مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
امر به معروف و نهی از منکر
بیانات حضرت آیت الله خامنه ای مدظله
آپدیت روزانه ESET NOD 32 username password
عکس و عکاسی مقالات
طرح ملی ملکوت
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
فعالان نظر دهندگان این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 14
     درج شده در 710 روز و 39 دقیقه قبل
    

هم چنين ابومخنف و ديگران روايت كرده اند كه: عمر سعد روز نهم محرم بر سپاه خود فرياد زد: اى لشكريان خدا سوار شويد! شما را به بهشت مژده باد! سپاهيان سوار شده و به حركت در آمدند. اين حادثه پس از نماز عصر رخ داد، در حالى كه حسين (عليه السلام) مقابل خيمه اش با تكيه بر شمشير سر زانو نهاده بود، خواب خفيفى بر حضرتش عارض گرديد، زينب كه صداى هياهيوى سپاه دشمن را شنيد به حسين (عليه السلام) نزديك شد و عرضه داشت: برادر! مگر صداى هياهوى سپاه دشمن را كه نزديك شده نمى شنوى؟
حسين (عليه السلام) سرش را بالا گرفت و ماجراى رؤ يايى كه رسول خدا را در آن ديده و امام را به سوى خود فرا خوانده بود، براى خواهرش بازگو نمود. زينب سيلى به صورت خود زد و گفت: يا وليتاه! واى بر من.
حضرت به او فرمود: ((خواهرم! جاى ناراحتى نيست، ساكت باش، خداى رحمان تو را مشمول رحمت خويش گرداند)).
سپس عباس (عليه السلام) به امام عرضه داشت: برادر! دشمن به شما نزديك مى شود، امام (عليه السلام) به پا خاست و سپس فرمود:
يا عباس! اركب بنفسى انت، حتى تلقاهم فقتول لهم: ما لكم؟ و ما بدا لكم؟ و تساءلهم عما جاء بهم.
((فدايت شوم عباس! سوار بر مركب شو و نزد آنان برو و از آن ها بپرس چه مى خواهيد؟ چه تصميمى داريد؟ بپرس به چه انگيزه اى بدين جا آمده اند؟)).
عباس (عليه السلام) به اتفاق بيست تن سوار از جمله زهير و حبيب نزد آنان شتافت و بدانان فرمود: شما را چه مى شود؟ چه تصميمى داريد و چه مى خواهيد؟
در پاسخ گفتند: از عبيدالله فرمان آمده كه از شما بخواهيم به اطاعت وى در آييد و يا با شما بجنگيم.
عباس (عليه السلام) بدانان فرمود: شتابزده عمل نكنيد تا برگردم و پيام شما را به اباعبدالله (عليه السلام) برسانم. آنان توقف كردند و گفتند: مى توانى با حسين ديدار كنى و او را در جريان امر قرار دهى و پاسخ وى را به اطلاع ما برسانى. عباس (عليه السلام) بازگشت و اسب خويش را به حركت در آورد تا نزد حسين (عليه السلام) رسيد و او را از ماجرا آگاه ساخت. همراهان عباس ‍ (عليه السلام) در اين فاصله با سپاهيان دشمن سخن مى گفتند تا اين كه عباس ‍ (عليه السلام) سوار بر مركب به سرعت از راه رسيد و بدان ها پيوست و فرمود:
مردم! اباعبدالله (عليه السلام) از شما درخواست مى كند كه امشب را به جايگاه خود باز گرديد تا در اين قضيه بينديشيد؛ زيرا در اين زمينه ميان شما و آن حضرت، گفتگويى صورت نگرفته است.
فردا، بامدادان كه با يكديگر ديدار مى كنيم يا به خواسته شما راضى مى شويم و به آن تن در مى دهيم و يا تمايل نشان نداده و آن را نمى پذيريم.
راوى مى گويد: عباس (عليه السلام) با اين سخنان مى خواست آن شب، آنان را از رويارويى با حسين (عليه السلام) بازگرداند تا حضرت دستورات لازم را صادر و سفارشات خويش را به اهل بيتش توصيه نمايد. به همين دليل امام حسين (عليه السلام) به عباس فرمود:
يا اخى! إنْ استطعت إن تؤ خرهم هذه العشية الى غدوة و تدفعهم عنا لعلنا نُصلى لربنا الليلة و ندعوه و نستغفره. فهو يعلم إنى قد كنت اُحب الصلاة له و تلاوة كتابه و كثرة الدعاء و الاستغفار.
((برادر! اگر توانستى امشب را تا فردا از آنان مهلت بگير و آن ها را برگردان تا امشب براى خدا نماز بگذاريم و او را بخوانيم و به درگاهش استغفار نماييم؛ چرا كه او مى داند من نماز، تلاوت قرآن، دعا و استغفار زياد را دوست دارم.))
عباس (عليه السلام) آن چه را امام فرموده بود به آنان گوشزد كرد.
عمر سعد به شمر گفت: نظرت چيست؟
شمر گفت: نظر تو چيست؟ تو فرمانده سپاهى و نظر، نظر تو است.
عمر سعد گفت: من تصميم دارم نظر ندهم. و سپس رو به مردم كرد و گفت: مردم! نظر شما چيست؟
عمرو بن حجاج گفت: سبحان الله! به خدا سوگند! اگر اين افراد اهل ديلم نيز بودند و چنين درخواستى از تو داشتند، سزاوار بود بدانان پاسخ مثبت دهى.
قيس بن اشعث گفت: خواسته آنان را نپذير، به جانم سوگند! بامداد فردا با تو به نبرد بر مى خيزند.
عمر سعد گفت: به خدا سوگند! اگر ميدانستم آنان دست به چنين كارى مى زنند، امشب را به آنان مهلت نمى دادم و سپس به مردى دستور داد خود را به حسين (عليه السلام) برساند به گونه اى كه صدايش را بشنود و اعلان كند كه: شما را تا فردا مهلت داديم، اگر تسليم شديد شما را نزد ابن زياد خواهيم برد و اگر سر بر تافتيد، دست از شما بر نخواهيم داشت.(21)
تاريخ نگاران، از ضحاك بن قيس مشرقى (22) روايت كرده اند كه گفت: آن شب، حسين (عليه السلام) اهل بيت و ياران خويش را گرد آورد و طى خطابه اى به آنان فرمود: اما بعد: فانى لا اعلم اهل بيت... تا آخر سخنان حضرت. سپس عباس (عليه السلام) به پا خاست و عرضه داشت: چرا اين كار را انجام دهيم؟! براى اين كه پس از شما زنده بمانيم؟
خداوند چنين كارى هرگز(23) بر ما روا ندارد و آن گاه اهل بيت حسين (عليه السلام) و ياران حضرت نظير اين سخنان را بر زبان آوردند كه به بيان آن ها خواهيم پرداخت.
سيره نويسان آورده اند: بامداد روز بعد، ابن سعد، عبدالله (24) بن زهير بن سليم ازدى را بر تيره مدينه و عبدالرحمان (25) بن ابى سبره جعفى را بر تيره هاى مذحج و اسد، قيس با اشعث بن قيس را بر تيره هاى ربيعه و كنده و حر بن يزيد رياحى را بر تيره هاى تميم و همدان گمارد. جناح راست سپاه را به عمرو بن حجاج زبيدى و جناح چپ آن را به شمر بن ذى الجوشن ضبابى سپرد و عزرة بن قيس احمسى را به فرماندهى سواره نظام و شبث بن ربعى را بر پيادگان، امير قرار داد و پرچم را به غلامش ((دريد)) سپرد.(26)
امام حسين (عليه السلام) نيز جناح راست سپاه خويش را به زهير، جناح چپ را به حبيب و پرچم را به دست برادرش عباس سپرد.(27)
ابومخنف از ضحاك بن قيس روايت كرده: وقتى حسين (عليه السلام) خطابه اش را سوار بر مركب خويش ايراد كرد و در آغاز آن با صداى بلند فرمود: ايها الناس اسمعوا قولى و لا تعجلونى؛ ((مردم! به سخنم گوش فرا دهيد و در نبرد با من شتاب نكنيد))، زنان با شنيدن صداى حضرت، ناله و فرياد بر آوردند و صدايشان به گريه بلند شد.
حسين (عليه السلام) برادرش عباس و فرزندش على اكبر را به سوى آن ها فرستاد و بدانان فرمود: ((زنان را ساكت كنيد، به جانم سوگند! آنان گريه هاى زيادى در پيش دارند.))
آن دو بزرگوار، زنان را ساكت نمودند، زمانى كه ساكت شدند، امام (عليه السلام) سخن خود را از سر گرفت، خدا را حمد و سپاس گفت و بر پيامبرش درود فرستاد. راوى مى گويد: به خدا سوگند! قبل و بعد از حسين نشنيده بودم سخنورى با اين بلاغت و رسايى سخن بگويد.(28)
طبرى و ابن اثير گفته اند: آن گاه كه جنگ بين طرفين در گرفت، عمر بن خالد و غلامش سعيد، مجمع بن عبدالله و جنادة بن حارث به پيش تاخته و با شمشير بر سپاه دشمن يورش بردند، وقتى خود را به قلب دشمن زدند، سپاه، آنان را به محاصره در آورد و از يارانش جدا كرد، حسين عليه السلام برادرش عباس را به يارى آن ها فرستاد، عباس (عليه السلام) به تنهايى بر سپاه دشمن حمله برد و شمشير ميان آنان گذاشت و آن ها را از اطراف ياران خود پراكنده ساخت و بدانان دسترسى يافت، آن ها به حضرت سلام كردند و عباس (عليه السلام) آنان را كه در آن نبرد زخم برداشته بودند، با خود به سمت امام (عليه السلام) آورد، ولى آن ها پذيرا نشدند كه حضرت آنان را سالم از چنگ دشمن برهاند، از بين راه دوباره به ميدان جنگ بازگشتند و عباس ‍ (عليه السلام) از آن ها حمايت مى كرد تا اين كه همه يك جا به فيض شهادت رسيدند(29) و عباس نزد برادر بازگشت و ماجراى آنان را به عرض امام (عليه السلام) رساند.
تاريخ نگاران گفته اند: عباس (عليه السلام) گاهى پرچم خويش را در برابر امام حسين (عليه السلام) بر زمين نصب مى كرد و از ياران خود دفاع مى نمود و يا در پى آب مى رفت، به همين سبب ((سقا)) لقب يافت و پس از شهادت، ((ابوقربه؛ صاحب مشك آب))، كنيه گرفت.
گفته اند: زمانى كه عباس (عليه السلام) پس از شهادت ياران امام حسين و جمعى از اهل بيت آن بزرگوار، تنهايى آن حضرت را ملاحظه كرد، به برادران مادرى خود فرمود: شما قبل از من به ميدان بشتابيد تا شما را در پيشگاه خدا ذخيره داشته باشم و آنان به پيش تاختند و جنگيدند تا به فيض ‍ شهادت نايل آمدند. عباس (عليه السلام) نزد برادر آمد و از او اجازه ميدان خواست. امام (عليه السلام) بدو فرمود: انت حامل لوايى؛ ((تو پرچمدار من هستى)).
عرضه داشت: ((سينه ام تنگ گشته و از زندگى سير شده ام.))
حسين (عليه السلام) به او فرمود: إنْ عزمت فاستسق لنا ماء؛ ((اگر تصميم دارى به ميدان روى، مقدارى آب براى ما بياور)).
عباس (عليه السلام) مشك خويش را برگرفت و بر دشمن يورش برد و به شريعه رسيد و مشك را پر از آب نمود و كفى از آن برگرفت، ولى از تشنگى حسين ياد كرد و آب را روى آب ريخت و فرمود:
يا نفس من بعد الحسين هونى

و بعده لا كنت إن تكونى

هذا الحسين وارد المنون

و تشربين بارد المعين

يعنى: اى نفس! پس از حسين، ذلت و خوارى بر تو باد و پس از او زنده نباشى هر چند خواهان زندگى باشى، اكنون حسين وارد ميدان كارزار شده و تو آب سرد و گوارا مى نوشى.
در بازگشت، توسط لشكريان، راه بر قمر بنى هاشم (عليه السلام) بسته شد، آن بزرگوار با شمشير بدانان حمله برد و مى فرمود:
لا ارهب الموت اذا الموت زقّا

حتى اوارى فى المصاليت لقى

انى انا العباس اغدوا بالسقا

و لا اهاب الموت يوم الملتقى

((آنگاه كه صداى مرگ به گوشم برسد، تا آن جا كه بدنم در ميدان جنگ و ميان شمشيرها نهان گردد، از مرگ بيم و هراسى ندارم)).
((منم عباس كه اين مشك را به سوى خيمه مى برم و در اين روز نبرد، ترسى از مرگ ندارم)).
ناگهان حكيم بن طفيل طايى سنبسى (30) ضربتى بر دست راست آن حضرت وارد آورد و آن را جدا ساخت، آن بزرگوار پرچم را به دست چپ گرفت و مى فرمود:
و الله إنْ قطعتم يمينى

انى احامى ابدا عن دينى

يعنى: به خدا سوگند! هر چند دست راستم را جدا ساختيد، ولى من همواره از دين و آيينم دفاع خواهم كرد.
زيد بن ورقاء جهنى ضربت ديگرى بر دست چپ آن حضرت زد و آن را از بدن جدا نمود، آن بزرگوار پرچم را به سينه چسباند، چنان كه عمويش ‍ جعفر طيار زمانى كه در جنگ موته دست چپ و راستش را قطع كردند، اين گونه عمل كرد.
عباس (عليه السلام) پرچم را با كمك سينه نگاه داشت و فرمود:
الا ترون معشر الفجار

قد قطعوا ببغيهم يسارى

يعنى: آيا فاجران را نمى بينيد كه دست چپم را نيز از سر جفا و ستم جدا نمودند.
مردى تميمى از تبار ابان بن دارم، بر آن حضرت حمله كرد و با گرز، ضربتى بر سر مبارك او فرود آورد و حضرت از اسب بر زمين افتاد و با صداى بلند فرياد زد:
((برادرم! مرا درياب)).
اباعبدالله (عليه السلام) چون باز شكارى خود را بر بالين عباس رساند، ديد دستان عباس از پيكر جدا و پيشانى اش شكافته و تير در چشم او فرو رفته و پيكرش مجروح است. خم شد و بر بالين سر برادر نشست و گريست تا روح عباس به ملكوت اعلى پيوست، سپس به دشمن يورش برد، از چپ و راست آنان را طعمه شمشير مى ساخت.
سپاهيان دشمن چون بزغاله هايى كه از چنگ گرگ بگريزند، از مقابل حضرت مى گريختند و امام فرياد مى زد: ((شما برادرم را كشته ايد، كجا مى گريزيد؟! شما بازويم را جدا ساخته ايد، كجا فرار مى كنيد؟!))
و سپس تنها به جايگاه خويش بازگشت.
عباس (عليه السلام) آخرين پيكارگرى بود كه با دشمنان حسين (عليه السلام) جنگيد و به فيض شهادت نايل آمد و پس از او نوجوانى از تبار ابوطالب كه سلاحى در اختيار نداشتند، به شهادت رسيدند. كميت بن زيد اسدى درباره او مى گويد:
و ابوالفضل إنّ ذكرهم الحلو

شفاء النفوس فى الاسقام

قتل الادعياء اذ قتلوه

اكرم الشاربين صوب الغمام

يعنى: ابوالفضل يكى از جوانمردانى بود كه ياد شيرين آنان شفاى هر دردمندى است، آن كه فرومايگان را كشت. آن گاه كه او را به شهادت رساندند، وى بزرگوارترين كسى بود كه آب باران آشاميد.
و نواده اش، فضل بن محمد بن فضل بن حسن بن عبيدالله بن عباس، درباره اش چنين سروده است:
انى لاذكر للعباس موقفه

بكربلاء و هام القوم تختطف

يحمى الحسين و يحميه على ظماء

و لا يولى و لا يثنى فيختلف

و لا ارى مشهدا يوما كمشهده

مع الحسين عليه الفضل و الشرف

اكرم به مشهدا بانت فضيلته

و ما اضاع له افعاله خلف

يعنى: نبرد عباس را در كربلا ياد آور مى شويم كه بر دشمن حمله مى برد و سرهاى آنان را آسمان پرتاب مى كرد. در همه حالات از جمله تشنگى باز حسين حمايت كرد، نه پشت به دشمن كرد و نه خسته شد و همواره نبرد مى نمود. هيچگاه رزمگاهى را چون رزمگاه او در كنار حسين كه صاحب فضيلت و بزرگوارى است، نخواهم ديد. چه رزمگاهى كه فضيلتش پديدار شد و بازماندگانش نيز به او اقتدا مى كنند.
مؤلف در اين خصوص مى گويد:
امسند ذلك اللواء صدره

و قد قطعت منه يمنى و يسرى

لثنّيت جعفر فى فعله

غداة استضم اللوا منه صدرا

و ابقيت ذكرك فى العالمين

يتلونه فى المحاريب ذكرا

و اوقفت فوقك شمس الهدى

يدير بعينيه يمنى و يسرى

لئن ظل منحنيا فالعدى

بقتلك قد كسروا منه ظهرا

و القوا لواه فلفّ اللواء

و من ذاترى بعد يسطيع نشرا

ناءى الشخص منك و ابقى ثناك

الى الحشر يدلج فيه و يسرى

يعنى: آيا در حالى كه دست راست و چپش قطع شده بود، آن پرچم را به سينه اش فشار داد. او كارى را كه جعفر طيار انجام داد، تكرار كرد، آن روز كه در ميدان نبرد پرچم را با سينه بر گرفت. ياد خويش را ميان جهانيان جوادان نهاد كه در محراب و منبر از آن ياد كنند. خورشيد هدايت (حسين) را بالاى سرت نگاه داشتى كه بر بالينت چپ و راست را مى نگريست. اگر كمرش ‍ خميده شد بدين جهت بود كه دشمنان با كشتن تو، كمرش را شكستند. پرچم را از دست عباس افكندند و حسين (عليه السلام) پرچم را پيچيد، چه كسى بعد از تو مى تواند آن را به اهتزار در آورد؟
جسم پاكت از ديده ها پنهان گرديد ولى مدح و ستايشت شب و روز تا قيامت پايدار ماند.
من هرگاه نوحه سرايى فاطمه ام البنين. كه ابوالحسن اخفشس آن را در شرح كامل خويش آورده - ملاحظه مى كنم، فوق العاده متاثر مى شوم. وى مى گويد: ام البنين هر روز به اتفاق ((عبدالله)) فرزند قمر بنى هاشم به بقيع مى رفت و براى آن حضرت نوحه سرايى مى كرد، مردم مدينه از جمله مروان حكم براى شنيدن نوحه سرايى آن بانو، گرد مى آمدند و از سوز و گداز آن نوحه سرايى مى گريستند، آن جا كه مى فرمود:
يا من راءى العباس كر

على جماهير النقد

و وراه من ابناء حيدر

كل ليث ذى لبد

انبئت إن ابنى اصيب

براءسه مقطوع يد

ويلى على شبلى اما

لَ براءسه ضرب العمد

لو كان سيفك فى يد

يك لما دنا [منك] احد

يعنى: اى كسانى كه عباس را ديده ايد بر گله گوسفندان حمله مى برد. و پشت سرش فرزندان حيدر هر يك به سان شيرى شجاع بودند. به من خبر دادند كه گرز آهنين بر سر فرزندم زده اند و دست هايش از بدن جدا شده بود. دل ها براى شيربچه ام بسوزد كه عمود بر سرش نواختند.
عباسم! اگر شمشير در دست داشتى، كسى جراءت نزديك شدن به تو را نداشت.
و نيز مى فرمود:
لا تدعوّنى ويك ام البنين

تذكرينى بليوث العرين

كانت بنون لى ادعى بهم

و اليوم اصبحت و لا من بنين

اربعة مثل نسور الربى

قد واصلوا الموت بقطع الوتين

تنازع الخرصان اشلائهم

فكلهم امسى صريعا طعين

يا ليت شعرى اكما اخبروا

بإن عباسا قطيع اليمين

يعنى: ديگر مرا ام البنين نخوانيد كه من را به ياد شيربچه هايم مى افكنيد. تا وقتى چهار پسر داشتم ام البنين بودم، ولى امروز ديگر پسرى ندارم كه مرا ام البنين گويند. چهار پسر داشتم كه چون ستاره مى درخشيدند بر سر جنازه هايشان نيزه ها با يكديگر در افتادند و همه آن ها از ضربت نيزه بر زمين افتادند و همه با قطع رگ هاى گردنشان به شهادت پيوستند. اى كاش ‍ مى دانستم همان گونه كه خبر دادند، آيا درست است كه دست راست عباسم از بدن جدا شده است.
عده اى از قاسم بن اصبغ بن نباته روايت كرده اند كه گفت: با مردى سياه چهره از قبيله ابان بن دارم مواجه شدم كه قبلا او را با چهره اى سفيد و زيبا مى شناختم، درباره تغيير رنگ چهره اش از او پرسيدم و بدو گفتم: تو را چنين نديده بودم. مرد گفت: من مردى نيرومند و زيبا را كه بر پيشانى اش ‍ آثار سجده وجود داشت، در كربلا كشتم، از آن زمان كه وى را به قتل رسانده ام تا كنون هر شب او را در خواب مى بينم كه گريبانم را گرفته و مرا به سمت جهنم مى برد و داخل آن مى افكند و همواره فرياد مى زنم و همه مردم محله ام صداى فرياد مرا مى شنوند.
راوى مى گويد: اين خبر انتشار يافت، يكى از زنان همسايه اين مرد گفت: ما پيوسته صداى داد و فرياد او را مى شنويم كه خواب را از چشم ما ربوده است، من به پا خاستم و با تعدادى از جوانان محل نزد همسر آن مرد رفتيم و ماجرا را از او جويا شديم. وى گفت: اكنون كه خود ماجراى خويش را برايتان بازگو كرده، خداوند او را از رحمت خويش دور سازد، وى [ماجراى كربلا را] به شما راست گفته، راوى گفت: فردى كه به دست اين مرد در كربلا به شهادت رسيده، عباس بن على (عليه السلام) بوده است.(31)


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 16
     درج شده در 710 روز و 40 دقیقه قبل
    

عباس بن على بن ابى طالب (عليه السلام)
آن حضرت در سال 26 هجرى ديده به جهان گشود. مادرش ام البنين دخت حزام بن خالد بن ربيعة بن عامر؛ معروف به وحيد بن كلاب بن عامر بن ربيعة بن عامر بن صعصعة است، مادر ام البنين ثمامه دختر سهيل بن عامر بن مالك بن جعفر بن كلاب و مادر ثمامه، عمره دختر طفيل دلاورمرد قرزل پسر مالك اخزم، بزرگ هوازن پسر جعفر بن كلاب و مادر عمره، كبشه دخت عروة الرحال بن عتبة بن جعفر بن كلاب و مادر كبشه، ام الخشف دختر ابومعاويه، دلاور مرد هوازن، پسر عبادة بن عقيل بن كلاب بن ربيعة بن عامر بن صعصعة و مادرش فاطمه دختر جعفر بن كلاب و مادر فاطمه، عاتكه دختر عبد شمس بن عبد مناف و مادر عاتكه، آمنه دختر وهب بن عمير بن نصر بن قعين بن حارث بن ثعلبة بن ذودان بن اسد بن خزيمه و مادر او دختر حجدر بن ضبيعة الاغر بن قيس بن ثعلبة بن صعب بن على بن بكر بن وائل بن ربيعة بن نزار و مادرش دختر مالك بن قيس بن ثعلبه و مادر او، دختر ذوالراءسين خشين بن ابى عاصم بن سمح بن فزارة و مادر او دختر عمرو بن صرمة بن عوف بن سعد بن ذبيان بن بغيض بن ريث بن غطفان است.
داوودى در كتاب خود گفته است:
اميرالمؤمنين (عليه السلام) به برادرش عقيل كه نسب شناس و آشناى به تاريخ عرب و دودمان آن ها بوده فرمود: ((همسرى قهرمان زاده از عرب برايم برگزين تا وى را به ازدواج خويش در آورم و از او فرزندانى دلاور نصيبم شود)).
عقيل بدو عرضه داشت: نظر شما درباره فاطمه دختر حزام بن خالد كلابى چيست؟ زيرا ميان عرب، دلاورتر و جنگاورتر از پدران او كسى سراغ ندارد.(17)
لبيد شاعر، براى نعمان بن منذر پادشاه حيره درباره پدران او مى گويد:
نحن بنو ام البنين الاربعة

