مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
احادیث حضرت محمد
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
بیانات حضرت آیت الله خامنه ای مدظله
عکس و عکاسی مقالات
آشپزی به سبک تبیان
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
فعالان نظر دهندگان این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط tebyanbot با 504516 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 16
     درج شده در 89 روز و 20 ساعت و 19 دقیقه قبل
    

الهیاری:

همدلی و همزبانی دولت و ملت، منشأ تحولات بزرگ در کشور می‌شود

%d9%87%d9%85%d8%af%d9%84%db%8c-%d9%88-%d9%87%d9%85%d8%b2%d8%a8%d8%a7%d9%86%db%8c-%d8%af%d9%88%d9%84%d8%aa-%d9%88-%d9%85%d9%84%d8%aa%d8%8c-%d9%85%d9%86%d8%b4%d8%a3-%d8%aa%d8%ad%d9%88%d9%84%d8%a7%d8%aa-%d8%a8%d8%b2%d8%b1%da%af-%d8%af%d8%b1-%da%a9%d8%b4%d9%88%d8%b1-%d9%85%db%8c%e2%80%8c%d8%b4%d9%88%d8%af

گروه اجتماعی: مدیرکل کمیته امداد امام خمینی(ره) فارس گفت:‌ نامگذاری سال به عنوان سال همدلی و همزبانی دولت و مردم، موجب نزدیک شدن دل‌ها به یکدیگر و منشأ تحولات بزرگ در کشور خواهد شد.

به گزارش خبرگزاری بین‌المللی قرآن(ایکنا) از فارس، علی الهیاری، مدیرکل کمیته امداد امام خمینی(ره) فارس امروز، 17 فروردین در جمع خبرنگاران به نامگذاری سال جاری اشاره کرد و گفت:‌ نامگذاری امسال از سوی مقام معظم رهبری به عنوان سال همدلی و همزبانی دولت و مردم، موجب نزدیک شدن دل‌ها به یکدیگر و منشأ تحولات بزرگ در کشور خواهد شد.
وی همچنین با اشاره به توافقات هسته‌ای اخیر کشورمان در مذاکرات اظهار کرد:‌ نتایج خوبی که ما در عرصه بین‌الملل کسب کردیم، اثبات حقانیت ما به جهانیان بود و که موجب شد تا روح نشاط و سرزندگی در کشورافزایش یابد.
الهیاری تأکید کرد: قطعاً در سال جدید اتفاق‌های خوبی در کشور در زمینه‌های اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی رخ خواهد داد و کمیته امداد هم به سهم خود، نگاه ویژه‌ای به شکوفایی استعدادهای خانواده‌های مددجویان خواهد داشت و در عرصه‌های فرهنگی و اقتصادی گام‌های بلندی بر می‌دارد.
مدیرکل کمیته امداد فارس در ادامه سخنان خود در زمینه پرداخت عیدی و مستمری به مددجویان گفت: تا هفتم فروردین‌ماه جاری عیدی و مستمری کامل مددجویان به حسابشان واریز شد.
وی ادامه داد: همچنین مستمری مددجویان در سال گذشته با افزایش 15 درصدی روبه‌رو بود و امسال هم افزایش مبلغ مستمری اعمال می‌شود اما تاکنون ابلاغ نشده است.


منبع : http://www.iqna.ir/fa/news/3096953
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط tebyanbot با 504516 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 18
     درج شده در 89 روز و 21 ساعت و 18 دقیقه قبل
    

بعيد نيست در آينده ي نزديک، يکي از کارگزاران کمپانيهاي تبليغاتي، که مأمور تهيه ي آگهي تلويزيوني براي شراب شاردونه ي کاليفرنيا شده است، به چنين ابتکاري دست زند:
عيسي مسيح در يک واحه ي بياباني تنها ايستاده است. نسيم ملايمي برگهاي درختان نخل را در پشت سر او مي جنباند. نواي ملايمي از موسيقي مشرق زمين، فضا را گرم و دلچسب ساخته است. عيسي مسيح با نگاهي ستايشگر به شيشه ي شرابي که در دست خود دارد خيره مي شود، سپس نگاه خود را متوجه دوربين تلويزيون کرده و مي گويد: « آن روزي که در قانا، آب را به شراب تبديل کردم، چنين شرابي موردنظر من بود. شما هم بنوشيد و امتحان کنيد، تا از مؤمنان شويد ».
ممکن است چنين امري را امروزه غيرممکن بدانيد، اما در حالي که مشغول نوشتن اين سطور هستم، يک آگهي تلويزيوني براي نوعي سوسيس محصول کارخانه ي هبرو ناسيونال ( Hebrew National )، که مرتباً از تلويزيون پخش مي گردد، چهره ي عموسام را نشان مي دهد که با وقار تمام و در لباس سنتي سرخ و سفيد و آبي، با ژستي مناسب و يا خطوط چهره و نگاه نافذ و تأييد کننده اش، به صدايي گوش مي دهد که در فضا طنين افکنده و از مزه ي مطبوع و لذيذ اين سوسيس و سلامت و عافيتي که به انسانها هديه مي کند، سخن مي گويد. در آخر کار اين صدا اعلام مي دارد که توليد کنندگان اين سوسيس براي کيفيت اين گونه محصولات پا را از استانداردهاي لازم فراتر نهاده اند. چرا؟ در حالي که عموسام با همان هيکل و شمايل، نگاه تحسين بار خود را به آسمان مي دوزد، همان صدا مي گويد: « براي اينکه توليد کنندگان هبرو ناسيونال خود را پاسخگوي مرجع اعلي مي دانند ».
اين قضاوت را به عهده ي خواننده مي گذارم که کدام يک از دو نمونه ي فوق را باور کند؛ فروش شراب به وسيله ي عيسي مسيح را و يا خدا را به عنوان فروشنده ي سوسيس. هر کدام را که خواستيد انتخاب کنيد؛ اما در هر صورت اين نکته را در نظر داشته باشيد که در هيچ کدام از اين دو مورد، چه صحنه ي تخيلي اول و چه پرده ي واقعي و روزمره ي دوم، هيچ کجا صحبت از توهين به مقدسات نيست. موضوع به مراتب وقيحانه تر از آن است. در اهانت به مقدسات، در هر حال صحبت بر سر قدرت و ارزش يک نماد است. کسي که به يک نماد توهين مي کند، به همان اندازه آن را جدي تلقي مي کند که فرد پايبند به آن. و به همين دليل است که رئيس جمهور ايالات متحده ي آمريکا در نظر دارد- در سال 1991- با افزودن تبصره اي به قانون اساسي آمريکا، توهين به پرچم آمريکا را قابل تعقيب جزايي قرار دهد.
اينجا صحبت از اهانت نيست، بلکه مطلب بر سر مبتذل ساختن مقدسات است که با هيچ قانوني قابل جلوگيري نيست. در نظام تکنوپولي وظيفه ي بي اعتبار ساختن ارزشها و مبتذل کردن مقدسات، به عهده ي اقتصاد و تجارت گذاشته شده است. نه به اين دليل که اقتصاد و تجارت آمريکايي آزمند و طماع است، بلکه از اين رو که احترام و ارزش تکنولوژي، فوق ارزشهاست. سمبلهايي که اعتبار و ارزش آنها ريشه در عقايد مذهبي و آيينهاي سنتي دارد بايد به سريع ترين وجه ممکن از اعتبار ساقط و از اثرگذاري آنها کاسته شود و در نهايت بي اعتبار و بي اثر گردند؛ و اين بدان معناست که بايد لباس قداست از تن سمبلها بدر آيد. پذيرفتن يک خدا و قرار دادن آن در جايگاه متعالي، مستلزم انکار ديگر خدايان به زير کشيدن آنهاست. آيه ي « مبادا جز من به خداي ديگري بگروي » هم در قلمرو تکنولوژي معتبر است و هم در قلمرو خداي عهد قديم.

دو دليل آميخته به يکديگر، ضرورت ابتلاي سمبلها را به بيماري ابتذال جلوه گر مي سازد. دليل نخستين را يکي از منتقدين اجتماعي به نام جي روزن ( Jay Rosen ) با کمال وضح شرح مي دهد؛ درست است که سمبلها و خصوصاً تصاوير مقدس را مي توان بي نهايت تکرار و تکثير کرد ولي بايد توجه داشت که قدرت اثرگذاري آنها لايزال نيست و داراي حد و مرزي مي باشد. به هر ميزان که موارد استعمال يک نماد مقدس افزوده گردد، به همان ميزان از قدرت اثرگذاري و معنابخشي آن کاسته مي شود. دانيل بورستين، سي سال پيش در کتاب کلاسيک خويش، روياي آمريکايي به کجا منتهي شد، به همين موضوع پرداخته است. (1) وي ضمن اشاره به آغاز دوران « انقلاب بصري » در اواسط سده ي نوزدهم، شرح مي دهد که چگونه در جريان اين انقلاب که عکسبرداري و تکثير همه گونه تصاوير به مرور آسان تر مي شد، راه دسترسي توده هاي مردم به عکسهاي سمبليک و مقدس هموارتر مي گرديد و هر روز بيش از پيش امکان بهره گيري از تصاويري با قداستهاي خاص فرهنگي و نيز امکان تصاحب نمونه هاي کپي شده ي آنها زيادتر مي شد. از رهگذر چاپ و ليتوگرافي و فتوگرافي و بعدها از راه سينما و تلويزيون، سمبلهايي مذهبي و ملي تبديل به اشياء و پيکره هايي شدند که با نگاه بي اعتنايي و اگر نگوييم تحقيرآميز بيننده رو به رو شدند. بورستين سپس به تشريح نتايج اين واقعيت مي پردازد، آن چنان که گويي در مقام پاسخ به کساني است که معتقدند اثرات تهييجي و عاطفي يک چهره و تصوير مقدس برقرار خواهد ماند. وي مي گويد، اغلب انسانها در دوران قبل از انقلاب بصري از امکانات نسبي کمتري برخوردار بودند؛ مثلاً تصوير عيسي مسيح و يا مريم مقدس، تقريباً فقط در کليساها موجود بود. تصاوير و مجسمه هاي قهرمانان تاريخ و الگوهاي اساطيري يا در مکانهاي عمومي و موزه ها و يا در منازل ثروتمندان يافت مي گرديد. البته کتابها هم حاوي اين گونه عکسها بودند. اما از يک طرف به دليل گراني، در اختيار همه کس نبود و ثانياً عکسي که در يک کتاب است و آن کتاب در قفسه جاي دارد، نمي تواند دائماً در برابر ديدگان قرار داشته باشد. از آنجا که اين تصاوير، اجزائي از محيط زندگي نبودند که دائماً در معرض تماشا باشند و به همين دليل به ندرت در برابر چشمان مردم قرار داشتند. لذا در برگيرنده ي قدرتي با تأثير عاطفي بودند. به همان ميزان که مردم به اين تصاوير دسترسي فراوان تر پيدا کردند، رفته رفته از نيروي اثرگذاري آنها کاسته شد و به قول بورستين، کيفيت برخورد با آنها دگرگون گشت. سرانجام، تصاوير اهميت و اعتبار خود را از دست دادند. اين عبارت معروف است که يک عکس از هزار واژه گوياتر است. اما هزار عکس يکنواخت که از موضوعي واحد حکايت کند، ديگر گويايي نداشته و فاقد اثر مي باشد. اشارات بورستين و روزن در اينجا متوجه يک اصل بسيار ساده و عام روان شناختي است. هر کس مي تواند با يک تمرين متوجه شود که استعمال دائم يک واژه، خاصه واژه اي با معنا، باعث مي گردد تا ارزش و محتواي آن رفته رفته کم رنگ تر شده و در نهايت به يک صداي بي معني و بي اثر تبديل گردد. زيرا در اثر کثرت استعمال، بار سمبليک آن به تدريج از حوزه ي دقت انسان خارج شده و در درياي بي اعتنايي و عادت غرق مي گردد. هر کس که در ارتش آمريکا خدمت کرده و يا مدت زماني را در خوابگاه دانشگاه گذرانده باشد، قطعاً تأثير استعمال مکرر کلمات فحش آميز و زننده را در روح و ذهن خود تجربه کرده است. کلماتي که علي الاصول زننده هستند و بايد دال بر دستپاچگي، عصبانيت، افسار گسيختگي و يا ندانم کاري بوده باشند و يا به قصد توهين و تحقير به کار روند، رفته رفته در اثر استعمال و استماع مکرر از قدرت اثر و تحريک کمتري برخوردار شده و در نهايت به لغات بي معني و واژه متعارفي تبديل مي گردند که نه تنها هيچ گونه بار ارزشي و يا ضد ارزشي را دارا نبوده، بلکه آن خصلتي را هم که بيانگر حالت رواني، اعتدال و يا عدم اعتدال گوينده يا شنونده مي بود، از دست مي دهند.

بي محتوي شدن نماها، فقط از طريق استعمال مکرر حاصل نمي آيد، بلکه به کار بردن بي رويه ي آنها نيز همين نتيجه را در پي خواهد داشت. به کار بستن يک واژه، در هر محفل و مورد، باعث تهي کردن مفهوم آن مي گردد. تندگويي و تهاجم لفظي، زماني داراي قوي ترين اثر خواهد بود که در انحصار خشم و نفرت باشد؛ حال اگر برعکس، هر کدام از اين لغات در هر جمله و در کنار هر اسم آورده شود، بدون توجه به محتوي و ارتباط رواني خاص، تأثير رواني و جادويي آن کلمه از دست خواهد رفت. از نمونه هاي بارز اين واقعيت، الصاق عکس آبراهام لينکلن و يا جورج واشينگتن، به مناسبت حراج ملحفه، روتختي و لحاف مي باشد، خصوصاً که اين حراج در روز موسوم به « روز رئيس جمهور » نيز باشد. يا اينکه به مناسبت بزرگداشت سالروز تولد مارتين لوترکينگ، فروشگاهي به فروش فوق العاده و يا حراج مبلمان منزل اقدام کند. از همين مقوله است، قسم خوردن به خداوند، يا عيسي مسيح و يا عموسام براي مقاصدي بي ارزش و عادي.
گاه استدلال مي شود که کاربرد مکرر و بي رويه ي نمادهاي مقدس و نيز مفاهيم و واژه هايي که از محتواي جدي و عميق برخوردارند، به وسيله ي ارگانهاي اقتصادي و بازرگاني آمريکا، شکلي از بي احترامي سودمند است که براي اين نمادها مدنظر است. واقعيت اين است که بي اعتنايي و بي احترامي، گاه حربه اي است سودمند، خاصه هنگامي که تعصب و جمود به عنوان اسلحه ي سياسي به کار گرفته مي شود. البته واضح است که بي اعتنايي و عدم احترام، نه اهانت به مقدسات، وسيله و پاسخي مناسب به بت پرستي و مظاهر آن، و به همين دليل هم اغلب فرهنگها به اشکالي از اين بي اعتنايي و بي احترامي دست يافته اند که با آن بتوانند با اين گونه جمود و تقدس مآبي به مبارزه برخيزند. نمايشنامه ها، لطيفه ها، ترانه ها، خطابه هاي سياسي و نيز جشنهايي به همين منظور، در هر فرهنگي کاربردي به همين نيت دارند. مثلاً يهوديان يک روز را در سال به نام جشن فوريم ( Purim ) به اين امر اختصاص داده اند که در آن روز تقدس مآبي و تعصب را به استهزا مي گيرند.
استعمال نابجا و استثمار سمبلهاي سنتي براي مقاصد تجاري، هيچ قرابتي با اهداف مبارزه با تعصبات مفرط ندارد؛ چه بسا که درگيري با همين تعصبات نتيجه اي معکوس داده و براي مقاصد تجاري ايجاد مزاحمت نمايد، از آنجا که مقاصد بازرگاني بسيار جدي تر از آن است که حاضر باشد در معرض مزاحمت قرار گيرد، لذا به هيچ وجه به مبارزه با جمود و تعصبات افراطي برنخواهد خاست، مگر آنکه سد راه مصرف گرايي بيشتر و مانع اسراف گردد. تا زماني که هر نوع تعصب، بازار مصرف را گرم نگاه دارد، روز و سالي نخواهد آمد که به آن با ديده ي تمسخر نگريسته شود و موجبات بي اعتنايي سازنده و مفيد را فراهم سازد. زماني که کارگردانان تجارت، تصاوير عموسام، رؤساي جمهوري، پرچم ملي و يا تابلوي عقاب آمريکا را با اضافات و يا جملاتي نشر مي دهند و يا به مؤسسات تجاري، شرکتهاي بيمه، نامهايي با واژه هاي « آزادي »، « صلح » و « عدالت » مي دهند نظير: « شرکت بيمه ي آزادي » و يا « بنگاه امانت داري و اعطاي وام لينکلن » و غيره مسلم است که با اين کار نيت بي احترامي سازنده در کار نيست. تنها چيزي که از اين واقعيت استنباط مي گردد اين است که در نظام تکنوپولي مرز بين قداست و اهانت به مقدسات از ميان رفته است.
در اينجا بر سر آن نيستم که به نوحه سرايي پرداخته و نغمه ي ناسازگاري با افزون طلبيهاي نظام سرمايه داري را ساز کنم؛ زيرا که اصولاً ممکن است که يک سيستم متکي به اقتصاد بازار، جدي بودن و محتواي ارزشي کلمات و تصاوير را محترم شمرده و کاربرد تمسخر آميز و ناهنجار آنها را مجاز نداند. خلال سالهاي گسترش عظيم صنعت در آمريکا يعني، بين سالهاي 1830 تا اواخر سده ي نوزدهم، آگهي هاي تجارتي نقش اساسي و مهمي را براي اقتصاد در بر نداشت. اگر هم گه و گاه تبليغي مشاهده مي شد، داراي زباني واضح و عباراتي گويا بود و هرگز نيازي به استثمار و استخدام سمبلهاي ارزشمند فرهنگي نبود. تأسيس بنگاههاي تبليغاتي که صرفاً براي تدوين مطلب مربوط به آگهي هاي تجارتي اختصاص داشته باشد، به اوائل قرن بيستم باز مي گردد. يکي از مهمترين عوامل مؤثر در تأسيس اين شبکه در تجارت، تدوين قانون هزينه ي مراسلات پستي در سوم مارس 1879 مي باشد که براساس آن، ارسال مطبوعات با پست مستلزم هزينه ي کمتري نسبت به ديگر کالاها بود. نتيجه ي عملي اين قانون، رواج سريع آگهي در مطبوعات بود که سريع تر و فراوان تر و ارزان تر در سراسر کشور توزيع گرديد؛ و مطبوعات بهترين ابزاري شدند که به معرفي آسان و سريع يک کالا به تمامي ملت، بهترين کاربرد را به دست آوردند. و طبيعي است که بازرگانان از فرصت استفاده کردند تا از نام و عنوان شرکتها و مؤسسات خود سمبلهايي بسازند که معرف شکوفايي و توانايي رو به رشد اقتصاد کشور باشد.
زماني که جورج ايستمن ( George Eastman )، در سال 1888 اولين دوربين عکاسي دستي را اختراع کرد، بيست و پنج هزار دلار براي تبليغات در مطبوعات هزينه کرد. در سال 1895، نام « کداک » مترادف با دوربين عکاسي بود و تا حدودي هم تا امروز اين عنوان و اعتبار را حفظ کرده است. شرکتهايي نظير رويال بيکينگ پودر ( Royal Baking Powder )، بيکرز شوکولات ( Baker"s Chocolat )، صابون آيوري ( Ivory Soap )، و يا ژيلت، راه خود را به درون اقتصاد ملي از طريق درج آگهي در مطبوعات باز کردند. حتي روزنامه ها هم براي تبليغ خود به درج آگهي در روزنامه هاي ديگر پرداختند. بارزترين نمونه ي اين نوع آگهي، تبليغ مربوط به مجله ي ليديزهوم ژورنال ( Ladies" Home Journal ) بود؛ ناشر اين مجله، سايروس هـ .ک. کورتيس ( Cyrus H.K. Curtis ) در فاصله ي بين سالهاي 1883 تا 1888 نيم ميليون دلار براي تبليغ مجله ي خود در ساير مجلات و روزنامه ها هزينه کرد. تيراژ اين مجله در سال 1909 از مرز يک ميليون گذشته بود.
غير از شخص کورتيس که علاقه ي وافري به تبليغات داشت، معتبرترين و معروف ترين چهره اي که در عالم انسجام مطبوعات و تبليغات ظهور کرد، فرانک مانسي ( Frank Munsey ) بود، که ويليام آلن وايت ( William Allen White ) هنگام مرگ او در سال 1925 طي تذکاريه ي يادبودي، چنين کلماتي را به کار برد: « نقشي که فرانک مانسي در روزنامه نگاري عصر خود ايفا کرد عبارت بود از به هم آميختن استعداد يک توليد کننده فرآورده هاي گوشتي، اخلاق يک صراف و منش يک بنگاهي دفن اموات. روانش آرام باد ».
مگر مانسي چه خلافي را مرتکب شده بود؟ او به کشف دو مهم نايل آمده بود. نخست آنکه زماني يک مجله مي تواند تيراژي قابل توجه داشته و کثيرالانتشار گردد که قيمت فروش هر تک شماره ي آن به مراتب پايين تر از هزينه ي توليد آن باشد. دوم آنکه، سود سرشار از اخذ هزينه هاي تبليغات حاصل مي گردد؛ که تيراژ بالا خود نيز محرک ديگري براي افزايش آگهي ها خواهد بود. در اکتبر سال 1893، مانسي اقدام به درج يک آگهي در روزنامه ي نيويورک سان ( New York Sun ) کرد. در آن آگهي آمده بود که مجله ي مانسي قيمت فروش هر تک شماره ي خود را از سي سنت به ده سنت و آبونمان سالانه را از سه دلار به يک دلار تقليل خواهد داد. اولين شماره ي ده سنتي مجله ي او چهل هزار تيراژ داشت. بعد از چهار ماه تيراژ آن به دويست هزار رسيد و دو ماه بعد به مرز پانصد هزار رسيد.
هرچند نمي توان مانسي را به خاطر اختراع ديگري، که ما محض راحتي به شرکتي به نام پروکتر و گمبل ( Procter and Gamble ) نسبت مي دهيم، مقصر دانست؛ و آن اينکه: زماني يک آگهي داراي بيشترين تأثير است که غيرمعقول باشد. منظور من از « غيرمعقول » در اينجا « جنون آميز » نيست. منظور من شناخت اين مسئله است که يک فرآورده، زماني بهتر و بيشتر به فروش مي رسد که انسان در معرفي آن، از قدرت جادويي زبان و حتي شعر و ترانه و نيز تأثير و قدرت عکس بهره بگيرد. در سال 1892، شرکت پروکتر و گمبل از مردم خواست تا جملاتي داراي سجع براي تبليغ صابون آيوري ارسال دارند. چهار سال بعد شرکت ديگري به نام کالکينز و هولدن ( Calkins and Holden ) براي اولين بار در آگهي خود، تصوير کودکي را منتشر کرد که در روي يک صندلي گاهواره مانند نشسته و با چهره اي بشاش و ژستي مطلوب، قاشق به دست، مشغول خوردن هليم گندم- محصول آن کارخانه- مي باشد. رفته رفته در آغاز قرن جديد، کارگزاران بنگاههاي تبليغاتي از اين عقيده دست برداشتند که عقل و خرد، بهترين ابزار براي رواج و فراگير کردن محصولات و نيز معقول ترين وسيله براي تبليغ انديشه ها است. از اين به بعد نيمي از محتواي تبليغ را روان شناسي و نيمه ي ديگر را زيبايي شناسي تشکيل مي داد. در مسير رشد و گسترش اين دگرگوني در امر تبليغ بود که يکي از ضابطه هاي بنيادين ايدئولوژي سرمايه داري در ميان راه، زمينگير شد. و آن عبارت بود از اين اصل که: هم توليد کنده و هم مصرف کننده در يک مقطع به ضرورت عقل با يکديگر همگان هستند و در اين راه وجه مشترک دارند و آن عبارت از اين است که مصرف کننده براساس بررسي کيفيت يک محصول و با توجه به نيازها و امکانات خويش، دست به انتخاب مي زند. ( توليد کننده نيز طبعاً هم در توليد و هم در معرفي بهترين کيفيت و تأمين نيازهاي مصرف کننده گام برمي دارد )، و اين يکي از نظريات آدام اسميت مي باشد. اما امروزه در يک تبليغ تلويزيوني، صحبتي از خصوصياتي کيفي يک محصول نيست؛ بلکه صحبت پيرامون خصوصيات مصرف کننده دور مي زند. تصاوير هنرپيشگان سينما، چهره ي معروف ترين ورزشکاران، سيماي معنوي انسانهاي بزرگ و دارندگان روحهاي سليم و آرام، صحنه هايي از يک گردش دسته جمعي و صيادي ماهي گرفته تا جلوه ي يک شام پر زرق و برق، لطافت يک ميعاد عاشقانه و يا حالت شاد يک خانواده ي خوشبخت که مشغول بار بستن بر روي ماشين سفري خود براي انجام يک سفر تفريحي به خارج از شهر هستند و ... هيچ کدام اينها پيامي درباره ي کيفيت محصولي که بايد به فروش برسد در برندارد. اما در عوض حامل همه گونه پيام در ارتباط با نگراني، تخيل و رؤيا و نياز کسي که بايد آن را بخرد، مي باشد. يک بنگاه تبليغاتي يا يک آگهي کننده نيازي ندارد بداند که محصول او داراي چه خصوصياتي است، بلکه بايد دقيقاً بداند که نقاط ضعف و کمبود کسي که بايد آن را بخرد در کجاست. از اين جهت است که روز به روز هزينه ي تحقيقات در جهت مرغوبيت کالا کمتر شده و در عوض بر هزينه ي بازاريابي افزوده مي گردد. به عبارت ديگر اقتصاد و بازرگاني جهتي نو پيدا مي کند: مرغوبيت کالا در اولويت قرار ندارد، بلکه اين مصرف کننده است که بايد راضي باشد و احساس راحتي بنمايد. به بياني ديگر فروشندگي و تجارت عبارت مي شود از اعمالي شبيه به يک شبه درمان که بر روي بيماري به نام مصرف کننده اعمال مي گردد و در طي آن به کمک يک نمايشنامه ي رواني، به بيمار احساس آرامش هديه مي گردد.
به اين ترتيب ملاحظه مي شود که در قسمتي از مرکز اين نظام تکنوپولي، کارخانه ي عظيمي است که خود را از هر قيد و بندي آزاد مي يابد، تا با استخدام تمامي سمبلهاي موجود، به درون روح و روان مصرف کننده نفوذ کرده آن را تصاحب نموده و در خدمت اقتصاد و بازرگاني درآورد. با وجود اختلافي که در ارقام وجود دارد، مع هذا يک ارزيابي محتاطانه مي گويد که يک فرد آمريکايي تا سن 65 سالگي، تقريباً با دو ميليون آگهي تلويزيوني مواجه شده است. اگر تعداد آگهي هاي راديويي، تبليغات مندرج در روزنامه ها و مجلات، پيامهاي بازرگاني ديواري و ستون اعلانات را نيز بر آن بيفزاييم، خواهيم ديد که انتقال اين درياي عظيم از نمادها و به دنبال آن تخليه ي ارزشي آنها، مرزهايي را در نورديده که در تاريخ بشريت هرگز نمونه اي نداشته است. درست است که تمام واژه ها و تصاويري که در اين متون و پرده هاي آگهي به کار مي روند از خصلت پرده دري قداستها و بي ارزش جلوه دادن سمبلها و خالي سازي محتواي فرهنگي و مقدس نمادها برخوردار نيستند، درست است که هنوز عيسي مسيح به فروش شراب، لااقل شراب شاردونه، نپرداخته است، ولي مگر غير از اين است که سالروز تولد او- ايام کريسمس- بهترين موقعيت را به دست اندرکاران اقتصاد و بازرگاني مي دهد تا آخرين بقاياي سمبلها و ارزشهاي موجود مسيحي را هر سال به کار گيرند و در خدمت اهداف و مقاصد تجاري خود قرار دهند. نمونه هاي خويشتن داري در اين مورد به حدي کم است که به راحتي مي توانيم اين کار را يک تجاوز فرهنگي بناميم؛ تجاوزي که در زير چتر حمايت يک ايدئولوژي قرار دارد که همه چيز را در راه وصول به پيشرفت صنعتي مجاز شمرده و در برابر از هم گسيختگي سنن و آداب، کاملاً بي اعتناست.
در همين جا بگويم که من اين امواج تبليغاتي را عامل اصلي تخليه ي ارزشي نمادها نمي دانم؛ يک چنين هجوم به فرهنگ و سوء استفاده ي از آن، بدون وجود يک تکنولوژي که راه آن را هموار ساخته و بدون يک نگرش جهاني و تفکري که آن را مطلوب شناخته، ممکن نمي بود. تبليغات که امروزه در ايالات متحده ي آمريکا به شکل يک نهاد در آمده، عارضه و نمود يک جهان نگري خاصي است که در سنتها و آداب، فقط موانع و مشکلاتي مي بيند که بر سر راه گسترش آن قد علم کرده باشند. بدون رعايت حد و مرزي به منظور احترام و حفظ قداست سمبلها، نمي توان به روش مؤثري براي حفظ مفهوم سنت و آيين دست يازيد. سنن و آداب در حقيقت چيز ديگري نيستند جز شناخت و احترام به حاکميت و اقتدار سمبلها و اعتبار دادن به رواياتي که محتواي اين نمادها را شکل مي دهند. در پي رنگ و روباختن نمادها، رفته رفته هسته ي اصلي روايات و منقولات رو به زوال نهاده و منهدم خواهد شد؛ اين است يکي از ناسالم ترين عواقب قدرت تکنوپولي.
به عنوان مثال نظري به حوزه ي تعليم و تربيت مي افکنيم. در نظام تکنوپولي، بهبود سيستم پرورش جوانانمان را در بهتر کردن تکنولوژي آموزش خلاصه کرده ايم. همان گونه که در گذشته، راه ورود تلويزيون آموزشي و فيلمهاي آموزشي را به کلاس درس گشوديم، امروز نيز عقيده ي غالب بر آن است که بايد کامپيوتر را وارد کلاس و سيستم آموزشي کرد. اگر سؤال کنيم: چرا؟ پاسخ خواهيم شنيد: « به منظور آنکه آموختن را موثرتر و جذاب تر ساخته باشيم ». يک چنين پاسخي البته متناسب تلقي مي گردد، زيرا در نظام تکنوپولي براي ضرورت، کارآيي و جذابيت، نيازي به توجيه و استدلال وجود ندارد. به همين دليل اغلب اين نکته مورد توجه قرار نمي گيرد که « فرا گرفتن اصولاً به چه منظوري صورت مي گيرد؟ » اشاره به کارآيي و جذابيت، در حقيقت يک پاسخ تکنيکي است که به « وسيله » مربوط مي شود و نه به « هدف »؛ و اصلاً به فلسفه ي تعليم و تربيت مجال ورود نمي دهد. بلکه برعکس راه ورود به چنين مباحثي را هم سد مي کند، زيرا فقط به سؤال درباره ي « چگونه بايد عمل کرد » پاسخ مي دهد و نه به « چرا بايد فرا گرفت ». لازم به تذکر نيست که هيچ تئوري آموزشي يافت نمي شود که به سؤال: « براي چه مي آموزيم » برخورد نکرده باشد. کنفوسيوس، افلاطون، کوئينتي ليانوس ( Quintilian ) سيسرون، کومنيوس ( Comenius )، اراسموس، لاک، روسو، جفرسون، راسل، مونته سوري، وايتهد، و ديويي همگي بر اين عقيده اند که ايده و انديشه ي سياسي، معنوي و اجتماعي برتري وجود دارد که از طريق آموزش و پرورش بايد فرا گرفته شود. کنفوسيوس مي گفت بايد « راه ورود به آسمان » تعليم داده شود؛ زيرا به نظر او، سنن و آداب بهترين ضامن حفظ نظم در جامعه مي باشند. اولين فاشيست روشمند ما، افلاطون بر آن بود تا به تربيت پادشاهاني فيلسوف همت گمارد. سيسرون معتقد بود که تعليم و تربيت بايد راه رهايي دانش آموزان را از حاکميت جور زمانه هموار سازد. براي جفرسون، هدف از تربيت اين است که به جوانان آموزش داده شود چگونه از حق آزادي خويش دفاع کند. روسو از تربيت، نجات جوانان را از جبرهاي غيرطبيعي و نظامات پيچيده و خودمختاري اجتماع طلب مي کرد. و بالاخره جان ديويي يکي از اهداف تربيت را در آماده ساختن جواناني مي ديد که بتوانند در جهاني که دائماً در حال دگرگوني بوده و مملو از ابهامات گمراه کننده است، زندگي کنند.
فقط در صورتي که به دلايل و مباني نظري آنان پي ببريم، خواهيم توانست راهها و وسايلي را که براي اين منظور پيشنهاد کرده اند درک کنيم؛ و براي درک دلايل و مباني آنان، ضرورت بررسي و فهم روايات و قصه هايي که در جهان نگري آنان نقشي تعيين کننده دارند، وجود دارد. منظور من از قصه ها، در اينجا داستاني است که تاريخ بشريت را ترسيم کند، گذشته را معنا بخشيده، زمان حاضر را تبيين کرده و مسيري را براي آينده ارائه دهد. داستاني که قادر باشد با ضوابط و معيارهاي خود، به ياري يک فرهنگ برخيزد و به سازماندهي نهادهاي آن بپردازد؛ به پرورش آرمانها همت گمارد و براي اعمال و اقدامات آن فرهنگ جواز بيابد. در اين مقطع بايد به اين امر اشاره کنم، هر چند به تکرار، که با اهميت ترين روايات و قصص از اين نوع را در اديان مي توان جستجو کرد؛ مثلاً در « سفر پيدايش » يا « بهاگاواد- گيتا »، ( Bhagavad-Gita ) و يا قصص قرآن. عده اي معتقدند- از جمله مورخ معتبري چون آرنولد توين بي- که فرهنگ و جامعه اي که در مرکز ثقل خود، چنين داستانهاي مذهبي را فاقد باشد، محکوم به زوال است. ممکن است چنين باشد، علاوه بر اينکه منابع و کانونهاي ديگري نيز وجود دارند که چنين داستانها و گفتارهايي را عرضه بدارند؛ از قبيل اساطير، سياست، فلسفه و بالاخره علوم و معارف. اما با وجود اينها، يک نکته مسلم است و آن اينکه بدون قصص و داستانهايي که ريشه در عالم ماوراي انسانها داشته و برخوردار از قدرت فوق بشري باشد، رشد و تعالي هيچ فرهنگي امکان پذير نخواهد بود.
البته مسلم است که اين مطلب بدان معنا نيست که نفس وجود يک چنين داستانها و قصص، به تنهايي ضامن حفظ تعادل و مايه ي قدرت يک فرهنگ است. زيرا داستانهايي نيز وجود دارند که خرد کننده و عامل تلاشي مي باشند. درست است که يک تاريخ و قصه به خلق معنا مي پردازد، اما الزاماً عامل بقا و مايه ي تداوم نيست؛ نظير آن قصص و افسانه هايي که آدولف هيتلر در سالهاي سي ام سده ي معاصر به ملت آلمان عرضه کرد. صرف نظر از اساطير توتوني ( Teutonic )، هيتلر به نمادهاي بسيار کهن، حياتي مجدد بخشيد و با مدد رشته ها و تارهاي آن اسطوره ها، تاريخي را به هم بافت از تفوق و اعتلاي نژاد آريا که باعث فزوني تپش قلب آلمانها گرديد، به تلاشهاي آنان هدف بخشيد، دردها و کمبودهاي آنان را کاهش داد و به آنان آرمانهاي روشن و نويني عطا کرد. اين تاريخ به مدح و ثناي گذشته پرداخت، حال را جلا بخشيد و براي آينده عظمت و شکوهي را پيش بيني مي کرد که هزار سال تداوم خواهد يافت. رايش سوم دقيقاً، دوازده سال دوام پيدا کرد.
در اينجا نمي خواهم به ريشه هاي اين مسئله بپردازم که چرا داستان برتري نژاد آريا ادامه نيافت، بلکه مي خواهم بر اين نکته پافشاري کنم که فرهنگها شديداً به اين چنين داستانها و روايات نيازمند هستند و به هر قيمت درصدد يافتن آن برخواهند آمد، حتي اگر داستانهايي باشند که کار را به فاجعه بکشانند. روي ديگر اين سکه، زندگاني بدون معنا و منظور است؛ يعني در حقيقت زندگي کردن به منظور نفي قاطع زندگي. نکته ي بسيار مهم در اين ارتباط آن است که هر تاريخ و روايتي، شکل و شمايل و رنگهاي عاطفي خود را از مجموعه اي پيچيده از سمبلها و مظاهري دريافت مي کند که احترام و وفاداري و حتي ايثار نسبت به آنها اجتناب ناپذير مي باشد.
در قانون اساسي ايالات متحده ي آمريکا قسمت بسيار کوچکي به مسائل حقوقي اختصاص يافته است. براي کشورهاي دموکرات- نظير انگلستان- نيازي به وجود مواد قانوني مکتوب در قانون اساسي، براي تأمين و حفظ مجموعه ي حقوق و آيينهاي دادرسي و نيز تضمين آزاديهاي فردي وجود ندارد. اهميت قانون اساسي آمريکا در نقشي نهفته است که به عنوان سمبلها و نماد تاريخ گذشته و ريشه هاي ما، ايفا مي کند. اين قانون براي ما همان، معني و مفهومي را دارد که « سفر پيدايش »، کسي که آن را به استهزا بکشاند، يا بدان بي احترامي کند و يا بدان عمل نکند، در حقيقت به نقش جهت دهندگي و هدف بخشي آن به تاريخ ايالات متحده ي آمريکا، بي اعتنايي کرده است. عين همين مطلب درباره ي مجسمه ي آزادي، به عنوان نماد کليدي تاريخ سرزمين آمريکا مصداق دارد؛ سرزميني که موطن طبيعي انسانهايي از سراسر دنيا است که به دنبال آزادي در تکاپو هستند. دلايل فراواني وجود دارد که نشان مي دهد چگونه اين داستانها و قصص، قدرت ذاتي خود را از دست مي دهند. کتاب حاضر بر آن است تا يکي از اين دلائل را بشناسد و شناساند و بدين منظور به تشريح ظهور و بروز نظام تکنوپولي پرداخته و نشان مي دهد که چگونه رشد و قيام اين نظام، تاريخ و قصص پر ارزش و پرمعني گذشته را به کنار زده و به زير پاي خود افکنده است. در هر صورت، اين زوال فرهنگي و تاريخي با رنگ و رو باختن سمبلهايي توأم است که آن تاريخ را تبيين کرده، قوام و وضوح بدان بخشيده اند. تخليه نمادها از ارزش، هم عارضه و هم علت فقدان محتواي ذاتي قصص مي باشد.

