مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
آپدیت روزانه ESET NOD 32 username password
عکس و عکاسی مقالات
آموزش آشپزی
بیانات حضرت آیت الله خامنه ای مدظله
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 17
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 24 دقیقه قبل
    

زيارت عاشورا اميد و پناهگاه علماء

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

حضرت آیت الله شیخ جواد ابن شیخ مشکور، از بزرگان علماء و فقهاء نجف اشرف و مرجع تقلید جمعى از شیعیان عراق بود که در سال ۱۳۳۷ رحلت نمود.
آن مرحوم در شب ۲۶ ماه صفر سال ۱۳۳۶ در نجف اشرف در خواب حضرت عزرائیل را مى بیند، پس از سلام از او مى پرسد از کجا مى آئى ؟ مى فرماید: از شیراز و روح میرزا ابراهیم محلاتى را گرفته ام ، شیخ مى پرسد: روح او در برزخ در چه حالیست ؟ مى فرماید: در بهترین حالات و در بهترین باغهاى عالم برزخ ، خداوند هزار فرشته ماءمور کرده که از او فرمان مى برند، گفتم : براى چه کارى شایسته چنین مقامى شده است ؟ آیا بخاطر مقام علمى و تدریس و تربیت شاگرد؟ فرمود: نه ، گفتم : بخاطر نماز جماعت و رساندن احکام به مردم ؟ فرمود: نه ، گفتم : پس براى چه ؟ فرمود: جهت خواندن زیارت عاشورا. (مرحوم میرزاى محلاتى در سى سال آخر عمرش ‍ زیارت عاشورا را هیچ روزى ترک نکرد و اگر روزى بخاطر بیمارى یا امر دیگرى نمى توانست بخواند، نایب مى گرفته است ).
آن عالم بزرگوار از خواب برخاسته فردا به منزل آیت الله میرزا محمد تقى شیرازى مى رود و خواب خود را نقل مى نماید،
آیت الله شیرازى گریان مى شود، علتش را مى پرسند، مى فرماید: میرزاى محلاتى از دنیا رفته است و ایشان استوانه فقه بود،
یکى گفت : این خوابى بوده که واقعیت آن معلوم نیست ، ایشان فرمود: بله خواب است اما خواب شیخ مشکور است نه افراد معمولى ، فرداى آن روز بوسیله تلگراف خبر فوت میرزاى محلاتى از شیراز به نجف اشرف مى رسد و راست بودن آن خواب آشکار مى گردد.
این داستان را جمعى از فضلاء نجف اشرف از مرحوم آیت الله سید عبد الهادى شیرازى - ره - که در منزل آیت الله شیرازى و آمدن آیت الله مشکور و نقل خواب خود حضور داشته است نقل نمودند(۱).

 

 

 

 

 

 

 

 


نویسنده:سید محمد نجفی یزدی

 

 

 

 

 

پی نوشت:
۱- داستانهاى شگفت حضرت آیه الله شهید دستغیب ص ۲۴۳

 


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 77
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 24 دقیقه قبل
    

زيارت عاشورا بلا را دفع مى كند

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

آیت الله حاج شیخ عبدالکریم یزدى حائرى اعلى الله مقامه مؤ سس حوزه علمیه قم مى فرمود:
در اوقاتى که در سامراء مشغول تحصیل علوم دینى بودم ، در سامراء بیمارى وبا و طاعونى شایع شد، و همه روزه عده اى مى مردند، روزى در منزل استادم مرحوم سید محمد فشارکى اعلى الله مقامه بودم ، جمعى از اهل علم نیز حضور داشتند، ناگاه مرحوم آقا میرزا محمد تقى شیرازى رحمه الله علیه که در مقام علمى مانند مرحوم فشارکى بود، تشریف آوردند و صحبت از بیمارى وبا و شیوع آن شد.
مرحوم میرزا فرمود: اگر من حکمى بکنم آیا لازم است انجام شود؟ همه اهل مجلس تصدیق کردند که آرى
ایشان فرمود: من حکم مى کنم که شیعیان ساکن سامراء از امروز تا ده روز مشغول زیارت عاشورا شوند و ثواب آن را هدیه روح شریف نرجس خاتون والده ماجده حضرت حجه ابن الحسن صلوات الله علیه و على آبائه نمایند، تا این بلا از آنان دور شود.
اهل مجلس این حکم را به تمام شیعیان سامراء رساندند و همه مشغول زیارت عاشورا شدند، از فراد تلف شدن شیعیان متوقف شد و از میان شیعیان کسى نمى مرد، ولى همه روز عده اى از اهل سنت مى مردند، و این مطلب بر همه آشکار شد، برخى از اهل سنت از شیعیانى که با آنها آشنا بودند مى پرسیدند، چرا از شما شیعیان کسى تلف نمى شود؟ آنها مى گفتند: ما زیارت عاشورا مى خوانیم ، آنها هم مشغول خواندن زیارت عاشورا شدند و بلا از آنها هم برطرف گردید،
این جریان را شهید بزرگوار آیت الله دستغیب از علامه بزرگوار حضرت آقاى شیخ حسن فرید گلپایگانى از علماى طراز اول تهران نقل نموده اند.

 

 

 کتاب اسرار عاشورا

 


نویسنده:سید محمد نجفی یزدی


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 67
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 25 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

امام حسين(ع) همواره به گريه‌كنندگان و برپا كنندگان عزا نگاه مي‌كند

عن المنتخب روی عن الصادق(ع) : أنه إذا کان هلّ هلال عاشوراء اشتد حزنه و عظم بکاؤه علی مصائب جده الحسین‌(ع) و الناس یأتون علیه من کل جانب و مکان و یعزونه بالحسین(ع) و ینوحون علی مصاب الحسین(ع)، فإذا فرغوا من البکاء یقول لهم: أیها الناس... اعملوا أن الحسین(ع) حیّ عند ربّه یرزق من حیث یشاء، و هو دائماً ینظر إلی موضع معسکره و مصرعه و من حلّ فیه من الشهداء، و ینظر إلی زواره و الباکین علیه و المقیمین العزاء علیه و هو أعرف بهم و بأسمائهم و أسماء آبائهم و بدرجاتهم و منازلهم فی الجنه و إنه لیری من یبکی علیه فیستغفر له ویسأل جده و أباه و أمه و أخاه أن یستغفروا للباکین علی مصابه و المقیمین عزائه[۱]...
در احوال امام صادق(ع) روایت شده است که آن حضرت از زمانی که هلال ماه محرم دیده می‌شد، غم و حزنش شدت می‌گرفت و گریه‌هایش بر مصائب جدش حسین(ع) زیاد و شدید می‌شد و مردم از هر سو و هر مکان به نزد او می‌آمدند و او را بر مصیبت امام حسین(ع) تعزیت می‌دادند و به همراه او بر مصائب آن حضرت نوحه‌گری و عزاداری می‌کردند.
هنگامی که عزاداری و گریه‌ی آنها تمام می‌شد، آن حضرت خطاب به آنان می‌فرمودند: ای مردم!... بدانید که امام حسین(ع) در نزد پروردگارش زنده است و هرگونه که بخواهد روزی داده می‌شود و او همواره به محل لشگرگاهش و مکان شهادتش و شهدایی که در آنجا مأوی گرفته‌اند، نظر می‌کند و به زائرین خود و کسانی که بر او گریه می‌کنند و کسانی که برای او عزاداری برپا می‌کنند، نظر می‌کند و او داناتر است به ایشان و نامهای ایشان و نامهای پدرانشان و به درجات و جایگاههای آنها در بهشت و او هر آینه کسی را که برایش گریه می‌کند می‌بیند، پس برای او طلب مغفرت می‌کند و از جد خود و پدر خود و مادر خود و برادر خود می‌خواهد که برای گریه‌کنندگان در مصیبتش و برپاکنندگان عزاداریش طلب مغفرت کنند...

 

 

 

 

 

نویسنده:سید علیرضا شاهرودی

 

 

 

 

پی نوشت:

 

 


[۱] ـ اسرار الشهادات ۱/۹۸ نقل از المنتخب فی المقتل ۳۹.


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 31
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 30 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

تعهد حسينى

نتیجه مساءله اى که قبلا مطرح شد، این بود که ما دو نوع نگرش به تاریخ داریم. اگر بخواهیم با یک مثال ساده ، فرق بین این دو نوع نگرش را بیان کنیم : فرض کنید که یک نفر از خیابان عبور مى کند و دو نفر را در حال جنگ و نزاع مى بیند. آن ها با هم جنگ مى کنند و جنگشان هم خیلى جدى است . مثلا مى گوید دو نفر با هم برخورد کرده اند و این دعوا تا دو دقیقه دیگر هم تمام مى شود. یک نفر دیگر نگاه مى کند به همین حادثه و پى به ریشه هاى این حادثه مى برد که به چه علت ، دو انسان با این که از درد اطلاع دارند و مى دانند درد یعنى چه ، باز به همدیگر مشت و سیلى مى زنند؟ در این جا، انگیزه ها چیست که این دردها فراموش شده و منطق و عقل ، جاى خودش ‍ را به مشت و چوب داده است ؟ مخصوصا اگر کار او این باشد که مثلا یک حالت دادگرى و داورى هم داشته باشد. آن حادثه ممکن است براى یک انسان دقیق ، یک سال مطالعه در پى داشته باشد تا بفهمد قضیه چیست . ولى حادثه ، حادثه اى است که {شاید تحلیل و مطالعه آن ، براى شخصى دیگر بى اهمیت باشد.} براى بیشتر روشن شدن قضیه ، مثال دیگرى بیان مى کنم :
بانویى را در نظر بگیرید که پیراهن همسر عزیز خود را داخل طشت گذاشته و با آب و صابون در حال شستن است . آن را بر مى دارد، فشار مى دهد، مى چلاند، روى آن آب مى ریزد. {ضمنا} کف هاى زیادى در فعالیت این بانو به وجود مى آید. هزاران هزار کف با اشکال گوناگون و متنوع از لبه طشت بیرون مى ریزد، یک مقدار از این طرف و مقدارى از آن طرف . شاید بتوان گفت میلیون ها حباب کف ، کوچک و بزرگ در جریان است . اگر به یک ریاضى دان و یا به یک مهندس بگویید: آیا امکان دارد که مساحت و محیط یکى از این حباب ها را، هم در حال حرکت و هم در حال سکون براى ما معین کنید؟ یا از لحاظ فشارهاى وارده بر چند حباب در زمان هاى مشخص ‍ و چگونگى وضعیت و حرکت آنان محاسباتى را براى ما انجام دهید و... ممکن است جناب مهندس هم بگوید صبر کنید، زیرا این هفته کار دارم ، ان شاءالله روزهاى آتى ، به این مساءله مى پردازم تا محیط و مساحت این حباب ها را محاسبه کنم . یا مى گویید جناب مهندس ! دو عدد از آن ها را با هم مى خواهیم حساب کنیم ، که در موضع گیرى ها گاهى این طرف و آن طرف مى روند. گاهى آن حباب فشار مى آورد، کمى این حباب کوچک تر مى شود... مهندس هم مى گوید صبر کنید تا تعطیلات برسد. ما سه ماه تعطیلات داریم ، ان شاءالله حساب مى کنم و به شما مى گویم . حال، اگر بنا باشد هفت عدد از این حباب ها را در حالات و اشکال مختلف ، در مقابل مهندس بگذارید و بگویید: با این وضعى که این ها دارند، در یک دقیقه و نیم ، در دو دقیقه ، این ها را براى ما محاسبه بفرمایید. آن وقت یک نفر نوشته است که اگر مهندس عاقل باشد، زودتر به خودکشى اقدام مى کند تا حل این مساءله . اگر هم عاقل نباشد، مى گوید من حل مى کنم . اما براى این خانم چه طور؟ براى بانوى مورد نظر، دیگر تعداد بى شمار حباب ها مطرح نیست ، که چه تعدادى به این طرف و آن طرف مى روند، یا تعدادى بسیار زیاد از طشت بیرون مى ریزند، آیا براى این بانو هم {آن محاسبات } معنا دارد یا نه ؟ این که مى گوییم :
گرچه مقصود از کتاب آن فن بود

