مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
امر به معروف و نهی از منکر
عکس و عکاسی مقالات
آپدیت روزانه ESET NOD 32 username password
آموزش آشپزی
نظر سنجی سریال نوروزی وب سایت تبیان زنجان
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
فعالان نظر دهندگان این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط fardsaeid با 138258 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 18
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 37 دقیقه قبل
    

شیوه مبارزه در سيره امام هفتم (ع)

امام موسي بن جعفر(ع) همان راه و روشي را ادامه داد كه امام صادق(ع) درروبرو شدن با اجتماع، بر محور عمل و برنامه ريزي اتخاذ كرده بود. اين محورها عبارتند از:

محور نخستين:

برنامه ريزي فكري و آگاهي دادن عقيدتي و چاره انديشي در روبرو شدن با عقايد منحرف و انگيزه ها و واپس گرائيهاي شعوبي و نژاد پرستي و عقايد مختلف ديني.
از خطرناكترين اين تبليغات زهر آگين، تبليغ افكار الحادي و كفرآميز بود كه تزريق زهر آن فعاليت و گسترش در دلهاي نوجوانان مسلمان سرازير شده بود. موضع امام موسي(ع) دربرابر اين تبليغات، آن بود كه با دلايل استوار در برابر آن بايستد و با پوچي و بي مايگي آن به معارضه برخيزد و دوري آنرا از منطق و واقعيت توضيح دهد و عيوب آن را بازگويد تا آنجا كه گروهي انبوه از پيروان آن عقايد به اشتباه خود و فساد خط مشي اتخاذي خويش اعتراف كردند و به اين جهت جنبش امام درخشندگي يافت و قدرت علمي آن حركت منتشر گرديد و به گوشها رسيد. چندان كه گروهي بزرگ از مسلمانان آن را پذيرفتند و اين امر به مسئولان حكومت گران آمد و با آنان با شدت و فشار شكنجه رفتار كردند و در زمينه هاي عقيدتي آنان را از گفتگو بازداشتند و امام موسي(ع) ناچار شد به هشام (يكي از اصحاب خود) فرستاده اي گسيل دارد و او را هشدار دهد تا بعلت خطرهاي موجود از سخن گفتن خودداري كند و هشام تا مرگ مهدي خليفه از سخن گفتن خودداري كرد.
گروهي كثير از بزرگان دانشمندان و راويان حديث، از كساني كه در دانشگاه بزرگ امام صادق (ع) تحصيل مي كردند، هنگام اقامت او در يثرب، پيرامون امام موسي(ع) گرد آمدندو ايشان با توانائي و نيروي بسيار، برفقه اسلامي، آراء و عقايد خردمندانه درفقه اسلامي ابراز كردند. مجموعه هاي بسيار از احكام اسلامي به آن حضرت منسوب است كه درباب حديث وفقه تدوين شده است و دانشمندان و راويان حديث همواره با آن افاضات علمي، همدم بودند و احاديث و گفتگوها و فتواهاي او را ثبت مي نمودند.
سيد بن طاووس چنين روايت كرده است كه ياران و نزديكان امام كاظم (ع) درمجلس او حاضر مي شدند و لوحه هاي آبنوس درآستين ها داشتند. هرگاه او (ع) كلمه اي مي گفت يا درموردي فتوي مي داد، به ثبت آن مبادرت مي كردند.
آن دانشمندان همه انواع علوم را با توجه به گوناگوني و وسعت آن از او نقل كرده اند. كوششهاي علمي حضرت همه مراكز اسلامي را فراگرفته بود و دانشمندان نسلي پس از نسلي، عطاياي علمي او را نقل كرده اند.

محور دوم:

نظارت مستقيم برپايگاههاي توده اي و طرفداران وپ يروان خود وهماهنگي با آنها درپيش گرفتن مواضع منفي در برابر حكومت، به منظور ناتوان كردن حكومت از نظر سياسي و بريدن از آن و حرام كردن تماس با آن به منظور آماده كردن زمينه هاي سقوط آن حكومت و نابود كردن آن از نظر سياسي.
چيزي كه امام (ع) را دلير ساخت تا چنين موضع استواري داشته باشد، دگرگوني آشكار گستردگي و انتشار پايگاههاي مردمي ايشان بود.
اين مطلب با جنبش امام(ع) و با فعاليتهاي منفي او نسبت به حكومت منحرف عباسيان و فراخواندن او درحرام دانستن ياري با حكومت، در هر زمينه از زمينه ها، هماهنگ شده بود. اين موضع امام درگفتگوي وي با يكي از اصحاب، (صفوان) آشكار مي گردد:
- اي صفوان همه چيز تو پسنديده است جز يك چيز.
- فدايت شوم، آن چيست؟
-كرايه دادن شترهايت به اين ستمكار - يعني هارون.
-به خدا سوگند آنها را از جهت تكبر و خودخواهي و يا شكار وسرگرمي كرايه نداده ام، بلكه براي اين راه - راه مكه- كرايه داده ام و خود همراهي با شتران را برعهده نمي گيرم بلكه غلامان خود را با آنان مي فرستم.
امام (ع) به او گفت:
- اي صفوان آيا كرايه ات برعهده آنان است؟
-آري فدايت گردم.
- آيا دوست مي داري زنده بمانند تا كرايه تو را بپردازند.
-آري.
-پس فرمود: هركس بقاي آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هركس از آنان باشد وارد آتش گردد.
امام نارضايتي و خشم خود را از حكومت هارون، پياپي ابراز مي فرمود و همكاري با آنان را درهر صورت و شكل كه باشد حرام مي دانست و اعتماد و تكيه بر آن را منع مي كرد و با اين سخن كه فرمود:
به آنان كه ستمكارند تكيه مكنيد كه گرفتار دوزخ مي گرديد، مردم را از تماس با ستمكاران باز مي داشت و تمايل به آنان را بر مسلمانان حرام كرد.
و ترك كردن آنان را ضروري دانست. حتي اگر تماس با آنان به علت بعضي مصلحتهاي شخصي بوده باشد.
آن حضرت ياران خويش را از شركت كردن در سلك حكومت هارون يا پذيرفتن هرگونه مسئوليت و وظيفه دولتي برحذر ميداشت و به زيادبن ابي اسلمه فرمود:
«اي زياد، اگر از پرتگاهي بلند فروافتم و پاره پاره گردم بيشتر دوست مي دارم تا براي آنان كاري انجام دهم و يا بر بساط كسي از آنان پاي گذارم.»
اما امام(ع)، علي بن يقطين يكي از بزرگ ياران خويش را ازين فرمان استثناء كرد و اجازه داد تا منصب وزارت را در روزگار هارون عهده دار گردد و پيش از او، منصب زمامداري را در ايام مهدي بپذيرد. او نزد امام موسي(ع) رفت و از او اجازه خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترك كند. اما امام(ع) او را ازين كار بازداشت. و به او گفت «چنين مكن، ما به تو آموخته شده ايم و برادران تو به سبب تو عزت دارند و به تو افتخار مي كنند. شايد به ياري خدا بتواني شكسته اي را درمان كني و دست بينوائي را بگيري يا بدست تو مخالفان خدا درهم شكنند. اي علي، كفاره و تاوان شما، خوبي كردن به برادرانتان است. يك مورد را براي من تضمين كن، سه مورد را برايت تضمين مي كنم. نزد من ضامن شو كه هر يك از دوستان ما را ديدي نياز او را برآوري و او را گرامي داري و من ضامن مي شوم كه هرگز سقف زنداني به تو سايه نيفكند و دم هيچ شمشير به تو نرسد و هرگز فقر به سراي تو پاي نگذارد.
اي علي، هركس مؤمني را شاد سازد، اول خداي را و دوم پيامبر را و در مرحله سوم ما را شاد كرده است.»

محور سوم:

موضوع آشكار و صريح در احتجاج با كسيكه زمامدار حكومت بود به اينكه خلافت حق آن حضرت است نه ديگري و بر همه مسلمانان در احراز اين مقام برتري دارد.
مناظره او(ع) با هارون الرشيد در مرقد نبي اكرم(ص) و در برابر توده اي عظيم از اشراف و فرماندهان ارتش و كارمندان عاليرتبه دولت اتفاق افتاد. هارون روي به ضريح مقدس به رسول اكرم(ص) چهره سود و چنين سلام گفت: «درود بر تو اي پسر عم»! و به انتساب خود به نبي اكرم افتخار مي كرد. آنگاه امام كه حاضر بود، بر نبي اكرم درود فرستاد و گفت: «سلام بر تو باد اي پدر».
هارون رشيد از اين سخن ناراحت شد زيرا امام(ع) در آن فخر و مجد بر او پيشي گرفته بود. پس با آهنگي لبريز از كينه و خشم به او گفت: «چرا گفتي كه تو از ما به رسول الله(ص) نزديكتري؟. و امام پاسخي تند به او داد و گفت: «اگر رسول الله زنده مي شد و از تو دخترت را خواستكاري مي فرمود، آيا او را اجابت مي كردي؟ هارون گفت: سبحان الله و به اين كار بر عرب و عجم فخر مي كردم.
امام گفت: اما او دختر مرا خواستكاري نمي كرد و من دختر به او نمي دادم زيرا او پدر ما است نه پدر شما. و به اين علت ما به او نزديكتريم.
هارون كه اين دليل او را از پاي درآورد، به منطق ناتوانان پناه برد و به دستگيري امام(ع) فرمان داد و او را زنداني كرد.
موضع امام(ع) در برابر هارون، آشكار و روشن بود. امام(ع) در يكي از كاخهاي استوار و زيباي هارون كه مانند آن در بغداد و جاي ديگر نبود، وارد شد. هارون سرمست از قدرت گفت: اين سرا چگونه است؟
امام بي واهمه و بي اعتنا از قدرت و جبروت او گفت: اين سراي فاسقان است. خداي تعالي فرمايد:
«ساصرف عن اياتي الذين يتكبرون في الارض بغير الحق و ان يروا كل آيه لايومنوا بها و ان يروا سبيل الرشد لايتخذوه سبيلا و ان يروا سبيل الغي يتخذوه سبيلا».
(كساني را كه در روي زمين، بي شايستگي، برخلاف حق گردن مي فرازند از آيات خود روي گردان ميكنم. هرچند همه آيات را مي بينند، به آن ايمان نمي آورند و اگر راه رشد را ببينند آن راه را برنمي گزينند و اگر راه گمراهي را مشاهده كنند آنرا انتخاب مي كنند. (هود/ 113)
هاررون از خشم لرزيد و موجي از تشويش او را فرا گرفت. آنگاه به امام گفت: خانه از آن كيست؟
- اين سرا شيعه ما را مجال است و ديگران را فتنه.
- چرا صاحبخانه آنرا باز پس نمي گيرد؟
- خانه را آباد ازو گرفتند و تا آباد نگردد آنرا پس نمي گيرد.
شيعيان تو كجايند؟ و در اينجا امام(ع) سخن حق تعالي را قرائت كرد:
«لم يكن الذين كفروا من اهل الكتاب و المشركين منفكين حتي تأتيهم البينه ».
(كافران از اهل كتاب و مشركان جدا نبودند تا براي آنان از جانب خداي بينه اي آمد). (بينه/1)
هارون را خشم فرا گرفت و گفت آيا ما كافريم؟
- نه، اما چنانكه خداي تعالي فرمايد:
«الذين بدلوا نعمه الله كفراً و احلوا قومهم دارالبوار.
(... آنان كه نعمت خداي را به كفر تبديل كردند و پيروان خود را در سراي هلاكت جاي دادند.)
ابراهيم- 27- 28
و اينچنين امام آشكار كرد كه هارون منصب خلافت را غصب كرده و سلطنت و حكومت را، دزديده است. اين مطلب خشم هارون را بر او(ع) برانگيخت و به هنگامي كه شنيد امام او را به مبارزه مي طلبد و در موضعي است كه در آن نرمش نيست، در سخن خود با امام(ع) به خشونت پرداخت.
و در هنگامي ديگر، وقتي هارون از امام(ع) راجع به فدك پرسيد تا آنرا به او باز پس دهد، امام(ع) از باز پس گرفتن خودداري فرمود مگر اينكه حدود آنرا نيز بازپس دهند.
رشيد پرسيد: حدود آن چيست؟
امام(ع) گفت: اگر حدود آنرا بگويم آنرا پس نخواهي داد.
هارون پاي فشرد تا حدود آنرا براي او معلوم دارد و امام(ع) چاره اي نديد جز آنكه مرزهاي فدك را تعيين كند و گفت:
«مرز نخستين عدن است» وقتي هارون اين سخن را شنيد چهره اش برافروخت. امام(ع) همچنان به سخن ادامه داد: «مرز دوم سمرقند» رنگ هارون به تيرگي گرائيد و خشمي بيكران او را فرا گرفت. اما امام(ع) گفتار خود را پي گرفت و فرمود: «مرز سوم افريقا» رنگ هارون سياه شد و با آوائي كه خشم از آن مي باريد گفت: «هيه» و امام، حد آخر را بيان فرمود و گفت: «از ساحل دريا تا ارمنستان»
رشيد خويشتنداري از دست بداد و گفت:
- آنوقت براي ما چيزي باقي نمي ماند.
- «ميدانستم كه تو آنرا بازپس نخواهي داد».

منبع: روزنامه کیهان

 


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138258 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 13
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 39 دقیقه قبل
    

مشورت با غلام سیاه

می گویم، این غلام های سیاه را می بینی که در باغ امام کاظم(ع) مشغول کارند؟
آری چطور مگر؟
- گاهی می بینم که امام کاظم(ع) با آنها مشورت می کنند!
- خیلی عجیب است.
- نگاه کنید، امام دارند به این سو می آیند. بگذارید در این باره از ایشان سؤال کنیم و وقتی امام هفتم(ع) سخنان یاران خود را در این مورد شنیدند، فرمودند: آنها در باغ و مزرعه من کار می کنند و تجربه هایی دارند. من هم نظرشان را درباره آنچه نسبت به آن آگاهی دارند می پرسم؛ نه درباره آنچه که نمی دانند. هوشیاری و عقل و تجربه، که به سیاهی و سفیدی انسان بستگی ندارد، شاید خداوند متعال خیر را بر زبان آنها جاری کند.

زندگانی چهارده معصوم، عمادزاده اصفهانی


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان

پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138258 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 22
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 40 دقیقه قبل
    

در سایه سار کلام گهربار امام کاظم (علیه السلام)

امام موسى كاظم عليه‏السلام می فرمایند :

لا دينَ لِمَنْ لا مُرُوَّةَ لَهُ.
كسى كه مردانگى و انسانيت ندارد، دين ندارد.
خَيْرُ الاُْمُورِ اَوْسَطُها.
بهترين كارها، معتدل‏ترين آنهاست.
اِسْتَحْيُوا مِنَ اللّه‏ِ فِي سَرائِرِكُمْ كَما تَسْتَحْيُونَ مِنَ النّاسِ في عَلانِيَتِكُمْ.
در نهان از خدا شرم كنيد، چنان‏كه در آشكار از مردم شرم مى‏كنيد.
لَيْسَ مِنّا مَنْ لَمْ يُحاسِبْ نَفْسَهُ في كُلِّ يَوْمٍ.
كسى كه هر روز به حساب خود رسيدگى نكند، از ما نيست.
اَلْمُصيبَةُ لِلصّابِرِ واحِدَةٌ وَ لِلْجازِعِ اثْنَتانِ.
مصيبت، براى شكيبا يكى است و براى ناشكيبا دو تا.
اَلصَّبْرُ عِنْدَ الْبَلاءِ اَعْظَمُ مِنَ الْغَفْلَةِ عِنْدَ الرَّخاءِ.
صبر بر بلا و گرفتارى، از غفلت هنگام آسايش و خوشى، ارزشمندتر است.

محمود سورى


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138258 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 22
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 40 دقیقه قبل
    

شیوه های تربيتى در سیره امام كاظم(علیه السلام)

 
آنچه در امر تربيت مهم و اساسى است ارائه شيوه‏هاى اطمينان بخش تربيتى است كه‏ضمن در برداشتن همه ابعاد زندگى انسان او را به سعادت حقيقى كه همان مقام قرب‏الهى است نائل گرداند و بى‏شك چنين شيوه‏هاى تربيتى جز از سيره قولى و عملى‏اسوه‏هاى راستين دين يعنى معصومين(عليهم السلام) ميسر نيست. بدين جهت ضرورى‏مى‏نمايد كه زندگانى معصومين(عليهم السلام) را بطور كامل و دقيق از منظرتربيت نگريست و از خلال سيره رفتارى و گفتارى آنها تربيت صحيح را عرضه نمود. دراين مقاله تلاش بر آن است كه گوشه‏هايى از سيره امام كاظم(علیه السلام) در تربيت فرزندان‏را هر چند ناقص به تصوير بكشانيم.

گام نخست در تربيت

از ويژگيهاى انحصارى اسلام نگاه عميق و ريشه‏اى به امر تربيت‏است، از ديدگاه اسلام زمينه‏هاى تربيت را نه از لحظه تولد كه از مدتها قبل بايدفراهم نمود، از بزرگترين اهداف ازدواج تربيت فرزندان صالح و شايسته است،ازدواج تنها يافتن شريك در زندگى مشترك و پيوند ساده ميان زن و مرد نيست‏بلكه‏مرد بايد مادرى شايسته و زن پدرى لايق براى فرزندان آينده خود برگزيند امام‏كاظم(علیه السلام) فرموده است: ... واختاروا لنطفكم ... براى نطفه‏هاى خود انتخاب كنيد[مادران شايسته‏اى براى فرزندان آينده‏تان برگزينيد] و نيز آن حضرت ويژگيهايى‏را براى انتخاب همسر فرمود كه رعايت آنها شرط موفقيت در زندگى آينده است، برخى‏از اين معيارها عبارتند از:

صالح بودن

آن حضرت از پيامبر اكرم(ص) نقل مى‏كند كه رسول خدا(ص) فرمود: خداوندفايده‏اى بهتر از همسر صالحه به انسان نداده تا وقتى او را مى‏بيند خوشحال گرددو هر گاه شوهر خارج از منزل است‏خود و مال شوهر را حفظ نمايد.
همچنين آن حضرت دعايى را به اصحاب تعليم دادند كه از خداوند طلب همسر صالح و مهربان كنند«اللهم ارزقنى زوجه صالحه ودودا ...» و سفارش كردند كه اين دعا را بعد ازنماز و قرائت‏سوره فاتحه و يس بخوانند.

كفو بودن

همشان بودن والدين، در تربيت اولاد نقش بسزايى دارد، چنانچه والدين از نظر سطح سواد و فرهنگ و مسائل‏اخلاقى و اعتقادى به هم نزديك نباشند دچار تضاد و ناهماهنگى در تربيت‏خواهند شدو تربيت مطلوب حاصل نخواهد گشت. امام كاظم(علیه السلام) در حديثى مى‏فرمايد: وانكحواالاكفاء ... با همسرانى كه همسطح و كفو شما باشند ازدواج كنيد ...

عاطفه همسر

فرزند بيش از هر چيز بويژه در دوران كودكى نياز به محبت دارد، با محبت‏بودن‏همسر از دو جهت اهميت دارد از طرفى كانون خانواده را صفاى بيشتر مى‏بخشد و باعث‏نيرو و توان بيشتر مدير خانواده يعنى شوهر مى‏گردد و از طرف ديگر فرزندان تشنه‏محبت، خود را از چشمه زلال محبت‏سيراب و روان آنها را طراوت مى‏بخشد. امام‏كاظم(علیه السلام) در دعايى كه به اصحاب تعليم دادند طلب همسر ودود و باعاطفه زياد را ازخداوند، سفارش نمودند.

عفاف و پاكدامنى همسر

عفاف و پاكدامنى از معيارهاى‏ضرورى انتخاب همسر است; زيرا فرزندان طيب و پاكيزه از دامان مادران پاكدامن وبا عفت پرورش خواهند يافت.
امام كاظم(علیه السلام) از رسول خدا(ص) نقل مى‏كند كه فرمود: با زنان فلان طايفه ازدواج‏كنيد زيرا آنها با عفت هستند و زنان آنان نيز با عفتند و با زنان فلان طايفه‏ازدواج نكنيد زيرا آنان با عفت نيستند و زنانشان نيز با عفت نخواهند بود ونيز على بن جعفر مى‏گويد از برادرم سؤال كردم آيا استفاده از شير زنى كه از راه‏زنا بچه زاييده صلاح هست؟
فرمود: استفاده از شير او و شير دختر او كه از زنا متولد شده صلاح نيست.
امام هفتم(علیه السلام) بيش از آنكه ديگران را به انتخاب همسر شايسته توصيه كند خود بدين‏امر اساسى اهميت مى‏داد و براى فرزندان خود مادران صالح و شايسته انتخاب نمود،نكته قابل توجه اينكه هر كدام از همسران ايشان كه از نظر تقوى و فضيلت‏برجسته‏تر بودند فرزندان بلند مرتبه‏ترى داشتند براى نمونه به منزلت دو نفر ازهمسران آن حضرت اشاره مى‏كنيم:

1-مادر امام رضا(علیه السلام)

از عون بن محمد كندى روايت‏شده كه من مردى را آگاهتر ازعلى بن ميثم به كارهاى ائمه(عليهم السلام) و ازدواجشان نديدم او مى‏گفت كه حميده‏مصفاه مادر حضرت ابوالحسن موسى بن جعفر(علیه السلام) كه از اشراف و بزرگان عجم بود كنيزى‏خريد و اسم آن تكتم بود و او در عقل و دين و احترام به حميده بهترين زن بودبطوريكه به احترام حميده هيچگاه در مقابل او نمى‏نشست، حميده به فرزندش گفت:
پسرم من كنيزى بهتر از تكتم سراغ ندارم و شكى ندارم اگر فرزندى داشته باشدخداوند او را پاكيزه مى‏گرداند و من اين كنيز را به تو بخشيدم، درباره او سفارش‏به نيكى كن، آنگاه كه حضرت رضا(علیه السلام) از آن بانو متولد شد او را طاهره ناميد، نوادش سالم بود و از او شير زيادى مى‏خورد، آن بانو درخواست كرد دايه‏اى بگيرندكه در شير دادن به او كمك كند. از او پرسيدند مگر شير تو كم شده؟ گفت‏شيرم كم‏نشده اما من اوراد، اذكار و عبادتهايى داشتم و از هنگامى كه فرزندم به دنياآمد، كمتر به آنها مى‏رسم.