و نحن خير عامر بن صعصعة

الضاربون الهام وسط المجمعة

فلا ينكر عليه احد من العرب

يعنى: ما پسران چهارگانه ام البنين و برجسته ترين افراد خاندان عامر بن صعصعة ايم. و ميان انبوه جمعيت، شمشير بر فرق دشمن مى نوازيم، پس ‍ هيچ يك از عرب جايگاه اين خاندان را انكار نمى كند.
ابو براء، نيزه باز معروف كه در شجاعت و دلاورى نظير او را كسى ميان عرب سراغ نداشت و طفيل و پسرش عامر، جنگاوران قرزل و مزنوق همه از قبيله ام البنين اند، اميرالمؤمنين (عليه السلام) با اين بانو ازدواج كرد و از او صاحب چهار فرزند شد، نخستين فرزندش عباس، در زمان خويش به ((قمر بنى هاشم)) لقب يافت و به ((ابوالفضل)) كنيه گرفت و پس از او ((عبدالله)) و بعد از او ((جعفر)) و سپس ((عثمان)) متولد شد.
عباس (عليه السلام) چهارده بهار از عمر شريف خود را در خدمت پدر سپرى نمود و در برخى از جنگ ها حضور يافت، ولى پدر بزرگوارش به وى اجازه نبرد نداد و بيست و چهار سال در كنار برادرش حسن و سى و چهار سال كه مدت عمر شريف او بود در جوار برادرش حسين زندگى كرد، آن بزرگوار فردى دلاور، شجاع، جنگاور، خوش سيما و نيرومند بود؛و با اين كه بر اسبى قوى پيكر سوار مى شد، نوك پاهاى مباركش به زمين كشيده مى شد.
از امام صادق (عليه السلام) روايت شده كه فرمود: كان عمّنا العباس بن على نافذ البصيرة، صلب الايمان، جاهد مع ابى عبدالله (عليه السلام) و ابلى بلاء حسنا و مضى شهيدا.(18)
((عموى ما عباس فردى صاحب بصيرت، داراى ايمان استوار بود و در كنار اباعبدالله (عليه السلام) جهاد و مبارزه نمود و به نحوى شايسته از عهده آزمون بر آمد و سرانجام به فيض شهادت نايل آمد)).
از امام زين العابدين (عليه السلام) روايت شده كه آن حضرت روزى چشمش ‍ به عبيدالله فرزند عباس بن على (عليه السلام) افتاد، اشك از چشمانش ‍ جارى شد و سپس فرمود:
ما من يوم اشد على رسول الله (صلى الله عليه و آله و سلم) من يوم احد، قُتل فيه عمّه حمزة بن عبدالمطلب اسد الله و اسد رسوله، و بعده يوم موتة، قُتل فيه ابن عمه جعفر بن ابى طالب، و لا يوم كيوم الحسين (عليه السلام) ازدَلَفَ اليه ثلاثون الفِ رجل. يزعمون إنهم من هذه الامة، كل يتقرب الى الله عز و جل بدمه، و هو يذكرهم بالله فلا يتّعظون حتى قتلوه بغيا و ظلما و عدوانا.
((بر رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) روزى دشوارتر از روز احد وارد نشد كه در آن عمويش حضرت حمزة بن عبدالمطلب شير خدا و رسول او، به شهادت رسيد و پس از آن، روز موته كه پسر عمويش جعفر بن ابى طالب، شربت شهادت نوشيد و روزى مصيبت بارتر از روز شهادت حسين وجود ندارد؛ سى هزار مرد جنگى كه ادعاى مسلمانى داشتند بر او حمله ور شدند، هر يك از آنان با ريختن خون آن حضرت، در پى تقرب به خداى عز و جل بود، حسين (عليه السلام) آنان را پند و موعظه مى كرد ولى پذيرا نمى شدند، تا سرانجام از سر جور و جفا و دشمنى، وى را به شهادت رساندند.
سپس امام سجاد (عليه السلام) فرمود: رحم الله العباس فلقد آثر و ابلى، و فدى اخاه بنفسه حتى قُطعت يداه، فابدله الله عز و جل منهما جناحين يطير بهما مع الملائكة فى الجنة كما جعل لجعفر بن ابى طالب (عليه السلام) و إن للعباس عند الله تبارك و تعالى منزلة يغبطه بها جميع الشهداء يوم القيامة.(19)
((خداوند عباس (عليه السلام) را مشمول رحمت خويش گرداند؛ او از خود ايثار و از خودگذشتگى نشان داد و از عهده امتحان الهى بر آمد؛ جان خود را فداى برادر نمود تا آن جا كه دست هاى مباركش از پيكر جدا شد، خداى عز و جل عوض دست ها به او دو بال عنايت فرمود كه به وسيله آن ها به همراه فرشتگان در بهشت پرواز مى كند، چنان كه به جعفر بن ابى طالب نيز دو بال عطا فرمود، عباس (عليه السلام) در پيشگاه خداى تبارك و تعالى از مقام و جايگاهى برخوردار است كه همه شهدا در روز قيامت به مقامش رشك مى برند)).
ابومخنف روايت كرده: وقتى آب به روى حسين (عليه السلام) و يارانش بسته شد و هنوز جنگ در نگرفته بود، تشنگى بر حسين (عليه السلام) و ياران حضرت چيره شد، امام (عليه السلام) برادرش عباس را فرا خواند و او را به اتفاق سى سواره و بيست پياده، شبانگاه به آوردن آب ماءموريت داد، آنان به آب نزديك شدند و پيشاپيش آنان پرچمدارشان نافع بن هلال در حركت بود، عمرو بن حجاج [نگهبان آب] از ورد آنها جلوگيرى به عمل آورد ولى آنان دست به شمشير برده و وارد شريعه شدند و مشك هاى خود را پر از آب نمودند و به سمت خيمه ها آوردند و عباس (عليه السلام) و نافع، در مسير حركت، دشمن را از آن ها دور و بر آنان حمله مى بردند تا اين كه مشك هاى آب را به حسين (عليه السلام) رساندند، از اين رو ابوالفضل (عليه السلام) سقا و ابوقريه (صاحب مشك آب) ناميده شد.
بنابه قول ابومخنف: زمانى كه عمر سعد براى تعيين تكليف خود با حسين (عليه السلام) به ابن زياد نامه نوشت و ابن زياد در پاسخ وى كه آن را توسط شمر نزدش فرستاد و از او خواسته بود با حسين بجنگد و او را به اطاعت وادارد و يا از مقام خود كناره گيرى كند و زمام امور را به شمر بسپارد، عبدالله بن ابوالمحل بن حزام بن خالد بن ربيعة بن عامر وحيد- پسر برادر ام البنين - به پا خاست و از عبيدالله بن زياد براى عباس عليه السلام و برادرش امان نامه اى درخواست كرد و شمر نيز چنين درخواستى نمود، عبيدالله نامه اى نوشت و آن را به عبدالله بن ابوالمحل سپرد و او نامه را توسط غلامش كُزمان نزد عباس و برادرانش فرستاد. وى نامه را به آن ها رساند. وقتى بر مضمون نامه اطلاع يافتند، به پيك گفتند: سلام ما را به دايى ما برسان و بدو بگو: ما نيازى به امان نامه شما نداريم، امان الهى برتر از امان پسر سميه است و پيك بازگشت.
راوى مى گويد: شمر روز عاشورا در برابر سپاه ايستاد و صدا زد: خواهرزادگانم كجايند؟؛ عباس و برادرانش كجا هستند؟
كسى بدو پاسخ نداد. امام حسين (عليه السلام) بدان ها فرمود: ((هر چند وى فردى فاسق است ولى به او پاسخ دهيد)). از اين رو، عباس عليه السلام به سمت او رفت و فرمود: چه مى خواهى؟
شمر گفت: خواهرزادگان! شما در امان هستيد.
عباس (عليه السلام) بدو فرمود: لعنت خدا بر تو و امان تو! اگر تو دايى ما هستى، پسر چرا به ما امان مى دهى ولى فرزند رسول خدا را امان نمى دهى؟ برادران عباس نيز نظير سخنان آن حضرت را تكرار كردند و بازگشتند.(20)


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 12
     درج شده در 710 روز و 41 دقیقه قبل
    

عبدالله بن حسين بن على بن ابى طالب (عليه السلام)
وى در مدينه و به گفته اى در كربلا ديده به جهان گشود. مادرش رباب دختر امرءالقيس بن عدى، اوس بن جابر بن كعب بن عليم بن جناب بن كلب و مادر رباب، هند الهنود دختر ربيع بن مسعود بن مصاد بن حصن بن كعب ياد شده و مادر هند، ميسون دختر عمرو بن ثعلبة بن حصين بن ضمضم و مادر ميسون، رباب دختر اوس بن حارثة بن لام طايى است كه اباعبدالله الحسين (عليه السلام) درباره او مى فرمايد:
لعمرك اننى لاءحب دارا

تحل بها سكينة و الرباب

احبهما و ابذل جلَّ مالى

و ليس لعاتب عندى عتاب

يعنى: به جانت سوگند! خانه اى را دوست دارم كه سكينه و رباب در آن حضور داشته باشند.
آنان مورد علاقه من هستند و بيشترين اموال خويش را برايشان هزينه مى كنم و در اين كار، جاى سرزنش هيچ نكوهش گرى وجود ندارد.
امرء القيس سه تن از دختران خويش را در مدينه به ازدواج اميرالمؤمنين و حسن و حسين (عليهم السلام) در آورده و ماجراى وى معروف است. رباب، همسر امام حسين (عليه السلام) و سكينه و عبدالله، فرزندان حضرت از آن بانو مى باشند.
به گفته مسعودى، اصفهانى، طبرى و ديگران: آن گاه كه حسين (عليه السلام) از خويشتن مأيوس و نوميد گشت به سمت خيمه خود رفت و كودك خردسالش را خواست تا با او خداحافظى كند. خواهرش زينب كودك را نزد برادر آورد. حضرت او را از خواهر ستاند و در آغوش گرفت و در حالى كه به صورت او مى نگريست ناگهان تيرى به گلوى او نشست و وى را به شهادت رساند.(10)
گفته اند: حسين (عليه السلام) با دست خود خون گلوى كودكش را گرفت و به آسمان پاشيد و عرضه داشت:
اللهم لا يكن اهون عليك من دم فصيل، اللهم إنْ حبست عنا النصر من السماء فاجعل ذلك لما هو خير لنا، و انتقم لنا من هؤ لاء الظالمين، فلقد هوّن ما بى إنه بعينك يا ارحم الراحمين.(11)
((خدايا! ارزش خون اين كودك كمتر از خون بچه ناقه صالح نيست. بار خدايا! اى مهربان ترين مهربانان! اگر پيروزى آسمانى ات را از ما برداشتى، در هر كجا كه اين پيروزى به خير و صلاح ماست آن را برايمان مقدر فرما و انتقام ما را از اين ستم پيشگان بگير. اين مصيبت نيز بر من آسان است چون تو ناظر بر آن هستى، اى مهربان ترين مهربانان)).
آورده اند كه از امام باقر (عليه السلام) روايت شده فرمود: إنه تقع من ذلك الدم قطرة الى الارض.(12)
((قطره اى از آن خون به زمين بازنگشت)).
سپس امام حسين (عليه السلام) با شمشير خود كنار خيمه، حفره كوچكى ايجاد كرد و پيكر كودك خونين بال خويش را در آن مدفون ساخت و به ميدان باز گشت.(13)
سيد بن طاوس روايت كرده كه: حضرت، كودك را از خواهرش زينب گرفت، خواست بر او بوسه زند، ناگهان تيرى به او اصابت كرد و وى را به شهادت رساند.
امام (عليه السلام) كودك را به خواهرش سپرد و فرمود: ((اين كودك را بگير)) و سپس راوى ماجراى پاشيدن خون به آسمان و دعاى امام حسين عليه السلام را يادآور شده است.(14)
به روايت ابومخنف: فردى كه به اين كودك تيراندازى كرد؛ حرملة بن كاهن (15) اسدى و طبق نقل ديگران، عقبة بن بشر غنوى (16) بوده كه نام فرد اول از امام باقر (عليه السلام) روايت شده است.
يا لرضيع اتاه سهم ردى

حيث ابوه كالقوس من شفقه

قد خضبت جسمه الدماء فقل

بدر سماء قد اكتسى شفقه

يعنى: كودك شيرخوارى كه پدرش خم شد تا بر او بوسه زند، هدف تير انسانى فرومايه قرار گرفت. پيكر كوچكش از خون رنگين شد، گويى ماه تمام قرصى بود كه در اثر خون ها چهره اش به سرخ فامى گراييد.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 16
     درج شده در 710 روز و 41 دقیقه قبل
    

على بن حسين بن على بن ابيطالب (عليه السلام)
وى در اوايل خلافت عثمان بن عفان ديده به جهان گشود و طبق تحقيق ابن ادريس در سرائر به نقل از تاريخ ‌نگاران و نسب شناسان،(1) او از جدش ‍ على بن ابى طالب (عليه السلام) حديث روايت كرده است و يا آن گونه كه شيخ مفيد در ارشاد(2) آورده، وى دو سال پس از شهادت جد بزرگوارش ‍ متولد شده است. والده ماجده اش ليلى دختر ابو مرة بن عروة بن مسعود ثقفى است كه مادر ليلى ميمونه دختر ابوسفيان بن حرب بن اميه و مادر او نيز دختر ابوالعاص بن اميه است. على بن حسين (عليه السلام) در سخن گفتن و اخلاق و شمايل، به جدش رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) بسيار شباهت داشت.
ابوالفرج روايت كرده كه معاويه از اطرافيانش پرسيد: سزاوارتر از همه به خلافت كيست؟
گفتند: شما.
معاويه گفت: ((خير، سزاوارترين مردم به خلافت، على بن حسين بن على (عليه السلام) است كه جدش رسول خداست و شجاعت و دلاورى بنى هاشم، سخاوت بنى اميه و شكوه و جلال ثقيف در او جمع است)).
شاعر در توصيف او مى گويد:
لم تَرَ عين نظرت مثله

من محتف يمشى و مِن ناعل

يُغلى نهى اللحم حتى اذا

انضج لم يغل على الآكل

كان اذا شبّت له ناره

يوقدها بالشرف القائل

كيما يراها بائس مرمل

او فرد حى ليس بالآهل

لا يؤ ثر الدنيا على دينه

و لا يبيع الحق بالباطل

اعنى ابن ليلى ذالسدى و الندى

اعنى ابن بنت الحسب الفاضل (3)

يعنى: هيچ ديده اى او را در ميان پابرهنگان و كسانى كه كفش به پا دارند، نديده است. گوشت نيم پخته را قبل از حضور ميهمان نيك مى پزد تا پخته شود و براى خورندگان گلوگير نباشد و نيز در حضور ميهمان بجوشد تا وى به انتظار نشيند. هرگاه براى راهنمايى گذركنندگان، آتشى برافروزد، در مرتفع ترين نقاط و آشكارا بر مى افروزد. تا هر مستمند بى نوا و يا دور از عشيره و درمانده اى آن را ببيند. هيچگاه دنيا را بر دينش بر نمى گزيد و حق را با باطل سودا نمى كرد.
مقصود من از همه اين سخنان فرزند ليلى آن صاحب جود و بخشش و كرم است، يعنى فرزند زنى پاك نهاد و گرانمايه كه بسيار والاتبار است.
كنيه آن بزرگوار ((ابوالحسن)) و لقب وى ((اكبر)) است، و در صحيح ترين روايات، لقب او ((اكبر)) آمده است و يا به اين دليل است كه حسين (عليه السلام) داراى شش پسر بوده كه نام سه تن از آنان ((على)) و سه تن ديگر ((عبدالله و جعفر و محمد)) بوده است و به گفته نسب شناسان، طبق روايتى، او از على سوم بزرگ تر بوده است.
ابومخنف از عقبة بن سمعان روايت كرده و گفته است: سحرگاه شبى كه امام حسين (عليه السلام) در كنار كاخ بنى مقاتل به سر برد، به ما دستور داد آب بر گيريم و سپس فرمان حركت داد و ما حركت نموديم. راوى مى گويد: هنگامى كه از كاخ بنى مقاتل گذشتيم، خواب خفيفى بر حضرت عارض ‍ شد و سپس در حالى كه جمله: انا لله و انا اليه راجعون، و الحمدلله رب العالمين را بر زبان داشت از خواب بيدار شد و آن را دو يا سه بار تكرار كرد. فرزندش على بن الحسين - در حالى كه بر اسب خود سوار بود - نزد پدر آمد و عرضه داشت: پدر! فدايت شوم! چرا كلمه استرجاع انا لله... بر زبان آوردى و خدا را سپاس گفتى؟!
امام (عليه السلام) در پاسخ فرزند فرمود:
يا بُنىّ! انى خففت براءسى خفقة فعنَّ لى فارس على فَرَس فقال: القوم يسيرون و المنايا تسرى اليهم فعلمت إنها انفسنا نُعيت الينا.
((فرزندم! اندكى به خواب رفتم، در خواب اسب سوارى را ديدم كه بانگ بر آورد و گفت: اين كاروان در حركت است، و مرگ در تعقيب آن هاست، دانستم كه اين ندا، خبر شهادت ماست)).
عرضه داشت: يا ابت لا اءراك سوءا اءَلَسنا على الحق.
((پدر جان! خدا حادثه بدى برايتان پيش نياورد مگر ما بر حق نيستيم؟))
حضرت فرمود: بلى؛ والذى اليه مرجع العباد.
((آرى، سوگند به آن كس كه بازگشت بندگان به سوى اوست! ما بر حقيم)).
عرض كرد: يا ابت اذن لا نبالى نموت محقين.
((پدر! اگر قرار است بميريم، از مرگ چه باك)).
امام (عليه السلام) فرمود: جزاك الله من ولد خير ما جزى ولدا عن والده.(4)
((خداوند به تو بهترين پاداش فرزندى را عنايت كند)).
به گفته ابوالفجرج (5) و ديگران: على اكبر (عليه السلام) نخستين فرد از بنى هاشم بود كه پس از شهادت ياران حسين (عليه السلام) به شهادت رسيد. او زمانى كه به تنهايى پدر نگريست، در حالى كه سوار بر ذوالجناح بود، نزد پدر شرفياب شد و از او اجازه ميدان خواست - على اكبر از همه مردم زيباتر و از اخلاقى برجسته برخوردار بود - اشك از چشمان پدر جارى شد و سكوت كرد و سپس فرمود:
اللهم اشهد إنه قد بَرَز اليهم غلام اشبه الناس خَلقا و خُلقا و منطقا برسولك و كنّا اذا اشتقنا الى نبيك نظرنا اليه.
((خدايا! گواه باش! جوانى به نبرد با آنان مى رود كه از حيث اخلاق و شمايل و گفتار، شبيه ترين فرد به پيامبر تو است. ما هرگاه تشنه ديدار پيامبرت مى شديم، به چهره على اكبر مى نگريستيم)).
سپس امام (عليه السلام) با صداى بلند فرمود: يابن سعد! قطع الله رحمك كما قطعك رحمى و لم تحفظنى فى رسول الله.
((اى ابن سعد! خدا پيوند خويشاوندى ات را قطع كند كه پيوند خويشاوندى مرا بريدى و حرمت خويشاوندى ام با رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) را زير پا نهادى)).
به مجرد اين كه على اكبر (عليه السلام) از پدر اجازه ميدان گرفت با خواندن اين رجز به سپاه دشمن تاخت:
انا على بن الحسين بن على

نحن و بيت الله اولى بالنبى

والله لا يحكم فينا ابن الدعى
يعنى: من على بن حسين بن على ام. ما و خانه كعبه به پيامبر خدا سزاوارتريم. به خدا سوگند! فرزند فرومايگان نبايد بر ما حاكميت يابد.
على اكبر (عليه السلام) نبرد سختى انجام داد و سپس نزد پدر بازگشت و عرضه داشت:
يا ابت! العطش قد قتلنى و ثِقل الحديد قد اجهَدنى.
((پدر! تشنگى، جانم را به لب رسانده و سنگينى اسلحه مرا به زحمت انداخته است)).
حسين (عليه السلام) در اين لحظه مى گريد و مى فرمايد:
وا غوثاه! إنى لى الماء، قاتل يا بُنى قليلا و اصبر، فما اسرع الملتقى بجدك محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) فيسقيك بكاءسه الاءوفى شربة لا تظمؤ بعدها اءبدا.
((از كدامين سو برايت آب آورم، پسرم! اندكى نبرد كن و صبر و شكيبايى نما، لحظاتى ديگر به ديدار جدت محمد (صلى الله عليه و آله و سلم) نايل خواهى شد و كام تو را آن گونه سيراب خواهد ساخت كه پس از آن هرگز تشنه نگردى)).
على اكبر (عليه السلام) مانند پدر و جد خويش، بر سپاه دشمن يورش برد و مرة بن منقذ عبدى، با پرتاب تيرى گلوى مبارك وى را هدف قرار داد.(6)
ابوالفرج مى گويد: حميد بن مسلم ازدى گفت: من ايستاده بودم و مرة بن منقذ كنارم قرار داشت و على بن حسين از چپ و راست بر سپاه حمله مى كرد و آن ها را پراكنده مى ساخت، مرة گفت: گناه عرب به گردنم، اگر اين جوان گذارش به من بيفتد، پدرش را به عزايش مى نشانم!
بدو گفتم: اين كار را انجام نده، همان كسانى كه وى را محاصره كرده اند براى اين كار كافى است.
وى گفت: قطعا اين كار را خواهم كرد. على اكبر (عليه السلام) در حالى كه گروهى از سپاه را عقب مى راند، به سمت ما آمد، اين فرد با نيزه ضربتى بر قامت استوار اكبر زد و على روى زين اسب خم شد و گردن اسب را بغل گرفت و اسب به اشتباه او را به سمت دشمن برد. آنان وى را به محاصره در آورده و بدن مباركش را با شمشير قطعه قطعه كردند.(7)
قبل از جان دادن صدا زد: سلام بر تو پدر! اكنون جدم رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) مرا سيراب ساخت و امشب در انتظار تو است، حسين عليه السلام به سمت ميدان شتافت و كارزار سختى آغاز كرد تا به بالين جوانش با پيكر پاره پاره رسيد و فرمود:
قتل الله قوما قتلوك يا بُنى! فما اجراءهم على الله و على انتهاك حُرمة الرسول.
((فرزندم! خدا بكشد مردم ستمگرى كه تو را كشتند، اينان چقدر بر خدا و هتك حرمت رسول خدا (صلى الله عليه و آله و سلم) جرى شده اند؟))
سپس اشك از چشمان مباركش جارى گشت و فرمود: على الدنيا بعدك العفا؛ ((پس از تو اُف بر اين دنيا!)).(8)
ابومخنف و ابوالفرج از حميد بن مسلم ازدى روايت كرده اند كه گفت: گويى زنى را مى بينم با فرياد يا حبيباه! يابن اخياه! اى عزيزم! اى پسر برادرم! از خيمه بيرون آمده است.
پرسيدم: آن زن كيست؟
گفتند: زينب دختر على بن ابى طالب (عليه السلام) است. اين زن از راه رسيد و خود را بر پيكر على اكبر افكند. حسين نزد خواهر آمد و دست او را گرفت و به خيمه برد و خود بازگشت و به جوانان بنى هاشم فرمود: احملوا خاكم؛ ((برادرتان را به خيمه ببريد)).
آنان بدن نازنين على اكبر را حمل كرده و مقابل خيمه اش قرار دادند.(9)
على اكبر در زمان شهادت، داراى فرزند نبود.
بابى اشبه الورى برسول