مربياني که در صفحات گذشته از آنان نام بردم، همگي تئوريهاي خود را بر اساس داستانهايي استوار ساخته اند که آکنده از سمبلها و مظاهر مي باشد. آنان ضمن احترام نسبت به اين سمبلها، آنها را اجزاء ثابت تاريخها و داستانهايي مي دانند که بايد در خلال برنامه هاي آموزشي، به دانش آموزان منتقل گردند و آموزش داده شوند. حال نوبت مي رسد به اين سؤال که نظام تعليم و تربيت آمريکايي، امروزه کدام تاريخ و قصه را براي تعليم ما شرح مي دهد؟ اهداف تعليم و تربيت و مقاصد آموزشي در نظام رو به رشد تکنوپولي چيست و چگونه تعيين مي گردد؟ پاسخهايي که به اين سؤال داده مي شود يأس آور و نگران کننده است. يکي از اين پاسخها را مي توان از هر برنامه ي تلويزيوني که دانش آموزان را به درس خواندن و مدرسه رفتن تشويق مي کند استنباط کرد. در اين برنامه ها گفته مي شود و يا به نوعي القا مي گردد که درس خواندن و فرا گرفتن دانش، دانش آموزان ممتاز را در يافتن شغل و پستهاي خوب ياري مي کند. خوب نتيجه معلوم است؛ هدف تقريباً در بي هدفي خلاصه مي گردد. زيرا به اين هدف، اين مطلب نيز اضافه مي گردد که ما به کمک تعليم ديدن خواهيم توانست در مبارزه و رقابتهاي اقتصادي با ژاپنيها و آلمانيها همچنان در مقام اول باقي بمانيم. هيچ کدام از اين اهداف، اگر بخواهيم محتاطانه بيان کنيم، در واقع مؤثر و برانگيزاننده نيستند. از اين برنامه ي تلويزيوني چنين استنباط مي گردد که آنچه در ايالات متحده جريان دارد، فرهنگ نيست، بلکه صرفاً اقتصاد است؛ به عبارت ديگر اين سرزمين جايگاهي شده تا تئوريهاي تربيتي فاقد قدرت و تهي از محتوي، هنگام نياز و خطر، بدان جا پناه آورند. ناگفته نماند که همين استنتاج از گزارش کميسيون رئيس جمهور با عنوان « ملت در معرض خطر »، برمي آيد که درباره ي سيستم تعليم و تربيت و نظام آن تدوين شده و در آن تصريح شده است که تعليم و تربيت، ابزاري است در اختيار اقتصاد سياسي و نه بيشتر.

از برنامه ي تلويزيوني « تست » ( test ) مي توان به تصويري دست يافت که مربيان مستأصل و در دام ترديد گرفتار آمده، در جستجوي قصه ها و تاريخهايي هستند که بتواند سر و ته اوضاع را به هم متصل سازد. سعي کنيد صحنه اي را مجسم کنيد که در يک برنامه ي تلويزيوني از پدران و مادران خواسته مي شود تا به کمک مدارس برخيزند؛ عبارتهايي را مجسم کنيد که به کمک آنها مجري برنامه چنين درخواستي را ابراز مي دارد. انصاف ايجاب مي کند که از صحنه ها و عبارات و نکاتي که مستقيماً دانش آموزان را مخاطب قرار مي دهد صرف نظر کنيم؛ چه هيچ گاه دانش آموزان به مدرسه با ديده ي مشتاق نگاه نکرده و آن را وسيله و انديشه ي خوبي تلقي نکرده اند. مضافاً بر اينکه يک چنين خطابه اي براي دانش آموزان، صرف نظر از اينکه داراي چه نوع استدلال و در برگيرنده چه انگيزه ي مفيدي باشد، ظاهراً ديگر کاربردي موثر ندارد. در اين مورد رجوع کنيد به اثر شکسپير، هر طور که بخواهيد، پاساژ « هفت مرحله ي حيات انسان ». حال مجسم کنيد، يک چنين برنامه ي تلويزيوني چگونه تنظيم و اجرا مي شد اگر قرار بود جفرسون و يا جان ديوئي، آن را تدارک ديده و پدران و مادران را مخاطب قرار مي دادند؟
« فرزندان شما، شهروندان يک جامعه دموکراتيک هستند ». جمله اي است که شايد در آن برنامه مي شنيديد. « تعليم و تربيت به آنان مي آموزد که چگونه به نيروي تفکر منطقي و تقويت اراده ي خود براي حمايت از حق آزاديشان، شهرونداني ارزشمند مي شوند. در باب شغل و حرفه ي آنها در زمان و ساعت مناسب ديگر گفت و گو خواهيم کرد ». ( جان استوارت ميل، که اين عبارت از او نقل گرديد، بدون شک توانسته نظريات جفرسون و ديوئي را خوب درک کند ). آيا امروز کساني يافت مي شوند که در چنين تفکري انگيزه هايي قوي و جذاب بيابند؟ ممکن است کم و بيش افرادي را پيدا کرد، اما بدون ترديد تعداد آنان زياد نيست؛ نه به حدي که بتوان اين اهداف را مبناي سيستم ملي و برنامه ي سراسري تعليم و تربيت قرار داد.
مي ترسم اگر قرار باشد جان لاک به تنظيم متن چنين برنامه اي خطاب به والدين دانش آموزان مأمور شود، با چنين عباراتي شروع کند: « فرزندان شما بايد همچنان به مدرسه بروند، تا در آنجا بياموزند که چگونه تن را برده ي روح سازند؛ بياموزند که چگونه هوسهاي خود را مهار کنند و به رضايت خاطر نائل شوند و حتي انگيزه ي حرکت را از زندگي روح و روان خود به عاريت بگيرند. اگر کودکان شما به اين هدف نائل نگردند، هرگز متمدن نشده و جزء تحصيلکردگان قرار نخواهند گرفت ». حال ببينم کداميک از گويندگان براي قرائت چنين متني مناسب به نظر مي رسد؛ باربارا بوش( Barbara Bush )؟ لي ياکوکا ( Lee Iacocca )؟ دونالد ترامپ ( Donald Trump )؟ حتي به نظر من، گوينده ي ممتازي نظير بيل کاسبي ( Bill Cosby ) نمي تواند اين متن را چنان قرائت کند که موثر واقع شود. تصور کنيد چه تعداد انسانهايي ممکن است چنين برنامه اي را تأييد کنند، غير از آنکه از مين ( Maine ) تا کاليفرنيا صداي خنده در فضا طنين افکن خواهد بود.
در سالهاي گذشته کوششهاي صميمانه اي از جانب عده اي، از جمله ا.د.هيرش ( پسر ) ( E.D.Hirsch ) انجام شده تا بلکه مقاصدي روشن براي تعليم و تربيت تدوين شود. هيرش در کتاب خود، سواد فرهنگي، تربيت و تعليم رادر قدرت درک و کاربرد لغات، داده ها، کلمات قصار و نامهايي مي داند که شالوده ي ارتباط بين انسانهاي تعليم يافته را در فرهنگ ما تشکيل مي دهند. وي توانست به ياري تني چند از همکاران خود، به تدوين ليستي از سرفصلها و نامهاي افراد و ديگر واژه هايي بپردازد که به عقيده ي او براي يک تعليم يافته ي داراي فرهنگ ضروري مي باشد. در اولين شماره ي اين ليست که در سال 1987 انتشار يافت، نام نورمن ميلر ( Norman Nailer ) ديده مي شد ولي از فيليپ راس ( Philip Roth )، برنارد مالامورد ( Bernard Malamud )، آرتور ميلر و يا تنسي ويليامز نامي برده نشده بود. جينجر راجرز ( Ginger Rogers ) در آن ليست ديده مي شد ولي از ريچارد، کارل و باک راجرز و خصوصاً فرد راجرز ( Fred Rogers ) خبري نبود. از قهرمان دوم بازي بيس بال، يعني بيب روت ( Babe Ruth ) ذکري به ميان آمده ولي از هنک ارن ( Hank Aron ) قهرمان اول و نامدار اين بازي، نشاني يافت نمي شود. در بين ديگر نامهاي اين ليست به نام برادران مارکس برمي خوريم ولي نام اورسون ولز، جان فورد و استيون اسپيلبرگ ( Steven Spielberg ) در آن قرار ندارد. از سارا برنار ( Sarah Bernhardt ) ذکري به ميان آمده ولي اشاره اي به لئونارد برنستاين ( Leonard Bernstein ) نشده است. شهر روچستر از توابع ايالات نيويورک، در آن فهرست وجود دارد ولي ترنتون ( Trenton ) در نيوجرسي، که از بزرگترين مکانهاي ديدني و تاريخي آمريکاست، عنوان نشده است. هيرش در مجموعه ي مدون خود به نبرد آردن ( Arden )، که بسيار مورد علاقه ي برادر من است و در سال 1944 در آن شرکت داشت، اشاره مي کند ولي از عموي من که در سال 1942 در جنگ بر سر درياي کورال ( Coral ) جان خود را از دست داد، ياري نمي کند.
به منظور پر کردن نقاط خالي، هيرش ناچار بود فهرست خود را دائماً توسعه دهد، به طوري که حالا به دانشنامه ي سواد فرهنگي تبديل شده است. با اطمينان کامل مي توان گفت که هيرش همچنان به توسعه ي فهرست خود خواهد پرداخت تا به نقطه اي برسد که فقط به انتشار يک جمله بسنده کند و آن: به دانشنامه ي آمريکانا و به لغتنامه ي Webster"s Third International مراجعه کنيد.
طبيعي است که از يک سيستم آموزشي انتظار مي رود که به دانش آموزان سرفصلها و عناوين مباحث و فصول مهم فرهنگ آنان را آموزش دهد. حتي روسو که به شاگردان خود، فقط کتاب رابينسون کروسو را توصيه کرده بود، انتظار مي داشت، نامها و داده ها و استعارات و ضرب المثلهايي را فرا گيرند که در مطالعات تحصيلکردگان همعصر آنها، به کار مي رود. با وجود همه ي اينها پيشنهاد هيرش مفيد نخواهد بود، به دو دليل که نمايانگر ضايعات نظام تکنوپولي مي باشد. به نخستين دليل اين مطلب در فصل چهارم کتاب « دنياي نامحتمل » به تفصيل پرداخته ام؛ به طور خلاصه: اخبار و اطلاعات محصول تکنولوژي، آن چنان ابعادي پيدا کرده است، چه به لحاظ کميت و تنوع و چه از لحاظ تحرک و قدرت محرکه، که به هيچ وجه نمي تواند محتوي سيستماتيک و اصولي يک نظام آموزشي را شامل شود. حال چگونه مي خواهيد و يا مي توانيد نام شهر روچستر و يا اشخاصي مانند سارابرنار، بيب روت و يا برادران مارکس را در برنامه ي آموزشي قرار دهيد. نام جينجر راجرز در کجا بايد قرار گيرد؟ شايد با عنوان شريک رقص فرد استر ( Fred Astaire )؟ ( در اين صورت لازم است که از سيد چريس ( Cyd Charisse ) و اگر اشتباه نکنم از سارا، دختر وينستون چرچيل هم ذکري به ميان آوريم ). دائره المعارف هيرش راه حلي ارائه نمي دهد، بلکه مشکلي را بيان مي دادر، و آن: وجود درياي عظيم اطلاعات مي باشد. از اين جهت است که در مجموع، انسجام و هماهنگي نخواهد داشت. مضافاً به اينکه يکي از دستاوردهاي تعليم و تربيت را به جاي اهداف تعليم قرار داده و طبعاً دچار اشتباه شده است. هيرش مي خواست به اين سؤال که: « يک فرد تعليم يافته کيست؟ » پاسخ دهد، اما در عوض سؤال ديگري را بدون پاسخ گذارد و آن: « اهداف تعليم و تربيت چيست؟ » بود. جواناني که بازي بسکتبال را فرا مي گيرند، خواهند آموخت که چگونه بايد در حال پرش و با يک دست، توپ را به داخل سبد فرستاد. بديهي است که اين پرتابها جزئي است از آنچه که ويژگي يک بازيکن خوب بستکبال را مشخص مي سازد. اما به خاطر و با هدف اين پرتابها نيست که کسي بسکتبال بازي مي کند. براي اين امر، دلائل و مقاصد وسيع تر، عميق تر و داراي معناي بيشتري وجود دارد؛ مثلاً: به قصد اثبات مردانگي و توانايي جسمي، يا به منظور خوشامد پدر، يا براي پذيرفته شدن در صف هم سن و سالها، و يا حتي به منظور لذت بردن از نفس بازي و نظاير اينها. پرداختن به اين سؤال که چه بايد کرد تا به موفقيت دست يافت، زماني مطرح مي شود که قبلاً دلائلي وجود داشته باشد تا توضيح د هد چرا ميل به موفقيت وجود دارد. رعايت اين تقدم و تأخر در مسائل در نظام تکنوپولي بسيار مشکل است. هيرش نيز به همين دليل از طرح سؤال اصلي و اساسي به دور مانده است.
آلن بلوم ( Alan Bloom ) در کتاب خود، بسته شدن ذهن آمريکايي، به طرح اين سؤال مي پردازد، در حالي که از دانشگاههاي آمريکا به شدت انتقاد مي کند و ايرادات اساسي بر آنان وارد مي سازد. او از اين امر شکوه مي کند که استادان دانشگاههاي آمريکا اعصاب خود را از دست داده اند. آنان در مسائل اخلاقي آن چنان نسبي گرا شده اند که ديگر قادر نيستند به دانشجويان خود تصوير واضحي از تفکر صحيح و رفتار مناسب عرضه کنند. مضافاً بر اينکه، آنها روشنفکران نسبي گرا و تحصيلکرده اي شده اند که ديگر نمي کوشند تا بهترين ماحصل افکار و گفتار انسانها را حفظ کرده و آنها را به نسل بعد و ديگران منتقل سازند.
راه حلي که بلوم ارائه مي دهد در اين پيشنهاد خلاصه مي شود که بايد به مباني تفکر اروپاي باستان بازگشت. براي او مهم نيست که دانشجويان بدانند جينجر راجرز ياگر وچو مارکس چه کساني هستند. او مي خواهد دانشجويان ما بياموزند که افلاطون، ارسطو، سيسرون، سنت آگوستين و ديگر شخصيت هاي برجسته، چه انديشه هايي درباره ي مقوله هاي بزرگ اخلاقي و تئوريهاي شناخت عرضه کرده اند. او معتقد است که سر و کله زدن و اشتغال دانشجويان ما با کتابهاي بزرگ، آنان را به مباني اخلاقي و معرفتي مجهز خواهد ساخت و به کمک آنها خواهند توانست به زندگاني خود ساختار و معنايي مناسب ببخشند. واضح است که اين مسائل چندان بديهي نمي نمايد، ولي به هر حال بلوم يک نظريه پرداز جدي مسائل تربيتي است. به زباني ديگر او، برخلاف هيرش، يک انسان اخلاق گرا مي باشد. او خوب فهميده است که نظام تکنوپولي داراي نيرويي است که بايد با آن به مقابله برخاست؛ اما در اين راه، حمايت چنداني از وي به عمل نيامده است.
به نظريات بلوم ايرادات چندي وارد شد. اولين ايرادي که گرفته مي شود اين است که چنين برنامه اي براي تعليم و تربيت، برخاسته از نخبه گرايي است. زيرا براي اکثريت دانشجويان و دانش آموزان، تاريخ بزرگ تمدن اروپاي باستان، چندان جذاب و نشاط انگيز نيست، زيرا اينان از گذشته و گذشتگان، بسيار فاصله گرفته و نسبت به آنها سخت بيگانه شده اند. از اين جهت براي آنان- اکثريت مردم- بسيار دشوار خواهد بود، « بهترين ماحصل افکار و گفتار انسانها » را در ارتباط با کاوشهاي خود، در پيدا کردن مفهومي براي زندگي، قرار دهند. اشکال دوم از زاويه و ديدگاه « چپ » برمي خيزد و نگراني بيشتري را باعث مي شود. در اين ايراد، همان مبحث پرورش نخبگان گسترده تر بيان مي گردد. در اينجا گفته مي شود که « تاريخ تمدن اروپاي باستان »، تاريخي است متشکل از اجزاء فراوان، داراي جهت گيريهاي خاص و نيز داراي خصلت سلطه گرانه و انتقامجويانه. اين تاريخ، سرگذشت سياهپوستان، سرخپوستان، اسپانيايي زبانان و پرتغالي زبانان، زنان، همجنس گرايان، و خلاصه مردان غير سفيدپوست و ناهمجنس گرا از فرهنگ يهودي- مسيحي نيست. اين اشکال ناديده مي گيرد که، مقوله اي به نام فرهنگ ملي هم مي تواند وجود داشته باشد و هم وجود دارد. تاريخ و داستاني که داراي نيروي سازماندهي و انسجام بوده و سرشار از مظاهر و سمبلهاي نشاط آفرين و شورانگيزي باشد که افراد يک سرزمين بتوانند خود را در قالب آنها احساس کرده و به کمک آنها خود را بشناسند و هويت خود را باز يابند و با الهام از آنها به خلاقيت و شکوفايي راه يابند. اگر اشکال را وارد بدانيم و آن را صحيح انگاريم، در اين صورت بايد اعتراف کنيم که سمبلهاي ملي ما نيز نيروي انسجام بخش و وحدت آفرين خود را از دست داده اند؛ بايد اعتراف کنيم که نظام تعليم و تربيت بايد در اين صورت با يک خصلت و مسئله قبيله اي تدوين و اجرا يابد؛ به شکلي که هر شاخه و انشعاب و قشر خاصي از جامعه بايد تاريخ و سمبلها و مظاهر فرهنگي خود را بيابد تا بتواند آنها را پايه ي اخلاقي و ارزشي نظام آموزش و پرورش قشر و گروه خود قرار دهد.
کمي جدا و خارج از اين مباحث، نوع ديگري از تعليم و تربيت وجود دارد که سيستم مذهبي پرورش و همچنين آموزش مذهبي است و در مدارس کاتوليک در جريان است. تلاش اين مدارس و مربيان آنها بر آن است که نوعي ديگر از جهان بيني سنتي را حفظ کنند و آن عبارت است از اينکه هدف از آموختن، تقرب به مقام متعالي خداوند است. از اين رو جوانان بايد آماده شوند تا دستورات و احکام اخلاقي کليسا را با روشي قابل فهم و اسلوبي پيشرفته فرا گيرند و با آنها عجين شوند. بديهي است که بسياري از مربيان مذهبي دريافته اند که تحقق اهداف و آرمانهاي آنها در نظام تکنوپولي بعيد به نظر مي رسد.

در بخش هاي ديگر خواهم کوشيد تا نظريات شخصي خود را درباره ي جدال بر سر تعيين و ترسيم ابزار و مقاصد سيستم تعليم وتربيت در نظام تکنوپولي بيان دارم. در همين جا بايد متذکر شوم که استعمال واژه ي « جدال »، خود دليل واضحي بر اين واقعيت است که آخرين بقاياي مظاهر و سمبلهاي ملي، مذهبي و اسطوره اي، به ميزان بسيار زيادي نيرو و کارآيي خود را از دست داده اند. ايروينگ هاو ( Irving Howe ) نوشته است: « ما در عصري زندگي مي کنيم که تمام سيستمهاي غالب و مسلط جهاني که روزگاري پايه ي حيات عقلاني غرب را شکل مي دادند، از الهيات تا ايدئولوژي، رو به زوال نهاده و در معرض از هم گسيختگي قرار گرفته اند. اين امر به سرانجامي خواهد رسيد که در آن، شک گرايي، ندانم گرايي و نيست انگاري پديدار خواهد شد؛ اوضاع و احوالي که ساده ترين ذهنها را بدان جا سوق مي دهد که همه چيز را زير سؤال برند، از اختلاف ارزشها گرفته تا ارزش اختلافها ». (2)

در يک چنين خلا، تکنوپولي ظاهر مي شود با تأکيد بر پيشرفت بدون حد، اختيارات بدون مسئوليت و بالاخره تکنولوژي بدون پرداخت هزينه و خسارات آن. تاريخ تکنوپولي از مباني و پايه هاي اخلاق عاري است. به جاي آن، کارآيي، اشتياق تجاري و پيشرفت اقتصادي قرار خواهد گرفت. نظام تکنوپولي به انسانها وعده مي دهد که بهشت را از طريق مظاهر دلنشين پيشرفت و توسعه ي تکنيک، در روي زمين فراهم خواهد ساخت. نظام تکنوپولي تمامي روايات سنتي و همه ي مظاهري را که به جامعه نظم و تعادل مي بخشيدند، به کنار زده و به جاي آنها تاريخ خود را مي نشاند که عناصر آن را توانايي و استعداد صنعتي، دانش کارشناسي و بالاخره سرمستي ناشي از اسراف و مصرف گرايي تشکيل مي دهند. هدف يک چنين تاريخي، پيدا کردن کارگزاران مناسب براي نظام تکنوپولي است. اين تاريخ، در پاسخ به نظريه ي بلوم خواهد گفت که فرهنگ و تمدن اروپاي باستان، فاقد اهميت و ارزش است؛ و در پاسخ به عقايد « چپ سياسي » خواهد گفت درست است که فرهنگي وجود دارد و همه بدان تعلق دارند و آن هم به همه تعلق دارد، اما نام آن فرهنگ، تکنوپولي است و نماد کليدي آن کامپيوتر است که هيچ گونه اهانت و کفرگويي را تحمل نمي کند. اين فرهنگ و تاريخ، حتي از مقابل فهرست هيرش با بي اعتنايي نمي گذرد و در جواب او خواهد گفت در بين واژه ها و اسامي مندرج در آن، مفاهيمي وجود دارند که اگر مورد مطالعه ي دقيق و جدي قرار گيرند، موانعي را سر راه توسعه ي تکنيک قرار خواهند داد.
اعتراف مي کنم چنين انتظاري از مربيان، که تاريخي را عرضه کنند تا قادر باشد به فرهنگ ملي ما نيرويي جديد عطا کند، غيرمنصفانه است. براي عرضه ي چنين تاريخي، بايد تا حدود معيني، از جانب عالم سياست، ياري و استقبال مشاهده گردد. اما در شرايطي که سياست ما هر روز بيش از پيش از ارزشهاي نمادين تهي مي گردد، به دشواري قابل تصور است که معلمان و مربيان بتوانند به تدوين اهداف نظام تربيتي و آموزشي نائل آيند.
من اين بخش را در شرايطي مي نگارم که در چهارمين هفته ي جنگ با عراق به سر مي بريم؛ بيانات خطابي و سخن پردازيهايي را که لحظات آغازين اين جنگ را همراهي مي کردند، دقيقاً در خاطر دارم. اين امر با سخنان رئيس جمهور آمريکا شروع شد که از آمريکاييان خواست دست به اسلحه برند تا از « اسلوب زندگي » خود دفاع کنند. بعد از آن نوبت رسيد به درخواست وزارت امور خارجه، که آمريکاييان بايد براي حفظ مشاغل خود بجنگند. و سرانجام، در سر بزنگاه و در فرصت مناسب و در ساعات پايان شب، نداي سرکوبي « تجاوز آشکار » يک « هيتلر » کوچک بلند شد. من نمي گويم اين جنگ ناموجه بود؛ بلکه مي خواهم فقط به اين نکته اشاره کنم که رهبران سياسي، پس از خاتمه ي جنگ سرد، به طرز بي سابقه اي مي کوشند تا سرگذشت و رواياتي ضروري همراه با نمادي مناسب بيابند که قادر باشد روح ملي را بيدار ساخته به انسانها عزمي نوين ببخشد. مردم نيز در همين تلاش به سر مي برند. بعد از آنکه اغلب نمادهاي سنتي آنان از ارزشها و معاني جدي تهي شده است، حال به بستن نواري زرد رنگ پرداخته اند تا بدان وسيله به بيان سمبليک يک حقيقت برخاسته باشندو آن تعهد نسبت به مصالح ملت و کشور مي باشد.
جنگ تمام مي شود و نوارهاي زرد هم برچيده خواهند شد؛ اما اين سؤال همچنان پاي برجا خواهد ماند: ما کيستيم و به خلق چه چيز مشغوليم؟ آيا ممکن است که در آخر کار، فقط يک سمبل باقي مانده باشد؟ يک جنگنده اف- 15 که به وسيله ي يک کامپيوتر پيشرفته هدايت مي گردد؟

پي‌نوشت‌ها:

1- هر چند کتاب بورستين از پاره اي جهات کهنه شده است، اما از اين رو قابل تقدير است که خيلي زود درباره ي تأثيرات اجتماع بصري هشدار داد.
2- The New Republic، 18 فوريه 1991، ص 42.

منبع مقاله :
پستمن، نيل؛ (1390)، تکنوپولي: تسليم فرهنگ به تکنولوژي، ترجمه ي دکتر صادق طباطبايي، تهران: نشر اطلاعات، چاپ اول
منبع : http://rasekhoon.net/article/show/1043414/تخليه-ي-نمادها/
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط tebyanbot با 504516 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 16
     درج شده در 89 روز و 21 ساعت و 18 دقیقه قبل
    

دانيل گولمن ( Daniel Goleman )، مسئول بخش علوم اجتماعي روزنامه ي نيويورک تايمز، در تاريخ 5 دسامبر 1989، فضاي بسيار گسترده اي را به درج نتايج جديد تحقيقات و مطالعات در اين باره اختصاص داد. اين اخبار مي توانست نگرانيهاي زيادي را در بين آن دسته از خوانندگان، که کمتر در جريان مطالعات روزمره ي دانشمندان انسان شناسي قرار داشتند، باعث شده باشد. گولمن گزارش داد: اخيراً روان شناسان کشف کرده اند که انسانها از مرگ مي هراسند، لذا بر آن شده اند تا به تدوين- به قول گولمن- « نظريه اي غيرمتعارف و شگفت انگيز » بپردازند و آن اينکه: « ترس از مرگ، نقشي محوري و غالباً حيرت آور، در زندگي رواني انسانها ايفا مي کند ». علي رغم آنکه اين نظريه به ما نمي گويد چه کساني نقش مرگ را حيرت آور تلقي مي کنند، با وجود اين، داراي چنان وزنه اي است که منجر به ظهور اين فرضيه مي شود که: تمام فرهنگها- بنا به گفته ي گولمن- به پيروان خود رهنمودهايي ارائه مي دهند براي خوب زيستن و حياتي با ارزش داشتن، و نيز ايجاد اميد به يک زندگاني جاويد، نظير اعتقاد مسيحيت به زندگي ابدي و يا باور به تولدي مجدد براي زندگاني بهتر در نظر پيروان هندوئيسم. گولمن سپس بر اين افاضات افزوده مي نويسد: همين روان شناسان علاوه بر اينها، دريافته اند که نوع عکس العمل هر کس در برابر مرگ، به ضوابط اخلاقي او بستگي دارد، و نيز کساني که انعطاف پذيري را به عنوان يک ارزش قلمداد مي کنند، در برخورد با انسانهاي ديگر انعطاف پذيرتر از کساني هستند که از اين ارزش بهره اي ندارند، به عبارت ديگر انسانهاي انعطاف پذير، انعطاف پذير هستند؛ حقيقتي که اگر هم تاکنون کسي به آن پي برده بود، هرگز اعتبار لازم را براي آن قائل نبوده است.
در 11 سپتامبر 1990 گولمن اعلام داشت: پژوهشهاي جديد نشان مي دهد که دانش آموزان آسيا تبار آمريکايي، به دليل آنکه زاده ي خانواده هايي هستند که داراي رابطه ي گرم خانوادگي بوده و درجات دانشگاهي نزد ايشان ارزشمند است، دوران مدرسه و آموزش را غالباً خوب مي گذرانند. و در دوم اکتبر 1990 گزارش داد: روان شناسان کشف کرده اند، کودکاني که در برخوردهاي اجتماعي داراي نقاط ضعف هستند، غالباً از مهر و عاطفه ي کودکان ديگر نسبت به خود بي بهره اند و يا کمتر بهره مند مي شوند. من اين مطالب را از نيويورک تايمز نقل مي کنم، زيرا در نظر خيلي ها به عنوان آرشيو معتبر حوادث روزگار تلقي شده و از اين لحاظ مي توان انتظار داشت که به درج بهترين گزارشهايي بپردازد که از علم و علوم اجتماعي سرچشمه مي گيرند. البته بعيد نيست که گولمن در اينجا مانند يک موش کور و يا به عنوان جاسوسي که در زير نقاب کار مي کند، مي خواهد از طريق به استهزا کشاندن عوام زدگيِ علم الاجتماع، به ما نشان دهد که فرهنگ ما به چه درجه از انحطاط مبتلا شده است. اما چنين به نظر مي رسد که وي مانند خيلي ها که در نظام تکنوپولي زندگي مي کنند، به علم الاجتماع معتقد است و بر اين باور است که بررسي رفتار انسانها، تا آنجا که متکي بر قوانين متقن فيزيک و زيست شناسي بوده و تحقيقات در آن چارچوبها صورت گيرد، منجر به نتايج عيني و تئوريهاي قابل کنترل و درک عميق مسائل زندگي انساني شده، و چه بسا که موجب کشف قوانين عام و عالم شمول نيز گردد.