گر تواش بالش کنى هم مى شود

مقصود از کتاب چیست ؟ آن محتوایى که ممکن است تمام برنامه اصلاح بشریت در آن کتاب نوشته شده باشد، ولى شما مى توانید آن را بالش کنید و سر خود را روى آن بگذارید. او هم شکایتى نمى کند که چرا مرا بالش ‍ کردید، من مگر براى بالش بودم؟ اى عزیزان ! حوادث دنیا چنین است .
با این حال ، ما با چه عینکى مى خواهیم این حادثه {حسین } را ببینیم . بعضى اشخاص ، از کنار داستان به این عظمت ، به سادگى رد مى شوند. یکى از دوستان مى گفت : خوشا به حال آن اشخاص ! بدین جهت که نمى اندیشند، زحمت هم ندارد. مى گوید: قضیه این طور بود و این شد و بعد هم تمام شد. همان طور که آن شوینده لباس در دو سه دقیقه ، هزاران حباب را این طرف و آن طرف مى کرد. شما بعضى اوقات در کتاب هاى بزرگى مى بینید که در فلسفه، علوم انسانى و در فرهنگ هاى مختلف، ادعاهایى مى شود که مثلا: از آن جهت که ایشان اختیار داشت، با آن اختیارش این اقدام را کرد و... اصلا اختیار چیست؟ خود این مطلب، احتیاج به ده جلد کتاب دارد تا معلوم شود ((اختیار)) یعنى چه؟ براى فهم این که ((اختیار)) چیست، یک دایره المعارف مورد نیاز است . ولى به هر حال ، انسان مى تواند حوادث را بالش کند.
یک نگارنده و یک مورخ مى گوید: در روز عاشورا، دشمنان حسین بن على براى این که او را خیلى ناراحت تر کنند، در حساس ترین ساعات ، به خیمه هاى او حمله کردند. این مرد، این افتخار شهیدان تاریخ بشرى ، جمله اى فرمود:
ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا اءحرارا فى دنیاکم
((اگر براى شما دینى نیست و از معاد نمى ترسید، {اقلا} آزادمردانى در دنیا باشید.))
شما اگر دین ندارید، معاد را نپذیرفته اید، خودتان را فریب داده اید، سرتان را در مقابل هدف و حکمت جهان به این عظمت پایین انداخته و گفته اید ما نمى بینیم ، دست روى چشم گذاشته اید و مى گویید نمى بینیم ، انگشت به دو گوشتان گذاشته اید و مى گویید نمى شنویم ، لااقل براى دنیاى خودتان آزاد مرد باشید. دنیا براى خود قانون دارد، زندگى دنیوى قانون دارد، شما چه کار مى کنید؟ یک تاریخ ‌نگر {سطحى } چنین مى گوید: حسین این جمله را گفت که اگر دین ندارید، اقلا براى دنیاى خودتان آزادمرد باشید. ((احرار)) جمع حر است و به زبان عربى ، حر یعنى آزاد. اگر هم به فارسى ترجمه کنید، این چنین مى شود و بعد تا آخر قضیه را بیان مى کند. در صورتى که حساس ترین سخن در این عبارت وجود دارد. اگر براى کسى که مى خواهد واقعا این تاریخ را تحلیل کند و بفهمد چه خبر است و چیست ، آن اشکال بزرگ که از ناحیه اشخاصى که دینى فکر نمى کنند و لائیک هستند، بر طرف مى شود. آن ها مى گویند: با یک مکتب انسانى مى توان در این دنیا زندگى کرد. اگر به یکدیگر تعدى و ظلم نکنیم و حقوق همدیگر را پایمال نکنیم ، مى توانیم زندگى کنیم ، دیگر چه احتیاجى به مذهب و دین داریم ؟! همان طور که مى دانید، مدت زیادى است که این ادعا مطرح شده و براى بعضى ها هم در این زندگى دنیوى ، قانع کننده بوده است .
بسیار خوب ، حال به این جمله حسین بن على مى رسیم که در سال ۶۱ هجرى گفته شده است . حال ، شما نمى خواهید در این جا زندگى قابل تفسیر داشته باشید، پس چرا زنده اید؟ شما نمى خواهید به سؤ الاتى که مادرِ سؤ ال هاست جواب بدهید: ۱- من کیستم ؟ ۲- از کجا آمده ام ؟ ۳- در کجا هستم ؟ ۴- با کیستم ؟ ۵- به کجا مى روم ؟ ۶- براى چه آمده بودم ؟ اگر نمى خواهید پاسخى به این سؤ الات بدهید، لااقل در زندگى عادى باشید. اگر قصد زندگى کردن دارید، قانون را رعایت کنید.
اگر این جمله (ان لم یکن لکم دین ...) را یک مورخ حکیم ، عاقل ، خردمند، آگاه و هوشیار از وضع جوامع بشرى ببیند، مى تواند در این جا تحقیقات داشته باشد. اولاد آدم مى تواند خیلى منظم زندگى کند. زنبور عسل و موریانه هم مى توانند خیلى منظم زندگى کنند. به قول یکى از نویسندگان خیلى حساس - البته نمى خواهم بگویم فیلسوف ، ولى خیلى حساس و روان شناس - که {در قرن ۱۹ گفته است } مى گوید: ((بلى ، شما حتى به حرفتان اضافه مى کنید و مى گویید روزى فرا خواهد رسید که بشر، به وسیله علم تمام مشکلات خود را حل خواهد کرد. کافى است که فقط چشم به هم بزنیم ، تمام مشکلات ما حمل خواهد شد.
آن روز یک قصر بلورین ساخته مى شود و هماى سعادت از آن به پرواز در مى آید. علم همه چیز را حل کرده است و کار تمام است . دیگر بشر غصه و ناراحتى ندارد))(۱). بعد ایشان مى گوید: احسنت ، احسنت ! من هم این گونه فکر مى کردم . ولى من گاهى فکرى به ذهنم مى رسد.
(البته این مضمون سخن اوست ، ولى من با این کلمات عرض کردم که نزدیک به ذهن باشد). ممکن است در آن روز یک نفر در آن بهشت سیستماتیک علم برخیزد و بگوید: آقایان من یک سؤ ال دارم ، آیا مى توانید جواب بدهید؟ این وضع ریاضى که شما پیش آورده اید، ((مى خواهم )) شماست ، پس ((مى خواهم )) من کجاست ؟ من با یک ((مى خواهم )) به این دنیا آمدم . من وقتى به این دنیا آمدم ، یک خواسته شخصى داشتم که تکیه گاه و هویت من ، روى آن ((مى خواهم )) من بود. شما به چه دلیل ((مى خواهم )) مرا، این گونه تعیین کردید؟ چه ولایتى بر من داشتید؟ آیا شما قیم من بودید؟ من گمان مى کنم ، سؤ ال این مرد در آن روز خیلى تعجب آور خواهد بود. یا در آن روز در مقابل آن بهشت علمى ریاضى ، کسى بلند شود بگوید: پس ((مى خواهم )) شخص من کجاست ؟ ولى مى ترسم تنها او نباشد و یکى دیگر هم از آن طرف بلند شود و بگوید ایشان راست مى گوید، من همین فکر را مى کردم . دو نفر دیگر هم از آن طرف مى گویند محض رضاى خداى ، ما هم همین فکر را مى کردیم . آن ((مى خواهم )) شخصى من کجاست ؟ شما به چه حقى مرا داخل این کانال ریاضى انداختید؟ که بخواه آن چه را که ما مى گوییم . هشیاران هستند، ولو این که زندگى ، زندگى بسیار قانونى و ریاضى باشد. بالاخره من، منم و انسان، انسان است و براى هویت خود، استقلالى اعتقاد مى کند. منتها: ((ان لم یکن لکم دین)) از درون مى گوید که ((مى خواهم)) تو، باید روى خواسته خدا و اعماق جان تو این گونه باشد. آن ((مى خواهم)) را از درون توجیه مى کند، و اگر نظام (سیستم) ریاضى باشد، از بیرون قیچى مى کند و مى گوید جلو نیا و تعدى نکن . مزد شخصى را که کار کرده ، پرداخت کن ، والا شلاق در کار است . این یک نوع اشباع ((مى خواهم)) است و نوعى دیگر از درون ، انسان را طورى مى سازد که مى گوید من باید عدالت بورزم . من اگر من هستم باید عدالت بورزم . شلاق چیست ؟ فرق بین دو نوع اشباع ((مى خواهم)) این است . همان طور که ملاحظه مى کنید، توضیح این جمله، نیاز به درس هاى متعدد دارد.
در یکى از کنفرانس ها که سخنرانى داشتم، یکى از سؤ الات هم مربوط به موضوع همین بحث ما بود.
سؤ ال نشان مى داد که سؤ ال کننده ، شخصى خیلى مطلعى بود. بعدا به من گفتند که ایشان یکى از اساتید دانشکده پزشکى است . مضمون سؤ ال ایشان چنین بود: ((این که بشر درباره تعدیل خودخواهى شکست خورده، مورد قبول است، اما قانون گرایى در تعدادى از این کشورها، زندگى را منظم و قابل پذیرش کرده است ، نظر شما چیست؟)) در پاسخ ، این جمله را گفتم: ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا اءحرارا فى دنیاکم. زندگى دنیا قانون مى خواهد. مگر شوخى است؟ نهایت امر، اگر این زندگى بخواهد براى آن شش سؤال جواب پیدا کند، گرایش دینى مى خواهد. بدون گرایش دینى، آن شش سؤال داراى جواب نیست. به طور نسبى، مطالبى به انسان مى گویند. انسان مى پرسد: در کجا هستم ؟ مى گویند: در جهان هستى ، با کیستم ؟ با انسان ها. ارتباط من با انسان ها چگونه باشد؟ انسانى باشد. چرا؟ محبت باید بکنید.
مى گوید: به من محبت کنید، تا محبت کنم . تازه ، این اول سوداگرى است . ضرر نزنید و اگر ضررى به کسى رسید، شما آن ضرر را دفع کنید. مى گوید: ضرر مرا دفع کنید تا من هم ضرر دیگران را دفع کنم . آیا واقعا این همه انبیا، حکما، شهدا و قربانى هاى راه انسانیت ، براى این آمدند که تجارت کنیم ؟ به تو محبت مى کنم ، تو هم محبت بورز!
ما تعدى نداریم که انسان را این قدر کوچک کنیم . ما هیچ پیمانى نداریم که انسان را این قدر پایین بیاوریم . به این جمله دقت کنید: ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا اءحرارا فى دنیاکم .
زندگى ، نظم و قانون و اصل دارد. جوامعى ، در این دنیا در گذشته ، قرن ها فقط با نظم زندگى کرده اند و براى ابدیت خود نتوانستند از این جا ذخیره اى بردارند، ولى زندگى طبیعى خود را انجام داده اند. منتها، اگر دقیق باشیم ، ممکن است بگوییم که اصلا آن زندگى هم روبنایى بوده و قابل استدلال و احتجاج و... نیست .
به هر حال ، زندگى خود را ادامه داده و جلوى جنگ و جدال و حق کشى را گرفته اند. حسین بن على مى گوید چنین امرى امکان پذیر است. منتها، {انسان} جواب سؤالات خود را ندارد. امروز سن جناب عالى هشتاد و دو سال است، حالا در چه وضعى هستى؟ براى سؤ ال ((چه هستى))، جواب ندارد. واقعا بشر در مقابل این مادر سؤ ال ها، که ((هشتاد سال، نود سال چه شد))، با ناتوانى مواجه است، حالا چه مى خواهى؟ مى گوید ببخشید، من اصلا در این فکر نبودم! این نوع زندگى، {توانایى} پاسخ این سؤ ال را ندارد، ولى زندگى اش را سپرى کرده است ، اگرچه هر روز هزار خون دل نخورده و احساس ناگوارى ننموده است .
شما در اصول زندگى ، یک تعهد اجتماعى داده اید که در تجاوز به یکدیگر نباید افراط کرد. این نوعى افراط است که {دشمنان حسین در آن روز دچار شدند}. {حسین گفت} اگر من با شما مى جنگم ، شما با زن و بچه من چه کار دارید؟ چرا آن ها را مى ترسانید؟ با نیمه جان بلند شده و فریاد بر آورده است ، زیرا لحظات آخر عمر اوست . این جمله {ان لم یکن ...} زیربناى یک فلسفه سیاسى ، زیربناى یک فلسفه اخلاقى و زیربناى یک فلسفه عالى انسانى است . شما مى فرمایید که اگر مثلا کسى خیلى عادى این داستان را بخواند و برود، آیا مى تواند عظمت این مساءله را بفهمد؟
شما خود را از دین محروم ساخته اید و مى خواهید خودتان را از این نعمت عظماى دین محروم کنید و سپس مى گویید آیا امکان دارد که آدم قطعا ضرورت چیزى را بداند و خودش را محروم کند؟ بلى ، امکان دارد. بشر مى داند که اگر خودخواهى اش را تعدیل کند، روى زمین بهشت مى شود. اما در این کار چه قدر موفق شده است ؟ شما خودخواهى ات را تعدیل کن ، زیرا من هم هستم . آیا نمى بینى من هم هستم ؟ اگر چیزى براى تو لذت آور است ، براى من هم لذت آور است . اگر از ضربه اى دردت مى آید، من هم از ضربه احساس درد مى کنم . واقعا اگر بشر خودخواهى خود را تعدیل مى کرد، چه مى شد؟ اگر بگوییم بر انجام این کار قدرت ندارد، من گمان نمى کنم چنین افترایى را عقل تجویز کند، که ((اولاد آدم نمى تواند خودخواهى اش را تعدیل کند)). {به راستى بشر} چرا نمى تواند؟
مقصود؛ این مطلب به ذهن خطور نکند که اگر بشر مى دانست که دین ضرورت یک حیات خردمندانه است ، از آن دست برنمى داشت و دین دار مى شد. همان گونه که مى داند تعدیل خودخواهى ، ضرورت یک حیات خردمندانه است و اقدام به تعدیل آن نمى کند. آن هم متعلق به امروزها نیست ، بلکه از آغاز تاریخ بوده است ، مگر موارد خیلى کم . منتها - همان طور که عرض کردم - این که بشر در شعله خودخواهى از نظر فیزیکى نسوخته است ، براى این است که مراعات اجتماع و مراعات زندگى خود را کرده است . یعنى ((احرارا فى دنیاکم )) را مراعات کرده است . بالاخره ، دینامیسم این زندگى خیلى حاد است . آن را به این زودى نمى شود از دست داد. نمى توان دست به انتحار زد. مساءله زندگى خیلى مهم است . شما مى بینید که اگر یک لحظه از زندگى بماند، انسان مایل است که آن یک لحظه را هم ادامه بدهد و درست هم هست.

 

قانون الهى نیز همین است ، که انسان بتواند یک لحظه دیگر هم به زندگى اش در زیر این کهکشان ها ادامه بدهد و از این زندگى برخوردار شود.
هنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى

کاین کیمیاى هستى قارون کند گدا را

آدم در یک لحظه ، از بى نهایت زیر صفر به بى نهایت بالاى صفر پرواز مى کند و حربن یزید ریاحى مى شود. حر متعلق به این زندگى بود. اگر حر، پیش از روز دهم محرم مى رسید و پیش از این که این سعادت جاودانى نصیب او شود، از دنیا رخت بر مى بست ، چه مى کرد؟ شقاوت ابدى گریبانگیرش بود و دیگر تاریخ از او این طور به عنوان یک آزاد یاد نمى کرد.
اگر بخواهید تمام ارزش هاى دنیا را در یک کلمه جمع کنید، حق دارید اگر بگویید: آزادى باید در راه خیر استخدام شود، این جمله را بگویید و نترسید، این را حسین به حر گفت ، وقتى بالاى سر او آمد، گفت :
اءنت حر کما سمتک امک حرا فى الدنیا و الآخره (۲)
((همان طور که مادرت تو را حر نامیده است ، در دنیا و آخرت آزاده اى .))
مادرت چه نام خوبى بر تو گذاشته است . چیز دیگرى هم نفرمود: مثلا اى حر! بهشت بر تو گوارا باد. حر چه قدر عظمت نشان دادى ! آن کدام آزادى است که حسین بالاترین منصب و مدالى که به حر داد، این بود که گفت : انت حر کما سمتک امک . تو از ملک و منال و مقام دنیا آزاد هستى . از جوانى و از زندگى آزاد هستى .
نوشته اند؛ در آن موقع ، حر مى دانست که در کوفه ، دودمان بزرگ او نابود خواهد شد. گفت {نابود} بشود.
مساءله ابدیت مطرح است و شوخى هم ندارد. {حر} مى دانست که چه خواهند کرد. لذا، پسرش را جلوتر از خودش فرستاد که کشته شود، تا بعد از او، پسرش را مورد انتقام قرار ندهند. {همان طور که نوشته اند:} نام او هم على بن حر بود. این لحظه ((وجود)) است . در این زندگانى {سعى کنید} لحظات خود را از دست ندهید.
نگویید و نگوییم زندگى چه دارد و چیست ؟ نگوییم :
بهتر من بدتر از این روزى نیست

زندگى آش دهن سوزى نیست

کدام زندگى را مى گویید؟ مقصود از زندگى چیست که آش دهن سوزى نیست ؟ زندگى این است که اگر کسى در هر کارى ولو ناچیز قرار بگیرد و با این احساس حرکت کند، او حربن یزید ریاحى است . با این احساس که من از آن تو (خدا) هستم . در هر حال که تلاش کنم ، بالاخره به سوى تو مى آیم : انالله و اناالیه راجعون . {خوب است که } اشخاص روان شناس به این مسائل بپردازند. در آن بیست و چهار ساعت ، دو جمجمه توفانى شد. یکى جمجمه عمربن سعد و دیگرى جمجمه حربن یزید ریاحى . عمربن سعد چه نتیجه اى و حر چه نتیجه اى گرفت ؟ بیایید ادب و اخلاق را داشته باشیم تا در چنین موقعى به کار آید، حر از همان ابتدا، آداب انسانى را مراعات کرد. همان ؛ ((ان لم یکن لکم دین )) را مراعات کرد که وقتى جلوى حضرت را گرفت ، حضرت فرمود: ((برو کنار تا من عبور کنم )). حر گفت : من نمى توانم ، زیرا من ماءمورم .
حضرت فرمود: ((مادرت به ماتمت بنشیند، برو کنار)). حر گفت : ((یابن رسول الله ، مادر من یک عرب و یک زن معمولى است ، اما مادر تو، فاطمه زهرا است . ما هیچ وقت نمى توانیم براى او خلاف ادب کنیم )).
از خدا جوییم توفیق ادب