2-ام احمد (مادر شاهچراغ)

ام احمد تنها زنى است‏كه امام كاظم(علیه السلام) در وصيتنامه خود از او ياد مى‏كند، مرحوم مجلسى درباره اومى‏نويسد:
مادر احمد از زنان مورد احترام بود و امام كاظم(علیه السلام) علاقه شديدى به او داشت،هنگامى كه حضرت مى‏خواست از مدينه به سوى بغداد حركت كند، وديعه‏هاى امامت راپيش او سپرد و فرمود: هرگاه كسى پيش تو آمد، در هر وقتى از اوقات كه باشد واين امانت را از تو طلب كرد، بدان كه من به شهادت رسيدم و او جانشين بعد از من‏و امامى است كه اطاعت او بر شما و ديگران واجب است.

اولين نيكى به فرزند

انتخاب نام نيكو از حقوق فرزند بر والدين و نشانه احترام و اهميت آنها به‏آينده فرزند مى‏باشد. نام علامتى است كه فرزند آن را تا پايان عمر به همراه دارداگر نيكو باشد مايه سرور و شادى فرزند و اگر ناپسند و زشت‏باشد باعث اندوه وحسرت او مى‏گردد. موسى بن بكر از امام كاظم(علیه السلام) نقل مى‏كند كه فرمود: اولين كارنيك پدر براى فرزند اين است كه نام نيكو برايش انتخاب نمايد. در حديث ديگرى‏آن حضرت برخى از اسامى نيكو را ذكر مى‏نمايد. سليمان جعفرى مى‏گويد از حضرت‏كاظم(علیه السلام) شنيدم كه فرمود: خانه‏اى كه يكى از اسمهاى محمد، احمد، على، حسن، حسين،جعفر، طالب و فاطمه در آن باشد فقر در آن داخل نمى‏شود. اهميت نام نيكو بدان‏حد است كه گاهى حضرت از نامهاى ناپسند نهى مى‏فرمود و حتى در كودكى نسبت‏به آن‏حساس بود: يعقوب سراج نقل مى‏كند كه بر حضرت ابى‏عبدالله (امام صادق) (علیه السلام) واردشدم در حاليكه بر بالين فرزندش (امام كاظم(ع‏» ايستاده بود و موسى(علیه السلام) درگاهواره جاى داشت و حضرت با او نجوى مى‏كرد و آهسته سخنانى مى‏گفت آنقدر تامل‏كردم تا سخنانش با فرزند تمام شد، آنگاه فرمود: نزديك بيا و سلام كن، رفتم وسلام كردم، آن طفل با بيانى فصيح و روشن جواب سلام مرا داده و فرمود: برو و نام‏دخترت را كه ديروز [حميراء] نام نهاده‏اى تغيير بده، به درستى اين نامى است كه‏خداوند را به غضب مى‏آورد، آنگاه حضرت صادق(علیه السلام) به من فرمود:
زود برو و آنچه موسى(علیه السلام) گفت عمل كن تا كامياب شوى، سپس من نام دخترم را ازحميراء تغيير دادم.
سيره عملى امام كاظم(علیه السلام) گواه صادقى بر اهميت نام نيكوبراى فرزندان است، آن حضرت با كثرت فرزندان براى آنها نام نيكو برگزيد و حتى‏در مواردى اسامى مشترك انتخاب نموده و با پسوند اكبر، كبرى، وسطى و صغرى آنهارا از هم جدا مى‏كرد. مرحوم مجلسى در بحارالانوار تعداد فرزندان آن حضرت را37نفر ذكر مى‏كند و از اسامى آنان چنين ياد مى‏كند:
الف) پسران: على رضا(علیه السلام‏)، ابراهيم، عباس، قاسم، جعفر، اسماعيل، هارون، حسن،احمد، محمد، حمزه، عبدالله، اسحاق، عبيدالله، زيد، حسين، فضل و سليمان.
ب) دختران: فاطمه كبرى، فاطمه صغرى، رقيه، حكيمه، ام ابيها، رقيه صغرى،كلثوم، ام جعفر، لبانه، زينب، خديجه، عليه، آمنه، حسنه، بريهه، عائشه، ام‏سلمه، ميمونه و ام كلثوم. همچنين از عمده الطالب، ابراهيم اكبر و ابراهيم‏اصغر را نقل مى‏كند. علاوه بر مرحوم مجلسى برخى، نامهاى مشترك ديگرى را چون‏زينب، زينب الكبرى، خديجه، خديجه الكبرى، ام كلثوم الكبرى، ام كلثوم الوسطى وام كلثوم الصغرى را براى فرزندان امام كاظم(علیه السلام) ذكر كرده‏اند.

عقيقه و وليمه فرزند

عقيقه و وليمه علاوه بر آثار اجتماعى چون اطعام فقراء و مؤمنين، براى‏كودك نيز مؤثر خواهد بود; زيرا از طرفى نشانه احترام والدين به كودك است و ازطرف ديگر به منزله تامين و حفظ سلامتى فرزند است. از امام صادق(علیه السلام) نقل شده كه‏فرمود: كل مولد مرتهن بالعقيقه: هر نوزادى در گروه عقيقه است. اهميت عقيقه‏تا بدانجاست كه امام كاظم(علیه السلام) فرمود: هنگام تولد فرزند عقيقه براى او واجب‏است، تعبير به وجوب هر چند از نظر فقهى واجب شرعى نيست و عقيقه يك عمل‏مستحبى است، اما نشانه اهميت آن مى‏باشد. در مورد وليمه، على بن حكم از بعضى‏اصحاب نقل مى‏كند كه امام كاظم(علیه السلام) براى بعضى فرزندانش وليمه داد و اهل مدينه راتا سه روز از اقسام فالوده‏ها (غذاى معمول آن زمان) در ديگهاى بزرگ در مساجد وبرزنها طعام دادند، بعضى از اهل مدينه به خاطر اين كار بر حضرت عيب گرفتند،خبر به گوش حضرت(علیه السلام) رسيد، فرمود: خداوند هيچ چيزى را به پيامبرى نداده الااينكه مانند آن را به پيامبر [خاتم] عطا كرده و بلكه به او چيزهايى داده كه به‏ديگران نداده است، به سليمان فرمود «هذا عطائنا فامنن او امسك بغير حساب‏»محمد(ص) فرمود: «ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» هر آنچه‏پيامبر به شما آموخت فرا گيرد و عمل كنيد و از آنچه شما را منع كرده پرهيزنماييد.

احترام به فرزند

افراد نسبت‏به رعايت ادب و احترام ديگران متفاوتند،برخى به نحو شايسته‏اى نسبت‏به ديگران رعايت ادب و احترام مى‏نمايند و در اصل‏احترام و ادب فرقى ميان بزرگترها و كوچكترهاى اعضاى خانواده خود و ديگران قايل‏نيستند، برخى ديگر در خارج از كانون خانواده خويش و نسبت‏به ديگران بسيار مودب‏مى‏نمايند و چه بسا به رعايت ادب و احترام شهرت يافته‏اند اما در كانون خانواده‏خويش چنان احترامى را لازم نمى‏دانند و رفتار و گفتارى مودبانه و محترمانه‏آنچنان كه مى‏بايست در مقابل فرزندان خود ندارند، عده‏اى ديگر هستند كه فقط بزرگترها را شايسته رعايت ادب و احترام مى‏دانند و به كودكان وقعى نمى‏نهند و باپندار خود آنان را بچه مى‏انگارند غافل از آنكه گرچه ما آنان را كودك مى‏پنداريم‏اما آنان خود را كوچك و كودك نمى‏پندارند بلكه در حد فهم خود تصور بزرگى ازخويشتن دارند، بايد دانست كه رعايت ادب و احترام صرفا نه در خارج منزل شايسته‏است و نه هم فقط نسبت‏به بزرگترها بايسته، بلكه هم چنان كه احترام به بزرگترهالازم است و شايسته نسبت‏به كوچكترها نيز ضرورى است و بايسته زيرا كودك ادب واحترام را در آموزشگاه خانواده فرا گرفته و آن را در صحنه اجتماع به نمايش‏مى‏گذارد. از سليمان بن حفص مروزى نقل شده كه گفت:
موسى بن جعفر فرزند خود على را «رضا» ناميد و هر زمان كه نام او را بدون‏خطاب به او بر زبان جارى مى‏كرد، مى‏فرمود: بگوييد فرزند من رضا، نزد من بيايد وبه فرزند خود «رضا» چنين گفتم و فرزند من رضا چنان گفت و هرگاه آن جناب رامخاطب قرار مى‏داد، مى‏فرمود: يا ابالحسن. امام(علیه السلام) نه تنها در زمان حيات‏فرزندان آنها را احترام مى‏نمود كه بعد از مرگ آنها نيز براى آنها احترام قائل‏مى‏شد و اين رفتار براى فرزندانى كه در قيد حيات بودند بسيار جالب و با اهميت‏بود. يونس بن يعقوب نقل مى‏كند هنگامى كه امام موسى(علیه السلام) از بغداد به مدينه‏برگشت، فرزند او در «فيد» وفات يافت.
حضرت او را در همانجا دفن نمود و به بعضى از دوستانش سفارش كرد كه قبر او رابا گچ بسازند و نام او را بر لوحى نوشته، بر قبرش بگذارند.

فرزندان و محبت

فرزندان گلهاى بوستان زندگيند و كام تشنه آنها جز با محبت والدين سيراب‏نمى‏گردد، هر نوع كوتاهى در سيراب نمودن آنها اثرى جز پژمرده شدن اين گلهاى‏معطر به دنبال ندارد، برخى والدين از نقش محبت در رشد معنوى و حتى جسمانى‏فرزندان خود غافلند و كمتر به اهميت و تاثير سحرآميز آن توجه دارند در حالى‏كه محبت داروى شفابخش بسيارى دردهاست، بسيارى از ناسازگاريها و پرخاشگريهاى‏فرزندان را با محبت مى‏توان پيشگيرى نمود، نكته مهم در محبت و عاطفه به فرزندان‏اظهار و ابراز آن است چه بسا والدينى كه فرزندان خود را بسيار هم دوست‏مى‏دارند، اما كمتر اين عاطفه قلبى خود را ابراز مى‏كنند. از بهترين شكلهاى‏اظهار محبت در آغوش گرفتن و بوسيدن فرزند در كودكى و هديه دادن در نوجوانى وجوانى است. مفضل بن عمر نقل مى‏كند كه بر موسى بن جعفر(علیه السلام) وارد شدم در حاليكه‏فرزندش على(علیه السلام) در كنارش نشسته بود و او را مى‏بوسيد و زبان او را مى‏مكيد و اورا بر شانه خود مى‏گذاشت و او را به خود مى‏چسباند و مى‏فرمود: پدر و مادرم به‏فداى تو باد چقدر خوشبو و پاكيزه است‏بوى تو و چقدر خلقت تو پاك و طاهر است وچقدر فضل تو ظاهر است ...

كودك و وابستگى به والدين

پيوند عاطفى والدين و فرزندان از نشانه‏هاى خداوند است; پيوند ناگسستنى وبى‏شائبه‏اى كه بر اساس محبت است نه نياز و منفعت. وابستگى عاطفى فرزند به‏والدين بيش از تعلق خاطر والدين به فرزند است. نياز به عاطفه سراسر وجودكودك را فرا گرفته و او را به عنايت والدين نيازمند ساخته است. كودك توان‏دورى از والدين را ندارد و هرگونه بى‏توجهى پدر و مادر به اين وابستگى‏مى‏تواند در آينده براى كودك مشكل‏آفرين باشد. متاسفانه امروزه برخى ازوالدين، بى‏آنكه ناگزير باشند، فرزندان خود را به مهدكودك مى‏سپارند. هرچندمهدكودك بعد اجتماعى كودكان را پرورش مى‏دهد، اما هرگز پاسخگوى نياز حياتى‏كودك به عاطفه نيست. بنابراين شايسته است والدين، در حد امكان، فرزندان خودرا از حلاوت مهر مادرى و عطوفت پدرى محروم نسازند. توجه به وابستگى كودك چنان‏مهم است كه حتى در محافل نبايد ميان پدر و فرزند كه كنار هم نشسته‏اند، فاصله‏انداخت.
امام كاظم(علیه السلام) مى‏فرمايد:
رسول خدا(ص) از فاصله انداختن بين پدر و فرزند نهى فرمود. (1)

وفا به وعده

وفاى به وعده، حتى در برابر كفار، از صفات پسنديده و مورد توجه پيشوايان دين‏است. اين عمل مهم در برخورد با كودكان از اهميت‏بيشترى برخودار است. كودكان‏جز به تحقق وعده والدين نمى‏انديشند، در وفاى والدين ترديد ندارند و هماره به‏انتظار لحظه موعود مى‏نشينند. هرگونه تاخير و تخلف در وفاى به وعده آنها رامى‏آزارد و به تخريب روحيه اعتماد به والدين مى‏انجامد. افزون بر اين، چنين‏كردار ناپسندى غير مستقيم درس پيمان‏شكنى به آنان مى‏آموزد. كليب صيداوى نقل‏مى‏كند كه، امام كاظم(علیه السلام) فرمود: اذا وعدتم الصبيان وفوا لهم ...; هنگامى كه‏به فرزندانتان وعده داديد، وفا كنيد; همانا كودكان چنان مى‏پندارند كه شما به‏آنها روزى مى‏دهيد. خداوند متعال به خاطر هيچ چيزى به اندازه زنان و كودكان‏خشمگين نمى‏شود. (2)

كودكان و نماز

نماز ستون دين و سرچشمه همه نيكيهاست.
هرچند اين امر مهم همزمان با سن تكليف بر انسان واجب مى‏شود; اما هر چه زودترفرزندان با آن آشنا گردند، سريعتر تحت الطاف الهى قرار مى‏گيرند و شتابانتردر راه كسب فضايل اخلاقى گام خواهند گذاشت.
انسانى كه از كودكى با نماز آشنا و مانوس شود، زودتر شيرينى عبادت و ارتباطبا پروردگار را مى‏چشد و ديگر هرگز ذائقه دلش طعم تلخ گناه را نمى‏پسندد. ازبعد اجتماعى نيز نماز، نوجوان را به جماعت نيك‏رفتاران و پسنديدگان پيوندمى‏دهد و از فرو رفتن در گرداب آشنايى با آلودگان و تبهكاران بازمى‏دارد. نمازدر نوجوانى و قبل از تكليف، تجربه‏اى شيرين و جذاب است، هنگام تكليف، احساس‏سختى فرايض را از انسان دور مى‏سازد. بدين جهت ائمه عليهم السلام فرزندان‏خود را، قبل از سن تكليف، با نماز آشنا مى‏ساختند. امام كاظم(علیه السلام) فرمود: مرواصبيانكم بالصلاه اذا كانوا سبع سنين ...; هنگامى كه فرزندانتان به سن هفت‏سالگى رسيدند، آنها را به نماز فرمان دهيد. (3)

فرزندان و بستر استراحت

اسلام به پيشگيرى از گناه اهميت‏بسيار مى‏دهدو براى از بين بردن زمينه‏هاى گناه تاكيد مى‏كند. رعايت‏حجاب، پرهيزاز اختلاط زنان و مردان، كراهت‏سخن گفتن بسيار با نامحرمان و ... از همين باب‏است. جدا كردن بستر فرزندان در آستانه سن تميز نيز بخشى از برنامه پيشگيرى‏از گناهان است. امام كاظم(علیه السلام) فرمود: ... هنگامى كه فرزندانتان به ده سالگى‏رسيدند، بسترشان را از هم جدا كنيد. (4)

فرزندان و مسووليت

مسووليت دادن به‏فرزندان از روشهاى مؤثر تربيتى است. مسووليت، اگر متناسب با توان كودكان‏باشد و در انجام دادن آن يارى شوند، اعتماد به نفسشان را تقويت مى‏كند و آنان‏را براى پذيرش و به انجام رساندن مسووليتهاى بزرگتر آماده مى‏سازد علاوه براين، كودكان احساس مى‏كنند كه والدين براى آنها احترام قايلند و آنها راناتوان نمى‏انگارند. پيشواى هفتم شيعيان، در فرصتهاى مناسب، به فرزندانش‏مسووليت مى‏داد. سليمان جعفرى مى‏گويد: هنگامى كه يكى از فرزندان امام كاظم(ع)در بستر مرگ بود، حضرت به فرزندش قاسم فرمود: بر بالين برادرت سوره صافات‏بخوان. قاسم قرائت‏سوره صافات را شروع كرد و چون به آيه «اهم اشد خلقا ام‏من خلقناه ...; رسيد، برادرش وفات يافت ...» (5)
آن حضرت همچنين، همزمان باوصى اصلى قرار دادن حضرت رضا(علیه السلام) سه تن از فرزندانش (عباس، اسماعيل و احمد)را در مسووليت وصايت‏با امام هشتم(علیه السلام) همراه ساخت.

ناآرامى كودكان

برخى از كودكان بسيار شلوغ، پرتحرك و ناآرامند; به هر كارى‏دست مى‏زنند و چه بسا سبب آزار والدين مى‏شوند. برخى از والدين در برابر آنهاموضع مى‏گيرند، لب به سرزنش مى‏گشايند و آنان را نابهنجار به شمار مى‏آورند; درحالى كه تحرك و ناآرامى كودكان معمولا طبيعى است و كسانى كه در كودكى شلوغ وپرتحرك باشند، در جوانى آرام و بردبار خواهند شد. بنابراين بجاست والدين كمرهمت‏ببندند و با صبر و حوصله، خود را براى گذر از اين دوره حساس و چه بساطاقت‏فرسا مهيا سازند.
امام كاظم فرمود: تستحب عرامه (6) الصبى فى صغره ليكون‏حليما فى كبره; ... ما ينبعى ان يكون الا هكذا; سزاوار است فرزند در كودكى‏شلوغ و پرتحرك باشد تا در بزرگى صبور و بردبار شود; ... و جز اين روانيست. (7)

تفاوت آرى، تبعيض هرگز

تبعيض و تفاوت دو واژه نزديك، ولى متفاوت‏است. تبعيض بدين معناست كه در ميان افراد همپايه و همسان بى‏دليل فرد ياافرادى را برتر به شمار آوريم; ولى تفاوت عبارت است از برترى شايستگان. درسيره تربيتى امام كاظم(علیه السلام) تبعيض ممنوع و تفاوت مجاز شمرده شده است. تبعيض‏ميان فرزندان بذر كينه و اختلاف و بدبينى به والدين را در دل كودكان‏مى‏پراكند. امام كاظم(علیه السلام) از پدرانش چنين نقل مى‏كند: مردى يكى از دو فرزندش‏بوسيد و ديگرى را رها كرد. رسول خدا(ص) [با ناراحتى] فرمود: چرا بين آن‏ها به‏مساوات رفتار نمى‏كنى؟ (8)
تفاوت اگر بجا و منطقى باشد، موجب پيشرفت فرزندان‏مى‏شود; زيرا حس رقابت‏سالم را در آنها تقويت مى‏كند. امام كاظم(علیه السلام) در مواردى‏ميان فرزندانش تفاوت قايل مى‏شد. رفاعه از حضرت موسى بن‏جعفر(علیه السلام) پرسيد: اى‏فرزند رسول الله، مردى چند پسر دارد; آيا برتر شمردن يكى بر ديگران، درست‏است؟
امام(علیه السلام) پاسخ داد: نعم، لا باءس; قد كان ابى(علیه السلام) يفضلنى على عبدالله;بلى، مانعى ندارد; زيرا پدرم [حضرت صادق(ع)] مرا بر عبدالله، برادر بزرگترم‏ترجيح مى‏داد. (9)
حضرت رضا(علیه السلام) نيز فرمود: پدر بزرگوارم اسماعيل را، با آنكه‏از عباس كوچكتر بود، در توليت صدقه اموال بر عباس مقدم داشت. (10)
شيخ مفيدمى‏نويسد: «احمد بن‏موسى شخصى بخشنده، بزرگوار و با ورع بود، امام كاظم(علیه السلام) اورا دوست مى‏داشت، بر ديگران مقدم مى‏شمرد و مزرعه خود را به او بخشيد.» (11)
تفاوت نهادن ميان فرزندان امرى بسيار ظريف و حساس است و نياز به كمال دقت وظرافت دارد; زيرا ممكن است فرزندان آن را تبعيض پندارند. پس والدين بايد:
1 هنگام تفاوت نهادن ميان فرزندان، به گونه‏اى رفتار كنند كه كسى آن راتبعيض به شمار نياورد;
2 دقت كنند كه سبب برترى فرزندى كه برتر مى‏شمارند،كاملا آشكار باشد;
3 در صورت امكان، امتياز فرزند برتر را، با عباراتى‏سازنده، بيان كنند.
امام هفتم(علیه السلام) در مواردى حضرت رضا(علیه السلام) را بر ديگران ترجيح‏مى‏داد، او را الگوى ديگر فرزندان معرفى مى‏كرد و وجه برترى‏اش را آشكارمى‏ساخت.
اسحاق بن‏موسى(علیه السلام) مى‏گويد: امام كاظم(علیه السلام) به فرزندانش مى‏فرمود:
برادرتان على(علیه السلام) دانشمند آل محمد(ص) است، در باره دينتان از او بپرسيد وآنچه بيان مى‏كند، به خاطر بسپاريد. همانا ابوجعفر(علیه السلام) به من فرمود:
دانشمند آل محمد در شمار فرزندان تو خواهد بود. كاش وى را درك مى‏كردم.
بى‏ترديد او همنام اميرمومنان [على] است. (12)

موقعيت اجتماعى فرزندان

فرزندان‏تا وقتى به بلوغ شرعى، عقلى و اجتماعى دست نيافته‏اند، به مراقبت والدين وهدايت آنها نياز دارند.
فراهم ساختن زمينه مساعد براى دستيابى فرزندان به جايگاه اجتماعى مناسب،بخشى از وظايف والدين در برابر فرزندان است. آنها بايد، براى رسيدن به اين‏هدف، فرزندشان را در انتخاب شغل مناسب يارى دهند. چه بسيار فرزندانى كه براثر بى‏توجهى والدين به مشاغل پست و منفى تن داده‏اند و به خاطر محروم بودن ازراهنماييهاى سودمند والدين از موقعيتهاى ارزشمند و شايسته اجتماعى محروم‏شدند، سرانجامشان به رذالت و پستى گراييد و مايه ننگ و خوارى والدين‏گرديدند. امام كاظم(علیه السلام) فرمود:
شخصى [با فرزندش] خدمت رسول خدا(ص) آمد و گفت: اى رسول خدا، حق اين فرزند برمن كدام است؟
حضرت فرمود: نام نيكو برايش انتخاب كن، او را ادب بياموز و در موقعيتى نيك‏قرار ده.[جايگاه اجتماعى مناسب برايش فراهم ساز] (13)
در حديث ديگرى‏مى‏فرمايد: شخصى همراه فرزندش خدمت پيامبر(ص) رسيد و گفت: يا رسول الله، من‏به فرزندم نوشتن آموختم، او را به چه كارى گمارم؟
حضرت فرمود: او را به كارى كه خشنودى خداوند در آن است‏بگمار و از پنج‏شغل‏بازدار: سيائى، صائغى، قصابى، حناطى و نحاسى.
مرد پرسيد: سياء كيست؟
فرمود: كسى كه كفن مى‏فروشد و براى امتم آرزوى مرگ مى‏كند. همانا نوزاد امت‏من، نزد من از آنچه خورشيد بر آن مى‏تابد، محبوب‏تر است. صائغ كسى است كه درپى زيان (14) امت من است; قصاب ذبح مى‏كند تا آنكه رحمت از قلبش مى‏رود; حناطكسى است كه غذا را احتكار مى‏كند، همانا اگر خداوند محتكر را در حال دزدى‏مشاهده كند، بهتر است از اينكه او را چهل روز در حال احتكار ببيند; اما نحاس[برده‏فروش] جبرئيل نزدم آمد و فرمود:
اى محمد، بدترين امت كسانى‏اند كه مردم را مى‏فروشند.