ردپاي اين باورها را مي توان تا آثار آگوست کنت دنبال کرد، هرچند به لحاظ موضوع از غناي فوق الذکر برخوردار نباشد. دقيق تر اگر بخواهيم، بايد ريشه هاي آغازين علوم مربوط به انسانها را نه در تک تک مدارس، بلکه در يک مدرسه ي خاص جستجو کنيم که در سال 1794 در پاريس تأسيس شد؛ مدرسه ي پلي تکنيک پاريس ( همان طور که قبلاً توضيح داده ام، همين مدرسه بود که روش ابداعي کمبريج را در استفاده از سيستم نمره براي ارزيابي کار دانش آموزان، به سرعت وارد دستور کار خود کرد ). هيئت علمي اين مدرسه از بهترين دانشمندان علوم طبيعي، رياضي و مهندسين فرانسه تشکيل شده بود و ديري نپاييد که اين واقعيت شوق فراواني در انسانها نسبت به علوم طبيعي ايجاد کرد و به همين امر نيز اشتهار يافت. در اين مدرسه لاوازيه و آمپر به تدريس مشغول بودند، بعدها ولتا( Volta ) و نيز الکساندرفون همبولت ( Alexander von Humboldt ) بدانها پيوستند. تجربيات و کارهاي آنان در علوم شيمي و فيزيک، پايه هاي دانش نوين را تشکيل داد و همين امر باعث ايجاد شهرت بر حق مدرسه ي پلي تکنيک پاريس گشت. علاوه بر اينان، دانشمندان ديگري نيز با اين مدرسه در ارتباط بودند که شوق غلوآميز آنان نسبت به علوم طبيعي، آنها را به اين باور کشانده بود که براي قدرت فهم بشري و تواناييهاي بالقوه ي کاوش علمي، حد و مرزي وجود ندارد. مشهورترين تبيين و توصيف اين غرور علمي را پي يرسيمون دولاپلاس ( Pierre-Simon de Laplace )، در سال 1841 در کتاب خود، مقاله ي فلسفي در باب احتمالات ( Essai philosophique sur les probabilités )، آورده است. در آنجا آمده است: « روحي که در هر لحظه ي معين قادر است به تمامي نيروهايي که به طبيعت حيات بخشيده اند و به جايگاه ذراتي که طبيعت از آنها ساخته شده وقوف کامل داشته باشد، روحي که بدان درجه از عظمت رسيده که قادر است تمامي اين موجودات را در حوزه ي تميز و درک خود جاي دهد و بتواند تنها با فرمولي واحد، حرکتهاي بزرگترين اجرام عالم و کوچک ترين ذرات اتم را تبيين کند، برايش هيچ مجهولي وجود ندارد، گذشته و آينده يکسان و با وضوح کامل، در برابر ديدگان او قرار خواهند داشت ». (1)

بديهي است که در روزگار ما، دانشمندي وجود ندارد که چنين ديدگاهي را جدي تلقي کند، و حتي در قرن نوزدهم هم تعداد کساني که بر اين پندار بودند زياد نبود. هر چند روح نهفته در درون اين آرمان علمي، باعث استحکام اين عقيده در افراد مختلف شده است که: همان گونه که داشتن اطلاعات مطمئن و قابل محاسبه و پيش بيني نسبت به ستارگان و اتمها ممکن شده است، در مورد رفتار انسانها نيز، چنين دانشي را با همان دقت و اطمينان مي توان تحصيل کرد. معروف ترين اين دانشمندان علم الاجتماع- در دوران اوليه ي اين علم- افرادي نظير کلودهانري دوسن سيمون ( Claude-Henri de Saint-Simon ) پروسپر آنفانتن ( Prosper Enfantin ) و طبعاً آگوست کنت مي باشند. آنها داراي دو عقيده ي مشترک بودند که نظام تکنوپولي، خود را مرهون آن دو مي داند؛ يکي آنکه علوم طبيعي روشهايي را ارائه مي دهد که به کمک آنها نه تنها اسرار قلب و درون انسان آشکار مي شود، بلکه مراحل زندگي اجتماعي را نيز نمودار مي سازد؛ و ديگر آنکه مي توان با اتخاذ راههاي معقول و بشر دوستانه، مبتني بر روشها و اصولي که دانشمندان علم الاجتماع کشف کرده اند، به تغيير ساختار جامعه همت گمارد. نظريه ي « مهندسي جامعه »، از افکار اين مردان نشأت مي گيرد و اينان بودند که بذر علم زدگي را پاشيدند.
من از علم زدگي سه ايده ي مرتبط به هم در مي يابم که هر سه با هم يکي از ستونهاي اصلي تکنوپولي را تشکيل مي دهند. اولين آن که غيرقابل اجتناب و نيز غيرقابل چشم پوشي مي نمايد، اين باور است که روشهاي پژوهش در علوم طبيعي، در پژوهشهاي مربوط به رفتار انساني نيز مصداق دارند. اين پندار، چارچوب مباحثي است که در حوزه ي روان شناسي و جامعه شناسي- لااقل در آمريکا- مطرح است و در عين حال روشن مي سازد که به گفته ي اف.ا.هايک ( F.A.Hayek ) چرا، اين روشها نتوانسته اند « کوچک ترين قدمي در راه درک و تفاهم، نسبت به پديده هاي اجتماعي بردارند ». (2)
دومين پندار مي گويد: علوم اجتماعي، اصول معيني را ارائه مي دهد که به کمک آنها سازماندهي جامعه به طرق معقول و بشردوستانه ممکن مي گردد. اين پندار با اين تصور آميخته مي گردد که بايد و مي توان ابزار تکنيکي و عمدتاً « تکنولوژيهاي نامرئي » را که توسط متخصصان ساخته و پرداخته مي شود، وسيله ي نظارت و کنترل رفتارهاي انساني قرار داد و انسانها را در مسير صحيح هدايت کرد.
عقيده ي سوم حاکي است که: اعتقاد به علم، زيربناي جديد مجموعه ي اعتقادات و بينشهايي است که به زندگاني معنا مي بخشد و براي انسانها رفاه، پرهيزگاري و حتي جاودانگي به ارمغان مي آورد.
اينک ببينيم چگونه اين سه پندار به يکديگر گره مي خورند و به تکنوپولي توان و شکل عطا مي کنند.
واژه ي علم ( science )، به معناي امروزي آن، به آن دسته از تلاشهايي اطلاق مي گردد که بر پايه ي اصول فيزيکي، شيميايي و زيست شناختي صورت مي گيرند. اين واژه در اوائل قرن نوزدهم رواج يافت و يکي از عوامل مؤثر در پيدايش آن انجمن ترويج دانش در بريتانيا بود که در سال 1831 تأسيس شد. ( اگرچه فرهنگ New English Dictionary، تأليف موري ( Murray )، قديم ترين زمان استعمال اين واژه را به معني امروزي آن، سال 1867 ذکر مي کند ). از اوائل قرن بيستم افراد ديگري نيز اين کلمه را از آن خود ساختند و از آن پس به گونه اي روزافزون براي توصيف و تبيين تلاشهايي که روان شناسان، جامعه شناسان و انسان شناسان نيز انجام مي دهند، به کار گرفته شد. موجب شگفتي خواننده نخواهد شد اگر ادعا کنم که استعمال نابه جاي اين کلمه موجب گمراهي شده است، حتي به اين دليل که اين کار، تفاوت اصول ميان فرايند و عمل را مخدوش و مبهم ساخته است.
در تأييد نظر فيلسوف انگليسي، مايکل اوکشات ( Michael Oakeshott )، مي توان گفت « فرآيند » عبارت است از آن دسته از جريانات و حوادثي که در طبيعت رخ مي دهند، نظير گردش سيارات، ذوب شدن يخ و يا توليد کلروفيل در برگ گياهان. اين جريانات ارتباطي با هوش انساني ندارند، بلکه براساس قوانين لايتغيري هدايت مي شوند که در عين حال، ساختار طبيعت و مهار آن را نيز به عهده دارند. در حالي که « عمل » به تعبير اوکشات- عبارت از جرياني است که مخلوق انسان است و از تصميم او سرچشمه مي گيرد؛ مانند نوشتن يا خواندن اين کتاب، يا تشکيل يک دولت جديد، يا گفت وگو به هنگام صرف شام و يا عاشق شدن. چنين حوادث و جرياناتي محصول تبادل هوش انساني و محيط اطراف او است، و اگرچه وجود انسان به عنوان يک موجود طبيعي، قانونمنديهاي ذاتي خود را داراست، اما هرگز از قوانين لايتغير در اين رفتارها خبري نيست. به عبارت ديگر يک فرق غيرقابل تغيير بين به هم خوردن چشم و به هم زدن چشم ( مثلاً چشمک زدن ) وجود دارد. به هم خوردن چشم همچون يک فرايند تبيين مي گردد و ريشه اي فيزيولوژيک دارد که در ارتباط با سلسله امور مسلم و تئوريهاي پذيرفته شده ، قابل درک و تشريح مي باشد. به هم زدن چشم با چشمک زدن، برعکس عملي است که صرفاً در ارتباط با شخص خاص بوده و به هيچ وجه جنبه ي عام ندارد و ممکن است تا پايين ترين مرحله ي معني بخشي نزول کند و ما نيز هرگز از آن به عنوان نتيجه ي يک امر تکويني ياد نمي کنيم.
بدين ترتيب، دانش عبارت مي شود از تلاش براي شناخت قوانين غيرقابل تبديل جهان، قوانيني که فرايندها را هدايت مي کنند و يا موجد جريانات و حوادث هستند، و بر اين فرض استوار است که اصل علت و معلول در بين تمامي اين حوادث و روندها حاکم و صادق است. از اين نکته، اين نتيجه حاصل مي شود که کوشش براي درک رفتار و احساسات انسان، جز در مواردي جزئي، نام علم به خود نمي گيرد. ممکن است در اينجا گفته شود پژوهشگراني که با قوانين طبيعت سر و کار دارند و نيز آن کاوشگراني که به مطالعه ي رفتار انساني مي پردازند، هر دو به ارزيابي نتايج مطالعات خود مي پردازند و همين امر مشترک مي تواند به هر دو تلاش، يک نام و معناي واحد ببخشد. اما کسي که چنين تفکري دارد، آيا مي پذيرد که ميان يک نقاش هنرمند و يک رنگرز، چون هر دو با رنگ سر و کار دارند، فرقي وجود ندارد، و هر دو يک انگيزه را در سر دارند؟
يک دانشمند از رياضيات به عنوان ابزاري کمکي، براي کشف و تبيين ساختار طبيعت استفاده مي کند. يک جامعه شناس ( براي آنکه يک مثال در اين زمينه آورده باشم ) نيز از رياضيات سود مي جويد. تا به کمک آن بتواند به ذهن و افکار خود نظم و دقت ببخشد. در کاربرد اخير رياضيات هيچ گونه امري که مشخصه ي علمي داشته و يا از مقوله ي خاص دانش باشد، مشاهده نمي شود. همه ي افراد براي مشخص کردن و به منظور تأمين دقتهاي لازم به شمارش مي پردازند و از اعداد کمک مي گيرند، اما هرگز ادعا نمي کنند که بايد آنان را دانشمند ناميد. ارگانهاي تأمين اجتماعي به شمارش قتلهايي که در شهرستان واقع مي شود، مي پردازند؛ قضاوت يک دادگاه به شمارش دادرسيهايي که منجر به طلاق شده اقدام مي کنند؛ مديران فروشگاهها نيز محاسبه مي کنند تا بدانند چه مقدار پول در حوزه ي مديريت آنان رد و بدل شده و بالاخره خردسالان نيز مايلند انگشتان دست و پاي خود را شمارش کنند تا به نتايج دقيق دست يابند. نتايج و اطلاعاتي که از شمارش حاصل مي گردد، ممکن است داراي ثمره اي باشد، به اين ترتيب که فردي را به انديشه اي يا به نتيجه اي برساند و يا حتي موجب تحکيم يا سستي عقيده اي گردد. اما صرف شمارش را نمي توان رياضيات ناميد و به آن عنوان دانش بخشيد.
همين طور است، نظاره کردن محض و يا نفسِ بررسي کردن؛ اگرچه گه و گاه ادعا شود هر گام تجربي، خود يک کار علمي و نوعي دانش است. تجربي عمل کردن يعني بررسي و نظاره کردن قبل از آنکه انسان به نتيجه اي قطعي دست يابد. از اين ديدگاه، هر فرد انساني يک تجربه کننده است، البته به جز روان نژندهايي که هرگونه انسجام بين افکار و احساسات خود را از دست داده اند. تجربي عمل کردن يعني ارائه ي شواهدي که ديگري را به کار آيد و به همان اندازه براي شخص ديگر روشنگر و قابل انجام باشد که براي تجربه کننده. به عنوان مثال، شما مي توانيد به اين ادعا و نتيجه برسيد که من از نوشتن کتاب لذت مي برم و به عنوان دليل براي ادعاي خودتان به همين کتاب و يا به کتبي ديگر که نوشته ام اشاره کنيد، و يا حتي ممکن است نوار ضبط صوتي را به عنوان مدرک ارائه دهيد که بر روي آن، در پاسخ سؤالي، گفته باشم که من نگارش کتاب را دوست دارم؛ يک چنين نتيجه گيري و ارائه شواهد را مي توان يک استنتاج مبتني بر تجربه قلمداد کرد، اما هرگز اين کار را از موضع يک دانشمند انجام نداده ايد و هرگز با اين کار جزو دانشمندان به حساب نمي آييد. اينجا شما مانند يک انسان عاقل و خردمند عمل کرده ايد، هرچند ممکن است کساني عليه اين استنتاج شما به حق يا ناحق اقامه دعوي کنند که چه بسا دانشمند هم نباشند.
دانشمندان مي کوشند تا تجربي عمل کنند و تا حد امکان دقيق باشند. شرط اساسي در اين تلاش آن است که به درجه ي بالايي از واقعيت گرايي دست يافته باشند؛ به عبارت ديگر، هنگام مطالعه بر روي يک شيء توجه خود را فقط به شيء مورد مطالعه معطوف دارند، بدون توجه به اينکه ديگران در اين باره چه مي گويند و يا با اين شيء چه مي توانند انجام دهند. عقايد قبلي انسانها نسبت به جهان خارج، هميشه يک مانع بر سر راه دانشمندان بوده که بايد از آن عبور مي کرده اند، و بالمآل تصويري که دانشمندان از جهان خارج به دست مي آورند، کاملاً با آنچه که اکثر افراد عادي در ذهن دارند، مغاير است. علاوه بر آن، تلاش بيطرفانه و واقعيت گرايانه ي دانشمندان، بر اين پايه استوار است که موضوع مورد مطالعه و يا شيء موردنظر، در مسير کاوش علمي بيطرف مانده و خود در روند اين امر تغييري نمي کند. درست است که نظريه ي هايزنبرگ در مورد « عدم وضوح نسبتها و پيوستگيها » مي گويد که ذراتي که در مقياس مادون اتم هستند، مي دانند که مورد آزمايش قرار گرفته اند؛ بديهي است که مراد از کلمه ي « دانستن » در اينجا، معناي خاص آن است. اين نظريه با اين بيان مي گويد که يک الکترون به هنگام درگيري با يک فوتون ( کوچک ترين ذره ي نوري )، مکان و يا شتاب خود را تغيير مي دهد. اگر از اين بيان خاص دانستن صرف نظر کنيم و دانستن را به معناي عام و مصطلح آن به کار گيريم، بايد بگوييم که الکترون نه مي داند و نه مايل است بداند که با يک فوتون درگير شده و به مبادله و انفعال پرداخته است. عين همين مطلب نيز براي اشيائي نظير برگ درختان، سيبها، سيارات، کليه ها و پلها مصداق دارد. اين نگرش و مطالعه ي علمي، دانشمند پژوهشگر را از اِعمال نظر خود به هنگام پژوهش برحذر مي دارد. همين بينش و شيوه ي ضروري کار، خود دليل متفاوت بودن علم از مقوله اي به نام علوم اجتماعي است که متدلوژي ( روشهاي ) آن به قول گونار ميردال ( Gunnar Mirdal )، « به صورت مابعدالطبيعي و شبه عيني » در مي آيد. (3)
اعتبار روشهاي علوم اجتماعي، حتي با عنايت به اين واقعيت نيز مخدوش مي گردد، که تقريباً هيچ تجربه اي وجود ندارد که بتواند به هر يک از تئوريهاي اين علم، مهر ابطال بزند. در حوزه ي علوم اجتماعي نظريه ها از بين مي روند و يا از ارزش مي افتند؛ نه به اين دليل که ظاهراً به لحاظ علمي مردود شناخته شده اند و يا نظريه ي مخالف و نيرومندي عليه آن اظهار شده، بلکه به اين دليل که ملال آور شده اند. همان گونه که کارل پوپر نشان داده، علم بر اين خواسته و اساس استوار است که تئوريها بايد به گونه اي تدوين شده باشند تا بتوان به کمک آزمايش، خطا بودن آنها را اثبات کرد. نظريه اي که نتوان خطاي آن را تجربه کرد، نظريه اي علمي نيست. مانند نظريه ي فرويد در باب عقده ي اوديپ. ممکن است روان شناسان شواهد فراواني براي اعتبار اين نظريه ارائه دهند، اما اگر بپرسيم با چه شاهدي مي توان عدم صحت اين نظريه را ثابت کرد، بديهي است که جوابي نخواهيم شنيد. معتقدان به نظريه ي وجود خدا ( که گاهي « علم آفرينش » ناميده مي شود )، در مقابل اين پرسش که « با کدام دليل مي توان اثبات کرد که خدايي وجود ندارد »، سکوت مي کنند.
ضمناً من مدعي نيستم که عقده ي اوديپ وجود ندارد يا خدايي نيست، و نيز هرگز نمي گويم که چنين اعتقادي مضر و عاري از فايده است. بلکه منظور من آن است که آزمونهايي وجود ندارند که بتوان براساس آنها اعلام داشت، اين نظريات غلط است؛ و چون چنين است از حوزه ي اعتباري دانش خارج است. تقريباً تمامي نظرياتي که محتواي علوم اجتماعي را شکل مي دهند از اين امر مستثني نيستند.
اينک توضيح خواهيم داد که از ديدگاه من علوم اجتماعي چه جايگاهي دارد و چرا تکنوپولي مصرانه آن را به حوزه ي فعاليت علمي مي کشاند.
اما قبل از اين کار مايلم با ذکر يک مثال که مأخوذ از علوم اجتماعي است، روشن سازم چرا کاربرد واژه ي علم، براي علوم اجتماعي گمراه کننده است.
يک پژوهش که در زمينه ي علوم اجتماعي انجام گرفت و نه به لحاظ اخلاقي، بلکه از ديدگاه تکنيکي مورد شگفتي فراوان واقع شد، ماحصل يک سلسله به اصطلاح آزمايشهايي است که به وسيله ي استانلي ميلگرام هدايت مي شد و با عنوان اطاعت از مرجع حجيت ( Obedience to Authority ) انتشار يافت. کار ميلگرام در طي اين آزمايشها اين بود که افرادي را قانع و آماده سازد تا اشخاص مورد نظر را تحت فشار شوک الکتريکي قرار دهند. البته اشخاصي که قرار بود شوک الکتريکي روي آنها انجام شود، قبلاً توسط ميلگرام در جريان قرار گرفته بودند و مي دانستند که هرگز اين عمل انجام نخواهد شد، فقط بايد وانمود کنند که زير شکنجه قرار گرفته اند. با شروع آزمايش، افرادي که مي بايست فرمان صدور شوک و نيز افزايش شدت آن را صادر کنند، به وسيله ميلگرام و دستياران او هدايت مي شدند. به اينان فرمان داده مي شد که شدت جريان برق و در نتيجه شدت درجه ي شوک را مرتباً بالا ببرند. فردي که روي صندلي شوک الکتريکي قرار داشت، مرتباً با آه و ناله و عکس العمل وانمود مي کرد که تحت شکنجه قرار دارد و طبعاً با افزايش درجه ي شوک، عکس العمل او هم ظاهراً شديدتر مي شد. عکس العملهايي که اگر ناشي از شوک الکتريکي واقعي مي بود، قاعدتاً منجر به مرگ مي شد. جالب اينجاست که اين فرمانبرداران که از يک طرف مجري فرمان ميلگرام بودند و از طرف ديگر ناظر درد و شکنجه ي قربانيان نشسته بر روي صندلي شوک الکتريکي، خود در جريان اين آزمايش، دچار فشارهاي روحي شده علائم آن در چهره شان مشهود بود. ميلگرام با زحمت فراوان، شرايط محيط کار و آزمايش را مهيا ساخته و تدابير لازم را فراهم آورده بود. کتاب وي سرشار است از آمارها و ارزيابيهاي مختلفي که از اين سلسله آزمايشها به دست آورده بود؛ از جمله اينکه چه تعدادي از شرکت کنندگان، دستورات مجري آزمايش را اجرا مي کردند و چه تعداد سر، باز مي زدند. تقريباً 65 درصد افراد شرکت کننده، نشان دادند که مشاهده ي درد و رنج قرباني شوک الکتريکي، مانع از اجراي دستور مجري نمي گرديد. از اين آزمايشها ميلگرام به نتيجه گيري ذيل دست مي يابد: اغلب انسانها دستوراتي را که از طرف يک نهاد برخوردار از قدرت و مشروعيت صادر مي شود، اجرا مي کنند. به عبارت ديگر، مجموعه ي شرايط اجتماعي و خصوصيات محيطي که انسانها در آن به سر مي برند، عامل تعيين کننده اي است که رفتار انسانها را شکل مي دهد.
اولاً: اين جمع بندي خردمندانه، چيزي جز يک امر بديهي نيست و تجربه اي است که هر کس در طول زندگي خود به دست آورده است، از موسي بن ميمون گرفته تا عمه و عموي ما، البته به استثناي روان شناسان آمريکايي. قبل از آنکه ميلگرام آزمايشهاي خود را شروع کند، پرسش نامه هايي را براي گروهي از روان شناسان ارسال کرد که از آنان خواسته بود نظر خودشان را درباره ي تعداد احتمالي کساني که حاضر به انجام اين آزمايش هستند، اعلام دارند. تعداد کساني که به عقيده ي روان شناسان حاضر بودند با اجراي فرمان، به انجام شوک الکتريکي بر روي انسانهايي ديگر بپردازند، در واقع به مراتب کمتر از تعدادي بود که واقعاً حاضر به انجام اين کار شدند؛ و اينان، اين حدس خود را در مورد تعداد شرکت کنندگان، برخاسته از اطلاعي که در مورد رفتارهاي انساني داشتند، مي دانستند. من نمي گويم که دانشمندان واقعي هيچ گاه به اظهار بديهيات نمي پردازند، اما اين امر در واقع بسيار به ندرت صورت مي گيرد و در هر حال، هيچ وقت باعث شگفتي ديگران نمي شود. در حالي که جمع بنديها و نتايجي که در برگيرنده ي بديهيات است، هرچند به عنوان نتيجه اي خردمندانه و علمي تلقي مي شود، ويژگي پژوهشهاي اجتماعي است که نقاب اعلم را بر چهره دارد.
ثانياً، اينکه مطالعات ميلگرام به هيچ وجه جنبه ي تجربي، به معناي خاص کلمه، نداشته است؛ زيرا مبتني بر معاينه ي رفتار انسان در شرايط طبيعي او نيست. به نظر من، هيچ کس علاقه ي خاصي ندارد تا از رفتار انسانها در لابراتوار دانشگاه ييل ( Yale ) يا هر جاي ديگر آگاه شود. بلکه مهمتر و جالب تر اين است که بدانند، رفتار انسانها در شرايط و اوضاع مشابه و مربوط به شرايط زندگي خودشان چگونه است و يا چگونه بايد باشد. نتايجي که از آزمايشهاي ميلگرام به دست مي آيد، بايد با اين محدوديت عنوان شود که محصول شرايط آزمايشگاه و اوضاع و احوالي است که ميلگرام پديدار ساخته است و رفتار انسانها را در اين شرايط نمودار مي سازد. بر فرض اگر مشابهتي بين رفتار انسانها در شرايط آزمايشگاهي و رفتار آنها در شرايط زندگي عادي وجود داشته باشد، باز هم قابل پيش بيني نخواهد بود که کدام يک از شرايط متفاوت زندگي عادي، مورد نظر باشد. علاوه بر اين، در حد بسيار کمتر، مي توان به جد ادعا کرد که ميان آمادگي براي پذيرفتن حاکميت مشروع، و اجراي فرمان آن، رابطه ي علت و معلول وجود دارد. شخص ميلگرام نيز چنين ادعايي ندارد، زيرا حداقل 35 درصد افراد شرکت کننده از اجراي فرمان اين قدرت حاکم سرباز زدند و از وي خواسته اند از اين کار دست بردارد؛ علاوه بر آنکه ميلگرام کوچک ترين اطلاعي نداشته که چرا عده اي از وي خواسته اند دست از اين کار بردارد و عده ي ديگر دستورات ا و را اجرا کرده اند. به علاوه، با اطمينان مي توانم بگويم اگر ميلگرام از افراد شرکت کننده درخواست مي کرد قبل از شروع آزمايش، کتاب آيشمان در اورشليم، نوشته هانا آرنت ( Hannah Arendt ) را مطالعه کنند، در آن صورت ارقام حاصله از آزمايش به گونه اي ديگر مي بود.
حال فرض را بر اين مي گذاريم که من در اينجا مرتکب اشتباه شده باشم، و فرض کنيم ميلگرام به اين نتيجه رسيده بود که صددرصد افراد شرکت کننده در کار تحقيقي او، هر کاري را که او فرمان مي داد انجام مي دادند؛ چه قبلاً کتاب هانا آرنت را خوانده بودند و يا نخوانده بودند. باز هم فرض مي کنيم به جاي کتاب خواندن، براي آنان قصه اي را بازگو مي کردم از يک گروه انساني، که از اجراي فرمان يک قدرت قانوني سرپيچي کرده بودند؛ نظير داستان آن گروه از مردم دانمارک که در زمان اشغال آلمانيها، براي نه هزار يهودي امکان فرار به سوئد را فراهم کردند. آيا شما به من مي گفتيد: اين داستان نمي تواند صحت داشته باشد، چون نتايج آزمايش ميلگرام چيز ديگري را اثبات مي کند؟ و يا اينکه برعکس نتيجه مي گرفتيد که به اين ترتيب نتيجه گيري ميلگرام باطل است؟ شايد هم بگوييد که عکس العمل دانمارکيها در برابر فرمان آلمانيها، در اينجا مصداق نظريه ي ميلگرام نيست؛ زيرا قدرت اشغالگران آلماني نزد دانماريکها از مشروعيت لازم برخوردار نبوده است؟ در اين صورت آمادگي کسان ديگر را که در فرانسه، لهستان و لتواني با نانزيها همکاري مي کردند چگونه توجيه مي کنيد؟ شايد هم هيچ کدام از اين مطالب را نگوييد، زيرا آزمايشهاي ميلگرام و نتايج آن نمي تواند انديشه اي را که به عنوان قانون مندي طبيعت انساني اعتبار دارد، نفي يا اثبات کند. بررسيهاي او که در نظر من به همان اندازه ي مفتون کننده است که نگران کننده، نمي تواند از مقوله علم باشد، بلکه از مقوله ي ديگري است.

حال به بيان اين نکته مي پردازم که کار ميلگرام از کدام مقوله است، و نيز ببينيم تلاش و پژوهش کساني که به بررسي رفتارهاي انساني مي پردازند، در کجا جاي دارد. بدواً مايلم به نامه هايي اشاره کنم که بين فرويد و اينشتين رد و بدل شده اند. روزي فرويد يکي از کتابهاي خود را براي اينشتين فرستاد و از او درخواست کرد نظر خود را درباره ي آن به وي اطلاع دهد. اينشتين در پاسخ نوشت که آن کتاب به نظر او ممتاز و نمونه است، اما در صلاحيت خود نمي بيند که نسبت به ارزش علمي آن اظهار نظر کند. فرويد که کمي متأثر شده بود، در پاسخ نوشت، اگر اينشتين در مقامي نيست که بتواند درباره ي ارزش علمي اين کتاب سخن بگويد، پس چگونه آن را کتابي نمونه و بارز قلمداد کرده است؛ زيرا از دو حال خارج نيست، يا اين کتاب داراي ارزش علمي است و يا فاقد هرگونه ارزشي است. بديهي است که در اين مجادله، حق با اينشتين است. درست است که کتاب او نمونه است و حتي يک نمونه ي برجسته، اما امروزه هيچ کس بر اين عقيده نيست که کار فرويد در اين کتاب، يک کار علمي بوده است، همان گونه که هيچ انديشمندي معتقد نيست که مارکس در قلمرو علم کار کرده و نيز کسان ديگري نظير ماکس وبر، لوئيز مامفورد، برونوبتلهايم ( Bruno Bettelheim )، يونگ، مارگرت ميد ( Margaret Mead ) و يا آرنولد توين بي. افراد فوق و نيز استانلي ميلگرام به ارائه ي شواهدي در مورد رفتار و احساسات انسانها، در برخورد با مشکلاتي که برخاسته از فرهنگ جامعه ي آنان بوده است، پرداخته اند. کار آنان نوعي داستانسرايي است. طبيعي است که علم نيز نوعي داستان سرايي است، اما مبناي فرض و شيوه ي کار آن، با پژوهشهايي اجتماعي مغاير است، آن چنان که اطلاق يک نام براي هر دو، بسيار گمراه کننده است. داستانهاي پژوهشگران اجتماعي، به دليل ساختار و اهداف آن، به حوزه ي ادبيات تخيلي نزديک است. اين امر بدان معني است که هم پژوشگران اجتماعي و هم قصه نويسان، حوادث زندگي انسان را تفسير و تعبير مي کنند و براي تحکيم اين تعبيرات به ذکر نمونه هاي گوناگون مي پردازند. تعبير و تفسير آنان نه قابل اثبات است و نه قابل ابطال. نيروي جاذبه ي آن مطالب، در قدرت زبان نهفته است، و يا از ژرفاي تشريح و توصيف نشأت گرفته و يا برخاسته از قدرت انطباق مثالها با مصاديق بوده و يا ريشه در قابل قبول بودن موضوعات دارد. و همه ي اينها در هر دو مورد، در خدمت مقاصد مشخص و قابل شناخت اخلاقي قرار دارد. واژه هاي « صحيح » و « غلط » در اين موارد، آن کاربردي را ندارند که در رياضيات و يا در ساير علوم متداول است. زيرا در اين مقوله ها موضوعي يافت نمي شود که جهان شمول، معقول و داراي اعتبار کلي بوده و در صحت و سقم آنها قابليت خدشه وجود نداشته باشد. هيچ روش سنجشگرانه اي وجود ندارد که بتواند شاهدي براي صحت و يا دليلي براي نادرست بودن آنها ارائه دهد. و هيچ قانوني از قوانين آفرينش نيست که بتوان آنها را موجد اين رفتارها و حوادث دانست، بلکه همه ي آنها تابع ظرف زماني خاص بوده و به شرايطي خاص، و به ويژه به پيشداوريهاي پژوهشگر و يا نويسنده بستگي دارند.