بى ادب محروم ماند از لطف رب

زود از میدان به در نروید و در مقابل حوادث تحمل نشان دهید. یک وقت مى بینید که در پى آن ، شکوفایى شروع شد. {حر} گفت من غلط مى کنم چیزى بگویم . مادر تو فاطمه است . وقت ظهر که رسید، حضرت فرمود: برو با لشکریانت نماز بخوان ، تا ما هم نماز بخوانیم . {حر} گفت نه ، شما بخوانید، ما هم به شما اقتدا خواهیم کرد. شما پسر پیغمبر هستید.
بالاخره ، اصولى که به عنوان اصول فطرى عالى انسان بود، حر را به دنبال خود کشاند. اى اصل ، اى قانون ، اى نظم ، اى عدالت ، آیا در روى زمین براى خدا جلوه اى غیر از تو داریم ؟ حر، با تکیه به اصول به پیش رفت . روز عاشورا هم دید که این ها واقعا جلوى حسین ایستادند! قبلا این را نمى دانست . چون سریع آمد و گفت : یا اباعبدالله من نمى دانستم این ها با شما مى خواهند این گونه رویاروى شوند. من توبه کردم . من غلط کردم . من نفهمیدم . آیا توبه من قبول است ؟ حادثه اى که ایشان (حر) به وجود آورده بود - در ظاهر - تمام کاخ شخصیتش را ویران کرده است . حر، جلوى حسین را گرفته بود، اما هنوز یک یا دو آجر از کاخ شخصیت او باقى مانده بود و با آن دو آجر، شخصیت خود را ساخت و تا بى نهایت بالا برد. والا شخصیت او ویران شده بود. از حرکت پسر پیغمبر با همراهان و فرزندانش ‍ و با آن کمک هاى کم و انگشت شمار، جلوگیرى کرد و حادثه را به وجود آورد. آن وقت شما مى بینید که این شخصیت آدمى چه قدر دوام مى آورد و چه قدر مى تواند در سعادت انسان کمک کند. نهایتا گفت : من غلط کردم و نفهمیدم . حضرت فرمود: توبه تو قبول است .
به هر حال ، این که حضرت فرمود اصول و قوانین را مراعات کنید، یعنى حداقل این معنا را در نظر بگیرید که شما رهگذر موقت حیات هستید. رهگذر موقت حیات ، نفس کشیدن مى خواهد. این التزام به قانون زندگى اجتماعى ، تنفس شماست . آیا مى خواهید خود را خفه کنید؟ اگر این اصول را مراعات نکنید، خفه مى شوید. صلوات الله علیک یا اباعبدالله ، صلى الله علیک یا اباعبدالله . چه حکمتى به ما عنایت فرمودى !
براى ما از طرف خداوند متعال واسطه چه فیضى شدى ! در تو کدام سرمایه هست که نتوانیم از آن استفاده و بهره بردارى کنیم ! تاریخ ‌نویس شاید نداند این قضیه بنیان اجتماعى و فلسفى دارد.
ان لم یکن لکم دین و کنتم لاتخافون المعاد فکونوا اءحرارا فى دنیاکم
((اگر براى شما دینى نیست و از معاد نمى ترسید، {اقلا} آزادمردانى در دنیا باشید.))
آیا شما نمى خواهید زندگى خودتان را تفسیر کنید؟ بسیار خوب ، تفسیر نکنید، فعلا زنده اید. پس چرا خودکشى مى کنید؟ شما زنده اید، پس چرا به قانون و اصول پاى بند هستید؟ خواب بودم و وقتى بیدار شدم ، دیدم زندگى و قانون آن ، احساس وظیفه است . آن موقع احساس کردم که بیدار شده ام ، والا بقیه اش خواب است . این نگرشى است که شما مى توانید درباره حادثه حسین داشته باشید و سرمایه یک زندگى قابل تفسیر را بیندوزید، همه ما و همه مورخان به طور عادى از این جمله رد شده ایم :
اءلا و ان الدعى بن الدعى قد رکزنى بین اثنتین السله و الذله و هیهات منا الذله یاءبى الله ذلک لنا و رسوله والمؤمنون و حجور طابت و طهرت ...(۳)
((آگاه باشید، آن زناکار پسر زناکار مرا میان شمشیر و پستى و خوارى قرار داده است، ولى هیهات، (محال است) براى ما تسلیم به ذلت و خوارى. خدا و رسول خدا و انسان هاى با ایمان و دامن هاى پاک و پاکیزه، از پذیرش ‍ آن براى ما امتناع مى ورزند.))
اگر من ذلت را بپذیرم ، کرامت انسانى ام را از دست مى دهم ؛ کرامتى که از آن من نیست ، بلکه او (خدا) داده است و قابل انتقال نیست . شرف و حیثیت آدمى قابل نقل و انتقال نیست . مثلا میلیون ها تومان به من بدهید تا در مقابل شما ذلیل بشوم. یا میلیون ها تومان بدهید تا من حق حیات خود را به شما بدهم . تا شما بتوانید مرا از پاى در آورید. لذا، در حقوق این بحث مطرح مى شود که : حق کرامت ، حق حیات و امثال این ها، به معناى حق حقوقى نیست ، بلکه حق به معناى فلسفى و شرعى و حکم است. {مثلا} شما بگویید من مى خواهم کرامتم را به ۱۱۵ هزار تومان بفروشم . براى شما هیچ کس تجویز نکرده است که شرافت خود را به مبلغ ۱۱۵ هزار تومان بفروشید. {یا این که} شما به من توهین کنید و یک میلیون تومان بدهید. یا یک ناسزا بگویید و دنیا را به من بدهید. شما حق ندارید، زیرا کرامت فقط از آن شما نیست ، حیثیت از بالاست ...
ولقد کرمنا بنى آدم و حملناهم فى البر و البحر و رزقناهم من الطیبات و فضلناهم على کثیر ممن خلقنا تفضیلا(۴)
((ما قطعا فرزندان آدم (علیه السلام) را اکرام نموده و آنان را در خشکى و دریا {براى کار و کوشش } قرار دادیم و از مواد پاکیزه به آنان روزى دادیم و آنان را بر عده فراوانى از آن چه خلق نمودیم ، برترى دادیم .))
ما انسان را تکریم کردیم و این انسان است که خود را کوچک مى کند. خود او این تکریم را زیر پا مى گذارد:
اى گران جان خوار دیدستى مرا

چون که بس ارزان خریدستى مرا

حق داریم که نمى دانیم شرف انسانى چیست ، زیرا آن را مجانى به ما داده اند. آدم که چیزى را مجانى گرفت ، مجانى هم از دست مى دهد. اگر بیندیشیم و ببینیم که این کرامت و ارزش شخصیت آدمى چیست ، آن را این طور ارزان معامله نمى کنیم . امام حسین مى فرماید: مرا بین شمشیر و ذلت مخیر کرده است . هیهات مناالذله یاءبى الله ذلک ، ((محال است براى ما تسلیم به ذلت و خوارى . خدا نمى گذارد، زیرا متعلق به خداست )).
اصلا من چه چیزى را بخواهم ؟ مگر اختیار آن در دست من است ؟ یاءبى ذلک لنا و رسوله و المؤمنون .
((رسول خدا و مردم با ایمان که نماینده او هستند، از پذیرش آن (ذلت ) براى ما امتناع مى ورزند)).
جامعه با ایمان ، حسین خود را به این زودى نمى تواند از دست بدهد، {زیرا به دست آوردن } حسین براى او گران تمام شده است . آیا من ذلت را براى چند صباح دنیا قبول کنم ؟ ابن خلدون على رغم این که مرد باسوادى است و شش جلد تاریخ العبر او خیلى مهم است و مقدمه اش صد مرتبه از کتاب تاریخ او بالاتر است ، ولى اشتباه کرده است . اشتباه از بزرگان خیلى بزرگ است . ابن خلدون در فلسفه سیاسى ، فلسفه جامعه شناسى ، فلسفه اقتصادى ، به اسلام خیلى خدمت ها کرده است ، ولى درباره حسین یک اشتباه و یک راست گفته است . اشتباه او در این است که مى گوید:
((حسین احساس کرد که خروج بر یزید {و مبارزه با او} به جهت فاسق بودنش ، متعین و واجب است ، مخصوصا براى کسى که داراى توانایى براى قیام باشد، و او درباره خود این شایستگى و قدرت را مى دید و گمان وى از نظر شایستگى {براى زمامدارى} و توانایى خود صحیح بود و بیش از آن بود که گمان مى کرد، ولى گمان وى درباره قدرت خود، چنان نبود که تصور مى کرد مى تواند با نیروى نظامى خویش در قیامش پیروز گردد.))(۵)
ما هم در حاشیه مى گوییم جناب ابن خلدون ، شما در این مورد اشتباه کردید. علت رفتن حسین بن على به جهت این بود که مى دید {یزید} واقعا اسلام را وسیله بازى خود قرار داده است . آیا باید در این دنیا بر این کار صبر کند؟ معناى آن این نیست که هیچ ارزشى براى او مطرح نیست . حضرت فرمود: مى روم ، و اگر حکومت عادلانه برقرار کردم ؛ نحمدالله على ذلک . ((سپاس خدا را مى گوییم )). اگر هم کشته شدم ، شهید؛ احدى الحسنیین هستم . این {مساءله } را ابن خلدون متوجه نبوده است. و چون مقدارى در سیاست هاى دوران خود بود و هم چنین عملا هم یک آدم سیاسى معمولى بوده است ، نمى دانست که قضیه حسین چیست.
بنابراین، حضرت مى فرماید: یاءبى الله ذلک . ((خدا نمى گذارد)). من چه طور براى خودم اختیار قایل بشوم و بگویم : حسین تو قبول کن و به خودت تلقین کن که بالاخره اگر تو جواب مثبت بگویى ، تمام دنیا را در اختیار تو مى گذارند، زیرا اولین شخصیت زمان هستى و اگر اولین شخصیت یک ((بلى )) بگوید، کار تمام است . نخیر! اگر اختیار در دست من بود انجام نمى دادم ، چه رسد به این که یاءبى الله ، ((خدا امتناع مى ورزد))، و اجازه این کار را نمى دهد. شما ببینید در تحلیل تاریخ حسین چه مسائلى نهفته است. به هر کدام از این جملات که دقت کنید، نه تنها یک درس است ، بلکه آبرویى براى علوم اجتماعى است. آبرویى است که خدا به علوم انسانى مى دهد که ارزش ها را هم به حساب بیاورند.
ما لحظه اى از این حادثه را مى خوانیم و تا حدودى احساس مى کنیم که خون حسین در حال سرور و شادى و انبساط بود. بعضى از آن هایى که نمى دانستند عاقبت کار چه مى شود، فقط تکیه شان بر حسین بود.
بالاخره ، این ها معصوم نبودند، ولى مى گفتند حسین پیشواست . هم چنین ، درباره شب عاشورا شنیده اید که وقتى حضرت فرمود شب تاریک شده و دیگر شما آزادید، چند بار این آزادى را گفته است - و ان شاءالله احتمالا در مورد این آزادى شان بحث خواهیم کرد - بعضى از آن ها مطالبى گفتند، و معلوم مى شود که خیلى عجیب پرواز کرده بودند. یکى از آن ها گفت : یا ابا عبدالله ! شما مى گویید که ما آزادیم ، اما کجا برویم ؟
دنیا اگر ابدى بود، ما از تو دست برنمى داشتیم ، اصلا چه رسد به این که دنیا چند روزى بیش نیست . دنیا فانى است و مى گذرد. با چه رویى به وجدان خودمان مى نگریستیم ، اگر مى خواستیم تو را رها کنیم ؟
شما در مضمون این مطالب دقت کنید که در شعاع جاذبیت حسین ، بعضى از آنان چه حال روحانى اى پیدا کرده بودند که فردا همه آن ها، انسان هاى خالص و ناب شدند. خداوند آن ها را غریق سلام و صلوات و رحمت بفرماید، که واقعا براى انسانیت آبرو کسب کردند.
پروردگارا! حسین را از دست ما مگیر. پروردگارا! ما را در پیشگاه حسین شرمنده مفرما.
خداوندا! در فراگرفتن درس هایى از حسین ، خودت ما را یارى بفرما.
((آمین))

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:


۱-یادداشت هاى زیرزمینى ، داستایوسکى ، ص ۶۴.
۲-لهوف ، سید بن طاووس ، ص ۱۰۴.
۳-نفس المهموم ، محدث قمى ، ص ۱۴۹ - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۳۰۲.
۴-سوره اسراء، آیه ۷۰.
۵-مقدمه ابن خلدون . ص ۲۱۶.

 

 

 

کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 32
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 31 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