والدين و موعظه فرزندان

هرچند روش غير مستقيم و زبان عمل از زبان گفتارنافذتر است و معصومان(عليهم السلام) بيش از آنچه مى‏گفتند با كردار خود، مردم‏را ارشاد مى‏كردند; ولى پند مستقيم نيز در سيره آنها بسيار مشاهده مى‏شود.
امام كاظم(علیه السلام) بعضى از فرزندانش را چنين اندرز مى‏دهد: فرزندم! بپرهيز ازاينكه خداوند تو را در گناهى كه از آن نهى‏ات كرده، ببيند; بپرهيز از اينكه‏پروردگار تو را از اطاعتى كه بدان فرمانت داده، دور مشاهده كند. بر تو بادبه تلاش و كوشش. هرگز خود را از كوتاهى در عبادت خداوند تهى مشمار; زيراخداوند چنان كه شايسته است عبادت نمى‏شود; و از مزاح بپرهيز كه نور ايمانت رامى‏برد و تو را سبك مى‏سازد; و از اندوه و كسالت دور باش، كه از بهره دنيا وآخرتت جلوگيرى مى‏كنند.» (15)

مسافرت خانوادگى

مسافرتهاى خانوادگى مى‏توانداثر تربيتى داشته باشد; زيرا: 1. باعث نشاط و شادابى اعضاى خانواده مى‏شود;
2. سبب استمرار نظارت پدر، كه در حيات تربيتى فرزندان ضرورى است، مى‏گردد;اين امر، بويژه امروزه كه پدران به سبب مشاغل زياد در خانه كمتر حضور دارند.بسيار مهم است.
3. زمينه بروز استعدادها و شناخت نقاط ضعف و قوت كودكان را فراهم مى‏آورد;
4.ميدان مناسبى براى تجلى اخلاق اجتماعى و تمرين صفات پسنديده‏اى چون همكارى،تعاون، نوعدوستى، ايثار و گذشت‏به شمار مى‏آيد;
5. چنانچه سفر، زيارتى باشدسبب تحكيم اعتقادات و توجه به معنويات مى‏شود.
على بن‏جعفر، برادر امام كاظم(علیه السلام) مى‏گويد: چهار مرتبه در ركاب حضرت كاظم(ع)بودم و حضرت همراه خانواده‏اش سمت‏حج راه مى‏سپرد. اين سفرها گاه‏26 روز،زمانى 24 روز و گاه 21 روز به درازا مى‏كشيد. (16)

تربيت از تولد تا مرگ

امام(علیه السلام) هنگام تولد فرزندش رضا(علیه السلام) كلمات زيباى اذان و اقامه را در گوشش‏زمزمه فرمود و روان نورسيده خود را با آواى توحيد صفا بخشيد. نجمه مادر حضرت‏رضا(علیه السلام) مى‏گويد: هنگامى كه وضع حمل كردم پسرم [على بن‏موسى] دستهايش را برزمين قرار داده، سر را سمت آسمان بلند كرد و لبهايش را حركت داد، گويا سخن‏مى‏گفت. پدرش موسى بن‏جعفر(علیه السلام) بر من وارد شد و فرمود: اى نجمه، كرامت‏پروردگارت گوارايت‏باد. آنگاه نوزاد را، كه در لباس سفيد پيچيده بودم، به‏حضرت دادم.
امام(علیه السلام) در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه گفت; آب فرات خواست، كامش رابا آب فرات آشنا ساخت; سپس او را به من داد و فرمود: بگيرش كه بقيه الله درروى زمين است. (17) حضرت حتى در لحظات پايانى عمرش نيز به تربيت فرزندانش‏مى‏انديشيد. آن بزرگوار در وصيت‏نامه‏اش نكات تربيتى مهمى به يادگار نهاده،مى‏فرمايد: ... در باره صدقات و اموال و فرزندان وصيت مى‏كنم ابراهيم و عباس واسماعيل و ام احمد و على را، بويژه در امر زنان; و پسرم على(علیه السلام) در امر آنهامختار است نه پسران ديگرم. همچنين در صدقه و ثلث پدرم و درباره اهل بيتم اواختيار دارد ... من داراى اموالى هستم كه صدقه قرار داده‏ام; فرزندم على بدان‏آگاه و راست‏گفتار است و بايد بدين وصيت عمل كند. و اگر از برخى از فرزندانم‏به عنوان وصى نام بردم، براى احترامشان بوده تا در اجراى وصيت‏شركت كنند.
فرزندان و همسرانم هر يك در همان خانه‏اى كه هستند، اقامت و با مقدارى ثابت‏از صدقات معين زندگى كنند ...
هيچ يك از فرزندانم حق شوهردادن دخترانم را ندارند، مگر به فرمان رضا(ع).
اگر رضا ناخشنود بود و كسى بدين كار اقدام كرد، با خداوند و رسول و ولى‏اش‏مخالفت كرده، در مقام جنگ با حق برآمده است. اگر فرزندم رضا صلاح دانست، آنهارا شوهر مى‏دهد و اگر نخواست نگه مى‏دارد. (18)

پي نوشت ها:

1 الكافى، ج‏6، ص 50.
2 مستدرك الوسائل، ج‏3، ص 558.
3 همان.
4 حياه الامام موسى بن‏جعفر(ع)، ج 2، ص 430.
5 صبى عارم: بين العرام بالضم اى شرس (مجمع البحرين، ج‏6، ص‏113) و الشرس‏هو السيى‏ء الخلق، بين الشرس (همان، ج 4، ص 78); عرم عرامه: اشتد و خرج عن‏الحد (المنجد) در برخى كتب عرامه را تحمل سختى و مشقت كودك معنا كرده‏اند كه‏به نظر مى‏رسد صحيح نباشد.
6 الكافى، ج‏6، ص 51.
7 مسند امام كاظم(ع)، ج 1، ص 481.
8 همان، ج‏3، ص‏7.
9 عيون اخبار الرضا(ع)، ص‏27.
10 الارشاد، ج 2، ص 244.
11 كشف الغمه، ج‏3، ص‏107.
12 الكافى، ج‏6، ص 48.
13 در نسخه تهذيب و استبصار «دين‏» امتى ذكر شده. (تهذيب، ج‏6، ص 362 واستبصار، ج‏3،ص‏96)
14 مسند امام كاظم(ع)، ج 2، ص 391.
15 تحف العقول، ص‏306.
16 بحار، ج 48، ص 100.
17 عيون اخبار الرضا، ص‏1716.
18 بحار، ج 48، ص‏276 280.

نويسنده:على همت‏بنارى
منبع: ماهنامه كوثر


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138258 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 13
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 41 دقیقه قبل
    

(به مناسبت 25رجب سالروز شهادت امام كاظم (ع

مفهوم قرآني باب الحوائج

براي رسيدن به هر هدفي و پاسخ گويي به هر نيازي، راه هاي كوتاه و بلند و آسان و سختي وجود دارد. انسان به طور طبيعي و به حكم عقل مي كوشد تا كوتاه ترين و آسان ترين راه را برگزيند و خود را به هدف و برآورد نياز خويش برساند.
از ديگر چيزهايي كه مي بايست براي رسيدن به هدف فراهم كرد، ابزارهاي مناسب و وسايلي است كه بتواند درراه رسيدن به آن كمك كند. انتخاب وسيله و ابزار مناسب نيز از مهم ترين اموري است كه مي بايست گزينش شود؛ از اين رو كساني كه راه درستي را برنمي گزينند و يا در صدد انتخاب وسيله و ابزار مناسب برنمي آيند، يا به مقصد و هدف نمي رسند و يا درنهايت با سختي و هزينه بسيار به بخشي از هدف دست مي يابند.
قرآن با توجه به اهداف زندگي بشر كه رسيدن به كمال مطلق و سعادت مطلوب است، راه مستقيم و كوتاه و آساني را به انسان نشان داده است كه از آن به صراط مستقيم ياد مي كند. در مساله ابزارها و وسايل مناسب براي رسيدن به مقصد نيز وسايل و ابزارهايي را مشخص كرده است كه در اين نوشتار به نحو اجمال دراين باره سخن گفته خواهد شد
 

اسباب و وسايل رسيدن به هدف

در آموزه هايي قرآني جست و جوي وسايل مناسب به عنوان تكليف و وظيفه مومنان بيان شده است و از همگان خواسته شده تا سبب و وسيله مناسبي بيابند. خداوند در اين باره چنين دستور مي دهد؛ ابتغوا اليه الوسيله؛ به سوي خدا وسيله بجوييد. (مائده آيه 35 و نيز سوره اسراء آيه 57)
در داستان ذوالقرنين به مساله سبب و ابزار اشاره مي شود و مي فرمايد ذوالقرنين با پيروي از سبب خود را به مغرب رساند و سپس با پيروي از سببي ديگر خود را به مشرق رساند و بر اقوام و مسايلي آگاهي يافت. آن گاه سبب ديگري را جست و با آن خود را به ميان دو كوهي چون سد و ديواره بلند رساند (كهف آيات 84تا 93)
در اين آيات سخن از به كارگيري اسباب خاصي براي رسيدن به مشرق و مغرب و ديواره سبب هاي دوگانه است. تكرار واژه سبب در اين آيات خود نشان مي دهد كه او براي رسيدن به هر هدف خاص، از وسيله و سبب خاصي پيروي كرده و آن را به كار گرفته است.

معني و مفهوم سبب

واژه سبب به معناي وسيله اي است كه دو چيز را به هم مرتبط مي كند و نوعي پيوند ايجاد مي نمايد. از اين روست كه از رابطه ميان دو چيز كه نوعي همبستگي علت ومعلولي ميانشان وجود دارد، به سببيت ياد مي كنند و مي گويند كه اين خورشيد سبب روشنايي است و يا بيماري يرقان يا افزايش بلغم سبب زردي شده است. دراين جا به جهت نوعي پيوند كه ميان دو چيز است از آن به سبب ياد شده است. از اين رو تنها به وسايلي، مي توان اطلاق سبب كرد كه ارتباط و پيوند ميان دو چيز را پديد آورد.
بنابر اين اگر خداوند از انسان مي خواهد كه براي ارتباط با خداي يگانه و رسيدن به وي سبب و وسيله مناسب پيدا كند، منظور بهره گيري از وسايل و اسبابي است كه بتواند اين پيوند را پديد يا تقويت كند.

وسيله ميان خدا و انسان

در آموزه هاي قرآني پيامبران و اولياي الهي به عنوان وسايل و اسباب ميان زمين وآسمان و خدا و انسان معرفي شده اند در برخي از آيات از اين سبب و وسيله به حبل الله (آل عمران آيه 103 و نيز 112) و يا عروه الوثقي (بقره آيه 256 و لقمان آيه 22) نيز ياد شده است.
حبل الله ريسمان الهي است كه ميان انسان و خدا قرار مي گيرد و پيوند و ارتباط ميان آن دو را پديد مي آورد و از آن جايي كه انسان در زندگي خود به ويژه در سختي ها و مصيبت ها و دشواري هاي مادي و معنوي به هر چيزي چنگ مي اندازد تا خود را از بلا و مصيبت برهاند و به آرامش و آسايش برسد، خداوند از وي مي خواهد كه درجست وجوي دستگيره، به دستگيره محكم الهي چنگ بزند كه در آيات و روايات ديگر از آن دستگيره، به قرآن و پيامبر (ع) و عترت پـاكش (ع) معنا و تفسير شده است.
بر اين اساس در آموزه هاي قرآني كوتاهترين، آسان ترين و امن ترين راه، صراط مستقيمي است كه پيامبر مي فرمايد آن راه من است: هذا صراطي و بهترين و محكمترين ابزار و وسيله و سبب براي برآورد نيازها و رسيدن به مقصد نيز قرآن و اهل بيت(ع) مي باشند. هركس به اين ريسمان و حبل الله بياويزد به خدا مي رسد و همه نيازها و جوائج ايشان برآورده مي شود. اني تاركم فيكم الثقلين كتاب الله و عترتي فان تمسكن بهما لن تضلوا ابدا؛ ميان شما دوچيز گرانبها به جا مي گذارم كه كتاب خدا و عترتم هستند پس اگر بدان بياويزيد هرگز گمراه نشويد.
اين وسايل چنان كه گفته شد هرچند همگي نور يگانه و واحدي هستند ولي هريك از ويژگي هاي اختصاصي و برجسته اي برخوردار مي باشند و چنان كه ذوالقرنين براي دستيابي به هر هدف و رسيدن به هر مقصدي از يك سبب خاص بهره گرفت، براي دستيابي و برآورد نيازهاي انساني هريك از ائمه طاهرين، از يك برجستگي خاصي برخوردار مي باشند كه شخص مي تواند با ارتباط و بهره مندي از اين اسباب و وسايل و حبل الهي به هدف خاص خويش برسد و حوائج و نيازهايش را برآورده سازد. به سخن ديگر قرآن و عترت هرچند همگي از ويژگي هاي حبل الله و وسيله بودن برخوردار مي باشند و انسان براي دستيابي به همه اهداف و برآوردن نيازهاي خود مي تواند به يكي از آنان تمسك كرده و به دستگيره محكم خدايي چنگ زند ولي هريك از ايشان براي رسيدن به مقصدي و يا برآورد حاجتي، كوتاهترين و آسانترين و بهترين به شمار مي روند. از اين روست كه براي هر كاري و يا هدفي مي بايست به يكي چنگ انداخت و از يكي كمك و ياري خواست.

امام كاظم، باب الحوائج

درميان وسايل و اسباب، خداوند بر روي زمين باب الحوائج اختصاص به برآورد نيازهاي انساني دارد. حضرت موسي بن جعفر الكاظم(ع) درميان عترت طاهر(ع) از ويژگي خاصي برخوردار است كه وي را باب الحوائج ساخته است.
باب درآيات قرآني از درهاي آسماني است كه انسان از راه آن روزي مي خورد. از اين رو كساني كه آيات خداوندي را تكذيب مي كنند و استكبار مي ورزند درهاي آسمان به روي ايشان بسته مي ماند تا از روزي هاي مادي و معنوي برخوردار گردند. (اعراف آيه 40)
از ابواب آسمان است كه آب ها نازل مي شود و زمين سرسبز مي شود و روزي هاي زميني و زندگي مي رويد. (قمر آيه 11) هرگاه درهاي آسمان به روي بندگان بازشود آن گاه انسان ها از زندگي خوشي برخوردار خواهند شد (نباء آيه19) براي بازشدن و فتح ابواب آسمان مي بايست به آموزه هاي وحياني عمل كرد و از دستورهاي پيامبران وائمه(ع) پيروي نمود.
اما گاه درهاي آسماني خود، وسايل و اسباب الهي هستند كه حبل ميان آسمان و زمين مي گردند. امام كاظم(ع) يكي از اين ابواب آسماني است كه هر حاجتمندي مي تواند با تمسك به ايشان و بهره گيري از اين وسيله به آسمان در آيد و از بركات آسماني بهره مند گردد و نيازهايش را برآورده سازد.
در زبان روايات حضرت كاظم(ع) به جهت ويژگي خاصي كه در وجود مباركشان مي باشد به عنوان باب الحوائج شناخته شده اند و هركسي حاجت و نيازي دارد مي تواند با بهره مندي از اين باب الله به حاجت و نيازهايش برسد.
آن حضرت در طول زندگي پربار خويش با آن كه بارها بازداشت و زنداني و شكنجه شد ولي با اين همه به ياري مظلومان و نيازمندان مي شتافت و در كمك به آنان برپايه سنت اجداد طاهرينش عمل مي كرد. بارها اموال خويش را به مستمندان و نيازمند داد و حاجت ها و نيازهاي مادي و معنوي ايشان را برآورده ساخت. اگر حضرت يوسف(ع) با زنداني هفت ساله كم يا بيشتر خويش، به علم حكمت خاص و تعبير رويا دست يافت، فشارها و مصيبت هايي كه بر حضرت امام كاظم(ع) وارد شد وي را به مقام باب الحوائج رساند و اكنون نيز اهل عراق از شيعه و سني به اين بارگاه مي شتابند و حاجت مي جويند. آن بزرگوار هنوز هم درميان شيعيان و اهل سنت عراق و ساير كشورها به عنوان باب الحوائج معروف مي باشند و بسياري از آن مقام شامخ بهره برده اند.