مثلاً قصه نويسي همچون د.هـ . لارنس ( D.H.Lawrence ) شرحي درباره ي زندگي جنسي يک زن، ليدي چاترلي ( Lady Chatterley )، مي نگارد. از اين نوشته ممکن است به اسرار برخي افراد پي ببريم و از خود سؤال کنيم که آيا در زندگي روزمره ي خود به نمونه هاي بيشتري از نوع زندگي ليدي چاترلي برنمي خوريم؟ لارنس هرگز ادعاي دانشمندي نداشت؛ اما کاري که مي کرد عبارت بود از بررسي و مطالعه ي دقيق انسانهايي که مي شناخت و با همين نگرش عميق به رفتار آنها، به اين نتيجه رسيد که در آسمان و زمين ريا و تزوير به مراتب بيشتر از آن است که در فلسفه ي ما به تصوير آيد. آلفرد کينزي ( Alfred Kinsay ) نيز به پژوهش درباره ي زندگي جنسي زنان علاقه مند بود و به همين منظور او و دستيارانش با هزاران زن مصاحبه کردند تا دريابند که آنان در مورد رفتارهاي جنسي چگونه مي انديشند. هر يک از زنها به شرح قصه ي زندگي خود مي پرداخت؛ هرچند اين قصه ها در قالب سؤالاتي کينزي فرم مي گرفتند. بعضي از زنان تا آنجا که مجال مي يافتند، همه چيز را بازگو مي کردند. عده اي هم به توضيح مختصر بسنده مي کردند و نيز عده اي هم بودند که دروغ مي گفتند. مجموعه ي اين گفته ها- يک گفتار جمعي- شرح زندگاني دسته جمعي زناني بود که متعلق به زمان و مکاني ويژه بودند. اين مجموعه که در قالب آمار و ارقام بيان مي شد، طبعاً نسبت به نوشته ي لارنس، موضوعيت و ذهنيت بيشتري را در برداشت؛ هر چند فاقد بينش روانشناختي بود. اما به هر حال به عنوان داستان مطرح شد؛ به گونه اي که مي توان آن را داستاني از هزار و يک شب و از زبان هزار و يک زن پنداشت. محتواي آنها هم البته اختلاف چنداني با رمان لارنس نداشت. نکته ي مهم در اين داستانها اين است که زندگي جنسي برخي از زنان به مراتب عجيب تر و فعال تر از آن است که براساس نوشته هاي ديگر، به خصوص اظهارات فرويد، قابل پيش بيني باشد.
من نمي گويم که ميان لارنس و کينزي تفاوتي وجود ندارد. لارنس داستان خود را در قالب و ساختار خاصي از زبان بيان مي دارد که مي توان آن را داستانسرايي يا نقل روايت ناميد، در حالي که قالب بياني کينزي جنبه ي استدلالي داشته و داراي ساختار مناسب با آن مي باشد. اين دو شکل و ساختار بدون ترديد با يکديگر اختلاف دارند؛ هرچند که به ظاهر چندان متفاوت به نظر نمي رسند. درباره ي برادران جيمز، هنري و ويليام ( Henry, William, James ) گفته مي شد که هنري، قصه نويسي است که مانند روان شناسان مي نويسد و ويليام روان شناسي است که مانند قصه نويسان مي نگارد. با توجه به آنچه که من از واژه ي « قصه » مي فهمم، مي توانم بگويم که شرح و بازنمود به همان اندازه زندگي آدمي را مي نماياند که نقل و روايت. بديهي است که تخيلات لارنس در نگارش داستان نقشي تعيين کننده دارد، مضافاً بر اينکه او تعهدي ندارد که واقعيتهاي اجتماعي را غير از آنچه که بدان معتقد است، مدنظر قرار داده و در داستان خود دخالت دهد. داستان او صرفاً محصول دريافتهاي شخصي او است و از اين لحاظ است که اين نوشته ها را، ادبيات تخيلي مي ناميم. در حالي که داستانهاي کينزي از زبان ديگري مايه مي گيرد و محدوده ي آن پاسخهايي است که به سؤالات او داده شده است. بدين لحاظ داستانهاي او را داستانهاي مستند و يا واقعي مي ناميم. با وجود اين، اين داستانها مانند ديگر نوشته ها، از پيشداوريهاي اخلاقي و تئوريهاي جامعه شناسي مالامال است، چه اين کينزي است که به سؤال مي پردازد و تصميم مي گيرد با چه کسي مصاحبه شود و يا در چه چارچوبي سؤالها و جوابها بايد صورت گيرند و بالاخره راه تفسير و تحليل جوابها چگونه بايد باشد. همه ي اينها، مطالب و ضوابطي هستند که به داستانهاي او شکل و ساختار ويژه داده و آنها را پذيرفتني و غيرقابل خدشه مي سازند. بديهي است که هم کينزي و هم لارنس در بدو امر مي دانسته اند که داستانهاي آنها در نهايت داراي چه موضوع و محتوايي خواهد بود؛ چه در غير اين صورت شايد اصلاً به تلاش براي شرح و بيان آن دست نمي يازيدند.
قصه نويس و پژوهشگر اجتماعي، داستان خود را براساس نمونه هاي آغازين و استعاره ها بنا مي کنند. مثلاً سروانتنس ( Cervantes )، در چهره ي دن کيشوت، نمونه ي زوال ناپذير يک آرمانگراي اصلاح ناپذيري را که در رؤيا به سر مي برد، ترسيم مي کند؛ مارکس به عنوان يک مورخ اجتماعي، نمونه ي يک سرمايه دار ناشناس و بي وجدان و عاري از عذاب روحي را عرضه مي دارد؛ فلوبر نقش يک بورژواي مستضعف و رمانتيک را به قهرمان داستان خود، آمابوواري ( Emma Bovary ) مي بخشد؛ مارگارت ميد از جوان آسوده خاطر و بيگانه سامورآيي سخن مي گويد؛ کافکا نمونه ي يک شهرنشين از خود بيگانه را مجسم مي کند که به بيزاري از خويش کشيده مي شود؛ ماکس وبر به توصيف انسانهاي سخت کوشي مي پردازد که از تأثير اسطوره اي که او اخلاق پروتستان مي نامد، انگيخته مي شوند؛ داستايوسکي از انسان در خود فرو رفته اي سخن مي گويد که مجذوب عشق و دين مي گردد؛ و بالاخره اسکينر ( B.F. Skinner ) به آفرينش يک آدمک ماشيني مي پردازد که راه نجات را در يک تکنولوژي مهربان مي جويد.
به جرأت مي توان گفت که قصه نويسان قرن نوزدهم، نيرومندترين استعارات و صور خيال ( images ) را از فرهنگ ما به ما هديه کرده اند، در حالي که در قرن بيستم اين استعارات و صور عمدتاً به وسيله مورخان اجتماعي و پژوهشگران ترسيم شدند، نظير: جان ديوئي، ويليام جيمز، اريک اريکسون، آلفرد کينزي، تورستاين وبلن ( Thorstein Veblen )، مارگارت ميد، لوئيز مامفورد، ب.اف. اسکينر، کارل راجرز، مارشال مک لوهان، نوم ( نوئم ) چامسکي ( Noam Chomsky )، روبرت کولز ( Robert Coles ) و بالاخره استانلي ميلگرام؛ و البته کاملاً مشهود است که سرچشمه برداشت و تصور ما از آنچه که هستيم و در هر شرايط و سرزميني که زندگي مي کنيم، غالباً از داستانهاي آنان استنباط مي گردد تا از داستانهاي قصه نويسان مشهور.
منظور من اين نيست که استعارات پژوهشگران اجتماعي آن گونه است که در قصه يا نمايشنامه آمده است. يک قصه نويس، تشبيهات و استعارات خود را از طريق تأکيد در ذکر خصوصيات برجسته و جزئيات ويژه رفتار و احساسات افراد خاص- قهرمانان داستان خود- خلق مي کند. در اين گونه نوشته ها از مباحث جامعه شناسي فقط در تبيين ريشه ها و علل سود برده مي شود، در حالي که در مرکز و محور کار، روان شناسي قرار دارد. اما يک پژوهشگر اجتماعي به گونه اي ديگر عمل مي کند؛ براي او يک برش مقطعي بزرگ از واقعيتهاي موجود جامعه در مرکز قرار دارد و زندگي فردي انسانها در قالب متن و در مجموعه ي استنتاجها و توضيحات نمودار مي گردد. علاوه بر همه ي اينها، يک نويسنده ي رمان به گونه اي حرکت مي کند که چيزي را نشان مي دهد، برخلاف يک پژوهشگر اجتماعي که واقعيتهاي اجتماعي مجرد را به خدمت مي گيرد، و با دليل و منطق به استدلال مي پردازد. بدين جهت است که داستان غالباً براي ما سرگرم کننده تر است. در حالي که اسکار وايلد و ايولين وو ( Evelin Waugh ) سيماي ثروتمندان مرفه و پرستندگان تجمل را به ما نشان مي دهند، تورستاين و بلن بر آن است تا به کمک استدلال آنان را بيدار ساخته و نسبت به زندگي هشيار سازد. در حالي که بادشولبرگ ( Budd Schulberg ) شخصيت يک فرد خودپرست را در قالب قهرمان داستان خود، سامي گليک ( Sammy Glick ) نشان مي دهد، کريستوفرلاش سعي مي کند در چارچوب تحليلهاي جامعه شناسانه، منشأ چنين خصلتي را تشريح کند. ملاحظه مي گردد که بين اين داستان سرايان تفاوتهايي وجود دارد و غالباً خواندن آثار رمان نويسان شيرين تر و لذت بخش تر مي باشد. اما قصه هاي پژوهشگران اجتماعي لااقل به همان اندازه جذاب است و ظاهراً امروزه از پاره اي جهات بيشتر قابل باور و اعتماد مي باشد.
چرا پژوهشگران اجتماعي به داستانسرايي مي پردازند؟ علت آن بيشتر در اهداف آموزشي و اخلاقي نهفته است. اين افراد به همان دلائل به داستان سرايي مي پردازند که بودا، کنفوسيوس، هيلل و عيسي مسيح ( و نيز د. هـ . لارنس ) به ذکر قصص مي پرداختند. درست است که پژوهشگران اجتماعي، داستانهاي خود را کمتر به متون مقدس غيرقابل ستيز مبتني ساخته اند، اما اختلاف موجود بين روش وعاظ مذهبي و شيوه هاي دانشمندان، نبايد ما را به شگفتي و يا سوء تفاهم بکشاند. بدون آنکه قصد توهين و يا سبّ بزرگان را داشته باشم، مدعي هستم که عيسي مسيح به همان اندازه از تيزهوشي و ذکاوت يک جامعه شناس برخوردار بود که جامعه شناسي مانند وبلن، براي بيان نظريه طبقه ي مرفه، نوشته ي وبلن، عبارتي بهتر و زيباتر از تذکر روايت شده از عيسي مسيح درباره ي ثروتمندان، شتران و سوراخ سوزن وجود ندارد. [ عبور شتر از سوراخ سوزن راحت تر از ورود فرد ثروتمند به ملکوت خداوند است ]. تفاوت اين دو، به لحاظ پژوهشگران اجتماعي، در آن است که وبلن گاهي به اطاله ي کلام متمايل است. (4)
برخلاف علم، پژوهشهاي اجتماعي منجر به کشفيات جديد نمي گردد، بلکه به کشف مجدد آن چيزي مي پردازد که در گذشته نيز به انسانها گفته شده بود و در هر زمان مجدداً بايد گفته شود. اگر فشارها و انحرافات جنسي زاده ي تمدن و پيشرفت است، در اين صورت فرويد به کشف جديدي نايل نشده است. اگر خودآگاهي انسان تابع وجود مادي اوست، مارکس مطلب جديدي کشف نکرده است و بالاخره اگر رسانه همانا پيام است. اين مقوله را نبايد از کشفيات مک لوهان به شمار آورد. اينان همان داستانهاي قديمي را مجدداً در قالبي جديد ارائه کرده اند، و همين داستانهاست که در دهه ها و قرنهاي آينده همچنان بازگو خواهند شد، البته به اعتقاد من، هر بار با قدرت اثرگذاري کمتر، زيرا اين گونه که به نظر مي رسد، تکنوپولي تمايلي به اين نوع داستانها ندارد، بلکه او خواهان واقعيتهاي بي چون و چرا و علمي است. شايد حتي بتوان گفت که نظام تکنوپولي به دانش صريح و دقيق بيش از مقوله هاي حاوي حقايق، بها داده است و در يک کلام تکنوپولي بر آن است که به سردرگمي ذهن، يکبار و براي هميشه خاتمه دهد.
در فرهنگي که ماشين به دليل توانايي انجام هر کار و قابليت تکرار بي نهايت هر عمل، بدون رابطه اي انساني، جايگاه متعالي انسان را اشغال کرده و نمونه ي بارز شبه انسان گشته و به عنوان عامل ترقي محسوب مي گردد، بديهي است که ذهنيات و معنويات جايگاهي براي تجلي ندارند. تکنيک، نه فقط با چند بعدي بودن، پيچيدگي و تعدد معاني در آراء انسان مي ستيزد، بلکه اصولاً مقوله هاي ذهني را دشمن خود مي داند؛ زيرا اين مقوله هاي انساني، آمار، بوروکراسي، سنجش افکار و تستهاي يکنواخت را با ديده ي تمسخر مي نگرند. در نظام تکنوپولي اين امر کافي نيست که هر از چند گاهي ضرورت کشف مجدد حقايق مشهود مي گردد و پژوهشگران اجتماعي با ديده ي انتقادي به مسائل اخلاقي و رفتار انسانها مي نگرند و اظهار نگراني مي کنند. در نظام تکنوپولي اگر به کسي عنوان « اخلاقي » داده شود، يک توهين تلقي مي گردد. تکنوپولي همچنين نمي پذيرد که پژوهشهاي اجتماعي به خلق استعارات، صور خيال و انديشه هايي دست زند که ياريگر انسان در يک زندگي همراه با تفاهم و عظمت باشند. يک چنين برنامه اي براي اين نوع زندگي، فاقد آن زرق و برق ظاهري است که تأمين آن در گرو دانستن ظرايف و دقايق است و وظيفه ي انحصاري علم. از اين جهت است که بايد به روان شناسي، جامعه شناسي و انسان شناسي، لباس علم پوشاند تا از رهگذر آن، بشريت مانند گياهان، سيارات و قطعات يخ، موضوعي علمي شود.و
به همين دلايل است که مي بينيم معلوماتي عاميانه و بديهي، نظير اينکه انسانها از مرگ مي هراسند و يا کودکان خانواده هايي که براي تحصيل علم ارزش قائلند، غالباً در مدرسه بهتر از ديگران درس مي خوانند، کشفيات جديد علمي مي شود. و به همين دليل است که پژوهشگران اجتماعي خودشان را دانشمنداني مي پندارند، نظير دانشمندان علوم طبيعي، که بدون پيشداوري و نظري خاص به پژوهش مي پردازند. براساس همين واقعيت است که اصولاً ادعا مي شود، سياستهايي که براي اجتماع اتخاذ مي گردند بر پايه ي واقعيتهاي عيني استوار هستند. در نظام تکنوپولي، اين استدلال کفايت نمي کند که جدا کردن سياهپوستان از سفيدپوستان در آموزشگاهها، کاري است ضد اخلاقي و نيز نمي توان به عنوان سندي براي اين امر خلاف اخلاق، به کتابهايي نظير: پسر سياه ( Black Boy )، مرد نامرئي ( Invisible Man ) و يا دفعه بعد، آتش ( The Fire Nest Time ) استناد کرد؛ بلکه حتي در ارگانهايي قضايي و در مقام قضاوت جهت جلب آراي مناسب، بايد کوشيد تا به کمک آزمونهاي ورودي مدارس و يا تستهاي هوش و روان شناسي اثبات کرد که سياهان داراي توانايي و شعور کمتر بوده و به دليل تبعيضات و جدايي از سفيدپوستان، خود را حقير احساس مي کنند. در سيستم تکنوپولي اين قول که بي خانمان شدن انسانها امري است ضد اخلاقي و دور از شأن آدمي، به هيچ وجه کارآيي ندارد، حتي اگر از يک قاضي يک سياستمدار و يا يک بوروکرات بخواهيد تا کتاب بينوايان، يا نانا ( Nana ) نوشته ي اميل زولا، و يا حتي عهد جديد را بخوانند؛ بلکه بايد آماري ارائه داد که نشان دهد انسانهاي بي خانمان، واقعاً بدبخت هستند و سربار اقتصاد جامعه. امروز ديگر نمي توان از نظريات داستايوفسکي، فرويد، ديکنس، وبر، توآين و مارکس به يک دانش مشروع دست يافت. اينها جالب هستند و داراي ارزش خواندن و محصول هنري گذشته ي ما؛ ليک اگر بخواهيم به حقيقت دست يابيم، بايد خود را به علم متکي سازيم. به اين ترتيب مي رسيم به آن نکته ي اساسي که من از علم زدگي مي فهمم، و نيز مي رسيم به بررسي اين سؤال که چرا اين علم زدگي در نظام تکنوپولي پديدار شده است؟
در سطور گذشته کوشيدم تا نشان دهم که علم، پژوهشهاي اجتماعي و آنچه که ادبيات تخيلي مي ناميم، سه دستاوردي هستند که با يکديگر متفاوت بوده و هر کدام عهده دار رسالتي خاص مي باشند؛ اما سرانجام هر سه ي اينها فرمهايي از بيان ما وقع هستند، يعني ماحصل تلاش انسانهايي است که درصددند به تجربيات و گذشته هاي انساني انسجام ببخشند. اما اين هر سه داراي اهداف متفاوت بوده، سؤالهاي متفاوتي را مطرح مي کنند؛ از روشهايي براي دستيابي به مقاصد خود سود مي برند که با يکديگر متفاوت است و بالاخره هر کدام به واژه ي « حقيقت » معاني متفاوتي مي بخشند. از بسياري لحاظ، وجه مشترک پژوهشهاي اجتماعي با علم بسيار کم است، در حالي که برعکس با ادبيات تخيلي وجوه اشتراک بيشتري دارد. علي رغم همه ي اينها، دانشمندان علم الاجتماع از ديرباز درصددند تا خود را به اعتبار نام و نشان در رديف فيزيکدانان، شيميدانان، زيست شناسان و ديگر دانشمنداني قلمداد کنند که در جستجوي قوانين و هماهنگيهاي جهان طبيعت مي باشند. چرا علمايي که به مطالعه درباره ي انسان مي پردازند، چنين مي کنند؟ فهم اين مسئله چندان مشکل نيست. بزرگ ترين موفقيتهاي عصر جديد، شايد هم تنها موفقيت، در شاخه هاي پزشکي، داروشناسي، بيوشيمي و اخترفيزيک بوده است. تمامي دستاوردهاي مربوط به ماشين آلات صنعتي، صنايع بيولوژيکي و الکترونيک، نتايج قطعي کاربرد روشهاي متداول علوم طبيعي است؛ از قبيل تعيين هدف، قبول فرضيات بنيادي و روشهاي عملي و اسلوب کار. همين روشهاي علمي خاص بوده که اين دستاوردها را ممکن ساخته است. همين موفقيتها است که به علم، اعتبار و مرجعيت بخشده و کساني که مدعي عنوان دانشمندي هستند، همان اعتبار و مرجعيت را مي جويند. به همه ي اينها بايد آن اميد و آرزويي را افزود که در قرن نوزدهم پديدار شد و گمان مي کرد که اصول و روشهاي مطالعه در علوم طبيعي، عيناً و بي کم و کاست و با همان نتايج موفقيت آميز، به دنياي اجتماع قابل انتقال و انطباق بوده و داراي همان کاربرد و ثمرات مي باشد. اينکه آن اميدها به مثابه خيال بافيهايي عبث و گمراه کننده جلوه گر شده است؛ به خصوص اگر ارزشها و امتيازات مادي، رواني و اجتماعي را که عنوان « دانشمند » به دنبال خود دارد و اعتباري را که به صاحب اين مقام مي بخشد، در نظر بگيريم، به راحتي در مي يابيم که چرا براي پژوهشگران اجتماعي مشکل است که خود را از اين عناوين جدا سازند.
آنچه به آساني قابل درک نيست، اين است که چرا ما، اين چنين با حرص و ولع و با آغوشي گشاده، خود را در تداوم بخشيدن و پايدار ساختن اين اميدهاي عبث و آرزوهاي پوچ سهيم کرديم؟ شايد و تا حدودي مي توان دليل را در عدم درک مباني و اهداف علوم طبيعي و همچنين عدم توجه به مقاصد پژوهشهاي اجتماعي و نيز عدم اطلاع از تفاوتهاي اصولي ميان جهان فيزيک و دنياي اجتماع دانست. اما مطلب فراتر از اينها است.
در دوراني که مرداني مانند گاليله، نيوتون و بيکن و نيز صنايع و تکنولوژيهاي جديد، مباني علوم طبيعي را آفريدند، حاکميت و اعتبار هيئت قديم و مدلهاي ديرين جهان طبيعي و به تبع آن « سفر آفرينش » نيز دچار بي اعتباري گرديد. زماني که علوم طبيعي، صحت پاره اي از اين عقايد را آن هم فقط در مباحثي معين مورد ترديد قرار داد، با اين کار تمامي اصول عقايد و جهان بيني هاي مقدس را مدفون ساخت و سرانجام تمامي مباني و منابعي را که اکثريت انسانها با اتکاي به آن در جستجوي حاکميت و سيطره ي اخلاق بودند، متلاشي نمود. به نظر من، به هيچ وجه اغراق آميز نيست اگر ادعا شود که زمان رخت بربستن قداستها از متن جامعه، جهان همچنان در تکاپوي دستيابي به سرچشمه هايي ديگر از مرجعيت اخلاق به سر مي برد. تا آنجا که من مي دانم، تاکنون هيچ دانشمند متعهد علوم طبيعي، نه در دوران رنسانس و نه در عصر جديد، مدعي نشده که روشهاي علوم طبيعي و يا کشفيات اين علوم به ما گفته باشند چه بايد بکنيم و يا رفتار ما با همنوعانمان را خوب، زشت، درست و يا نادرست توصيف کرده باشند. ضوابط علوم طبيعي، که دانش پژوه را بر آن مي دارد تا در مقام بررسي يک شيئي، نسبت به موضوع مورد مطالعه موضعي عيني داشته باشد، ممکن نيست همين دانشمند را وادار سازد تا در نقش خود به عنوان يک دانشمند، به صدور احکام و آراي اخلاقي بپردازد. هنگامي که دانشمندان علوم طبيعي به توصيه هاي اخلاقي مي پردازند، که مثلاً چه بايد کرد و يا از چه چيز بايد دوري جست، از همان جايگاهي سخن مي گويند که من و شما و ديگران از آن برخورداريم، و به عنوان شهروندان و همنشينان نگران و رنجيده يسياره اي که مورد تهديد قرار گرفته است، و بالاخره به عنوان مردان و زناني عاقل که داراي وجدان بيدار بوده و مانند ما در تکاپوي يافتن پاسخي به اين سؤال هستند که: حجبت نهايي احکام اخلاقي کدام است. اما در جهاني که آکنده است از مخاطبهاي ره گم کرده و کساني که در طلب حجيت نيرومند اخلاقي در التهاب اند و مصرانه نگاه تمنا به سوي دانشمندان علوم طبيعي دوخته اند تا به جهانيان اعلام دارند که اين علم است که سخن مي گويد نه يک زن و يا يک مرد خاص. اما دانشمندي يافت نخواهد شد که بتواند صادقانه و با حفظ شرافت خود، بدين کار بپردازد.
دانشمندن علوم اجتماعي ما، از آغاز به موارد فوق کم اعتنا بوده و يا از علم بينشي نيرومند طلب نمي کردند. آنها همچنين تصوير روشني از ميدان کاربرد روشهاي خود نداشتند و به وضوح نمي دانستند به چه سنخ سؤالاتي مي توانند پاسخ گويند و کدام سؤال را بي جواب خواهند گذارد. در هر صورت مانعي نمي ديدند که مدعي شوند کشفيات آنان و نيز روشهاي دقيق کار آنها قادر است به ما دستورالعملهايي براي کردار و رفتار صحيح ارائه دهد. به همين دليل است که دانشمندان علوم اجتماعي را غالباً بر روي صفحات تلويزيون، در ليست صاحبان پرفروش ترين کتابها، در بخش کتابهاي راهنما و ارشادي کتابفروشيهاي فرودگاهها مي بينيم. نه به اين دليل که قادرند به ما بگويند بعضي انسانها در بعضي اوقات چگونه رفتار مي کنند، بلکه به اين دليل که مدعي اند، مي توانند بگويند چگونه بايد رفتار کنيم؛ نه به اين دليل که به عنوان همنوعاني مجرب و برخوردار از عمري طولاني تر و در کوره هاي غم و رنج آبديده تر و به عنوان کساني که بيشتر و عميق تر از ديگران در مورد مشکلات خاص به تفکر پرداخته اند، بلکه به اين دليل که هميشه بر اين انديشه ي رؤيايي تکيه زده اند که آنچه مي گويند و هر راه حلي که ارائه مي دهند، زاييده ي آمار، داده ها و روش کار بوده و در يک کلام از علم برخاسته است و نه از شخص آنان، ما نيز مشتاقانه به آنان خوشامد مي گوييم، زيرا ره گم کردگاني هستيم که در وراي خود و در آن سوي آراي ضعيف خود در جستجوي کانونهايي هستيم که رفتار و انديشه ي ما را به سلاح اخلاق و معنويت مجهز سازد؛ اگرچه امروزه صرف نظر از حاکميت زور محض، که هرگز نمي توان آن را به صفت اخلاق متصف نمود، ظاهراً چيز ديگري غير از حاکميت ابزارها و روشها براي ما نمانده است.
اين است آنچه که م از علم زدگي استنباط مي کنم. علم زدگي فقط در به کار گرفتن تکنيک معيوب و ناتوان کميت بخشي به مقولات و موضوعاتي که معضلات آنها به کمک اعداد حل نمي گردد، خلاصه نمي شود؛ علم زدگي فقط يکسان انگاشتن رخدادها و پديده هاي جهان فيزيکي با حوادث و تجربيات جهان انسانها نيست، علم زدگي فقط اين ادعاي دانشمندان علم الاجتماع نيست که با همان هدف و روشي که به مطالعه ي فيزيکي جهان مي پردازيم، مي توانيم به مطالعه ي انسان نيز بپردازيم؛ علم زدگي همه اينها و به مراتب بيشتر از اينها است. علم زدگي تبلور اميدها و آرزوهاي متزلزل و نمايانگر چهره ي تخيلي اين اعتقاد رؤيايي است که، مجموعه اي پيچيده از روشهاي يکدست و استاندارديزه به نام « علم » قادر است کانون ستيزناپذير معنويت و سرچشمه ي حاکميت اخلاق به حساب آيد و پايه و زيربناي اصلي و فوق بشري پاسخهايي گردد براي سؤالاتي نظير: « زندگي چيست؟ آغاز آن کي و کجاست؟ »؛ « مرگ و رنج چيست؟ »؛ « درست و نادرست کدام است؟ »؛ « مقاصد خوب و بد کدامند؟ »؛ « انسان بايد چگونه بينديشد، چگونه احساس کند و چگونه رفتار کند؟ ».
وقتي پرزيدنت ريگان مي گويد که شخصاً با سقط جنين مخالف است، اما اين وظيفه ي علم است که بايد به ما بگويد حيات در جنين از چه زماني آغاز مي گردد، با نمونه اي از علم زدگي مواجه مي شويم. نمونه ي ديگر علم زدگي، عدم اظهارنظر مخالف يک دانشمند در اين مورد، و يا عدم درج يک مقاله ي انتقادي در صفحات علمي يک روزنامه است. سهيم بودن تک تک افراد در تداوم بخشيدن به اين باور تيره و تار و تخيلي، که علم سرچشمه ي حاکميت اخلاق مي باشد، خواه آگاهانه، خواه از روي جهل، خود نمونه اي از علم زدگي است. علم قادر است به ما بگويد از چه زماني قلب شروع به تپيدن مي کند، و يا جنين چه موقع شروع به حرکت مي کند، و يا اينکه امکان ادامه ي حيات جنين خارج از رحم مادر، در هر يک از مراحل رشد براساس آمار چقدر است؛ اما اگر قرار شد علم، معيارهايي براي حقيقت زندگي، انسان دوستي و شخصيت انساني تعيين کند، در اينجا ميزان حاکميت علم از من و شما بيشتر نيست. پژوهشهاي اجتماعي مي تواند به ما بگويد که رفتار بعضي از انسانها با توجه به قدرت و مرجعي که آن را رسمي و مشروع مي دانند چگونه است، اما اين توانايي را ندارد به ما بگويد که يک حاکميت و مرجعيت چه زماني مشروع بوده و چه موقعي از مشروعيت برخوردار نيست؛ يا اينکه به ما تعليم دهد چگونه بايد تصميم گيري کنيم و فرمانبرداري چه زماني صحيح است و چه مواقعي نادرست. پاسخ چنين سؤالهايي را از علم طلب کردن، و يا اين گونه پاسخها را بدون بررسي و مطالعه پذيرفتن، مفهوم واژه يعلم زدگي است. و اين همان آرزوي دور و دراز تکنوپولي است.
زيگموند فرويد در اواخر عمرش به مناظره اي با خود پرداخت درباره ي آنچه که آينده ي يک پندار مي ناميد. پندار موردنظر او عبارت بود از اعتقاد به يک هستي و دانايي و حاکميت اخلاقي، در فراسوي مرزهاي بشري؛ يعني اعتقاد به خداوند. بحث فرويد اين نبود که آيا اصولاً خدايي وجود دارد يا خير، بلکه سؤال اين بود که آيا نجات بشريت بدون اعتقاد به خداوند ممکن است يا خير. به عبارت ديگر آيا خداباوري بشريت را به لحاظ رواني، فرهنگي و اخلاقي، بهتر سر و سامان مي دهد يا بي اعتقادي نسبت به خداوند، فرويد شک و ترديد خود را با قدرت و مهارت خاص خودش- از زبان مرد سالخورده اي که خود اوست، و با او مشغول بحث و جدل است- تقرير مي کند. سرانجام اين عقل فرويد است که در اين بحث برنده مي شود، با اين نتيجه که بشريت بايد بتواند بدون پندار خدا، از عهده ي زندگي برآيد؛ خواه اين پندار براي بشريت مفيد باشد، خواه نباشد. فرويد نتوانست متوجه اين حقيقت شود که با اين کارش به پندار ديگري ارجحيت بخشيده و آن اعتقاد مبهم به آينده اي است که در آن، متدلوژي و شيوه هاي علوم طبيعي و اجتماعي، حقيقت « واقعي » رفتارهاي انساني را به منصه ي ظهور رسانده و بشريت با مدد دانشمندان واقع بين و بي طرف، به يک کانون تجربي حاکميت و اقتدار اخلاق دسترسي خواهد يافت. اگر فرويد استحاله و دگرگونيهايي را که گريبانگير چهره ي آخرين ملجاء و حاکميت عصر ما گرديده، پيش بيني مي کرد، ( يعني استحاله و تبديل يک مرد سالخورده و داراي ريشهاي بلند و سفيد به انبوهي مرد و زن جوان و داراي روپوشهاي بلند و سفيد )، در اين صورت جهت ها و هدفهاي ديگري براي پرسشهاي خود در نظر مي گرفت. اما او به انجام اين کار توانا نبود. از اين جهت است که من مي خواهم در اينجا به اين کار بپردازم. نه بدين منظور که جوابي داده باشم، بلکه به اين اميد که اين کار باعث طرح مباحثه ي جديدي شود، اينکه: در عصر تکنوپولي، در ميان پندار خدا، پندار علم زدگي و فقدان پندار يا فقدان هرگونه اميد به يک منبع نهايي حجيت اخلاقي، کدام يک بيش از همه احتمالاً به سود انسان است و کدام يک مصيب بارتر از همه خواهد شد.

پي‌نوشت‌ها:

1- به نقل از هايک، ص 201. من خود را مديون کتاب هايک مي دانم به خاطر مطالبي که درباره ي تاريخ مدرسه پلي تکنيک فرانسه آورده است.
2- همان، ص 21.
3- ميردال، ص 6.
4- بخش عمده ي مطالب درباره ي تفاوتهاي ميان علوم طبيعي و پژوهشهاي اجتماعي را از نوشته ي خودم با عنوان « علوم اجتماعي به منزله ي الهيات اخلاقي » اخذ کرده ام؛ رجوع شود به Conscientious Objection .