ارزش هاى حسينى

تحلیل و تفسیر حوادث بسیار بزرگ و مهم که در تاریخ به وقوع مى پیوندد، کار بسیار مشکل و مهمى است . یک اشتباه کوچک و یک غرض ورزى ، ممکن است به ضرر اقوام و مللى تمام بشود. به همین جهت ، همان گونه که قبلا گفته شد، سه شرط بسیار مهم باید مراعات شود تا حوادثى که بزرگ و سرنوشت ساز است و با بشر سروکار دارد، درک گردد:
شرط اول : اطلاعات لازم و کافى . البته در حد مقدور، که درباره ماهیت و علل نتایج حادثه ، شخص این حق را پیدا کند که درباره حادثه اى مانند حادثه کربلا و سایر حوادث بزرگ اظهارنظر کند. البته سایر حوادث به این عظمت نیست ، اگرچه حوادث بسیار مهمى در تاریخ اتفاق افتاده است ، ولى همان طور که ان شاءالله خواهیم دید، به اعتراف حتى همه آن ها که مسلمان هم نیستند، این حادثه بالاترین حادثه اى بوده که بشر تاکنون به خود دیده است. مشخص است که اگر در چنین حادثه اى ، کسى با اطلاع لازم و کافى داورى و قضاوت نکند، مسلما به جاى نفع رساندن، ضرر خواهد زد. پس در هر حادثه باید انگیزه ها، علل و نتایج آن را مورد ارزیابى قرار داد.
شرط دوم : آگاهى هرچه بیشتر از اصول ثابت و قضایاى متغیر در آن حادثه . در حادثه اى ، چه مقدار عدالت - که اصل ثابت است - مى بینیم ؟ و چه تعداد از افراد؟ این موارد متغیر است . کمى و زیادى افرادى که در حادثه دست داشته اند، خودش ذاتا مهم نیست . مثلا فرض کنیم که دویست و شصت هزار نفر یا دویست و پنجاه هزار نفر بوده یا دویست و چهل و پنج هزار و خرده اى ، آن مهم نیست ، زیرا جزء متغیرات است . ولى از اصول ثابت ، در جریان چه دیده مى شود؟ اصل کلى آن چیست و چه بوده است ؟ این شرط دوم است که هر محققى باید این مساءله را مراعات و تحلیل کند.
این دو شرط که عرض کردم ، مورد اتفاق همه مورخان و کسانى که با تاریخ سروکار دارند مى باشد. که اگر درباره مساءله اى اطلاع ندارید، چرا سخن مى گویید؟ بسیار خوب ، فردى سخنى را گفته است . بگذارید بگوید، زیرا در موقعى که قلم را روى کاغذ مى برد، احساس مسؤ ولیت نمى کرد.
یکى از بزرگان مغرب زمین ، در تاریخى که درباره کشورى نوشته است ، اهانت هاى خیلى شدیدى نموده و در آن جا برترى خودشان را بر مردم آن کشور که تاریخش را نوشته ، اثبات کرده و گفته است : ((نژاد ما قوى تر از آن هاست ، نژاد ما چنین است و چنان است .)) یکى از متفکران همان کشورى که مورد قضاوت آن شخص مورخ بوده است ، مى گوید: ((این جناب مورخ ، امانت را شرط قضاوت و شرط داورى در تاریخ نمى داند)). مى دانید که بالاتر از این اهانت به این شخص نمى شود، که این مرد مى تواند به خود اجازه بدهد که در تاریخ خیانت کند. آنان با این گونه جملات ، از آدم استقبال مى کنند، چه رسد به این که داستان ، داستان حسین (علیه السلام) باشد. داستانى که در آن جا، ارزش ها موج مى زند. انسان در این داستان ، عجیب جلوه کرده است . اگر در این جا این دو شرط مراعات نشود، قطعا خیانت بزرگى است ، و غیر از این که واقعیت ها را زیر و رو کرده اند، خیانت بزرگى براى بشر محسوب مى شود، چون بشر به این حادثه تکیه دارد. یک دفعه ، حادثه تاریخ این است که هزار و دویست و پنجاه نفر در آن تاریخ از رود جیحون عبور کردند. خوب ، حالا ما چه کار کنیم که عبور کردند؟ مثلا آن روز براى ناهار گوشت شکار پیدا نکردند و به جاى آن ماست پیدا کردند! این موارد مهم نیست و بشر با آن سروکار ندارد. روزانه میلیون ها حادثه رخ مى دهد و نیازى نیست که حوادث عادى و روزانه دو هزار سال پیش بازگو شود. معناى طبیعت انسانى هم این است که در این حوادث غوطه ور است . ولى در حادثه اى که با عظمت ها و ارزش هاى بشر سروکار دارد، مراعات این گونه شرایط، فوق العاده مهم است . به همین جهت ، اشخاصى که بدون مراعات دو شرط مذکور به این گونه حوادث وارد مى شوند، آن هم به این نوع قضایایى که واقعا با ارزش ها و عظمت ها سروکار دارد، اگر نگوییم خیانت مى کنند و کار آنان عمدى نبوده است ، حداقل جهل آن ها به بشر صدمه مى زند.
توضیح بیشتر پیرامون دو شرط مذکور ضرورى به نظر نمى رسد، زیرا واضح و روشن است ، عمده ، شرط سوم است .
شرط سوم: برخوردارى از دریافت طعم واقعى اصول و ارزش هاى والاى انسانى که در سطوح و ابعاد مختلف آن حادثه وجود دارد.
مثلا یک مورخ مى گوید: من مى خواهم فقط حوادث را با قلم به روى کاغذ بیاورم . مثلا نرون سیصد هزار نفر مسیحى را یک جا کشت . فلان کس این قدر کشت . گالیگولا این کار را کرد. چنگیز آسیا را ویران کرد. یک گردو از درخت افتاد. یک لنگه کفش من پاره بود. یک بار این گونه حوادث است که اصلا خشک خشک بیان مى شود، بدون کوچک ترین تکیه بر این که اصلا {مورخ } مى فهمد چه مى گوید؟ اى مورخ ! وقتى از سیصد هزار نفر مى گویى ، آیا از عدد سر در مى آورى یا نه ؟ سیصد هزار انسان را کشتن ، یا یک قاره را به خاک و خون کشیدن ! اصلا مى فهمى چه مى گویى ؟ بعد مى گویى یک لنگه کفش من پاره بود؟
این هم یکى از تواریخ است . یا مثلا در آن روز یک نفر هم بود که به یک نفر گفت سلام و او نیز پاسخ نداد.
حقیقت این است که این گونه اشخاص ، فقط نمود فیزیکى تاریخ را مى بینند. مثل این که یک بچه را وارد باغ کنید. او یک درخت سرو و چند نوع گل مى بیند، یک طرف چمن مى بیند، ولى نمى فهمد چمن و گل و سرو یعنى چه ؟ یا لاشه سگ و گربه هم در آن جا مى بیند. آیا به استناد مشاهدات ، شما مى توانید براى درک ماهیت آن باغ از این بچه حرف بشنوید، که براى او لاشه گربه با زیبایى آن سرو بسیار عالى و با آن گل و با آن درخت میوه دار بسیار مفید، همه آنها یک نمود فیزیکى است ؟ آیا برداشت و ارزیابى کودکانه او را مى توان قبول کرد؟
این بزرگترین خیانت به بشر است که مورخ فقط بگوید، حادثه اى پانصد هزار نفر تلفات داد، یا پانصد هزار نفر را کشتند، ضمنا دو تا سگ هم با هم دعوا کردند، آن روز باد هم مى وزید و دو - سه سیب را از درخت انداخت . اى مورخ چه مى گویى ؟ چه چیزى را با چه چیز مقایسه مى کنى ؟ واقعا انسان ، این مغز را چگونه تفسیر کند؟
بعضى از دانشمندان غربى وقتى عاشق چیزى مى شوند، مى خواهند همه چیز را با آن تفسیر مى کنند.
آقاى کورت فریشلر در کتاب ((امام حسین و ایران )) از آقاى مارکوارت ، محقق آلمانى چنین نقل مى کند:
((مورخ کسى است که فقط حوادث را بنویسد و اگر در آن حوادث به یک نفر ایمان داشت، او مورخ نیست، بلکه مؤمن است))(۱).
توجه کنید: مورخ ولو تحلیل گر هم باشد، باید حداقل توضیح بدهد که مقصود او از نقل یک حادثه چیست ؟ مثلا ماءمور و کارمند یک موزه ، یک کاسه شکسته را در محل مخصوص مى گذارد، سپس یک کتاب بسیار پر ارزش قدیمى را پاک نموده و کنار آن مى گذارد. بعد از آن یک نى قلیان و یک قوطى کبریت پیدا کرده و نمى دانیم از کجا پیدا کرده است . بعد هم قانون حمورابى و... شما چگونه مى خواهید مجموع و چگونگى این ها را تفسیر کنید؟ بعضى ها مى گویند ما تاریخ را بازگو مى کنیم ، خوب و بد آن را چه کار داریم . ولى این ها واقعا متوجه نیستند. اگر مقصود شما این است که مورخ با تکیه بر ایمان خود، تاریخ را کم و زیاد نکند، این حق و درست است . فرض ‍ بفرمایید من به میرزاتقى خان امیر کبیر، این مرد بسیار شریف سرزمین ایران علاقه دارم . حال ، اگر اضافه کنم که ایشان فیزیک دان ، ریاضى دان ، شیمى دان ، فقیه و فیلسوف بود، دروغ است . علاقه به این شخص بسیار عالى است ، اما اضافه کردن چیزى درباره او که اصلا صحت و واقعیت نداشته باشد، غلط است . شما باید ارزش آن چه را که شخصیت او دارا بوده است بیان کنید.
شما آقاى مارکوارت ! منظور شما این است که مورخ نباید کارى با خوب و بد داشته باشد، نباید مؤمن باشد، اضافه و کم نکند، اما وقتى مى بینیم در یک شخصیت ارزش هایى وجود دارد، آیا مى گویید من از او قطع نظر کنم ؟ مگر من عکاسم که فقط با دوربین عکسى بگیرم و بروم ؟ در درون این تاریخ ، شخصیت هاى بزرگى هم چون ؛ على بن ابى طالب (علیه السلام)، سلمان فارسى ، ابوذر، و انسان هایى رذل مثل شمربن ذى الجوشن و ابن ملجم وجود دارند. در درون تاریخ ، هزاران هزار مطلب است. چه طور خطاب به ما مى گویى که تو فقط دوربین عکاسى را تنظیم کن و عکس بگیر، سپس عکس مربوط را در کتاب خود بگذار! آیا تاریخ چنین است ؟ این چه تاریخى است ؟ شما مى بینید که در دوران ما، بشر را از ارزش ها بریدند. حالا به کجا وابسته است ؟ والا بشر به این زودى از ارزش ها دل نمى کند و هم چنین ، از عظمت ها، معنویات و ملکوت دست برنمى داشت . اشخاص ‍ ناجور به میدان آمدند و کسى هم پیدا نشد که دست خود را بلند نموده و بگوید: صبر کنید، مقصود شما چیست ؟ نه این که ببینید آیا این جمله زیباست ، یا نه ؟ اى جوانان و اى دانشجویان !
خواهش مى کنم دقت کنید، اگر معناى جملات زیبا مخالف واقع باشد، سرنوشت تعیین کننده نیست . زود خودتان را نبازید، فقط به این که بگویند عجب جمله زیبا و قشنگى است ، قناعت نکنید: ((اگر مورخ در آن حوادث تاریخى که مى نویسد، به یک نفر ایمان و علاقه داشته باشد، او مؤمن است مورخ نیست !)) بیچاره آن دانشجویى که دیروز دبیرستان را تمام کرده و وارد دانشگاه شده است و خبر ندارد، نمى تواند بگوید آقا صبر کن ببینم . مقصود شما از این که مورخ نباید مایه گذارى کند، زیاد و کم کند از آن چه که واقع شده است ، چیست ؟ یکى از مشخصات حق هم این است که فلان شخصیت داراى چنین ارزشى است ، یا شخصیتى دیگر داراى این ارزش ‍ است . آیا بشر این ضد ارزش را نگوید؟ این چه توصیه اى است که شما به بشر مى کنید؟
این هم یکى از عواملى است که انسان ها را به ماشین تبدیل مى کند، تا ببیند عاقبت چه مى شود، یقین داشته باشید و شک نکنید که ؛
ترسم نرسى به کعبه اى اعرابى

کاین ره که تو مى روى به ترکستان است

این بشر که واله ارزش ها و عاشق عظمت هاست ، او را خشکاندید و گفتید انقلابى در فکر بشر ایجاد کردیم . این چه انقلابى بود؟ شما بشر را به بیابان بى سر و ته نیهیلیستى و پوچ گرایى روانه ساختید.
شما ببینید چه طور از انسان برمى آید که داستان حسین بن على (علیه السلام) را مطالعه کند، سپس حوادث را مد نظر داشته و فقط بگوید: بلى ، آن جا این طور شد، آن قضیه آن طور شد و فقط فیزیک حادثه را بیان کند.
مگر تواى مورخ ! روح و دل و مغز ندارى ؟ حوادث به تو با چه چهره اى نگاه مى کنند؟ چرا متوجه نیستى ؟
لذا، بار دیگر عرض مى کنم ، فریب جذابیت کلمات و جملات را نخورید. یک نمونه آن را بیان مى کنم تا ببینید چه قدر با عقول ساده لوحان بازى مى شود.
یکى از بزرگان که خیلى معروف است و قطعا نام او را شنیده اید، دقت کنید و ببینید چه قدر جمله او جذاب است ، مى گوید:
((براى من ، آزادى آن قدر باارزش است که حاضرم براى این که شما سخن خود را آزادانه بگویید، خودم را فدا کنم ، اگرچه مخالف سخن شما بوده باشم !))
نام ها و چنین جملاتى شما را فریب ندهد. بعضى ها مى گویند که اهل فرانسه یک طرف و عقل ولتر هم یک طرف . مى گوید: ((من حاضرم شما سخن خود را آزادانه بزنید، من جان خودم را فدا کنم . من قربانى این آزادى شما باشم ، اگرچه خودم با سخن شما مخالف باشم )).
به به! عجب سخنى است! آیا این گفته درست است؟ نخیر، صد در صد غلط است. شما که مى گویید ((سخن خود را آزادانه بگو، من خودم را قربانى مى کنم))، اگر سخنى ضد آزادى بود چه طور؟ اگر مطلبى براى اثبات جبر بود، آیا باز قربانى مى شوى؟

 

بسیار خوب ، جناب ولتر! من مى خواهم سخنى را آزادانه بگویم و شما خودت را قربانى کن . معلوم مى شود به فکر خودکشى افتاده بوده است . حساب و کتاب سرشان نمى شود. مى گویند چون ولتر این جمله را گفته است ، بنابراین زیباست . خدایا! خودت بر تفکر و تعقل جوانان ما بیفزا، تا این گونه تلف نشوند.
آن ها مطلب را طورى نمى گویند که شما ناراحت شوید. بعد از شنیدن هر مطلبى، کمى فکر کنید. آیا من قربانى این جمله زیبا شوم؟
بسیار خوب ، من مى خواهم سخنى را آزادانه بگویم و جامعه هم به من اجازه مى دهد تا چنین توهین کنم : ((جناب جامعه ! شما انسان نیستید. اى افراد جامعه ! شما حیوان هستید)). آیا شما رضایت مى دهید؟
آیا شما به من اجازه مى دهید به جامعه اى که میلیون ها انسان داشته است و دارد، آزادانه توهین کنم ؟ نیازى به فداکارى هم نیست ، فقط اجازه بدهید. یا این که بگویم : این آزادى سیاسى ، آزادى روانى و آزادى تاریخى که مى شنوید، خیالات محض است . یا این که بگویم : آزادى وجود ندارد و همیشه ما با حرکت هاى دتر مینیسمى (جبرى ) حرکت مى کنیم ! (البته کلمه دتر مینیسمى را من اضافه کردم.)
خلاصه، شرط سوم این بود: برخوردارى از دریافت طعم واقعى اصول و ارزش هاى والاى انسانى ، که در سطوح و ابعاد مختلف آن حادثه وجود دارد.
خواهید گفت : مگر مورخان انسان نیستند. وقتى مورخ با داستان حسین رویاروى مى شود، چه طور ممکن است تحریک نشود؟ چه طور ممکن است ارزش هاى چنین حادثه بزرگ تاریخى را با این واحدها و قضایاى شگفت انگیز، نادیده بگیرد. اجازه دهید این مطلب را هم بگویم که اگر بعدا تکرار شد، حواستان جمع باشد.
محقق آلمانى آقاى کورت فریشلر مى گوید:
((کشته شدن حسین مانند هر کشته شدن ، یک فاجعه بوده است .))(۲)
به عبارت مذکور دقت کنید. بسیار خوب ، حال که تاریخ نویسى ، این را هم بنویس که کشته شدن یک انسان ، فاجعه و جنایت است . این طور نگو که از جهت قانون تنازع در بقا، یک ضعیف بود و یک قوى ، و {قوى } او را از پاى درآورد! انسانى که انسان دیگر را کشت ، نامش جنایت است . یا بچه اى که از زنا متولد مى شود، نامشروع (ولدالزنا) است . شما {حقوق دانان غرب } لطفا نگویید که این فرزند طبیعى است ، زیرا این قضیه را پایین مى آورد. آیا توجه فرمودید؟ حقوق فرانسه نیز در بعضى موارد، عبارت فرزند نامشروع و طبیعى را ذکر مى کند و ما اشکال گرفتیم که چرا مى گویید طبیعى ؟ آیا معناى طبیعى را مى دانید؟ بسیار خوب ، این (فرزند نامشروع ) طبیعى است و اگر قوى ، ضعیف را بکشد آن هم خیلى طبیعى است ، ولى چرا نام آن را جنایت مى گذارید؟ چرا مى گویید فاجعه ؟ که البته درست هم مى گویید.
راه هموار است و زیرش دام ها

قحطى معنا میان نام ها

لفظها و نام ها چون دام هاست

لفظ شیرین ریگ آب عمر ماست (۳)

واقعا این الفاظ به بشر چه کرده اند! هنوز هم بشر نمى خواهد درصدد اصلاح برآید. هنوز با این که این همه خسارت دیده است، نمى خواهد دقت کند.
کورت فریشلر مى گوید:
((کشته شدن حسین مانند هر کشته شدن ، یک فاجعه بود، اما فاجعه اى استثنایى ، و بعد از چهارده قرن ، یک مورخ بى طرف ، آن فاجعه را به شکل یک کوه طولانى و مرتفع مى بیند، که فاجعه جنگ هاى دیگر در پشت آن پنهان است و به چشم نمى رسد.))
این قضیه داراى عظمتى بسیار است . نویسنده {عبارات مذکور}، نه شیعه و نه سنى است . مسلمان هم نیست ، بلکه آلمانى است و معلوم هم نیست اصلا مذهبى باشد. مى گوید: ((داستان حسین ، کوه بسیار مرتفع و سلسله بسیار طولانى است که سایر حوادث کشتارهاى دنیا، در پشت سر آن اصلا دیده نمى شود.
بزرگ ترین علتى که این فاجعه را بزرگ کرد، این بود که فقط براى حفظ جان صورت نگرفت، بلکه جان خود را نیز بر سر آن نهاد)).
منظور مادى هم در آن نبود. حتى حسین علاقه نداشت با این فداکارى، نام خود را در تاریخ باقى گذارد که بعد از او بگویند حسین چه کرد. از شما و بشر امضا نمى خواست. امضا را از او (خدا) برگرفته بود. بشر بگوید یا نگوید، براى او فرقى نمى کرد. بشر اگر بگوید، به خیر خود اوست . اگر به این عنوان ، نام حسین را نگه دارد که اى حسین ! درود و سلام خداوندى بر تو باد که از ارزش هاى من دفاع کردى و در این راه شهید شدى ، این فهم خود بشر و به سود خودش است .
بیا در کربلا بیداد بین ، کین گسترى بنگر