الله نطقا و خلقة و خليقة

قطعته اعداؤ ه بسيوف

هى اولى بهم وفيهم خليقة

ليت شعرى ما يحمل الرهط منه

جسدا اءم عظام خير الخليقة

يعنى: پدرم به فدايش، در گفتار و اخلاق و شمايل، شبيه ترين مردم به رسول خدا بود. دشمنانش او را با شمشير پاره پاره كردند، در صورتى كه خودشان ذبه اين كار سزاوارتر بودند. اى كاش! مى دانستم جمعى كه جنازه على را حمل مى كنند، پيكر پاكش را مى برند يا استخوان هاى بهترين آفريده خدا را حمل مى كنند.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 20
     درج شده در 710 روز و 45 دقیقه قبل
    

مردى با حسين بن على عليه السلام برخورد در اولين كلام از حضرت احوال پرسى كرد و از خداوند براى آن جناب عافيت خواست. آن حضرت در جواب فرمود سلام قبل از سخن گفتن است، خدايت عافيت دهد. بعد فرمود: به كسى اجازه سخن ندهيد تا سلام كند. (1)
امام حسين عليه السلام به پسرش در ضمن وصيت مى فرمايد: اى بنى اياك و الظلم من لايجد عليك ناصرا الا الله جل و عز (2)
به فرزندش امام سجاد عليه السلام فرمود: پسرم! مبادا بر كسى كه جز خداى عزوجل در برابر تو ياورى ندارد ستم كنى.
نه ظلم كن به كسى نه به زير ظلم برو
كه اين مرام حسين است و منطق دين است
مردى به امام حسين عليه السلام عرض كرد: احسان به نا اهل ضايع خواهد شد. آن حضرت فرمود: چنين نيست، احسان مانند باران تند است، به نيك و بد مى رسد. (3)
به مردى كه در برابر او به ديگرى بد گفت، حضرت فرمود: اى فلانى! دست از غيبت بردار كه نان خورش سگ هاى دوزخ است. (4)
مبادا كارى كنى كه بعد متوجه بشوى كه بد شده است و عذر خواهى بكنى، زيرا مومن نه بد مى كند و نه عذر مى طلبد. و منافق هر روز بد مى كند و عذر مى خواهد. (5)
سلام كردن هفتاد حسنه دارد، شصت و نه از آن سلام كننده و يكى از آن جواب گو است. (6)
بخيل كسى است كه به سلام كردن بخل ورزد. (7)
عبادت كنندگان به خدا سه دسته هستند:
1 - گروهى خداوند را به انگيزه نيل به پاداش و دست يافتن به نعمت هاى نامحدودش بندگى مى كنند، اين نوع عبادت، شايسته سوداگران سودجو است.
2 - بعضى خداوند را از ترس عذاب عظيمش مى پرستند، اين عبادت نيز در خور بردگان زر خريد است.
3 - كسانى كه خداوند را به منظور شكر گزارى و اداى يك وظيفه انسانى عبادت مى كنند، اين عبادت احرار و آزادگان است و چنين عبادتى افضل و برتر از تمام عبادات است. (8)
يابن آدم انما انت ايام كلما مضى يوم ذهب بعضك
اين انسان، تو مجموعه روزها هستى، هر روزى كه مى گذرد قسمتى از وجود تو رفته است. (9)
عمروعاص روزى به امام حسين عليه السلام عرض كرد: چرا شما بنى هاشم كم اولاد هستيد و ما بيشتر اولاد داريم؟ حضرت در جواب فرمود:
بغاث الطير اكثرها فراخا
و ام الصقر مقلاه نزور (10)
مرغ هاى بى هنر اولاد زياد دارند ولى باز شكارى كم اولاد است. عرض كرد: چرا سبيل هاى ما زودتر از سبيل هاى شما سفيد مى شود؟
فرمود: زنان شما دهان بدبو دارند و سبيل شما را سفيد مى كنند.
عرض كرد: چرا ريش هاى شما پر است و ريش هاى ما كم پشت؟ فرمود:
و البلد الطيب يخرج نباته باذن ربه والذى خبث لايخرج الانكدا (11)
زمين شوره زار كم حاصل است، اما زمين پاكيزه پرحاصل. معاويه كه در آن مجلس بود، عمرو عاص را قسم داد كه ساكت باش، اين پسر على بن ابيطالب است. مردى به امام حسين عليه السلام عرض كرد: اى پسر رسول خدا صلى الله عليه و آله من مردى گناهكارم و توانايى آن را ندارم كه دست از معصيت بكشم، مرا موعظه كن. حضرت فرمود: پنج كار بكن و هر چه مى خواهى گناه كن: اول آن كه روزى خدا را مخور و هر چه مى خواهى گناه كن. دوم اين كه از ولايت و مملكت خدا بيرون برو و هر چه مى خواهى گناه كن. سوم اين كه جايى مسكن گزين كه خداوند تو را نبيند، سپس هر چه مى خواهى گناه كن.
چهارم: اين كه چون ملك الموت مى خواهد روح تو را از بدنت جدا كند، او را از خويش بران و هر چه مى خواهى گناه بكن.
پنجم: اگر هنگامى كه مالك دوزخ تو را به سوى آتش مى برد مى توانى از گفته اش سرپيچى كن، هر چه مى خواهى گناه كن. (12)
امام حسين عليه السلام عرض مى كرد: خداوندا، تو مى دانى آنچه (در مبارزه با اين جمعيت ستمگر) از من صادر شد نه به خاطر علاقه به حكومت و دستيابى به قدرت و مقام بود، و نه براى بهره گيرى از مال و ثروت دنيا، بلكه براى اين بود كه نشانه هاى آيين تو را در همه جا ببينم، و اصلاح را در تمامى شهرها مشاهده كنم، و بندگان ستمديده تو از بند ستم رهايى يابند و در امن و امان زندگى كنند، و واجبات و احكام و دستورهاى تو همه جا اجرا گردد. (13)
يحيى بن نعمان مى گويد: من در خدمت امام حسين عليه السلام بودم. مرد عربى وارد شد كه صورت خود را بسته بود. سلام كرد. حضرت پاسخ داد. عرب گفت: اى پسر پيغمبر، سوالى دارم. فرمود: بگو. عرض كرد ميان ايمان و يقين چه قدر است؟ فرمود: چهار انگشت. عرض كرد: يعنى چه؟ فرمود: ايمان آن است كه مى شنويم و يقين آن است كه مى بينيم و ميان چشم و گوش چهار انگشت است.
عرض كرد: فاصله مشرق و مغرب چه مقدار است؟ فرمود: به قدر يك روز آفتاب عرض كرد: عزت مرد در چيست؟ فرمود: بى نيازى از مردم. عرض ‍ كرد:
قبيح ترين كارها چيست؟ فرمود: فسق از پير و تندى و بى حوصلگى از پادشاه و دروغ از شخص بزرگ و نظر تنگى و بخل از ثروتمند و حرص دنيا از عالم. (14)
اين بخش را با يكى از فرمايش هاى گرانمايه اميرالمومنين على عليه السلام خاتمه مى دهيم. على عليه السلام فرموده است:
قوام الدين باربعه: بعالم ناطق مستعمل لعلمه، و بغنى لايبخل بفضله على اهل الدين (دين الله - خ ل) و بفقير لايبيع آخرته بدنياه، و بجاهل لا يتكبر عن طلب العلم (15)
پايدارى دين به چهار كس است: دانشمندان سخنورى كه به علم خود عمل كند. ثروتمندى كه مازاد دارايى را از اهل دين دريغ نكند. فقيرى كه آخرتش ‍ را به دنيا نفروشد، نادانى كه از تحصيل علم تكبر نورزد. دنيا به قهقرا بر گردد. در اين حال بسيارى مساجد و كثرت افرادى كه در آنها رفت و آمد كنند شما را نفريبد. عرض شد: يا على، در اين وقت چگونه بايد زندگى كرد؟ فرمود: در ظاهر با مردم معاشرت كنيد (يعنى با افراد بى دين و...) در باطن از آنها كنار باشيد. خداوند انشاء الله همه مسلمين را از خطا و لغزش ‍ حفظ فرمايد، و ما را به دوستى على و آل على عليه السلام زنده بدارد و بميراند. الحمدلله اولا و آخرا و ظاهرا و باطنا، و صلى الله على سيدنا و نبينا خاتم الانبياء و المرسلين، محمد و آله الطاهرين و سلم تسليما. 17 ربيع الاول 1397 قمرى مطابق 17 اسفند 1355 شمسى
قم - حرم اهل بيت عليهم السلام
على ربانى خلخالى
---------------------------
1-در مكتب اهل بيت، ص 119
2-تحف العقول، ص 251
3-تحف العقول، ص 250
4-تحف العقول، ص 250
5-تحف العقول، ص 253
6-تحف العقول، ص 253
7-تحف العقول، ص 253
8-تحف العقول، ص 246
9-مكتب اسلام، سال 14 شماره 11
10-مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 97
11-سوره اعراف، آيه 58
12-منطق الحسين عليه السلام، ص 235
13-از كتاب تحف العقول
14-منطق الحسين عليه السلام، ص 226
15-خصال، ص 190
------------------------
على ربانى خلخالى


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 12
     درج شده در 710 روز و 45 دقیقه قبل
    

امام حسين روز عاشورا نماز خواند. سيد مظلومان هنگامى كه شمشيرهاى دشمن از هر طرف از غلاف كشيده شده و تيرها چون قطرات باران او را هدف قرار داده بود نماز را در اول وقت ترك نكرد و با جماعت ادا فرمود چنان كه در اسلام حتى در جنگ نيز بايد با جماعت بخوانند.
عموم علاقه مندان و عزاداران بر سيدالشهدا عليه السلام كه در مواكب حسينى و مجالس نوحه خوانى و در محافل سيار كه هر هفته و در ايام وفيات ائمه تشكيل مى دهند و خودشان را علاقه مند به دين مى دانند شايسته است بدانند:
سيدالشهدا عليه السلام روز عاشورا در آن موقع گرماى هوا و تشنه لب و هجوم دشمن كه لشكر كفر و ضلالت براى از بين بردن آن حضرت و ياران با وفايش جمع شده بودند نماز را فراموش نكرد و آن را با جماعت (نماز خوف)به جاى آورد و به كسى كه عرض كرد يابن رسول الله وقت نماز است، فرمود: نماز را به ياد من آورى خدا تو را از نمازگزاران قرار بدهد. نفرمود: خدا تو را از شهيدان قرار دهد. پس مقام نمازگزاران واقعى مقامى است كه امام عليه السلام دعا مى كند كه آن شخص را كه از شهداى كربلاست خداوند او را از نماز گزاران قرار دهد و از فرمايش امام، عظمت و اهميت نماز نمايان است. پس آنان كه خودشان را از علاقه مندان سيدالشهدا عليه السلام مى دانند و مجالس سوگوارى و محافل سيار تشكيل مى دهند و نوحه سرايى مى كنند و از آن حضرت قدردانى مى نمايند، ولى به نماز اهميت نمى دهند و اهانت كرده و آن را كوچك مى شمارند و از وقت آن به تاخير مى اندازند و ضايع مى كنند، چنان كه در اخبار وارد شده كه در آخر الزمان مردم نماز را ضايع مى كنند، يعنى از اول وقت به تاخير مى اندازند و مشغول كسب و تجارت مى شوند، مشغول نوحه سرايى و ندبه گرى مى شوند يا در وقت نماز كه از اهم واجبات است اعتنايى ننموده مشغول سينه زنى مى شوند. واى به حال آنان! سيد مظلومان و شاه شهيدان خون پاك خود را در راه اقامه نماز برپا نگاه داشتن آن اهدا كرد.
در روايت است كه اگر نماز در درگاه خداوندى قبول نشود اعمال ديگر هم قبول نخواهد شد. علاقه مند به سيد الشهدا كسى است كه به نماز اهميت بدهد و از هدف و منويات حضرت سر مشق بگيرد.
واى به حال كسانى كه ستون دين را كه نماز باشد عملا منهدم كنند ولى از سيدالشهدا عليه السلام قدردانى نمايند. آيا اين قبيل اشخاص اطلاع ندارند كه عملا با بنى اميه موافقت دارند. آنان مى خواستند نماز را ضايع و اسلام را از مسير صحيح خود منحرف سازند. اگر آن طور نبود ديكتاتور بنى اميه چرا نماز جمعه را به بهانه اى در روز چهارشنبه خواند؟ (1)
دستگاه ديكتاتورى بنى اميه نماز مى خواندند، مسجد هم مى ساختند، به شكرانه قتل امام حسين عليه السلام چهار مسجد در كوفه بنا كردند، اول مسجد اشعث، دوم مسجد جرير، سوم مسجد سماك، چهارم مسجد شبث بن ربعى لعنهم الله جميعا(2)
سخنى با گويندگان مذهبى
ما براى مبلغان و واعظان محترم وظيفه تعيين نمى كنيم، بلكه به عنوان تذكر است و ياد آورى، كه اين طبقه بايد از جميع رذايل منزه باشند چون رهبرى مردم را به عهده دارند.
چنين نباشد كه خود به گفته هاى خود عمل نكنند و مردم را به تقوا و پرهيزكارى بخوانند. در آيه 44 سوره بقره آمده است:
اتامرون الناس بالبر و تنسون انفسكم و اتم تتلون الكتاب افلا تعقلون
آيا مردم را به نيكى دعوت مى كنيد و خود را فراموش داريد با اين كه مى خوانيد، آيا نمى فهميد؟
يكى از وظايف خطير اجتماعى و مذهبى امر به معروف و نهى از منكر و آشنا ساختن مردم به معارف اسلامى و وظايف مذهبى از طريق وعظ و تبليغ است.
كسانى مى توانند اين وظيفه بسيار مهم و مقدس را عهده دار شوند كه از نظر علمى و اخلاقى و اعتقادى بر ديگران برترى داشته و با بيان شيوا و قدرت ايمان خود بتوانند مردم را از گرداب شكوك و شبهات نجات بخشيده، آنان را براى شهود حق و درك حقايق آماده سازند. و اگر اشخاص ‍ نالايق با نداشتن توان علمى و بضاعت اخلاقى و آشنا نبودن به حقايق دينى اين كار حساس را تصدى كنند، نه تنها به حكم فرموده على عليه السلام ما هلك امرء عرف قدره (3) خود را هلاك كرده اند، و اجتماع از گفتار آنها بهره بردارى نبرده، بلكه از روى قصور و كوتاهى يا تقصير و غرض ورزى مردم را از حقايق مقدس اسلام دور ساخته و راه يافتن حق را بر آنها تاريك تر خواهند ساخت.
دانشمندان بزرگوار دينى براى واعظ و مبلغ شرايطى ذكر كرده اند، كه هر يك به جاى خود در تاثير سخن و نتيجه گرفتن از مجالس مذهبى لازم و موثر است و با نبودن آن به جاى فايده زيان خواهيم برد. براى نمونه چند شرط را ذكر مى كنيم. تا مطلب روشن شود:
1 - مبلغ به آنچه در باب معارف و اصول دين مى گويد، خود از روى دليل و برهان معتقد باشد تا مانند موذن شهر حمص نگويد: اهل حمص يشهدون ان محمدا رسول الله و در باب وعظ و امر به معروف و نهى از منكر، خود اهل معروف و از ارتكاب منكرات بر كنار باشد و گفته على ع را فراموش ‍ نكند كه فرمود:
لعن الله الامرين بالمعروف التاركين له، و الناهين عن المنكر العاملين به (4)
و چراغى نباشد كه مردم را روشن كند و خود را بسوزاند.
2 - واعظ و مبلغ بايد عادل باشد تا مردم بتوانند سخن او را بشنوند و بر گفته اش اعتماد كنند، چه اين كه بر گفته فاسق نمى توان اعتماد كرد و سخن او حجت نيست و نمى تواند در ميان خدا و بندگانش واسطه باشد، چنان كه قرآن كريم مى فرمايد:
يا ايها الذين آمنوا ان جاءكم فاسق بنبا فتبينوا ان تصيبوا قوما بجهاله فتصبحوا على ما فعلتم نادمين (5)
اين آيه درباره وليد بن عقبه بن ابى معيط نازل شد، آنگاه كه براى گرفتن صدقات به قبيله بنى المصطلق مامور شد و اهل قبيله به استقبال او بيرون شدند. وليد كه با آنها در جاهليت سابقه دشمنى داشت بدگمان شده، نزد رسول خدا صلى الله عليه و آله گشت و گفت: بنى مصطلق از دادن زكات امتناع ورزيدند و دروغ مى گفت.
رسول خدا صلى الله عليه و آله خواست به جنگ آنها برود كه اين آيه نازل شد و براى هميشه اعتماد و حجت را از گفتار فاسق برداشت تا هرگز مسلمان بر گفته فاسق اعتماد نكند و آن را حجت نشناسد.
خلاصه مبلغ بايد مواظب باشد كه اگر با كسى غرض و دشمنى دارد، چون وليد سخن نگويد. مواظب باشند از هر جنگ و دفترى نقل حديث و روايت و تاريخ نكنند و به جاى ترويج دين كارش ترويج دروغ و خيانت به خدا و رسول نباشد. در تفسير قرآن به تفاسير مهم رجوع كند، كتب معتبر شيعه را گذاشته از كتب اباطيل نقل حديث نكنند.
عده اى از منبرهاى زمان ما آيات را غلط مى خوانند، چون به خود زحمت نمى دهند به قرآن رجوع كنند يامسايل را اشتباه مى گويند. از آن بالاتر بعضى از بى خردان و نالايقان براى اين كه پول هايى به جيب بزنند و به نان و آشى برسند، در منبرها يا نزد افراد بى خرد مى نشينند و از مراجع تقليد بد گويى مى كنند. اينان خود را شيعه مى دانند يا خائنان به دين و قرآن و مراجع هستند؟ اگر كسى به مراجع شيعه اهانت كند ولايتش از خدا و رسول صلى الله عليه و آله قطع مى شود. باطل را ترويج نكنند و فاسق و فاجر را مورد مدح و ستايش قرار ندهند. به بزرگان دين اهانت نورزد، چيزى نگويد كه فسادى بار آورد يا فتنه اى پديد آرد و آرامش مردم را به هم زند.
به يارى ستمگران برنخيزد و منبر را كه جاى ترويج عدل و نهى از بيداد وسيله شوكت و قدرت ظالم قرار ندهد. گنهكاران را مغرور نكند و مردم را به هدف مقدس امام حسين عليه السلام آشنا سازد تا بدانند كه حسين بن على عليه السلام گناه قيام كرد و هرگز با مردم گنهكار بيدادگر سازش نكرد و شهادت او براى اين نبود كه مردمى به اطمينان شفاعت او عمرى حق مردم را پامال كنند و با آنچه از حق مردم بيچاره بوده اند او را از خود راضى كنند. براى كسب شهرت و راضى كردن مستمع و بانى، روايات و اخبار اهل بيت را از معانى صحيح آنها منصرف نكرده و تصرفات بيجا را در آن ها روا ندارد.
اگر مقام علمى او اجازه نمى دهد زبان به فتوا دادن نگشايد و هرگاه مساله اى مى گويد يا حكمى از او سوال شد اگر نمى داند صريحا بگويد نمى دانم و فتواى مجتهد را به نام او نقل كند.(6)
خود را موظف بداند تهاسخنانش خطابه نباشد، بلكه گاهى هم مسائل شرعى مردم را بگويد. مقصود از خطابه آن است كه فلان دهاتى هنوز مساله غسل و تيمم و نمازش را بلد نيست و سواد هم ندارد. او كى خطابه مى فهمد يا بعضى مسائل روزمره خود را هم نمى دانند، از آپولو و كره ماه حرف مى زنند. براى مردم عوام الناس چه فايده دارد.
نسبت به زينب كبرى عليهاالسلام زبان به جسارت نگشايد كه او بيچاره بود. اگر او بيچاره بود پس كاخ يزيد را چطور سياه پوش كرد و در كاخ مجلس ‍ سوگوارى و ماتم به پا نمود، و حتى دشمن را هم به گريه در آورد.
در مورد هر يك از اسيران و شهيدان كربلا يا اهل بيت رسول خدا صلى الله عليه و آله مواظب باشد كه روضه يا نوحه دروغ نخواند، دروغ در روضه يا نوحه مصيبتى جداگانه براى اهل بيت و ائمه عليهم السلام است. اميدواريم انشاء الله تعالى خداوند بر همه گويندگان مذهبى و ذاكران اهل بيت عصمت و طهارت توفيق عمل كرامت فرمايد و همه را از شرور فتنه هاى آخر الزمان حفظ فرمايد.
---------------------------
1-ر.ك. تحقيق در روز اربعين سيد الشهدا، ص 504
2-منتهى الامال، ج 1، ص 415
3-غرر الحكم
4-نهج البلاغه، خطبه 129
5-سوره حجرات، آيه 4
6-اقتباس از سرمايه سخن، دكتر آيتى بيرجندى، ص 121
------------------------
على ربانى خلخالى


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 22
     درج شده در 710 روز و 46 دقیقه قبل
    