منبع مقاله :
پستمن، نيل؛ (1390)، تکنوپولي: تسليم فرهنگ به تکنولوژي، ترجمه ي دکتر صادق طباطبايي، تهران: نشر اطلاعات، چاپ اول
منبع : http://rasekhoon.net/article/show/1043412/علم-زدگي/
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط tebyanbot با 504516 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 13
     درج شده در 89 روز و 21 ساعت و 18 دقیقه قبل
    

اگر ايدئولوژي را به عنوان يک مجموعه ي پيچيده و جامع از بينشهايي تعريف کنيم که چه بسا در پاره اي جهات از حوزه ي خودآگاهي ما به دور باشند، اما به هر حال راهنماي ما در تلاشهايمان براي درک جهان، به مثابه يک پيکره ي واحد و داراي انسجام است، در اين صورت تکنولوژي زبان، قوي ترين ابزار ايدئولوژيکي است که در اختيار داريم. زبان، اين ايدئولوژي تمام عيار، نه فقط به ما مي آموزد که هر يک از اشياء چه نام دارند، بلکه مهمتر از آن، چه اشيائي اصولاً قابليت نام پذيرفتن را دارا هستند.
اين ابزار براي ما جهان را به دو مقوله ي عيني و ذهني تقسيم مي کند و به ما اعلام مي دارد چه حوادثي را بايد به عنوان فرايند و کدام يک را به عنوان شيئي نگريست. اين زبان به ما درباره ي زمان، مکان و اعداد آموزش داده و به انديشه هاي ما در رابطه اي که با طبيعت و با ديگر انسانها داريم شکل مي بخشد. در دستور زبان انگليسي، به طور مثال، معمولاً فاعلهايي وجود دارند که عمل مي کنند. افعالي وجود دارند که عمل آن فاعلها را تبيين مي کنند و نيز مفعولهايي وجود دارند که روي آنها عمل مي شود. اين دستور زبان، نسبتاً متجاوز است و کار را براي کساني که کوشش مي کنند به کمک و با استفاده از آن، جهان را خوش خو و لطيف توصيف کنند، مشکل مي سازد. در نظر ما، جهان الزاماً از اشياء فراواني که با هم در تصادم هستند و گاه به همديگر هجوم مي برند، تشکيل شده است. اينکه چنين تصوري از جهان چگونه از زبان حاصل مي شود، در ذهن غالب ما طبعاً از وضوح کامل برخوردار نيست. زندگي ما در درون مرزهايي از اين محدوده ي زبان و امکان کاربردي و بازي با کلمات آن در جريان است.
براي ما هرگز قابل تصور نيست که جهان، به ديگر انسانهايي که به زباني ديگر تکلم مي کنند، چه جلوه اي از خود مي دهد. غالباً مي پنداريم همه کس جهان را آن طور مي بيند و مي پندارد که ما مي بينيم و در اين ميانه، به اختلافاتي که زبانهاي مختلف با يکديگر دارند، توجهي نداريم. به ندرت اتفاق مي افتد که اين تصور مورد سؤال قرار مي گيرد. هر زبان داراي حوزه و ميدان خاص خود است. به دليل وجود تواناييها و ساختهاي متفاوت دو زبان، طبعاً برداشت و تبيين جهان بيني توسط هر يک از دو زبان متفاوت خواهد بود، و کسي به اين وجوه اختلاف پي خواهد برد که به هر دو زبان و ساختار و تاريخ آنها آشنايي کامل داشته باشد. چند سال پيش روزنامه ي ژاپني يومي يوري ( Youmiuri )، به نقل از برنده ي جايزه ي پزشکي نوبل سال 1987، سوسومو تونگاوا ( Susumu Tonegawa )، اين نظريه را ارائه داد که زبان ژاپني براي پژوهشهاي علمي از قدرت لازم و وضوح کامل برخوردار نيست. وي که در انستيتو تکنولوژي ماساچوست داراي سمت استادي است، خطاب به هم ميهنانش مي گويد: « ما بايد کوشش کنيم تا فرايند انديشه خود را در زمينه ي دانش تغيير دهيم و اين کار به اين صورت عملي است که با زبان انگليسي فکر کنيم ». بايد توجه داشت که او مدعي نيست زبان انگليسي بهتر از زبان ژاپني است، بلکه مي گويد اين زبان براي مقاصد خاص تحقيقات علمي مناسب تر است؛ و اين بدان معناست که زبان انگليسي و يا ديگر زبانهاي غربي در درون خود داراي نوعي تمايلات ايدئولوژِک هستند که زبان ژاپني فاقد آن است. ما اين گونه تمايلات را « دريچه ي نگرش علمي » ناميده ايم. اگر در ذهن شما وجود اين دريچه ي نگرش علمي آن چنان بديهي مي نمايد که در ذهن من، اين بدان دليل است که زبان ما اين بديهي بودن را پديدار و ممکن ساخته است. آنچه را که ما انديشيدن مي ناميم، از خصلت زبان ما سرچشمه مي گيرد. انديشيدن و فکر کردن با زبان ژاپني از اين جهت، ظاهراً با انديشيدن و فکر کردن با زبان انگليسي، ايتاليايي و يا آلماني يکسان نيست.
به طور خلاصه، به سان هر ابزار و دستگاهي، مثلاً نظير تلويزيون يا کامپيوتر، زبان نيز ابزاري است که داراي جهت دهي خاص ايدئولوژيکي است که غالباً خود را از نظر ما به دور نگاه مي دارد. اين جهت دهي خاص، آنجا که به زبان مربوط مي شود، آن چنان عميق در شخصيت و جهان نگري ما هضم شده که يک تلاش خاص و اغلب حتي آموزش ويژه اي لازم است تا بتوان ساختار پيکره ي آن را شناخت. برخلاف تلويزيون و کامپيوتر، زبان به عنوان گسترش و امتداد تواناييهاي ما جلوه نمي کند، بلکه آن را يک تعبير طبيعي تلقي مي کنيم از آنچه که ما هستيم و سر بزرگ زبان، نيز در همين نکته نهفته است: از آنجا که از درون ما برمي خيزد، مي پنداريم تعبيري است ساده و دست نخورده، غير مخدوش و عاري از جهت گيري سياسي و مستقيم و مبين جهان؛ آن گونه که خلق شده است. اما يک دستگاه يا ماشين برخلاف زبان خارج از ما قرار دارد، ما آن را خلق کرده ايم، اين ماييم که مي توانيم آن را تغيير دهيم و يا حتي حذف کنيم؛ از اين رو شناخت اينکه، چگونه ماشين جهان را بر مبناي مدل و نمونه ي خود از نو خلق مي کند و بدان شکل مي دهد، آسانتر است. اما از خيلي جهات، نقشي را که يک جمله ايفا مي کند مي توان شبيه به کار يک ماشين دانست، و اين واقعيت هيچ کجا روشن تر و واضح تر از فرم جملاتي که ما آنها را « سؤال » مي ناميم نمايان نمي گردد.
به عنوان مثال، به اين سؤال که بايد جواب آن را در جاي مشخص نوشت دقت مي کنيم:
توماس جفرسون در سال ... درگذشت.
حال اين جمله ي سؤالي را به صورت چند جوابي و انتخابي تغيير شکل مي دهيم:
توماس جفرسون در سال الف ( 1788 )، ب ( 1826 )، ج ( 1926 )، د ( 1809 ) در گذشت.
پاسخ به کداميک از اين دو نوع جمله ي سؤالي به نظر شما آسان تر است؟ گمان مي کنم شما هم با من هم عقيده هستيد اگر بگويم: پاسخ دادن به اين سؤال در شکل جمله ي دوم آسان تر است. مگر اينکه شما سال مرگ توماس جفرسون را دقيقاً بدانيد، که در اين صورت اين سؤال به هر دو شکل آن اصلاً مشکلي را براي شما در برندارد. براي اغلب ما، که تا حدودي سالهاي زندگي جفرسون را مي دانيم، شکل ثانوي سؤال، موضوع را طوري تنظيم کرده که شانس « دانستن » جواب را براي ما به طور واضح افزايش داده است. اغلب دانشجويان در برخورد با تستهايي که بايد به روش چندجوابي پاسخ دهند « داناتر » متجلي مي شوند تا زماني که با سؤالاتي بدون ارائه ي چند پاسخ، که بايد يکي را انتخاب کنند، روبه رو مي شوند، هر چند اين سؤال حول محور واحدي باشد. هر سؤالي، هر قدر هم که ساده باشد، بدون گرايش و جهت ذهني نيست و نمي تواند بدون آن هم باشد. در اينجا منظور من، آن کاستيهايي نيست که اغلب به گوش مي رسد و مي گويد که در يک متن به خصوص، پيشداوريهاي مشخص فرهنگي نهفته است. بديهي است که سؤالات نيز مي توانند در بردارنده ي پيشداوريهاي فرهنگي باشند. ( مثلاً چرا اصولاً درباره ي توماس جفرسون و سپس درباره ي سال مرگ او پرسش مي کنيم؟ ). در اينجا فقط مي خواهم اين نکته را متذکر شوم که ساختار يک جمله ي سؤالي به همان اندازه از بيطرفي عاري است که محتواي آن. شکل ظاهري يک سؤال فقط کار ما را در پاسخگويي ساده و يا مشکل تر مي سازد. چه بسا اگر يک سؤال را کمي تغيير فرم دهيم، به دو جواب متناقض دست يابيم؛ نظير آن موردي که دو کشيش، مطمئن نبودند که مي توان در آن واحد هم سيگار کشيد و هم عبادت کرد، و از اين جهت هر دو طي نامه اي، موضوع را از پاپ سؤال کردند. يکي از آن دو، سؤال را اين گونه طرح کرد: آيا فرد مجاز است هنگام عبادت، سيگار بکشد؟ جواب منفي بود، زيرا به هنگام عبادت بايد توجه نام عابد به معبود باشد. ديگري سؤال کرد: آيا مجاز است در حالي که سيگار مي کشد، عبادت کند؟ جواب مثبت بود، زيرا عبادت خالق در هر حال و هر کار بسيار خوب است. شکل ظاهري يک سؤال حتي مي تواند مانعي باشد براي شناخت راه حل مسئله، که چه بسا اگر به شکل ديگري مطرح مي شد، جواب مشهود مي نمود. به روايتي که ذيلاً به آن اشاره مي کنم دقت کنيد؛ صحت و سقم آن جاي سؤال دارد، اما به نظر من داراي نکته اي است که در هر حال در خور توجه است.
سالها پيش در دهکده اي از اوکرائين امروز، مشکلي غيرمتعارف بروز کرد. بيماري عجيب و نادر، گريبان عده اي زياد از ساکنين دهکده را گرفت. در اغلب موارد- اما نه هميشه- اين بيماري منجر به مرگ مي شد. علايم ظهور اين بيماري چنين بود که شخص مبتلا، به نوعي اغما که شبيه به مرگ بود دچار مي شد. از آنجا که دانش پزشکي، به ميزان امروز، پيشرفت نکرده بود، تشخيص اينکه بيمار واقعاً مرده است و بايد به خاک سپرده شود يا خير ممکن نبود و حتي در لحظاتي که گور آماده مي شد و مقدمات دفن فراهم مي آمد، امکان اطمينان از مرگ قطعي بيمار ميسر نمي نمود. از اين لحاظ وحشي بر سر همه ساکنان ده سايه افکند که مبادا بستگانشان را در حالي به گور سپرده اند که آنها در قيد حيات بوده اند، و چه بسا همين سرنوشت نيز در انتظار آنان باشد. مشکل در اين خلاصه مي شد که اين بي اطميناني از مرگ قطعي را چگونه بايد از بين برد.
گروهي پيشنهاد کردند که در تابوت، ذخيره اي از آب و غذا فراهم آيد و سوراخي کوچک بر روي در آن تعبيه گردد تا در صورتي که مرده، واقعاً در قيد حيات بوده بتواند آنها را مورد استفاده قرار دهد. هر چند اين راه حل مستلزم هزينه هايي بود، اما کوشش در تحقق آن ارزشمند مي نمود. پيشنهاد دومي از جانب گروهي ديگر عنوان شد، که هزينه ي به مراتب کمتري را ايجاب مي کرد و از کارآيي بيشتري برخوردار بود. براساس اين پيشنهاد، در داخل هر تابوت و درست در نقطه اي که روي قفسه ي سينه و به محاذات قلب فرار مي گيرد، دشنه اي به طور 25 سانتيمتر کوبيده شود؛ به محض اينکه در تابوت بسته مي شد، اين دشنه نيز، به اين عدم اطمينان در هر صورت خاتمه مي داد.

از اين روايت نمي توان فهميد، مردم دهکده، کدام راه حل را انتخاب کردند جواب هرچه که باشد، براي بيان منظور من اهميتي ندارد. مهم آن است که با طرح مختلف سؤال، راه حلهاي مختلف، مفيد و کارساز به نظر مي رسيدند. راه حل اول، در پاسخ به اين سؤال بود که: چگونه مي توانيم اطمينان حاصل کنيم، فردي را که مدفون مي سازيم، هنوز در قيد حيات است؟ پيشنهاد دوم در پاسخ به اين سؤال بود که: چگونه مي توانيم اطمينان حاصل کنيم، فردي را که دفن مي کنيم، مرده است؟ انطباق مصاديق اين سؤالها، با کامپيوترها، تلويزيونها، گوشيهاي قلب، دستگاههاي استماع امواج و صداهاي ريه ها و ديگر تجهيزات تا آنجاست که اين ادوات مکانيسمهايي هستند که به افکار و انديشه هاي ما جهت خاصي را القا مي کنند تا بدان وسيله به طرح و انديشه اي نو بپردازيم و يا نظر و عقيده ي ديرين را محترم بشماريم و يا اينکه حقايق و واقعيتهايي جديد نمايان گردند و يا مکتوم بمانند. در اين بخش مي خواهم به بررسي پاره اي از مکانيسمهايي بپردازم که مانند ماشينها عمل مي کنند، اما عادتاً و غالباً به عنوان اجزائي از نظام تکنوپولي مدنظر قرار نمي گيرند، و از آنجا که اغلب از جلوي چشم مي گريزند و ناديده گرفته مي شوند، ضروري مي بينم بدانها اشاره کنم. اين مکانيسمها به لحاظ آنکه داراي تأثيرات عملي هستند، مي توانند به عنوان تکنولوژي، هر چند مرموز پيچيده تلقي گردند.

اگر از مسئله زبان صرف نظر کنيم، شايد نمونه ي بارز ديگري براي يک تکنولوژي، که در ظاهر شباهتي به آن ندارد، غير از علامت « صفر » در رياضيات پيدا نکنيم.
عدد صفر در قرن دهم از هند به اروپا راه يافت. در حوالي قرن سيزدهم، ذهن مغرب زمين را در اختيار خود گرفته بود. ( روميها و يونانيان قديم با عدد صفر آشنايي نداشتند. در حالي که رياضيدانان بابلي يونان مآب از روشهاي مشابهي برخوردار بودند ). بدون عدد صفر، محاسباتي که به کمک آن با سهولت انجام مي گيرد، مشکل است. اين مسئله بدون کوچک ترين زحمتي بر هر کس واضح مي شود اگر بخواهد مثل عدد MMMMMM را در MMDCXXUI ضرب کند. شنيده ام چنين عمل ضربي قابل انجام شدن است و « مي توان » آن را انجام داد، اما تسلط به مراحل محاسبه ي آن به قدري دشوار است، که اغلب به انتها نمي رسد. اين دشواري، واقعيتي است که هرگز از ذهن رياضيدانان قرون وسطي و مرکز توجهات آنان خارج نبوده است. در واقع امر هم هيچگونه شواهدي در دست نيست که نشان دهد، اعداد رومي اصولاً به کار محاسبه مي آمدند؟ و يا اصلاً براي حسابگري در نظر گرفته شده بودند يا خير؟ در آن زمان، رياضيدانان براي محاسبات خود از چرتکه استفاده مي کردند. در فاصله ي بين قرون دهم تا سيزدهم غالباً بين رياضيدانان مجهز به چرتکه، که اعداد رومي را مي نوشتند و سپس با تخته محاسبه مي کردند و رياضيداناني که با اعداد هندي به انضمام عدد صفر به محاسبه مي پرداختند رقابتها و مسابقاتي صورت مي گرفت. چرتکه بازان، رياضيدانان رومي، با استعمال عدد صفر مخالف بودند و مي گفتند اين عدد نشان دهنده ي « عدم » مضرب اعشار و دهگان است، علاوه بر آن در سيستم اعداد رومي، علامتي نشاندهنده ي عدم مضارب دهگان وجود نداشت، و مضافاً بر اين، در نظر آنان هم به لحاظ فلسفي و شايد هم براساس اصول زيباشناسي زننده مي نمود. بالاخره صفر علامتي است که هر کجا ظاهر شود، در ارزش ارقام تأثير مي گذارد، بدون آنکه خود داراي ارزشي باشد، و علامتي دال بر علايم ديگر است که اشتقاق آن از طريق واژه ي « صفر » عربي، به معني « خالي و تهي »، دلالت بر تصور « هيچ » يا « نيستي » دارد. همين واقعيت بود که روميان را به خودداري از استعمال علامتي که معناي آن « هيچ » است ترغيب مي نمود. من مي ترسم شايد در آن زمان، من هم از اين نظريه جانبداري مي کردم، و خود را در صف آنان مي ديدم!
به دو دليل من در اينجا از عدد صفر صحبت به ميان آوردم: اولاً براي تأکيد بر اين مطلب که عدد صفر، به مثابه نوعي تکنولوژي است که انواعي خاص از تفکر را هم ممکن مي سازد و هم آسان، زيرا بدون کاربرد اين ابزار، کار براي انسانهاي عادي تا حدودي غيرممکن مي گردد. عدد صفر، شايد يک ايدئولوژي را در درون خود نداشته باشد، اما در هر حال داراي ايده است. من قبلاً به ارزش گذاري مقالات و انشاهاي دانش آموزان به کمک حروف و ارقام و همچنين به اختراع تکنولوژي حروف الفبا توسط يونانيان اشاره کرده ام. اينها نيز مانند استعمال عدد صفر، نمونه هايي هستند براي نمادهايي که به سان يک ماشين، انجام وظيفه مي کنند؛ از اين طريق که نوعي تفکر و سرانجام نوعي برداشت از واقعيات را تعميم داده و متعارف مي سازند. ثانياً، عدد صفر و سيستم اعداد هندي که به آن متعلق است، باعث تکامل علوم رياضي گشته که به نوبه ي خود، خاستگاه يکي از قوي ترين ابزارهاي تکنولوژي متداول عصر ما، يعني تکنولوژي آمار، بوده است.
علم آمار، دريچه ي جديدي را براي شناخت جديد از واقعيتها باز مي کند؛ بدين طريق که قانونمنديها و يا نمونه هاي بسط يافته اي را به نمايش مي گذارد. کاربرد آمار در علوم آن چنان بديهي و شناخته شده است که نيازي نيست در اينجا به توضيح بيشتر آن بپردازيم. فقط همين نکته را بگويم که اگر جهان آن طور که فيزيک دانان به ما اطمينان مي دهند، از مجموعه ذراتي ريزتر از اتمها و از مجموعه اي از « احتمالات » شکل گرفته است، در اين صورت علم آمار، تنها وسيله اي است که قادر است کار اين ذرات و نقش اين احتمالات را تشريح کند. نظريه ي به اصطلاح « نسبيت عدم وضوح » (1) پا را فراتر گذارده و مدعي است که علم فيزيک درباره ي ماهيت اشياء فقط قادر است پيشگوييها و فرضياتي آماري به دست دهد.
البته ممکن است فيزيکدانان، به دليل پيدايش علم آمار، به جهان به عنوان مجموعه اي از احتمالات بنگرند. به هرحال ميل ندارم در اينجا بيشتر از اين به اين مسئله بپردازم، زيرا موضوع مهمتري مطرح است و آن اينکه ببينيم چرا و تا چه حد علم آمار را وارد مقولاتي کرده اند که اصولاً به آن تعلق نداشته است؟ يکي از شاخصه هاي تکنوپولي آن است که به هر نوعي از تکنولوژي اختيارات کافي داده و به همه ي آنها ميدان فعاليت مي دهد. لذا مي توان انتظار داشت که کاربرد آمار داراي حد و مرز نباشد. واقعيت، اين انتظار را تأييد مي کند.
بزرگترين سوء استفاده از علم آمار را شايد فرانسيس گالتون ( Francis Galton ) مرتکب شده باشد. او در سال 1822 متولد شد و در سال 1911 از دنيا رفت. به اين ترتيب عمر او، در دوره اي که اختراعات صنعتي اوج قله خود را مي گذراندند، سپري شد. او را مي توان يکي از بنيانگذاران تکنوپولي ناميد. گالتون همچنين به عنوان واضع علم « بهداشت ارثي » و مباحث مربوط به سلامت وراثت شناخته شده است. او اين واژه را برگزيده و به علوم و مباحثي اطلاق کرد که بر اساس داده ها و خصلتهاي ارثي موجود، والدين را در برنامه ريزي ژنتيکي براي توليد نسلي بهتر ياري دهد. گالتون عقيده داشت همه چيز قابل اندازه گيري است، خصوصاً که روشهاي آماري، نوعي تکنولوژي و ابزاري هستند که راه را براي شناخت تمامي اشکال رفتارهاي انساني باز مي کنند. اگر يک بار به تلويزيون نگاه کنيد که مسابقه براي انتخاب زيباترين چهره ها را پخش مي کند، و مشاهده کرديد که خانم هايي را به ترتيب شماره گذاري شده، با اعداد مي آورند. بلافاصله گالتون را به ياد آوريد که عشق بازي سلولي و معاشقه ي ژني موردنظر او، به کمک اعداد و ارقام، مبناي اين نمايش مضحک است و نمايانگر کور ذهني نهفته در آن. گالتون به دليل ناخرسندي خود از اينکه نمي تواند به وضوح کامل اظهار دارد که « بيشترين زيبايي » در کجا يافت مي شود، به تدوين نقشه ي جغرافيايي جزيره ي بريتانيا براساس زيباييها اقدام نمود. در اين راه او « سه معيار براي دختراني که در خيابان مي ديد معين کرد؛ جذاب، عادي و دفع کننده ». و سپس به محاسبه ي آماري پرداخت و جمع بندي خود را چنين ارائه داد: لندن زيباترين دختران را دارد و ابردن ( Aberdeen ) زشت ترين آنان را. شايد گالتون به اين دليل ناخوشايند حاضر نشد تعطيلات خود را در ابردن ايرلند سپري کند. او به اين کار اکتفا نکرد و طبقه بندي خاصي را براي بيان کمي « حوصله سر رفتگي » از طريق تعداد حرکات خاص اعضاي صورت پيشنهاد کرد. همچنين بر آن بود که درجه ي عمق و اثرگذاري عبادت را با محاسبات آماري معين کند.
با وجود همه ي اينها، مهمترين کوشش گالتون معطوف به اين امر بود که ارثي بودن قدرت هوش را به کمک آمار به اثبات رساند. بدين منظور در نمايشگاه جهاني سال 1844 آزمايشگاهي برپا کرد که هر شرکت کننده مي توانست با پرداخت سه پني، جمجمه ي خود را توسط گالتون اندازه گيري کرده و قضاوت او را در مورد ميزان هوش خود، دريافت کند. ظاهراً اگر کسي بعد از انجام اين سنجش، پول خود را مطالبه مي کرد، نمره اي به درجه ي هوش او اضافه نمي شد! هر چند نفس اين مطالبه دليل کافي براي هوشمندي مراجعه کننده بوده است. اما هيچ کس به اين فکر نمي افتاد، زيرا گالتون به عنوان سرشناس ترين چهره ي عصر خود به شمار مي آمد، لوئيز ترمان ( Lewis Terman )، معروف ترين شخصيتي که بيش از هر کس ديگر تست هوش را در آمريکا رواج داد، محاسبه کرده است که گالتون از ضريب هوش 200 برخوردار بوده است. ترمان، اين سنجش هوش را حتي براي مردگان به کار مي برد، البته با حدس و گمان، مثلاً به چارلز داروين ( که يکي از عموزادگان گالتون بود ) نمره ي 135 و به کپرنيک بيچاره نمره اي بين 100 تا 110 عطا کرده است. (2)
در کتاب ارزشمند انساني که غلط اندازه گيري شده است، نوشته ي استيون جي گولد ( Stephen Jay Gould ) يک تحليل عميق و بررسي تاريخي در مورد نقش اسرارآميز آمار و مطالعات آماري، درباره ي هوش ارائه شده است. در اينجا مي خواهم به طور اختصار به سه نکته اساسي که گولد در کتاب خود به تفصيل مورد بررسي قرار داده اشاره کنم؛ نکاتي که خطرات کاربرد غلط و سوء استفاده از آمار را به هر کس که ضريب هوشي بيشتر از کپرنيک داراست، گوشزد مي کند و وي را نسبت به خطرات نامرئي موجود در بطن علم آمار مطمئن مي سازد.
مسئله اول، تجسم، يعني به همه چيز عنوان شيئي دادن است که معاني مجرد ذهني را به صورت اشياء مجسم مي کند؛ ( گاه در قالب يک کلمه ). در ارتباط با مباحث ما، شيئيت معاني به اين صورت انجام مي شود که مثلاً ما با واژه ي « هوش » آن دسته از تواناييهاي مختلف انساني را که مناسب و مطلوب هستند، بيان مي کنيم. در عوض جسمي به نام هوش و ذکاوت وجود ندارد. هوش يک کلمه است، کلمه اي که بار معنايي در اوج مرحله ي تجريد و ذهن را داراست. حال اگر از اين کلمه تصوري مانند اشياء داشته باشيم، مثلاً لوزالمعده، يا کبد در نهايت به اين نتيجه مي رسيم که همانند آنها، قابل رؤيت و اندازه گيري بوده و مي توان با روش علمي جايگاه معيني را براي آن در بدن انسان پيدا کرد.
مشکل دوم، مسئله درجه بندي است. براي اين منظور به معيارها و ضوابطي نياز داريم که به کمک آنها بايد جايگاه ارزشي هر کدام در جدول درجات مشخص گردد. و به قول گولد، چه وسيله اي بهتر از اعداد مي تواند اين منظور را برآورده سازد؟ حال اگر هوش را داراي سلسله درجاتي قرار داديم، الزاماً پذيرفته ايم که هوش نه تنها مفهومي است که به آن شيئيت مي توان داد، بلکه فراتر رفته و به اين نتيجه مي رسيم که هوش جسم ساده اي است که در درون مغز انسان جاي گرفته و مي تواند به کمک اعداد، متمايز گردد. اين مسئله در مقام مقايسه، تقريباً چنين است که ادعا کنيم درجه ي زيبايي يک زن را مي توان از اندازه ي سينه ي او به دست آورد. و در پي آن به اندازه گيري سينه هاي زنان پرداخته و در پي آن جايگاه هر کدام را در جدول مربوط به ترتيب تعيين کرده، و به اين ترتيب يک ضابطه ي عيني براي زيبايي به دست آورده باشيم.
به اين ترتيب مي رسيم به سومين نکته، و آن اينکه بر اين اساس « زيباترين شخص در تمام کشور کيست؟ » سؤالي که در عين برخورداري از مرز تعيين شده، نوعي هدايت به جهتي نامرئي را نيز در بردارد؛ دو عنصري که همچنان مکتوم مي ماند. گولد مي نويسد: « قداست علم، اعداد را آزمون نهايي عينيت مي داند ». معني اين حرف جز اين نيست که در نتيجه ي کاربرد راه و رسمي که ما به مفاهيم مي دهيم [ مثلاً به کمک اعداد و آمار ]، رفته رفته ذهنيتي که مايه ي اين مفاهيم هستند، از حوزه ي خودآگاهي ما خارج شده و مآلاً عينيتي که با عدد دو رقم معني شده، در واقع به شيئي تبديل مي گردد. واقعيت اين است که چنين راه و رسمي مي بايست در نظر ما جداً مسخره و خنده دار جلوه مي کرد؛ راهي که مثلاً ما را به اينجا بکشاند که چرا دلي پاترون ( Dolly Patron ) از ادري هيپورن زيباتر است. يا مثلاً در مورد ميزان هوش به اين نتيجه برسيم که مقدار هوش گالتون دو برابر کپرنيک بوده است.
علي رغم همه ي اينها، اين مسائل در سيستم تکنوپولي بسيار جدي تلقي مي شود، حتي اگر گه و گاه، اينجا و آنجا نغمه ي اعتراضي بلند شود. بعد از آنکه تورن دايک ( E. L. Thorndike ) سراسر عمرش را به اندازه گيري هوش و ذکاوت گذراند، اعلام کرد در اين تستهاي هوش سه عيب مختصر وجود دارد: « چيزي را که مورد اندازه گيري قرار مي دهند، ناشناخته است؛ نتايجي که از اين اندازه گيري به دست مي آيد و بايد جمع و تفريق يا ضرب و تقسيم شده و از آن يک نسبت کمي به دست آيد، نيز ناشناخته است؛ اينکه نتايج به دست آمده چه پيامي را در ارتباط با هوش اندازه گيري شده ارائه مي دهند، نيز ناشناخته است ». (3) به عبارت ديگر، کساني که به هوش آزمايي مي پردازند و تشکيلات هوش سنجي به راه مي اندازند، عميقاً نمي دانند چه مي کنند. به همين سبب است که ديويد مک کله لاند ( David McClelland ) هم به اين نتيجه مي رسد که: « روان شناسان بايد شرمنده باشند از اينکه مفهومي از هوش رواج داده اند، که يک چنين برنامه هايي براي سنجش آن پيدا شده است ». وايتسن باوم نيز مي نويسد: « کم هستند تئوريهاي علمي که توانسته باشند بيشتر از تئوري ضريب هوش ( IQ )، افکار دانشمندان و توده هاي مردم را به آشفتگي کشانده و به سردرگمي دچار ساخته باشند. تصور اينکه، مي توان هوش را در راستاي يک جدول مدرج، به لحاظ کمي اندازه گيري کرد، تمامي جامعه را، خاصه در امور مربوط به تربيت، به خسارتهاي ناگفتني دچار ساخته است ». (4)
پاره اي از اين ضايعات را گولد مستنداً بيان کرده و هاوارد گاردنر ( Howard Gardner ) در کتاب قالبهاي ذهن، مي کوشد تا اين ضايعات را کاهش دهد. اما نظام تکنوپولي در برابر همه ي اين اعتراضات سماجت نشان داده و مقاومت مي کند، زيرا نيازند اين عقيده است که علم، يک پرده ي تمام عيار است و داراي عينيت تکامل يافته. از آنجا که تکنوپولي فاقد ضوابط اخلاقي است و سنن و آداب را به دور افکنده است، در جستجوي مبنايي براي حاکميت خويش است و آن را در عينيتهاي آماري مي يابد.
اين جستجوگري فقط در اين تلاش که، دقيقاً معلوم شود تک تک انسانها از چه مقدار عقل و هوش بهره مندند، خلاصه نمي شود، بلکه حتي به اين تلاش و جستجو که به ميزان عقل و درک گروههاي انساني نيز دسترسي پيدا کند تعميم داده مي شود. صرف نظر از آنکه با کاربرد اين روشها به اين سؤالات جوابي داده نمي شود و جوابي هم نمي تواند داده شود، بايد اصولاً پرسيد: اينکه بتوانيم بگوييم فلان گروه انساني از عقل و درايت بيشتري برخوردار است تا فلان گروه، چه فايده اي دارد؟ فرض کنيم بتوانيم بگوييم، براساس داده هاي آماري معلوم مي شود که مردم آسيا از هوش بيشتري برخوردارند تا قزاقها و يا قزاقها باهوش تر از آمريکاييان آفريقايي تبار هستند. خوب بعد چي؟ اين اطلاعات به چه کار يک معلم يا يک شرکت تجاري مي آيد، و چه فايده اي بر آن مترتب است؟ آيا بايد از اين پس يک آموزگار يا يک شرکت بازرگاني فرض کند که يک فرد مشخص آسيايي از يک فرد آمريکايي آفريقايي الاصل هوشمندتر است؟ و يا حتي يک گروه شش نفري آسيايي در مجموع، از يک گروه شش نفري آمريکايي آفريقايي نژاد باهوش ترند؟ معلوم است که چنين نيست. اما چه کسي مي داند؟ داستان آن آمارگر را نبايد فراموش کنيم که قصد عبور از داخل رودخانه اي را داشت که عمق متوسط آن يک متر و بيست سانتيمتر اعلام شده بود و در اين راه غرق شد! به زباني ديگر، در جامعه اي که علم آمار از اعتبار فاخرانه اي برخوردار است، هرگز نمي توان فهميد که اصولاً چه ياوه هايي در سر مردم آن نهفته است.
اگر بپرسيم: چرا علم آمار و روشهاي آن براي چنين سنجشهايي به کار مي روند، تنها پاسخ روشن و قابل فهمي که مي شنويم اين است که ا ين کار به دليل ضرورتهاي سياسي اجتماعي صورت مي گيرد؛ و پليديهاي آن در زير نقاب « تحقيقات علمي » از انظار پوشانده مي شد. اگر بر اين باور باشيم که سياهان احمق تر از سفيدپوستان هستند، و اظهار داريم که اين تنها عقيده ي شخصي ما نيست، بلکه سنجشهاي عيني نيز مؤيد آن هستند، در اين صورت به خود اجازه مي دهيم به اين باور برسيم که ما صاحب حق و قدرت خلل ناپذيري هستيم که مي توانيم و بايد در مورد توزيع منابع مالي و ذخاير طبيعي تصميم گيري کنيم. اين است موارد استعمال علم و دانش در نظام تکنوپولي، که مي خواهد دمکراسي را عاقلانه اعمال کند.
سنجش افکار نيز يکي ديگر از اين امکانات را عرضه مي دارد. علم آمار نه فقط داراي يک کارخانه عظيم توليد تستهاي آماري است، بلکه حتي يک شاخه ي کامل کاسبي/ تجاري به راه انداخته که تخصص و کارشناسي آن را زمينه هاي همه پرسي و افکار عمومي متمرکز کرده است. بدواً بايد متذکر شد که براي سنجش افکار، نوعي روش خاص وجود دارد و مي تواند به کار گرفته شود که مي توان آن را قابل اطمينان توصيف کرد، خاصه اگر سؤالات کاملاً مشخص باشند؛ مثلاً: آيا مي خواهيد در انتخابات بعدي رأي خود را به نامزد الف يا نامزد ب بدهيد؟ دانستن اينکه يک روش خاص قابل اطمينان است يا خير، به هيچ وجه دليلي بر مفيد بودن نتايج و يا پذيرفتن مقاصد آن نيست. هنوز مشخص نشده که اطلاع يافتن از جهت و تمايلات رأي دهندگان در خلال نبردهاي انتخاباتي، چه اثري در مرحله ي نهايي رأي گيري داشته است؟ آيا موجب افزايش و يا کاهش ميزان آراء شده است؟ اما اگر اين همه پرسي، به منظور هدايت سکان سياست به جهتي خاص و به سويي که موردنظر اکثريت است صورت پذيرد، طبيعي است که در اين صورت با نوعي ديگر از اين مسئله روبه رو هستيم.
چندي پيش در يک سمينار، که گروهي از نمايندگان سناي آمريکا در آن حضور داشتند، شرکت کردم. موضوع سمينار که براي مدت دو روز به بحث و مذاکره گذاشته شده بود، اين بود که چه مي توان کرد تا جامعه ي آمريکا در آينده از کيفيت زندگي بهتري برخوردار شود، و در صورت امکان و به لحاظ انساني ساختاري بهتر داشته باشد. در اين سمينار از ده مشاور خواسته شده بود که چشم اندازهايي ترسيم کرده و پيشنهادهايي ارائه دهند. هشت نفر از آنها محققان بررسي عقايد و سنجش افکار بودند. صحبت آنان بر محور « گرايشات » ي دور مي زد که در برنامه هاي سنجش افکار خود به دست آورده بودند؛ مثلاً در اين باره که، انسانها ديگر علاقه اي به جنبش زنان ندارند، يا براي مسائل محيط زيست اولويت چنداني قائل نيستند، و يا اينکه عموم افراد معتقد نيستند که مشکل مواد مخدر بيشتر و بدتر خواهد شد و ... علي القاعده و ظاهراً مي بايست نتايج اين همه پرسي به عنوان مبنايي براي مطالعات و بررسيهاي نمايندگان کنگره قرار مي گرفت و آنان را در چاره انديشي براي ترسيم آينده ي جامعه ي آمريکا ياري مي داد. اما درست برخلاف انتظار، افکار و نظراتي که نمايندگان ( که ضمناً همه مرد بودند ) هر کدام براي خود داشتند به کناري گذاشته شده استنباطها و تجربيات آنان بي معني جلوه کرد. سرانجام در مناقشه با دانشمندان جامعه شناس بر آن شدند تا آنچه را که تمايلات مردم نشان مي دهد، و طبعاً انجام آنها موجبات رضايت توده هاي عظيم ملت را فراهم مي آورد، بايد مطرح ساخت و عملي کرد. (5)
ممکن است استدلال شود که، تحقيق درباره ي سنجش افکار، دموکراسي را بر مبنا و پايه اي علمي قرار مي دهد. اگر سياستمداران ما نمايندگان ما هستند، ضرورتاً به اطلاعاتي احتياج دارند که به آنها بگويد به چه چيز اعتقاد داريم و در انديشه ي چه چيز هستيم؛ اما مشکل در حقيقت جاي ديگر است و حداقل چهار مسئله در اين مورد وجود دارد:
مسئله ي اول راجع است به فرم و شکل ظاهري سؤالاتي که براي مردم طرح مي شود. در اينجا سؤال مربوط به سيگار کشيدن و عبادت کردن را به ياد خواننده مي آورم. يا يک مثال واقعي تر را عنوان مي کنم: اگر از مردم سؤال کنيم که آيا مي پذيرند که محيط زيست را همچنان آلوده سازيم؟ بدون ترديد جوابي که دريافت مي کنيم کاملاً متفاوت است با اينکه اگر بپرسيم: آيا فقط محيط زيست به نظر شما داراي اهميت درجه اول است؟ و يا اينکه: اگر بپرسيم آيا به نظر شما امنيت در خيابان مهمتر از حفظ محيط زيست است؟ نظريه ي عمومي مردم درباره ي مسائل و مشکلات اساسي، بدون ترديد به شکل سؤالي که مطرح مي شود، بستگي تام خواهد داشت. ( لازم به تذکر است که در طول سمينار، هيچ سناتوري در مورد نحوه ي سؤالات مطروحه از مردم سؤالي نداشت. تمام نمايندگان فقط به نتايج همه پرسي علاقه نشان مي دادند، و نه به شکلي که سؤال مطرح شده بود. و نه حتي به چگونگي حصول اين نتايج. ظاهراً به نظر مي رسيد به فکر هيچ کس خطور نکرده که نتايج اين همه پرسي و کيفيتي که در حصول به جمع بندي آن وجود داشته لاينفک از يکديگر بوده و به هم مرتبط هستند ).
سؤالاتي را که پرسشگران مطرح مي کردند، همگي به صورت و به منظور پاسخ آري و يا نه تنظيم شده بود. ضرورتي براي توضيح و تذکر وجود ندارد که چنين طيفي از پاسخها نمي تواند عنوان به اصطلاح « افکار عمومي » را به خود اختصاص دهد. زيرا فضايي را که براي ابراز عقيده باز گذارده بسيار محدود است. مثلاً اگر شما در پاسخ به سؤال « آيا به عقيده ي شما، برنامه ها و طرحهاي دولت مي تواند مشکل موادمخدر را کاهش دهد؟ » فقط با « نه » جواب دهيد. طبيعي است که نکات جالب و ارزنده اي که در عقايد شما قطعاً مستتر است، نمي تواند تجلي کند. حال اگر به شما امکان داده مي شد به تفصيل در مورد اين مسئله صحبت کنيد يا چيزي بنويسيد، در اين صورت طبيعي است که به کار گرفتن روشهاي آمار از دستور کار خارج مي شد و ديگر ضرورتي نمي داشت. نکته ي حائز اهميت در اينجاست که کاربرد آمار در مسائل مربوط به سنجش عقايد، معناي « افکار عمومي » را آن گونه فريبنده و گيرا دگرگون کرد که تلويزيون، معناي « بحث آزاد » را در نظام تکنوپولي آمريکايي، افکار عمومي عبارت است از پاسخ آري يا نه به سؤالات بررسي نشده و ناواضح.
ثانياً: متد سنجش افکار، اين تصورات را ترويج مي کند که عقيده عبارت است از يک شيئي که در درون انسانها جاي دارد و به وسيله ي سؤالات پرسشگران عقايد عامه، محل استقرار آن در درون انسان مشخص شده و عنداللزوم مورد مطالبه و بررسي قرار مي گيرد. در اين باره، عقايد ديگري نيز وجود دارد، از جمله نظريات جفرسون، يک نظر و عقيده، شيئي آني نيست، بلکه فرايندي از تفکر است که از رهگذر کسب مدام دانش، پرس و جوي دائمي و بحث و تبادل نظر شکل مي گيرد؛ يک سؤال مي تواند جواب معيني را تداعي کند و يا حتي به پاسخها ساختار جديدي ببخشد؛ لذا صحيح تر آن است که گفته شود مسئله بر سر داشتن ساده ي يک عقيده نيست، زيرا عقيده کالايي نيست که بتوان آن در لحظه اي داشت يا نداشت. اين تصور که مي توان عقيده را به عنوان يک شيء قابل اندازه گيري تلقي کرد، در حقيقت، فرايند عقيده مند شدن و اصل انديشه ي انسانها را مخدوش مي سازد. همين روند انديشيدن است که با آنچه جان کلام و هسته ي مرکزي ايده ي يک جامعه ي دموکراتيک را تشکيل مي دهد رابطه اي تنگاتنگ دارد. مکانيسمهاي سنجش عقايد و افکار عامه، در اين مورد سکوت مي کند و بر آن است که اين روند را از برابر ديدگان ما دور سازد.