حریم مصطفى در معرض ‍ یغماگرى بنگر

فروشنده حسین ، هستى اش کالا، مشترى یزدان

بیا کالا ببین بایع نگه کن مشترى بنگر

((لاهوتى ))
مردم بدانند یا ندانند، او خود را مدیون خدمت به جان هاى آدمیان مى دانست، نه محتاج امضاى آن ها.
او هیچ احتیاجى به امضاى آنان نداشت که بعد از او بگویند که {حسین} چه کرد. اگر کسى در یک بیابان سوزان ، شخص تشنه اى را که جانش به لب رسیده است سیراب کند، دیگر به پشت سر خود نمى تواند نگاه کند و توقع تشکر داشته باشد. چه شکرى بالاتر از این که آن چه منظور اصلى خداوند بود، انجام داده است !؟ اگر یک جان را نجات دادى ، به کار خود مشغول باش و لازم نیست به همه خبر بدهى که من چنین انسانى هستم . جوانان عزیز ما، دانشگاهیان ما، حوزوى ها، مقدار زیادى از نبوغ جوانان ما صرف این مى شود که به مردم اثبات کنند که : نبوغ دارند. شما با مردم چه کار دارید، خودشان مى فهمند. بروید و کار خود را انجام دهید! حیف آن نبوغى که فقط براى این صرف شود که اى مردم ! بدانید من کیستم .
نمى خواهیم بدانیم ! اگر واقعا شما مى خواهید به جامعه خدمت کنید، کار خود را انجام دهید. تعبیر نویسنده آلمانى را دقت کنید، مى گوید:
((حسین حتى علاقه هم نداشت که با این فداکارى ، نام خود را باقى بگذارد. دیگران نام او را حفظ کردند و باقى گذاشتند.))
{همان گونه که } ملاحظه مى کنید، {نام حسین} هنوز باقى مانده است . در آن روز سوزان و در آن بیابان سوزان ، اصلا در این فکر نبود که بعد از او چگونه نامش را ببرند، ولى اگر حساب کنید، از آن ساعت تاکنون میلیاردها انسان نشسته و گفته اند: یا حسین! و چه قدر ساخته شده اند. حتى به نظر هم نمى رسد که سرنوشت شصت ساله یک انسان وارسته را یک ((یا حسین)) ساخته باشد، که بگوید اى مردم ! من از یک ((یا حسین )) متاءثر شدم . آدم عامى این کار را نمى کند. ولى امام حسین (علیه السلام) به طور نامحسوس ‍ و ناملموس ، در ساختن همه انسان هاى بعد از خود دست داشته است . البته سلسله هاى اسلامى هم چون ؛ فاطمیین ، آل بویه ، دیالمه ، که به نام حسین مساءله اسلام را پیش بردند، به جاى خود، گاندى ، کشور پانصد میلیون نفرى هند را در موقع خود (آن موقع جمعیت هند پانصد میلیون نفر بود)، با این جمله تکان داد:
((ما چیزى جز همان مساءله اى که امام سوم شیعیان مى گوید، نمى گوییم و همان راه حسین را مى رویم (۴).))
این جمله را در تمام تاریخ هند نوشته اند. آیا دقت مى کنید که از حادثه کربلا در کجا بهره بردارى شده است ؟ نه در جامعه اى که مثلا رسما اسلامى باشد، بلکه در یک جامعه هندو. مى گوید ما همین راه را داریم و چیز دیگرى نمى گوییم . آیا حسین بن على ، گاندى را در نظر داشت ؟ چه کسى را در نظر داشت ؟ او فقط {خدا} را در نظر داشت ، چون مى دانست خریدار این جان و خریدار این فداکارى ، اوست . اى عزیزان ! بر اخلاص خود بیفزاییم ، مخصوصا آن هایى که با انسان سروکار دارند. اگر کارمند و ماءمور و داراى هر شغلى که هستید، هر کجا با انسان سروکار دارید، مزد شما بالاتر از این هاست که فقط شما را با آفرین آفرین گفتن و جملات دیگر تشویق کنند. اخلاص خیلى سرمایه بزرگى است . اخلاص دائما درون شما را شاد و خندان و شکوفا نگه خواهد داشت .
{فریشلر} مى گوید: ((حسین حتى علاقه هم نداشت که با این فداکارى ، نام خود را باقى بگذارد. دیگران نام او را حفظ کردند و باقى گذاشتند)). تعبیر بسیار خوبى است . {یعنى } شما کار خود را انجام بدهید و {مردم } و جامعه هم مى بینند. اگر هم نبیند، خدا مى بیند. این درس بسیار بزرگى است که حسین (علیه السلام) به ما مى دهد.
حال ، چرا {مورخان و محققین } خیلى به {حادثه } نزدیک نمى شوند؟ عده اى هستند که مى گویند: قضیه حسین بن على چنین و چنان است ... و رفتیم که دنباله کار را بگیریم . یا در سال ۶۱ هجرى ، چنین شد و بعد از او، یک یا دو سال هم یزید ماند و بعد رفت . چرا روى این موضوع کار و تحقیق نمى کنند؟ زیرا این {قضیه }، تاریخ سد معرب یمن نیست که مهندسینى براى کشف تمدن یمن بروند و بگویند: آن جا سد بزرگى ساخته شده است و واقعا عجب مهندسینى بوده اند، و مثلا الان آن سد ترمیم مى خواهد. با این که یمن ، یمن شمالى و یا یمن جنوبى بوده ، قحطانى و یا عدنانى بوده است . قضیه این نیست، پیام حادثه حسین این است :
{اى انسان ، در زندگانى} سر خود را بالا بگیر!
بسیار خوب ، من تاریخ سد معرب را شناختم ، اما اگر کسى در داستان حسین وارد شد و حقیقتا خواست تحقیق کند، به عبارت : هیهات مناالذله خواهد رسید. یعنى من آن انسان داراى شرافتى هستم که نباید حیات را بدون آن شرافت ، حیات بنامم . ذلت را قبول نمى کنم .
مثلا من وقتى که مى بینم کسى از تشنگى در حال تلف شدن است ، چون حق حیات دارد، اگر چه قاتل من باشد، از دسترسى او به آب ، جلوگیرى نمى کنم . درون این داستان زیاد پیش نمى روند، چون در آن ((باید)) دارد. یک عده هم هستند که مى خواهند با مختصر اطلاعاتى ، داستانى را سر هم کنند و چون اطلاعات آنان عمیق نیست ، نمى خواهند وقت بگذارند. عمده این است که اگر به قضیه وارد شوند، موج تکلیف و موج ((باید))ها درون آنان را فرا خواهد گرفت . آیا یک انسان باید این قدر جدى از حق دفاع کند؟
پس من چه کاره ام ؟ {این حادثه }، انسان را با خود رویاروى قرار داده و مى گوید تجدیدنظر کن . این ((من )) نیست که تو دارا هستى، تجدیدنظر کن . حال ، پس از شصت سال زندگى در چه چیزى تجدیدنظر کند؟ یکى از عرفا مى گوید: آدم با خودش مى گوید، آیا من بعد از شصت سال زندگى در خودم تجدیدنظر کنم ؟ {و در پاسخ مى گوید:} مگر نشنیدى که ماهى را هر وقت از آب بگیرى تازه است ؟ بلى ، شما تجدیدنظر بفرمایید، بلکه سال شصت و یکم عمر شما، شصت سال گذشته را جبران بکند. سال شصت و دوم زندگى شما، با یک استغفار دقیق ؛ ((استغفرالله ربى و اتوب الیه )) اصلاح مى شود. یعنى اى خدا! من توبه کردم و بعد از این ، راه را درست ادامه خواهم داد. شخصى مى گوید آیا در شصت سالگى ؟ بلى ، در سن شصت سالگى و هشتاد سالگى هم مى توان اقدام کرد. عده اى داراى عقاید مختلفى هستند که از پدران و مادران به آنان تلقین شده است، و اگر تمام این قضیه حسین را دقیقا بررسى کنند، براى آنان قابل قبول خواهد شد و باید از ایدئولوژى خود دست بردارند. در این صورت چه کار کنند؟ ((با شیر اندرون شده با جان به در رود؟))؟ مى گوید: ((بله ، البته انصافا یک حادثه اى بود. البته اگر براى این که ... به جهت این که ...)) اگر بخواهند بگویند جریان این است، به او خواهند گفت چرا؟ و چون و چراها وضع او را به هم خواهد زد و این شخص نمى خواهد تسلیم آن چون و چراها شود. این هم یکى از عللى است که به خاطر آن، نمى خواهند زیاد به حادثه حسین (علیه السلام) نزدیک شوند.
از خدا توفیق بخواهیم که عشق به واقعیت ها را در درون ما تقویت فرماید.
خدایا! تو را قسم مى دهیم به محبوب تو حسین (علیه السلام)، ما را براى برخوردارى از حسین و حماسه حسین آماده بفرما.
((آمین))

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:


۱-ر.ک : همین کتاب ، ص ۳۱.
۲-امام حسین و ایران ، کورت فریشلر.
۳-ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۱، ص ۴۸۳.
۴-((من مبارزه را از شهیدان عاشورا آموختم )). گاندى .
{قیام جاودانه ، محمدرضا حکیمى ، ص ۸۷}

 

 

 

 

کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 27
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 31 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