به دنبال گزارش هاى تكان دهنده عمرو بن سعيد الاشراق فرماندار مدينه كه موجب ناراحتى بى نهايت يزيد شده بود با مشورت هاى پى در پى با اطرافيان بى خبر از خدا دستور داد تا فرماندار مدينه زينب را به هر جا كه تمايل دارد تبعيد كند، تا از شورشى كه پيش بينى مى شد جلوگيرى نمايند. (1)
فرماندار كه انتظار دريافت دستور يزيد دقيقه شمارى مى كرد، با رسيدن دستور يزيد بى نهايت خوشحال شد كه از شورش داخلى جلوگيرى به عمل خواهد آورد و چند روز ديگر پست و مقامش محفوظ ماند. ولى پس از لحظاتى كه در اين دستور فكر كرد، در اين انديشه فرو رفت كه چه كسى مامور ابلاغ باشد و آيا حضرت زينب به همين سادگى مدينه را ترك مى كند يا استقامت خواهد نمود. از طرفى پس از او چه خواهد شد؟ مردم آرام مى گيرند يا عليه يزيد قيام مى كنند؟ فكرها كرد تا اين كه تصميم گرفت شخصا به زينب ابلاغ نمايد.
اگر ما را آتش بزنند!
فرماندار مدينه به حضور زينب شرفياب شده دستور يزيد بن معاويه را به عرض حضرت رسانيد. ولى با انقلاب روحى زينب مواجه شد. زينب فرمود: تو خيال مى كنى ما آنچه كه يزيد مرتكب شده است را فراموش ‍ كرده ايم؟ شما فكر كرده ايد شكنجه هاى روحى و جسمى يزيد را از ياد برده ايم؟
هنوز خون هايى كه بنا حق ريخته شده است در مقابل چشم ما مى جوشد و نمى دانيد كه چقدر سوزش دارد.
به خدا قسم، اگر ما را آتش بزنند از سر قبر جدم رسول خدا صلى الله عليه و آله بيرون نخواهم رفت.
زينب دختر عقيل و ديگر دختر عموها بر گرد وجود نازنين او حلقه زده، عرض كردند: شما راست مى گويى ولى خدا خلف وعده نفرموده و زمين را به ميراث به شما داده تا هر كجا ميل داشته باشيد زندگى كنيد و به زودى خداوند از تبه كاران و ستمگران انتقام خواهد كشيد. پس بهتر است كه شهر امنى را انتخاب كنى.
كجا را انتخاب كنم؟
حال كه من را به تبعيد تهديد كرده اند كجا بروم؟ فرستاده فرماندار زينب را به تبعيد و ترك مدينه تهديد كرد و به او گفت: بايد از اين سرزمين بيرون بروى ولى زينب فرمود: كجا بروم؟
گفتند: به هر كجا كه مى خواهى برو، شام يا كوفه
نه...نه... هرگز از شام و كوفه دل خوشى ندارم و پيش خود مى انديشيد آنجا را روشن كرده هنوز طنين سخنانش در شام و كوفه پيچيده است، حالا كه بنا شده مدينه را ترك كند بهتر است جايى را انتخاب كند كه مردم آن نياز به بيدارى داشته باشند. ولى عمال كثيف اين حكومت چنان حقايق را واژگون كرده اند كه هر كجا روى آسمان همان رنگ است.
زينب، بايد از اجتماع مسلمين دور باشى...بايد به نقاط دور دست بروى، تو مردم را عليه يزيد مى شورانى...و اين جرم تو است. در هر صورت جايگاه خود را انتخاب كن.
تبعيد به سوى مصر
مصر آماده شو...
آماده شو تا قهرمانى را كه به سوى تو مى آيد بپذيرى...آماده شو...زنى به سوى تو مى آيد كه در سنگينى و وقار چون كوه هاى استوار بر زمين سايه انداخته است....
آماه شو...تا مقدم مهمان عزيزت را گرامى بدارى...مهمانى كه يك عمر از ميزبانان روى ترش ديده است. اكنون تو او را گرامى بدار، گرامى بدار، چون خدا و رسول، على مرتضى و فاطمه زهرا عليهاالسلام او را گرامى داشته اند. گرامى بدار، تا براى اولين بار شايد در زندگى پر ماجرايش براى يك بار هم كه شده است آسوده بخوابد...
مهمانى گرانقدر...مهمانى كه هيبت نامش كاخ ‌ها را به هم ريخت. مهمانى كه بيان قاطع او انقلاب حسين بن على عليهاالسلام را به تكامل رسانيد. مهمانى عالى قدر كه فريادش يزيد را لرزاند و مجلس شاهانه او را درهم كوبيد. مهمانى بت شكن كه چون اجداد گرامى اش بت هاى ساختگى را درهم شكست و بر دل هايى كه شادى و سرور مى كردند و آنها را خارجى مى دانستند پرچم ضد يزيد را نصب كرد.
مهمانى خراب كننده كاخ ‌ها كه زرق و برق ها را ناديده گرفت، چنان اوضاع و احوال كاخ نشين ها را پريشان كرد كه گويى كاخ ‌ها بر سرشان كوبيده شد. مهمانى مدافع محرومان، مهمانى حامى رنجبران و زحمتكشان.
زينب قهرمان موسس اسلام...زينب پيكار جوى دلير، انديشورى شجاع مصر، آماده شو، اين كاروان حركت مى كند.
حركت كاروان به تبعيدگاه
سرانجام زينب بى گناه به جرم پاكدامنى بدون محاكمه و بدون پرونده يا با پرونده جعلى عازم تبعيد شد، مدينه را براى فرماندار آلوده و مزدوران بى غيرت و زن پرست و دنيا خوار وى گذاشت. در نظر فاطمه و على عليه السلام تبعيد بهتر از كاخ آلوده بود و زندگى در تبعيد با پاكى نيكوتر و شرافتمندانه تر از زندگى در كاخ ‌هاى شهرى با ناپاكى بود. فرزند على مرتضى، مدينه را براى مدت نامعلومى وداع كرد و رهسپار تبعيد شد و دور از برادر زاده دلسوخته اش بدون گناه در رديف جنايتكاران قرار گرفت.
زينب خبر دارد كه در دستگاه يزيد، جنايت كاران با اقتدار در كاخ ‌ها به سر مى برند و پاكان و نيكان به زندان و تبعيد مى روند.
زينب مى داند كه: تعيين سرنوشت مردم مسلمان بسته به هوس زنان قصر نشينى است و به ميل هوس خود عذاب مى نمايند و احسان مى كنند و به زندان و تبعيد مى فرستند و آزاد مى كنند. زينب مى داند او نيز از همان كسانى است كه هوس يك انسان آلوده و بى ايمان او را به جرم بى گناهى و روشن كردن افكار به خواب رفته به تبعيد فرستاد. زينب بلاكش فقط صبر و شكيبايى را اختيار كرده و به وعده الهى اميدوار است، به انتظار آينده سعادتمند براى انسان ها روزگار مى گذراند.
ورود به مصر
حضرت زينب عليهاالسلام با سكينه و فاطمه دختران برادر عزيزش حسين بن على عليه السلام و چند تن از زنان بنى هاشم وارد مصر شدند. مسلمه بن مخلد انصارى فرماندار مصر با جماعتى به استقبال آمده بودند و آن حضرت را در دار الحمراء كه قصر خود او بود، منزل دادند.
زينب عليهاالسلام پس از شهادت برادرش حسين عليه السلام ديگر در يك شهر نماند، بلكه از اين شهر به آن شهر منتقل مى شد و داستان كربلا را همه جا باز گو مى كرد و در راه جق و هدايت را براى اجتماع از راه باطل و گمراهى مشخص مى نمود و سرانجام بدين وسيله مردم را با حقيقت و فلسفه شهادت برادرش آشنا مى نمود. (2)
زينب با خاطرى افسرده به آينده در تبعيد ماوا گزيد و از فضاى وسيع و آزادى و از عمل و اراده آزاد محروم گشته، قهرا با خود حديث نفس ها دارد: خدايا، آيا بايد اين روزگار دون پرور، كاخ نشينان مجرم را در ناز و نعمت بپروارند كه طغيان و سركشى كنند و برادران و عزيزانم را شهيد سازند؟ مرا سال ها از كنار مهر و محبت خانوادگى جدا كند و به غم فراق بگدازد و برادر زاده ستمديده ام را كه هيچ خبرى از احوال عمه اش در مصر ندارد به غصه جدايى من بسوزاند؟ بار الها! آيا با سه فرزند بى گناه فاطمه و على عليهم السلام به دست گناهكاران به تبعيد بيفتد و چون ديگر تبعيديان صبح و شام دقيقه و ساعتى كه از او مى گذرد با ماموران خشن و تند خوى دستگاه دژخيمانه يزيد بر خورد داشته باشد.
پروردگارا! آيا بايد سرانجام گناه بر بى گناهى و ناپاكى بر پاكى چيره شود؟ در اين كار چه مصلحتى است؟ تو خود بهتر مى دانى. زينب، دختر على مرتضى عليه السلام و فاطمه زهرا عليهاالسلام با اين قبيل حديث نفس ها به انتظار آينده سعادتمندى كه ملاقات برادران و جدش و پدر و مادرش است به سر مى برد.
سوز دل
پس از واقعه جانگداز كربلا رنج مى برد و خون دل مى خورد. بيشتر باعث غم و اندوه او اين بود: پس از بردار ناظر باشد كه عمال كثيف دستگاه يزيد با احكام اسلامى بازى كنند.
تو گويى حسين عزيز زينب با همان قيافه ملكوتى و معصومش شب و روز در پيش چشمش مجسم بود و اين دختر عزيز كرده فاطمه زهرا عليهاالسلام با صورت خيالى برادر سر و سرى داشت و زمزمه ها مى كرد، ناله هاى مى زد و اشك ها مى ريخت. حسينم! تو آرام دل بى قرار خواهر بودى، پس چه شد دل آرام من كه از نظرم پنهان شدى، دل بيقرارم را بيقرار كردى؟
ماه من! حسين عزيزتر از جانم، تو كه پيوسته در كلبه احزانم طلوع مى كردى و نه تنها كلبه تاريك مرا بلكه خانه دل افسرده ام را روشن مى كردى و از صفاى روح معصوم و كودكانه ات قلب و روح مرا صفا مى بخشيدى، ديدى چگونه عمال كثيف يزيد كلبه خرابه من و دل افسرده من و روح ناتوان و قلب مجروح مرا از آن صفا و سرور و از آن نور و فروغ محروم كرد.
اى مهر درخشانم! تو همواره در افق كاشانه من طلوع و غروب مى نمودى و باطلوع خود كاشانه ويرانه خواهرت و نهان خانه دل غمديده مرا بعد از شهادت مادر و پدر و برادرم روشن مى كردى. خدا لعنت كند آنهايى را كه روشنى بخش كلبه و دلم را خاموش كردند.
عزيزم، برادرم! حتما از دل غمزده و قلب شكسته من خبر دارى، حتما مى دانى كه دور از تو آفاق عالم در نظرم تيره و تار گشته و قيافه زندگى در چشم من چون قيافه غول سياه و مهيب شده است.
حسين عزيزتر از جانم، مى دانم آگاهى خواهر بلاكش تو كه شب و روز در كنارش به سر مى بردى، محبت و عشق تو تا اعماق قلب و ريشه جانش نفوذ كرده و سراپاى وجودش را تصرف كرده. اين خواهر در فراق تو چه تلخى كشنده و تحمل ناپذيرى را در كام جان خود احساس مى كند و به صورت قطرات اشك از چشمان منتظر و مشتاقش جارى مى سازد.
نور ديده ام، فرزندان تو مثل خواهر دل خسته ات پس از شهادتت مى سوزند و مى گذارند و اشك مى ريزند.
حسين عزيزم، در خرابه شام شب كه مى شد دلبندان و خواهران تو غريبانه سر به بالش خاك مى نهادند و آن را از آب چشم خود گل مى كردند.
عزيزم! غصه غربت و بى كسى و فراق، گلوى آنان را مى فشرد، و چشمان جذاب و معصومانه آن ها را مى آزارد و خونابه دل را از ديده فرو مى ريزند.
سرباز گمنام
به جاى يك تن سرباز گمنام هفتاد و دو تن شهيد با نام و به جاى قهرمانان افسانه اى يكصد تن از مردان حقيقت در ديار ما وجود دارد، فداكارانى كه به جهان فهماندند عده اندك با فداكارى هر كار بزرگ را مى توانند به عهده بگيرند. ولى عده افزون با داشتن هر گونه وسايل و تمكن از هر پايه، با علم و ثروت، بى روح فداكارى نمى توانند كار رشيد و شايسته اى بكنند. با فداكارى خود پيام دادند كه شما آيندگان كه با يك جهان وسايل هم آغوش، و لى از ما عقب هستيد براى اين است كه از فداكارى كسرى داريد. جهان ضامن است سرباز فداكار را نگذارد فراموش شود، هر چند گمنام. اين نام از ساير نام هاى جهان كافى است.
پس با وجود اين چنين سربازان خوش نام و شهيدان نيك نام و نيز سربازان گمنام چه درنگى داريم كه به كوى آنان گذرى كنيم.
آرى اين شهيدان خوشنام ماهم گم اند و هم كم مانند. گم اند اما در فضائل و مكارم كه خود را باخته و نام و اثرى در كوى آنان از خود آن ها نمى بينى و سر تا پا فضايل به چشم مى نگرى. در آن وادى كه اينانند ديگران گم اند.
وظيفه ما
اگر به اين زندگان ابدى عشق بورزيم جا دارد، چه از اين زندگان تا ابد شعاع حيات به سان سرچشمه آب حيات روان است. اگر نام آنان را تجديد كنيم روان خود را از رنج و فشار نجات داده ايم. اگر روش اقدام و كردار و روحيه آنان را تجديد كنيم به روح سلحشورى و وظيفه نظامى گرى خدمت كرده ايم. اگر با جنبه خدا پرستى آنان آيين را تقويت كنيم سزد كه نام آنان را ذكر خدا خواهيم يافت. ما اگر همه فضايل را بخواهيم در يك جا بيابيم در قبه و بارگاه جان و روان اينان خواهيم يافت.
اگر وظيفه شناس باشيم، ياد آورى كردار و رفتار و گفتار آنان بر عهده ما و انبار ذخيره اى براى مربيان است. اگر عالمان اخلاق ما، اخلاق را در پيراهن اينان ببينند. اگر اميران لشكر براى تهيه روح نظام و سلحشورى پيام آنان را بشنوند به سپاه صلاح و سلاح خود ذخيره فنا ناپدير رسانده اند.
اگر عارفان تن در دهند كه از ادعا به وادى حقيقت و عمل يك قدم بر دارند شيوه گشودن درهاى آمد و شد را به جهان ملكوت ياد خواهند گرفت، مردانى را خواهند ديد كه شوق پياپى آنان را چنان كشانده كه چون ديدند بقا با لقا سازگار نيست لباس بقا را كندند و در لقا را كوبيدند. حجت خداى بر خلايق اگر اينان باشند كار ما به رسوايى است، معلوم مى شود عارف عذرى ندارد كه سلحشور نيست. (3)
---------------------------
1-سيده زينب، ص 22
2-زينب اخت الحسين، ص 45.
3-از عنصر شجاعت، ج 1، ص 63
------------------------
على ربانى خلخالى


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 20
     درج شده در 710 روز و 5 ساعت و 21 دقیقه قبل
    

