب كسى كه آلت مردان نداشته باشد يافت دست از او برداشت .

شما را به خدا آيا اين داستان ها با مقام پيامبري که خداوند در مورد او مي فرمايد :

و ما ينطق عن الهوي/ إن هو إلا وحي يوحي  .

النجم / 3و4 .

سازگاري دارد ؟!!!

آرى ، اگر قرار باشد آياتى در تبرئه كسى نازل شود حق اين است كه درباره ماريه نازل گردد كه برگشت آن به رسول خدا صلى الله عليه وآله وسلم مى باشد كه ابراهيم را پسر غير و در حقيقت زنا زاده دانسته اند . 

حسادت عايشه به ماريه

اگر واقعا اين روايات از جناب عايشه رسيده باشد علت نسبت آيه افك به خود چيزي جز حسادت عايشه به ماريه نيست چرا كه كنيزي مورد توجه رسول خدا قرار مي گيرد و فرزندي از او متولد مي شود و اين درحالي است كه عايشه پس از سالها زندگي با پيامبر همچنان بي فرزند است ! در روايات زير خود عايشه به حسادت خود تصريح مي كند :

أخبرنا محمد بن عمر حدثني موسى بن محمد بن عبد الرحمن بن حارثة بن النعمان عن أبيه عن عمرة عن عائشة قالت ما غرت على امرأة إلا دون ما غرت على مارية وذلك أنها كانت جميلة من النساء جعدة وأعجب بها رسول الله صلى الله عليه وسلم وكان أنزلها أول ما قدم بها في بيت لحارثة بن النعمان فكانت جارتنا فكان رسول الله عامة النهار والليل عندها ...ثم رزق الله منها الولد وحرمنا منه

الطبقات الكبرى ، محمد بن سعد ، ج 8 ، ص 212 – 213

عايشه مي گويد : حسادتم به ماريه بيش از حسادتم به  تمامي زنان بود به خاطر اينكه او زن زيبايي بود از قبيله جعده و رسول خدا از او خيلي خوشش مي آمد و پيامبر ماريه را  در ابتداي اسير شدنش در منزل حارثه بن نعمان جاي داد و ماريه كنيز ما بود رسول خدا نيز اكثر روزها و شبها نزد او بود ... سپس خدا به او فرزند روزي كرد و ما را از فرزند محروم كرد.

در اينجا بد نيست جمله اى را كه ابو داود در سنن از رسول خدا نقل كرده است متذكر شويم كه خود يكي از دلايل حسادت عايشه است :

جاء رجل إلى النبي صلى الله عليه وسلم فقال : إني أصبت امرأة ذات حسب وجمال ، وإنها لا تلد ، أفأتزوجها ؟ قال : لا . ثم أتاه الثانية فنهاه ، ثم أتاه الثالثة فقال : تزوجوا الودود الولود فإني مكاثر بكم الأمم .

سنن ابي داوود ج 1 ص 455 كتاب النكاح.

مردي نزد رسول خدا آمد و گفت : من با زني كه داراي اصل و نسب و زيبايي است آشنا شده ام اما او بچه دار نمي شود (عقيم است) آيا با او ازدواج كنم حضرت فرمودند : نه ، آن مرد براي دوم آمد حضرت او را نهي كرد ، براي بار سوم آمد بازحضرت او را نهي كرد پس حضرت فرمود : با زن با محبت كه فرزنددار مي شود ازدواج كنيد كه من به زيادي شما به امتهاي ديگر افتخار مي كنم.

همچنين نقل مي كند كه عمر گفت :

حصير في البيت خير من امرأة لا تلد .

 سنن ابي داوود ج 2 ص 232 كتاب الطب باب في الطيرة.

 حصيرى كه در منزل است بهتر است از زنى كه نازا باشد .

 خبر رسول خدا از برائت ماريه

إن جبريل أتاني فأخبرني أن الله قد برأ مارية وقريبها مما وقع في نفسي ، وبشرني أن في بطنها مني غلاما وأنه أشبه الخلق بي ، وأمرني أن أسميه إبراهيم وكناني بأبي إبراهيم ...

تاريخ مدينة دمشق ، ابن عساكر ، ج 3 ، ص 46 ؛ كنز العمال ، المتقي الهندي ، ج 11 ، ص 471 .

جبرئيل بر من نازل شد و به من خبر داد كه خدا ماريه و خويشاوند (پسر عموي) او را تبرئه كرد و به من بشارت داد كه از من در شكم او فرزندي است كه شبيه ترين مردم به من است و مرا امر كرد كه نام او را ابراهيم بگذارم و كنيه مرا ابو ابراهيم گذارد ...

ادامه شايعات تا هنگام مرگ ابراهيم

فلما توفى إبراهيم قال رسول الله صلى الله عليه وسلم ان إبراهيم ابني وانه مات في الثدي وان له لظئرين تكملان رضاعه في الجنة

صحيح مسلم ، مسلم النيسابوري ، ج 7 ، ص 76 ، 77، مسند أبي يعلى ، أبو يعلى الموصلي ، ج 7 ، ص 205 ، صحيح ابن حبان ، ابن حبان ، ج 15 ، ص 401 ، البداية والنهاية ، ابن كثير ، ج 5 ، ص 331

پس زماني كه ابراهيم از دنيا رفت رسول خدا صلي الله عليه و آله و سلم فرمود: همانا ابراهيم فرزند من است و او در شيرخوارگي از دنيا رفته است

شخصيت تهمت زنندگان

 يكى از مطالبى كه در روايت بدان تصريح شده اين است كه افرادى جزء تهمت زنندگان بودند كه باور كردن آن بسيار سخت است .