عاشوراى حسينى

بالاخره، حوادث پست سر هم مانند حلقه هاى زنجیر قرار گرفت و در حقیقت ، داستان بدین جا رسید و مشخص و یقینى شد که دو ردیف حق و باطل ، به طور جدى مقابل هم قرار گرفته اند. البته منظور از دو ردیف حق و باطل ، حمایتگران حق و حمایتگران باطل است . چون باطل پست تر از آن است که در مقابل حق قرار بگیرد و با آن جنگ تن به تن داشته باشد. پس ‍ باطل و حق مقابل هم قرار نمى گیرند، بلکه حامیان حق و حمایتگران حقیقت در مقابل حمایتگران باطل قرار مى گیرند. گاهى قدرت با حمایتگران حق است و اینان پیروز مى شوند. گاهى قدرت با حمایتگران باطل است ، که در ظاهر پیروزند ولى در واقع، شکستى جبران ناپذیر نصیب آن ها مى شود، اگرچه در ظاهر، قدرت دست آن ها باشد و حمایتگران حق را از بین ببرند و متلاشى کنند. این منطق بسیار ضعیفى است که ناشى از عدم توجه یا عدم دقت است که بعضى به عنوان صاحب نظر در تاریخ معروف شدند و گفتند: همیشه حق با باطل رویاروى مى شود، و قدرت همیشه بر حق پیروز است . این مطلب عامیانه است. خود قدرت، مقابل حق نیست و باطل هم مقابل حق نیست . آن چه مقابل حق است ، حمایتگران باطل است . حمایتگران باطل در مقابل حمایتگران حق قرار مى گیرند. مثلا شما تصور کنید فردا ویروسى در مغز تمام نفوس روى زمین بیفتد و بگویند: ۵/۷=۲*۲. آیا در این صورت ؛ ۴=۲*۲ شکست مى خورد؟ اگرچه یک نفر هم نباشد که بگوید ((دو ضرب در دو مساوى با چهار است ))، قطعا شکست نمى خورد. یا این که فردا تمام مردم روى زمین ، نه فقط فردا، بلکه از آغاز تاریخ ، هر انسانى که در روى زمین متولد شده ، اگر اشتباه کند و بگوید که شر بهتر از خیر است ، آیا این قانون که خیر بهتر از شر است شکست مى خورد؟ این مردم هستند که شکست مى خورند. خیر از شر بهتر است . همه انسان ها طالب خیر هستند. مثلا فردا تمام مردم اتفاق کنند که جبر بهتر از آزادى است - البته منظورم از آزادى ، آزادى مسؤ ولانه است ، نه بى بندوبارى . آن بى بندوبارى اصلا بدترین زنجیر است .
آزادى مسؤ ولانه و معقولانه اى که باعث افزایش کمالات انسانى است - اگر تمام دنیا بر این عقیده (جبر بهتر از آزادى است )، اتفاق نظر داشته باشند، سخنى دروغ مى گویند. اگر چنین چیزى باشد، خطا رفته اند.
آزادى مسؤ ولانه و آزادى معقولانه ، در جوهر شخصیت کمالجوى انسان هاست .
به هر حال، جریان به همین جا رسید که تواریخ دارند. چون بعضى از جوانان هاى ما از خود حادثه به طور مرتب اطلاعى ندارند، و خوب است اگر امکان داشته باشد، چنین کلاسى در سال هاى آینده براى امام حسین (علیه السلام) تشکیل شود و انسان آن حادثه را هم از ابتدا بیان کند، سپس ‍ آن را قطعه قطعه تفسیر کند، زیرا ما از همان آغاز با این داستان ماءنوس بودیم و آن هایى که سنشان تا حدودى گذشته است، مى دانند کلا حادثه چیست. ولى جوانان ما با این حادثه {به صورت} تکه تکه روبه رو هستند. مثلا یک چیزى شنیده اند، اما نمى دانند قضیه اش چیست. یا مطالبى شنیده و نشنیده اید. با اجازه شما، آن چه را که انجام شده است، بیان مى کنم. {البته} با یک توضیح که آن را مرحوم محدث قمى (رحمه الله تعالى علیه)، در نفس ‍ المهموم آورده، و تقریبا مورد اتفاق تواریخ است. علاوه بر تاریخ طبرى، اغلب تواریخى که در دست مسلمان هاست، نقل کرده اند.
نزدیک شب بود و هوا کم کم تاریک مى شد. امام حسین (علیه السلام) اصحاب خود را جمع کرد. جدى ترین لحظات اولاد آدم ، موقع نزدیکى شهادت با شرافت است اوست . حسین به جهت این که پسر على بود، یک لحظه از عمرش بدون جدى بودن نگذشت . به خصوص حادثه اى بزرگ که در پیش است . انسان با تمام شخصیت در این حادثه حرکت مى کند، و دیگر هیچ بعدى از شخصیت آدمى بیکار نیست . تمام قواى مغزى و روانى متمرکز است . حضرت سجاد مى گوید:
فدنوت منه لاسمع ما یقول لهم و انا اذ ذاک مریض فسمعت اءبى یقول لاصحابه (۱)
((من بیمار بودم ، ولى نزدیک شدم تا ببینم چه مى گوید. دیدم پدرم به یارانش این طور مى فرمود)):
اثنى على الله احسن الثناء و احمده على السراء و الضراء. اللهم انى احمدک على ان اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فى الدین و جعلت لنا اسماعا وابصارا و افئده فاجعلنا من الشاکرین (۲)
((من شکر و ثناى خداوندى را به جاى مى آورم (بهترین ثنا و شکر). ستایش ‍ او را مى گویم براى هر شادى و اندوهى (براى هرگونه گشایش و گرفتارى ). خداوندا، حمد تو را مى گویم که ما را تکریم فرمودى به نبوت (ما را در دودمان پیغمبر قرار دادى ). قرآن را بر ما تعلیم فرمودى . دین را بر ما تفهیم نمودى و براى ما گوش هاى شنوا و چشم هاى بینا و دل هاى نیک (جوان ) قرار دادى . اینک ، در میان این همه بلا و خطر، از تو مى خواهیم که ما را از بندگان شکر گزارت محسوب نمایى .))
یعنى من همان حسین هستم که در موقع شادى ، آن گونه خدا را حمد مى کردم ، و الان هم که تمام زمین و آسمان را بر من تنگ گرفته اند، خدا را همان گونه حمد مى گویم . هیچ روزنه رهایى دیده نمى شود، اما حمد من در این موقع به خدایم ، همان حمد است و هیچ فرقى نکرده است . احمده على السراء و الضراء، ((ستایش او را مى گویم براى هر شادى و اندوهى )). اگر حمد و ثنا و عبادتش فقط موقع شادى ها بود، آن وقت ، دیگر او حسین نبود.
این جمله را مختصرى تفسیر مى کنم و دقت بفرمایید. یعنى همان گونه که قرار گرفتن در دودمان نبوت عنایت خداوندى است ، آدمى باید صفا و خلوص داشته باشد تا خدا به او کمک کند که قرآن و دین را بفهمد، و خود سر وارد این مسائل سازنده نشود. {حضرت مى فرماید}: ((تو به ما قرآن را تفهیم فرمودى و ما را در دین آگاه ساختى . خدایا، تو به ما گوش هایى شنوا دادى . بینایى ها دادى . دل هایى دادى )). فاجعلنا من الشاکرین . ((ما را از شکرگزاران قرار بده )). شما خودتان به این دعاى با این آرامش دقت کنید. مثل این است که در کنار دودمانش و در وطنش ، در آرام ترین حال با خدا نیایش مى کند. این است که مى گویند و در تواریخ هم هست : در روز عاشورا دیدیم که حالت روانى این مرد، ذره اى مختل نیست . کاملا طبیعى و جدى است و حتى بعضى از تواریخ دارد؛ هرچه که مصیبت ایشان بیشتر مى شد، برافروخته تر مى شد و حالت درخشندگى بیشترى پیدا مى کرد. آرامش را ملاحظه کنید:
اما بعد، فانى لا اعلم اصحابا اوفى و لا خیرا من اصحابى و لا اهل بیت ابر و لا اوصل و لا افضل من اهل بیتى ، فجزاکم الله عنى خیرا. الا و انى لاظن یوما لنا من هولاء(۳)
((من سراغ ندارم ، {نمى دانم } یارانى با وفاتر از یاران من ، و یارانى بهتر از یاران من ، و اهل بیتى نیکوکارتر از اهل بیت من . خداوند از طرف من ، خودش به شما پاداش بدهد. آگاه باشید! که گمان من آن است که روز سختى را با اینان دارم .))
تمام حوادث دست به هم داده ، و فردا را براى من پیش آورده است . من آشکارا به شما مى گویم ، صریح و بى پرده ، نه با اشاره ، نه با ترس و وحشت که به ترس و وحشت من رحم کنید و بگویید که حسین از یک حال وحشت خبر مى داد، که فردایش چه خواهد شد؛ پس بنشینیم این مرد را تنها نگذاریم . این ها فردا فقط با من کار دارند. این جمله را تمام تواریخ دارند. به قدرى این سخنان لحظات اول امشب متواتر است که مثل این که شما خودتان مشاهده مى کنید. یعنى در تمام تواریخ ، چه عالم تشیع و چه برادران تسنن ، این قضیه را گفته اند که صریح و بى پرده ، سخنان خود را فرمود، سپس آنان را آزاد گذاشت . فرمود: من گمان دارم ، یعنى به نظرم مى رسد، فردا آخرین روز من است . یعنى روزى است که دیگر معلوم نیست به غروب برسد. معلوم نیست تا پایان روز، ما در این دنیا زنده بمانیم . من در مورد فردا، این طور حدس مى زنم :
الا و انى قد اذنت لکم فانطلقوا جمیعا فى حل لیس علیکم منى ذمام و هذا اللیل قد غشیکم فاتخذوه جملا و لیاءخذ کل واحد منکم بید رجل من اهل بیتى و تفرقوا فى سواد هذا اللیل و ذرونى و هؤ لاء القوم فانهم لا یریدون (یطلبون ) غیرى (۴)
((آگاه باشید! به همه شما اجازه دادم ، اعلام مى کنم ، اذن دادم که برخیزید و بروید، بدون این که هیچ بیعتى از من بر شما باشد. شب فرا رسیده است ، آن را غنیمت بشمارید و در تمام شب به راه ادامه دهید. هر یک از شما نیز دست مردى از خاندانم را بگیرد و در سیاهى شب متفرق شوید، و مرا با این قوم که جز مرا نمى خواهند، واگذارید.))
از طرف من ، این عهد و تعهد باز است . اینک ، شب است و ما در شب قرار گرفته ایم . تاریکى شب همه جا را فرا گرفته است . برخیزید این شب را براى خود سپر قرار بدهید تا همدیگر را نبینید که اگر خیال مى کنید من نگاه کنم ، از من خجالت بکشید. شاید مضمون فرمایش ایشان ، این باشد که من هم نگاه نمى کنم ، چون هوا هم تاریک است. متفرق شوید. در سیاهى این شب ، رو به شهرها و آبادى هاى خود بروید تا خداوند شما، این قضیه را باز کند و برطرف کند. فانهم لا یریدون (یطلبون) غیرى. ((این مردم مرا مى خواهند و فقط اگر ضربه به من بزنند، اگر مرا بکشند، دیگر از طلب کردن غیر من، دست خواهند برداشت)).
بداءهم بهذا القول العباس بن على . این سخن را عباس بن على (برادرش ‍ ابوالفضل ) شروع کرده است ، و بقیه هم اظهار موافقت کردند. برادرانش ، فرزندانش ، پسران برادرش و دو فرزند عبدالله بن جعفر، که دو فرزند حضرت زینب (علیه السلام) مى شوند، اولین کسانى هستند که سخن گفتند، این ها بودند که گفتند: آیا ما این کار را بکنیم؟ آیا درست است که ما شما را تنها بگذاریم؟
لم نفعل هذا؟ لنبقى بعدک ؟ لا ارانا الله ذلک اءبدا(۵)
((ما چنین نخواهیم کرد. ما بعد از تو زنده نخواهیم ماند و خداوند ما را زنده ندارد.))
که بعد از شما بخواهیم زنده باشیم . مثال : ماهى را از دریا بیرون بیندازید و بگویید زنده بمان . {قطعا ماهى بدون آب ، حیات و زندگى نخواهد داشت}. منظور یاران حسین هم این بود: الان حیات ما وابسته به توست . زندگى ما یعنى چه ؟ آیا ما تو را در این حال بگذاریم و برویم ؟ آیا بعد از آن ، ما زنده ایم ؟ اصلا همان طور که عرض کردم ، زندگى ، چهره تمام نماى هستى را دارد. گاهى زندگى، از یک قطره آب هم ناچیزتر مى شود. آن موقعى است که انسان از معشوق و از مبداء فیض خود ببرد، همان گونه که کودک از پستان مادر و ماهى از آب دریا ببرد. لم نفعل هذا (ذلک)؟ لنبقى بعدک؟ این کار را چه طور انجام دهیم؟ به امام حسین عرض کردند: لنحیا (لنبقى) بعدک ؟. ((آیا بعد از تو زنده بمانیم ؟! یا اباعبدالله ، تفسیر آن زندگى بعد از تو چیست ؟ ما براى آن زندگى تفسیر نداریم . آیا اصلا قیافه تو، از چشمان ما دور خواهد شد؟ اگر قرن ها در این دنیا زندگى کنیم، این لحظه تو، این نگاه هاى تو، این حالت ربانى ، آیا خواهد گذاشت تا ما نفس بکشیم و بگوید {حسین را تنها} گذاشتید و رفتید؟ لنبقى بعدک ؟ لا ارانا الله ذلک ابدا. ((خدا چنین زندگى اى را به ما نشان ندهد.)) بقیه اصحاب نیز سخنانى در همان مضمون گفتند که :
والله لا نفارقک ولکن انفسنا لک الفداء، نقیک بنحورنا و جباهنا و ایدینا فاذا نحن قتلنا کنا و فینا و قضینا ما علینا(۶)
(((اى حسین ) به خدا سوگند، ما از تو جدا نمى شویم . ما جان هاى خود را فداى تو مى کنیم و گردن ها و روى ها و دستانمان را سپر تو مى نماییم و آن گاه که در راه جهاد تو کشته شویم ، افتخار مى کنیم که به پیمان الهى وفا نموده و به وظیفه دینى و انسانى خود عمل کرده ایم .))
سپس امام حسین (علیه السلام) رو به فرزندان عقیل کرد و فرمود:
حسبکم من القتل بمسلم ، اذهبوا فقد اذنت لکم (۷)
((قتل یار شما براى شما کافى است (مسلم شما شهید شده است و شما به همین شهادت او قناعت کنید).
بروید که من محققا به شما اجازه دادم .))
آن ها گفتند: سبحان الله . مردم و تاریخ به ما چه خواهند گفت ؟ و ما نقول للناس . ((ما به مردم چه خواهیم گفت ))؟ به مردم زنده و مردمى که خواهند آمد و زنده خواهند شد، به نام تاریخ ، آن ها به ما چه خواهند گفت ؟ یا اباعبدالله ، به ما خواهند گفت که این ها انسان هایى بودند که ؛ بزرگ و سرور و آقاى مطلق شان را رها کردند و در حال شدت احتیاج به دفاع ، از آن مرد دفاع نکردند. و الله لا نفعل ، ((سوگند به خدا چنین کارى نمى کنیم )). ما جان هاى خودمان را براى تو فدا مى کنیم . اموال و دودمانمان را فدا خواهیم کرد تا به همان مقصدى که تو مى روى ، ما هم به دنبال تو برویم . این هم از پاسخ بچه هاى مسلم و اولاد عقیل .
مسلم بن عوسجه برخاست و گفت :
اءنحن نخلى عنک ؟ فبما نعتذر الى الله فى اداء حقک ؟ لا والله حتى اءطعن فى صدورهم برمحى و اضربهم بسیفى ما ثبت قائمه فى یدى ولو لم یکن معى سلاحى اقاتلهم به ، لقذفتهم بالحجاره والله لا نخلیک حتى یعلم الله اءنا قد حفظنا غیبه رسول الله فیک ، والله لو علمت انى اقتل ثم احیى ثم احرق حیاثم اذرى - یفعل ذلک بى سبعین مره - ما فارقتک حتى القى حمامى دونک ، فکیف لا افعل ذلک و انما هى قتله واحده ، ثم هى الکرامه التى لا انقضاء لها اءبدا(۸)
((آیا ما از تو دست برداریم ؟ آن گاه ، ما چه عذر و بهانه اى درباره پرداختن حق تو، به درگاه خدا ببریم ؟ به خدا قسم (دست از تو برندارم ) تا نیزه به سینه دشمنانت بکوبم و با شمشیر خود، اینان را بزنم تا قائمه اش در دست من است ، و اگر سلاح جنگ نیز نداشته باشم ، با سنگ جنگ خواهم کرد. به خدا دست از تو برندارم تا خدا بداند که ما حرمت پیغمبرش را درباره تو رعایت نمودیم . به خدا سوگند اگر بدانم که کشته خواهم شد، سپس زنده شوم ، آن گاه مرا بسوزانند و دوباره زنده ام کنند و به بادم دهند، و هفتادبار این کار را با من بکنند، دست از تو برندارم تا مرگ خویش را در یارى تو دریابم . چگونه این کار را نکنم ، با این که جز یک کشتن بیش نیست ، سپس ‍ آن را کرامتى است که هرگز پایان ندارد.
تو بر ما حق دارى ، حق امامت و حق تعلیم طرق کمال دارى . تو بر ما حق حیات دارى . چگونه این حق را به جاى نیاورده ، تو را رها کنیم و برویم ؟ سوگند به خدا، من با نیزه و شمشیرى که در دست دارم ، مادام که دسته اى از این ها در دستم مانده است ، مبارزه خواهم کرد، اگر هم سلاحى نداشته باشم ، با سنگ با این ها مبارزه خواهم کرد. ولو لم یکن معى سلاحى اقاتلهم به ، لقذفتهم بالحجاره . من با این ها (یزیدیان ) با سنگ جنگ خواهم کرد. سوگند به خدا، ما تو را رها نخواهیم کرد، تا خدا بداند که ما حق پیغمبر را حفظ کردیم و در مقابل پیامبرش شرمنده نیستیم . به خدا سوگند، اگر بدانم کشته مى شوم ، سپس زنده مى شوم ، سپس کشته مى شوم ، بعد سوزانده مى شوم و گرد و خاکستر وجودم به هوا مى رود، هرگز از تو رها نخواهم شد و تو را رها نخواهم کرد.
این جاذبیت از چیست ؟ امام هم که آنان را از قید تعهد آزاد کرده بود، پس ‍ این جذبه چیست ؟ خدایا!
انسان شناسان ما را بیدار کن ! چنان که قبلا در این درسمان ، فریاد ما بر سر همین بود که حیات چه دارد؟
عکس العملى هم که یاران حسین از خود بروز مى دهند، عواطف محض و عواطف عامیانه و احساسات خام نیست . پس چه جاذبیتى در آن مرد دیده اند که مى گویند: تو را رها نخواهیم کرد. آیا مى دانید ((تو را)) یعنى چه ؟ یعنى سعادت ابدى را رها نخواهیم کرد. تو اکنون تجسمى از سعادت ابدى ما و تاریخ گویاى کمال انسانى هستى . چه طور ما ایمان را رها کنیم ! در چهره مبارک حسین چه اثرى از حیات مى دیدند که وقتى در هدف حیات خودشان غوطه ور بودند، او را مى دیدند و با دیدن او، هدف زندگى خود را نیز مشاهده مى کردند؟ آنان دقیقا او را یک زنده مى دیدند، نه یک مرده . طعم زندگى خود را احساس نموده و هدف زندگى خودشان را مى دیدند و مى گفتند: این هم هدفى است که اکنون در درون آن غوطه وریم .
یا اباعبدالله کجا برویم ؟ چگونه ما این کار را نکنیم (از تو دفاع نکنیم ؟) بالاخره ، مرگ فراخواهد رسید و حیات را از ما خواهد گرفت . بعد از آن هم ابدیت است .
همه شما داستان حر را مى دانید که در روز عاشورا، این مرد چه کار کرد و حسین چه کار کرد. این جا مجددا بیایید سرى به زندگى بزنیم . تمام بحث من در این مدت پیرامون همین زندگى بود، که بیایید زندگى را به شوخى نگیریم . فرداى آن روز، یکى از روات که در دستگاه عمربن سعد بود، مى گفت : دیدم حر مى لرزد و مضطرب است . در صورتى که او از شجاعان و بزرگ ترین دلاوران عراق و کوفه ، هم چنین فرمانده بسیار مهم همان لشکر بود، و آن قدر اهمیت داشت که او را فرستادند براى این که حسین را در مسیر گرفتار کند. مى گوید: در راه دیدم که او (حر) مى لرزد. اى حیات ، چگونه شکوفا مى شوى ، وقتى که مى گویى آینده و فردایى هم هست ؟ اى حیات ، در این موقعیت با ما با چه منطقى صحبت مى کنى ؟ اى حیات و اى زندگى ، منطق خود را با ما آشنا فرما. لرزش حر براى چه بود؟ لرزش و اضطراب او مربوط به آن روز نیست . اگر کناره گیرى هم مى کرد، هیچ طورى نمى شد. حتى به همسر و فرزندان خود هم مى گفت ، من فرماندهى ام را به جاى آوردم و پیروز برگشتم . آیا این پیروزى یا شکست ابدى یک انسان بود؟
مى گوید: دیدم حر خیلى مضطرب است . چون احساس کرد، یا گمان داشت که من خواهم گفت که حر از لشکر عمربن سعد دور مى شود، و گزارش مى دهم و او را دستگیر مى کنند. {حر} به من گفت : آیا امروز اسب خود را آب دادى یا نه ؟ گفتم بله . سپس رو به طرف فرات عقب عقب کشید که مثلا مى روم تا به اسبم آب بدهم . ناگهان تدریجا با چند دقیقه فکر و با چند دقیقه اندیشه ، از منهاى بى نهایت رو به مثبت بى نهایت حرکت کرد. چند دقیقه فکر و چند دقیقه اندیشه ، چه کار مى کند؟ شقاوت بى نهایت را به سعادت ابدى مبدل مى کند. نام او هم حربن یزید ریاحى بود. همان گونه که چنان کرد و تاریخ هم چنان نشان مى دهد و در مقابل چشمان ماست . متاءسفانه به علت ضیق وقت ، این حقایق را نتوانسته ام در بحث حقیقت حیات بیان کنم . ان شاءالله دعا کنید که بعدا این مسائل فلسفه حیات ، دقیقا مطرح شود.
ممکن است درباره فلسفه حیات ، بیست جلد کتاب بخوانیم ، اما این طور مغز قضیه عملا به دست ما نیاید. این عمل است که این (حر) لرزیده است . حالا برگردد و چه بگوید؟ آیا برگردد به حسین بگوید من توبه کردم ؟ آیا خجالت نمى کشد؟ در حالى که {ظاهرا} این حادثه را به وجود آورده است . ارزش حیات به قدرى است که مى گوید ولو خجالت بکشم ، اگرچه از شرم سرافکنده بشوم ، اما باید بروم و این زندگى ام را که اکنون به توفان افتاده است ، نجات بدهم . حر وقتى مراجعت کرد، گفت : ((اى مردم ، من خیال نمى کردم {چنین باشد}. آیا واقعا شما مى خواهید با این مرد (حسین ) بجنگید؟)) تواریخ مى گویند، معلوم مى شود که حر اصلا اطمینان نداشت که کار به جنگ بکشد. فکر مى کرد وقتى مساءله به جاى حساس رسید، این ها (لشکر عمربن سعد) خواهند گفت بسیار خوب ، یا اباعبدالله شما آزادید که هر جا مى خواهید بروید.
همان طور که امام حسین در موقع رویارویى با حر گفت : رهایم کن و دست بردار تا من به طرف بیابان بروم و ببینم کار مسلمان ها به کجا مى رسد. در بعضى از تاریخ ‌ها آمده است که حر قسم خورد و گفت : یا اباعبدالله من نمى دانستم ، اصلا احتمال نمى دادم که این مردم این گونه با تو روبه رو بشوند.