راه حيوان يكى است: راه دل، راه شهوت، راه خشم، راه انتقام.
راه انسان، دو تاست: راه دل و راه خرد.
بشر، در هر گامى كه بر مى دارد، بر سر دو راهى قرار دارد؛ راه دل و راه خرد، وى مى تواند خواهش دل را پياده كند و مى تواند در راه خرد قدم بردارد و راه دل را پشت سر گذارد. دل، آسايش مى پسندد، لذت مى پسندد، انتقام مى پسندد، خواهش دل همين است و جز اين نيست. خزد، خوش بختى را
آرزومند است، سعادت را مى خواهد، به آسايش، به لذت، به انتقام، كارى ندارد. سطح فكر وى بالاتر از اين هاست. خرد، آينده نگر است.
دل، امروز را مى بيند و دم را خوش دارد. خرد، امروز و فردا را مى بيند. كسى كه راه دل را بگزيند، خود را از بشريت تنزل داده، به حيوانيت رسانده است. چون حيوان تنها به راه دل مى رود.
بشرى كه راه خرد را پيش گيرد، خود را از بشريت ترقى داده و به انسانيت رسانيده است. چون انسان به راه خرد مى رود. كسى كه به راه دل برود، انسان نيست، حيوانى است دو پا، بشر، هميشه، بر سر دو راهى قرار دارد: بازگشت به حيوانيت و ارتجاع، صعود به انسانيت و ارتقا. گروهى از اين راه رفتند و گروهى آن را بر گزيدند.
در جهاد كربلا، از هر دو گروه نمونه هايى وجود دارد. گروهى راه شهادت را برگزيدند و زندگى جاودانى را خواستند. گروهى راه دل را پيش گرفتند و نابود شدند و به هلاكت رسيدند. حسينيان، گروه نخستين بودند و يزيديان، گروه دومين.
راه شهادت، راه آزادى است. قلدرى و زورگويى در آن نيست. ياران حسين (ع) همگى آزاد بودند. حسين (ع) احدى را مجبور نكرد كه با وى باشد، يارانش آزادى كامل داشتند، مى توانستند، در خدمتش بمانند و شهادت يابند و مى توانستند از او جدا شوند و سلامت بمانند.
شهيد، پيش از شهادت، در هر دمى بر سر دو راهى قرار دارد؛ پس، در همه حال، با دل در نبرد است. پيش از آن كه با دشمن، در نبرد شود. كسى كه در نبرد با دل، پيروز شد، به يقين، در نبرد با دشمن پيروز خواهد شد و آنان كه در نبرد با دشمن شكست مى خورند، پيش از آن، در نبرد با دل، شكست خورده اند.
عباس و عمر سعد
1 عباس و عمر سعد، هر دو، بر سر دو راهى، قرار گرفتند؛ يكى راه شاهدت را برگزيد و ديگرى راه شقاوت را. عباس، سردار سپاه حسين (ع) شد و عمر سعد، سردار سپاه يزيد. عباس، به دست كافران كشته شد و عمر سعد، به دست مسلمانان، آن، سپيد بختى دو جهان را به دست آورد و اين، سياه بختى دو جهان.
2 ابن زياد در كاخ امارت نشسته بود و بر مسند حكومت كوفه تكيه زده است. به شمر ماءموريت مى دهد كه به كربلا، براى كشتن حسين (ع) برود و عمر سعد را تحت فشار بگذارد كه بيش از اين دفع الوقت نكند. در اين هنگام، عبدالله بن ابى المحل كه از مجلسيان به شمار مى رفت و از سران قوم بود، از امير كوفه تقاضا كرد كه به عباس و برادرانش امان دهد و از سر كشتن آن ها بگذرد ابن ابى المحل كه دايى زاده عباس بود، خواست خوش ‍ خدمتى به پسر عمه اش كرده و خون وى را خريده باشد. شمر نيز، با وى هم داستان گرديد، چون عباس از سوى مادر، با شمر رگ خويشى داشت. امير كوفه، تقاضاى آن دو را پذيرفت و امان نامه اى نوشت و به ابن ابى المحل بداد. وى امان نامه را بگرفت و به وسيله غلامش به كربلا فرستاد تا به خواهر زادگانش، عباس و برادرانش، برساند.
وقتى امان نامه به دست آن ها رسيد، عباس به قاصد گفت: سلام ما را به دايى برسان و بگوى: ما را بدين امان، نيازى نيست. امان خدا، برتر و بالاتر از امان پسر سميه است (سميه، از روسپيان بنام عرب و مادر زياد بود).
وقتى كه شمر به كربلا رسيد، پيش از آن كه گردونه جنگ به راه افتاد، خود را به سپاه حسين (ع) رسانيد و فرياد كشيد: خواهر زادگان من كجا هستند؟ عباس كجاست؟ برادرانش كجا هستند؟ پاسخى نشنيد! شمر، دگر باره فرياد كشيد و سخن خود را تكرار كرد. پاسخى نشنيد!
در اين هنگام، حسين (ع) برادر را فرمود: پاسخش را بدهيد، هر چند فاسق است. عباس از جاى برخاست و به سوى شمر رفت و پرسيد: چه مى خواهى؟
شمر چنين خطاب كرد: خواهر زادگان من! همگى شما در امان هستيد و كسى با شما كارى ندارد!
عباس گفت: خداى تو را لعنت كند و امان تو را! آيا ما امان داشته باشيم و پسر رسول خدا (ص) امان نداشته باشد؟! برادران عباس نيز، مانند وى سخن گفتند و امان را پذيرفتند. بر سر دو راهى كه رسيدند، شهادت را برگزيدند.
تاريخ نويسان مى گويند: هنگامى كه اميرالمؤ منين خواست، با مادر عباس ‍ ازدواج كند، به برادرش عقيل، كه عرب شناس بود، گفت: زنى مى خواهم كه زاييده مردان باشد، تا پسرى برايم بزايد.
عقيل، فاطمه كلابى را نام برد و گفت: شايسته تر از او، كسى را سراغ ندارم. در ميان عرب، دليرتر از پدرانش و شجاع تر از نياكانش، كسى نيست. آن گاه دلاوران قبيله كلاب را بر شمرد و نام برد. على با فاطمه كلابى، ازدواج كرد. فاطمه، براى على (ع) چهار پسر آورد و ام البنين لقب گرفت. عباس پسر بزرگش بود، سپس عبدالله، سوم جعفر، چهارم عثمان.
عباس را، كنيه ابوالفضل بود و ماه بنى هاشم لقب داشت.
ماهى كه از سه خورشيد، كسب نور كرده بود:
از پدرش على مرتضى (ع)، از برادرش حسن مجتبى (ع)، از برادرش حسين (ع) پيشواى شهيدان.
عباس، جوان بود و جوان مرد، هنگام شهادت، بيش از 34 بهار از عمرش ‍ نگذشته بود.
يادگار حسين، امام سجاد (ع) كه در كربلا حاضر بود و از نزديك جان بازى هاى عمويش عباس را ديده بود، درباره عمو چنين گفت:
((خداى، عمويم، عباس را رحمت كند، جان بازى كرد، فداكارى كرد، آن قدر كوشيد، تا دو دستش جدا گرديد، در عوض، خداى، دو بال در بهشت، به وى عطا كرد كه پرواز كند. او نزد خدا، داراى مقام ارجمند است كه شهيدان در روز قيامت آرزو كنند)).
هنگامى كه يزيديان، آب را بر حسينيان بستند و تشنگى بر همه چيره گرديد، حسين (ع) عباس را بخواست و سى سوار و بيست پياده تحت فرمانش قرار داد و ماءمورش ساخت كه برود، آب بياورد. آن ها به سوى فرات راهى شدند. هنگامى كه به فرات نزديك شدند، با مقاومت و جلوگيرى نگهبانان فرات رو به رو گرديدند. عباس و نافع، با آنان به نبرد پرداختند و نگهبانان را به خود مشغول ساختند، تا سربازان به درون فرات رفته و مشك ها را از آب پر كرده، به سوى خيمه گاه حسين روانه شدند و عباس و نافع، هم چنان به زد و خورد ادامه مى دادند و يزيديان را مشغول مى داشتند تا وقتى خبر رسيد كه آب به خيمه گه رسيده، پس، دست از جنگ كشيدند و بازگشتند.
عباس به لقب ((سقا)) ملقب گرديد.
عرب، دهمين روز سال را، عاشورا مى گويد، چنان چه نهمين روز را تاسوعا مى گويد.
عصر تاسوعاى سال 61 هجرت، عمر سعد، فرمان هجوم را به سوى حسينيان صادر كرد و چنين ندا داد: سربازان خدا! سوار شويد، بهشت در انتظار شماست!
بى شرمى و بى ايمانى وى اندازه ندارد. عمر، مزد كشتن پسر پيغمبر را، بهشت قرار مى دهد! همان پيغمبرى كه بهشت را پاداش نيكوكاران گفته است. يزيديان به سوى حسينيان تاختن كردند!
زينب، دختر پيغمبر و خواهر حسين (ع) شرفياب خدمت برادر گرديد و گزارش داد. عباس نيز شرفياب شد و جنبش سپاه يزيد را گزارش داد و منتظر فرمان بايستاد.
حسين (ع) نيز شرفياب شد و جنبش سپاه يزيد را گزارش داد و منتظر فرمان بايستاد.
حسين (ع) فرمود:
((سوار شو و به سوى آن ها برو، و بپرس چه مى خواهند و چه منظور دارند)).
عباس 25 سوار، همراه برداشت و به سوى يزيديان راهى شده، در برابر ايشان صف كشيدند و پرسيد: چه مى خواهيد؟
گفتند: امير، فرمان داده كه يكى از دو راه را برگزينيد: يا تحت فرمان وى در آييد، يا جنگ!
عباس گفت: شتاب نكنيد، تا من به حضور امام بازگردم و پيام را عرضه بدارم. يزيديان موافقت كردند و حمله متوقف شد. عباس با سرعت به سوى حسين (ع) روانه شد و دل خواه امير كوفه را عرضه داشت.
حسين فرمود: ((برادر! مى توانى امشب را از اين ها مهلت بگيرى، تا شبى ديگر، خداى را عبادت كنيم. نماز بخوانيم، دعا كنيم، آمرزش بجوييم. خدا مى داند من نماز را دوست مى دارم. خواندن قرآن را دوست مى دارم. دعا كردن و خداى خواندن را دوست مى دارم. استغفار را دوست مى دارم)).
عباس كه از نظر امام آگاه شد، به سوى يزيديان بازگشت و بدان ها خطاب كرده گفت:
امشب را باز گرديد، تا در اين كار بينديشم، فردا كار، يك طرفه خواهد شد.
عمر سعد به شمر روى كرده پرسيد: چه مى گويى؟
شمر: فرمانده تو هستى، راءى، راءى توست.
عمر سعد: مى خواهم مشورت كنم. پس سرداران سپاه را مخاطب قرار داده پرسيد: شما چه مى گوييد؟
يكى پاسخ داده گفت: سبحان الله! به خدا سوگند، اگر اين ها از دشمنان اسلام بودند و شبى را مهلت مى خواستند، سزاوار بود كه بديشان مهلت بدهيم، چه برسد كه آل محمد هستند و دودمان پيغمبر!
قيس اشعث گفت: مهلت ندهيد كه صبح گاه شمشير خواهند كشيد!
سپس، عمر سعد، مهلت داد و منادى او ندا كرد: شما را، تا صبح مهلت داديم، اگر تسليم شديد، همه را نزد امير خواهيم فرستاد و اگر تسليم نشديد، از دست ما جان سالم به در نخواهيد برد!
ماءموريت سياسى را، عباس به خوبى انجام داد، چنان چه سقايى را نيز به خوبى انجام داد. هنگامى كه يزيديان، آب را به روى حسينيان بستند، آب در خيمه گه جيره بندى گرديد؛ همان آبى را كه عباس آورده بود. آب را در ميان همه بزرگ و كوچك، زن و مرد پخش كردند و هر كس را از خرد و كلان، زن و مرد، بهره اى دادند تا از تشنگى جان ندهد و بتواند زيست كند. در آن ميان، سه تن از جيره آب خود استفاده نكردند و براى كودكان نگاه داشتند: نخست، پيشواى شهيدان حسين (ع) بود. ديگر، بانوى بانوان زينب، خواهر حسين (ع). سوم، سردار شهيد عباس برادر حسين (ع).
كشيك و نگهبانى خيمه نيز، در شب عاشورا با عباس بود و از شب تا به صبح به پاسدارى مشغول بود و دمى از ياد خدا و عبادت خدا و خواندن خدا، غافل نگرديد.
صبح گاه جنگ، فرماندهى سپاه، از طرف حسين (ع) به كف با كفايت عباس، واگذار گرديد و سردار سپاه شهيدان شد. آتش جنگ، افروخته گرديد و شهيدان، ميدان شهادت هم چون مجلس بزم دانسته به جان بازى پرداختند. گردونه جنگ به گردش در آمد و يكايك شهيدان را به سر منزل شهادت مى برد. دلاورى شهيدان، عرصه كار زار را چنان بر يزيديان تنگ كرده بود، كه سر از پا نمى شناختند.
سردار سپاه شهيدان، با نبوغ نظامى كه خود داشت و در مكتب پدرش على (ع) فنون جنگ را آموخته بود، با سپاه ناچيز خود، در برابر درياى سپاه دشمن مقاومت مى كرد و به فرماندهى ادامه مى داد و بهترين مقاومت هاى تاريخ نظامى جهان را، مجسم مى ساخت. حسين نيز، ناظر ميدان جنگ بود. عباس، از بامداد جنگ، تا ساعت شهادت، دقيقه اى آرام نگرفت؛ يا مجروحى را از چنگال دشمن خون خوار، نجات مى داد، يا از جيره آبى خود به تشنه اى آغشته به خون، آب مى رسانيد.
گاه به گاه در ميدان جنگ شركت مى كرد. پرچم را، در حضور امام، به زمين فرو مى كرد و بر دشمنى مى تاخت، سپس باز مى گشت و علم را بر مى داشت و به فرماندهى مى پرداخت.
تنى چند از سربازان، در حلقه محاصره سپاه يزيد قرار گرفتند. حسين، عباس را فرمود: اينان را از محاصره بيرون آور. عباس اطاعت كرد و به سوى دشمن تاخت و آن قدر شمشير زد، تا حلقه محاصره را بشكست و محصوران را نجات داد. محصوران، كه مجروح و زخمى شده بودند، به سردار والا مقام خود گفتند: ما سلامتى نمى خواهيم، اجازه بده برگرديم و به سر منزل مقصود برسيم. عباس، تقاضاى آنان را پذيرفت و اجازه داد به ميدان برگردند و به جهاد پردازند.
آنان بازگشتند و نبرد را ادامه دادند.
عباس، آن ها را تنها نگذارد و در كنار آنان وارد جنگ شد، شمشير مى زد، حمله مى كرد، از سربازانش دفاع مى كرد. آخرين فرد آن ها كه شهادت يافت، دست از جنگ كشيد و به حضور امام شرفياب شد و جريان را گزارش ‍ داد.
اگر بدانيم كه سپاه حسين (ع) در كربلا، از يك صدم سپاه يزيد كمتر بوده، شايستگى و لياقت سردار شهيدان، بيشتر، براى ما آشكارا مى گردد.
وقتى رسيد كه به جز عده اى معدود باقى نماند و همگى ياران شهادت يافتند. عباس، برادران خود را خواست و گفت: ساعت شهادت فرا رسيده، شما بچه نداريد، به سوى شهادت شتاب كنيد، تا شما را پاى حساب كنم.
شهادت، براى شهيدى كه فرزند نداشته باشد، گواراتر است، چون در انديشه خردسال خود، پس از مرگ نيست. عباس، با اين سخن، شهادت را براى برادرانش گواراتر ساخت.
برادران عباس، وارد عرصه پيكار گرديدند و دليرانه به نبرد پرداختند تا يكايك، در برابر ديدگان عباس كشته شدند. ديگر كسى نمانده بود، سردار شهيدان، تنها و بى لشكر گرديد، اينك نوبت شهادت خود اوست. به حضور حسين (ع) شرفياب شد، و اجازه خواست كه به ميدان برود. عرضه داشت: سينه ام تنگ شده، از زندگى سير شده ام! اجازه بدهيد، بروم، جانم را فدا كنم.
امام، عباس را نگريست، ديد، عشق شهادت، سر تا پاى وجودش را فرا گرفته، فرمود:
سقاى تشنه كامان، مشك را برداشت و بر اسب پريد و به سوى فرات روان گرديد. چون شير غران به نگهبانان فرات حمله كرد، صف ها را دريد و وارد شط شد. مشك را پر كرد، سپس با دو كف دست آبى برداشت، تا بنوشد واز تشنگى اندكى بكاهد. آب را بالا آورد، بالا آورد، بالا آورد، نزديك دهانش ‍ كه رسيد، آب را به روى آب ريخت!
آيا از تشنگى برادر ياد كرد؟ آيا از تشنگى دهان كودكان ياد كرد و نوشيدن آب را خلاف جوان مردى يافت؟! كسى كه جيره آب خود را، براى دگران گذارده، اكنون خود آب بنوشد و دگران تشنه بمانند؟ آيا مى خواست با لب تشنه شهادت يابد و با لب تشنه به ديدار خداى نايل گردد و از دست پدرش ‍ ساقى كوثر، جام بگيرد؟ هر چه بود آب ننوشيد و آب را بريخت. از شط بيرون آمد، يزيديان، راه را بر وى بستند، مبادا آب به حسين (ع) برسد و در برابر امير كوفه نافرمان گردند!
سقاى تشنه كامان به جنگ پرداخت، با دستى شمشير مى زد و از مشك محافظت مى كرد. پاى به ركاب مى زد و از مشك محافظت مى كرد. پيكرش ‍ آماج تير و نيزه و شمشير قرار گرفته بود و از مشك محافظت مى كرد. آيا مشك را بر دوش گذارده بود؟ آيا پيش رويش، به روزى زين نهاده بود؟ هر چه بود، مى جنگيد و دفاع مى كرد و از مشك محافظت مى كرد.
حساب دشمن را مى كرد، حساب رسانيدن آب را به حسين (ع) مى كرد، كه در محاصره يزيديان قرار گرفت.
از پشت و پيش، راست و چپ، بدو حمله مى كردند و عباس مى جنگيد و دفاع مى كرد، ولى آزادى جنگى نداشت. چون بايد از مشك حمايت كند و آن را سالم به خيمه گاه برساند.
دست راستش را جدا كردند. سردار شهيدان فرياد كشيد و رجز خواند:
به خدا سوگند، اگر دست راست مرا جدا كنيد، از دين خود، دست بر نخواهم داشت و از آن حمايت خواهم كرد و از امام خودم دفاع مى كنم.
دشت چپش را نيز جدا كردند. با خود خطاب كرد و گفت:
عباس! مبادا از كفار بهراسى، هر چند دست چپت را قطع كردند. مژده باد تو را به رحمت خداى.
تيرى به مشك رسيد و آب مشك، بر زمين ريخت و اميد سقاى تشنه كامان، نا اميد گرديد. از بازوهاى بريده اش خون مى چكيد، ولى سردار شهيدان، خود را بر اسب نگه داشته بود.
ظالمى، تيرى به سويش رها كرد، تير بيامد و در ديده اش قرار گرفت و چشمش را بشكافت. ظالمى ديگر، عمودى آهنين بر فرقش بكوفت كه از اسب، به روى زمين افتاد. حسين (ع) را در ساعت مرگ فرا خواند
حسين (ع) خود را هم چون باز شكارى، بر بالين عباس برساند و با اشك از روان پاك برادر بدرقه كرد. عباس به ابديت پيوست و حسين (ع) هم....
3 روزى اميرالمؤ منين (ع) را بر عمر سعد، كه جوانى نورس بود، نظر افتاد و بدو گفت: ((اگر بر سر دو راهى بهشت و دوزخ قرار گرفتى، چه خواهى كرد؟ آيا دوزخ را بر مى گزينى؟)).
ابن زياد، پس از رسيدن به كوفه، عمر سعد را فرمانده چهار هزار سوار كرده بود و فرمان داد كه به دستبى برود و ديلميان را از آن جا براند و فرمان حكومت رى را به نام وى صادر كرد.
عمر سعد، بيرون كوفه را لشكر گاه قرار داده بود كه امير كوفه احضارش كرد و گفت: بايد به جنگ حسين (ع) بروى! عمر سعد نپذيرفت.
امير كوفه گفت: فرمان حكومت راى را پس بده. عمر سعد، كه آرزومند فرماندارى بود، گفت: امروز را مهلت بده، تا بينديشم.
مهلت داده شد.
عمر، با نزديكانش به رايزنى پرداخت. همگى از جنگيدن با حسين (ع) منعش كردند. او هم بدان ها وعده داد كه از راءى سر نپيچد. و آهنگ كشتن حسين را از سر به در كند. شب را در اين فكر به روز آورد و با خود سخن مى گفت و شعر مى سرود: شنيدنش كه مى گفت:
آيا از حكومت رى، چشم بپوشم؟ رى آرزوى من است، خواسته من است. پس بايد گناه كار شده و حسين را بكشم. سزاى كشتن حسين (ع) آتش ‍ دوزخ است، ولى رى نور چشم من است!
فردا نزد ابن زياد شده گفت: بسيار كسانى هستند كه براى جنگ با حسين، از من شايسته ترند، آن ها را براى جنگ بفرست، و چندين كس را نام برد.
ابن زياد گفت: من از تو نخواسته بودم كه جنگاوران را به من بشناسانى، تو بگو: براى جنگ با حسين آماده اى يا نه؟ اگر آماده نيستى، فرمان حكومت رى را پس بده. عمر، پذيرفت و با سپاه روانه كربلا گرديد!
ابن زياد، نقطه ضعف عمر را شناخته بود و از همان جا، بر وى بتاخت و وادارش به تسليم كرد. نقطه ضعف عمر، جاه طلبى بود، فرمانروايى بود، و كشتن حسين (ع) وسيله بود، آن هدف، اين هم وسيله!
دور نيست كه ابن زياد از آغاز چنين تصميمى داشت و فرمان حكومت رى تله اى بود كه عمر را به دام اندازد. هر چه بود، همان طور كه حسين (ع) به عمر گفت، وى آرزوى حكومت را به گور برد و ابن زياد پس از كشتن حسين (ع)، فرمان عزل وى را صادر كرد و از حكومت رى محرومش ساخت.
اين مرد پليد، مى توانست، بى طرفى اختيار كند. مى توانست، از اين گناه خونين كناره گيرى كند. خونى مقدس بريخت كه پاكيزه تر از آن خونى نيست و جنايتى است كه در اين جهان قابل كيفر نيست. بالاترين كيفرى كه، براى قاتل تعيين كرده اند، قصاص است.
آيا كشتن عمر، كيفر قتل حسين (ع) است؟ خون حسين (ع) كجا و خون عمر كجا؟ آيا كشتن كسى كه خون پاكان را ريخته، كيفر جنايت او مى شود؟!
اين جاست كه مهر نامتناهى خداى، بر بشر، خودنمايى مى كند و جهان دگرى را مى آفريند؛ جهان كيفر و جهان پاداش. نيكوكاران را در آن جهان، پاداش مى دهد، نيكوكارى هايى كه اين جهان قابليت آن ها را ندارد. تبه كاران را به كيفر مى رساند، تبه كارى هايى كه در اين جهان قابل كيفر نيست.

 

زهير و عبيد
1 اين دو نفر نيز، سر دو راهى قرار گرفتند. زهير راه شهادت پيش ‍ گرفت و عبيد راه شقاوت را! حسين (ع) از هر دو دعوت كرد، زهير دعوتش ‍ را پذيرفت، عبيد دعوتش را رد كرد!
زهير، سابقه دوستى با حسين (ع) نداشت و در صف دشمنان وى قرار داشت.
عبيد، سابقه دوستى با حسين (ع) داشت و در صف دوستان وى قرار داشت!
هر دو شجاع بودند، هر دو دلير بودند، هر دو سردار سپاه، ولى آن كجا و اين كجا!
در سال شصتم هجرت، زهير و تنى چند از كسانش، به سفر حج رفت و مناسك را به جا آورد. كاروان كوچكى بود كه كاروان سالار، زهير بود كه از خانه خويش به سوى خانه خدا رفته بودند و از خانه خدا به سوى خانه خويش باز مى گشتند. زهير نيز چنين مى پنداشت كه به سوى خانه اش باز مى گردد، ولى سرنوشت چنين نبود. زهير، از خانه خدا، به سوى خدا مى رفت، ولى خود، آگاه نبود.
كاروان كوچك زهير، هنگام بازگشت از حج، ميل نداشت با كاروان بزرگ حسين (ع) هم منزل گردد! و اين رودخانه شيرين و گوارا كه از كوهستان مكه سرازير شده بود، به دريا متصل شود. اگر كاروان حسين (ع) از منزلى مى گذشت، زهير در آن جا فرود مى آمد و به آسايش مى پرداخت و با تمام قدرت مى كوشيد كه با حسين (ع) رو به رو نشود و چهره به چهره نگردد! چرا؟! موقعيت اجتماعى زهير ايجاب مى كرد كه چنين كند. چون كه از ياران على (ع) و آل على به شمار نمى رفت و با اين خاندان سر و كارى نداشت، ولى از هواخواهان عثمان بود و از نزديكان حكومت يزيدى و از ياران دستگاه حاكم به شمار مى رفت.
از طرفى، حسين (ع) را خوب مى شناخت و براى خاندان على (ع) احترامى بسزا قايل بود و نمى خواست، در قتل پسر على سهمى داشته باشد. او مى خواست بى طرف بماند، دوستى خود را با امويان حفظ كند و با حسين (ع) نيز ستيزه نكرده باشد. چهره به چهره شدن با حسين (ع) خلاف اين روش بود. گزارش به يزيد داده مى شد كه زهير با حسين (ع) ملاقات كرده! اگر حسين از وى كمك بخواهد، چه كند؟ به حسين كمك كند، از دوستان و هم گامان خود، بريده، اگر كمك نكند، نافرمانى حسين (ع) روا نيست.
پسر على است، پسر فاطمه است، بزرگوار است. تنها يادگار پيغمبر اسلام است. چگونه مى شود، فرمان او را اطاعت نكرد، جواب خدا را چه بدهد، با آتش دوزخ چه كند؟
بى طرفى بهترين راه است، پس بايد كاروان زهيرى در جايى فرود آيد كه احتمال رو به رو شدن با حسين در آن جا نباشد. زهير چيزى را مى خواست و سرنوشت چيز ديگر!
بيابان خشك و گرم عربستان، منزل هاى دور و دراز دارد و كاروانيان را مجبور مى سازد كه در منزلى فرود آيند؛ بخواهند و يا نخواهند، و كاروان زهير، مجبور شد، در سرزمينى فرود آيد و با كاروان حسين هم منزل گردد. سرزمينى كه از عثمانى، علوى آفريد و از يزيدى، حسينى ساخت.
خيمه هاى زهيريان، در جايى زده شده بود و سراپرده هاى حسينيان در كنارى افراشته گرديده بود. حسين (ع) مى دانست كه زهير، دلير است، جوان مرد است، سرشناس است، سخنور است، تواناست، داناست. پس ‍ حيف است كه با اين همه شايستگى، از انسان ها دور باشد و در زير پوشش  جانوران بنى اميه قرار گيرد و آزاده اى از آزادى برخوردار نشود و شايسته نيست گوهرى گران بها، در ويرانه اى جاى داشته باشد و بشرى شايسته افراشته نگردد.
در اين منزل نيز، زهير احتياط را از دست نداد. به قدر توانايى كوشيد كه از حسين (ع) دور باشد و به وى نزديك نشود، حسين، بر ضد حكومت، قيام كرده و زهير از ياران حكومت است. حكومت وقت، از ياران خود انتظار دارد، با دشمنانش دشمنى كنند و سر كشان را بركوبند و نزديك شدن به آن ها، بزرگ ترين جرم حساب مى شود.
زهير، در خيمه اش نشسته بود و با بستگانش به غذا خوردن مشغول بود كه ناگاه قامت رعناى فرستاده حسين پيدا شد و سلام كرد و گفت:
زهير! ابو عبدالله حسين بن على، تو را مى خواهد!
زهير، از آن چه مى ترسيد، با آن رو به رو گرديد، از وحشت نتوانست سخنى بر زبان بياورد، راه انديشيدن بر وى بسته شده بود، چنين وضعى را پيش ‍ بينى نكرده بود، متحير شد چه كند! پيام حسين را ناديده انگارد و از فرمان وى سرپيچى كند! يا به يزيد پشت كرده به سوى حسين برود، هر دو كار، خلاف بى طرفى است كه هدف او بوده است. اكنون، جايى است كه نقشه بى طرفى قابل اجرا نيست.
سكوتى عميق حاضران را فرا گرفت. لقمه ها، از دهان افتاد، غذا فراموش ‍ شد، سفره فراموش شد، سخن فراموش شد. قاصد حسين ايستاده، وضع را مى نگرد و در حيرت فرو رفته از خود مى پرسد: اين سكوت چيست، چرا زهير نمى آيد و چرا نمى گويد: نمى آيم، فشارى كه از طرف حسين در كار نيست، زهير در پاسخ گفتن آزاد است!
دقيقه اى چند بدين منوال گذشت، و زهير نتوانست تصميم بگيرد ((لا)) بگويد يا ((نعم))؛ آرى يا نه.
روزنه اى از نور، بايد، تا زهير را از تاريكى تحير و دو دلى نجات بخشد و تصميم بگيرد.
حساس ترين ساعت عمر زهير بود، ساعتى كه بر سر دو راهى مرگ و زندگى قرار گرفته بود. زهير، از قدرت حكومت خبر داشت، ياران حسين را هم شناخته بود. مى دانست كه حسين (ع) كشته خواهد شد و هر كس با حسين باشد، كشته مى شود. مى دانست كه حرم حسين (ع) به اسارت خواهد رفت و مى دانست كه حسين، وى را براى چه مى خواهد. مى دانست كه راه حسين راه بهشت است و راه يزيد راه دوزخ، آن سعادت است و اين شقاوت.
ناگهان برقى زد و بانويى سكوت را شكست و قدرت تصميم گرفتن را به زهير باز گردانيد. اين بانو، به جز، دلهم، همسر زهير، كسى نبود.
دلهم گفت: زهير! پسر رسول خدا، تو را مى خواهد و تو نمى روى!؟ سبحان الله! برو ببين چه مى گويد، سخنش را بشنو و بازگرد!
وه كه زن خوب، چه چيز خوبى است!
زهير، به زودى از جاى برخاست و به سوى حسين روان گرديد. ديرى نپاييد كه بازگشت. لبخندى بر لبانش نقش بسته بود، غم از چهره اش زدوده شده بود، گونه هايش شاداب گرديده بود. ظلمت رفته بود و نور باز آمده بود، بى طرفى رفته بود و يك طرفى برگشته بود.
كسى ندانست كه در آن مدت كوتاه، حسين (ع) با زهير چه گفت و زهير چه شنيد.
زهير كه ره خرگاه خرد رسيد، گفت: خيمه مرا ببريد و در كنار خيمه حسين بزنيد.
رودى به دريا پيوست و زهير يزيدى، حسينى گرديد. از تنگناى ظلم بيرون شد، در فراخناى عدل قرار گرفت، عثمانى رفت و علوى باز آمد. وه كه سعادت چگونه به سراغ آدم مى آيد!
زهير، ياران را مخاطب قرار داده گفت: هر كس از من پيروى مى كند، با من خواهد بود و گرنه ساعت وداع است.
سلمان بجلى، پسر عموى زهير، به زهير پيوست و حسينى گرديد و روز شهادت پس از آن كه نماز ظهر را با حسين خواند، شهيد شد. زهير، از دنيا و ما فيها، چشم پوشيد، و به حسين پيوست، و با حسين بود و با حسين جان داد. هم اكنون در آن جهان نيز با حسين (ع) است.
زهير با همسر عزيز خود وداع كرده گفت: بايد نزد خويشانت بروى، تا از جانب من به تو آسيبى نرسيد. مال و منال زن را به وى پس داد و زن را با پسر عمويش به قبيله اش فرستاد.
دلهم بگريست و با شوهر عالى قدر خود وداع كرد و گفت: خدا يار و ياورت باشد براى تو خير بخواهد. در اين دم آخر، يك خواهش از تو دارم: روز قيامت، هنگامى كه به حضور رسول خدا (ص)، جد حسين شرفياب شدى، مرا ياد كن و از ياد مبر.
همسر با وفا، پس از شهادت شوهر، كفنى گران بها براى پيكر وى فرستاد. آورنده كفن كه به كربلا رسيد، پيكر مقدس امام را بى كفن يافت، كفن را بر تن امام بپوشانيد و كفنى ديگر، به تن زهير كرد.
زهير، سردارى بود رشيد و فرماندهى بزرگ، نابغه نظامى، سخنورى توانا و دانشمند، و از سران قبيله بجيله و بزرگان عرب به شمار مى رفت.
با آن كه در تمام عمر در صف عثمانيان قرار داشت، براى على (ع) و آل على احترامى قايل بود و همين فضيلت، رهنمايى اش كرد و بزرگ ترين سعادت ها را به وى ارزانى داشت.
زهير در خدمت حسين (ع) قرار گرفت و در ركاب حضرتش به سوى كوى شهادت راهى گرديد.
در نخستين برخورد حسين (ع) عبا پيش قراولان سپاه يزيد به سردارى حر، كه حسين، ياران خود را فرمود: هر كس خواهد با وى بماند و هر كس  خواهد برود.
در راه خدا جبرى در كار نيست و راه شهادت، راه آزادى است، شهادت جز با آزادى محقق نمى شود. زور و زر را در مكتب شهادت، راهى نيست.
پس حسين (ع) چنين گفت: ((آيا نمى بينيد كسى كه به حق عمل نمى كند و احدى بدان پاى بند نيست؟ آيا نمى بينيد احدى از باطل دورى نمى كند و اين مردم از آن نمى پرهيزند؟! اين جاست كه مؤ من، خواهان شهادت و ديدار خداى مى گردد. من، مرگ را به جز خوش بختى، و هم زيستى با ستم گران را به جز بد بختى نمى دانم)).
پيشواى شهيدان، در اين گفتار، انگيزه قيام خود را بيان كرده و هدف از شهادت و وقت شهادت را روشن ساخته و اين مشكل اجتماعى را حل مى كند.
هدف از شهادت، اقامه حق و بر پا داشتن آن و سرنگون كردن باطل است. تا مردم حق را بشناسند و از باطل بهراسند. وقت شهادت، وقتى است كه حق از ميان رفته و ناشناخته شده و كسى بدان پاى بند نباشد و از ارتكاب باطل پرهيز نكند. اين وقت است كه مرگ براى مردم با ايمان، سعادت است، و زندگى شقاوت خواهد بود.
اكنون به پاسخ زهير گوش مى دهيم كه به حسين چه گفت:
زهير، از جاى برخاست. نخست حمد خداى را به جاى آورد. سپس، در پاسخ پيشوا چنين گفت: اى پسر پيغمبر! آن چه گفتى شنيديم، اگر دنيا براى ما هميشگى بود و ما در آن جاودانى بوديم و يارى و جان بازى در راه تو، ما را از زندگى جاويد محروم مى ساخت، ما از دنيا مى گذشتيم و به تو مى پيوستيم، چه برسد كه زندگى جاودانى نيست و كسى در اين جهان نمى ماند.
حسين (ع) براى زهير دعا كرد.
2 اين فرمان از ابن زياد، براى حر رسيد: حسين (ع) را در جايى فرود آور، كه نه آبى باشد و نه گياهى! حر، بر حسين (ع) تنگ گرفت! و راه برا بر آن حضرت ببست!
زهير كه به ارزش جنگى سپاه حر، پى برده بود و نقشه جنگ را تنظيم كرده بود، شرفياب شد و حضور پيشوا عرض كرد: اكنون جنگ با اين ها آسان است، در آينده كمك هايى به آن ها خواهد رسيد كه توانايى برابر را نخواهيم داشت.
پاسخ امام چنين بود:
((من جنگ را آغاز نمى كنم)).
پيشوايى كه خداى براى بشر تعيين كرده، صلح جوست و جنگ طلب نيست. وظيفه چنين كسى، زنده كردن نه كشتن. وقتى به سوى جنگ دست مى برد كه دفاع از بشريت باشد؛ چنين دفاعى، حيات بخش است و مهر است بر بشر.
اگر جنگ مى شد، سپاه حر تار و مار مى گرديد، خبر پيروزى حسين (ع) بر پيش قراولان سپاه يزيد، كوفه را دگرگون مى ساخت. كوفيان، مى ديدند كه ورق برگشته و حساب ها غلط در آمده، بر ابن زياد شورش مى كردند، نه تنها كمكى به دشمن نمى رسيد، بلكه براى حسين مى آمد و پيروزى قطعى مى شد. ولى حسين (ع) در راه شهادت، گام بر مى داشت نه راه پيروزى. شهادت، حق را نشان مى داد چنان كه نشان داد، ولى پيروى، نشان نمى داد چنان كه پيروزى پدرش على (ع) در جهاد جمل حق را نشان نداد، جمليان مجتهد بدند! علويان نيز مجتهد بودند! و هر دو بر حق! اين سخن منصفان آن ها بود و گرنه، تا زمان احمد حنبل، على را خليفه چهارم رسول خدا نيز نمى دانستند! و احمد دعوت به چهار يار را آغاز كرد و به اعتراضات پاسخ گفت.
زهير، كار دگرى كرد و نقشه اى ديگر ريخت؛ به قلعه اى در آن بيابان اشاره كرد و گفت: اين قلعه، باروى محكمى دارد و قابل تسخير نيست؛ در كنار رود فرات واقع است و خطر تشنگى در آن وجود ندارد. شايسته است بدان جا برويم و متحصن شويم.
حسين (ع) باز هم نپذيرفت.
تحصن در قلعه، پيروزى در پى داشت. سپاه آن زمان، قدرت بر قلعه گشايى نداشت. جنگ طول مى كشيد و دراز شدن جنگ، به سود حسين (ع) بود و به يقين، پيروزى را در پى داشت. حسين، به سوى كوى شهادت مى رفت، نه به سوى دشت پيروزى.
اگر حسين (ع) پيروز مى شد، گفته مى شد: پسر پيغمبر، با خليفه پيغمبر، بر سر حكومت جنگيدند و پسر پيغمبر، حكومت را در دست گرفت. ولى يزيد شناخته نمى شد و باطل، حسين شناخته نمى شد و حق. هر دو مجتهد بودند! هر دو آدم خوبى بودند! هر دو حكومت خواه! باطلى كه در جهان وجود نداشت! هر چه بود حق بود. يزيد حق بود! حسين هم حق بود!
دل ها را به سوى حق خواندن، با پيروزى شمشير ممكن نيست، پيروزى شمشير، گونه اى است و پيروزى حق، گونه اى. حسين (ع) پيروزى حق را طالب بود، نه پيروزى شمشير.
سرانجام، حسينيان در كربلا فرود آمدند و يزيديان، در برابر آن ها قرار گرفتند.
عصر روز نهم محرم سال شصتم هجرى، حمله يزيديان، بر حسينيان آغاز شد و تلاش سياسى عباس، سردار شهيدان، يك شب حمله را به تاءخير انداخت.
زهير، همراه عباس بود، عباس كه نزد حسين (ع) بازگشت، زهير و ياران دگر، در برابر سپاه يزيد بايستادند و عباس به تنهايى بازگشت. در اين هنگام، حبيب، به زهير گفت: وقت پند و اندرز است و وعظ و ارشاد. تو سخن مى گويى يا من؟
زهير پاسخ داد: چون اين فكر به خاطر تو رسيده است، تو سخن بگوى.
حبيب به سخن پرداخت و پند گفتن گرفت.
عزره يكى از يزيديان بدو گفت: تو هميشه خود ستايى مى كنى؟!
زهير به سخن آمد و به او چنين پاسخ داد: خداى حبيب را ستوده و هدايت كرده، اى مرد! از خدا بترس، من خير خواه تو هستم.
اى عزره! تو را به خدا سوگند مى دهم كه آن كس نباشى كه گمراهان را يارى كرده، تا پاكيزگان را بكشند!
عزره گفت: زهير! تو اين كاره نبودى! ما تو را از شيعيان اهل بيت نمى دانستيم! تو عثمانى بودى و با علويان سر و كارى نداشتى!
زهير گفت: از وضع كنونى من، پى نمى برى كه من چه كاره هستم و علوى شده ام، به خدا، نامه اى براى حسين (ع) ننوشتم و رسولى به حضورش ‍ نفرستادم و وعده يارى نكردم، ولى از حج كه برگشتم، راه من و او يكى شد و ديدارى دست داد، جدش رسول خدا به يادم آمد و منزلتى كه پيش ‍ جدش دارد به خاطر آوردم و چون مى دانستم كه شما مردم با او چه خواهيد كرد، خواستم كه يارى اش كنم و در زمره ياورانش باشم و با جانم از جانش ‍ دفاع كنم. شما كسانى هستيد كه حق خدا را پامال كرديد! حق رسول خدا را پا مال كرديد! سخن زهير بدين جا رسيد، عباس از نزد حسين بازگشت و زهير به سخن خود پايان داد.
روز نهم به سر آمد و شب دهم، بال و پر گشود. حسين (ع) در انجمنى از اصحاب و بنى هاشم سخن گفت و همه را آزاد گذارد و گفت: هر كس كه مى خواهد برود، من بيعتم را از همه برداشتم.
تنى چند وفادارى خود را اعلام داشتند، يكى از ايشان، زهير بود كه چنين گفت: به خدا، دوست مى دارم كشته شوم و زنده گردم، دوباره كشته شوم و زنده گردم و هزار بار چنين شود، تا حضرتت و اهل بيتت زنده بمانيد. اين كه يك بار كشته شدن بيشتر نيست.
بامدادان كه ساعت جنگ فرا رسيد، زهير، از طرف حسين (ع) آمد به فرماندهى جناح راست سپاه حسينى تعيين گرديد. اين افسر نام دار، پيش از آن كه آتش جنگ بر افروخته گردد، لباس رزم بر تن كرد و غرق آهن و فولاد گرديد و پس از كسب اجازه از حسين (ع) سوار شد و به سوى يزيديان رفته سخن آغاز كرد و چنين گفت:
اى مردم كوفه! از عذاب خداى بترسيد و بهراسيد. وظيفه مسلمانى، خير خواهى كردن و پند دادن است و تا شمشير ميان من و شما به كار نرفته و جدايى نينداخته، همه با هم برادريم و به يك دين پاى بنديم. هنگامى كه شمشير به كار افتاد، ديگر برادر نيستيم و يك ملت نخواهيم بود. شما گروهى مى شويد و ما گروهى!
اى مردم! خداى، عترت رسول خدا را، در ميان ما قرار داده و روش ما را با ايشان مى نگرد. من شما را به يارى پسر پيغمبر، دعوت مى كنم. بياييد از ابن زياد ظالم، دست برداريد و به سوى پسر فاطمه بگراييد. شما، در دوره حكومت زياد و پسرش، جز ستم، جز عذاب، جز كشتار، چيزى نديديد! چه چشم هايى كه كور كردند! چه دست و پاهايى كه قطع كردند! گوش ها و بينى ها بريدند! پيكرها را به شاخه هاى درختان خرما، به دار آويختند! نيكان شما را كشتند، قاريان قرآن را به قتل رسانيدند! با حجر بن عدى و يارانش ‍ چه ها كردند! با هانى و همانندانش چه ها كردند!