اينکه مي رسيم به سومين نکته؛ شکل و نحوه ي طرح سؤالات در همه پرسيها، عملاً آنچه را که مردم درباره ي اصل و کليات موضوع مورد سؤال مي دانند، نفي مي کند. در فرهنگي که خود را ملزم به اندازه گيري و درجه بندي چيزها نمي داند، بعيد نيست که چنين نقطه ي کور و چنين موضعي آکنده از جهل، شگفت انگيز و استثنايي جلوه کند. بياييد يکبار بينديشيم، چه ارزشي را براي اين سنجش افکار و عقايد قائل مي بوديم، اگر هر بار با دو گونه سؤال مواجه مي شديم؛ يکي اينکه، درصدد برآيند با طرح سؤال بدانند، انسانها چه انديشه و عقيده اي دارند؛ ديگر اينکه بخواهند بدانند که مردم در مورد هر يک از موضوعات مطروحه چه چيزي را مي دانند؛ به عبارت ديگر سنجش و بررسي اينکه، به چه چيز معتقدند و يا اينکه به چه ميزان مي دانند، و اگر در نهايت با به کار بردن پاره اي ارقام و اعداد نتيجه اي تقريباً اين چنين به دست مي آمد: « آخرين همه پرسي نشان مي دهد که 72 درصد مردم آمريکا بر اين عقيده اند که بايد کمکهاي اقتصادي به نيکاراگوئه قطع شود، از اين عده 28 درصد معتقدند نيکاراگوئه در آسياي ميانه قرار دارد، 18 درصد مي گويند جزيره اي است در نزديکي نيوزيلند، و 27/4 درصد به اين باورند که آفريقاييها خود بايد بدانند چگونه مشکلاتشان را برطرف کنند و ظاهراً اين دسته ي اخير، نيکاراگوئه را با نيجريه عوضي گرفته اند. علاوه بر اينها 61/8 درصد کساني که مورد سؤال قرار گرفته اند، اصلاً نمي دانستند که ايالات متحده ي آمريکا به نيکاراگوئه کمک اقتصادي مي کند و 23 درصد نمي دانستند کمک اقتصادي يعني چه ».

اگر کاوشگران عقايد عمومي، حاضر مي بودند اينگونه اطلاعات را در اختيار ما قرار دهند، بدون ترديد اعتبار و تأثير چنين تحقيقي شديداً خدشه دار مي شد. هر چند ممکن بود که نمايندگان کنگره ي آمريکا با مشاهده ي چنين بي اطلاعي گسترده اي به فهم و درک شخصي خود بيشتر اعتماد کرده و بدان بيشتر متکي باشند.
چهارمين مشکل در ارتباط با مقوله ي سنجش افکار اين واقعيت است که اين امر، جايگاه مسئوليت را بين مردم و سياستمداران منتخب آنها جابجا مي کند. طبيعي است که نمايندگان کنگره مي بايست علاقه و خواسته هاي موکلين خود را حتي المقدور برآورده ساخته و در جهت تحقق آنها تلاش کنند. اما به همان درجه نيز طبيعي است که نمايندگان کنگره بايد از قدرت آراء و افکار شخصي خود بهره گرفته و تلاش کنند تا بدانند که علايق و انتظارات موکلين آنها در کجا و در چه چيز نهفته است. در اين رابطه بايد بيشتر به تجربيات و دانش شخصي خود متکي باشند. قبل از ظهور مقوله ي سنجش افکار عامه، بودند سياستمداراني که مانند امروز نسبت به عقايد و آراء موکلين خود بي اعتنا نبودند، اما ملاک اعتبار و منزلت آنان در انظار مردم، ميزان لياقت و قدرت اتخاذ تصميماتي بود که بر انديشه و تعقل آنان مبتني بود؛ به عبارت ديگر سياستمداران مذکور، نسبت به تصميماتي که مي گرفتند مسئول بودند.
بعد از آنکه تکنولوژي سنجش افکار و مکانيسم بررسي عقايد مردم شيوع فراوان يافت و از ظرافتهاي خاص خود بهره مند شد، سياستمداران روز به روز تحت فشارهاي شديدتري ناگزير شدند از تصميماتي که برپايه مسئوليتهاي شخصي خود مي گرفتند دوري جسته و در عوض خود را تسليم نظريات موکلين خود کنند، بي توجه به اينکه اين نظريات و آراء جمع بندي شده تا چه حد ناشي از بي اطلاعي و کوته بيني موکلين آنها مي باشد.
اين جابجايي مسئوليتها را بيشتر و واضح تر از هر جاي ديگر، در ارزيابي برنامه ي فرستنده هاي تلويزيوني مي بينم. تهيه کننده ي يک برنامه به اتکاي نتايج به دست آمده از مطالعات آماري عمل مي کند و تعداد بينندگان را ملاک ارزش برنامه و يا فرستنده ي خود مي داند. امروزه برنامه ي « خوب » برنامه اي است که خيلي ساده بينندگان بيشتري داشته باشد و برنامه ي « بد » برنامه اي است که بينندگان کمتري آن را ببينند. (6) در نتيجه آغاز و پايان مسئوليت يک توليد کننده ي برنامه ي تلويزيوني، در اين توانايي او خلاصه مي شود که چگونه و چه برنامه اي ارائه دهد که ميليونها نفر آن را ببينند. مسئوليت او فقط و فقط در قبال تعداد تماشاچيان برنامه اش مي باشد. سنن و آداب، ملاکهاي زيبايي شناسي، مسائل مربوط به وضوح موضوعات متنوع، رعايت سليقه ها و قابليت برخورداري متون از وضوح و فهم آسان و نظاير اينها را يک تهيه کننده لزومي ندارد مدنظر قرار دهد. افکار عمومي سرنخي را به دست مي دهد که به تنهايي تعيين کننده بوده و معيار کافي به حساب مي آيد. دست اندرکاران تلويزيون اغلب مدعي هستند که مجموعه ي نظام آنها، دموکراتيک ترين نهادهاي ايالات متحده آمريکاست؛ هر هفته يک همه پرسي انجام مي شود تا معلوم دارد کدام برنامه بايد ادامه ي حيات دهد. اين ادعا، با ادعاي ديگري آميخته مي گردد و آن اينکه، هنرآفرينان سنجشگر هيچ گاه نسبت به تمايلات و عقايد مخاطبان خود بي اعتنا نبوده اند. به عنوان مثال، نويسندگان قلم به دست مي گرفتند و مي نوشتند تا موجبات تحسين خوانندگان را فراهم آورند و آنها را به تفاهم با خويش بکشانند. اما اين نويسندگان، تراوشات درون خود را نيز مي نويسند؛ زيرا مي خواهند چيزي بگويند، نه فقط به اين دليل که خوانندگان مي خواهند چيزي بخوانند. همه پرسي و سنجش افکار، با تسيلم روزافزون خود در مقابل مخاطبان و خواسته هاي آنان، انگيزه و هدف نويسندگان برنامه ها را تغيير داده و آن را صرفاً به طرف جلب بيننده ي بيشتر هدايت مي کند. شهرت يک نوشته، امروزه بيش از هر زمان ديگر بستگي به آرزوهاي مردم دارد، و نه به خلاقيت صاحب آن.
قبل از اينکه مبحث تکنولوژي آمار را پايان دهم، مايلم متذکر شوم که تکنولوژي آمار، مقادير انبوهي اطلاعات کاملاً بي فايده توليد مي کند که کار تشخيص اطلاعات مفيد از غيرمفيد را به مراتب مشکل تر از آنچه که هست مي نمايد. مسئله اينجا ديگر فقط در فراواني اطلاعات نيست، بلکه در عوام زدگي و تجارتي کردن اطلاعات نيز هست، که باعث مي شود همه ي اطلاعات عرضه شده، يکسان و با اعتباري مساوي کنار يکديگر رديف شوند. هيچ کس اين سوء استفاده از يک تکنولوژي را بهتر از مانکوف ( Mankoff )، کاريکاتور نگار مجله ي نيويورکر، به تصوير نکشيده است. مانکوف مردي را نشان مي دهد که در مقابل تلويزيون نشسته و در حالي که برنامه ي خبر را مي بيند، گوينده را وادار مي کند تا چنين بگويد: « جديدترين سرشماري اخير نشان مي دهد که تعداد زنان انسان شناس، براي اولين بار در تاريخ سرزمين ما، از تعداد مرداني که در بازي گلف خبره هستند بيشتر شده است ». اگر آمار و کامپيوتر دست به دست هم بدهند، به زودي شاهد خواهيم بود که مقادير عظيمي زباله هاي اطلاعاتي در سبد محاورات عامه سرازير خواهد شد. اگر کسي گه و گاه برنامه هاي ورزشي تلويزيون را تماشا کند، در مي يابد که کاريکاتور مانکوف بيش از آنکه جنبه ي طنز داشته باشد، به عنوان يک سند براي اين واقعيت محسوب مي گردد. ارقام و آمارهاي بي ثمر و بيهوده در درياي توجهات بينندگان شناور است. به عنوان مثال: « از سال 1984 تاکنون کارنامه ي تيم بوفالوبيل، فقط دو برد را در مسابقات نشان مي دهد، در اين دو بازي هم نتوانست تا شش دقيقه به پايان مسابقه به برتري بيش از چهار امتياز دست يابد ». (7) با چنين خبر و يا اخبار مشابه آن چه مشکلي را مي توان برطرف نمود؟ با وجود اين به نظر مي رسد که چنين اخبار بي ثمر براي خود بازار دارد. کسي که روزنامه ي يو. اس. تودي را مي خواند، در صفحه ي اول هر شماره، آمار و ارقام بي معنايي را مي بيند نظير: « چهار ايالتي که از سال 1980 تا سال 1989 در مصرف موز مقام اول را داشتند، عبارتند از کانزاس، داکوتاي شمالي، وايومينگ و لوئيزيانا. ايالت نوادا که در سال 1989 مقام نهم را داشت به طور غيرمترقبه اي به مقام بيست و ششم تنزل پيدا کرده است. اين ايالات در مصرف کيوي نيز همين رتبه را دارا است ». (8)
شگفت آور اين است که چگونه غالباً اين نوع مزخرفات، موضوع مباحثات بي ثمر نيز قرار مي گيرند. من شنيده ام که شهروندان نيويورک با لبخندي پيروزمندانه به کساني که از شهرهاي ديگر آمده اند، اعلام مي دارند که آمار جنايت و بزهکاري، نيويورک را در بين ساير ايالات در مقام هشتم قرار مي دهد؛ در حالي که خود آنها از خروج از منزلشان، پس از ساعت 18، امتناع مي کنند.
طبيعي است که من مدعي نيستم تمامي يافته هاي آماري بيهوده است. وقتي مطلع مي شويم که از هر چهار مرد سياهپوست بين سنين 20 تا 30 سالگي، يک نفر سالها در زندان به سر برده است، يا اينکه در مسائل مربوط به آموزش و پرورش، ميزان اعتبارات و بودجه ي عمومي براي کودکان سياهپوست 23 درصد کمتر از کودکان سفيدپوست است، اينجاست که اين واقعيتهاي آماري به ما کمک مي کند تا رابطه ي علت و معلول را بهتر بشناسيم و حتي برنامه ي مشخصي را هم به ما ارائه مي دهد. تکنيک آمار نيز مانند هر تکنولوژي ديگري، گرايش به افسار گسيختگي داشته و بر آن است تا در فکر و مغز ما جاي بيشتري را از آنچه که واقعاً استحقاق دارد اشغال کند و به جايگاهي در محاورات عموم نفوذ کند، که در اين صورت فقط مي تواند باعث مصيبت گردد. زماني که تکنولوژي آمار از کنترل خارج گردد، در آن صورت دانسته هاي ضروري و مفيد را در زير تلي از موهومات مدفون خواهد ساخت.
در اينجا لازم است به مطلبي اشاره کنم که مرکز ثقل اين بخش مي باشد. پاره اي از تکنولوژيها در زير نقاب ظاهر مي شوند. راديرد کيپلينگ ( Rudyard Kipling ) آنها را « تکنولوژيهاي ساکن » مي نامد. آنها در ظاهر گوياي يک تکنولوژي نيستند و بدان شباهتي ندارند، از اين رو هم در جنبه هاي مثبت ايفاي نقش مي کنند و هم در مقوله هاي منفي، بدون آنکه اصولاً مورد نقد و ارزيابي واقع شوند و يا حتي بدون آنکه مورد توجه قرار گيرند. اين واقعيت تنها در مورد تستهاي هوش، سنجش افکار، همه پرسي و ديگر سيستمهايي که در آن نوعي سانسور و درجه بندي اعمال مي شود، مصداق ندارد، بلکه حتي براي کارتهاي اعتباري، روشها و اصول حسابداري و سنجش لياقتها و تعيين تواناييها نيز صادق است. مثلاً در بخش مربوط به امور آموزشي و در حوزه هاي آکادميک، اصطلاح « واحدهاي درسي » و « دوره هاي آکادميک » و اصولاً چنين واحدها و دوره هايي خود يک نوع تکنولوژي آموزشي است. من شخصاً تاکنون متجاوز از دويست دوره و واحدهايي از اين نوع را تدريس کرده ام و هنوز نمي دانم، چرا هر کدام از اين واحدها دقيقاً 15 هفته و هر جلسه نيز دقيقاً يک ساعت و پنجاه دقيقه به طول مي انجامد. اگر در پاسخ گفته شود که اين امر به خاطر مسائل فني اداري است، در اين صورت يک واحد و دوره ي آموزشي در واقع يک نوع تکنولوژي است که پرچم نادرستي را به اهتزاز در آورده است، اين سيستم را به عنوان يک ساختار آموزشي مناسب و قابل امتياز اعلام مي دارند، اما در حقيقت به دليل ضرورتهاي مربوط به تقسيم بندي کلاس، فضاي آموزشي، نيازمنديهاي اداري و مهار مدت زمان تحصيل در دانشگاه و يا يک دوره آموزشي اعمال مي گردد. مهم اين است که علت اصلي اين سيستم واحدي از انظار پنهان مي ماند. ما بر اين باوريم که اين ابزار علمي به دليل مناسب تر بودن تعليم محتواي آموزشي است؛ در حالي که در اصل دليل ديگري دارد. اين پديده از خصلتهاي بارز کساني است که در سيستم تکنوپولي زندگي مي کنند و ريشه ها و عواقب تکنولوژيهاي در دسترس خود را غالباً نمي دانند يا تصوير روشني از آن ندارند. (9)
شايد جالب ترين مثال براي اين نوع بي اطلاعي، اين پندار رايج است که زندگي اقتصادي مدرن ما ضرورت « تکنولوژي مديريت » را ايجاب کرده است. نظام مديريت عبارت شده از يک سيستم کنترل که هدف و انگيزه ي آن، حداکثر بهره گيري ممکن از دانشهاي کارساز و متناسب با نيازهاي زندگي نوين و نيز بالاترين ميزان بهره کشي از نيروهاي انساني در قالب سازمانهايي مبتني بر سلسله مراتب مديريت و هدايت از بالا به پايين و فرمانبرداري از پايين به بالا و همچنين چرخش جريان اين رودخانه ي اطلاعاتي است. اغلب تصور بر اين بود که نظام مديريت، به عنوان پاسخي خردمندانه و ابزاري لازم براي حل نيازمنديها و ضرورتهاي تکنيکي ناشي از انقلاب صنعتي، از سوي شرکتهاي تجاري و دست اندرکاران صنعت، ابداع و تدوين شده است. اما پژوهشهاي آلفرد چندلر ( Alfred Chandler ) ، سيدني پالرد ( Sydney Pollard ) و به خصوص کيت هاسکين ( Keith Hoskin ) و ريچارد مکوي ( Richard Macve )، تصويري کاملاً مغاير با اين پندارها ارائه داده و ما را به نتيجه گيري اعجاب آوري مي رساند: مديريت و نظام آن، ا بداع اقتصاد مدرن نبوده بلکه برعکس، اقتصاد مدرن آفريده آن است. (10)

قديمي ترين نظام مديريت مي بايست- به گمان ما- در سالهاي پاياني قرن هيجدهم و اوايل قرن نوزدهم در انگلستان ظهور مي کرده، در صورتي که هيچ گونه شاهدي در دست نداريم که نشان دهد صنايع انگلستان حوالي سالهاي قبل از 1830، از مقوله اي به نام تکنيک مديريت اطلاعي داشته باشد. در همين دوره نيز در انگلستان به چيزي برنمي خوريم که بيانگر « قشر مديريت » يا گروه و طبقه ي مديران باشد. نظام مديريت در ايالات متحده ي آمريکا ابداع شد، و به قول هاسکين و مکوي ناگهان پديد آمد. اين مديريت اختراعي نبود که براساس ضرورتهاي صنايع و کارخانجات به وجود آمده باشد، زيرا در آن روزگار، صنايع آمريکا هنوز نقش چنداني در اقتصاد جهان ايفا نمي کرد و در مرتبه ي پاييني از اهميت قرار داشت. ريشه هاي اين مديريت را مي توان در بازگشت به گذشته و تا زمان ظهور يک سيستم جديد آموزشي، که در سال 1817 در دانشکده ي علوم نظامي ايالات متحده ي آمريکا و توسط چهارمين مدير اين آکادمي، سيلوانوس تاير ( Sylvanus Thayer ) پي افکنده شد، تعقيب نمود. تاير دو روش نوين را وارد بازي کرد؛ نخست آنکه از مدرسه ي پلي تکنيک پاريس تقليد شده بود و عبارت بود از به کار بردن سيستم نمره در امتحانات و ارزيابي آموخته هاي دانشجويان با اين روش. همان گونه که قبلاً گفته شد، روش نمره دادن به انشا و رساله هاي دانشجويان، براي اولين بار در قرن هيجدهم در دانشگاه کمبريج در انگلستان ابداع شد و سپس به مدارس و دانشکده هاي کشورهايي چند در قاره اروپا راه يافت. تاير احتمالاً اولين کسي است که اين روش کار را در آمريکا تثبيت کرد. سيستم ارزيابي با روش نمره دهي، همان طور که هر معلمي مي داند، باعث دگرگوني اساسي در مفهوم و هدف آموزش و نيز تجربيات و اندوخته هاي علمي مي شود. اين امر موجد رقابتهاي شديد بين دانشجويان و دانش آموزان مي گردد. زيرا تقسيم بنديهاي دقيق و ظريف است که بيانگر موفقيت يا عدم موفقيت مي باشد. سيستم نمرده دهي، يک معيار عيني و واقع شناسانه براي تواناييهاي انساني به شمار مي رود و اين روش اين تصور خدشه ناپذير را در اذهان ايجاد مي کند که چنين لياقتها و تواناييهاي قابل اندازه گيري دقيق و ظريف هستند. بدين ترتيب انسان، بنا به تعريف ميشل فوکو ( Michel Foucault )، به فردي قابل محاسبه تبديل مي شود.

دومين نوآوري تاير، که ظاهراً ابتکار شخصي وي بود، عبارت بود از سيستم مديريت با سلسله مراتب؛ وي آکادمي را به دو بخش تقسيم کرد که هر کدام جداگانه و براساس سيستمي داراي سلسله مراتب هرمي شکل سازماندهي مي شدند. هوسکين و مکوي در اين باره نوشتند: « گزارشات مي بايست روزانه، هفتگي و ماهانه و تماماً به صورت کتبي ارائه مي گرديدند. اطلاعيه ها، دستورات و نيز گزارشهاي مربوط به گردش کار، همگي به صورت کتبي دائماً مبادله مي شدند. گزارشهاي نهايي مربوط به عملکرد هر بخش ابتدا در هر بخش و يا هر رتبه اي از سلسله مراتب و از پايين به بالا، به جريان مي افتادند، قبل از آنکه جمع بندي شده و به مرکز فرماندهي اطلاع داده و يا فرستاده شوند ». تاير، نقش سنتي مدير را، که عبارت بود از قدرت اعمال مستقيم و قابل رؤيت آمريت، به کنار زد. فرمانهاي او و روش مديريت او، همگي غيرمستقيم، با واسطه و به صورت گزارشها، جداول، شرح گردش کارها و تنظيم پرونده هاي پرسنلي و غيره، صادر مي شد و جريان مي يافت؛ تقريباً شبيه به شيوه اي که امروزه در بخش هيئت رئيسه ي يک شرکت عظيم يا کارتل بزرگ متداول است. ما نمي دانيم که دويست عضو اين آکادمي نسبت به سيستم جديد تاير چه عکس العملي از خود نشان دادند؛ هوسکين و مکوي اين سيستم را سيستم مبتني بر « اصل دستور محوري » ناميدند؛ زيرا کتابت، محور فعاليتهاي اين سازمان قرار داشت. اما اين را مي دانيم که دو تن از آنان، دانيل تايلر ( Daniel Tyler ) و جرج وايستلر ( George Whistler )، شديداً تحت تأثير قرار گرفته بودند. اين دو نفر دوره ي آخر سال 1819 را مي گذراندند و علاوه بر دريافت درجه ي سرواني از تاير همچنين انديشه هاي او را درباره ي ايجاد و تقسيم بندي سازمانهاي بزرگ فرا گرفته و در طول زندگي خود به کار بردند.
دانيل تايلر در کارخانه ي اسلحه سازي اسپرينگ فيلد ماساچوست مشغول به کار شد و در سال 1832 ( شصت سال قبل از تدوين « سيستم مديريت علمي » توسط فردريک تايلور ) به يک سلسله مطالعات درباره ي زمان و حرکت دست يازيد و براساس نتايج آنها به ابداع و ايجاد ضوابطي عيني براي محصولات کارخانه همت گمارد. کارگران دائماً تحت مراقبت قرار داشتند و قدرت توليد و کار مفيد آنان در انطباق با ضوابط تعيين شده ي محصولات، ارزيابي مي شد. علاوه بر آن تايلر، يک سيستم کنترل کيفي توليدات و نيز يک سيستم حسابداري انبار را نيز تدوين کرد. تمام روشهاي ياد شده به افزايش سريع حجم توليدات و نيز توان توليدي کارخانه و کاهش هزينه ها منجر شد.
در اين بين جرج وايستلر ( ناگفته نماند که وي پدر جيمز وايستلر نقاش بود )، سر مهندسي سازمان راه آهن Western Railroads را عهده دار شد و در سال 1839 موفق به تدوين سيستمي در مديريت سازمان شد که بدون شک مي توانست براي سيلوانوس تاير غرورانگيز بوده باشد. جورج وايستلر، سازمان راه آهن را براساس مديريت متمرکز و با سلسله مراتب سازماندهي کرد، که مديريت محلي از طريق مديريت منطقه اي به مرکز مديريت سازمان مرتبط مي شد. استفاده از روش مبتني بر اصل دستور محوري، که آن را در آکادمي علوم نظامي و به عنوان يک افسر سازمان بسيار خوب فرا گرفته بود، نتايجي خوب و موثر به بار آورد.
اصول محاسبه پذيري و نظام دستور محوري، اساس مديريت مدرن را تشکيل مي دهند. اصل محاسبه پذيري به پيدايش ايده هايي نظير حسابداري و حسابرسيهاي جزء به جزء و نيز سيستم حسابداري انبار و ايجاد استانداردهاي توليد، منجر گرديد. اصل دستور محوري باعث قوام نظريه اي شد که معتقد بود: زماني مديريت يک سازمان به نحو احسن ممکن مي گردد، که انسان آن را از طريق گزارشهاي رده هاي پايين بهتر بشناسد. به عبارت ديگر، اداره يک سازمان به کمک ارقام و اعداد و دور بودن از واقعيتها روزمره ي توليد صورت مي گيرد.
بدون شک، اين واقعيت در خور توجه است که ساختار اصلي و مبادي مديريت اقتصادي، از خارج حوزه ي اصلي اقتصاد، نشأت گرفته است. ديري نپاييد که تمامي اقتصاد و سازمانهاي اقتصادي ايالات متحده ي آمريکا، روشهاي تاير، تايلر و وايستلر را به کار بردند و به اين ترتيب به خلق آن چيزي انجاميد که ما امروز آن را به عنوان « سازمان و تشکيلات مدرن » مي پنداريم. دقيقاً و در اصل همين مديريت است، که شاخصه ي يک تشکيلات مدرن است؛ و همين مطلب، گلبريت ( Galbraith ) را وادار ساخته تا در کتابش، کشور صنعتي نوين، چنين بياني از آن ارائه دهد: « سازمانهاي پيچيده و تشکيلات جنبي اقتصاد، بيش از ماشينها و تجهيزات آن، سندي ملموس از يک تکنولوژي پيشرفته به شمار مي آيند ».
بررسي مثال مديريت، از دو لحاظ و به دو دليل آموزنده است؛ اولاً: کارکرد مديريت، همان طور که گلبريت بدان اشاره مي کند، مشابه با نقش عدد « صفر » علم آمار، سنجش هوش، سيستم نمره دهي و يا سنجش افکار بوده و خود يک تکنولوژي است. بديهي است که اين تکنولوژي از اجزاي مکانيکي ساخته نشده، بلکه از آيين نامه ها و قواعدي تشکيل شده که با مقياسي ثابت به اعمال و رفتار، همساني و همگوني مي بخشد. طبيعتاً چنين سيستمي را که داراي آيين نامه است، مي توان به عنوان يک آيين رفتاري و در يک کلمه، به عنوان يک تکنيک انگاشت؛ دليلي براي نگراني از چنين سيستمي وجود ندارد، مگر آنکه همين تکنيک مانند بسياري از ماشينها، پرچم خودمختاري را بر دوش کشد. و اين همان مسئله ي اساسي است. جهت گيري و تمايل ما در نظام تکنوپولي به سوي قبول اين باور کشانده مي شود، که اهداف ما زماني قابل تحقق است که به تکنيکها ( و به ابزارآلات ) خودمختاري ببخشيم. از آنجا که هيچ کس نخواهد توانست با استفاده ي منطقي از کاربرد تکنولوژي در راه مقاصدي خاص مخالفت نمايد. و دلايلي خردمندانه براي منع استفاده از تکنيکهاي معين، که پاره اي از نيازهاي معين را برآورده مي کند، ارائه دهد، خطر اين باور که پرچم استقلال تکنولوژي بايد برافراشته گردد تا تحقق آرمانها عملي شود، بسيار عميق تر خواهد شد.
من هيچ گاه منکر اين واقعيت نيستم که تکنيکي را که به عنوان مديريت مي شناسيم، شايد بهترين طريق را براي حل مشکلات و مسائل اقتصاد نوين ارائه دهد. ما مخلوقاتي هستيم تکنيکي و در اثر علاقه اي که نسبت به تکنيک در خود احساس مي کنيم، و نيز به سبب مهرورزي نسبت به توانايي خود در ايجاد تکنيکها و ابزارهاي صنعتي، موفق شده ايم به درجه ي بالايي از وضوح و کارآيي دست يابيم. زبان، خود يک نوع تکنيک است و همان طور که گفته شد، يک تکنولوژي نامرئي، که به کمک آن حتي به وضوح و کارآيي بيشتري دست خواهيم يافت؛ به انسان دوستي و يا انسان ستيزي خواهيم رسيد. سؤالي که امروز، و نيز از ديرباز، راجع به اين زبان و يا در ارتباط با تک تک روشها و شيوه هاي تکنيکي و کلاً در مورد ماشينها همواره مطرح است. اين است که: چيست و يا کيست که حکومت مي کند؟ اين ماييم که بر آن سيطره داريم و يا اين ماشين است که بر ما مسلط است؟ اين نزاع مربوط به روش و يا نفس تکنيک نيست، بلکه جدال بر سر پيروزي و تفوق آن است؛ درگيري بر سر ارتقاء ماشين تا آن درجه از قداست است که مانع خواهد شد، ديگر آيينها و اسلوبها امکان بروز پيدا کنند. حتي نفس روش و اسلوب کار هم مانند هر تکنولوژي ديگر، ذاتاً مايل است مستقل و خارج از سيستمي که بدان تعلق دارد، عمل کند. سرانجام، کار به خودمختاري نظير رباتها ( robots )، خواهد انجاميد که ديگر از ارباب خود حرف شنوي ندارند.
ثانياً مديريت يک نمونه ي بارز براي « تکنولوژيهاي نامرئي » است، که به گونه اي نامشهود اما پر انرژي، شيوه هاي نويني را آفريده و عرضه مي دارد. مثال کلاسيک اين امر، تکان دم سگ است که توجه ما را به خود جلب مي کند و نقطه تمرکز ديد به آخر و عقب آن رانده مي شود. بدون ترديد، سازمانها و شرکتهاي بزرگ اقتصادي مي توانند بدون ساختار فوق مدرن و صنعتي مديريت، امور خود را اداره کنند، حتي اگر تصور چنين مسئله اي براي ما آسان نباشد و آن را غيرممکن بدانيم. همه ما چنان به اين امر خو گرفته ايم و تقريباً به اين باور کشانده شده ايم، که گويا سيستم مديريت يکي از اجزاي تجزيه ناپذير نظام طبيعي است، همان گونه که دانشجويان و معلمان باور کرده اند که بدون ساختارهايي نظير واحدهاي درسي و يا دوره هاي آموزشي، تحصيلات آکادميک تقريباً غيرممکن است؛ و يا سياستمداران که معتقدند بدون اتکا بر سنجش افکار، در تاريکي گام برمي دارند. اگر يک روش و يا يک سيستم اجرايي، چنان با يک نهاد عجين شده و به آن گره خورده باشد که ندانيم يا نتوانيم بدانيم کداميک قدمت داشته اند، اولويت با روش است يا با نهادها، در اين صورت است که دگرگوني نهاد مشکل مي نمايد و راه تفکر در باب روش، مسدود مي شود و تلاش فکري جهت پيدا کردن تکنيک و ابزاري ديگر که به همان ميزان قدرت تحقق اهداف نهادها را دارا باشد، ممتنع خواهد شد.

پي‌نوشت‌ها:

1- نظريه ي فوق از هايزنبرگ آلماني است که مي گويد: نمي توان در يک زمان هم سرعت و هم محل حضور الکترون را به دقت تبيين کرد-م.
2- به نقل از گولد، ص 75. به اين کتاب که تاريخ موجزي دارد از کندو کاو براي کمي کردن هوش، دين بسياري دارم.
3- رجوع شود به The National Elementary Principal، مارس/ آوريل 1975.
4- رجوع شود به وايتسن باوم، ص 203.
5- اين امر به خاطر سميناري بود در بهار 1990، خارج از واشينگتن. ريچارد گپارت، رهبري گروه 23 نفري نمايندگان حزب دمکرات کنگره را عهده دار بود.
6- در کشورهاي صنعتي پيشرفته سازمانهاي تلويزيوني، مجهز به ابزاري هستند که مي توانند تعداد تلويزيونهايي را که روشن بوده و يک برنامه ي خاص را پخش مي کنند شمارش کنند، و از اين راه حداقل تعداد بينندگان را حساب مي کنند-م.
7- اين آمار خنده آور طبعاً از خود من است، اما نکته مهم اين است که در اصل مطلب تغييري پيدا نمي شود.
8- رجوع شود به توضيح قبلي.
9- از نمونه هاي جالب براي بيدادگريهاي آمار، تصميم هيئت علمي دانشکده ( اول نوامبر 1990 ) است که براي گزينش دانش آموز در آزمون، لزومي ندارد که از او بخواهند تا مقاله اي بنويسد؛ بلکه توانايي نگارش او را با روش انتخاب ضربدري مي سنجند و با اين روش، دستور زبان، ديکته و نشانه گذاريها را- که دانش آموز مي تواند صرفاً از حفظ کرده باشد- تعيين مي کنند. به نظر مي رسد که اگر بخواهيم کيفيت نگارش يک دانش آموز را بسنجيم، معقول ترين راه آن است که از وي بخواهيم مطلبي را بنويسد؛ اما در تکنوپولي، عقل چيز عجيب و غريبي است. سند مطالب فوق را مي توانيد در The Chronicle of Higher Education، 16 ژانويه 1991، بخوانيد.
10- رجوع شود به کيت. و. هوسکين؛ ريچارد. هـ. مکوي:
"The Genesis of Accountability: The West Point Connections" in Accounting Organizations and Society.
جلد 13، شماره ي 1، ( 1988 )، صفحات 37 تا 73.
من خود را موظف مي بينم از اين دو پژوهشگر، به خاطر ترسيمي که از سيستمهاي مدرن مديريت عرضه کرده اند، سپاسگزاري کنم.