گذري كوتاه بر زندگي باب الحوائج

حضرت امام موسي بن جعفر(ع) روزيكشنبه هفتم صفر سال 128 قمري در روستاي ابواء متولدشد. نام مادر آن حضرت، حميده و پدر آن بزرگوار حضرت امام جعفر صادق(ع) است. آن حضرت داراي چندين كنيه بودند كه از ميان آنها مي توان به كاظم و باب الحوائج و عبد صالح اشاره كرد.
امام كاظم(ع) درطريق زندگي و تربيت مومنان، همان راه و روش پدر را در پيش گرفت و محورهايي چون برنامه ريزي فكري، آگاهي عقيدتي و مبارزه با عقايد انحرافي را سرلوحه برنامه هاي خود قرار داد.
آن امام همام با دلايل استوار، بر افكار الحادي مي تاخت و منحرفان را به اشتباه راه و روششان آگاه مي ساخت. پس از مدتي با آگاهي شيعيان از روش ايشان، جنبش فكري امام(ع) درخشندگي يافت و قدرت علمي آن حضرت دانشمندان را تحت الشعاع خود قرار داد. امام كاظم(ع) در حوزه عمل سياسي نيز با مسائل برخورد مي كردند و همين امر موجب مي شد كه دستگاه جور در برابر امام (ع) موضع سختي اتخاذ نمايد. آن حضرت در قبال دستگاه ظلم و ستم عباسي، موضع منفي در پيش گرفت و دستور داد تا شيعيان در دعاوي خصوصي و عمومي، شكايت به نزد حاكم جور نبرند و با قراردادن قاضي تحكيم و داوري، منازعات را فيصله دهند. اما دشمني حكومت هارون الرشيد زماني با امام(ع) بيشتر شد كه يحيي برمكي دريافت امام (ع) به پايگاه هاي خود در همه نقاط كشورهاي اسلامي نامه مي نويسد و آنان را برضد حكومت بسيج مي كند. بر اثر سعايت هاي بي دريغ برمكي، هارون امام را به زندان افكند و او را از شيعيانش جدا ساخت به طوري كه آن حضرت نزديك به چهارده سال در زندان هارون بسر برد.
حضرت امام موسي كاظم(ع) عابدترين، زاهدترين، فقيه ترين و كريم ترين مردم زمان خود بود. نوع عبادت ايشان شهره عام و خاص بود به گونه اي كه آن حضرت از ترس خدا آن چنان مي گريست كه تمام محاسن شريفش به اشك آميخته مي شد.
آن حضرت، صابر، صالح، امين و كاظم لقب يافته بود و به خاطر تسلط بر نفس و فروبردن خشم، به كاظم مشهور گرديد. سرانجام دستگاه حاكمه نتوانست حضور آن حضرت را تاب آورد. در اين هنگام سندي بن شاهك، به دستور هارون الرشيد، غذاي آن حضرت را به سم آلوده كرد و امام (ع) از آن غذا خورد. حضرت پس از سه روز در 25 رجب سال 183 قمري، در زندان هارون الرشيد عباسي، در سن 55 سالگي به شهادت رسيد. مرقد شريفش دركاظمين، نزديك بغداد، زيارتگاه شيفتگان حضرتش است.
فسلام عليه يوم ولد و يوم استشهد و يوم يبعث حياً

صائب پورمنصوري-روزنامه کیهان18871


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138258 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 20
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 42 دقیقه قبل
    

پرتوى از سیره و سیماى امام موسى کاظم (ع)

حضرت امام موسى بن جعفر(علیه السلام)، معروف به کاظم و باب الحوائج و عبد صالح در روز یکشنبه 7 صفر سال 128 قمرى در روستاى «ابواء»، دهى در بین مکّه و مدینه، متولّد گردید.
نام مادر آن حضرت، حمیده است.
آن حضرت در 25 رجب سال 183 قمرى، در زندان هارون الرّشید عبّاسى در بغداد، در 55 سالگى به دستور هارون مسموم گردید و به شهادت رسید.
مرقد شریفش در کاظمین، نزدیک بغداد، زیارتگاه شیفتگان حضرتش می باشد.
امام موسى بن جعفر همان راه و روش پدرش حضرت صادق(علیه السلام) را بر محور برنامه ریزى فکرى و آگاهى عقیدتى و مبارزه با عقاید انحرافى، ادامه داد.
آن حضرت با دلائل استوار، بىمایگىِ افکار اِلحادى را نشان می داد و منحرفان را به اشتباه راه و روششان آگاه می ساخت.
کمکم جنبش فکرى امام(علیه السلام)درخشندگى یافت و قدرت علمی اش دانشمندان را تحت الشعاع خود قرار داد.
این کار بر حاکمان حکومت عبّاسى سخت و گران آمد و به همین دلیل با شیفتگان مکتبش با شدّت و فشار و شکنجه برخورد کردند.
از اینرو،امام کاظم(علیه السلام) به یکى از شاگردان معروفش به نام هشام هشدار داد به خاطر خطرهاى موجود، از سخن گفتن خوددارى کند و هشام هم تا هنگام مرگ خلیفه از بحث و گفتگو خوددارى کرد.
ابن حجر هیتمى گوید:«موسى کاظم وارث علوم و دانش هاى پدر و داراى فضل و کمال او بود وى در پرتو عفو و گذشت و بردبارى فوق العاده که در رفتار با مردمِ نادانِ زمان از خود نشان داد، لقب کاظم یافت، و در زمان او هیچ کس در معارف الهى و دانش و بخشش به پایه او نمىرسید.»امام کاظم(علیه السلام) در برابر دستگاه ظلم و ستم عبّاسى موضع سلبى و منفى را در پیش گرفت و دستور داد تا شیعیان در دعاوى و منازعات خود، به دستگاه دولتى روى نیارند و به آنان شکایت نبرند و سعى کنند با قرار دادن قاضى تحکیم در میان خویش، منازعات را فیصله دهند.
امام(علیه السلام) درباره حاکمان غاصب زمانش فرمود: «هر کس بقاى آنان را دوست داشته باشد از آنان است و هر کس از آنان باشد وارد آتش گردد.» بدین وسیله آن حضرت، خشم و نارضایتى خود را از حکومت هارون پیاپى ابراز می فرمود و همکارى با آنان را در هر صورت حرام می دانست و اعتماد و تکیه بر آنان را منع می کرد و می فرمود: «برآنان که ستمکاراند تکیه مکنید که گرفتار دوزخ می شوید.»امام کاظم(علیه السلام)، على بن یقطین، یکى از یاران نزدیک خویش را از این فرمان استثنا کرد و اجازت داد تا منصب وزرات را در روزگار هارون عهده دار گردد و پیش از او، منصب زمامدارى را در ایّام مهدى بپذیرد.
او نزد امام موسى(علیه السلام)رفت و از او اجازت خواست تا استعفا دهد و منصب خود را ترک کند، امّا امام او را از این کار بازداشت و به او گفت: «چنین مکن، برادران تو به سبب تو عزّت دارند و به تو افتخار می کنند، شاید به یارى خدا بتوانى شکست ها را درمان کنى و دست بینوایى را بگیرى یا به دست تو، مخالفان خدا درهم شکسته شوند.
اى على! کفّاره و تاوان شما، خوبى کردن به برادران است، یک مورد را براى من تضمین کن، سه مورد را برایت تضمین می کنم، نزد من ضامن شو که هر یک از دوستان ما را دیدى نیاز او را برآورى و او را گرامى دارى و من ضامن می شوم که هرگز سقف زندانى بر تو سایه نیفکند و دم هیچ شمشیر به تو نرسد و هرگز فقر به سراى تو پاى نگذارد.
اى على! هر کس مؤمنى را شاد سازد، اوّل خداى را و دوم پیامبر را و در مرحله سوم ما را شاد کرده است.»

سخن چینى درباره امام(علیه السلام)

پاره اى از فعّالیّت هاى امام کاظم(علیه السلام) به وسیله سخن چینان به هارون الرّشید مىرسید و این امر، کینه و خشم او را برمی انگیخت.
یک بار به او خبر دادند که از سراسر جهان اسلام، اموالى هنگفت نزد امام موسى بن جعفر(علیه السلام) جمع آورى می گردد و از شرق و غرب براى او حمل می شود و او را چندین بیت المال است.
هارون به دستگیرى امام(علیه السلام) و زندانى کردن او فرمان داد، یحیى برمکى آگاه شد که امام(علیه السلام) در پى کار خلافت براى خویش افتاده است و به پایگاه هاى خود در همه نقاط کشور اسلامى نامه می نویسد و آنان را به سوى خویش دعوت می کند و از مردم مىخواهد که بر ضدّ حکومت قیام کنند، یحیى به هارون خبر داد و او را علیه امام(علیه السلام) تحریک کرد.
هارون امام را به زندان افکند و از شیعیانش جدا ساخت و امام(علیه السلام) روزگارى دراز، شاید حدود چهارده سال، در زندان هارون گذراند.
امام(علیه السلام) در زندان نامه اى به هارون فرستاد و در آن نامه نفرت و خشم خود را به او ابراز فرمود، متن نامه چنین است:«هرگز بر من روزى پربلا نمی گذرد، که بر تو روزى شاد سپرى می گردد، ما همه در روزى که پایان ندارد مورد حساب قرار می گیریم و آنجاست که مردم فاسد زیان خواهند دید.»امام کاظم(علیه السلام) در زندان، شکنجه ها و رنجهاى فراوان را تحمّل کرد، دست و پاى مبارکش را به زنجیر می بستند و آزارهاى کشنده بر او روا می داشتند.
سرانجام زهرى کشنده به او خوراندند و مظلومانه او را به شهادت رساندند.

صفات برجسته امام کاظم(علیه السلام)

حضرت امام موسى کاظم(علیه السلام) عابدترین و زاهدترین، فقیه ترین، سخىترین و کریمترین مردم زمان خود بود، هر گاه دو سوم از شب می گذشت نمازهاى نافله را به جا می آورد و تا سپیده صبح به نماز خواندن ادامه می داد و هنگامى که وقت نماز صبح فرا مىرسید، بعد از نماز شروع به دعا می کرد و از ترس خدا آن چنان گریه می کرد که تمام محاسن شریفش به اشک آمیخته می شد و هر گاه قرآن مىخواند مردم پیرامونش جمع می شدند و از صداى خوش او لذّت می بردند.
آن حضرت، صابر، صالح، امین و کاظم لقب یافته بود و به عبد صالح شناخته می شد، و به خاطر تسلّط بر نفس و فروبردن خشم، به کاظم مشهور گردید.
مردى از تبار عمر بن الخطاب در مدینه بود که او را می آزرد و على(علیه السلام) را دشنام می داد.
برخى از اطرافیان به حضرت گفتند: اجازه ده تا او را بکشیم، ولى حضرت به شدّت از این کار نهى کرد و آنان را شدیداً سرزنش فرمود.
روزى سراغ آن مرد را گرفت، گفتند: در اطراف مدینه، به کار زراعت مشغول است.
حضرت سوار بر الاغ خود وارد مزرعه وى شد.
آن مرد فریاد برآورد: زراعت ما را خراب مکن، ولى امام به حرکت خود در مزرعه ادامه داد وقتى به او رسید، پیاده شد و نزد وى نشست و با او به شوخى پرداخت، آن گاه به او فرمود: چقدر در زراعت خود از این بابت زیان دیدى؟ گفت: صد دینار.
فرمود: حال انتظار دارى چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: من از غیب خبر ندارم.
امام به او فرمود: پرسیدم چه مبلغ از آن عایدت شود؟ گفت: انتظار دارم دویست دینار عایدم شود. امام به او سیصد دینار داد و فرمود: زراعت تو هم سر جایش هست. آن مرد برخاست و سر حضرت را بوسید و رفت. امام به مسجد رفت و در آنجا آن مرد را دید که نشسته است. وقتى آن حضرت را دید، گفت: خداوند می داند که رسالتش را در کجا قرار دهد. یارانش گرد آمدند و به او گفتند: داستان از چه قرار است، تو که تا حال خلاف این را می گفتى. او نیز به دشنام آنها و به دعا براى امام موسى(علیه السلام) پرداخت. امام(علیه السلام) نیز به اطرافیان خود که قصد کشتن او را داشتند فرمود: آیا کارى که شما مىخواستید بکنید بهتر بود یا کارى که من با این مبلغ کردم؟و بسیارى از این گونه روایات، که به اخلاق والا و سخاوت و شکیبایى آن حضرت بر سختیها و چشمپوشى ایشان از مال دنیا اشارت می کند، نشانگر کمال انسانى و نهایت عفو و گذشت آن حضرت است.

بعد از شهادت

سندى بن شاهک، به دستور هارون الرّشید، سمّى را در غذاى آن حضرت گذارد و امام(علیه السلام) از آن غذا خورد و اثر آن در بدن مبارکش کارگر افتاد و بیش از سه روز مهلتش نداد.
وقتى امام به شهادت رسید، سندى گروهى از فقها و بزرگان بغداد را بر سر جنازه اش آورد و به ایشان گفت: به او نگاه کنید، آیا در وى اثرى از ضربه شمشیر یا اصابت نیزه می بینید؟گفتند: ما از این آثار چیزى نمی بینیم و از آنها خواست که بر مرگ طبیعى او شهادت دهند و آنها نیز شهادت دادند!آن گاه جسد شریف آن حضرت را بیرون آورده و آن را بر جسر (پل) بغداد نهادند و دستور داد که ندا دهند: این موسى بن جعفر است که مرده است، نگاه کنید. عابران به او نگاه می کردند و اثرى از چیزى که نشان دهنده کشتن او باشد، نمی دیدند.
یعقوبى در تاریخش می گوید: پس از آن که امام کاظم(علیه السلام) مدّت درازى را در زندان هاى تاریک هارون الرّشید گذراند، به ایشان گفته شد: چطور است که به فلان کس نامه اى بنویسى تا درباره تو با رشید صحبت کند؟ امام فرمود: پدرم به نقل از پدرانش حدیثم کرده: «خداوند به داود(علیه السلام) سفارش کرده که هر گاه بنده اى، به یکى از بندگان من امید بست، همه درهاى آسمان به رویش بسته می شود و زمین زیر پایش خالى می گردد.»در مدّت زندان آن حضرت، اقوال مختلفى وجود دارد.
آن حضرت، چهار سال یا هفت سال یا ده سال یا به قولى چهارده سال در زندان به سر برده است.
حضرت امام موسى کاظم، سى و هفت فرزند پسر و دختر از خود به جاى گذارده که والاترینشان حضرت على بن موسى الرّضا(علیه السلام) می باشد.
از میان کلمات و سخنان ارزنده حضرت امام موسى کاظم(علیه السلام)، چهل حدیث را برگزیدم که هر یک با نورانیّت ویژه اش، روشنگر دلهاى اهل ایمان و پاکباختگان وادى حقیقت و عرفان است.

چهل حدیث

قالَ الاِْمامُ الْکاظم(علیه السلام) :
1- تعقّل و معرفت
«ما بَعَثَ اللّهُ أَنْبِیاءَهُ وَ رُسُلَهُ إِلى عِبادِهِ إِلاّ لِیَعْقِلُوا عَنِ اللّهِ، فَأَحْسَنُهُمُ اسْتِجابَهً أَحْسَنُهُمْ مَعْرِفَةً لِلّهِ، وَ أَعْلَمُهُمْ بِأَمْرِ اللّهِ أَحْسَنُهُمْ عَقْلاً وَ أَعْقَلُهُمْ أَرْفَعُهُمْ دَرَجَةً فِى الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ.»:
خداوند پیامبران و فرستادگانش را به سوى بندگانش بر نینگیخته، مگر آن که از طرف خدا تعقّل کنند. پس نیکوترینشان از نظر پذیرش، بهترینشان از نظر معرفت به خداست، و داناترینشان به کار خدا، بهترینشان از نظر عقل است، و عاقلترین آنها، بلند پایه ترینشان در دنیا و آخرت است.


2- حجّت ظاهرى و باطنى
«إِنَّ لِلّهِ عَلَى النّاسِ حُجَّتَیْنِ، حُجَّةً ظاهِرَةً وَ حُجَّةً باطِنَةً، فَأمّا الظّاهِرَةُ فَالرُّسُلُ وَ الاَْنْبِیاءُ وَ الاَْئِمَّةُ وَ أَمَّا الْباطِنَةُ فَالْعُقُولُ.»:
همانا براى خداوند بر مردم دو حجّت است، حجّت آشکار و حجّت پنهان، امّا حجّت آشکار عبارت است از: رسولان و پیامبران و امامان; و حجّت پنهانى عبارت است از عقول مردمان.


3- صبر و گوشهگیرى از اهل دنیا
«أَلصَّبْرُ عَلَى الْوَحْدَةِ عَلامَةُ قُوَّةِ الْعَقْلِ، فَمَنْ عَقَلَ عَنِ اللّهِ تَبارَکَ وَ تَعالى إِعْتَزَلَ أَهْلَ الدُّنْیا وَ الرّاغِبینَ فیها وَ رَغِبَ فیما عِنْدَ رَبِّهِ وَ کانَ اللّهُ آنِسَهُ فِى الْوَحْشَةِ وَ صاحِبَهُ فِى الْوَحْدَةِ، وَ غِناهُ فِى الْعَیْلَةِ وَ مُعِزَّهُ فى غَیْرِ عَشیرَة.»:
صبر بر تنهایى، نشانه قوّت عقل است، هر که از طرف خداوند تبارک و تعالى تعقّل کند از اهل دنیا و راغبین در آن کناره گرفته و بدانچه نزد پروردگارش است رغبت نموده، و خداوند در وحشت انیس اوست و در تنهایى یار او، و توانگرى او در ندارى و عزّت او در بىتیره و تبارى است.


4- عاقلان آینده نگر
«إِنَّ الْعُقَلاءَ زَهَدُوا فِى الدُّنْیا وَ رَغِبُوا فِی الاْخِرَةِ لاَِنَّهُمْ عَلِمُوا أَنَّ الدُّنْیا طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ وَ الاْخِرَةُ طالِبَةٌ وَ مَطْلُوبَةٌ مَنْ طَلَبَ الاْخِرَةَ طَلَبَتْهُ الدُّنْیا حَتّى یَسْتَوْفى مِنْها رِزْقَهُ، وَ مَنْ طَلَبَ الدُّنْیا طَلَبَتْهُ الاْخِرَةُ فَیَأْتیهِ الْمَوْتُ فَیُفْسِدُ عَلَیْهِ دُنْیاهُ وَ آخِرَتَهُ.»:
به راستى که عاقلان، به دنیا بىرغبتند و به آخرت مشتاق; زیرا می دانند که دنیا خواهانست و خواسته شده و آخرت هم خواهانست و خواسته شده، هر که آخرت خواهد دنیا او را بخواهد تا روزىِ خود را از آن دریافت کند، و هر که دنیا را خواهد آخرتش به دنبال است تا مرگش رسد و دنیا و آخرتش را بر او تباه کند.


5- تضرّع براى عقل
«مَنْ أَرادَ الْغِنى بِلا مال وَ راحَةَ الْقَلْبِ مِنَ الْحَسَدِ وَ السَّلامَةَ فِى الدّینِ فَلْیَتَضَّرَعْ إِلَى اللّهِ فى مَسْأَلَتِهِ بِأَنْ یُکْمِلَ عَقْلَهُ، فَمَنْ عَقَلَ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ وَ مَنْ قَنَعَ بِما یَکْفیهِ اسْتَغْنى وَ مَنْ لَمْ یَقْنَعْ بِما یَکْفیهِ لَمْ یُدْرِکِ الْغِنى أَبَدًا.»:
هر کس بی نیازى خواهد بدون دارایى، و آسایش دل خواهد بدون حسد، و سلامتى دین طلبد، باید به درگاه خدا زارى کند و بخواهد که عقلش را کامل کند، هر که خرد ورزد، بدانچه کفایتش کند قانع باشد. و هر که بدانچه او را بس باشد قانع شود، بی نیاز گردد. و هر که بدانچه او را بس بُوَد قانع نشود، هرگز به بی نیازى نرسد.


6- دیدار با مؤمن براى خدا
«مَنْ زارَ أَخاهُ الْمُؤْمِنَ لِلّهِ لا لِغَیْرِهِ، لِیَطْلُبَ بِهِ ثَوابَ اللّهِ وَ تَنَجُّزَ ما وَعَدَهُ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ وَکَّلَ اللّهُ عَزَّوَجَلَّ بِهِ سَبْعینَ أَلْفِ مَلَک مِنْ حینَ یَخْرُجُ مِنْ مَنْزِلِهِ حَتّى یَعُودَ إِلَیْهِ یُنادُونَهُ: أَلا طِبْتَ وَ طابَتْ لَکَ الْجَنَّةُ، تَبَوَّأْتَ مِنَ الْجَنَّةِ مَنْزِلاً.»:
هر کس ـ فقط براى خدا نه چیز دیگر ـ به دیدن برادر مؤمنش رود تا به پاداش و وعدههاى الهى برسد، خداوند متعال، از وقت خروجش از منزل تا برگشتن او، هفتاد هزار فرشته بر او گمارد که همه ندایش کنند: هان! پاک و خوش باش و بهشت برایت پاکیزه باد که در آن جاى گرفتى.


7- مروّت، عقل و بهاى آدمى
«لا دینَ لِمَنْ لا مُرُوَّةَ لَهُ، وَ لا مُرُوَّةَ لِمَنْ لا عَقْلَ لَهُ، وَ إِنَّ أَعْظَمَ النّاسِ قَدْرًا الَّذى لایَرَى الدُّنْیا لِنَفْسِهِ خَطَرًا، أَما إِنَّ أَبْدانَکُمْ لَیْسَ لَها ثَمَنٌ إِلاَّ الْجَنَّةَ، فَلا تَبیعوها بِغَیْرِها.
کسى که جوانمردى ندارد، دین ندارد; و هر که عقل ندارد، جوانمردى ندارد. به راستى که باارزشترین مردم کسى است که دنیا را براى خود مقامى نداند، بدانید که بهاى تن شما مردم، جز بهشت نیست، آن را جز بدان مفروشید.


8- حفظ آبروى مردم
«مَنْ کَفَّ نَفْسَهُ عَنْ أَعْراضِ النّاسِ أَقالَهُ اللّهُ عَثْرَتَهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ وَ مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ غَضَبَهُ یَوْمَ الْقِیمَةِ.»:
هر که خود را از آبروریزى مردم نگهدارد، خدا در روز قیامت از لغزشش می گذرد، و هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند در روز قیامت خشمش را از او باز دارد.


9- عوامل نزدیکى و دورى به خدا
«أَفْضَلُ ما یَتَقَرَّبُ بِهِ الْعَبْدُ إِلَى اللّهِ بَعْدَ الْمَعْرَفَةِ بِهِ الصَّلاةُ وَ بِرُّ الْوالِدَیْنِ وَ تَرْکُ الْحَسَدِ وَ الْعُجْبِ وَ الْفَخْرِ.»:
بهترین چیزى که به وسیله آن بنده به خداوند تقرّب مىجوید، بعد از شناختن او، نماز و نیکى به پدر و مادر و ترک حسد و خودبینى و به خود بالیدن است.


10- عاقل دروغ نمی گوید
«إِنَّ الْعاقِلَ لا یَکْذِبُ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَواهُ.»:
همانا که عاقل دروغ نمی گوید، گرچه طبق میل و خواسته او باشد.


11- حکمت کم گویى و سکوت
«قِلَّةُ الْمَنْطِقِ حُکْمٌ عَظیمٌ، فَعَلَیْکُمْ بِالصَّمْتِ، فَإِنَّهُ دَعَةٌ حَسَنَةٌ وَ قِلَّةُ وِزْر، وَ خِفَّةٌ مِنَ الذُّنُوبِ.»:
کم گویى ، حکمت بزرگى است، بر شما باد به خموشى که شیوه اى نیکو و سبک بار و سبب تخفیف گناه است.