يزيديان، به جاى نصيحت پذيرى، به دشنام دادن پرداختند و ابن زياد و پدرش را ستودند! پس سوگند خوردند كه ما امام تو را مى كشيم و هر كس - با اوست مى كشيم! و از امام تو، دست بردار نيستيم، نگران كه تسليم شود و يارانش را نزد ابن زياد بفرستيم.
زهير، فرياد برآورده گفت: آهاى بندگان خدا! پسر فاطمه، براى يارى، شايسته تر از پسر سميه است. اگر يارى اش نمى كنيد، دست از كشتنش ‍ برداريد.
شمر كه از سران سپاه يزيد بود، از تاءثير سخنان زهير بيم ناك بشد و احساس  خطر كرد و خواست وى را خاموش كند. تيرى به سوى زهير رها كرده و فرياد كشيد: ساكت شو، خداى تو را خفه كند. چقدر پر چانه و پر گويى! زهير، كه شمر را مى شناخت و از سابقه وى آگاه بود، گفت: اى توله سگ! من با تو سخنى نمى گويم، تو جانورى بيش نيستى. گمان ندارم، از قرآن دو آيه بدانى! مژده باد سرافكندگى روز قيامت. عذاب اليم خداى در انتظار تو خواهد بود.
شمر گفت: همين دم، تو را و امام تو را خواهيم كشت!
زهير گفت: مرا از مرگ مى ترسانى؟! به خدا مرگ با حسين (ع) از زندگى با تو و امثال تو عزيزتر است.
پس به سپاه كوفه روى كرده گفت:اى بندگان خدا!اين سنگ دل سبك مغز، گولتان نزند و شما را از دين بر نگرداند. شفاعت محمد (ص) نصيبت كسى نخواهد شد كه خون فرزندش را بريزد و ياران و ياورانش را بكشد! در اين وقت، فرستاده امام، زهير را از پشت سر، آواز داده گفت:
امام مى فرمايند: ((بازگرد، نزد ما بيا، خير خواهى و نصيحت اين مردم را به حد اعلا رسانيد. اگر مؤ من آل فرعون، خيرخواهى كرد و قوم خود را از فرعون پرستى، به خدا پرستى خواند،، تو نيز چنين كردى)). زهير اطاعت كرد و به سوى حسين (ع) بازگشت.
جنگ در گرفت.
شمر و سربازانش، خيمه گاه حسين (ع) را مورد حمله قرار دادند و شمر فرياد كشيد:
آتش بياوريد تا خيمه ها را و هر كه در آن هاست بسوزانم! زنان و كودكان، از خيمه ها، بيرون ريختند و پناه گاهى مى جستند.
حسين (ع) به شمر خطاب كرد:
مى خواهى خانه و خاندان مرا بسوزانى! خدا تو را بسوزاند.
در اين هنگام، زهير با ده تن از سربازانش چنان برق آسا بر شمر حمله كرد كه وى را مجبور به عقب نشينى ساخت و ابو عزره خويشاوند شمر را بكشت. حمله، دفع شد و زهير نگذاشت گزندى به خاندان حسين برسد.
شمر، پس از عقب نشينى، از سوى ديگر، حمله را آغاز كرد. زهير و سربازانش به دفاع پرداختند و آن قدر كوشيدند تا يكايك سربازان كشته شدند، ولى حمله دفع شد. زهير چندى به تنهايى بجنگيد و سپس دست از جنگ برداشته، به سوى حسين، بازگشت. در اين هنگام، سردار بزرگ سپاه يزيد، حر، تو به كرده بود و به حسين پيوسته بود و آماده جهاد بود. زهير با حر، فرمانده دلير، هم چون دو نره شير، حمله اى سخت بر سپاه يزيد كردند، دليرانه به جنگ پرداختند. يزيديان ديروز و حسينيان امروز، با يزيديان ديروز و امروز به جهاد پرداختند. فداكارانه مى كوشيدند و جان بازانه مى جنگيدند. هر كدام كه محاصره مى شد، ديگرى نجاتش ‍ مى داد. نبرد ادامه يافت تا حر شهيد گرديد. دگر باره، زهير تنها ماند و به سوى حسين بازگشت.
ساعت ظهر فرا رسيد، حسين خواست با باقى مانده ياران، نماز ظهر به جاى آورد، آن هم نماز در حال جنگ، كه آدابى ويژه دارد. حسين، نماز را به جاى آورد، و زهير به حسين اقتدا كرد و نماز خواند.
نماز كه به پايان رسيد، زهير يك تنه به ميدان تاخت و چنان جنگى كرد كه نا آن روز چشمى نديده و گوشى نشنيده بود.
سردار دلير، در حال جنگ فرياد مى كشيد و مى گفت: منم زهير، منم پسر قين، من با شمشير از حسين دفاع مى كنم.
گه گاه از ميدان باز مى گشت و در برابر حسين مى ايستاد و از ديدارش نيرو مى گرفت و مى گفت: اى رهبر من و رهنماى من! جانم فداى تو باد. امروز، جدت رسول خدا را ديدار مى كنم، امروز، پدرت على را ديدار مى كنم، امروز برادرت حسن را ديدار مى كنم. امروز، عمويت جعفر طيار را ديدار مى كنم.
اى سرور من! هر سعادتى كه دارم، از تو دارم....
مرد افسانه اى و نابغه نظامى عرب، گويا گذشته خود را به ياد آورده بود و شادان بود كه گذشته گذشت. امروز، روز حيات است، امروز، روز سعادت و شهادت است، امروز، روز ديدار است. روزى است كه گذشته را جبران مى كند.
پس، زهير به ميدان بازگشت و به نبرد پرداخت و بكوشيد تا شربت شهادت بنوشيد.
حسين را ديدند كه بر كشته زهير ايستاده مى گويد: ((خداى كشندگان تو را، لعنت كند و از رحمت خود، دورشان گرداند!)).
3 از خواند جهاد حماسه آفرين زيهر كه فارغ شديم، به داستان عبيدالله جعفى چشم دوزيم. هر دو، در راه با حسين ملاقات كردند، هر دو، از سوى حسين دعوت گرديدند؛ يكى سر افراز گرديد و ديگرى سر به زير! زهير به شرف ديدار رسول خدا، على مرتضى، حسن مجتبى، جعفر طيار، نايل آمد، عبيد محروم گرديد! عبيدالله جعفى، دليرى بود چابك، شمشير زن، وم شاعرى بود توانا و از ناميان عرب و بزرگان شهر كوفه به شمار مى رفت. در راه كربلا با حسين ملاقات كرد. پيشوا بدو فرمود:
((تو مردى هستى گنه كار! بيا و توبه كن و مرا يارى كن، جدم رسول خدا (ص) در پيشگاه خداوند، از تو شفاعت مى كند. اگر تو به نكنى، به كيفر اعمالت خواهى رسيد)).
عبيد، نپذيرفت و دست رد به سينه سعادتى كه بدو روى كرده بود، گذارد. ولى پس از شهادت امام، بسيار بسيار پشيمان گرديد و در پشيمانى خود، شعر مى سرود و مى خواند. ليكن پشيمانى سودى نداشت.
زهير كجا و عبيد كجا، زهير، فرصت را غنيمت شمرد. عبيد، فرصت را از دست داد! زهير، در خوش بختى جاويدان به سر مى برد، و عبيد در پشيمانى جاويدان!