منبع مقاله :
پستمن، نيل؛ (1390)، تکنوپولي: تسليم فرهنگ به تکنولوژي، ترجمه ي دکتر صادق طباطبايي، تهران: نشر اطلاعات، چاپ اول
منبع : http://rasekhoon.net/article/show/1043410/تکنولوژيهاي-نامرئي/
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط tebyanbot با 504516 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 8
     درج شده در 89 روز و 21 ساعت و 18 دقیقه قبل
    

جاي هيچ گونه ترديدي نيست که تکنوپولي آمريکايي، با همان شتاب و بي پروايي که به تکنولوژي پزشکي گردن نهاد، همان گونه کامپيوتر را نيز جزئي از وجود خود ساخت و با آن عجين شد. چه بسا اين اجتناب ناپذير بوده اما در هر صورت بي نهايت تأثرآور است. با اين بيان نمي خواهم بگويم که کامپيوتر همچون پرده اي چهره ي نمادها و ارزشهاي اصولي ما را پوشانده است، بلکه فقط مايلم اين مطلب را متذکر شوم، چنان که در تکنولوژي پزشکي ديديم، کاميپوتر به نحوي و از راههايي صاحب قدرت تعيين کننده و هدايتگر انديشه هاي ما شده که شايد يک فرهنگ هوشيار و بيدار، از قبول و پذيرش آن امتناع مي ورزيد. از اين جهت شايسته است ايده ها و انگيزه هايي را که تکنولوژي کامپيوتر در ذات خود دارد و خواب و خيالي را که در سر مي پروراند، شناخته و آنها را دقيقاً مورد بررسي و مطالعه قرار دهيم. البته ديگران هم اين کار را کرده اند، از جمله يوزف وايتسن باوم ( Joseph Weizenbaum ) در کتاب ارجمند و پراهميت خود، قدرت کامپيوتر و ناتواني عقل آدمي ( Die Macht des Computer und die Ohnmacht der Vernuft ) . وايتسن باوم، در اين کار مانند ديگران با دشواريهايي مواجه شد که ناشي از جهان شمولي و حضور عام کامپيوتر بود؛ زيرا اولاً امکانات کاربردي کامپيوتر بي نهايت متنوع بود و ثانياً در اغلب ماشينها و آلات ديگر صنعتي به کار رفته و در آنها هضم شده آن چنان که ديگر قابل تفکيک نمي باشد. از اين رو مشکل مي نمايد که در اين راه به آن قسمت از ايده و انديشه اي پرداخته شود که فقط از کامپيوتر نشأت مي گيرد. مثلاً کامپيوتر مانند استتوسکوپ ( گوشي قلب ) نيست که فقط از ابعادي مشخص برخوردار است و نقش محدودي را نيز ايفا مي کند. اگر از دزدان حرفه اي که به کمک استتوسکوپ اقدام به باز کردن قفلهاي رمز گاوصندوقها کرده و با آن صداي دندانه هاي مختلف چرخانه هاي کليد رمز را شناسايي مي کنند صرف نظر کنيم، اين وسيله را فقط پزشکان به کار مي برند. اما از کامپيوتر همه کس استفاده مي کند و يا به نوعي در خدمت کامپيوتر قرار دارد، و اين همه به خاطر کاربردها و مقاصدي است که ظاهراً حد و مرزي ندارد و پايان پذير نيست.
علاوه بر کاربردهاي متداولي که کامپيوتر دارد نظير حفظ و طبقه بندي اسناد، تنظيم جدولها و نمودارها و پرداخت متون و تنظيم مطالب و موضوعات، يک سلسله موارد استعمال را مي توان برشمرد که مشحون از شکوفاييها و نمايانگر قدرت خارق العاده و اعجاب برانگيز آن است. هم اکنون مقاله اي از نيويورک تايمز را پيش رو دارم که نشان مي دهد کامپيوتر چگونه مي تواند به کمک معماران و آرشيتکتها درآمده و به ارائه طرح يک استخر عظيم و داراي هشت باند سرسره ي آبي و امواجي به ارتفاع دو و نيم متر بپردازد. (1) در آرشيو محقري که من در اختيار دارم مقاله اي وجود دارد که به کاربرد کامپيوتر براي تعيين برنامه هاي کنفرانس رؤساي شرکتهاي تجاري و تدوين نمودارهاي آماري و برآورد عملکرد کار مديران شرکتها، اشارات مفصلي دارد. (2) در مقاله ي ديگري نشان داده مي شود که چگونه کامپيوتر مي تواند با تدوين گرافيکهاي خاص، به اعضاي هيئت منصفه ي يک دادگاه کمک کند تا اظهارات شهود را بهتر به خاطر بياورند. در اين مقاله از گريگوري مازارس ( Gregory Mazares )، رئيس واحد گرافيک علوم قضايي، نقل قولي بدين شرح آمده است: « ما سازماني زنجيره اي هستيم داراي شبکه اي پيوسته و مورد بهره برداري، و کار خود را روي روشهاي بصري متمرکز کرده ايم. اعضاي هيئت منصفه ي اصولاً به آنچه که مي بينند باور دارند. اين تکنولوژي، مطالب را به صورت نمودارهاي ساده شده و اطلاعات را خرده خرده و منظم در برابر ديدگان آنان قرار داده و با اين روش، هوشياري دائم آنان را باعث مي گردد ». (3) در حالي که آقاي مازارس اعضاي هيئت منصفه اي را که درون شبکه ي زنجيره اي او قرار دارند ياري مي کند که مطلب يا مطالبي را به خاطر بياورند، آقاي مورتون ديويد ( Morton David ) از شرکت کامپيوتر فرانکلين، به آنان مي آموزد چگونه کلمه ي موردنظر را از کتاب مقدس الکترونيکي، به سرعت برق استخراج کنند. ( واژه ي برق [ آذرخش ] در کتاب مقدس، نسخه ي نيوانترناسيونال، 42 مرتبه در نسخه ي کينگ جيمز King James، فقط 8 بار تکرار مي شود. اگر شما هم به اين مسائل علاقه منديد، مي توانيد نظير همين کارها را حتي فقط در عرض چند ثانيه انجام دهيد ). اين موفقيت آن چنان به ذهن و تخيلات آقاي ديويد سيطره پيدا کرده که اظهار مي دارد: « تکنولوژي ما قادر است نظير آن دگرگوني عميقي را ممکن سازد که اوراق متحرک ( کتاب ) با اختراع صنعت چاپ توسط گوتنبرگ پديدار ساخت ». (4)
مقاله ي ديگري توصيف مي کند، چگونه مي توان از کامپيوتر براي اتخاذ تصميمات لازم در امور مربوط به سرمايه گذاريها سود جست؛ به اين ترتيب که کامپيوتر قادر است سناريوي کامل گردش کار را تنظيم کرده و ارائه دهد. حال اين سناريو از چه دقت و ظرافتي برخوردار است؟ در اين مورد اطلاعاتي به ما داده نمي شود. (5) در مقاله ي ( Technology Review ) مي خوانيم چگونه کامپيوتر مي تواند به پليس کمک کند تا آدرس کساني را که در موارد اضطراري تلفن مي کنند، در دسترس داشته باشد و در آينده اي نزديک، براساس پيش بيني صورت گرفته- به حدي اطلاعات لازم درباره ي هر فرد تلفن کننده ي احتمالي در اختيار پليس خواهد بود که به مدد آنها قادر است ميزان جديت و اهميت موارد درخواست اضطراري و تلفني را ارزيابي کند.
با اين تفاصيل، اين سئوال به ذهن خطور مي کند که آيا چارلز باباژ ( Charles Babbage ) در راه تحقق چنين مقاصدي بوده است زماني که در سال 1882، شش سال بعد از اختراع گوشي قلب، اعلام کرد موفق شده است ماشيني اختراع کند که قادر به انجام محاسبات ساده ي رياضي و چهار عمل اصلي مي باشد؟ پاسخ شايد مثبت باشد. زيرا او به تکميل اين دستگاه نپرداخت، بلکه مشغول کار بر روي ماشن حساب مفصل تري شد که قادر باشد محاسبات پيچيده تري را انجام دهد. اين کار را هم رها کرد و از سال 1883 به کار و ساختن ماشينهاي حساب پشت کرد و از آن پس وقت خود را بر روي ماشينهاي قابل برنامه ريزي متمرکز کرد، که مي توان آنها را اجداد کامپيوتر مدرن توصيف نمود. اولين ماشين او از اين نوع، که باز هم بنابر خصلت و خوي او ناتمام ماند، توسط نوار و کارتهاي سوراخ دار هدايت مي شد. اين نوع ماشينها در کارخانجات مکانيزه شده ي بافندگي فرانسه مورد استفاده قرار گرفتند. خلال 37 سال بعد، باباژ همچنان به کار تکميل و بهبود ماشينهاي قابل برنامه ريزي سرگرم بود. هر مدل جديد او کامل تر و پيچيده تر از نمونه قبل بود. (6) در يک مقطع زماني به خصوص، متوجه شد که مکانيزه کردن اعمال و برنامه هاي رده بندي شده و مدرج مي تواند وسيله اي باشد که به کمک آن هرگونه عمل و تنظيم برنامه ي غيرمدرج را نيز انجام داد. بدون اغراق مي توان گفت که يافته هاي باباژ با کشف اصول و قواعد حروف الفبا توسط يونانيها در سه قرن قبل از ميلاد، قابل قياس است؛ به اين ترتيب که مي توان از حروف الفبا، با حذف نقش اصلي آنها که براي بيان و مشخص کردن صداي خاص هر حرف و هجي کلمات به کار مي روند، به عنوان علايمي براي طبقه بندي، حفظ کردن و اعاده ي سيستماتيک اطلاعات سود جست. طبعاً آقاي باباژ که داراي اين فکر و قدرت دريافت شده بود، مي توانسته در انديشه ي طراحي و ساخت ماشيني داراي شعور و قدرت بررسي و پردازش اطلاعات و داده ها بوده باشد. هر چند در زمان حيات او ادوات تکنيکي لازم براي تحقيق چنين ايده اي هنوز وجود نداشته است. براي خلق کامپيوتر، به صورتي که ما امروز در اختيار داريم، بايد بشر سالها صبر مي کرد تا يک سلسله اختراعات و اکتشافات مقدماتي ديگر رخ مي نمودند؛ از قبيل تلگراف، تلفن، استفاده ي فني از قوانين بل ( Bool ) در علم جبر، پيدايش سيستمهاي اتصال رله و خودکار، که مقدمات اختراع سيستم و مدار اتصالي ديجيتال را توسط کلودشانون ( Claude Shannon ) فراهم آورند. امروزه هرگاه واژه ي کامپيوتر را بدون توضيح دقيق تر به کار مي بريم، نوعي سرگرمي و بازي که در سالهاي 40 همين قرن توسط ماشينهاي اختراعي جان نويمان ( John Neumann ) وارد بازار شد، در اذهان تداعي مي شود. قبل از اين دوران کلمه ي حسابگر يا کامپيوتر به فردي اطلاق مي شد که با وسايل مکانيکي به انجام امور محاسبات مي پرداخت. سپس همان طور که اعمال محاسبه به ماشين منتقل شد، واژه ي کامپيوتر نيز از شخص به ماشين انتقال يافت، خاصه به اين دليل که ماشينهاي اختراعي نويمان قدرت بي مانندي را در عمل به اثبات رساند.
بعد از اختراع کامپيوترهاي ديجيتال، ديگر مشخص بود که کامپيوتر قادر به انجام وظايفي است که از پاره اي جهات به « هوش » قابل تعبير است. در سال 1936 رياضي دان بزرگ انگليسي، آلن تورينگ ( Alan Turing ) نشان داد که مي توان ماشيني ساخت که رفتاري درست نظير يک انسان داشته باشد و آن را براي انجام اعمال و اهدافي معين به کار گرفت. تورينگ مي خواست خصلت و قدرت هوش را به ماشيني اعطا کند که بتواند با استفاده از اطلاعات و پيامهايي که به او داده شده به تبادل فکر با انسان ديگر بپردازد، به عبارت ديگر اين ماشين قادر باشد براي يک انسان، نقش مخاطب را ايفا کند. در سالهاي اوليه ي تأسيس « لابراتور هوش مصنوعي » متعلق به انستيتو تکنولوژي ماساچوست، وايتسن باوم موفق به تنظيم و ارائه ي برنامه اي براي دستگاه هوش مصنوعي شد بنام اليزا ( Eliza ) که نشان داد به چه آساني مي توان از عهده ي تست هوش تورينگ برآمد. هرگاه اين ماشين مجهز به برنامه ي اليزا مورد سئوالي قرار مي گرفت که در جمله ي آن، مثلاً به شيئي يا اسمي اشاره مي شد، اين برنامه مي توانست با اين جمله: « چرا نسبت به اين شيء يا اسم علاقه منديد؟ » از خود عکس العمل نشان دهد. به عبارت ديگر اين دستگاه برنامه ريزي شده قادر بود جمله اي را که به او داده مي شد، به هم ريخته و در فرم ديگري در آورد و سپس در مورد شيء به خصوصي که در جمله بود، اطلاعات بيشتري را طلب کند. کاري را که اليزا انجام مي داد مي توان در حقيقت به کار يک روانکاو مهربان و به لحاظ هزينه، ارزان توصيف کرد؛ چه اين سئوال از نوع همان سئوالاتي است که در طول روان درماني از جانب روان شناس مطرح مي شود. برخي اشخاص که از اليزا استفاده مي کردند، حاضر نبودند قبول کنند که با يک ماشين در حال گفت و گو هستند. بعد از آنکه وايتسن باوم رؤياي ماشين تورينگ را محقق ساخت، براي مدت زماني دستگاه را از مدار خارج کرد و به تأليف کتاب قدرت کامپيوتر و ناتواني عقل آدمي پرداخت. او در اين کتاب به طرح سئوالاتي پرداخت که از جمله، به نتايج پژوهشهاي کساني که در حوزه ي برنامه ريزي براي هوش مصنوعي به پژوهش اشتغال داشتند، عنايت داشت. او همچنين برنامه هايي را مورد سئوال قرار داد که براساس فرضيه ي بي سر و صدا و پذيرفته شده ي « هر کاري را کامپيوتر مي تواند انجام دهد، بايد انجام دهد » پي ريزي شده بود. و نيز راه و رسم هاي مختلف تأثيرات گسترده ي تکنولوژي کامپيوتر را در شکل دهي تصور و برداشت انسان از جهان، آن طور که کامپيوتر مي طلبيد، به دقت مورد بررسي قرار داده بود. اين همان ايدئولوژي کامپيوتر است که اينک بدان مي پردازم.

مجموعه ي ايده و انديشه اي را که کامپيوتر در سر دارد مي توان حتي از عنوان کتاب ج. ديويد بولتر ( J.David Bolter ) انسان تورينگ ( Turing"s Man )، استنباط نمود. عنوان اين کتاب در حقيقت نوعي استعاره است. نظير آنکه مثلاً انسانها را از قرن شانزدهم تا چندي قبل- به دليل تأثير عميق صنعت چاپ در تمام ابعاد وجودي و فرهنگ بشري « انسان گوتنبرگ » بناميم. اگرچه بولتر از کامپيوتر، به لحاظ عملکرد آن، با عنوان کتاب نوين ياد مي کند، اما در عين حال گام فراتر نهاده و مي گويد کامپيوتر استعاره ي نافذ و برجسته ي عصر حاضر به شمار مي آيد. اين کامپيوتر است که با مفهوم و معنايي که به عصر حاضر مي دهد معيارهاي جديدي براي رابطه ي ما با اطلاعات، کار با ارکان قدرت و همچنين با طبيعت عرضه داشته است. برجسته ترين نشانه ي اين روابط جديد اين است که کامپيوتر، وظيفه ي انسان را در پروسسور ( Processor ) بودن، يعني گيرنده و ثبت کننده ي اطلاعاتي که بايد پردازش شوند، قرار داده و طبيعت را نيز همچون اطلاعاتي تلقي مي کند که بايد ارزيابي و پردازش شود. در راستاي مفهوم بخشي و ارائه ي تعاريف کلي، مهم ترين پيام کامپيوتر اين است که ما ماشين هستيم، گرچه ماشينهايي هستيم که داراي قدرت تفکر است، اما در هر صورت انسانها ماشين اند. از اين رو کامپيوتر مهمترين و کامل ترين ماشين تکنوپولي است که به هيچ وجه و با هيچ چيز ديگر قابل تعويض و جايگزيني نيست. کامپيوتر سلطه ي محض خود را بر روي طبيعت و الزامات آن، محيط زيست و اصولاً زيست شناسي ما، احساسات و عواطف ما، حرکات و حتي رسوم ما به دست مي گيرد. او مدعي حاکميت بلامنازع بر مجموعه ي تجربيات و رفتارهاي انساني و آنچه بر سر انسانها مي آيد و خلاصه تسلط کامل بر تمام ابعاد زندگي انساني است. و اين ادعا را با اين نمايش که او بهتر از ما قادر به فکر کردن است تحکيم مي بخشد. ماروين مينسکي ( Marvin Minsky ) که از اين هوش مصنوعي سخت به شگفت آمده و دچار نوعي هيجان زدگي هيستريک شده است، يکبار اظهار داشته بود، قدرت تفکر اين مغز سيليکوني آن چنان افسانه اي و مفتون کننده است که « ما بايد خوشحال باشيم، اگر ما را حتي به عنوان حيوانات خانگي خود نگه بدارد ». (7)

گيج کننده تر و خطرناک تر از اين، گفته ي مک کارتي ( McCarty ) واضع واژه ي « هوش مصنوعي » است که اظهار مي دارد: « حتي يک ماشين ساده نظير ترموستات را مي توان صاحب باورهاي عقيدتي دانست ». وي به سؤال جان سرل ( John Searle ) که قريب به اين مضمون پرسيده بود « اين ترموستات شما به چه چيز اعتقاد دارد؟ » پاسخ داده بود که: « ترموستات من عقايدي سه گانه دارد: الان خيلي گرم است، اينجا سرد است، و الان دما مناسب است ». (8)
نکته ي جالب و در خور توجه در اين جواب اين است که واژه ي « باور عقيدتي » داراي تعريفي نوين گشته است. اين تعريف، اين برداشت را که انسانها داراي حالت روحي و رواني خاصي هستند که به نوبه ي خود پايه ي باورهاي ذهني آنان را شکل مي دهد، باطل اعلام کرده و در عوض مدعي مي شود که باور عقيدتي يعني آن کاري که انسان يا هر شيئي انجام مي دهد. اين نقل قول نشان مي دهد که ظاهراً بين تجليات واقعي يک عقيده و تقليد و نسخه برداري از همان عقيده، تفاوتي اساسي وجود ندارد. اين نظريه همچنين اين تصور را، که فهم و روان آدمي پديده اي است حياتي، به دور مي اندازد. به بياني ديگر ما در اينجا با نوعي تشبيه و مقايسه و نيز استعاره اي بيمارگونه و جنون آميز روبه رو هستيم. از جمله ي « انسانها از بعضي جهات با ماشين برابرند » مي رسيم به جمله ي « انسانها تقريباً چيز ديگري جز ماشين نيستند. » و سرانجام به جمله ي « انسانها ماشين هستند »، ارتقا مي يابيم، و از اين مي رسيم به نظريه اي که مک کارتي نيز بدان تصريح دارد: « ماشينها، وجودي انساني هستند ».
از اين مطالب به اين نتيجه مي رسيم که انسان مي تواند ماشيني بسازد که قادر به کپيه برداري و تقليد از هوش انساني است و به همين جهت است که تحقيقات و آزمايشهايي در مورد هوش مصنوعي اجتناب ناپذير بوده است. آنچه در اين سير تفکر در خور توجه است، آن نتيجه ي تحقيرآميز و انحطاط آوري است که در ذات اين نگرش وجود دارد. هوش انساني، آن طور که وايتسن باوم مکرراً تأکيد مي کند، قابل کپيه کردن و انتقال به ديگري نيست. اين يک واقعيت بسيار روشن و واضح است که انسانها از يک نيروي حياتي تعقلي غيرمادي و غيرقابل تعويض و ريشه دوانده در حيات بيولوژيک خود برخوردارند که در يک مقياس بسيار محدود، در يک ماشين نمودار مي گردد؛ اما هرگز قابل انتقال و نسخه برداري نيست. ماشينها قادر به احساس و قدرت حس و لمس کردن نيستند، چه رسد به قدرت تفکر و فهم. اگرچه اليزا قادر است سئوال کند « چرا به مادر خود علاقه منديد و يا چرا در مورد او نگران هستيد »، سئوالي که ممکن است يک روانکاو نيز مطرح سازد. اما اين ماشين هرگز نمي داند معني اين سئوال چيست و حتي نمي داند اصولاً سئوال کردن يعني چه. ( طبيعي است که ممکن است روانکاواني هم باشند که ندانند معني سئوالات آنها چيست. خاصه اگر اين سئوالها و نظاير آن را روزانه بدون توجه، سيستماتيک و به طور عادت مطرح کنند و آن را جزئي از يک عادت هميشگي بدانند، در اين صورت است که مي توان گفت کار آنها به نوعي ماشين شباهت دارد ). شاخصه ي فهم و تعقل در درک معاني است که آن را با شيئي ديگر غيرقابل تعويض مي سازد و نه در نمود ظاهري و تظاهر و يا در عکس العملهاي لحظه اي. در اينجا منظور من از معني، بيشتر آن چيزي است که حداقل دو نفر، از به هم پيوستگي چند جزء يا چند سمبل به يکديگر به ذهنشان متبادر مي شود و شناخت يکساني به دست مي آورند. تا آنجا که من مي فهمم، اين شاخصه ي معني بخشي و درک معاني حتي در برگيرنده ي آن مجموعه اي است که احساسات، تجربيات، دستاوردها و ماحصل عواطف و ادراکات ما ناميده مي شود، که نه تنها نبايد الزاماً در قالب سمبلها نمودار گردد، که چه بسا اصولاً قابل بيان سمبليک نباشند. و با وجود آن که در قالب سمبلها جاي نمي گيرند اما معاني خاص خود را در بر دارند. ليکن کامپيوتر بدون سمبلها و نمادهاي خاص خود مشتي آهن پاره بيش نيست. علي رغم آنکه کاوش و کوشش براي پيدا کردن ماشيني که بتواند از قدرت تفکر و فهم انساني نسخه برداري کرده و داراي توان انديشيدن باشد، از ديرباز انسانها را به اين سو و آن سو کشانده، و علي رغم آنکه سيستم مداري ديجيتال به اين تلاشها چارچوبي علمي بخشيده، اما اين هوش مصنوعي هرگز نخواهد توانست به مخلوقي متفکر و داراي عواطف و خصوصياتي که از ويژگي انسانهاست، منجر شود. با وجود آنکه مطالب فوق ظاهراً از وضوح کافي برخوردار است و کاملاً بديهي به نظر مي رسد، اما تمايل به اين قياس که سعي مي کند که انسان را با ماشين و يا ماشين را با انسان مساوي يا مشابه انگارد، آن چنان قوي است که مدتهاست وارد زبان روزمره و محاورات ما شده است. غالباً و روز به روز بيشتر شنيده مي شود که عده اي مي گويند در نظر دارند و يا چه مي شد اگر مي توانستند وجود خود را به داده ها و برنامه هاي کامپيوتري مجهز سازند و يا اينکه برنامه و داده اي را از سازمان بدني خود پاک مي کردند. اينها مغز خود را نوعي نرم افزار پنداشته اند که مي تواند داده هايي را ارائه دهد و يا اين تصور که تفکر چيزي نيست جز پردازش و باز کردن کدهاي اطلاعاتي، نگارش و يا حذف داده ها. امروزه اين نگرش و پندار تقريباً جنبه عام پيدا کرده است.
يک مثال بارز و تکان دهنده که نشان مي دهد تا چه درجه اين مقايسه بين انسان و ماشين در اعماق زبان روزمره ي ما نفوذ کرده، حوادث بعد از چهارم نوامبر 1988 است که کامپيوترهاي مجاور ايستگاه برق آرپانت ( Arpanet )، ناگهان تنبل تر شده و سرانجام در انبوهي از اطلاعات و داده هايي که به هيچ وجه به سيستم متعلق نبود، غرق شدند و خفه گشتند. اين مسئله بلافاصله گريبانگير شش هزار کامپيوتر در ايالات متحده و ماوراي اقيانوس شد. اولين حدس و گمان اين بود که يک برنامه نرم افزار بيگانه خود را به درون سيستمها و برنامه هاي موجود نفوذ داده است. نام اين نرم افزار بيگانه را در حوزه ي قياس و تشابه و همان گونه که گفتم، در مقام استعاره ي انسان/ ماشين، ويروس نام نهادند. آن چنان که بعدها معلوم شد، عامل نفوذي، برنامه اي بوده که به منظور تخريب و غيرقابل استفاده کردن کامپيوترها طراحي شده بود و نوعي کرم مزاحم بوده است. بدون ترديد استعمال نابجاي واژه ي ويروس براي اين واقعه، که به لحاظ تکنيکي به هيچ وجه صحيح نيست، به دليل ارتباطي است که اين کلمه با حيات و زندگي و سلامت انسانها دارد. ريموند گوتسي ( Raymond Gozzi ) در يک تجزيه و تحليلي که انجام داده نشان مي دهد که وسايل ارتباط جمعي چگونه در مورد اين حادثه گزارش دادند: روزنامه ها نوشتند، کامپيوترها مبتلا به « عفونت » شده اند، اين ويروسها بيماري زا و مسري هستند. آزمايشهايي صورت گرفته بلکه بتوانند کامپيوترهاي مبتلا به عفونت را به « قرنطينه » ببرند و شبکه و سيستم اتصالي آنها را ضدعفوني کنند. علاوه بر همه ي اينها برنامه ريزان معتقدند، بتوانند نوعي « سرم » را پيدا کنند که به وسيله ي آن کامپيوترها را در برابر حملات جديد « واکسينه » کرده و مصون سازند. (9)
اين زبان و انتخاب اين کلمات تنها بيانگر يک تشبيه شاعرانه و انتقال خصلتهاي بشري به يک شيئي ديگر نيست، بلکه عميقاً نشان مي دهد که درک رابطه بين کامپيوتر و انسان به چه درجه از انحراف و انحطاط رسيده است. اگر کامپيوترها بتوانند مريض شوند، طبعاً مي توانند سالم هم باشند، و به محض آنکه سلامت خود را باز يافتند، خواهند توانست درست بينديشند و به اتخاذ تصميم بپردازند. از اينها نتيجه مي شود که کامپيوتر داراي اراده است، منظور و مقاصدي دارد، دلايل و علل و اسباب را مي شناسد و به عبارت ديگر، کامپيوتر در مقابل تصميمات و کارهايي که انجام مي دهد، از انسانها سلب مسئوليت مي کند. با يک کيمياگري گرامري جالب توجه، جمله « ما از کامپيوتر براي انجام محاسبات استفاده مي کنيم »، معنايي معادل « کامپيوتر حساب مي کند » پيدا مي کند. کامپيوتري که حساب مي کند، ممکن است تصميم بگيرد غلط محاسبه کند يا اصلاً حوصله ي حساب کردن نداشته باشد، مأموران باجه ي بانک همين معنا را در سر دارند وقتي به مراجعه کننده اي مي گويند که نمي دانند چه مقدار پول در حساب او وجود دارد، زيرا کامپيوتر « سر کار خود حاضر نشده است ». نتيجه ي جبري اين برخورد اين است که هيچ کس در بانک مسئوليت اين بي اطلاعي را ندارد. کامپيوترها نيز خطا مي کنند، خسته و مريض مي شوند و لذا نبايد بر آنان خرده گرفت! گويي اين نوع تفکر نشان دهنده ي جابه جايي قدرت ازلي حاکم بر همه چيز است. من اين تعبير را از استانلي ميلگرام ( Stanley Milgram ) به عاريت گرفته ام؛ آنجا که انسانها مسئوليت و دخالت خود را در برابر يک حادثه ي انجام شده و در مقابل يک واقعه، به دليل وجود مشيتي فاعل و قدرتي خارج از محدوده ي نظام بشري، نفي مي کنند. (10) سرانجام، ما اصل نظارت و کنترل را از خود گرفته به کامپيوتر واگذار مي کنيم. معناي ديگر آن اين است که ما بدون دغدغه ي خاطر و بدون تأمل به دنبال اهدافي روان مي شويم که از خرد به دور بوده و غير انساني است و فقط به اين دليل که کامپيوتر به دنبال اين اهداف است و يا به اعتقاد ما قادر است به آنها دسترسي پيدا کند، دنباله رو آن مي شويم.
ماشينها، با انواع بي نهايت مختلف خود، قادرند اعمال و حرکات انساني و حتي آنچه بيش از هميشه محتمل است، کارهاي ماوراي انساني و بالاتر از انسان را انجام دهند و در آن راه شتاب گيرند. يک مثال، که اين پوچي را نشان مي دهد، در اين ارتباط به ذهن من خطور کرد و آن نکته اي بود که يکي از شاگردان من در يک روز بسيار گرم و مرطوب تابستان در يک سالن سمينار که به وسايل تهويه مجهز نبود، اظهار داشت. او وقتي شنيد ميزان الحراره درجه ي حرارت هوا را 37 درجه ي سانتيگراد نشان مي دهد، گفت: « پس عجيب نيست که هوا اين قدر گرم است! » معناي اين حرف اين است که طبيعت در اينجا نقشي ندارد، بلکه فقط لازم است که دماسنج کار خود را تعطيل کند و اين قدر ديوانه بازي در نياورد، تا هوا مطبوع تر شود! از اين نقطه نظر، کامپيوترها به مراتب « انساني تر » از دماسنج و ديگر ابزار و ادوات تکنيکي هستند. برخلاف ساير ماشينها و دستگاههاي ديگر که فقط کار مي کنند، کامپيوترها کار را هدايت مي کنند و به قول نوربرت وينر ( Norbert Wiener ) « تکنولوژي فرمان و هدايت » هستند. اگر چيزي وجود نداشته باشد که لازم باشد آن را کنترل کنند و يا به آن فرمان دهند، ارزش چنداني ندارند و به اين دليل، کامپيوترها در نظام بوروکراسي داراي اهميت فراوان مي باشند.
بدون ترديد مي توان انتظار داشت که بوروکراتها تمايل شديدي به تصاحب ماشين و تکنولوژي از خود نشان دهند تا اين گمان را ايجاد کنند که تصميمات اين ابزار، نيازي به اعمال نظارت و کنترل از جانب آنان ( بوروکراتها ) ندارد. از آنجا که کامپيوتر تظاهر به هوش و بي طرفي مي کند، داراي آن چنان قدرت جادويي است که توجه را از مسئولان يک سازمان اداري و بوروکراسي منحرف کرده و آن را به سوي خود جلب مي کند؛ گوي کامپيوتر در مرکز اصلي قدرت و حاکميت قرار گرفته و آن را در دست دارد. يک بوروکرات که خود را به کامپيوتر مجهز کرده و در چتر حمايت او درآمده است، در واقع فرمانده و قانونگذار نامرئي زمان ماست و در عين حال يکي از بزرگترين ننگهاي اين عصر است. اگر آدولف آيشمن گفته بود که اين او نبوده، بلکه باطري يک کامپيوتر بوده که يهوديان را به کوره هاي آدم سوزي مي فرستاده است، احتمالاً هرگز به محاکمه کشانده نمي شد و مورد مواخذه قرار نمي گرفت.
اگرچه ( شايد هم به دليل آنکه ) من در مسير زندگي دانشگاهي خود نسبتاً دير وارد مسائل اداري و صاحب مسئوليتهاي تشکيلاتي شده ام، هر بار بيشتر در شگفتي فرو مي روم وقتي مي بينم مراجعه کنندگان با چه حرف شنوايي و اطمينان خاطر و رضايت مشهودي، دلايلي را که با جمله ي « کامپيوتر نشان مي دهد... » و يا « کامپيوتر تصميم گرفته است... » شروع مي شود، مي پذيرند. در نظام تکنوپولي اين عبارت جاي تعبير « خدا خواسته است » را مي گيرد و نتيجه و تأثير، تقريباً و عمدتاً همان است. براي کسي شگفت آور نخواهد بود اگر بگويم که من کمتر به اين نوع مزخرفات توسل مي جويم؛ ولي گه و گاه هنگامي که در تنگنا قرار مي گيرم احساس مي کنم، رفته رفته حتي خود من نيز بايد تسليم شوم. تاکنون هرگز کسي با کامپيوتر ستيز نکرده و نگفته است: « من به تو داده هاي نادرست مي دهم ولي تو به من باز داده ي درست بده! » اين نوع بي دفاعي انسانها در برابر کامپيوتر، يادآور قهرمانان فرانتس کافکا است؛ در داستان محاکمه، يوزف ک. ( Joseph K. ) به جرمي متهم مي شود. او اصلاً نمي داند که اين جرم چيست و چه کسي او را بدان متهم مي کند. کامپيوتر نيز از اغلب ما، پيکره هايي نظير يوزف .ک. ساخته است. غالباً به عنوان يک مدعي ناشناس ظهور مي کند، به امري يا چيزي ما را متهم مي کند، بدون آنکه اعلام دارد علت اين اتهام چيست و بدتر از آن اينکه حتي در اغلب موارد، اصولاً کسي دليل و ريشه ي اين اتهام را جويا نمي شود. ظاهراً همين که گفته شد: « کامپيوتر چنين فرموده است »، کفايت مي کند. حال چه کسي، چه داده هايي به کامپيوتر داده است؟ چگونه برنامه ريزي شده؟ چگونه اين داده ها پردازش مي شوند؟ به چه منظور و مقاصدي اين کار صورت مي گيرد؟ اينها در خدمت چه کسي و بر اساس چه هدفي است؟ چه تفکر و عقيده اي مبناي اين کار است؟ اينها همه سئوالاتي هستند که هرگز طرح نمي شوند. اعتبار اين مسائل فقط در حوزه ي زندگي خصوصي انسانها نيست، بلکه شامل تصميماتي نيز مي شود که جنبه ي عام و همگاني دارد. نهادهاي بزرگي مانند پنتاگون، سازمانهاي مالي ايالات متحده و حتي کارتلهاي چندمليتي با صراحت اظهار مي دارند، تصميمات و تدابيرشان براساس نتايج به دست آمده از کامپيوتر است. همين توجه اغلب کفايت مي کند و موجب آرامش خاطر و چه بسا مهمتر از آن باعث به خواب رفتن معترضين مي شود. حداقل به اينجا کشانده مي شويم که ديگر از اعتراض و خرده گيري دست مي کشيم. همين امر هم يکي از دلائل اساسي است که کامپيوتر باعث تقويت نهادهاي بوروکراسي شده و ضرورت اقدامات لازم و ميل به ايجاد دگرگونيهاي عظيم در سيستم اجتماعي را تضعيف ساخته است. « آغاز انقلاب کامپيوتر و شروع عصر تکنولوژي کامپيوتر بارها اعلام شده است »، اين مطلب را وايتسن باوم مي نويسد: « اما اگر پيروزي يک انقلاب در ميزان و عمق دگرگونيهايي است که در اجتماع و نظام اجتماعي پديدار مي سازد، در اين صورت مي توان گفت که انقلاب کامپيوتر هنوز رخ نداده است ». (11)
از آنجا که کامپيوترها روند و گردش کار يک نهاد سياسي، اجتماعي و يا اقتصادي را اتوماتيزه و خودکار ساخته و باعث افزايش بهره دهي و کارآيي بيشتر اين نهادها شده است- شايد هم به اعتباري چنين نباشد- با اين کار اذهان را از توجه به اين سئوال اساسي منحرف کرده که آيا اصولاً يک چنين تشکيلاتي ضروري هستند يا خير، و يا چگونه مي توان آنها را مفيدتر ساخت. محتوي و کارآيي يک دانشگاه، يک حزب سياسي، يک مجتمع مذهبي، يک دادرسي قضايي و يا حتي کنفرانس رؤساي يک شرکت تجاري بهتر نخواهد شد، اگر به سيستم خودکار و اتوماتيک مجهز شوند که گردش امور و هدايت دستور جلسه را به دست گيرد. ممکن است اين تجهيزات جلوه ي ظاهري فريبنده تر، صنعتي تر و خودکارتر داشته باشد، اما به هيچ وجه قادر نخواهد بود کاستيهايي را که مانع تأمين و تحقق اهداف اساسي يک چنين نهادهايي است مرتفع سازد. به عبارت ديگر تکنولوژي کامپيوتر هنوز نتوانسته است از چنان قدرتي برخوردار شود و باعث آن گونه دگرگونيهاي عميق اجتماعي، سياسي و مذهبي گردد که در اثر ظهور چاپ پديدار شدند. اگر ظهور چاپ و مطبوعات، به قول ديويد ريسمن ( David Riesman )، « باروت روح » آدمي شد، کامپيوتر به دليل آن که به نهادها و انديشه هاي ناقص جلوه اي کاذب مي بخشد، نوعي گرد و خاک بر روح مي نشاند.
من نمي خواهم تا آنجا پيش بروم که مانند وايتسن باوم ادعا کنم که کامپيوترها فقط وسايلي مزورانه هستند و پر از خدعه و زيرکي، که کارشان ايفاي وظايف بي اهميت است و از اين لحاظ، انقلاب کامپيوتر چيزي نيست جز انفجار اباطيل. شايد اين اظهارنظر در آينده محتاج تصحيح باشد، زيرا کامپيوتر نوعي تکنولوژي با هزار و يک نوع کاربرد است- و به قول سيمور پاپرت ( Seymour Papert ) کامپيوتر « پروتئوس (12) ماشينها » است. کافي است به عکسهايي بينديشيم که کامپيوتر توليد مي کند و در آن « واقعيتهاي نمادين » را نشان مي دهد؛ با نصب صفحات مينياتوري و مصوري که به جاي شيشه ي معمولي بر روي دسته عينک نصب مي کنند، انسان مي تواند از دنياي واقع کاملاً خارج شده و به جاي آن قدم در يک جهان سه بعدي تخيلي بگذارد که اجزاي آن با هر حرکت سر جابه جا شده و تغيير مي يابند. اينکه تيموتي لري ( Timothy Leary ) يکي از شيفتگان و مروجان اين واقعيت نمادين است، تضميني مطمئن خواهد بود که اين دستگاه- عينک مجهز به صفحه ي مينياتوري با قدرت ديد سه بعدي- از آينده اي سودمند و خلاق برخوردار خواهد بود. اما چه کسي مي داند؟ شايد اين واقعيت نمادين بتواند کساني را که قادر نيستند با واقعيت واقعي کنار بيايند ياري دهد و يک وسيله ي مناسب تر از اليزا براي درمان آنها باشد.
در هر صورت امروزه بسيار روشن است که تکنولوژي کامپيوتر، قدرت تکنوپولي را افزايش داده و انسانها را در اين عقيده راسخ تر کرده، که نوآفرينيها و شکوفاييهاي تکنولوژيکي، مرادف و همسنگ با پيشرفتهاي انساني است. اين موفقيت نتيجه ي تبليغ انگيزه ها و تصورات متنوعي است که توسط کامپيوتر صورت گرفته است، و من ذيلاً به توضيح مختصري درباره ي آنها مي پردازم.
کامپيوتر در اين تبليغات خود، اين مقايسه بين انسان و ماشين، يا ماشين و انسان را از حد و مرز عقلي و منطقي خارج ساخته و به گزافه گويي و غلو پرداخته است. من ادعا نمي کنم که اين وجه قياس را تکنولوژي کامپيوتر پيش آورده است؛ چه اين مسئله را در امور پزشکي نيز ديديم: هم پزشکان و هم بيماران مدتها است به اين باور رسيده اند که انسان مانند ماشين از قطعات مختلفي تشکيل شده که هرگاه دچار عيب و نقص شد، قابل تعويض با قطعات مکانيکي خواهند بود که همانند قطعه ي اصلي انجام وظيفه خواهد کرد، بدون آنکه در ديگر قطعات و اجزاي ماشين از اين طريق تغييري حاصل شود. بدون شک، تا حدودي اين فرض جنبه ي عملي نيز دارد، اما از آنجا که يک انسان در واقع يک ماشين نيست، بلکه يک مجموعه ي ارگانيسم بيولوژيکي است که ارگانهاي آن تماماً با يکديگر مرتبط بوده و از هرگونه اوضاع روحي و رواني به شدت و عميقاً متأثر مي شوند و حتي داراي تأثير متقابل هستند؛ لذا اين تلاش براي مقايسه و قرار دادن ماشين به جاي انسان و تقابل اين دو با يکديگر در جرگه ي پزشکي به حد و مرزي مي رسد که ديگر بايد بسيار جدي تلقي شود و قهراً مي تواند منجر به پيامدهاي بسيار خطرناک و بلاهاي عظيم گردد. نظير همين مسئله هم، در کارخانجات صنعتي براي کارگران واقعيت پيدا مي کند. تکنيک مدرن صنايع بر اين پايه ي عقيدتي استوار است که يک ماشين از اجزائي تشکيل شده است که هم قابل تفکيک از يکديگر بوده و هم قابل تعويض مي باشند. اما از آنجا که صنايع، کارگاههاي خود را طوري سر و سامان داده اند که در آنجا کارگران نيز به سان اجزائي قابل تفکيک از يکديگر و طبعاً قابل تعويض در آمده اند و به آنها مانند جزئي از اجزاي يک ماشين نگريسته مي شود، اين وضع نوعي از خودبيگانگي عميق و تلخکامي را پديدار ساخته است. اين همان نکته اي است که چارلي چاپلين در فيلم « عصر جديد » بدان پرداخته است. در آنجا نشان مي دهد چگونه ماشيني شدن انسان، ضايعات روحي و رواني خاصي را براي او پديد مي آورد، خاصه اگر در اين راه اغراق هم صورت پذيرد. اما از آنجا که کامپيوتر نه تنها « فکر » مي کند- و در حقيقت کار نمي کند- بلکه هدايت مي کند، از آن قدرت بي نظير و غيرقابل رقابتي برخوردار است که مي تواند آدم نماهاي مکانيکي را در کارگاهها به کار وادارد؛ قدرتي که براي تکنوپولي بي نهايت ارزشمند است و ما را به آن باور مي رساند که اين به نفع ماست که مانند يک ماشين عمل کنيم و حتي بتوانيم در جاهاي مهم و مقاطع خاصي، از ماشين به عنوان نماينده و جانشين خود بهره بگيريم و وظايف خود را به او محول سازيم. اين باروها بالاخره ما را به آنجا مي کشاند که اعتماد خود را به قدرت قضاوت و رأي انساني خود و نيز استنباطهاي ذهني خود را از دست بدهيم. با اين کار ما خصلت و توانايي منحصر به فرد و شاخصه ي انساني را که به اشياء در ابعاد ويژه ي رواني، عاطفي و اخلاقي و به صورت يک مجموعه مي نگرد، از ارزش و اعتبار انداخته و آن را با اعتقاد به قدرت و توان حسابگري و محاسبات تکنيکي، مبادله کرده و اين را جايگزين آن ساخته ايم.