12- هرزه گویى بى حیا
«إِنَّ اللّهَ حَرَّمَ الْجَنَّةَ عَلى کُلِّ فاحِش قَلیلِ الْحَیاءِ لا یُبالى ما قالَ وَ لا ما قیلَ لَهُ.»:
همانا خداوند بهشت را بر هر هرزه گوِ کم حیا که باکى ندارد چه می گوید و یا به او چه گویند حرام گردانیده است.


13- متکبّر، داخل بهشت نمی شود
«إِیّاکَ وَ الْکِبْرَ، فَإِنَّهُ لا یَدْخُلِ الْجَنَّةَ مَنْ کانَ فى قَلْبِهِ مِثْقالُ حَبَّة مِنْ کِبْر.»:
از کبر و خودخواهى بپرهیز، که هر کسى در دلش به اندازه دانه اى کبر باشد، داخل بهشت نمی شود.


14- تقسیم کار در شبانه روز
«إِجْتَهِدُوا فى أَنْ یَکُونَ زَمانُکُمْ أَرْبَعَ ساعات:ساعَةً لِمُناجاةِ اللهِ، وَساعَةً لاَِمْرِالْمَعاشِ، وَساعَةً لِمُعاشَرَةِ الاِْخْوانِ والثِّقاةِ الَّذینَ یُعَرِّفُونَکُمْ عُیُوبَکُمْ وَیُخَلِّصُونَ لَکُمْ فِى الْباطِنِ، وَساعَةً تَخْلُونَ فیها لِلَذّاتِکُمْ فى غَیْرِ مُحَرَّم وَبِهذِهِ السّاعَةِ تَقْدِروُنَ عَلَى الثَّلاثِ ساعات.»:
بکوشید که اوقات شبانه روزى شما چهار قسمت باشد:1 ـ قسمتى براى مناجات با خدا، 2 ـ قسمتى براى تهیّه معاش، 3 ـ قسمتى براى معاشرت با برادان و افراد مورد اعتماد که عیبهاى شما را به شما می فهمانند و در دل به شما اخلاص مىورزند، 4 ـ و قسمتى را هم در آن خلوت می کنید براى درک لذّتهاى حلال [و تفریحات سالم] و به وسیله انجام این قسمت است که بر انجامِ وظایف آن سه قسمت دیگر توانا می شوید.


15- همنشینى با دیندار و عاقل خیرخواه
«مُجالَسَةُ أَهْلِ الدّینِ شَرَفُ الدُّنْیا وَ الاْخِرَةِ، وَ مُشاوَرَةُ الْعاقِلِ النّاصِحِ یُمْنٌ وَ بَرَکَةٌ وَ رُشْدٌ وَ تَوْفیقٌ مِنَ اللّهِ، فَإِذا أَشارَ عَلَیْکَ الْعاقِلُ النّاصِحُ فَإِیّاکَ وَ الْخِلافَ فَإِنَّ فى ذلِکَ الْعَطَبَ.»:
همنشینى اهل دین، شرف دنیا و آخرت است، و مشورت با خردمندِ خیرخواه، یُمن و برکت و رشد و توفیق از جانب خداست، چون خردمند خیرخواه به تو نظرى داد، مبادا مخالفت کنى که مخالفتش هلاکت بار است.


16- پرهیز از اُنس زیاد با مردم
«إِیّاکَ وَ مُخالَطَةَ النّاسِ وَ الاُْنْسَ بِهِمْ إِلاّ أَنْ تَجِدَ مِنْهُمْ عاقِلاً وَ مَأْمُونًا فَآنِسْ بِهِ وَ اهْرُبْ مِنْ سایِرِهِمْ کَهَرْبِکَ مِنَ السِّباعِ الضّارِیَةِ.»:
بپرهیز از معاشرت با مردم و انس با آنان، مگر این که خردمند و امانتدارى در میان آنها بیابى که [در این صورت] با او انس گیر و از دیگران بگریز، به مانند گریز تو از درنده هاى شکارى.


17- نتیجه حبِّ دنیا
«مَنْ أَحَبَّ الدُّنْیا ذَهَبَ خَوْفُ الاْخِرَةِ مِنْ قَلْبِهِ وَ ما أُوتِىَ عَبْدٌ عِلْمًا فَازْدادَ لِلدُّنیا حُبًّا إِلاَّ ازْدادَ مِنَ اللّهِ بُعْدًا وَ ازْدادَ اللّهُ عَلَیْهِ غَضَبًا.»:
هر که دنیا را دوست بدارد، خوف آخرت از دلش برود، و به بنده اى دانشى ندهند که به دنیا علاقه مندتر شود، مگر آن که از خدا دورتر و مورد خشم او قرار گیرد.


18- پرهیز از طمع و تکیه بر توکّل
«إِیّاکَ وَ الطَّمَعَ، وَ عَلَیْکَ بِالْیَأْسِ مِمّا فى أَیْدِى النّاسِ، وَ أَمِتِ الطَّمَعَ مِنَ الَْمخْلُوقینَ، فَإِنَّ الطَّمَعَ مِفْتاحٌ لِلذُّلِّ، وَ اخْتِلاسُ الْعَقْلِ وَاخْتِلاقُ الْمُرُوّاتِ، وَ تَدْنیسُ الْعِرْضِ وَ الذَّهابُ بِالْعِلْمِ. وَ عَلَیْکَ بِالاِْعْتِصامِ بِرَبِّکَ وَ التَّوَکُّلِ عَلَیْهِ.
از طمع بپرهیز، و بر تو باد به ناامیدى از آنچه در دست مردم است، طمع را از مخلوقین بِبُر که طمع، کلیدِ خوارى است، طمع، عقل را مىرباید و مردانگى را نابودکند و آبرو را می آلاید و دانش را از بین می برد. بر تو باد که به پروردگارت پناه برى و بر او توکّل کنى.


19- نتایج امانتدارى و راستگویى
«أَداءُ الأَمانَةِ وَ الصِّدْقُ یَجْلِبانِ الرِّزْقَ، وَ الْخِیانَةُ وَ الْکِذْبُ یَجْلِبانِ الْفَقْرَ وَ النِّفاقَ.»:
امانتدارى و راستگویى، سبب جلب رزق و روزی اند، و خیانت و دروغگویى، سبب جلب فقر و دورویى.


20- سقوطِ برترى جوى
«إِذا أَرادَ اللّهُ بِالذَّرَّةِ شَرًّا أَنْبَتَ لَها جَناحَیْنِ، فَطارَتْ فَأَکَلَهَا الطَّیْرُ.»:
هر گاه خداوند بدى مورچه را بخواهد، به او دو بال می دهد که پرواز کند تا پرنده ها او را بخورند.


21- حقگویى و باطل ستیزى
«إِتَّقِ اللّهَ وَ قُلِ الْحَقَّ وَ إِنْ کانَ فیهِ هَلاکُکَ فَإِنَّ فیهِ نَجاتُکَ إِتَّقِ اللّهَ وَدَعِ الْباطِلَ وَ إِنْ کانَ فیهِ نَجاتُکَ، فَإِنَّ فیهِ هَلاکُکَ.»:
از خدا بترس و حقّ را بگو، اگرچه نابودى تو در آن باشد. زیرا که در واقع، نجات تو در آن است.از خدا بترس و باطل را واگذار، اگرچه نجات تو در آن باشد، زیرا که در واقع، نابودى تو در آن است.


22- تناسب بلا و ایمان
«أَلْمُؤْمِنُ مِثْلُ کَفَّتَىِ الْمیزانِ کُلَّما زیدَ فى إِیمانِهِ زیدَ فى بَلائِهِ.»:
مؤمن همانند دو کفّه ترازوست، هر گاه به ایمانش افزوده گردد، به بلایش افزوده گردد.


23- کفّاره خدمت به حاکمان
«کَفّارَةُ عَمَلِ السُّلْطانِ أَلاِْحْسانُ إِلَى الاِْخْوانِ.»:
کفّاره کارمندى سلطان، احسان به برادران دینى است.


24- نافله و تقرّب
«صَلاةُ النَّوافِلِ قُرْبانٌ اِلَى اللّهِ لِکُلِّ مُؤْمِن... .»:
نماز نافله راه نزدیک شدن هر مؤمنى به خداوند است... .


25- اصلاح و گذشت
«یُنادى مُناد یَوْمَ القِیمَةِ: أَلا مَنْ کانَ لَهُ عَلَى اللّهِ أَجْرٌ فَلْیَقُمْ، فَلا یَقُومُ إِلاّ مَنْ عَفَى وَ أَصْلَحَ، فَأَجْرُهُ عَلَى اللّهِ.»:
ندا کننده اى در روز قیامت ندا می کند:آگاه باشید، هر که را بر خدا مزدى است برخیزد، و برنمىخیزد، مگر کسى که گذشت کرده و اصلاح بین مردم نموده باشد، پس پاداشش با خدا خواهد بود.


26- بهترین صدقه
«عَوْنُکَ لِلضَّعیفِ مِنْ أَفْضَلِ الصَّدَقَةِ.»:
کمک کردنت به ناتوان از بهترین صدقه است.


27- سختى ناحقّ
«یَعْرِفُ شِدَّةَ الْجَوْرِ مَنْ حُکِمَ بِهِ عَلَیْهِ.»:
سختى ناحقّ را آن کس شناسد که بدان محکوم گردد.


28- گناهان تازه، بلاهاى تازه
«کُلَّما أَحْدَثَ الناسُ مِنَ الذُّنُوبِ مالَمْ یَکُونُوا یَعْمَلُونَ أَحْدَثَ اللّهُ لَهُمْ مِنَ الْبَلاء ما لَمْ یَکُونُوا یَعُدُّونَ.»:
هر گاه مردم گناهان تازه کنند که نمی کردند، خداوند بلاهایى تازه به آنها دهد که به حساب نمی آوردند.


29- کلید بصیرت
«تَفَقَّهُوا فى دینِ اللّهِ فَإِنَّ الْفِقْهَ مِفْتاحُ الْبَصیرَةِ، وَ تَمامُ الْعِبادَةِ وَ السَّبَبُ إِلَى الْمَنازِلِ الرَّفیعَةِ وَ الرُّتَبِ الْجَلیلَةِ فِى الدّینِ وَ الدُّنْیا، وَ فَضْلُ الْفَقیهِ عَلَى الْعابِدِ کَفَضْلِ الشَّمْسِ عَلَى الْکَواکِبِ، وَ مَنْ لَمْ یَتَفَقَّهْ فى دینِهِ لَمْ یَرْضَ اللّهُ لَهُ عَمَلاً.»:
در دین خدا دنبال فهم عمیق باشید، زیرا که فهم عمیقِ دین، کلید بصیرت و بینایى و کمال عبادت و سبب تحصیل درجات بلند و مراتب بزرگ در امور دین و دنیاست.
و برترى فقیه بر عابد، مانند برترى آفتاب است بر کواکب، و کسى که در دینش فهم عمیق نجوید، خداوند هیچ عملى را از او نپسندد.


30- دنیا، بهترین وسیله
«إِجْعَلُوا لاَِنْفُسِکُمْ حَظًّا مِنَ الدُّنْیا بِإِعْطائِها ما تَشْتَهى مِنَ الْحَلالِ وَ ما لا یَثْلِمُ الْمُرُوَّةَ وَ ما لا سَرَفَ فیهِ، وَ اسْتَعینُوا بِذلِکَ عَلى أُمُورِ الدّینِ، فَإِنَّهُ رُوِىَ «لَیْسَ مِنّا مَنْ تَرَکَ دُنْیاهُ لِدینِهِ أَوْ تَرَکَ دینَهُ لِدُنْیاهُ».»:
براى خود بهره اى از دنیا برگیرید و آنچه خواهش حلال باشد و رخنه در جوانمردى ایجاد نکند و اسراف نباشد منظور دارید، و به این وسیله براى انجام امور دین یارى جویید. زیرا که روایت شده است: «از ما نیست کسى که دنیایش را براى دینش ترک گوید یا دینش را براى دنیایش رها سازد.»


31- انتظار فَرَج
«أَفْضَلُ الْعِبادَةِ بَعْدَ الْمَعْرِفَةِ إِنْتِظارُ الْفَرَجِ.»:
بهترین عبادت بعد از شناخت خداوند، انتظار فَرَج و گشایش است.


32- مِهرورزى با مردم
«أَلتَّوَدُّدُ إِلَى النّاسِ نِصْفُ الْعَقْلِ.»:
مِهرورزى و دوستى با مردم، نصف عقل است.


33- پرهیز از خشم
«مَنْ کَفَّ غَضَبَهُ عَنِ النّاسِ کَفَّ اللّهُ عَنْهُ عَذابَ یَوْمِ الْقِیمَةِ.»:
هر که خشم خود را از مردم باز دارد، خداوند عذاب روز قیامت را از او باز می دارد.


34- قویترین مردم
«مَنْ أَرادَ أَنْ یَکُونَ أَقْوَى النّاسِ فَلْیَتَوَکَّلْ عَلَى اللّهِ.»:
هر که مىخواهد که قویترین مردم باشد بر خدا توکّل نماید.


35- ترقّى، نه درجا زدن
«مَنِ اسْتِوى یَوْماهُ فَهُوَ مَغْبُونٌ، وَ مَنْ کانَ آخِرُ یَوْمَیْهِ شَرَّهُما فَهُوَ مَلْعُونٌ وَ مَنْ لَمْ یَعْرِفِ الزِّیادَةَ فى نَفْسِهِ فَهُوَ فى نُقْصان، وَ مَنْ کانَ إِلَى النُّقْصانِ فَالْمَوْتُ خَیْرٌ لَهُ مِنَ الْحَیاةِ.»:
کسى که دو روزش مساوى باشد، مغبون است، و کسى که دومین روزش، بدتر از روز اوّلش باشد ملعون است، و کسى که در خودش افزایش نبیند در نقصان است، و کسى که در نقصان است مرگ براى او بهتر از زندگى است.


36- خیر رسانى به دیگران
«إِنَّ مِنْ أَوْجَبِ حَقِّ أَخیکَ أَنْ لا تَکْتُمَهُ شَیْئًا یَنْفَعُهُ لاَِمْرِ دُنْیاهُ وَ لاَِمْرِ آخِرَتِهِ.»:
همانا واجبترین حقّ برادرت بر تو آن است که چیزى را که سبب نفع دنیا و آخرت اوست، از او پنهان و پوشیده ندارى.


37- پرهیز از شوخى
«إِیّاکَ وَ الْمِزاحَ فَإِنَّهُ یَذْهَبُ بِنُورِ إِیْمانِکَ.»:
از شوخى [بىمورد] بپرهیز، زیرا که شوخى، نور ایمان تو را می برد.


38- پند پدیدهها
«ما مِنْ شَىْء تَراهُ عَیْناکَ إِلاّ وَ فیهِ مَوْعِظَةٌ.»:
چیزى نیست که چشمانت آن را بنگرد، مگر آن که در آن پند و اندرزى است.


39- رنج نادیده، نیکى را نمی فهمد
«مَنْ لَمْ یَجِدْ لِلاِْساءَةِ مَضَضًا لَمْ یَکُنْ عِنْدَهُ لِلاِْحْسانِ مَوْقِعٌ.»:
کسى که مزه رنج و سختى را نچشیده، نیکى و احسان در نزد او جایگاهى ندارد.


40- محاسبه اعمال
«لَیْسَ مِنّا مَنْ لَمْ یُحاسِبْ نَفْسَهُ فى کُلِّ یَوْم فَإِنْ عَمِلَ حَسَنـًا اسْتَزادَ اللّهَ وَ إِنْ عَمِلَ سَیِّئًا اسْتَغْفَرَ اللّهَ مِنْهُ وَ تابَ إِلَیْهِ.»:
از ما نیست کسى که هر روز حساب خود را نکند، پس اگر کار نیکى کرده است از خدا زیادى آن را بخواهد، و اگر در آن کار بدى کرده، ازخدا آمرزش طلب نموده و به سوى او توبه نماید.
 

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 26
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 42 دقیقه قبل
    
تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

 

 

کتاب - کتاب «حسین(ع) عقل سرخ» بیانگر روایتی تحلیلی از واقعه‌ تاریخ‌ساز عاشورا است که در قالب گفتارهایی محرم سال 1380 توسط رحیم‌پور ازغدی از شبکه یک سیما پخش شد.

 

فارس گزارش داد: کتاب «حسین(ع) عقل سرخ» محتوای سه نوبت گفت‌وگو با حسن رحیم‌پور ازغدی است که روزهای نهم، دهم و یازدهم محرم سال هشتاد در شبکه اول سیما صورت گرفت. این مجموعه با تمرکز بر تحلیل نهضت کربلا مشتمل بر سه گفت‌وگوی پیوسته است که با عناوین «با عقل در عاشورا»، »عاشورا پایان تاویل» و «حسین(ع) از مستضعفان می‌گوید»، تدوین و انتشار یافته ‌است. این مجموعه که روایتی تحلیلی از واقعه‌ تاریخ‌ساز عاشوراست به بررسی این پرسش می‌پردازد که پس از ارتحال پیامبر اکرم(ص) کدام دلایل و عوامل منتج به این شد که معادله‌ قوا در عرصه‌ سیاست زیر و رو شده، درک مردم از مشروعیت به کل تغییر یابد و همه امور به گونه‌ای دگرگون شود که معروف در مسند منکر نشیند و منکر، رنگ معروف بگیرد و عدالت و ولایت در جامعه‌ دینی بر سر نیزه رود.

رحیم‌پور ازغدی در بخش دیگری از این مجموعه به تفسیر خطبه‌ گران‌مایه‌ سیدالشهدا(ع) در منا می‌پردازد و مستند به بازخوانی این خطبه، نقش علمای دین و خواص جامعه را در عرصه‌ امر به معروف و نهی از منکر تبیین کرده و متذکر می‌شود: «اگر اصل امر به معروف و نهى از منکر، یعنى نظارت دائمی، انتقاد و اعتراض، تشویق به خیرات و عدالت و مبارزه در برابر ظلم و بى‏عدالتى و تبعیض اجرا شود، سایر فرایض و تکالیف الهى نیز اجرا مى‏شود.»

از دیگر مواردی که در این سری گفت‌وگوها مد نظر قرار گرفته است تبیین مؤلفه‌های سیاست‌ورزی دیندارانه است. مؤلف ضمن تبیین هویت دولت دینی، این شبهه را بررسی می‌کند که تشکیل دولت‌های دینی و ارزشی در عرصه‌ سیاست، گونه‌ای رویاپردازی و اتوپیاباوری یا رسالت گران‌قدر و هدف ممکنی است که باید به وقوع پیوندد؟

وی ضمن نقادی و رد این شبهه، با استناد به روایت‌های متعددی که برگزیده است، در نهایت این قضیه را متذکر می‌شود که فقط افرادى مى‏توانند حکومت مورد تایید دین را تشکیل دهند و برقرار کنند که اهل سازش‌کارى و ریاکارى نباشند؛ افرادى که با گروه‌هاى فاسد در عرصه‌ سیاست و سرمایه‏داری‌های نامشروع معامله نکرده و محافظه‏کار نباشند.

نشر «طرح فردا» به بهانه‌ فرا رسیدن ایام عزاداری سالار شهیدان و شهدای نهضت عشق و عدالت، چاپ بیست و هفتم کتاب «حسین(ع) عقل سرخ» را منتشر کرد. این کتاب در 4 هزار نسخه و به قیمت 30 هزار ریال منتشر شده است.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 11
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 43 دقیقه قبل
    

گروه حدیث پژوهشکده باقرالعلوم

مترجم: علی مؤیدی

چاپِ دوّم، شهریور 1378

ناشر: علی مؤیدی

این اثر ترجمه موسوعة کلمات الامام الحسین علیه السلام است که پیش از این در سال 1373 گروه حدیث دانشکده باقرالعلوم آن را تهیه و منتشر کرده است. این اثر در دو بخش و نه فصل به شرح زیر تهیه و تنظیم شده است: بخش اول شامل سخنان امام حسین علیه السلام در زمان پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم ، سخنان امام حسین علیه السلام در زمان امام علی علیه السلام ، سخنان امام حسین علیه السلام در زمان امام حسن علیه السلام و سخنان امام حسین علیه السلام در زمان امامتش می باشد. بخش دوّم شامل پنج فصل عقاید، احکام، اخلاق، دعاها و اشعار است. مجموعه مباحث کتاب در 960 صفحه عرضه شده است. در مقدمه کتاب آمده است: «در این مجموعه تنها روایاتی که حاوی کلام امام حسین بوده، آورده شده است روایاتی که در رابطه با فضایل آن حضرت یا بیانگر وقایعی در رابطه با آن حضرت که خالی از سخنان اوست نیامده است».
فرهنگ عاشور

مؤلف: جواد محدثی

اسفند 1374

نشر معروف

این اثر در تبیین 428 موضوع مربوط به فرهنگ عاشوراست که در طی 512 صفحه به صورت الفبایی تنظیم شده است. مؤلف در تشریح هدف از نگارش این اثر در مقدمه چنین می نویسد: «هدف از تدوین این فرهنگ نامه آن بود که یک مجموعه یک جلدی فشرده دَمِ دستی و کاربردی،حاوی لازم ترین دانستنی ها پیرامون موضوعاتی که به آن نهضت جاوید، چه در عصر حادثه، چه زمان های پس از آن تا امروز مربوط می شود ارائه گردد. از این رو مدخل های کتاب که به ترتیب الفباست، اشخاص، گروه ها، جاها، کتاب ها، اصطلاحات، سنّت ها، شعایر، تعالیم مکتبی و محورهای دیگر را که به نحوی در ارتباط با فرهنگ عاشوراست شامل می شود».
قیام جاودانه

نویسنده: محمدرضا حکیمی

چاپ اول، 1373

دفتر نشر فرهنگ اسلامی

در این کتاب که مشتمل بر 231 صفحه است. عناوین مقالات مجموعه حاضر عبارت است از:

1. عاشورا و جهان اسلام؛ 2. عاشورا وانسان نو؛ 3. عاشورا و عدالت...؛ 4. عاشورا، انقلاب ها و حکومت ها؛ 5. حکومت مسانخ؛ 6. اسلام و مردم (دین مردمی)؛ 7. طاغوت زدایی، تنها راه رهایی؛ 8. عدالت، محو سیمای فقر.