حر و ضحاك
1 اين دو نيز، بر سر دو راهى قرار گرفتند؛ يكى راه شهادت را پيش ‍ گرفت و زنده گرديد. ديگرى راه سلامت را پيش گرفت و بمرد! حر، در روز عاشورا به حسين (ع) پيوست، ضحاك، روز عاشورا از حسين بريد!
حر در آغاز، با حسين نبود، سرانجام با حسين شد. ضحاك، در خدمت حسين بود، سر انجام از حسين جدا شد! حر از يزيد جدا گرديد، ضحاك از حسين جدا گرديد. حر، جوان مردى آزاده بود، و به گفته: ((الماءمور معذور)) ايمان نداشت،از فرمان ستم گران سر پيچيد و در برابر آن ها قيام كرد و پاى دارى كرد، تا شهادت يافت. وى از سران كوفه به شمار مى رفت و از افسران ارشد سپاه يزيد بود؛ خاندانش، در ميان عرب، مردمى سر شناس ‍ و نامور بودند. امير كوفه، از موقعيت وى استفاده كرده وى را فرمانده هزار سوار ساخت و به سوى حسين فرستاد، تا حضرتش را دستگير ساخته به كوفه بياورد.
گويند: وقتى حر، حكم فرماندهى را گرفت و از قصر ابن زياد بيرون شد، سروشى چنين به گوش رسيد: اى حر! مژده باد تو را، به بهشت... و برگشت و كسى را نديد. با خود گفت: اين، چه مژده اى بود؟! كسى كه به جنگ حسين مى رود، مژده بهشت ندارد!
حر، مردى متفكر و سربازى انديشمند بود. كوركورانه، فرمان مافوق را اطاعت نمى كرد. او حسى نبود كه براى حفظ منصب و يا رسيدن به مقام، از ايمان خود دست بردارد. گروهى از مردم هر چه بالاتر مى روند، فرمان برتر و مطيع تر مى گردند، عقل خود را به دور مى اندازند! از ايمان خود، دست بر مى دارند، از تشخيص صحيح ناتوان مى شوند، مقام بالا، هر چه را خوب بداند، خوب مى دانند و هر چه را بد شمارد، بد مى شمارند. آن ها گمان مى كنند، مقام بالا، خطا نمى كند، اشتباه ندارد، هر چه مى گويد درست است، صحيح است! ولى حر، از اين گونه مردم نبود، مى انديشيد، فكر مى كرد، با اطاعت كوركورانه سر و كار نداشت.
بامدادان روزى هزار سوار به فرماندهى حر، از شهر كوفه بيرون شدند. چندى بيابان عربستان را پيمودند، تا روزى به وقت ظهر، در هواى داغ عربستان به حسين (ع) رسيدند. حر تشنه بود، سوارانش تشنه بودند، اسبانشان تشنه بودند. در آن سرزمين نيز، آبى يافت نمى شد. پيشواى شهيدان، مى توانست با سلاح عطش، حر و سپاهش را از پاى در آورد و نخستين پيروزى را بدون به كار بردن شمشير، نصيب خود گرداند. ولى چنين نكرد، و به جاى دشمنى، با دشمن نيكى كرد و جوانانش را فرمود:
((حر تشنه است سيرابش كنيد، سوارانش تشنه اند سيرابشان كنيد، اسبانشان تشنه اند، سيراب كنيد)). جوانان اطاعت كردند. حر را سيراب كردند، سوارانش را سيراب كردند، همه را سيراب كردند، اسبان را سيراب كردند.
پيشوا، اين وضع را پيش بينى كرده بود و از منزل گذشته آبى فراوان همراه برداشته بود. پس از آن كه حسين (ع) به نماز ايستاد و ياران بدو اقتدا كردند، حر و سربازانش نيز به حسين اقتدا كردند. اين هم از تضادهاى مردم كوفه!
از طرفى با حسين (ع) نماز مى گزارند و جداگانه نماز نمى خوانند و پيشوايى حضرتش را اعتراف دارند و از طرفى فرمان بر يزيد مى شوند و آماده كشتن حسين! نماز عصر را نيز، كوفيان، با حسين خواندند. نماز، مسلمانى و پيروى از پيامبر اسلام است.
كوفيان نماز مى خواندند، چون مسلمان بودند، چون پيرو پيغمبر اسلام بودند، ولى پسر پيغمبر اسلام و وصى او و تنها يادگارش را كشتند! يعنى چه؟؟! آيا از اين تضادها، در مردم ديگر نيز هست؟ پس از پايان نماز عصر، پيشوا آغاز سخن كرد و كوفيان را مخاطب قرار داد و چنين گفت:
((از خدا بترسيد و باور داشته باشيد كه حق از كدام سوست، تا خشنودى خداى را به دست آوريد. ماييم اهل پيغمبر، حكومت از آن ماست، نه از ستم گران و ظالمان، اگر حق شناس نيستيد و به نامه هايى كه نوشته ايد و فرستاده ايد، وفادار نيستيد، من به شما كارى ندارم و بر مى گردم)).
حر گفت: من از نامه ها خبر ندارم.
پيشوا فرمود، نامه ها را آوردند و پيش حر ريختند.
حر گفت: من نامه اى ننوشته ام و بايد از تو جدا نشوم، تا تو را نزد امير ببرم!
پيشوا فرمود: ((مرگ به تو از اين كار، نزديك تر است.)).
حر گفت: من ماءمور جنگ با تو نيستم. مى توانى راهى را پيش گيرى كه نه به كوفه برود و نه به مدينه، شايد پس از اين، دستورى رسد كه من از اين وضع تنگنا، نجات يابم. سپس براى حسين (ع) سوگند خورد:
اگر جنگ كند كشته خواهد شد.
پيشوا فرمود: ((مرا از مرگ مى ترسانى؟! كارتان به جايى رسيده كه مرا بكشيد؟!)). هر دو لشكر، به راه افتادند. در راه به تنى چند از ياران حسين (ع) برخوردند كه از كوفه به يارى آن حضرت آمده بودند. حر خواست آن ها را زندانى كند يا به كوفه برگرداند.
پيشوا نگذاشت و فرمود:
((من از اين ها دفاع مى كنم، چنان كه از جان خود دفاع مى كنم)). حر، سخنش را پس گرفت و آنان به حسين (ع) پيوستند.
2 نامه امير كوفه به حر رسيد. در آن نوشته بود:
هر جا كه اين نامه به تو رسيد، بر حسين تنگ بگير و در بيابان فروش آور كه نه آبى يافت شود و نه پناهى باشد! آورنده نامه را گفتم كه از تو جدا نشود تا ببيند كه فرمان مرا امتثال كردى و گزارش دهد. والسلام.
حر، نامه و آورنده اش را به حضور پيشوا آورد و عرض كرد: اين نامه امير است و چنين دستورى داده و اين مرد هم پيك اوست و بازرس بر من است؛ نبايد از من جدا گردد، تا ببيند فرمان اطاعت شده است.
سر انجام، حسين (ع) را در كربلا فرود آورد.
لشكريان يزيد، دسته دسته و گروه گروه، براى كشتن حسين (ع) به كربلا مى آمدند و دم به دم افزوده مى شدند و عمر سعد فرمان فرماى سپاه يزيد گرديد.
حر نيز از سرداران سپاه بود.
وقتى كه عمر، آماده جنگ گرديد، حر كه باور نمى كرد كه پسر پيغمبر مورد حمله پيروان پيغمبر قرار گيرد، نزد عمر رفت و پرسيد: مى خواهى با حسين (ع) جنگ كنى؟!
عمر گفت: اختيار با من نبود. اگر اختيار مى داشتم مى پذيرفتم. چه كنم اختيار با امير است. او نپذيرفت.
الماءمور معذور!
حر، تصميم خود را گرفت. بايد به حسين ملحق شود و يزيديان از نقشه اش  آگاه نشوند. از پسر عمويش كه در كنارش بود پرسيد: اسبت را آب داده اى؟ قره گفت: نه. حر پرسيد: نمى خواهى آبش بدهى؟ قره، از اين پرسش، چنين پى برد كه حر نمى خواهد بجنگد، ولى نمى خواهد، كسى از كارش آگاه شود؛ مبادا گزارش دهند. پس چنين پاسخ داد: مى روم و اسبم را آب مى دهم. و رفت و از حر دور شد.
مهاجر پسر عموى ديگر حر برسيد و از وى پرسيد: اى حر! چه خيال دارى؟ مى خواهى بر حسين (ع) حمله كنى؟!
حر پاسخش را نداد و ناگهان هم چون بيد، لرزيدن گرفت و به چندش در آمد!
مهاجر كه وضع حر را چنين ديد، در عجب شده گفت: اى حر! كار تو، انسان را به شك مى اندازد. من چنين وضعى از تو نديده بودم. اگر از من مى پرسيدند، دليرترين مرد كوفه كيست، من تو را نشان مى دادم. اين لرزش  چيست و اين چنديدن براى چه؟
حر، لب بگشود و گفت: سر دو راهى قرار گرفته ام! خود را دى ميان بهشت و دوزخ مى بينم! سپس گفت: به خدا قسم، هيچ چيز را، از بهشت برتر نمى دانم و دست از بهشت بر نمى دارم، هر چند تكه تكه ام كنند و مرا بسوزانند! پس تازيانه بر اسب زد و به سوى حسين رهسپار گرديد.
حر، بهشت را باور كرده بود. دوزخ را باور كرده بود. به روز رستخيز، ايمان داشت. اين است معناى ايمان به روز جزا.
به سپاه حسين (ع) كه نزديك شد، سپرش را واژگونه كرد. ياران حسين (ع) دانستند كه حر آزادگى را برگزيده و از يزيديان بريده و بر حسين پيوسته است. شرفياب شد و سلام كرد و گفت:
اى پسر پيغمبر! خدا مرا فداى تو كند.
سپس سوء سابقه خود را، به ياد آورده چنين گفت: من آن گنه كارى هستم كه حضرتت را بدين روز نشانيدم! به خداى يگانه سوگند كه باور نمى كردم كه اين مردم، با تو چنين رفتار كنند! با خود مى گفتم مشاجره اى بيش نيست و پايان مى پذيرد. اگر مى دانستم كه اين ها چنين مردمى هستند به يقين از من گناهى سر نميزد. اكنون پشيمانم و آمده ام توبه كنم و در پيشگاه تو جان فدا كنم. آيا توبه من قبول است؟
حسين (ع) فرمود: ((آرى، خداى توبه تو را قبول مى كند و گناهت را مى آمرزد، از اسب پياده شو و اندى آرام بگير)).
حر كه آماده شهادت بود، عرض كرد: اگر اجازه دهيد، سواره بهتر مى توانم اداى وظيفه كنم.
پيشوا فرمود: هر چه مى خواهى بكن.
حر به سوى هم شهريان خود تاخت و آن ها را پند داد و اندرز گفت و كوشيد رهنمايى كند، ولى سودى نبخشيد. آن گاه به سرزنش پرداخته گفت:
اى مردم كوفه! بميريد و زنده نمانيد! پسر پيغمبر را دعوت كرديد. حضرتش، دعوتتان را پذيرفت و سوى شما آمد. به دشمن تسليمش كرديد! به پسر پيغمبر قول داديد كه از او دفاع كنيد. اكنون مى خواهيدش بكشيد! چرا آب فرات را، بر وى، بر خاندانش، بر زنان و كودكانش بستيد؟! آب يكه بر جهودان رواست بر ترسايان رواست! آبى كه بر همه حيوانات و جانداران رواست! واى بر شما! صد واى بر شما! با دودمان محمد، چه بد رفتار كرديد! خداى در روز رستخيز سيرابتان نگرداند؛ اگر پشيمان نشويد، اگر توبه نكنيد، اگر از راهى كه رفته ايد، باز نگرديد.
در اين هنگام، جوخه اى از سپاه يزيد پيش تاختند و به سوى حر تير اندازى آغاز كردند. حر كه هنوز اجازه جنگ نگرفته بود، به سوى حسين بازگشت و رخصت نبرد برگرفت و به ميدان برگشت و بر سپاه كوفه حمله كرد و جنگيدن آغاز كرد.
يزيد بن سفيان گفته بود: اى كاش وقتى كه حر، پشت به يزيد كرد و روى به حسين (ع) او را ديده بودم، تا با نيزه سوراخ سوراخش مى كردم! به وى گفتند: اينك حر، كسى كه آرزومند كشتنش بودى. يزيد، به سوى حر، تاخت آورد و گفت: جنگ مى كنى؟
حر كه در اثر زخم هايى كه خورده بود، پيكرش، از خود رنگين شده بود، پاسخ داد: آن چه تو خواهى كنم. جنگ تن به تن ميان دو هم كار سابق آزاد شد، و ديرى نپاييد كه يزيد به دست حر كشته شد.
حر اندكى درنگ كرد. پس بر سپاه دشمن زد، از اين سو به آن سو مى تاخت و صف ها را مى دريد و از كشته ها پشته مى ساخت. ناگهان تيرى آمد و شكم اسبش را بدريد. حيوان زبان بسته كه تا آن ساعت، پاى دارى كرده بود، لرزيدن گرفت، دمى كه خواست بر زمين بيفتد، سوارش بر زمين جست و شمشير هم چنان در كفش برق مى زد و خون چكان بود. حر پياده به جنگ پرداخت.
پس به سوى حسين بازگشت و از ديدارش، نيرو تازه كرد، اين بار، با زهير همراه شد. به ميدان بازگشت و از ديدارش، نيرو تازه كرد. اين بار، با زهير همراه شد. به ميدان برگشت و دو تنه جنگيدن آغاز كردند. دو تهمتن، دو سرباز دلير، يكى اژدها و يكى نره شير، به نبرد پرداختند و عرصه رزم را محفل بزم ساختند. از طرفى با دشمن مى جنگيدند و از طرفى يار و ياور يك ديگر بودند. وقتى كه زهير در خطر مى افتاد، حر نجاتش مى داد، آن گه كه حر، در دام دشمن گرفتار مى شد، زهير دام را پاره مى كرد. حر، شجاعانه نبرد مى كرد و مردانه جان مى باخت و آخرين رمق حيات را به كار مى برد و گناه خود را با خون مى شست. دمى از كوشش فروگذار نكرد.
سرانجام كه ناتوان شد و قدرت نبرد نداشت، گروهى، در ميان گرفتندش و جوان مرد آزاده را شهيد كردند.
حسين، خود را بر كشته حر برسانيد و شنوده شد كه مى گويد:
((تو مردى آزاده بودى هم چنان كه مادرت نامت را حر گذارد. اكنون در آن جهان نيز سعادت مند و خوش بخت خواهى بود)).
حر، در آن روز ولادت يافت و آزاده گرديد و با سرعتى، از سرعت نور افزون، راه خدا را پيش گرفت و برفت تا به ابديت پيوست.
3 اكنون به سرگذشت ضحاك، گوش كنيم. او نيز از كاسنى بود كه سر دو راهى شهادت قرار گرفت، ولى سعادت نداشت. راه سلامت را پيش ‍ گرفت و به شهادت پشت كرد. همراه حسين به كربلا آمد، در جنگ شركت كرد و به نبرد پرداخت، ولى از شهادت روى بگردانيد و مرگ را برگزيد.
وقتى حسين به سوى كوى شهادت رهسپار بود، ضحاك و دوستش مالك، در راه به حضور حسين (ع) شرفياب شدند و عرض ارادت كردند و اظهار داشتند كه: مردم كوفه يزيدى شده اند و آماده كشتن حضرتت هستند!
حسين (ع) فرمود:
((حسبى الله و نعم الوكيل؛
خداى براى من بس است و بهترين ياور است)).
حضرتش از ضحاك و مالك دعوت كرد، به سوى كوى شهادت گام بردارند. مالك عرض كرد: بدهكارم و عيالوار و از يارى حضرتت معذورم! ضحاك، عرض كرد: من نيز بدهكارم و عيالوار و حضرتت را يارى مى كنم، مادامى كه يارى من سودمند باشد و ياورانى براى خود داشته باشى.
حسين (ع) هر دو را در تصميم گرفتن آزاد گذارد و بر هيچ يك تحميلى نكرد.
مالك برفت و ضحاك، در خدمتش باقى ماند. روز شهادت به نبرد پرداخت و يكى دو تن از سپاه يزيد را بينداخت و دست يكى را قطع كرد و در خدمت حسين بود، تا وقتى كه ديد بيش از دو تن، براى حسين، يارى نمانده است. شرفياب شد و شرط پيمان خود را به ياد آورد و عرض كرد: يارى من ديگر سودى نخواهد داشت و حضرتت به يقين كشته خواهى شد.
حسين (ع) فرمود: آزاد هستى، هر جا مى خواهى بروى، برو، ولى چگونه مى توانى بگريزى؟! عرض كرد: نقشه گريز را كشيده ام.
ضحاك پيش بينى چنين وقتى را كرده بود. اسبش را در خيمه اى آماده گذارده بود و پياده جنگيده بود. سوى اسبش رفت و بر سپاه كوفه بتاخت و خط محاصره را شكست و بگذشت. پانزده تن از سواران يزيدى، در پى اش ‍ تاختند. هنگامى كه به وى رسيدند، ضحاك كه به سوى ايشان برگشت و نگريستن گرفت. آنان او را شناختند و از خونش در گذشتند.
ضحاك، حسين را تنها گذارد و برفت، چون نمى توانست جلوگيرى از كشته شدن حسين كند، ولى ارمغانى بزرگ براى جهان بشريت به يادگار گذارد و آن ياد كردن داستان هاى شهادت و شهيدان كربلا بود.
4 سخنان پيشواى شهيدان و يارانش در راه و در كربلا خطاب به مردم كوفه، سبب شد كه در طول اقامت آن حضرت در كربلا، افرادى تك تك، يا دو تا دو تا يا بيشتر، از يزيديان ببرند و برگزيدند. گاه شبانه، از تاريكى شب استفاده كرده و گاه روزانه غفلت دشمن را مغتنم شمرده، خود را از بد بختى ابدى نجات داده، خوش بختى جاويدان را از آن خود كردند. قدرت اين مردم در آن بود كه خويشتن را گول نزدند و خواهش دل را، راه حق نخواندند. حق جو و حقيقت طلب گرديدند. آرى هر كس از خواهش دل درگذشت، سعادت، از آن او خواهد بود.
آنان مردمان دليرى بودند كه توانستند كارى بزرگ و مردانه انجام دهند. اين گونه كارهاى بزرگ، به جز از دليران نشايد، از زندگى در گذشتن و سوى مرگ دويدن، كار مردم عادى نيست.
از آن جمله 32 تن در شب شهادت يك جا از سپاه يزيد جدا شده و در زمره سپاه حسين قرار گرفتند و بامدادان همگى به شهادت رسيدند.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 22
     درج شده در 710 روز و 5 ساعت و 24 دقیقه قبل
    

معاويه بمرد و پسرش يزيد به جايش نشست. يزيد، زيركى پدر را نداشت. او گمان مى كرد، حكومت كردن، در عيش و نوش و باده گسارى به سر بردن و بر آوردن خواهش دل است.
با مردم بايد خشونت و زبرى رفتار كرد و با زندان و شكنجه و اعدام، آرام ساخت. در منطق يزيد، معناى كشوردارى و ايجاد امنيت، همين بود و بس.
مسلمانان، حكومت يزيد را خوش نداشتند. يزيد را مى شناختند و پدرش را نيز مى شناختند. خبر به كوفه رسيد، كه حسين (ع) از بيعت يزيد، سر باز زده و به مكه رفته است.
كوفيان به جنب و جوش افتادند و نفرت خود را از حكومت يزيد، به حسين اعلام داشتند. نامه ها نوشتند، طومارها فرستادند و حضرتش را براى رهبرى به كوفه دعوت كردند.
كوفه، مركز حكومت على (ع) پدر حسين بود. شايسته دانستند كه مركز حكومت حسين گردد و پسر، جاى پدر بنشيند.
گويند شماره نامه هايى كه از كوفه براى حسين (ع) فرستاده شد، به دوازده هزار رسيد.
حسين (ع) كوفه را ديده بود، و مردمش را مى شناخت و مى دانست كه قابل اعتماد نيستند، وفا ندارند؛ از گفتارشان تا رفتارشان هزاران فرسنگ راه است.
رفتار كوفيان را با پدرش على (ع) ديده بود، با برادرش امام مجتبى (ع) ديده بود. با حكومت هاى وقت، ديده بود. مى دانست، سخنان آن ها، پشتوانه ندارد، روز، سخنى مى گويند، شب بر خلافش گام بر مى دارند. در برابر زور، تسليم مى شوند و در پيش گاه عدل، طغيان كرده، سركشى مى كنند. آنان نوكر قدرتمند، از هر سو كه باد قدرت وزيدن گيرد، بدان سو مى دوند و در برابر زور، گردن خم كنند. گاه گاه در ميانشان، مردمى با ايمان يافت مى شود، ولى خارستان با يكى دو گل، گلستان نمى گردد.
حسين (ع) عزم شهادت داشت و آبيارى درخت پژمرده اسلام را، با خون پاك خود مى دانست. سفر كوفه، راه شهادت بود و كربلا، كوى شهادت و حكومت يزيد، وقت شهادت. پيش از آن كه، به سوى كوفه رود، مسلم را به نمايندگى خود، از مكه به كوفه فرستاد.
مسلم
مسلم، پسر عموى حسين (ع) بود، مردى بزرگوار و دلير و دانشمند و اهل تقوا و فضيلت بود. حسين، تنى چند از ياران خود را، در خدمت مسلم روانه ساخت و او را به تقوا و رازدارى و مهربانى سفارش فرمود و از مسلم خواست كه وضع سياسى و نظامى كوفه را، براى وى بنويسد. آن گاه، نامه اى كوتاه براى كوفيان نوشت و همراه مسلم فرستاد. نامه چنين بود:
((برادرم و پسر عمويم، مسلم را به سوى شما فرستادم. كسى كه مورد اعتماد من است و بدو اطمينان دارم و وى را سپردم كه وضع شما را، براى من بنويسد. به جان خودم سوگند، رهبر، كسى است كه حق را اجرا كند)).
مسلم، در نيمه دوم ماه رمضان، از مكه بيرون رفت و از مدينه گذر كرد و در مسجد پيغمبر نماز خواند و با كسان خود، وداع كرد و راهى كوفه گرديد.
مسلم، دو راهنما با خود برداشت؛ چون بيراهه را برگزيد. كاروان كوچك به راه افتاد. راهنمايان، راه را گم كردند و همراهان را به بيابانى خشك و بى آب و گياه، دچار ساختند. تشنگى بر همه چيره شد و رهنمايان را تلف كرد، و در دم مرگ، راه را نشان دادند. مسلم و ياران توانستند خود را به آب برسانند و از تشنگى جان سالم به در برند. مسلم، براى حسين (ع)، نامه اى بدين گونه نوشت:
از مدينه بيرون شدم. دو راهنما با خود برداشتم. راه را گم كردند و تشنگى، بر همه چيره گرديد. آن دو بمردند و ما در دم واپسين به آب رسيديم. من اين پيش آمد را به فال بد گرفتم.
پاسخ حسين (ع) چنين بود:
((برو به سوى مقصدى كه تو را فرستادم)).
مسلم، اطاعت كرد و به سوى كوفه روان شد، و در آن جا، در خانه مختار، منزل گزيد. كوفيان، گروه گروه، به ديدن مسلم مى آمدند و مسلم، نامه حسين (ع) را بهر ايشان مى خواند. آنان گوش مى دادند و مى گريستند. گريه از مهر و از شوق بود.
بزرگان و سخنوران با ايمان، هم چون عابس شاكرى و حبيب اسدى، آمادگى خود را براى جان بازى در ركاب حسين (ع) اعلام داشتند.
بيعت آغاز شد؛ شماره بيعت كنندگان به هيجده هزار تن رسيد و نام ها در دفتر ثبت گرديد.
مسلم، براى حسين نامه نوشت و بيعت آن ها را گزارش داد و تقاضا كرد هر چه زودتر به كوفه آيد؛ چون مردم مشتاقانه آرزومند زيارتش هستند.
نامه را به وسيله عابس براى حسين (ع) فرستاد و پس از چند روزى نقل مكان كرد. از خانه مختار)) به خانه هانى رفت و آن جا را پايگاه قرار داد.
نعمان، امير كوفه بود. پس از آن كه از اقدامات مسلم آگاه شد، از قصر به زير آمد0 (قصرش را دارالاماره مى ناميدند) و به ميان مردم كوفه شد و سخن گفت و تهديد كرد و از طغيان و سر كشى بر حذر داشت، ولى نرمش در گفتار را از دست نداد. روش امير كوفه را دوستان يزيد نپسنديدند، آن ها مى خواستند به خشونت پردازد، به يزيد گزارش دادند: امير كوفه، در برابر مسلم ناتوان است و يا ناتوانى نشان مى دهد.
يزيد، ابن زياد را امير كوفه گردانيد. وى امير بصره بود، يزيد، امارت كوفه را نيز به حكومت او ضميمه كرد. ابن زياد، از بصره حركت كرده، به كوفه آمد و زمام شهر را در دست گرفت.
شب هنگام، امير جديد وارد كوفه شد. بر چهره، لثام بسته بود و جامه هايى هم چون جامه حسين (ع) بر تن داشت. مردم كوفه حسينش پنداشتند و بدو خوش آمد گفتند. به كاخ امارت كه رسيد، امير كهنه نيز، وى را حسين پنداشت، و در كاخ را بر وى ببست و راهش نداد.
امير نو، فرياد كشيد: در را باز كن!
نعمان، صداى ابن زياد را بشناخت و در را باز كرد.
كوفيانى كه در پيرامونش بودند نيز، وى را بشناختند و از گردش پراكنده شدند و خبر را در كوفه پخش كردند.
ابن زياد، نخست به جست و جوى مسلم پرداخت تا از جاى گاه مسلم آگاه شد. هانى، ميزبان مسلم را دستگير كرد و چوب زد و در بند كشيد.
مسلم، مجبور شد عكس العمل نشان دهد. بيعت كنندگانى كه در دسترس ‍ بودند، گرد آورده، براى نجات هانى به كاخ هجوم برد.
ابن زياد، در كاخ متحصن گرديد، ولى تحصنش طولى نكشيد؛ چون ياران مسلم بى وفايى كردند و از گرد او پراكنده شدند!
مسلم، يكه و تنها ماند و سرگردان در كوچه ها همى رفت، تا به در خانه اى رسيد كه زنى بر در ايستاده بود. مسلم از وى آب خواست. طوعه برفت و آب آورد. مسلم بنوشيد و باز همان جا بايستاد، طوعه سبب پرسيد.
مسلم حال خود باز گفت. زن با ايمان، وقتى كه مسلم را بشناخت، به درون خانه برد و به خدمت گزارى پرداخت. ديرى نپاييد كه بلال، پسر طوعه، به خانه بازگشت، و مادر، وجود مهمان گرامى را از پسر پنهان داشت. ولى پسر از خدمت هاى مادر، به وجود مهمان پى برد. بامدادان به سوى كاخ رفت و گزارش داد.
ابن زياد، محمد اشعث را با عده اى سرباز، براى دستگيرى مسلم فرستاد.
مسلم در خانه طوعه بود كه بانگ سم ستوران و شيهه اسبان را شنيد و دانست كه براى دستگيرى او آمده اند. آماده دفاع شد و از خانه بيرون آمد و به جنگ پرداخت. جنگيدن در كوچه هاى تنگ و پر پيچ و خم كار آسانى نيست. به ويژه كه مسلم، از پس و پيش، مورد حمله قرار گرفت و كوچه ها، براى وى ناشناخته بود!
كوفيان نيز، هم چون بلال پسر طوعه، از وى پذيرايى كردند! از بام ها به سنگ باران پرداختند! دسته هاى نى را آتش زده، به سوى مسلم پرتاب مى كردند!
مسلم كه از مرگ، هراس نداشت، مردانه مى جنگيد و دليرانه به كارزار مى پرداخت. گاه دشمن را مى گرفت و بر پشت بام پرتاب مى كرد، گاه به جلو مى تاخت و حمله مى كرد، گاه به عقب بر مى گشت و دفاع مى كرد و فرياد مى كشيد:
سوگند مى خورم كه جز با آزادگى كشته نشوم.
پيكر مسلم از زخم شمشير و نيزه آغشته به خون گرديد. ولى مسلم، نبرد مى كرد، تنش از آتش نى ها مى سوخت و مسلم نبرد مى كرد. سنگ ها پيكرش را مى دريدند و مسلم نبرد مى كرد. گويند 35 تن را به خاك هلاك انداخت.
محمد اشعث فرياد مى كشيد: مسلم تو در امان هستى، چرا بيهوده جنگ مى كنى و خود را به كشتن مى دهى. مسلم نبرد مى كرد.
شمشير ديگر بكير، بر چهره مسلم فرود آمد و لب بالا را قطع كرد و بر لب زيرين رسيد. مسلم نبرد مى كرد. مسلم بر بكير حمله كرد و شمشيرى بر فرقش نواخت و دومين 1ربت را بر شانه اش فرود آورد. نزديك بود، كارش ‍ را بسازد كه كوفيان از چنگ مسلم نجاتش دادند.
مسلم تا رمقى بر تن داشت، به جنگ ادامه داد. هنگامى كه خسته و ناتوان شد و كوفته و بى جان گرديد، به ديوار خانه اى تكيه داد. چون قدرت ايستادن نداشت، كوفيان اسيرش ساختند و بر استرى سوارش كردند و به سوى كاخش بردند.
مسلم، در راه مى گريست. يكى بدو گفت: چرا گريه مى كنى؟! كسى كه در راه برانداختن حكومتى گام بر مى دارد، بايد آماده چنين روزى باشد.
مسلم گفت: به خدا سوگند، براى خود نمى گريم و از كشته شدن، زارى نمى كنم. من براى حسين مى گريم كه به زودى بدين جا خواهد آمد و اين مردم با او چه خواهند كرد؟!
پس، به محمد اشعث روى كرده، گفت:
اى بنده خدا! مى دانم كه تو قدرت ندارى، از امانى كه زه من دادى دفاع كنى. اينان مرا خواهند كشت. مى بينم كه حسين (ع) امروز و فردا به كوفه خواهد آمد و گريه من از اين است. آيا خبر دارى؟!
آيا مى توانى، كسى را بفرستى كه از زبان من به حسين (ع) بگويد: سرور، بازگرد، به كوفيان اعتماد مكن، اينان همان هايى هستند كه پدرت، از دستشان، آرزوى مرگ مى كرد. مردم كوفه، به تو دروغ گفتند. پيك تو نيز بگويد. وقتى مسلم اين سخنان را مى گفت كه در دست دشمن اسير بود و تا شب كشته مى شد.
محمد اشعث گفت:
به خدا سوگند، اين كار را خواهم كرد و به امير خواهم گفت: من به تو امان داده ام.
محمد به قول خود وفا كرد و پيكى فرستاد و پيام مسلم را به پيشوا رسانيد و به ابن زياد گفت: من به مسلم امان داده ام.
ابن زياد گفت: تو را نفرستاده بودم كه امان دهى، تو را فرستاده بودم كه دستگير كنى. مسلم به در كاخ كه رسيد، كوزه آبى ديد و آب خواست.
نانجيبى گفت:
اين آب را كه مى بينى، بسيار سرد است و تو قطره اى از آن را نخواهى نوشيد، تا از سرخ جوش جهنم بنوشى!
مسلم پاسخ داد:
تو، براى نوشيدن سرخ جوش جهنم، سزاوارترى.
پس، به ديوار تكيه داد و بنشست. مردى برايش آب آورد. مسلم جام را بگرفت و تا خواست بنوشد، جام پر از خون گرديد. جام دگرى آوردند، باز پر از خون شد، چون از لب بريده خون جارى بود. سومين جام را كه بر لب نهاد، دندان هاى پيشين، در جام بيفتاد.
مسلم گفت:
خداى را حمد مى كنم كه سرنوشت مرا لب تشنه كشته شدن قرار داد.
مسلم را به درون كاخ بردند. مسلم، براى امير كوفه احترامى نگذارد. افسر گارد بدو اعتراض كرد.
ابن زياد گفت: كارى نداشته باش، او كشته خواهد شد!
مسلم گفت: مى خواهم وصيت كنم.
به سرنشينان مجلس امير كوفه، نظرى افكند. عمر سعد را كه از قريش بود، براى وصيت برگزيد.
عمر، در آغاز، نپذيرفت كه وصى مسلم شود، ولى پس از موافقت ابن زياد، قبول كرد كه وصيت را به كار بندد. مسلم را به جايى كه از ديدگاه ابن زياد پنهان نبود، ببرد و بنشانيد و به وصيت گوش داد.
وصيت مسلم چنين بود:
1. هفتصد درم، در كوفه بده كارم، پس از كشته شدن من، زره مرا بفروش و قرض مرا بده.
2. بدن مرا، از ابن زياد بگير و به خاك سپار.
3. كسى را نزد حسين (ع) بفرست، تا به حضرتش بگويد كه باز گردد و به كوفه نيايد و اين راز را پوشيده دار. ولى عمر، چاپلوسى كرد و راز را نزد ابن زياد فاش ساخت!
ابن زياد گفت:
هر چند مسلم خيانت نكرد، ولى به خيانت كارى اعتماد كرد!
در اين جا دو چهره در برابر هم قرار گرفتند: چهره مردانگى و فضيلت، چهره نامردى و خيانت؛ مسلم و عمر سعد.
مسلم، دو ماه و اندى در كوفه مانده بود، سالار بود، سرور بود، مهمان بود، عزيز بود، گرامى بود. مى خواست پس از مرگ هم عزيز باشد و كشته اش به روى زمين نماند و به خاك سپرده شود. پول بسيارى به حضورش آورده بودند و براى خريد سلاح و جمع آورى ابزار جنگ مصرف كرده بود، درمى از آن ها را به مصرف شخصى نرسانيده بود و براى نيازمندى خود، وام گرفته بود.
در دم مرگ از وفادارى با پيشواى خود، دست بر نداشت و آن چه توان داشت در راه خدمت به آن حضرت به كار برد، تا صرف اداى وظيفه نباشد و از جان و دل بكوشد.
عمر سعد، با آن كه از قريش بود و با مسلم از يك ايل و تبار بودند، و عرب از تعصب قبيله اى از برخوردار است، به مسلم خيانت كرد. نخست، وصيت را نپذيرفت، مبادا امير كوفه را خوش نيايد. سپس بدون آن كه از وى بپرسند مسلم چه گفت، راز را فاش ساخت و اين خيانتى بود به انسانيت و تملقى بود به امير كوفه و چاپلوسى نسبت به دستگاه حاكمه!
مسلم را چنين محاكمه كردند:
ابن زياد: به مسلم روى كرده، گفت:
پسر عقيل! به كوفه آمدى و ميان مردم شكاف انداختى و همه را به هم ريختى!
مسلم پاسخ داد:
چنين نيست. من براى چنين كارى نيامدم. مردم اين شهر كه از حكومت ظلم و ستم به ستوه آمده بودند، حكومتى كه نيك مردان و پارسايانشان را كشته بود و خون ها ريخته بود و رفتار كسرى و قيصر را پيش گرفته بود. من آمدم، تا عدل را بر پا كنم و مردم را به سوى قرآن دعوت كنم.
ابن زياد گفت:
اى فاسق! تو را بدين كارها چه كار، تو همان كسى هستى كه در مدينه شراب خواره بودى و مى گسارى مى كردى!
مسلم گفت:
تا كنون من، لب به شراب نيالوده ام و جامه به مى نزده ام. خدا مى داند كه تو دروغ مى گويى، من چنين كسى نيستم. شراب خواره، كسى است كه دستش ‍ تا مرفق، در خون مسلمانان بى گناه فرو رفته، آدم ها كشته، خون ها ريخته، با مردم ستيزه جويى كرده، خيانت كرده و پشيمان نيست! چنان مى نشيند و به لهو و لعب مى پردازد و بى تفاوتى نشان مى دهد، گويى گناهى نكرده و جنايتى مرتكب نشده است!
ابن زياد گفت:
دلت مى خواست به منصبى برستى و امارتى حايز شوى، ولى خدا نخواست و تو را شايسته نديد!
مسلم پرسيد:
پس شايسته آن منصب كيست؟
ابن زياد:
اميرالمؤ منين يزيد!
مسلم:
خدا مى داند شايسته كيست و مردم هم مى دانند و تو مى پندارى كه از آن بهره اى دارى؟!
ابن زياد: گمان مى كنى كه حكومت از آن شماست؟!
مسلم: گمان نيست، يقين است.
ابن زياد: تو را طورى بكشم كه تا كنون، در اسلام، كسى نديده باشد!
مسلم: تو شايسته هستى كه از اين جنايت ها بكنى و اين گونه بدعت بگذارى! كار تو خون ريختن است! گوش و بينى بريدن است! پليدى كردن است، پاكان را سرزنش نمودن!
ابن زياد امير، در برابر منطق مسلم اسير، شكست خورد و به دشنام گويى پرداخت.
به مسلم دشنام داد. به على (ع) دشنام داد. به حسين (ع) دشنام داد. به عقيل، پدر مسلم، دشنام داد! مسلم، سكوت كرد و مهر خاموشى، بر لب گزيد و چيزى نگفت.
سپس، ابن زياد بگفت تا مسلم را بالاى بام كاخ ببرند. و بكير را كه از دست مسلم، زخم برداشته بود، بخواست و گفتش: برو انتقامت را بگير و سرش را از تن جدا كن واز بام قصر به زيرش انداز!
مسلم، شاهكارى سياسى به كار بد و خواست محمد اشعث را بر ابن زياد بشوراند. بدو رو كرده گفت: برخيز و امانى كه دادى دفاع كن. ولى محمد نامردى كرد و خصلت عربى را به دو انداخت و سكوت پيش كشيد و كارى نكرد! آيا محمد، عرب نبود، يا وفاى به عهد، خصلت عربى نيست؟!
مسلم را بر بام بردند و بكير سرش را از تن جدا كرد و سر و تنش از بالاى بام در كوچه بينداخت! پس، به زير آمد و نزد ابن زياد شد.
ابن زياد از او پرسيد:
وقت كشته شدن، مسلم چه مى گفت؟
بكير گفت:
خداى را تسبيح مى كرد، استغفار و طلب آمرزش مى نمود. بدو گفتم: خدا را حمد مى كنم كه به من توان داد تا انتقام خود را از تو بگيرم. آن گاه ضربتى بدو زدم كه كارگر نشد.
مسلم گفت:
اى برده يزيد! با اين ضربت، انتقام خود را گرفتى، آيا بَسَت نيست؟ پس با ضربه دوم سرش را جدا كردم.
آن گاه، ابن زياد به كشتن هانى و تنى چند از زندانيان، فرمان داد و فرمان اجرا گرديد. كوفيان، پذيرايى از مسلم را به حد اعلا رسانيدند! ريسمانى بر پاى مسلم بستند و ريسمانى بر پاى هانى و هر دو پيكر را در كوچه ها كشيدند.
ابن زياد هم، سرهاى مسلم و هانى را به شام نزد يزيد فرستاد! سپس فرمان داد تن مسلم را، در شهر به دار آويختند.