از مجموعه ي آنچه که کامپيوترها عموماً قادر به انجام آن هستند، وزنه ي بسيار زياد و نامناسبي به سيستم تکنيکي مخابرات و ابزار ارتباط جمعي داده شده است، در حالي که در زمينه ي محتواي اين روابط و ارزش دروني اين پيامهاي انتقالي، کار بسيار کمي صورت گرفته است. به استثناي نيروي روشنايي الکتريکي، تاکنون هيچ تکنولوژي ديگري جز کامپيوتر نتوانسته اين کلمه ي قصار مک لوهان را که مي گويد: « رسانه همانا پيام است » از وضوح و روشني بيشتري برخوردار سازد. کامپيوتر را مي توان همچون يک فرايند توصيف و تلقي کرد. مثلاً نويسنده، نقاش، يا موسيقيدان بزرگ داريم اما هرگز نشنيده ايم که يک کامپيوترچي برجسته يا « کامپيوتريست » خوب داشته باشيم. طبيعي است که « برنامه ها » و « برنامه ريزان » خوب داريم، که برجستگي آنها در نوعي تيزهوشي انساني است که به کمک اين هوش نيز توانسته اند وظيفه و نقش خاصي را از انسان به کامپيوتر انتقال دهند و يا امکانات جديدي براي محاسبه، افزايش و سرعت و مقدار ذخاير اطلاعاتي بيافرينند. (13) ديويد بولتر مي گويد ( اگر سخن او درست باشد )- که طبيعتاً اين امکان وجود دارد که کامپيوترها در آينده به صورت نوعي کتاب درآيند و آيين و تکنيک کتابت را گسترش داده و آن را غناي بيشتري بخشند. (14) از آنجا که صنعت چاپ، زماني که جايگزين دستنويسي شد، اشکال جديدي از ادبيات ارائه داد، حال نيز ممکن است کتابت الکترونيکي تا حدودي به همين نحو عمل کرده و تأثيري مشابه داشته باشد. اما در حال حاضر وظيفه اي که تکنولوژي کامپيوتر ايفا مي کند بيشتر در شکل ظاهري و شيوه ي جديد انتقال مطلب است تا مطلبي با محتواي جديد و يا پيامي نوين که بايد مخابره شود و وارد ميدان تبادل افکار گردد. در حال حاضر تکنولوژي کامپيوتر، اطلاعات را در مقادير بسيار انبوه، سريع و به صورت محاسبه شده، جابه جا مي کند. کامپيوتر در واقع به رؤياي دکارت، رياضي کردن جهان، تحقق بخشيده است. تبديل حقايق به آمارهاي رياضي و ترجمان مشکلات در قالب معادلات رياضي، امروزه از کامپيوتر ساخته است. اين امر مي تواند تا حدودي مفيد باشد، اگر که از اين رهگذر نظم و قوانيني نمودار گردند که چه بسا در غير اين صورت مکتوم مي ماندند؛ اما اگر اين روشها کورکورانه و بدون بصيرت لازم و عاري از نقاديهاي ضروري به وجوه و ابعاد زندگي انساني تعميم داده شود، نه تنها منحرف کننده، بلکه بسيار خطرناک خواهد بود. اين امر هم در مورد اصل « سرعت » که از شاخصه هاي اساسي کامپيوتر است و در صف مقدم مناقب آن قرار مي گيرد، مصداق دارد و هم در کميت و ظرفيت ذخيره سازي بي نظيري که نسبت به انباشتن و منتقل ساختن اطلاعات داراست. در ارتباط با شرايط خاص و براي مقاصد ويژه اي شايد نتوان بر اين امور خرده گرفت که حسابگري، سرعت و انبوهي اطلاعات از اهميت و اعتباري خاص برخوردار شوند؛ اما پيام تکنولوژي کامپيوتر فراگير و در برگيرنده ي همه چيز و در نهايت نوعي حاکميت بي مرز و قيد و مآلاً سلطه طلبي است. کامپيوتر مدعي است- اگر خواسته باشيم به بياني ساده بگوييم، که بيشتر مشکلات اساسي ما در زندگي فردي و اجتماعي، راه حلهايي تکنيکي را طلب مي کنند که مستلزم دسترسي سريع به اطلاعاتي است که چه بسا در غير اين صورت نمي توانستند به سادگي در اختيار ما قرار داشته باشند. در اينجا من مدعي نقطه ي مقابل اين داعيه هستم و معتقدم اين يک ادعاي بي معنا و بيهوده است. مشکلات جدي و واقعي ما، فاقد خصلت و طبيعتي تکنيکي هستند و از فقدان يا کمبود اطلاعات نيز مايه نمي گيرند. اگر با فاجعه ي يک انفجار هسته اي روبه رو شويم، بي ترديد به دليل نارسايي اطلاعات نيست. اگر گرسنگي، امروز گريبان انسانهايي را گرفته است، به دليل فقدان يا کمي اطلاعات نيست. اگر نظام خانواده و روابط خانواده ها متلاشي مي شوند، اگر با کودکان رفتاري سوء مي شود و يا مورد تجاوز قرار مي گيرند، اگر افزايش بزهکاري و جنايت يک شهر را در آستانه ي اغتشاش کشانده، اگر آموزش و پرورش، فاقد قدرت لازم شده است، اينها به دليل کمبود يا فقدان اطلاعات نيست. معادلات رياضي، برقراري سريع ارتباط و رشد سرعت پيام رساني وسائل ارتباط جمعي و انبوهي مقادير اطلاعات، نقشي در اين مشکلات ندارند و اصولاً با آنها هم سر و کاري ندارند. علاوه بر اين وجود کامپيوتر، براي حل اين مشکل سودي ندارد.

علي رغم همه ي اينها، کامپيوتر ما را به استثمار کشانده و به خاطر جهان شمولي خود، انتظار برخورداري از احترام و ستايش ما را نيز دارا است و مدعي است در تمامي زمينه هاي زندگي و تمشيت امور ما داراي نقش و وظيفه مي باشد. کساني که مناقشه بر سر حاکميت گسترده و سروري تمام عيار کامپيوتر را امري بيهوده تلقي مي کنند، به گفته ي پل گودمن ( Paul Goodman ) فاقد زهد و « قناعت تکنولوژيکي » هستند. زهد و قناعتي که پايه ي آن را آگاهي همه جانبه تشکيل مي دهد و در عين حال مصلحت را در آن مي بيند که چيزي را مازاد بر نياز و بيش از آن مقدار که راي حل مسئله ي خاصي ضروري مي نمايد، نه مطالبه کند و نه اين خواسته را تحميل نمايد. نوربرت وينر ( Norbert Wiener )، زماني به کمبود اين قناعت هشدار داد، که به اين نتيجه رسيد که اگر ماشينهاي حساب ديجيتال قبل از اختراع بمب اتمي مورد استفاده قرار مي گرفتند، بودند کساني که بدون ترديدي ادعا کنند اين بمب بدون کامپيوتر نمي توانسته اختراع شده باشد. در حالي که مي بينيم بدون حضور کامپيوتر اين بمب ساخته شد. اين نکته ي بسيار مهمي است که لحظاتي به فکر فرو رويم و بينديشيم چه کارهايي و به چه ميزان مي تواند صورت گيرد، بدون آنکه نيازي به استفاده از کامپيوتر باشد و يا براي انجام آنها وجود کامپيوتر ضرورت داشته باشد.
سيمورپاپرت آرزو مي کرد، دانشجويان و دانش آموزان به تئوري شناخت مجهز مي شدند و با آموختن و به کار گرفتن آن، قادر مي شدند نقادانه فکر کنند و نقادانه بياموزند که چگونه مي توان به دانش و معرفت راه يافت. او در کتاب خود کودکان، کامپيوتر و آموزش جديد، اين احساس را به وجود مي آورد که برنامه ي کامپيوتري جديد او به نام لوگو ( Logo ) اين نياز را برآورده و ممکن مي سازد. اما آموزگاران خوب، توانسته اند طي صدها سال بدون کمک و استفاده از لوگو، به اين امر همت گمارند و موفق باشند. من ادعا نمي کنم که استفاده از لوگو توسط يک معلم آگاه و توانا، نمي تواند کمکي مؤثر باشد، بلکه در اين ترديد دارم که قدرت لوگو در آموزش، از قدرت مداد و کاغذ و حتي گفت و گو بيشتر است، خاصه اگر معلمي توانمند عهده دار تعليم باشد.
زماني که تيم فوتبال جوانان دالاس در رقابتهاي فوتبال مرتباً پيروز مي شد، گفته شد که دليل اين پيروزيها آن است که در ارزيابي و انتخاب بازيکنان تيم از کامپيوتر استفاده شده است. اما در سالهاي اخير که بازيکنان اين تيم به رغم جديت خود مثلاً يکبار به پيروزي دست مي يابند، ديگر از کامپيوتر صحبتي نيست. شايد به اين دليل که رفته رفته معلوم شده کامپيوتر در امور مربوط به پيروزي يک تيم در مسابقات فوتبال نقشي ندارد، همچنان که قبلاً هم با اين مسائل سر و کاري نداشته است. همين امر در نگارش و تدوين يک نثر واضح، کوتاه و دلپذير نيز مصداق دارد؛ کاري که با پردازش کامپيوتري متن، سر و کاري ندارد. چه بسا شاگردان من نپذيرند، اما هم مسلم و هم ممکن است که، بدون استفاده از کامپيوتر مي توان نثري دلنشين و خوب نگاشت و با کمک کامپيوتر متني بد و ناپسند.
گريز از قناعت و گرايش به حرص و آز تکنولوژيکي، که نظام تکنوپولي هم آن را مي طلبد و هم ترويج مي کند، هميشه خطري حاد بوده است. تکنوپولي بي توجهي و غفلت زدگي انسانها را نسبت به از دست دادن مهارتهاي گذشته، که نتيجه ي قهري بهره وري بي دريغ از کارآييهاي مفتون کننده ي تکنولوژي جديد است، تقويت مي کند. انسان بايد همواره به خاطر داشته باشد که چه کاري را مي تواند بدون توسل به کامپيوتر انجام دهد؛ و اگر براي انجام هر کاري از کامپيوتر استفاده کند، چه تواناييهاي ذاتي را از دست خواهد داد.
مقاله اي از سر برنارد لوول ( Sir Bernard Lovell ) مؤسس ارگان نظارت جردن بانک بريتانيا، پيش روي من است که در آن اظهار مي دارد کامپيوتر از بروز خلاقيت علمي جلوگيري مي کند. (15) او در اين نوشته پس از ذکر اعجاب خود از سهولت کار کامپيوتر در ارائه حيرت آورترين اطلاعات و دقيق ترين محاسبات و مفتون کننده ترين جزئيات درباره ي دورترين کهکشانها، شرحي از نگراني خود آورده است. نگراني او اين است که پژوهشهاي کامپيوتريزه و محدود در يک افق ذهني بسته، با شکوفايي ذهني و مهارتهاي عقلي در تعارض است؛ مهارتهايي که گاه قادر بود از پيشامدهاي غيرمنتظره، با قرائني ارزنده نتايجي سودمند حاصل کند. او آنگاه شواهد متعددي ارائه مي دهد و به دستاوردهايي اشاره مي کند که اثراتي دگرگون کننده داشته اند و تصادفاً در معرض ديد ذهن خلاق کاشف خود قرار گرفته اند. سپس ابراز عقيده مي کند که اين گونه اختراعات و اکتشافات در مسيري نامطلوب قرار گرفته و سيري نزولي پيدا کرده اند. و با نگراني اظهار مي دارد که کامپيوتر فيلتري شده که اطلاعات را غيرقابل عبور ساخته و چه بسا مانع قدرت خلاقيت و کند کننده ي ذهن نقاد باشد. بديهي است که او با کامپيوتر مخالفتي ندارد، بلکه از ضايعات و خسارتهاي ناشي از آن سخن به ميان آورده و به طرح سئوالاتي در اين باره مي پردازد.
دکتر کلي فوريشه ( Dr. Clay Forishee ) دانشمندي که در مؤسسه ي تحقيقات فضايي امريکا سرگرم تحقيق در مورد ميزان تواناييهاي انساني است، سئوالي شبيه به همين مضمون مي کند؛ و آن اينکه گويا هدايت خودکار هواپيما در پروازهاي غيرنظامي و استفاده از خلبان اتوماتيک، قدرت خلاقه و کارآيي خلبانان را در برخورد با حوادث غيرعادي و مشکل احتمالي در کار هدايت هواپيما، از آنان گرفته است. روبرت بولي ( Robert Buley )، که در خطوط هوايي نورث وست مدير پرواز است، گام فراتر نهاده و مي گويد: « اگر ما نيروهاي انساني و خدمه ي پروازي را در خدمت تکنولوژي در آوريم و به آنها اهميت ثانوي دهيم، در آن صورت خلاقيت آنان را در برخورد با اوضاع اضطراري سلب کرده ايم ». اين شخص مخالف کامپيوتر نيست، بلکه نگراني خود را در اين باره که با استفاده از کامپيوتر چه چيزي را از دست مي دهيم، ابراز مي دارد. (16)
همچنين اتان کاچ ( Ethan Katsch ) در کتاب خود، رسانه هاي الکترونيک و تغيير قانون، اين نگراني را بروز مي دهد: « نشاندن سيستم کامپيوتري به جاي چاپ، در واقع حقوقدانان را همچون وسيله اي براي بهره دهي بيشتر در آورده و آنان را به عنوان ابزاري با کارآيي بيشتر مورد تمجيد قرار داده است ». (17) وي سپس اضافه مي کند که اين ظرفيت نامحدود کامپيوتر در حفظ و ارائه ي اطلاعات، در واقع تهديدي است براي قدرت و مشروعيت قضاوت، و مي افزايد اين تهديد همچنان مکتوم باقي خواهد ماند و هرگز مورد توجه قرار نمي گيرد. « انباشته هايي از موارد نادر و تدوين سيستمي از رويه هاي قضايي براي مواردي که امکان وقوع آنها کم است، فاقد اهميت و کارآيي است. و اگر چنانچه روزگاري با فزوني و گسترش اين گونه موارد نادر مواجه شديم، باز هم از اين سيستم سودي نخواهيم برد ». اين سيستم، هرچند هم که در بعضي موارد ثمربخش باشد، اصولاً چه معنايي دارد؟ آيا اگر اين سيستم وجود نداشته باشد وکلاي مدافع قادر نخواهند بود اين موارد نادر و مشخص را بررسي کنند؟ آيا اين بدان معني است که قضات در صورت برخورد با انبوهي از اين موارد دچار سردرگمي خواهند شد؟
ما مي دانيم پزشکاني که خود را کاملاً به تجهيزات متکي ساخته اند، قدرت تشخيص خود را در ارزيابي مشاهدات و علايم ظاهري بيماري از دست داده و قادر به ارائه ي يک راه درماني نيستند. حال مي توانيم از خود بپرسيم که در صورت اتکاي مطلق به کامپيوتر، چه تواناييهاي سنتي را خورد کرده و از بين مي بريم. تکنوپوليستها و انحصارگران تکنولوژي در اين مورد هيچ دغدغه ي خاطري ندارند. کساني که در اين مورد اظهار نگراني مي کنند، به عنوان بدگمانان به تکنيک، نوحه گران و عناويني بدتر از اينها معرفي مي شوند. اما به عقيده ي من، اين فرزانگان کساني هستند که خود را با زهد و قناعت تکنيکي پرورش داده اند، همچنان که تاموس پادشاه اين کار را کرده بود.

پي‌نوشت‌ها:

1- New York Times، 7 اوت 1990، بخش C، ص 1.
2- Personal Computing، 29 ژوئن 1990، ص 36.
3- New York Times، 24 نوامبر 1989.
4- Publishers Weekly، 2 مارس 1990، ص 26.
5- Bottom line، 15 ژوئيه 1989، ص 5.
6- يک بررسي مختصر و خواندني درباره ي توسعه ي کامپيوتر را مي توان در کتاب آرنوپنزياس ( Arno Penzieas ) ديد با اين عنوان:
Ideas and Information: Managing in a High-Tech Word.
7- نقل از هانت، ص 318.
8- سيرل، ص 30.
9- رجوع شود به گوتسي، صفحات 180-177.
10- رجوع شود به ميلگرام.
11- وايتسن باوم، ص 32.
12- در افسانه هاي يونان، يکي از ايزدان دريا که مي توانست به دلخواه به هر شکلي در آيد؛ مجازاً به کسي اطلاق مي شود که ظاهر يا اصولش را به آساني تغيير مي دهد-م.
13- نشريه سان ( The Sun ) در شماره ي مارس 1991 خود، گزارشي در مورد لانک اسميت دو ساله انتشار داد. او به موتسارت بازيهاي ويدئويي شهرت يافته است. زيرا در يکي از مسابقاتي که کمپاني نين تندو ترتيب داده بود، توانست به امتيازات نجومي دست يابد. کامپيوترها به هنر موتسارت، چيزي نزديک تر از اين نمي يابند.
14- رجوع شود به کتاب بولتر ( J.D.Bolter ) که در 1991 منتشر شد، با اين مشخصات:
Writing Space: The Computer, Hypertext and the History of Writing ( Hillsdale, N.J: Law-rence Erlbaum Associates ).
15- Science Digest ، ژوئن 1984.
16- روزنامه ي News and Observer، 13 اوت 1989، از اين دو نفر مطالب خود را نقل مي کند.
17- رجوع شود به کاچ، ص 44.

منبع مقاله :
پستمن، نيل؛ (1390)، تکنوپولي: تسليم فرهنگ به تکنولوژي، ترجمه ي دکتر صادق طباطبايي، تهران: نشر اطلاعات، چاپ اول
منبع : http://rasekhoon.net/article/show/1043408/ايدئولوژي-ماشينها-تکنولوژي-کامپيوتر/
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط tebyanbot با 504516 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 8
     درج شده در 89 روز و 21 ساعت و 18 دقیقه قبل
    

چند سال قبل يک شرکت تجاري خلاق و باهوش، دستگاهي را با نام هاگوت ( Hagoth ) وارد بازار کرد. با ورود اين دستگاه به بازار، ستاره ي اقبال تکنوپولي درخشيدن آغاز کرد. قيمت اين دستگاه يکهزار و پانصد دلار بود و براي نوع کاري که انجام مي داد بسيار ارزان. اين ابزار که به دستگاه تلفن متصل مي شد، براي صاحب خود آشکار مي ساخت که آيا طرف مخاطب او در حين گفت و گوي تلفني راست مي گويد يا دروغ. پايه و اساس اين دستگاه چنين بود که از کميت ارتعاشات صداي يک انسان، « ميزان تنش » ( Stress content ) او را اندازه مي گرفت. اين ابزار را صاحب آن به تلفن خود وصل مي کرد و در خلال مکالمه تلفني چند سئوال کليدي و اساسي از مخاطب خود مي کرد؛ مثلاً شنبه شب گذشته شما کجا بوديد؟ هاگوت داراي شانزده لامپ کوچک بود، هشت عدد قرمز و هشت عدد سبز. به محض آنکه طرف مورد سئوال جواب مي داد، هاگوت شروع به کار مي کرد. چراغهاي قرمز زماني روشن مي شدند که تنش در صداي فرد زياد بود و سبز زماني که کم بود. در يک آگهي تجارتي براي هاگوت آمده بود: « سبز به معني عدم استرس و تنش است، يعني صداقت و حقيقت »، به عبارت ديگر استنباط و عقيده ي هاگوت اين بود که با صداي لرزان نمي توان سخن راست و حقيقت را گفت و طبعاً امکان پذير نيست که با طنين آرام و محکم سخن خلاف واقع و دروغ گفت. ادعايي که بدون شک ريچارد نيکسون خيلي از آن لذت برده است. تعريفي که هاگوت از صداقت و حقيقت ارائه مي کرد، با احتياط و در عين حال کم نظير، فرموله شده بود؛ اما در عين حال آن چنان دقيق و از لحاظ تکنيکي کامل که هر بوروکراتي را به وسوسه انداخته و سرِشوق مي شود. نحوه ي کار اين به اصطلاح تست هوش عيناً شبيه به عمل هاگوت است. به انگشت يک نوجوان يک مداد يا قلم بسته مي شود، آنگاه چند سؤال کليدي را مطرح مي کنند و يک کامپيوتر از جواب به سئوالات در مي يابد که چه مقدار هوش و ذکاوت در مغز اين انسان جوان وجود دارد. (1)
خوشبختانه هاگوت بعد از مدتي از بازار کنار رفت. چرا؟ نمي دانم. شايد به دلايل سکسي و يا پيشداوريهاي فرهنگي و يا بدتر از همه بدان جهت که قادر نبوده است ميزان کيفي ارتعاشات را در حد دقت مورد لزوم اندازه گيري کند. از ديدگاه تکنوپولي مهمترين ارزش دستگاهها و ابزارها، دقت است و برعکس به ايده و انگيزه اي که يک ماشين براي خودش در سر مي پروراند، هر قدر هم که از ويژگيهاي برجسته برخوردار باشد، اغلب توجه نمي شود. هرچند هاگوت از صحنه کنار رفت، اما انگيزه ي مولد آن همچنان باقي ماند. به عنوان مثال، در کاربرد ماشين آلاتي که به آنها نام دروغ سنج داده اند؛ در آمريکا، دروغ سنجها بسيار جدي تلقي مي شوند، در دستگاههاي پليس، وکلاي مدافع و همچنين در بخشهاي امور پرسنلي شرکتهاي بزرگ، که معمولاً کارمندان خود را تحت آزمونهاي دروغ سنج قرار مي دهند. اما هوش سنجها و آزمونهاي هوش نه تنها پابرجا ماندند، بلکه هر روز از محبوبيت بيشتر برخوردار شده اند. در کنار اين رواج و از برکت آن، کامل تر هم شده اند و حوزه ي فعاليت خود را گسترده تر کرده اند: تست تعيين کننده ي تناسب شغلي، تست خلاقيت، سلامت رواني و قدرت جاذبه ي جنسي و حتي آزمونهايي که هماهنگي بالقوه ي زن و مرد را در زناشويي اندازه گيري مي کنند. انسان قاعدتاً مي پندارد زن و مردي که سالهاي متمادي را با يکديگر بسر برده اند، خود بهتر مي دانند که آيا مي توانند با هم کنار بيايند يا خير. اما در تکنوپولي اين نوع معرفتهاي ذهني فاقد ارزش و اعتبار رسمي بوده و نيازمند تأييد به وسيله تستهايي هستند که به دست کارشناسان و متخصصان بايد انجام گيرد. قضاوتهاي شخصي، همان طور که مي گويند، قابل اعتماد نيست، چند بعدي و داراي وجوه مختلف و قابل خدشه است؛ قبلاً هم فردريک و تايلور ( Frederick W. Taylor ) اين جهات منفي را اعلام کرده است. اما در قضاوتهاي ناشي از تستهاي ماشيني چنين نقاط ضعفي وجود ندارد. فلاسفه هر قدر مي خواهند و مايلند، مي توانند خود را با طرح سئوالاتي نظير « حقيقت چيست؟ »، « هوش و ذکات يعني چه؟ »، « ارزشهاي زندگي خوب در چيست؟ »، سرگرم کنند. اما در نظام تکنوپولي نيازي به اين تلاشهاي ذهني و روحي نيست. ماشينها قادرند پيچيدگيها، ترديدها و چندوجهي بودنها را برطرف سازند، سريع کار مي کنند، استاندارد ديزه شده اند و با زبان اعداد با ما سخن مي گويند. اگر 8 لامپ کوچک روشن شدند، يعني که آن فرد راست مي گويد و بيشتر از اين هم نياز نداريم. آنها به ما مي گويند. عدد 136، هوش بيشتري را نشان مي دهد تا 104. اين نوعِ مدرن جادوگري و چشم بندي در نظام تکنوپولي است. از مشخصه هاي بارز تردستي و چشم بندي اين است که توجه ما را به جاي غلطي مي کشاند و با اين کار خود در ما به جاي شک و ترديد، حس اعجاب و شگفتي ايجاد مي کند. در نظام تکنوپولي، ما نه تنها به وسيله اعجاب آفرينيها و شگفتيهاي ماشين احاطه مي شويم، بلکه بدان سو کشانده و تشويق مي شويم که انگيزه ها و ايده هاي نفهته و ذاتي آنها را اصلاً مورد توجه قرار ندهيم. لذا دچار بيماري کوري شده و قدرت بينايي خود را براي درک معاني ايدئولوژيک و دستاوردهاي تکنولوژي خود از دست مي دهيم. در اين بخش و نيز بخش بعدي به ذکر م