در قسمتی از مقدمه این اثر درباره عاشورا چنین تعبیراتی به چشم می خورد: «رسالت جداسازی حق از باطل و عدل از ظلم به منظور پایداری حق و عدل و نابودی باطل و ظلم همواره رسالتی عظیم است و عاشورای عظیم تجلّی تام ادای این رسالت است».
زندگانی امام حسین علیه السلام

نویسنده: سیّدهاشم رسولی محلاتی

چاپ دوّم، 1378

دفتر نشر فرهنگ اسلامی

اثر حاضر که با هدف تشریح ابعاد مختلف زندگی و سیره امام حسین علیه السلام تدوین شده در 591 صفحه و هفده بخش به شرح زیر تنظیم شده است:

1. ولادت (وقایع ولادت)؛ 2. دوران کودکی و دامان پرمهر جدّ ومادر و پدر؛ 3. از رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله وسلم تا شهادت امیرالمؤمنین علیه السلام ؛ 4. پس از شهادت پدر؛ 5. پس از شهادت برادر؛ 6. ولی عهدی یزید؛ 7. دوران حکومت ننگین یزید تا قیام و نهضت امام حسین علیه السلام ؛ 8. علل قیام و نهضت مقدس امام حسین علیه السلام ؛ 9. حرکت امام به سوی مکه و ماجراهای پس از آن؛ 10. حرکت مسلم بن عقیل به سوی کوفه؛ 11. وضع کوفه و مردم آن شهر پس از شهادت مسلم؛ 12. حرکت امام علیه السلام به سوی عراق؛ 13. در کربلا چه گذشت؛ 14. شهادت یاران امام علیه السلام ؛ 15. شهادت اهل بیت علیهم السلام 16. شهادت امام علیه السلام ؛ 17. شمه ای از فضایل و مکارم اخلاق امام حسین علیه السلام .
فروغ شهادت یا اسرار مقتل سیدالشهدا

نویسند: علی سعادت پرور

چاپِ اوّل، 1373

انتشارات پیام آزادی

مؤلف بخشی از دیدگاه های خود در زمینه اسرار معنوی نهضت عاشورا را در 31 فصل و 430 صفحه در اثر حاضر عرضه کرده است. وی در بیان هدف از تألیف این کتاب می نویسد: «درباره سیّدالشهدا و وقایع عاشورای حسینی کتب و رساله ها و مقاتل فراوانی نوشته شده است و هریک از زاویه ای خاصّ به غواصی در دریای ژرف معارف امامت و ولایت و نهضت عظیم حسینی پرداخته اند، ولی در آنچه آنها به روشنگری ریشه های تاریخی و علل اجتماعی نهضت حسینی و ذکر وقایع آن دوران اختصاص داده اند کم تر به اسرار معنوی مقتل سیدالشهدا و رموز عرفانی این حرکت عظیم و تاریخ ساز عالم بشری توجه شده است. غرض ما از تدوین این رساله بررسی پاره ای از اسرار مقتل سیدالشهدا، خصوصا دقت در کلمات آن حضرت در طول حرکت و پاره ای از زیارت های وارده درباره ایشان است».
در کربلا چه گذشت

مؤلف: مرحوم شیخ عباس قمی

مترجم: آیة اللّه کَمَره ای

چاپ هشتم، زمستان 1378

انتشارات مسجد مقدّس جمکران

این کتاب ترجمه کتاب نفس المهموم است که مجموعه مباحث آن در پنج باب به شرح زیر به نگارش درآمده است:

از مقدمه کتاب که به واقعه ولادت امام حسین علیه السلام اختصاص داده شده است. در باب اوّل درباره مناقب امام حسین علیه السلام و ثواب گریه بر مصائب آن حضرت مباحثی عرضه شده است. در باب دوّم ماجراهای تاریخی پس از مرگ معاویه مورد بررسی قرار می گیرد. در باب های سوّم و چهارم حوادث پس از شهادت امام حسین علیه السلام بررسی شده است. در باب پنجم به معرفی اولاد و همسران امام حسین علیه السلام پرداخته می شود و در ادامه از فضیلت زیارت آن حضرت بحث می شود. در خاتمه مقداری از شرح حال توّابین و خروج مختار و انتقام از قاتلان امام حسین علیه السلام بیان می شود. بخش پایانی کتاب نوشته دیگری از مؤلف تحت عنوان «نفثه المصدور» است که موضوع آن تبیین مصایب شهدای کربلاست. مجموعه مقالات هر دو بخش کتاب در 920 صفحه تنظیم شده است.
قصه کربلا

مؤلف: حجة الاسلام و المسلمین علی نظری منفرد

چاپ دوّم، 1376

انتشارات سرور

در این کتاب که مشتمل بر دو بخش است نخست مجموعه وقایع نهضت امام حسین علیه السلام از زمان حرکت آن حضرت از مدینه به سوی کربلا بررسی می شود. مجموعه مطالب بخش اول در قالب پنج سفر تنظیم شده است:

سفر اوّل: وقایع حرکت از مدینه به سوی مکه که با هدف امتناع از بیعت با یزید انجام گرفت؛

سفر دوّم: حرکت از مکه به سوی عراق که به صورت ظاهر برای اجابت دعوت مردم کوفه انجام یافت؛

سفر سوّم: حرکت اهل بیت علیهم السلام به سوی شام همراه با بررسی رسالت تبلیغ پیام امام علیه السلام ؛

سفر چهارم: حرکت از شام به سوی کربلا و اقامه مراسم عزاداری برای شهدای کربلا؛

سفر پنجم: بازگشت اهل بیت علیهم السلام به سوی مدینه؛

در بخش دوّم کتاب تحت عنوان «قصه انتقام» به بررسی وضع شیعیان پس از شهادت امام حسین علیه السلام و قیام مختار پرداخته می شود.
تاریخ سیدالشهداء

مؤلف: شیخ عباس صفایی حائری

چاپ اوّل، تابستان 1379

انتشارات مسجد مقدس جمکران

مؤلف در این اثر ابعاد مختلف قیام امام حسین علیه السلام را بررسی می کند. ناشر در توصیف ویژگی خاص این اثر در مقدمه می نویسد: «نگاه دقیق به جریانات عاشورا و آنچه قبل از آن و پس از آن اتفاق افتاد برای درک عظمت های این قیام و راه یابی به قلّه های پرشکوه معارف و حقایق نهفته در آن ضرورت دارد. تنها با تحلیل های موشکافانه و تحقیقات عالمانه و بررسی های همه جانبه است که می توان شگفتی های پدید آمده در عاشورا را شناخت و به عمق توطئه ها و برنامه ریزی های دشمنان در هریک از مراحل قبل و بعد آن دست رسی پیدا کرد. کتابی که در پیش رو دارید اثر مرحوم حاج شیخ عباس صفایی حائری است که در ضمن برشمردن وقایع، پیشینه ها و پیامدهای قیام اباعبداللّه علیه السلام به تحلیل دقیق و منصفانه هریک از آنها پرداخته و بسیاری از زوایای مبهم این قیام مقدس را روشن ساخته است». مجموعه مطالب کتاب در ضمن 14 فصل و 670 صفحه تنظیم شده است.
بررسی و تحقیق پیرامون نهضت حسینی

نویسنده: سیدعلی فرجی

چاپ اوّل، بهار 1375

دفتر نشر فرهنگ اسلامی

مؤلف در این کتاب کوشش می کند که ابعاد هم زمان و پیشین نهضت حسینی را به همراه ریشه های واقعی و شاخ و برگ های اساسی و آثار مهم تر علمی و عملی آن را در ضمن کلیات وقایع تاریخ بررسی کند. سعی شده است که این بررسی در یک مجلد و به صورت فشرده انجام گیرد. مباحث کتاب در طی پنج بخش آمده است:

1. بنی امیه و مسئله خلافت اسلامی؛

2. دو سازمان متضاد (اموی و علوی) در محیط اسلام؛

3. تشریح علل قیام امام حسین علیه السلام ؛

4. چگونه قیام امام حسین علیه السلام پیروز شد؛

5. مکتب حسین علیه السلام .
حماسه حسینی

مؤلف: استاد شهیدمرتضی مطهری

چاپ: چاپ سی ودوّم، 1378

تعداد مجلدات: سه جلد

استاد شهید مرتضی مطهری

حماسه حسینی مجموعه ای است برگرفته از سخنرانی ها و یادداشت های مختلف استاد مطهری رحمه الله که درباره حادثه عاشورا از آن استاد فرزانه به یادگار مانده است. این اثر در سه مجلد تنظیم شده است.

جلد اوّل مشتمل بر سه بخش است: سخنرانی های مربوط به تحریفات واقعه کربلا، حماسه حسینی؛ بررسی عنصر تبلیغ در نهضت حسینی و تبلیغ در اسلام.

جلد دوّم چهار بخش دارد: عنصر امر به معروف و نهی از منکر در نهضت حسینی، شعارهای عاشورا، تحلیل واقعه عاشورا، ماهیت قیام حسینی.

جلد سوّم: در ده بخش سامان یافته: ریشه های تاریخی حادثه کربلا، ماهیت قیام امام حسین علیه السلام ، امام حسین علیه السلام و عیسی علیه السلام ؛ یادداشت های امر به معروف و نهی از منکر؛ تحریفات واقعه عاشورا؛ نقدی بر کتاب حسین وارث آدم؛ یادداشت عنصر تبلیغ در نهضت حسینی؛ حماسه حسینی؛ حواشی بر کتاب شهید جاوید؛ یادداشت های متفرقه.

مجموعه مطالب این سه جلد در ضمن حدود 1079 صفحه تدوین و منتشر شده است.
ترجمه اللُّهوف فی قتلی الطفوف

مؤلف: سیدبن طاووس

مترجم: عبدالرحیم عقیقی بخشایشی

چاپ چهارم، خرداد 1378

دفتر نشر نوید اسلام، قم

ادبیات عاشورا ابعاد مختلفی دارد که بخشی از آن به مقتل نگاری اختصاص داده شده است. از همان ابتدای وقوع فاجعه کربلا افراد به نگارش شرح وقایع پرداخته اند که اولین مقتل که بر اساس دیده ها به نگارش درآمده است در سال 65 ه نوشته شده است. اثر حاضر از مقاتل ارزشمندی است که آن را عالم بزرگ، سیّد رضی الدین علی بن موسی معروف به ابن طاووس در قرن هفتم، نگاشته است. مجموعه مطالب این اثر در سه بخشِ «امور قبل از واقعه عاشورا»، «توصیف وقایع جنگ و شهادت امام حسین علیه السلام و یاران آن حضرت» و «جریانات پس از عاشورا» تدوین شده است. مترجم مجموعه این مباحث را در سیصد صفحه و سه بخش به شرح زیر ترجمه و منتشر کرده است.

بخش اوّل: از ولادت تا عاشورا؛

بخش دوّم: شهادت و غارت؛

بخش سوّم: حوادث پس از شهادت تا مدینه؛

هم چنین بخش پایانی کتاب به توصیف و تبیین سرنوشت قاتلان امام حسین علیه السلام و قیام توابیّن و زندگی نامه مختار ثقفی و سلیمان بن صُرد و... می پردازد.
در مکتب مهتر شهیدان امام حسین علیه السلام

مؤلف: دکتر علی قائمی

چاپ اوّل، پائیز 75

انتشارات امیری

در مقدمه مؤلف، هدف از تالیف این کتاب این گونه آمده است: «ما در این اثر سعی داریم کار و عمل حسین علیه السلام را در عرصه حیات به صورت یک مکتب جامع و یک خط فکری همه فهم و قابل عرضه کنیم و سیاست روشن او را در اتخاذ مواضع با در نظر داشتن جوّ و شرایط زمان بیان نماییم. هم چنین فراموش نمی کنیم داستان و جریان زندگی حسین علیه السلام برای ما رنگ و هوای سنّت است و آن شامل قول و فعل و امضا و یا تقریر است. عناوین بعضی از مطالب عبارت است از: خاندان «حسین علیه السلام »؛ وقایع ولادت؛ حسین علیه السلام در عصر زمامداران دوران امامت؛ جو سیاسی عصر امام حسین علیه السلام ؛ شکل گیری مبارزه؛ مشی مبارزاتی و مسیر حرکت؛ امام در کربلا.
پرتویی از عظمت امام حسین علیه السلام

مؤلف: آیة اللّه صافی گلپایگانی

چاپ چاپ اوّل فروردین 1379

انتشارات حضرت معصومه علیه السلام

نویسنده در این اثر با هدف تبیین فضایل سیدالشهدا و بیان پاره ای از علل و نتایج واقعه کربلا مباحثی را در ضمن چهار بخش به شرح زیر عرضه کرده است:

بخش اوّل: شخصیّت و فضایل امام حسین علیه السلام ؛

بخش دوّم: بنی هاشم و بنی امیه؛

بخش سوّم: علل قیام امام حسین علیه السلام ؛

بخش چهارم: نتایج و فوائد قیام امام حسین علیه السلام .
جام عبرت (بررسی عملکرد عوام و خواص در حادثه کربلا)

مؤلف: سیّد حسین اسحاقی

چاپ اوّل، سال 1380

انتشارات دفتر تبلیغات اسلامی

همان گونه که از عنوان اثر حاضر بر می آید مؤلف محترم عمل کرد عوام و خواص را در حاثه کربلا با تکیه به بیانات مقام معظم رهبری بررسی کرده اند.

این نوشتار در چهار بخش تنظیم شده است. در بخش اوّل و دوّم به طرح و بررسی عمل کرد و وظایف خواص و عوام در صحنه عاشورا پرداخته شده و از ریشه های انحراف و خشکاندن کژرویی ها سخن به میان آمده است. در بخش سوم از آموزه ها و عبرت های عاشورا سخن رفته و در آخرین بخش از رسالت آگاهان و خواص و اتخاذ الگوی صحیح در تبلیغ دریچه ای گشوده شده است.
آذرخشی دیگر از آسمان کربلا

مؤلف: استاد محمّدتقی مصباح یزدی

چاپِ اوّل، سال 1380

شمارگان: پنج هزار نسخه

مؤسسه آموزشی و پژوهشی امام خمینی رحمه الله

بخشی از سخنرانی های استاد مصباح یزدی است که در ایام محرم سال 1421 ایراد گردیده است. برخی از محورهای مورد بحث عبارت است از:

1. شبهاتی پیرامون عاشورا و بزرگداشت آن: در این قسمت از علل گرامی داشت عاشورا و عزاداریِ امام حسین علیه السلام و روش های عزاداری بحث می شود.

2. زمینه های قیام عاشورا: در مباحث این بخش پیشینه تاریخی واقعه عاشورا و زمینه های اجتماعی انحراف جامعه و عوامل انحراف عمل کرد معاویه و علل انفعال جامعه در برابر فعالیت های معاویه بررسی شده است.

3. هدف قیام: در این بخش پس از بحث از مفهوم اصلاح و تصریح به این حقیقت که هدف اصلی قیام امام حسین علیه السلام اصلاح مفاسد بوده است، درباره اموری چون اصلاح مطلوب و امر به معروف مطالبی عرضه شده است.
منبع :گلبرگ ، اسفند 1381، شماره 39


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138258 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 21
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 44 دقیقه قبل
    

بخشى از اخلاق ، صفات و كرامات امام هفتم

ابن طلحه مى گويد (973) وى امامى (( جليل القدر، عظيم الشاءن و كثير التهجد )) بود. كسى كه در راه اجتهاد كوشا بود و كراماتى از او مشاهده شده و به عبادت مشهور و بر طاعات مواظب بود و شب را به سجده و قيام ، و روز را به صدقه و صيام ، سپرى مى كرد. و به دليل حلم زياد و گذشت فراوانش از تجاوزگران ، به آن جناب كاظم گفته اند در برابر كسى بدى كرده بود، نيكى مى كرد و بر آن كه جسارت ورزيده بود عفو و اغماض مى نمود. به خاطر عبادتهاى بسيارى وى را عبد صالح مى خواندند و در عراق به خاطر آنكه حاجت متوسلان به خداى تعالى را بر مى آورد، به باب الحوائج مشهور مى باشد، كراماتش باعث حيرت خردمندان گرديد از آن رو كه وى در پيشگاه خدا پايدار و استوار بوده است .
ابن طلحه مى گويد: وى چندين لقب دارد كه مشهورترين آنها، كاظم است . و از جمله آنها صابر، صالح و امين مى باشد. و امّا مناقب آن حضرت فراوان است و اگر هيچ يك از آنها نبود جز عنايت پروردگار به وى ، همين يك منقبت او را بس بود.
شيخ مفيد - رحمه اللّه - مى گويد: ابوالحسن موسى عليه السلام عابدترين و فقيه ترين اهل زمانش بود و از همگان بخشنده تر و بزرگوارتر بود. نقل شده است كه آن حضرت نافله هاى شب را تا نماز صبح ادامه مى داد، سپس ‍ تعقيبات نماز را تا طلوع آفتاب به جا مى آورد و به سجده مى رفت و سرش را از دعا و حمد خدا تا نزديك ظهر بلند نمى كرد زياد دعا مى كرد و مى گفت : (( ((اللهم انى اءساءلك الراحة عند الموت و العفو عند الحساب )) )) و اين عبارات را تكرار مى كرد. و از جمله دعاهاى آن حضرت است : (( ((عظم الذنب من عبدلك ، فليحسن العفو من عندك )). )) همواره از ترس خدا مى گريست به حدى كه محاسنش با اشك چشمهاتر مى شد و از همه كس بيشتر، با خانواده و خويشاوندان صله رحم داشت . در شب هنگام از مستمندان مدينه دلجويى مى كرد؛ در زنبيلش پول نقد از درهم و دينار و همچنين آرد و خرما به دوش مى كشيد و به فقرا مى رساند به طورى كه نمى دانستند از كجا مى آيد.(974)
محمّد بن عبيداللّه بكرى مى گويد: به مدينه رفتم ، وامى داشتم كه از بس ‍ طلبكار آن را مطالبه مى كرد، درمانده شده بودم ، با خود گفتم نزد ابوالحسن موسى عليه السلام بروم و درد دل كنم . در مزرعه اى كه داشت خدمت آن حضرت رسيدم ؛ غلامى در حضورش بود، داخل غربال بزرگى قطعات گوشت خشكيده اى بود، من هم با او خوردم ، آنگاه پرسيد چه حاجت دارى ؟ جريان را گفتم ، وارد خانه شد، چندان زمانى نگذشت كه بيرون آمد، به غلامش فرمود: برو! آنگاه دستش را به طرف من دراز كرد، كيسه اى را كه سيصد دينار داشت به من داد سپس از جا بلند شد و رفت . بعد من برخاستم و بر مركبم سوار شدم و مراجعت كردم .(975)
آورده اند كه مردى از اولاد عمر بن خطاب در مدينه بود، همواره موسى بن جعفر عليه السلام را مى آزرد و هر وقت وى را مى ديد دشنامش مى داد و به على عليه السلام ناسزا مى گفت ، اصحاب عرض كردند: به ما اجازه دهيد تا اين فاجر را بكشيم ! امام عليه السلام آنها را نهى كرد و به شدت از اين كار باز داشت . روزى پرسيد عمرى كجا است ؟ گفتند: به كشتزارش رفته است ، امام عليه السلام از شهر بيرون شد، سوار بر الاغش به مزرعه او رفت ، مرد عمرى فرياد بر آورد، زراعت ما را پا مال نكن امّا ابوالحسن عليه السلام با الاغش ‍ همان طور مى رفت تا به نزد وى رسيد، پياده شد و نشست ، با او خوشرويى كرد وى را خنداند و فرمود: چقدر براى كشتزارت خرج كرده اى ؟ گفت : صد دينار. فرمود: چقدر اميدوارى كه محصول بردارى ؟ عرض كرد: علم غيب ندارم . فرمود: گفتم : چقدر اميدوارى كه عايدت شود؟ گفت : اميد دويست درهم عايدى دارم . امام عليه السلام كيسه اى را بيرون آورد كه سيصد درهم داشت به او داد و فرمود: اين را بگير، زراعتت هم به حال خودش باقى است و خداوند به قدرى كه انتظار دارى نصيب تو خواهد كرد. مى گويد: آن مرد عمرى از جا برخاست سر حضرت را بوسيد و تقاضا كرد از لغزش او بگذرد. امام عليه السلام لبخندى به او زد و برگشت و راهى مسجد شد ديد عمرى در مسجد نشسته است . همين كه چشمش به امام افتاد، عرض كرد: خدا مى داند كه رسالتش را در كجا قرار دهد. راوى مى گويد: اصحاب امام عليه السلام به جانب آن مرد شتافتند و گفتند: جريان تو چيست ، تو كه عقيده ديگرى داشتى ؟ جواب داد: شما هم اكنون شنيديد كه من چه گفتم . و همچنان امام عليه السلام را دعا مى كرد ولى آنها با وى و او با ايشان مخاصمه مى كردند. همين كه امام عليه السلام به منزلش برگشت به اصحابى كه پيشنهاد كشتن عمرى را كرده بودند، فرمود: ديديد چگونه كار او را اصلاح كردم و شرش را كفايت نمودم .(976)
گروهى از دانشمندان نقل كرده اند كه ابوالحسن عليه السلام همواره دويست تا سيصد دينار صله مى داد و كيسه هاى (مرحمتى ) موسى بن جعفر عليه السلام ضرب المثل بود.(977)
على بن عيسى مى گويد: (چنان كه گفتيم : آن حضرت ) فقيه ترين مردم زمان خويش و از همه بيشتر حافظ قرآن بود. قرآن را خوش صداتر از همه تلاوت مى كرد؛ وقتى كه قرآن مى خواند غمگين بود و مى گريست و شنوندگان را نيز مى گريانيد. مردم مدينه او را زينت متهجدان مى ناميدند و به دليل آنكه خشم خود را فرو مى خورد، كاظم نام گرفت . آن حضرت به قدرى در برابر ستمگران بردبارى كرد كه سرانجام در زندان و كنده و زنجير ايشان شهيد شد.(978)