 

همان گونه که تواریخ مى گویند، حر بسیار مؤ دب رفتار کرد. حتى حضرت فرمود: برو نمازت را بخوان و ما هم با خودمان نمازمان را مى خوانیم . حر گفت نه ، اى پسر فاطمه ! شما نماز را اقامه مى کنید، ما نیز پشت سر شما نماز خواهیم خواند. بیایید ما این کار را از حربن یزید بیاموزیم که ادب را رها نکنیم و ادب شخصیت را از دست ندهیم . از خدا توفیق ادب مى جوییم . ادب و حیا و شرم ، حر را به این جا کشانید.
از خدا جوییم توفیق ادب

بى ادب محروم ماند از لطف رب

مى رود هر روز در حجره ى برین

تاببیند چارقى با پوستین

زان که هستى سخت مستى آورد

عقل از سر شرم از دل مى برد

نگذارید این شرم از بین برود. شرم و حیا را حفظ کنید. حربن یزید ریاحى را، شرم و حیا نجات داد. از اول با شرم به حسین نگاه مى کرد. لذا، {در آن جا که حر با لشکریانش جلوى امام حسین را گرفت }، حضرت فرمود برو کنار؛ ثکلتک امک ((مادرت به عزایت بنشیند)). حر عرض کرد: یا ابا عبدالله ، مادر من یک زن معمولى عرب است . اگر کسى دیگر در این حال بود و مادرم را این طور ذکر مى کرد، من نمى گذشتم و انتقام این سخن را از او مى گرفتم . اما تو پسر فاطمه هستى . حر، این ادب را داشت . {بیایید} در ادب سبک نباشیم و اخلاق تاءدب داشته باشیم .
این طور که مرحوم محدث قمى رحمه الله علیه مى فرماید: فتکلم جماعه اصحابه ، ((پس با جماعتى از اصحاب خودش صحبت کرد)). سخن همه آنان (یاران حسین ) شبیه به هم بود. مثل این که به یک کانون نور وصل بودند.
مرکزشان یک کانون بود و کارشان روى تقلید نبود، که چون او گفت ، من هم همان را مى گویم . همان گونه که وقتى کلید برق را مى زنید، صد عدد لامپ ، بدون تقلید یک لامپ از لامپى دیگر روشن مى شود، لامپ این مساءله هم از مرکز روشن شده بود. در واقع ، مرکز، لامپ آنان را روشن کرد. همه آن ها یک مطلب شبیه به هم گفتند: ((سوگند به خدا، از تو جدا نخواهیم شد، و ما جان هایمان را براى تو فدا خواهیم کرد. یا اباعبدالله !
آیا مى دانى با چه چیزى دفاع خواهیم کرد؟ با دل ها و با پیشانى هایمان که تیرها به آن ها بخورد. با این بدن هایمان که شمشیرها تکه تکه اش کنند. از تو دفاع خواهیم کرد)).
لبسوا القلوب على الدروع و اقبلوا

یتهافتون على ذهاب الانفس ‍

((آنان دل ها را از روى زره ها پوشیده بودند و در سبقت به کشته شدن ، رو در روى یکدیگر قرار داشتند.))
یاران امام حسین ، به جاى این که زره بپوشند، قلب خود را روى زره قرار داده بودند. مى گفتند: ((با قلب ، با پیشانى و با سینه هایمان از تو دفاع خواهیم کرد)). این مطلب ، مورد اتفاق همه آنان بود.))
گر برکنم دل از تو و بردارم از تو مهر

این مهر بر که افکنم ، آن دل کجا برم ؟

اى حسین ، اى اباعبدالله ! مى خواهم بعد از تو به یک نفر محبت بورزم ، به چه کسى محبت بورزم ؟
مى خواهم بعد از تو عشقى بورزم . مى خواهم بعد از تو گرایشى پیدا کنم . مى خواهم از این جا، از تو روى گردان شوم و در این دنیا یک بلى بگویم ، به چه کسى بله بگویم ؟ خدایا اینان در چه مغناطیس و در چه جاذبه اى قرار گرفته بودند؟ جریان این ها چه بوده است ؟ اگر زندگى معنا شود، اصلا هیچ کس بحث از هدف زندگى نمى کند، زیرا در درون ماهیت این زندگى ، هدفش نهفته است . والا، اشخاصى را مى بینید که هفتاد یا هشتاد سال ، مقدارى خوردند و خوابیدند و حقوق مردم را پایمال کردند. هم چنین، زندگى را با کمى شوخى و کمى هم جدى سپرى کردند؛ حال، فلسفه این زندگى چیست؟ معطل نشوید! این نوع زندگى پوچ است و فلسفه ندارد. آقاى آلبرکامو، چرا وقت خود را تلف مى کنید و انرژى مغزتان را حفظ نمى کنید؟
هم چنین ، بعضى از غربى ها و شرقى هاى دنباله رو، چرا مغزتان را خراب مى کنید؟ این زندگى معلوم است که فلسفه و هدف ندارد. از آن زندگى بحث کنید که درباره زندگى ، حقایقى را مى گوید که همان شعر حافظ را به یاد آدمى مى آورد:
هنگام تنگدستى در عیش و کوش و مستى

کاین کیمیاى هستى قارون کند گدا را

آیا فلسفه اى بالاتر از این عمل حسین بن على سراغ دارید؟ حرکت حسین، موج فلسفه و موج حیات است. هیهات منا الذله. تاریخ هم نیست، زیرا با چشم خودمان، چند سال پیش دیدیم که همین جوانان و مردم، هیهات مناالذله گفتند و روى تمام این جامعه را - به اصطلاح تا چند نسل - سفید کردند. خدا روى آنان را سفید کند و آن هایى که شهید شدند، خدا واقعا رحمتشان کند.
هیهات مناالذله . محال است ما به ذلت تن بدهیم . آنان منطق حیات را شکوفا کردند و حیات شکوفا شد. این بحث مورد نظر ماست. در آن وضعیت حساس ، به محمدبن بشر حضرمى که از صحابه بود، گفتند پسر تو در سر حدات رى اسیر شده است .
گفت : به خدا، هم او را و هم جان خود را در راه خدا حساب مى کنم . حسین را کجا رها کنم و بروم ؟
بگذارید پسرم اسیر شود. آیا من بعد از حسین زنده بمانم ؟ حسین سخن او را شنید و فرمود: خدایت رحمت کند، من تو را حلال کردم ، برو پسرت را نجات بده .
معناى بعثت لاتمم مکارم الاخلاق این است . فلسفه بعثت من پیغمبر، که پشت سر ابراهیم آمده ام ، که او پشت سر نوح آمده است ، که او پشت سر آدم آمده است . لاتمم مکارم الاخلاق است . براى این که اخلاق را تکمیل کنم . کار اخلاق این است . امروز به بعضى از دوستان عرض کردم که اخلاق چیست ؟ آیا باید آن را در پانصد صفحه تعریف کنیم ؟ در یک جمله ؛ اخلاق یعنى ؛ شکوفایى حقیقت درون آدمى ، که نشاء و بذر آن را خود خداوند کاشته است .
حضرت به محمدبن بشر حضر مى فرمود: برو و او (پسرت ) را آزاد کن . گفت : کجا بروم ؟ چگونه تو را در این حال رها کنم ؟ اکلتنى السباع ...، ((اگر درنده ها مرا تکه تکه کنند، از تو دست برنمى دارم)). سباع جمع سَبع (یعنى درنده ها). پسر کدام است ؟ تمام موجودیت من و دودمانم الان در جاذبیت تو هستیم . حضرت فرمود: پس این چند تکه لباس را بگیر و بده به پسر دیگر خود، یعنى آن برادر دیگر را آن جا بفرست، بلکه بتواند او را آزاد کند. آن لباس ها در حدود هزار دینار قیمت داشت . آن پدر در چه حالى و در چه وضعى امام خود را رها نمى کند، و مى گوید: من گذشتم. یعنى بگذار پسرم اسیر شود و اقلا من اسیر نفسم نشوم .
حالا او (پسرم ) اسیر فیزیکى شده است ، آیا من اسیر روحى شوم ؟ حضرت او را واقعا آزاد کرد. منظور حضرت ، این نبود که خداوند تو را رحمت کند، یا این که من از شما راضى هستم . فرمود اگر راهى دارد که او را آزاد کنیم ، بیا این لباس هاى من . برو به برادرش بگو او را آزاد کند. این است شکوفایى گل حقیقت درون انسان ها که از دیدگاه انبیا، ((اخلاق )) نامیده مى شود.
سید بحرانى رحمه الله علیه در مدینه المعاجز و در روایتى مرسل ، مى گوید که : این روایت از حضرت سجاد (علیه السلام) شنیده شد که مى گفت : روزى که پدرم در آن روز شهید شد، شب قبل از آن ، اهل بیت و تمام یاران خود را جمع کرد و گفت: ((این تاریکى را براى خودتان سپر بگیرید و از دورِ من بروید، من شما را آزاد کردم )). البته جمله مزبور را قبلا نیز عرض کرده بودم و براى تاءکید عبارات ، مجددا بیان شد.
وقتى که حضرت سیدالشهدا (علیه السلام) فرمود همه شما فردا شهید مى شوید، قاسم بن الحسن ، علیه و على ابیه السلام و الصلوه گفت : عمو جان ، آیا من هم شهید مى شوم ؟ او هنوز به بلوغ نرسیده بود. حالا ابا عبدالله چه کار کند؟ آیا بگوید تو هم باید شهید بشوى ؟ عین همان سخنان ابراهیم {که به فرزندش اسماعیل گفت }.
دین ابراهیم این است - فاءنظر ماذا ترى (۹) - ابراهیم به پسرش گفت: ((من در خواب مى بینم که تو را ذبح مى کنم، نظر تو چیست ؟))
حضرت فرمود: قاسم ، مرگ در نظر تو چیست ؟ وحدت منطق را ملاحظه کنید که چه طور همه این ها با هم وفق دارند، واقعه عاشورا، چند سال بعد از دوران حضرت ابراهیم بود؟ به نظرم شاید بیش از دو هزار سال . البته رقم دقیق عرض نمى کنم ، قرن ها گذشته است. اما منطق، یک منطق است. حضرت گفت : فرزند برادرم ، مرگ براى تو چگونه است ؟ او هم عرض کرد: عموجان ؛ احلى من العسل ((از عسل شیرین تر است )).
فرمود تو هم شهید مى شوى ، اما بعد از یک سختى بسیار ناگوار که شاید بقیه به آن سختى دچار نشوند. روز عاشورا، به حضرت قاسم خیلى سخت گذشت . اما او قبول کرد و پذیرفت .
در همین تاریخ است که شهادت آن طفل شیرخوار را هم حضرت خبر داد و فرمود: من فردا به طرف خیمه ها برمى گردم که ببینم آیا مى توان آبى پیدا کرد؟ و این طفل شیرخوار را به دستم مى گیرم ، او را هم شهید مى کنند. در تاریخ است که شب قبل ، خبر آن را داده بود.
یک بار یا چندبار، قطعا با عمربن سعد صحبت کرده اند. سى نفر از ایشان با هم آمدند. هر دو گفتند عقب بروید تا بنشینیم و صحبت کنیم . امام حسین و عمربن سعد با هم صحبت کردند، و حامى حق با حامى باطل ، هر دو به راه خود بازگشتند. او به راه خود و این هم به راه خود. کلمات حسین در عمربن سعد تاءثیر نکرد. البته در تواریخ نقل است که معلوم نشده است که این دو چه صحبتى کردند، ولى این مقدار هست که حسین ، دلیل و منطق خود را روشن کرده بود که بگذار من بروم به یک طرفى و کارى ندارم ، تا ببینم کار به کجا مى رسد. مسلما این هم در تواریخ ذکر شده که چنین ملاقاتى صورت گرفته است .
شیخ مفید مى گوید، حضرت سجاد (علیه السلام) فرمود: شب قبل از شهادت پدرم ، من بیمار بودم و پرستارى ام را عمه ام به عهده گرفته بود. من دیدم پدرم ، آرام از کنارى عبور مى کرد و در گوشه اى از خیمه ها نشست .
همان لحظه دیدم که وابسته ابوذر غفارى (۱۰) هم با حسین بود و شمشیر خود را اصلاح مى کرد. رفتم و دیدم پدرم این اشعار را مى خواند:
۱- یا دهر اف لک من خلیل