ابن يقطر
ديگر از پيش گامان شهادت، ابن يقطر است.
وى را هم شير حسين (ع) گفته اند؛ با آن كه حسين (ع) به جز پستان فاطمه، از پستان زنى شير نخورده بود. ابن يقطر هم پستان فاطمه را به لب نگرفته بود. پس چرا او را هم شير حسين (ع) گفتند؟
چون مادر ابن يقطر، لله حسين (ع) و نگه دارنده او در كودكى بود.
وقتى كه نامه مسلم، از كوفه به دست حسين (ع) رسيد، نامه اى كه در آن تاءكيد شده بود كه هر چه زودتر، حسين (ع) به سوى كوفه روانه گردد، حسين، پاسخ نامه را نوشت و با ابن يقطر به كوفه فرستاد. ماءموران يزيد، در راه دستگيرش كردند و به كوفه اش بردند. ابن زياد، هر چه از او بازجويى كرد، چيزى به دست نياورد، بدو گفت:
برو بالاى بام قصر و در برابر مردم، دروغ گوى، پسر دروغ گو را، حسين پسر على را، لعنت كن و دشنام بده، تا درباره جانت فكر كنم.
ابن يقطر، بالاى بام رفت. وقتى كه با مردم كوفه رو به رو شد، فرياد برآورده گفت: اى مردم! من فرستاده حسين (ع) پسر فاطمه (س) دختر رسول خدايم. اى مردم! حسين را يارى كنيد و جهاد در ركاب حسين را در برابر پسر مرجانه به جان بخريد!
نام مادر ابن زياد، مرجانه بود و ابن يقطر از نسبت دادن به مادرش منظورى داشت كه پوشيده نيست.
پسر مرجانه، هم فرمان داد، تا ابن يقطر را از بالاى بام به زير انداختند و استخوانهايش بشكست، ولى هنوز رمقى در تنش باقى بود كه قاضى كوفه سرش را از تن جدا كرد!
قيس
قيس پسر مسهر، نيز از پيش گامان شهادت است. وى از مردم كوفه بود و دومين پيك كوفه، به سوى حسين (ع) و حامل طومار بود. در طومار، چنين آمده بود:
هر چه زودتر بيا، همگى انتظار مقدمت را داريم و جز به تو، به هيچ كس نظر نداريم، شتاب، شتاب، والسلام.
قيس، طومار را به حسين (ع) رسانيد و با مسلم به كوفه بازگشت و براى بار دوم از كوفه به حضور حسين (ع) رسانيد و با مسلم به كوفه بازگشت و نامه اش را براى حسين (ع) آورده بود. اكنون دومين بار بود كه قيس، از مكه به سوى كوفه باز مى گشت و پاسخ حسين (ع) را براى مسلم همراه داشت. ولى اين نامه به دست مسلم نرسيد.
ديده بانان راه، قيس را دستگير كردند و نزد ابن زيادش بردند. ابن زياد نامه حسين (ع) را بخواست. قيس گفت: پاره اش كردم.
- چرا پاره كردى؟
- تا تو از آن آگاه نشوى؟
- نامه براى چه كسانى بود؟
- براى كسانى كه نامشان را نمى دانم.
اكنون كه پاسخ نمى دهى، به مسجد برو و بر منبر شو و به دروغ گو زاده دروغ گو، حسين پسر على، دشنام بده!
قيس، به مسجد رفت و بر منبر بالا شد و چنين گفت:
اى مردم كوفه! من فرستاده حسين، پسر على هستم. بهترين خلق خدا، فرزند فاطمه دختر رسول خدا. حضرتش به سوى كوفه روان است، اى مردم يارى اش كنيد.
پس، ابن زياد را دشنام داد و به زياد ناسزا گفت و بر اميرالمؤ منين (ع) درود فرستاد.
قيس را بگرفتند و از بالاى بام قصر به زير انداختند. پيكرش قطعه قطعه گرديد و به شهادت رسيد.
كاروان شش نفره
اعلان قيس و اخبار او از خروج حسين (ع) به سوى عراق، شش تن را از كوفه به يارى حسين (ع) فرستاد. عمرو و صيداوى و سعد غلامش، سه و چهار، مجمع عائذى و پسرش عائذ، پنج و شش، جناده سمانى و غلام نافع بجلى كه اسب نافع را يدك مى كشيد چون نافع خودش، از پيش به حسين (ع) پيوسته بود.
اين شش تن، مى دانستند كه ديده بانان بر سر راه ها قرار دادند، تا هر كس كه به يارى حسين (ع) برود، دستگير سازند، طرماح شتربان را، دليل راه گرفتند، تا آن ها را از بيراهه به حسين برساند.
طرماح، آن ها را با سرعت از بيراهه مى برد و در راه براى شترها آواز حدى مى خواند و با آن ها سخت مى گفت:
اى شتر من! از تيز راندن من هراس مكن: يا ناقتى لا تذعرى عن زجرى.
و پيش از سپيده دم، براى سفر آماده باش: و شمرى قبل طلوع فجر.
تا بهترين مسافرها را با خود ببرى: بخير ركبان و خير سفر.
و به حضور حسين (ع) زاده كريمان شرف ياب سازى: حق تجلى بكريم النحر.
آن بزرگوار آزاده و جوان مردى كه: الماجد الحر رحيب الصدر.
خدايش براى بهترين كار فرستاده است: اءتى به الله لخير اءمر.
كاروان كوچك شش نفره، بيابان ها را در نورديدند و مى كوشيد كه خود را از ديدگان ماءموران نهاد دارد، تا به حضور حسين (ع) و لى خدا و امام عصر برسد. عاقبت، جوينده يابنده شد و كاروان، سعادت شرفيابى به حضور حسين (ع) را يافت و فراق به لقا تبديل گرديد.
كاروانيان هنگام شرفيابى، شعرهاى طرماح را براى امام بخواندند.
حضرتش فرمود:
((اميد است كه آن چه خداى براى ما خواسته، خير باشد: خواه كشته شويم، خواه پيروز گرديم)).
كاروان شش نفره، در آغاز با سخت گيرى حر رو به رو شد. او خواست كه اين شش تن را زندانى كرده و يا به كوفه باز گرداند!
حسين (ع) فرمود: ((نخواهيم گذارد و از ايشان دفاع مى كنيم، چنان كه)) از جان خود دفاع مى كنيم. اينان انصار منند، ياوران منند، تو وعده دادى، تا نامه ابن زياد نرسد، متعرض من و يارانم نشوى)).
حر گفت: چنين است، ولى اين ها همراه تو نيامده اند.
حسين گفت:
((اين ها ياران منند و مانند كسانى هستند كه همراه من بوده اند. بايد به وعده خود وفا كنى، و گرنه با تو پيكار مى كنم)).
حر كه وضع را چنين ديد، سخن خود را پس گرفت و دست از آن ها برداشت و ياران شش گانه به مقصود رسيدند و يار جاودانى حسين (ع) گرديدند.
دفاع حسين (ع) از اين گروه كوچك، در برابر حر، قدردانى بود، حسين (ع) كسى را نااميد نمى كند و مهر را با مهر، پاسخ مى دهد. چقدر سعادتمند است كسى كه حسين (ع) از او دفاع كند!
حسين (ع) مرد وفاست، دستگير است، مهربان است، از يارانش دفاع مى كند؛ به ويژه، يارانى كه در راه حسين (ع) رنج ها برده اند، سختى ها كشيده اند، بيابان ها پيموده اند، تا دست خود را به دامان حسين (ع) برسانند، حسين، دستشان را مى گيرد، او دستگير است، مهمان پذير است، مهر را با مهر پاسخ مى دهد. چه خوش بى مهربانى از دو سر بى. آنان عاشق حسين (ع) بودند و حسين نيز عاشق آن ها. عشق حسينى از هر دو سو بود. آيا عشق آن ها افزون تر بود يا عشق حسين (ع)؟ البته عشق حسين هر چه بود، عشق بود، مهر بود، اميد بود، عشق حسينى، سعادت است، اميد است، نويد است، سوداى با حسين (ع) چنين است، صد در صد سود است، در اين سودا، حسين (ع) براى خود چيزى نمى خواهد و بزرگوار همين است.
رفتار اين گروه شش نفره، حقيقتا شگفت انگيز است. انسان، رنج ها ببرد. بيابان ها در نور ديد و سفر خود را از ديد دشمن، نهان دارد، براى آن كه كشته شود براى آن كه شهادت يابد! صياد پى صيد دويدن عجيب نيست صيد از پى صياد دويدن مزه دارد صيادان از صيد خود حيات مى گيرند، ولى حسين (ع) حيات مى بخشد، راه حسين (ع) آب حيات است.
حسين (ع) با ياران نو رسيده به سخن پرداخت و حال كوفه و مردمش را بپرسيد. پاسخ حضرتش را مجمع بداد. او از ياران پدر حسين (ع) بود و پدر مجمع از ياران جد حسين، رسول خدا، مجمع كه چكيده دوستى اهل بيت بود، چنين گفت:
اشرافت كوفه، پول هاى گزاف و رشوه هاى كلان گرفتند و شكم ها را آكنده كردند و يك جا بر ضد تو شدند! و مردم ديگر، دلشان باقى است، ولى فردا، شمشيرشان به روى توست.
حسين (ع) از حال رسول خود جويا شد.
پرسيدند: رسول حضرتت كيست؟
فرمود: ((قيس)).
گفتند: قيس؟! قيس؟! قيس، در راه كوفه دستگير شد و نزد ابن زيادش ‍ بردند. وى از قيس خواست كه به مسجد برود و در حضور مردم، تو و پدرت را لعن كند! قيس به سوى مسجد رفت و بر منبر شد و بر تو درود فرستاد و بر پدرت درود فرستاد و ابن زياد را لعن كرد، زياد را لعن كرد. آمدنت را به سوى كوفه خبر داد و مردم را به يارى حضرتت دعوت كرد.
ماءموران، او را گرفتند و از بام قصرش بينداختند و بكشتند!
از شنيدن اين خبر، ديدگان حسين (ع) پر اشك شد و اين آينه را تلاوت كرد:
((فمنهم من قضى نحبه و منهم من ينتظر؛(1)
كسانى وظيفه خود را انجام دادند و كسانى آماده هستند)).
سپس به قيس دعا كرده گفت:
((پروردگارا! بهشت را، براى ما و آن ها منزل قرار بده و ما را در كانون مهرت و مقر رحمتت جاى ده و پاداشى كه اندوخته اى، نصيب گردان)).
گروه شش نفره، در خدمت حسين (ع) ماندند و همگى شهادت يافتند. آن ها نخستين افراد بودند كه در روز شهادت، شهيد شدند. در آغاز پيكار، مورد محاصره دشمن قرار گرفتند. حسين (ع)، برادرش عباس، سردار سپاهش را فرمود: ((از محاصره نجاتشان ده)).
عباس اطاعت كرد و يك تنه بر سپاه دشمن زد و كوشيد و شمشير زد، تا خطر محاصره را بشكست و همگى را نجات داد و اين جوان مردان را با پيكرهاى آغشته به خون، به سوى حسين (ع) مى آورد و خود، در پشت سرشان، قرار داشت. سپاهيان يزيد، خواستند راه را بر اين جوان مردان مجروح ببندند. آن ها كه چنين ديدند، از عباس جدا شده حمله متقابل كردند و آن قدر جان بازى نمودند، تا همگى شهيد شدند.
عباس، به حضور حسين بازگشت و گزارش داد.
حسين، بر آن ها رحمت فرستاد، باز هم رحمت فرستاد، چند بار رحمت فرستاد.
پير مرد ايرانى
اميرالمؤ منين (ع) از نامش پرسيد. عرض كرد: سالم.
على (ع) گفت:
((پيغمبر (ص) به من خبر داده كه نام تو را با پدر و مادرت در ايران، ميثم نهاده اند)).
ميثم گفت: يا اميرالمؤ منين! آرى چنين است. رسول خدا راست گفته و تو راست مى گويى؛ نام من ميثم بوده است.
على هم گفت:
((به همان نامى كه پيامبر به تو داده، بازگرد و نام سالم را كنار بگذار)).
ميثم اطاعت كرد و خود را براى هميشه ميثم ناميد. او از پارسايان و دوستان بسيار نزديك على (ع) گرديد و از نظر مقام معنوى به پايه اى بلند رسيد، به طورى كه از آينده خبر مى داد. ميثم، در كوفه بزيست، تا عمر معاويه به سر آمد و يزيد خليفه شد.
هنگامى كه ابن زياد از بصره به كوفه آمد، به دستگيرى و زندان افكندن و كشتن دوستان امير المؤ منين پرداخت!
به وى گفتند:
ميثم، از نزديك ترين دوستان على (ع) و از بهترين فداييان اين خاندان است.
ابن زياد، با تعجب پرسيد:
همين مرد ايرانى؟
گفتند: آرى، همين مرد ايرانى.
فرمان دستگيرى ميثم صادر شد و ميثم دستگير شده در بند افتاد.
ابن زياد در بازجويى از او پرسيد:
خداى تو كجاست؟
ميثم گفت:
در كمين ظالمان و ستم گران است و تو از آن ها هستى!
ابن زياد گفت:
تو با اين كه عجم هستى، چنين گستاخانه سخن مى گويى؟! ميثم را به زندان ببريد.
ميثم را به زندان بردند و با مختار هم زندان كردند.
ميثم، در زندان، به مختار، اين مژده بداد:
تو از زندان آزاد خواهى شد و از حسين (ع) -كه تا چند روز ديگر كشته مى شود- خون خواهى مى كنى و كشندگان را به كيفر مى رسانى و همين ابن زياد تو را خواهد كشت.
ديرى نپاييد كه ابن زياد تصميم به قتل ميثم گرفت و فرمان داد: ميثم را به دار آويزيد.
ماءموران، اطاعت كردند، طناب هاى دار را به زير بازوانش انداختند و به دارش كشيدند، تا در اثر گرسنگى دراز، بر بالاى دار بميرد و چشمانش  طعمه مرغان هوا گردد.
ميثم، دار را منبر وعظ و ارشاد قرار داد و به راهنمايى پرداخت و از فضايل اهل بيت، دم زد. مردم به سخنان گوش مى دادند و از خرمن فضلش خوشه بر مى گرفتند.
چاپلوسى، ابن زياد را گفت:
اگر اين وضع ادامه يابد، ميثم، كوفه را بر تو بشوراند!
ابن زياد فرمان داد:
به دهانش لگام بزنيد، تا ديگر سخن گفتن نتواند! ماءموران اطاعت كردند و اين جنايت بى سابقه را در اسلام انجام دادند!
ميثم، نخستين كسى بود كه در اسلام به دهانش لگام زدند. سه شبانه روز، بر بالاى دار زنده بود. در روز سوم ظالمى زوبينى در پهلويش فرو كرد.
شام گاه روز سوم، از بينى و دهانش خون جارى شد و شهادت يافت.
---------------------------------------------
1-احزاب (33) آيه 23.
--------------------------------------
آيت الله سيد رضا صدر


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 17
     درج شده در 710 روز و 8 ساعت و 58 دقیقه قبل
    

چه کسی تمام نعمت دنیا را داراست؟

 

آیا تاکنون از خود سوال کرده‌اید که واقعا 'چه کسی تمام نعمت‌های دنیا را داراست'؟ اگر این سوال برایتان پیش آمده عمیق فکر کنید و اگر پاسخش را می‌خواهید احادیث زیر را بخوانید.

 

به گزارش راسخون به نقل از ایسنا، پیامبر عزیز اسلام حضرت محمد(ص) در پاسخ به این پرسش می‌فرمایند: 'هر که شب و روز خود را سپری کند و از سه چیز برخوردار باشد نعمت دنیا بر او تمام شده است: کسی که صبح و شامش را در تندرستی و آسایش خاطر گذراند و خوراک روز خود را داشته باشد و اگر چهارمین نعمت را هم داشته باشد، نعمت دنیا و آخرت را کامل دارد و آن(چهارمین) نعمت ایمان است.

 
همچنین آن حضرت خطاب به اباذر فرمودند: 'ای اباذر! دو نعمت است که بسیاری از مردم نسبت به آن غافل می‌شوند، یکی نعمت سلامتی و دیگری فراغت و فرصتی است، که برای انسان در ایام مناسب فراهم می‌شود2!

 
امام صادق(ع) نیز در حدیثی زیبا می‌فرمایند: 'نعمت دنیا، امنیّت و تندرستی است و نعمت کامل در آخرت، وارد شدن به بهشت است و بنده‏‌ای‏ که به بهشت نرود هرگز نعمت بر او کامل نشده‏‌ است3'.

 
مولای متقیان حضرت علی(ع) با بیان این‌که «چون نشانه‌های نعمت پروردگار آشکار شد، با ناسپاسی نعمت‌ها را از خود دور نسازید» می‌فرمایند: 'دو نعمت برای ما مجهول و قدر و منزلت آنها ناشناخته است، یکی سلامتی و دیگری امنیت4'.

 
1- تحف‌العقول: 36 منتخب میزان الحکمة: 564
 
2- میزان الحکمة جلد 14

 3- معانی الأخبار: 408 / 87 منتخب میزان الحکمة: 564
 
4- نهج البلاغه؛ حکمت 13


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.