فصل :

امّا كرامات آن حضرت ، از كتاب ابن طلحه (979) به نقل از حسام بن حاتم اصم آمده است كه وى از ابى حاتم نقل كرده است كه شقيق بلخى به من گفت : در سال 149 ه -. ق . به قصد انجام فريضه حج بيرون شدم و در قادسيه فرود آمدم ، در آن ميان كه من به كثرت مردم ، و زيورهايى كه با خود داشتند، ناگاه چشمم به جوان خوش سيماى گندمگون لاغرى افتاد كه بالاى جامه هايش جامه اى پشمى پوشيده و عبايى به دور خود پيچيده و نعلينى در پا، يكه و تنها نشسته بود. با خود گفتم ، اين جوان از صوفيه است ، مى خواهد در بين راه خود را بر مردم تحميل كند، به خدا سوگند كه هم اكنون نزد او مى روم و او را سرزنش مى كنم . نزديك او رفتم ، چون مرا ديد كه به سمت او مى روم ، فرمود: ((اى شقيق از بسيارى گمانها دورى كن كه برخى گمانها گناه است )) سپس مرا ترك گفت و به راه خود رفت . با خود گفتم اين كار شگفتى است كه وى آنچه را در باطنم گذشته بود به زبان آورد و نام مرا گفت . اين كسى جز بنده صالح خدا نبايد باشد، نزد او مى روم و از او درخواست مى كنم تا مرا به خدمتگزارى بپذيرد، با عجله به دنبالش رفتم امّا به وى نرسيدم و از چشمم ناپديد شد. چون در محل واقصه فرود آمديم ، ديدم نماز مى خواند و در حال نماز، بدنش مى لرزد و اشكهايش جارى است . با خود گفتم : اين همان همسفر من است ، نزد او بروم و حليت بطلبم ، صبر كردم تا نشست ، به طرف او رفت همين كه ديد به سمت او مى روم فرمود: ((يا شقيق بخوان : (( و انى لغفار لمن تاب و آمن و عمل صالحا ثم اهتدى )) )) (980) سپس مرا ترك كرد و رفت . با خود گفتم اين جوان از ابدال است ؛ دوبار از دل من خبر داد، همين كه در منزل زباله فرود آمديم ، ديديم آن جوان كنار چاهى ايستاده است ؛ در دستش مشك آب كوچكى است و مى خواهد آب خوردن تهيه كند، مشك از دستش در چاه افتاد و من به او نگاه مى كردم ديدم چشم به آسمان دوخت و شنيدم كه مى گفت :
(( ((انت ربى اذا ظماءت الى الما
ء وقوتى اذا اردت طعاما. )) (981)
خداوندا اى مولاى من ، من چيزى جز آن را ندارم ، نگذار از دستم برود!))
شقيق مى گويد: به خدا سوگند، ديدم آب چاه بالا آمد و آن جوان دستش را دراز كرد و مشك را گرفت و پر آب كرد، وضو گرفت و چهار ركعت نماز خواند، سپس به دو طرف توده اى از شن رفت ، آنها را با مشت بر مى داشت ، ميان مشك مى ريخت و تكان مى داد و ميل مى كرد. جلو رفتم ، سلام دادم ، جواب سلام مرا داد. عرض كردم : از زيادى نعمتى كه خداوند به شما داده ، به من بخورانيد. فرمود: اى شقيق ! نعمت ظاهرى و باطنى خداوند همواره به ما مى رسد، پس به پروردگارت خوشبين باش . سپس مشك را به من داد مقدارى خوردم ديدم تلخان و شكر است . به خدا سوگند كه هرگز خوشمزه تر و خوشبوتر از آن را نخورده بودم . سير غذا و سير آب شدم چندان كه چند روزى ميل به غذا و آب نداشتم . بعدها او را نديدم تا وارد مكه شديم ، شبى او را كنار ناودان طلا ديدم ؛ در آن نيمه شب با خشوع و آه و گريه نماز مى خواند، همچنان بود تا شب گذشت و چون فجر طلوع كرد در جاى نمازش نشست و تسبيح مى گفت سپس از جا بلند شد و نماز صبح خواند، هفت شوط طواف كرد و از مسجد بيرون شد. دنبالش رفتم ، ديدم دوستان و غلامانى دارد، برخلاف آنچه بين راه ديده بودم ، مردم اطرافش ‍ مى گردند و به او سلام مى دهند. از كسى كه نزديكش بود، پرسيدم : اين جوان كيست ؟
گفت : اين موسى بن جعفر بن محمّد بن على بن الحسين بن على بن ابى طالب عليه السلام است . با خود گفتم : اگر اين امور شگفت آور جز از چنين آقايى بود، تعجب مى كردم .
از كتاب شيخ مفيد - رحمه اللّه - در باب دلايل و آيات و معجزات و علامات امامت ابوالحسن موسى عليه السلام از هشام بن سالم نقل شده است كه مى گويد: پس از وفات امام صادق عليه السلام من به همراه محمّد بن نعمان ، صاحب طاق در مدينه بوديم و مردم در اطراف عبداللّه بن جعفر به عنوان اين كه پس از پدرش او صاحب امر است ، جمع مى شدند. ما در حالى وارد شديم كه مردم در نزد او بودند، از زكات پرسيديم كه در چه مقدار واجب مى شود؟ گفت : در دويست درهم ، پنج درهم . گفتيم : در صد درهم چه قدر؟ گفت : دو درهم و نصف ، گفتيم : به خدا سوگند كه مرجثه هم چنين حرفى را نزده اند. گفت : به خدا قسم من نمى دانم كه كجا برويم . من با ابوجعفر احول در يكى از كوچه هاى مدينه نشسته بوديم و مى گريستيم ، و نمى دانستيم به كجا رو آوريم و نزد چه كسى برويم . به عقيده مرجثه معتقد شويم ، يا به قدريه مراجعه كنيم ، با معتزله هم عقيده شويم يا به زيديه رجوع كنيم ؟ ما همچنان متحير بوديم كه ناگاه پيرمرد ناشناسى آمد و با دستش به من اشاره كرد. ترسيدم كه از جاسوسهاى ابوجعفر منصور باشد؛ چون او در مدينه جاسوسهايى داشت تا ببينند پس از امام صادق عليه السلام مردم به چه كسى مراجعه مى كنند تا او را بگيرند و گردنش را بزنند. من ترسيدم كه اين مرد، از آنها باشد، به احول گفتم : من بر خود و بر تو بيمناكم ، تو از من فاصله بگير، او تنها هدفش منم نه تو، پس تو از من دور شو تا هلاك نشوى و به نابودى خودت كمك نكنى . مقدار زيادى از من دور شد و من در پى آن پيرمرد رفتم . چون اميدى به خلاصى خود از دست او نداشتم ، همچنان به دنبال او مى رفتم و آماده مرگ بودم تا اين كه مرا به در خانه ابوالحسن موسى عليه السلام رساند، آنگاه مرا به حال خود گذاشت و رفت . ناگاه خدمتگزارى از بيرون منزل ، گفت : وارد شو، خدا تو را بيامرزد! من وارد شدم ، ناگاه ديدم ابوالحسن بن موسى بن جعفر عليه السلام بى مقدمه رو به من كرد و فرمود: به سوى من ! به سوى من ! نه به سمت مرجثه برو، نه به سوى قدريه و نه سوى معتزله و نه به جانب زيديه ! عرض كردم : فدايت شوم ، پدرت از دنيا رفت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : به اجل خود از دنيا رفت ؟ فرمود: آرى ، عرض كردم : بنابراين بعد از آن حضرت چه كسى امامت و رهبرى ما را عهده دار است ؟ فرمود: اگر خدا بخواهد تو را هدايت كند، هدايت خواهد كرد. عرض كردم : برادرت عبداللّه گمان مى برد كه بعد از پدرش او امام و رهبر مردم است ؟ فرمود: عبداللّه مى خواهد كسى خدا را عبادت نكند. عرض كردم : به اين ترتيب ، بعد از پدر بزرگوارتان امام كيست ؟ فرمود: اگر بخواهد تو را هدايت كند، هدايت خواهد كرد. عرض ‍ كردم : فدايت شوم ، پس تو امام و رهبر مايى ؟ فرمود: من چنين سخنى نمى گويم . هشام بن سالم مى گويد: با خود گفتم : همانا راه درستى را در مساءله نرفتم . آنگاه عرض كردم : فدايت شوم ، آيا شما خود امامى داريد؟ فرمود: نه . با شنيدن اين پاسخ ، بزرگى و هيبت آن حضرت چنان بر قلب من وارد شد كه جز خدا كسى نمى داند! سپس گفتم : فدايت شوم ، آيا مى توانم چيزى را از شما بپرسم كه از پدرت مى پرسيدم ! فرمود: جهت اطلاع خودت بپرس ولى به ديگران نگو زيرا اگر بين مردم منتشر شود باعث كشتن من شده اى ! مى گويد: پس سؤ الاتى كردم ، ديدم درياى بى پايانى است ، عرض ‍ كردم : فدايت شوم ، شيعيان پدرت سرگردانند، اجازه مى فرماييد اين مطلب را به ايشان بگويم و آنها را به جانب شما بخوانم در حالى كه شما از من خواستيد مطلب را پوشيده نگه دارم ؟ فرمود: كسى را كه اطمينان به هدايتش داشتى بگو ولى از او قول بگير كه مطلب را مخفى بدارد زيرا اگر آن را پخش كند سر مرا بر باد خواهد داد - با دست مبارك اشاره به گلويش كرد - هشام مى گويد: از محضر امام عليه السلام بيرون آمدم ، ابوجعفر احول را ديدم ، پرسيد: از خانه موسى بن جعفر چه خبر؟ گفتم : هدايت . و جريان را نقل كردم ، سپس زراره و ابوبصير را ديديم آنها خدمت امام رفتند و سخن آن حضرت را شنيدند و براى آنها يقين حاصل شد. بعدها مردم را گروه گروه ديديم ، هر كس كه خدمت آن حضرت شرفياب شد (به امامت او) اطمينان يافت و جز گروه عمار ساباطى ، و جز اندكى از مردم كسى به سراغ عبداللّه نرفت .
از همان كتاب از قول رافعى نقل شده است كه مى گويد: پسر عمويى داشتم به نام حسن بن عبداللّه كه مردى پارسا و از عابدترين مردم زمانش بود و به خاطر كوشش در ديانت و عبادت ، دستگاه حكومتى از او چشم مى زد و چه بسا با امر به معروف و نهى از منكر خشم حكومتيان را بر مى انگيخت ولى به خاطر صلاح وى آن را تحمل مى كردند، و به اين حال بود تا اين كه روزى وارد مسجد شد در حالى كه ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام در مسجد بود. آن حضرت اشاره فرمود، حسن نزد وى رفت ، فرمود: اى ابوعلى چه قدر شادمانيم و دوست مى داريم اين حالى را كه تو دارى ، جز اين كه تو معرفت ندارى ، به دنبال معرفت برو! عرض كرد: فدايت شوم ، معرفت چيست ؟ فرمود: برو فقه و حديث بياموز! گفت : از كه بياموزم ؟ فرمود: از فقهاى مدينه بياموز و سپس آنها را بر من عرضه كن ! مى گويد: حسن بن عبداللّه رفت و (آموخته هاى خود را) نوشت و بعد آمد، نوشته ها را بر آن حضرت قرائت كرد، ولى امام عليه السلام همه را مردود شمرد. آنگاه فرمود: برو آگاهى پيدا كن ! حسن بن عبداللّه به دينش اهميت مى داد. راوى مى گويد: وى همواره در پى فرصتى بود تا اين كه ابوالحسن عليه السلام به قصد مزرعه اى كه در خارج مدينه داشت حركت كرد، در بين راه آن حضرت را ديد، عرض كرد: فدايت شوم من در پيشگاه خداى تعالى بر شما حجت را تمام مى كنم مرا به آنچه معرفتش بر من واجب است راهنمايى كنيد.
مى گويد: در اين جا ابوالحسن عليه السلام او را به امر اميرالمؤ منين و حقانيت آن بزرگوار و امر امام حسن و امام حسين و على بن حسين و محمّد بن على و جعفر بن محمّد صلوات اللّه عليهم ، آگاه ساخت و سپس ساكت شد. عرض كرد: فدايت شوم ، امروز امام كيست ؟ فرمود: اگر بگويم مى پذيرى ؟ گفت : آرى . فرمود: امروز من امامم . عرض كرد: دليلى بفرماييد كه من براى ديگران استدلال كنم . فرمود: نزد آن درخت برو - به درخت خارى اشاره كرد - بگو: موسى بن جعفر مى گويد: نزد من بيا! مى گويد: نزد آن درخت آمدم و پيام امام عليه السلام را رساندم . به خدا سوگند ديدم درخت زمين را شكافت و آمد در مقابل حضرت ايستاد. آنگاه امام عليه السلام اشاره فرمود: برگرد! برگشت .
راوى مى گويد: حسن بن عبداللّه به امامت آن حضرت ايمان آورد و بعد به خاموشى و عبادت به سر مى برد و پس از آن كسى او را نديد كه سخنى بگويد.(982)
از جمله روايتى است كه عبداللّه بن ادريس از ابن سنان نقل كرده ، مى گويد: روزى هارون الرشيد چند جامه براى على بن يقطين فرستاد و بدان وسيله او را گرامى داشت ، در ميان آنها شنلى از خز سياه بود كه همچون جامه مخصوص پادشاهان ، طلادوزى شده بود! على بن يقطين تمام آن جامه ها را خدمت ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام فرستاد و از آن جمله همان شنل بود و مقدارى مال نيز بر آنها افزود كه طبق معمول از خمس مالش خدمت امام عليه السلام مى فرستاد. همين كه اين جامه ها و اموال به دست امام عليه السلام رسيد، آنها را قبول كرد امّا شنل را به وسيله همان قاصد به على بن يقطين بازگرداند و به او نوشت : آن را نگه دار و مبادا از دستت بيرون كنى كه در آينده نزديك ، به آن سخت نيازمند خواهى شد. على بن يقطين از اين كه شنل را به او برگردانده اند، به شك افتاد و علت آن را نفهميد ولى آن را نگهداشت ، مدتى گذشت على بن يقطين نسبت به غلام مخصوصش ‍ غضبناك شد و او را از كار بر كنار ساخت . غلام علاقه على بن يقطين را به ابوالحسن موسى عليه السلام مى دانست و از فرستادن مال و جامه و هدايا در فرصتهاى مختلف ، براى امام عليه السلام ، اطلاع داشت . از اين رو نزد هارون رفت و بدگويى كرد و گفت : او به امامت موسى بن جعفر قائل است و هر سال خمس مالش را نزد او مى فرستد و در فلان وقت آن شنل مرحمتى اميرالمؤ منين را براى او فرستاده است . هارون برآشفت و بشدت غضبناك شد و گفت : من حقيقت اين مطلب را كشف مى كنم اگر همين طور باشد كه تو مى گويى به زندگى او خاتمه مى دهم . فورى فرستاد و على بن يقطين را احضار كرد. همين كه حاضر شد، گفت : آن شنلى را كه به تو مرحمت كرديم چه كردى ؟ گفت : يا اميرالمؤ منين : آن در نزد من در جامه دانى مهر و موم شده است ، آن را معطر نگه داشته ام و كمتر روزى است كه صبح جامه دان را باز نكنم و از باب تبرّك به آن نگاه نكنم . هر صبح و شب آن را مى بوسم و به جاى اولش بر مى گردانم ، هارون گفت : هم اكنون آن را حاضر كن ! گفت : اطاعت يا اميرالمؤ منين . يكى از خدمتگزارانش را خواست و گفت : برو به فلان حجره خانه من و كليدش را از خدمتگزارم بگير و در حجره را باز كن سپس فلان صندوق را بگشا و آن جامه دانى را كه مهر و موم است بياور. چيزى نگذشت كه غلام رفت و جامه دان را مهر شده آورد و در مقابل هارون نهاد، هارون دستور داد تا مهر آن را شكسته آن را باز كنند. همين كه باز كردند، شنل تا شده و معطر به حال خود باقى است . خشم هارون فرو نشست ، سپس به على بن يقطين گفت : آن را به جاى خود برگردان و تو نيز سرفراز برگرد، ديگر هرگز سخن هيچ سخن چينى را درباره تو باور نخواهم كرد. آنگاه دستور داد تا جايزه گرانبهايى براى على بن يقطين فرستادند و فرمود، هزار تازيانه به غلام سخن چين بزنند، حدود پانصد تازيانه به او زده بودند كه مرد.(983)
از جمله به نقل از محمّد بن فضل روايت شده كه مى گويد: ميان اصحاب ما درباره مسح پاها به هنگام وضو، روايت مختلف بود كه آيا از انگشتان تا برآمدگى روى پاها مسح بكشند يا از برآمدگيها تا انگشتان . اين بود كه على بن يقطين نامه اى به ابوالحسن موسى بن جعفر عليه السلام نوشت : فدايت شوم ، دانشمندان ما در مسح پاها اختلاف دارند اگر صلاح بدانيد به خط خودتان چيزى بنويسيد تا ان شاء اللّه ، مطابق آن علم كنم ، امام عليه السلام در پاسخ نوشت : مورد اختلاف در وضو را كه نوشته بودى فهميدم ولى آنچه را كه در اين باره به تو امر مى كنم آن است كه سه مرتبه مضمضه و سه بار استنشاق كن و لابلاى موهاى ريشت آب را رسوخ ده و سه مرتبه صورتت را بشوى و دستهايت را سه بار تا آرنج شستشو كن و تمام سرت را مسح بكش و به بيرون و به درون گوشهايت دست بكش و سه مرتبه پايت را تا برآمدگى بشوى و بر خلاف اين دستور عمل نكن ! وقتى كه نامه امام به على بن يقطين رسيد از مطالب نامه كه بر خلاف اجماع علماى شيعه بود تعجب كرد، امّا با خود گفت : مولايم به آنچه فرموده داناتر است و من فرمان او را مى برم . بعدها على بن يقطين در وضويش مطابق نامه عمل كرد و براى اجراى دستور امام عليه السلام با نظر تمام علماى شيعه مخالفت مى كرد. تا اين كه نزد هارون از على بن يقطين بدگويى كردند و گفتند: او رافضى و مخالف شماست . هارون به بعضى از نزديكانش گفت : درباره على بن يقطين و اتهام او به مخالفت با ما و گرايش به رافضيها پيش من زياد سعايت شده است ولى من در خدمتگزارى اش نسبت به خود قصورى نديده ام و بارها او را آزموده ام چيزى از اتهام او بر ما ثابت نشده است و مايلم كه جريان او را به طورى كه خود نداند تا از من بر حذر شود، كشف كنم . گفتند: يا اميرالمؤ منين ! رافضيها در وضو گرفتن با اهل سنت مخالفند و وضو را ساده مى گيرند و پاها را نمى شويند، او را بدون اين كه بفهمد آزمايش كنيد. گفت : بسيار خوب ، با اين عمل حقيقت وضع او روشن مى شود. سپس ‍ مدتى او را به حال خود گذاشت و به كارى در منزلش مشغول ساخت تا وقت نماز فرا رسيد، على بن يقطين هميشه براى وضو و نمازش اطاق خلوتى داشت همين كه وقت نماز شد، هارون پشت ديوار ايستاد؛ جايى كه وى على بن يقطين را مى ديد ولى او هارون را نمى ديد. پس على بن يقطين آب وضو خواست و مطابق دستور امام عليه السلام وضو گرفت ، در حالى كه هارون با چشم خود مى ديد، وقتى كه جريان را ديد نتوانست خوددارى كند جلو آمد تا جايى كه على بن يقطين او را ديد، صدا زد يا على بن يقطين كسى كه پنداشته است تو رافضى هستى دروغ گفته است . و از آن به بعد مقام على بن يقطين پيش هارون بالا رفت و نامه امام عليه السلام بدون هيچ مقدمه اى رسيد: اى على بن يقطين از هم اكنون مطابق دستور الهى وضو بگير؛ يك مرتبه صورتت را به قصد وجوب و يك مرتبه به منظور استحباب بشوى و دستهايت را از آرنج نيز همين طور شستشو بده و جلو سر و روى پاهايت را از زيادى رطوبت وضويت مسح كن ، آنچه از آن بر تو بيمناك بوديم بر طرف شد. والسلام .(984)
از جمله به نقل از على بن حمزه بطائنى روايت شده كه مى گويد: روزى امام ابوالحسن عليه السلام از مدينه به قصد مزرعه اى كه در خارج شهر داشت بيرون شد در حالى كه من همراهش بودم ؛ او استرى سوار بود و من بر الاغى سوار بودم . مقدارى كه راه رفتيم ، شيرى جلو ما را گرفت ، من از ترس ‍ در جاى خود ايستادم امّا ابوالحسن عليه السلام جلو رفت و اعتنايى نكرد، ديدم شير در برابر او كرنش مى كند، دم مى جنباند و همهمه مى كند.
امام عليه السلام توقف كرد، گويى به همهمه او گوش مى دهد، شير پنجه اش ‍ را روى ران استر امام عليه السلام نهاد. من پيش خود سخت وحشت زده شدم ، آنگاه شير به يك طرف راه حركت كرد و امام عليه السلام رو به سمت قبله برگرداند و شروع به دعا خواندن كرد، لبهايش را به گفتن ذكرى حركت مى داد كه من نمى فهميدم ، سپس با دست به طرف شير اشاره اى كرد كه برو! شير همهمه طولانى كرد و امام عليه السلام مى گفت : آمين ! آمين ! و شير از راهى كه آمده بود، رفت تا ناپديد شد و امام عليه السلام به راه خود ادامه داد، همين كه از آن جا دور شديم ، عرض كردم : فدايت شوم ، جريان اين شير چه بود؟ به خدا سوگند كه من براى شما ترسيدم و حال او را با شما تعجب آور ديدم . امام ابوالحسن عليه السلام فرمود: آن شير آمده بود از سختى زايمان ماده اش شكايت مى كرد و از من خواست تا از خدا بخواهم كه گرفتارى او را بر طرف كند و من آن كار را كردم ، و به دلم افتاد كه نوزادش ‍ نر خواهد بود، او را مطلع كردم . او در مقابل گفت : برو در امان خدا! خداوند هيچ درنده را بر تو و اولا تو كسى از شيعيانت مسلط نكند و من آمين گفتم .
شيخ مفيد - رحمه اللّه - مى گويد: در اين باب اخبار فراوانى رسيده است . مقدارى كه ما نقل كرديم ، منظور ما را كفايت مى كند.
مى گويم :
بعضى از نوشته هاى ايشان و ابن طلحه را نيز به خاطر رعايت اختصار، ما نقل نكرديم .
از جمله مطالى كه حميرى در (( الدلائل )) (985) آورده است ، روايتى است از احمد بن محمّد به نقل از ابوقتاده قمى و او از ابوخالد زيالى كه مى گويد: ابوالحسن موسى عليه السلام - هنگامى كه براى نخستين بار به بغداد منتقل شد - به محل زباله رسيد، در حالى كه جمعى از ماءموران مهدى عباسى همراهى اش مى كردند. مى گويد: مرا ماءمور كرده بود تا لوازمى بخرم ، چون مرا غمگين ديد، فرمود: ابوخالد چه شده است كه تو را افسرده مى بينم ؟ عرض كردم : مى بينم كه شما را نزد اين طاغوت مى برند و شما را در امان نمى دانم . فرمود: ابوخالد! از طرف او خطرى بر من نيست ، در فلان ماه و فلان روز اول شب منتظر من باش ، اگر خدا بخواهد من نزد تو خواهم آمد. من بيش از هر چيز ماه ها و روزها را مى شمردم تا آن روز فرا رسيد، صبح زود تا اول شب جايى كه وعده داده بود، ايستادم و همچنان انتظار مى كشيدم تا غروب آفتاب نزديك شد. شيطان در دلم وسوسه انداخت ، كسى را نديدم ، بعد ترسيدم كه شك كنم در دلم هراسى افتاد. در آن بين كه من چنين وضعى را داشتم ، ناگاه سياهيى از سمت عراق پيدا شد. منتظر ماندم ، ديدم ابوالحسن عليه السلام جلو قافله بر استرى سوار است . فرمود: آهاى ابوخالد! عرض كردم : بلى ، يابن رسول اللّه . فرمود: نبايد شك كنى چرا كه شيطان شك و دو دلى تو را دوست مى دارد. عرض كردم : اين طور پيش ‍ آمد. و مى گويد: از آزادى آن حضرت خوشحال شدم و گفتم : خدا را شكر كه شما را از دست آن طاغوت نجات داد. فرمود: ابوخالد! آنها دوباره نزد من بر مى گردند و اين بار ديگر از چنگشان خلاص نخواهم شد.(986)
از جمله ، به نقل از عيسى مداينى روايت است كه مى گويد: سالى به مكه رفتم و در آنجا ماندم ، سپس با خود گفتم در مدينه هم به قدر مكه مى مانم تا ثواب بيشترى ببرم ! به مدينه رفتم ، سمت مصلى كنار منزل ابوذر - رضى اللّه عنه - فرود آمدم و خدمت مولايم رفت و آمد داشتم . باران سختى در مدينه نازل شد، روزى خدمت ابوالحسن عليه السلام رسيدم ، سلام دادم در حالى كه باران همچنان مى باريد، همين كه وارد شدم ، پيش از هر چيز رو به من كرد و فرمود: (( عليك السلام عليه السلام اى عيسى ! برگرد كه خانه ات روى اثاثيه ات خراب شد. برگشتم ، ديدم خانه روى اثاثيه ريخته است . چند نفر را به مزدورى گرفتم تا وسايلم را از زير آوار درآوردند. همه چيز را در آوردند، چيزى از بين نرفت و جز يك سطل چيزى مفقود نشد. فرداى آن روز، شرفياب شدم ، سلام دادم فرمود: آيا چيزى مفقود نشده جز يك سطل كه با آن وضو مى گرفتم . مدتى سر مباركش را پايين انداخت و قدرى تاءمل كرد، سپس سر بلند كرد و فرمود: من گمان مى كنم كه تو آن را فراموش كرده اى ، از كنيز صاحبخانه بپرس و بگو: تو سطل را برداشته اى آن را برگردان ، او آن را برمى گرداند. همين كه از محضر امام عليه السلام برگشتم ، نزد كنيز صاحبخانه آمدم و به او گفتم من سطل را در محل شست و شو فراموش كردم و تو وارد شدى و آن را برداشتى بنابراين ، آن را برگردان تا من وضو بگيرم . مى گويد: كنيز رفت و سطل را آورد.(987)
از جمله على بن ابى حمزه مى گويد: خدمت ابوالحسن عليه السلام نشسته بودم كه ناگاه مردى به نام جندب وارد شد و به امام عليه السلام سلام داد و نشست و از آن حضرت سؤ الاتى كرد، بعد از طرح سؤ الات بسيار، امام عليه السلام پرسيد: جندب حال برادرت چطور است ؟ عرض كرد: خوب است ، به شما سلام مى رساند. فرمود: خداوند به شما به خاطر (فوت ) برادرت اجر زيادى مرحمت كند! جندب عرض كرد: سيزده روز قبل نامه اى درباره سلامتى وى از كوفه به من رسيد. فرمود: جندب ! به خدا سوگند كه او دو روز پس از وصول نامه اش به شما از دنيا رفت . او مالى را به زنش سپرده و گفته است كه اين مال نزد تو بماند تا وقتى كه برادرم آمد آن را به او بدهى . آن مال را زير زمين ، در خانه اى كه ساكن بود، مدفون كرده است ، وقتى كه به آن جا رفتى با آن زن مهربانى نما و نسبت به خودت اميدوارش كن ، آن مال را به تو خواهد داد. على بن حمزه مى گويد: جندب مردى خوش صورت بود، بعدها وى را ديدم راجع به آنچه امام عليه السلام گفته بود، پرسيدم . گفت : اى على ! به خدا سوگند كه مولايم بدون كم و زياد درباره نامه و آن مال ، واقعيت را گفت .(988)
از جمله اسحاق بن عمار مى گويد: شنيدم كه موسى بن جعفر عليه السلام خبر مرگ وى را به خود او داد. با خود گفتم : مگر آن حضرت مى داند كه هر كدام از شيعيانش كى مى ميرند؟ امام عليه السلام همانند شخصى خشمگين به من نگاه كرد و فرمود: اى اسحاق ! رشيد هجرى با اين كه از مستضعفين بود علم منايا و بلايا را مى دانست ، امام كه سزاوارتر به دانستن آنهاست ، اى اسحاق ! تو هرچه خواستى بكن كه عمر تو گذشته و تا دو سال ديگر مى ميرى چيزى نمى گذرد كه برادران و خاندان تو اختلاف پيدا مى كنند و به يكديگر خيانت مى ورزند و دل دوستان و آشنايان به حال ايشان مى سوزد تا آن جا كه دشمنشان آنها را شماتت مى كند. راوى مى گويد: اسحاق گفت من از آنچه در دلم گذشته است از خداوند طلب آمرزش مى كنم . بيش از دو سال از آن مجلس نگذشته بود كه اسحاق مرد و مدتى از اين جريان نگذشت كه خاندان عمار دست به اموال مردم گشودند و بشدت مفلس ‍ شدند و آنچه امام عليه السلام فرموده بود بدون كم و زياد بر سر آنها آمد.(989)
از جمله ، هشام بن حكم مى گويد: مى خواستم در منى كنيزى خريدارى كنم ؛ خدمت موسى بن جعفر عليه السلام نامه اى نوشتم و با آن حضرت مشورت كردم . آن حضرت جواب نامه مرا نداد چون وقت طواف رسيد، در محل رمى جمرات ، در حالى كه سوار بر الاغى رمى مى كرد، نگاهى به من كرد و نگاهى به آن كنيز كه در بين كنيزان بود، پس از اين ديدار نامه اش به دست من رسيد، نوشته بود كه اگر عمرش كوتاه نبود من اشكالى در خريد او نمى ديدم . با خود گفتم : به خدا قسم كه آن حضرت اين سخن را به من نگفت مگر آن كه چيزى در كار است ، نه به خدا سوگند كه او را نمى خرم . مى گويد: هنوز از مكه بيرون نشده بوديم كه آن كنيز مرد و دفنش ‍ كردند.(990)
از جمله به نقل از زكريا بن آدم آمده است كه مى گويد: از امام رضا عليه السلام شنيدم كه مى فرمود: پدرم از جمله كسانى بود كه در گهواره سخن مى گفت .(991)
از جمله اصبغ بن موسى مى گويد: مردى از شيعيان صد دينار به وسيله من خدمت ابوابراهيم موسى بن جعفر عليه السلام فرستاد. من جز اين وجه ، از مال شخصى هم مبلغى براى آن حضرت به همراه داشتم . همين كه وارد مدينه شدم ، آب ريختم و نقدينه خود و مال او را شستم و مقدارى عطر بر آنها پاشيدم . آنگاه پولهاى آن مرا را شمردم ديدم نود و نه دينار است ؛ دوباره شمردم ديدم همان قدر است . يك دينار از پول خودم برداشتم و عطر زدم و ميان كيسه آن مرد نهادم و شبانه خدمت امام رسيدم ؛ عرض كردم : فدايت شوم ، چيزى همراهم آورده ام كه بدان وسيله قصد تقرب به خدا را دارم ، فرمود: بده ، پولهاى خودم را دادم . عرض كردم : فدايت شوم فلان دوستدار شما نيز مبلغى همراه من براى شما فرستاده است . فرمود: بده ، من كيسه را دادم فرمود: بريز! من ريختم ، امام آنها را با دستش پراكند و يك دينار مرا از ميان آنها بيرون آورد و فرمود: آن مرد با وزن اينها را فرستاده است نه به شمار.(992)
اين بود آخرين مطلبى كه از دلائل مى خواستم نقل كنم و بسيارى از آنها را به دليل رعايت اختصار، نقل نكردم .
از كتاب راوندى (993) در معجزات امام كاظم عليه السلام از امام رضا عليه السلام نقل شده است كه : پدرم موسى بن جعفر بى مقدمه به على بن حمزه فرمود: تو مردى از اهل مغرب را خواهى ديد و او راجع به من از تو مى پرسد، بگو: او همان امامى است كه ابوعبداللّه امام صادق عليه السلام به ما فرمود، و هرگاه راجع به حلال و حرام از تو پرسيد، پاسخ بده . گفت : او چه نشانى دارد؟ فرمود: مردى تنومند و بلند قامت است ، اسمش يعقوب بن يزيد و بزرگ قوم خود است . اگر خواست نزد من بيايد او را با خود بياور. على بن حمزه مى گويد: به خدا سوگند من در طواف بودم كه ناگاه مرد تنومند بلند قامتى به طرف من آمد و گفت : مى خواهم از حال صاحبتان بپرسم . گفتم : كدام صاحب ؟ گفت : از موسى بن جعفر عليه السلام پرسيدم : اسم تو چيست ؟ گفت : يعقوب بن يزيد. گفتم : اهل كجا هستى ؟ گفت : از مغربم . گفتم : از كجا مرا شناختى ؟ گفت : كسى به خوابم آمد و به من گفت : با على بن حمزه ديدار كن و هر چه نياز دارى از او بپرس و از جاى تو پرسيدم مرا راهنمايى كرد. گفتم : همين جا بنشين تا از طواف فارغ شوم و نزد تو برگردم . طواف كردم و بعد نزد او آمدم . با او صبحت كردم ، ديدم مرد عاقل و زرنگى است ، از من خواست تا او را خدمت موسى بن جعفر عليه السلام ببرم . او را خدمت امام عليه السلام بردم ، همين كه امام او را ديد فرمود: اى يعقوب بن يزيد، ديروز آمدى ، در حالى كه بين تو و برادرت در فلان جا نزاعى پيش آمد تا آنجا كه به يكديگر دشنام داديد، اين راه و رسم من و پدرانم نيست ، ما به هيچ يك از شيعيانمان اين اجازه را نمى دهيم ، بنابراين از خدا بترس زيرا به همين زودى با مرگ يكى از شما دو برادر، از يكديگر جدا مى شويد. امّا برادرت به همين سفر، پيش از رسيدن به خانواده مى ميرد و تو به خاطر برخوردى كه با او كردى پشيمان مى شوى . چون شما قطع رحم كرديد و رابطه را بريديد، در نتيجه عمرتان كوتاه شد، آن مرد با شنيدن سخنان امام عليه السلام عرض كرد: يابن رسول اللّه ! اجل من در چه وقت مى رسد؟ فرمود: عمر تو هم به آخر رسيده بود امّا در فلان منزل نسبت به عمه ات صله رحم كردى خداوند بيست سال اجلت را به تاءخير انداخت . على بن حمزه مى گويد: سال ديگر آن مرد را در مكه ملاقات كردم . اطلاع داد كه برادرم از دنيا رفت و او را پيش از آن كه به خانواده اش برسد در بين راه دفن كردند.
از جمله مفضل بن عمر مى گويد: وقتى كه امام صادق عليه السلام از دنيا رفت ، موسى كاظم عليه السلام را وصى خود قرار دارد، ولى برادرش عبداللّه كه بزرگترين اولاد امام جعفر صادق عليه السلام در آن زمان بود، ادعاى امامت كرد، اين همان كسى است كه معروف به افطح شد. امام موسى عليه السلام دستور داد هيزم زيادى وسط منزلش گرد آوردند و كسى را دنبال برادر خود، عبداللّه فرستاد و از او خواست تا نزد وى بيايد. وقتى كه عبداللّه آمد، گروهى از شيعه نزد امام عليه السلام بودند، همين كه عبداللّه نشست امام عليه السلام دستور داد هيزمها را آتش بزنند، آتش برافروخته شد و مردم علت آن را نمى دانستند تا اينكه تمام هيزمها آتش گرفت ، آنگاه موسى بن جعفر عليه السلام از جا برخاست و با جامه وسط آتش نشست و ساعتى با مردم سخن گفت ، سپس برخاست ، جامه هايش را تكان داد و به مجلس ‍ برگشت و به برادرش عبداللّه گفت : اگر مى پندارى كه پس از پدرت ، تو امامى ، برو ميان آتش بنشين . حاضران گفتند: ديديم رنگ عبداللّه تغيير كرد، از جا برخاست ، و از منزل موسى بن جعفر عليه السلام بيرون شد.(994)
از جمله ، على بن حمزه مى گويد: روزى موسى بن جعفر عليه السلام دست مرا گرفت و با يكديگر از مدينه به بيابان رفتيم ؛ در راه ناگهان چشمم به مردى از اهل مغرب افتاد كه الاغ مرده اى در مقابلش افتاده و بار الاغ روى زمين پراكنده شده بود و مرد گريان بود.
موسى بن جعفر عليه السلام پرسيد: چه شده است ؟ گفت : با رفقايم قصد رفتن حج را داشتم كه الاغم در اين جا مرد، همراهانم رفتند و من سرگردان مانده ام و وسيله اى براى حمل بارم ندارم . امام عليه السلام فرمود: شايد الاغت نمرده است . گفت : عجب دلسوزى كه مرا مسخره مى كند! امام عليه السلام فرمود: نزد من تعويذ خوبى هست . آن مرد گفت : تعويذ شما درد مرا دوا نمى كند، بيش از اين مرا دست ميندازيد، امام عليه السلام به الاغ نزديك شد و دعايى خواند كه من نشنيدم و چوبى را كه بر زمين افتاده بود برداشت و با آن بر پيكر الاغ زد و حيوان را هى كرد. الاغ از جا جست و صحيح و سالم سر پا ايستاد. امام عليه السلام فرمود: اى مغربى آيا چيزى از تمسخر در اين جا مى بينى ؟ برو به همراهانت برس ! ما رفتيم و او را واگذاشتيم . على بن ابى حمزه مى گويد: روزى كنار زمزم ايستاده بودم ، ناگاه همان مغربى را آن جا ديدم ، وقتى كه چشمش به من افتاد، به سمت من دويد و از خوشحالى مرا بوسيد. گفتم : الاغت در چه حال است ؟ گفت : به خدا سوگند كه صحيح و سالم است نمى دانم كه خداوند از كجا بر من منت گذاشت و الاغم را بعد از مردن دوباره زنده كرد. گفتم : تو به حاجتت رسيدى ، چيزى را كه از حد معرفت تو بيرون است ، نپرس .(995)
راوندى مطالب ديگرى هم نقل كرده است كه ما از نقل آنها صرف نظر كرديم .