قال عروة أيضا لم يسم من أهل الإفك أيضا الا حسان بن ثابت ومسطح بن أثاثة وحمنة بنت جحش في ناس آخرين لا علم لي بهم غير أنهم عصبة كما قال الله تعالى وان كبر ذلك يقال عبد الله بن أبي ابن سلول.

صحيح  بخاري ج 5 ص 56 كتاب المغازي باب حديث الافك.

همچنين عروه نقل مي كند كه كسي از اهل افك نام برده نشد جز حسان بن ثابت و مسطح بن اثاثه و حمنة دختر جحش و در مردم كساني ديگري بودند كه من چيزي نمي دانم جز آنكه گروه (عصبه) بودند همانگونه كه خدا عزوجل فرموده است اگر چه آن را كسي بزرگ  كرده است كه گفته مي شود عبدالله بن ابي ابن سلول.

چگونه مى توان پذيرفت كه مسطح بن اثاثة ، ربيب نعمت ابوبكر، به دختر ولى نعمتش آن هم به پيروى از يك منافق ، نسبتى ناروا بدهد؟ يا چگونه مى توان پذيرفت كه حسان بن ثابت ،شاعر مخصوص پيامبر ( صلى الله عليه وآله وسلم )، به همسر ممدوحش چنان تهمتى بزند؟ مگر مى توان قبول كرد كه حمنة ،همسر طلحة بن عبيد اللّه، درباره دختر عموى شوهرش مطلب ناروائى بگويد و شوهرش نيز ساكت باشد؟

 تاملي در معناي عصبة

 در قرآن از گروه تهمت زنندگان با كلمه «عصبة» ياد كرده است . «راغب» در «مفردات» معناى آن را جماعتى مى داند كه همكارى دارند . عبد اللّه بن ابىّ و مسطح و حمنة نه با هم نسبتى داشتند و نه از يك قبيله بودند و نه همه جزء منافقين به حساب مى آمدند و نه همه از انصار بودند و نه همه از قريش؛ بنابراين بعيد است که بتوان آنها را در تحت يك مجموعه جمع نمود تا عنوان «عصبة» بر آنها صادق باشد و مناسب اصطلاح عرب مخصوصا کلام فصيح خداوند نيست که اين چنين لغت «عصبة» را استعمال کرده باشد . اما طبق نظر شيعه که اين کار را نقشه طراحي شده منافقين مي دانند اين استعمال صحيح و مطابق لغت عرب بوده ، و بنابراين اين اشکال وارد نيست .

اجراي حد قذف توسط پيامبر

ترمذي مى گويد كه بعد از نزول آيات افك ، رسول خدا ( صلى الله عليه وآله وسلم ) بر 3 نفر يعني حسان و حمنة و مسطح ، حد قذف جارى كرد  .

حدثنا بندار أخبرنا ابن أبي عدى عن محمد بن إسحاق عن عبد الله بن أبي بكر عن عمرة عن عائشة قالت : لما نزل عذرى قام رسول الله صلى الله عليه وسلم على المنبر فذكر ذلك وتلا القرآن فلما نزل امر برجلين وامرأة فضربوا حدهم

الف ـ سنن ترمذى ، ج 5 ، ص 17، سوره فرقان ، سنن ابي داوود ج 2 ص 358 باب حد القذف ،  سنن ابن ما جه ج 2 ص 857 

عايشه مي گويد زماني كه آيه در برائت من نازل شد رسول خدا منبر رفت و ماجرا را ياد كرد و آيه را خواند پس زماني كه از منبر پايين آمد امر كرد آن دو مرد و يك زن را آوردند و بر آنها حد جاري كرد.

ابو داود در حديثِ بعد ، اسامى آن سه نفر را مطابق آنچه كه در متن گذشت مى نويسد  . سؤال ما اين است كه در كدام حديث ، غير از همين حديث عايشه ، آمده است كه رسول خدا ( صلى الله عليه وآله ) بر افراد مذكور حد خدا را جارى كرده باشد؟ از اين گذشته مگر نه اين است كه حد هنگامى جارى مى شود كه در حضور حاكم شرع گواهى دهند؟ پس چطور بر حسان و مسطح و حمنة حد جاري شد با اينکه به اقرار اهل سنت در اين زمينه دو شاهد عادل وجود نداشته است به عنوان مثال ايشان مي گويند که مسطح تنها در حضور مادرش اين قضيه را مطرح کرده بود .

تعارضي آشكار

عايشه در ماجراي افك نقل كرد كه من چون لاغر و سبك بودم وقتي هودج رابرداشتند متوجه نشدند كه من در آن نيستم و جامانده ام و در نقلهاي ديگر معارض با آن وجود دارد كه حاكي از چاق بودن وي هنگام ازداوج با رسول خدا است.

عن عائشة رضي الله تعالى عنها قالت لما أرادوا أن يدخلوني على النبي صلى الله عليه وسلم سمنوني بالقثاء والرطب فتسمنت حتى جعل الناس يتعجبون من سمني.

الاحاد و المثاني ضحاك ج 5 ص 397.

از عايشه نقل شده است كه گفت : زماني كه تصميم گرفتند كه من با پيامبر ازدواج كنم مرا با خيار و رطب چاق كردند پس آنقدر چاق شدم كه مردم از چاقي من تعجب كردند.

اين دو چگونه با هم سازگار است ابتداي ازدواج با رسول خدا اينقدر چاق باشد و بعد از مدتي اينگونه لاغر كه نبودن او در هودج احساس نشود ؛ مگر اينكه العياذ بالله بگوييد رسول خدا او را آنقدر سختي داده كه اينقدر لاغر شده است!.

قضاوت با شما دوست گرامي روايات و استدلال شيعه را بپذيريد يا خير.

موفق باشيد

گروه پاسخ به شبهات

موسسه تحقيقاتي حضرت وليعصر (عج)

 



باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.