پى‏نوشت‏ها:

973- (( مطالب السؤ ول ، ص 83.
974- ارشاد، ص 277.
975- همان ماءخذ، همان ص .
976- همان ماءخذ، ص 278.
977- همان ماءخذ، همان ص .
978- (( كشف الغمه ، )) ص 247.
979- (( مطالب السؤ ول ، )) ص 83.
980- طه / 82: من كسانى را كه توبه كنند و ايمان آوردند و عمل صالح انجام دهند و سپس هدايت شوند، مى آمرزم .
981- خداوندا تو پروردگار منى چون تشنه شوم ، آب و چون غذا بخواهم ، طعامم مى دهى .
982- ارشاد مفيد، ص 273.
983- همان ماءخذ، ص 275.
984- همان ماءخذ، همان ص .
985- (( كشف الغمه ، )) ص 250.
986- اين حديث را كلينى در كافى ج 1 / 477 به دو سند: يكى همين سند و يكى ديگر از على بن ابراهيم به نقل از پدرش از قول ابى قتاده نقل كرده است . البته در مواردى عبارت مختلف است . - م .
987- همان ماءخذ، ص 251.
988- همان ماءخذ، همان ص .
989- همان ماءخذ، همان ص .
990- همان ماءخذ، همان ص .
991- همان ماءخذ، همان ص .
992- همان ماءخذ، همان ص .
993- كتاب راوندى ص 200 چاپ ضميمه اربعين علامه مجلسى .
994- (( خرائج )) ص 200 و 201 و (( كشف الغمه )) ص 252 و 253.
995- همان ماءخذ و همان ص .

بلاغ


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 21
     درج شده در 482 روز و 4 ساعت و 44 دقیقه قبل
    

مؤلّف:
علی بن حسین بن محمد بن احمد بن هیثم، معروف به ابو الفرج اصفهانی (م 356 ه‍. ق).
زندگینامه:
وی در سال 284 ه‍.‍ .ق در اصفهان متولد و در بغداد، مراحل رشد و نمو را طی كرد. ابو الفرج اصفهانی شخصیتی مورد اعتماد و متجرّد در علوم مختلف مثل شعر، اغانی، اخبار، حدیث، لغت، نحو، سیر و مغازی، طب و نجوم می باشد كه از او فردی مورد احترام و دارای منزلت رفیع ساخته است. او در مجالس ادبی و علمی بغداد صاحب شهرت بوده و بدین جهت در حكومت آل بویه صاحب مكانت و منزلت و كاتب دولت ركن الدوله بوده است.
معرفی اجمالی كتاب:
این كتاب در شرح احوال و مرگ فرزندان ابوطالب از آغاز ظهور اسلام تا قرن چهارم هجری قمری، در جنگ ها، قیام ها و فعالیت های سیاسی بر ضد دستگاه حاكم، می باشد. او شرح احوال 500 نفر از جان باختگان را با مقتل و احوال جعفر بن ابی طالب شروع و در عصر اموی با احوال عبید الله بن علی، تمام می كند. او در شرح حال و ذكر شهادت امام حسین ـ علیه السّلام ـ و فرزندان آن حضرت، بحث مبسوطی می كند. این كتاب او بر حسب عصر هر خلیفه، طبقه بندی شده است. كتاب مقاتل الطالبین در موضوع مقتل از شهرت و جایگاه والائی در میان پژوهش گران و محققان برخوردار بوده و از جمله منابع اصلی می باشد.
وضعیّت نشر:
این كتاب در یك جلد به زبان عربی از طرف مؤسسه دار الكتاب قم در سال 196 ه‍. .ق به چاپ رسیده است.
نیز این کتاب به وسیله مرحوم جواد فاضل و همچنین به وسیله سید هاشم رسولی محلاتی به فارسی ترجمه شده است.
حافظ فرزانه- مرکز مطالعات و پژوهش هاي فرهنگي حوزه علميه


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.