کم لک بالاشراق و الاصیل

۲- من طالب و صاحب قتیل

والدهر لایقنع بالبدیل

۳- و انما الامر الى الجلیل

و کل حى سالک سبیلى (۱۱)

۱- ((اى روزگار! اف بر تو که چنین یارى هستى . چه قدر آغاز (صبح ) و انجام (شب ) دارى .))
۲- ((چه قدر طالب و صاحب {حق } را کشتى . و روزگار هرگز به جانشینى قانع نمى شود.))
۳- ((و هر زنده اى راه مرا خواهد پیمود (خواهد مرد) و تمام امور به خداوند جلیل ختم مى شود.))
حضرت سجاد مى گوید: من نتوانستم خوددارى کنم ، منقلب شدم و اشک ام جارى شد. عمه ام زینب زن بود، قلب او خیلى رقیق بود و بسیار شدید ناراحت شد. وقتى به حضور پدرم رسید، انقلاب خیلى عمیق عمه ام را دید و دست خود را به قلب او کشید و گفت : ((خواهرم ! مالکیت به خود را از دست نده . خودت را داشته باش . پدرم ، جدم ، مادرم ، همه از من بهتر بودند، اما آنان نیز رفتند. این راه ، راه الهى است )). تفسیر آن را عرض ‍ مى کنم :
{اى زینب!} تو باید این ماءموریت را به آخر برسانى . اى قهرمان دوم داستان کربلا، زنده کننده داستان تویى . چرا این قدر دستپاچه شده اى ؟ {حضرت سجاد} مى گفت من توانستم خودم را آرام کنم ، ولى عمه ام زینب از حال رفت . حال غش به او دست داد، زیرا زیاد گریه کرد. این جمله هم در تاریخ عاشورا آمده است :
وقتى آن ها خواستند حمله را شروع کنند، حضرت به ابوالفضل فرمود: برادر برو به آن ها بگو چرا حمله کردید و چه مى خواهید؟ آن ها همان سخن خبیث خود را تکرار کردند که : ما مى خواهیم تو بیعت کنى ، یا تو را پیش ‍ عبیدالله بن زیاد ببریم . حضرت فرمود: برادر، به آن ها بگو امشب را به ما مهلت بدهند.
بعضى از آن ها که خبیث ترین افراد بودند، خواستند مهلت ندهند. درباره این موضوع میان آنان اختلاف افتاد. بعضى گفتند: اگر غیر مسلمان ها از ما مهلت مى خواستند، ما مهلت مى دادیم . این پسر پیغمبر است .
آدم تعجب مى کند که مى گویند پسر پیغمبر! کدام حلالتان را حرام کرده و کدام حرامتان را حلال کرده است ؟
چه خون ناحقى ریخته است ؟
اى جوانان ! هوى و هوس ، انسان را به این مراحل مى رساند. با این که مى دانستند، اما استدلال کردند.
گفتند این پسر پیغمبر است و مهلت مى خواهد، آیا شما مهلت نمى دهید؟ و همان طور که مى دانید، در روز عاشورا، هرچه امام حسین به آن ها احتجاج کرد، هیچ کدام را نتوانستند جواب بدهند. شرم باد بر شما!
سرافکنده باشید اى جنایتکاران تاریخ ! به این مرد نتوانستند جواب بدهند. امام حسین (علیه السلام) گفت : ((من چه کرده ام ؟ شما مى گویید جابربن عبدالله انصارى ، ابوسعید خدرى ، سهل بن سعد انصارى و زیدبن ارقم ، از صحابه پیغمبر هستند. از آنان بپرسید من چه کسى هستم ؟ آیا شما مرا نمى شناسید و به جاى نمى آورید؟
{از آنان} بپرسید که گناه من چیست ؟ مگر شما به من نامه ننوشته اید؟)) حر هم گفت شما نامه نوشته اید و این فرد (حسین) را به این جا آورده اید، من که نامه ننوشته ام .
(حر وقتى برگشت ، توبه اش قبول شد. برگشت بجنگد و جنگید. گفت من که نامه ننوشته بودم ، شما نوشته بودید. این چه وقاحتى است ؟ البته کلمه وقاحت را من عرض مى کنم . گفت : آیا واقعا با حسین مى خواهید بجنگید؟)
بالاخره . غلبه با کسانى بود که گفتند مهلت بدهید. آن وقت تا صبح این ها (حسینیان ) معلوم است چه کردند. شبى که دیگر روز آن ، آخرین روز آنان بود. آخرین شبى بود که به خود مى دیدند و شب وداع با جهان هستى بود. شب وداع با این ستارگانى بود که میلیون ها سال درخشیدند. زیر آن ها چه حوادثى اتفاق افتاده و آن شب هم شاهد چنین حادثه اى بودند.
همه آن ها تا صبح نخوابیدند. نماز قیام مى خواندند و یا از خدا طلب استغفار مى کردند. استغفرالله ربى و اتوب الیه . معناى استغفار چنین است : ((خدایا بازگشت ما به سوى توست )). و چه حالتى روحانى است . در آن هنگام ، این طرف (حسینیان) در چه حال و آن طرف (یزیدیان ) در چه حال بودند!؟
رگ رگ است این آب شیرین و آب شور

در خلایق مى رود تا نفخ صور(۱۲)

از جهان دو بانگ مى آید به ضد

تا کدامین را تو باشى مستعد(۱۳)

پروردگارا! ما را از طرفداران بانگ حق بفرما. خداوندا! پروردگارا! ما را از پیروان آنان که صداى حق را در این تاریخ طنین انداز کرده اند، قرار بده .
خداوندا! پروردگارا! خدماتى که در این روزها - آقایان و خواهران - درباره بنده تو حسین انجام مى دهند و سال به سال هم رونقش بیشتر مى شود (هرگز نمیرد آن که دلش زنده شد به عشق ) نه فقط نمى میرد، بلکه روز به روز انبساطش بیشتر مى شود، قبول بفرما. خدایا! از کسانى که کلمه عشق را به مسائل پایین تنزل داده و مردم را از عظمت این کلمه سازنده محروم کردند، انتقام بگیر.
خدایا! پروردگارا! این عشق حسینى و الهى را از ما مگیر. پروردگارا! ما را موفق بدار تا از این عشق، حداکثر بهره بردارى را بنماییم .
خداوندا! پروردگارا! همان طور که پدران ما را موفق کردى دامان حسین را به دست ما دادند، ما را نیز موفق بدار، تا دامان حسین را به این جوانانمان بسپاریم .
((آمین))

 

 

 

 

 

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

 

 

 

 

 

پی نوشت:


۱-نفس المهموم قمى ، ص ۲۲۷ - بحارالانوار، مجلسى ، ج ۴۴، صص ۳۹۲ و ۳۹۳.
۲-نفس المهموم ، ص ۲۲۷ - تاریخ طبرى ، ج ۵، ص ۴۱۸ - الکامل ، ابن اثیر، چاپ ۱۳۸۷ هق ، چاپ بیروت ، ج ۳، ص ۲۸۵.
۳-همان ماءخذ.
۴-همان ماءخذ.
۵-نفس المهموم ، قمى ، ص ۲۲۷ و ۲۲۸ - الکامل فى التاریخ ، ابن اثیر، ج ۳، ص ۲۸۵، چاپ ۱۳۸۷ هق بیروت .
۶-تاریخ طبرى ، ج ۵، صص ۴۱۹ و ۴۲۰ - لهوف ، ص ۴۰.
۷-الکامل فى التاریخ ، ابن اثیر، ص ۲۸۵ - نفس المهموم ، قمى ، ص ۲۲۸ - نهایه الارب ، النویرى ، ج ۲۰، صص ۴۳۴، ۴۳۵.
۸-نفس المهموم ، قمى ، صص ۲۲۸ و ۲۲۹ - الکامل فى التاریخ ، ابن اثیر، چاپ ۱۳۸۷ هق ، بیروت ، ج ۳، ص ۲۸۵.
۹-سوره صافات ، آیه ۱۰۲.
۱۰-در تاریخ طبرى ، نام هُوَى و در ارشاد شیخ مفید، نام جون ، وابسته ابوذر غفارى ذکر شده است .
۱۱-تاریخ طبرى ، ج ۵، صص ۴۲۰ و ۴۲۱ - نفس المهموم ، قمى ، صص ۲۳۲ و ۲۳۳.
۱۲-ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۱، ص ۳۴۳.
۱۳-همان ماءخذ. ج ۱۰، ص ۲۴۲.

 

 

 

 

کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 23
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 33 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

نعمت شناسى حسينى

در دامنه بحث جلسات گذشته، تا حدودى با ارزش هاى حیات و زندگى آشنایى پیدا کردیم . براى دریافت عظمت و ارزش هاى حیات، باید درس ها خوانده شود و بررسى هاى بسیارى انجام بگیرد. ولى متاءسفانه، آن چه که بیشتر متفکران را مشغول مى کند، حقیقت خود حیات نیست . همان طور که گفته شد و در آیه قرآنى دیدیم :
یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون (۱) ((از زندگى دنیا، ظاهرى را مى شناسند و حال آن که از آخرت غافلند.))
{انسان ها} یک پدیده اى از زندگى دنیا، تا آن جا که بتوانند خودشان را اداره کنند، به دست مى آورند. به قول بعضى ها، این انسان طبیعت گرا، این انسان خودگرا و خودپرست ، کارى که مى کند، این است که دنیا را به یک لانه کوچک و به یک سوراخ لانه تشبیه کرده است .
هم در این سوراخ دانایى گرفت

در خور سوراخ بنایى گرفت

متاءسفانه اغلب این طور بوده است. حال، حیات دنیا چیست؟ {آیه شریفه مى فرماید:} یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا، ((پدیده اى، ظاهرى، نمودى از حیات دنیا را مى شناسند، نه حیات را)). همان طور که مى دانید، دنیا به معناى پست است، و مؤ نث ادبى است .
انما الحیوه الدنیا لعب و لهو(۲)
((زندگى دنیا، فقط سرگرمى و بازى است .))
تازه ، از این لهو و لعب ، فقط ظاهرى مى بینید. صدق الله العلى العظیم .
گفت دنیا لهو و لعب است و شما

کودکید و راست فرماید خدا

در این بیت ، هم آیه را بیان نموده ، و هم صدق الله را گفته است . راست فرماید خدا، صدق الله العلى العظیم .
{انسان} به میل خود از طرز فکر مورد پسند خود خرسند مى شود و نام ((علم )) هم بر روى آن مى گذارد.
جمله اى اضافه مى کنم که حتما در نظر همه ، مخصوصا دانشجویان عزیزمان باشد.
در مورد پدیده طبیعى زیست ، یعنى همان که اکنون مى بینید، این که در جانداران و انسان هم هست ؛
مثلا احساس مى کند، توالد و تناسل مى کند، براى خود محیط زیست درست مى کند و حیات خود را تاءمین مى کند، یکى از زیست شناس هاى شماره یک دنیاى امروز مى گوید:
((دانش ما براى شناخت این که در روى زمین ، این پدیده به وجود آمده است چیست ، باید بگوییم چنین کیهانى احتیاج بود که این زندگى را به وجود بیاورد.(۳) ))
این پدیده و نمود طبیعى محض آن است که ؛ یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا. آنان که عاقلانه قدم برداشته و احتیاط کرده اند، معترفند که ما حقیقتش را نمى دانیم . {حال آن که }، در آن ریگزار عربستان در چهارده قرن پیش ، گفته است که نمى توانید جلو بروید. چون از این محل یک روشنایى ندارید. فقط یک بعد آزمایشگاه را به شما نشان خواهد داد. آزمایشگاه ها براى پیشرفت ، خیلى هم لازم و ضرورى هستند، اما بدانید که چه بعدى از زندگى را به شما نشان خواهند داد.
متاءسفانه ، تاکنون تحقیقات بشرى چه در شرق و چه در غرب ، اعتراف مى کنند که به حقیقتش نرسیده اند. {البته} همه این متفکران ، کوته بین نیستند. ما اشخاص عمیقى داریم که واقعا بشریت ، مرهون آن هاست . {همان متفکران} مى گویند حقیقت آن را از ما نپرسید، زیرا ما نمى دانیم. ما {فقط} بعضى از پدیده ها و مختصات را توضیح مى دهیم و بررسى مى کنیم.
حال ، حیات دنیا یعنى چه ؟ درباره حیات دنیا، شش آیه وجود دارد که به نمونه هایى دیگرى از آن در قرآن اشاره مى کنیم :
و ما هذه الحیوه الدنیا الا لهو و لعب (۴)
((زندگانى این دنیا، جز لهو و لهب چیزى نیست.))
فلا تغرنکم الحیوه الدنیا(۵)
((زندگانى دنیا، شما را مغرور نکند.))
و ما الحیوه الدنیا الا متاع الغرور(۶)
((و زندگى دنیا، چیزى جز متاع غرور چیزى نیست.))
متاع ((چیزى است ، یا چیزکى است که از آن مى شود خیلى ساخت)). همان طور که امیرالمؤمنین (علیه السلام)، پدر حسین (علیه السلام) فرمود: ((اگر بخواهید به خود دنیا، به عنوان مطلوب مستقل و هدف نهایى بنگرید، دست شما خالى خواهد شد. اما اگر به عنوان وسیله به آن بنگرید، این ناچیز به همه چیز مبدل مى شود)). خوشا به حال انسانى که با این دنیا نگریست ، نه این که در این دنیا نگریست . {خوشا به حال انسانى که} این دنیا را سکوى پرواز قرار داد، نه مقصد پرواز، این جا مقصد پرواز نیست ، حیات دنیاست ، آن هم با این علم و با این معارفى که ما به دست مى آوریم .
زمانى به فکر افتادم تا جملات و مطالبى را که بزرگان بشریت، در ناتوانى از شناخت حقایق به شما تحفه داده اند جمع کنم، ولى به علت کار زیاد موفق نشدم، امکان این هست که در دو - سه جلد کتاب، آن ها را جمع کرد. {توصیه مى کنم}، همت نموده و آن ها را پیدا کنید، حتى از دوستان علاقه مند به علوم انسانى خواهش کنید، آن ها را همان گونه که واجب است پیدا کنند. که از قرن هجده تاکنون، چه قدر نظریات به عنوان علم مطرح شد و بعد باطل در آمد. آیا براى پایان نامه هاى فوق لیسانس و دکترا، موضوعى بالاتر از این مى خواهید؟ به عنوان نمونه، فقط چند جمله را عرض مى کنم، سپس به موضوع بحثمان بر مى گردیم .(۷)
عقاید نویسنده این عبارات ، مادى است . على القاعده مکتب او، نباید چنین اعترافى کند، ولى طبیعى است که باید اعتراف کند، زیرا چاره اى نیست :
((روح در نتیجه پیش بینى خود، دو چیز را احساس مى کند: یکى این که خود را در میدان لایتناهى طبیعت که به قول پاسکال مرکزش همه جاست و محیطش هیچ جا نیست ، درک کرده ، با کمال غرورى که دارد، مجبور به سر انداختن مى شود.))
بیایید پایین این قدر ادعا نکنید. ابن سینا مى گوید ((به قدر یک ذره اش را دقیقا نفهمیدم چیست ))، ولى شما هم مدام ادعا مى کنید. نویسنده در ادامه مى گوید:
سقراط یونانى اعتراف مى کند:
تا بدان جا رسید دانش من

تا بدانم که همى که نادانم

(البته نویسنده اشتباه کرده است ، زیرا این عبارت از سقراط نیست ، بلکه از ابوشکور بلخى است ).
آن چه از سقراط در پندنامه نقل شده است ، این که گفت :
((اگر من مى دانستم بعد از من ، اهل خرد به من عیب نمى گیرند و نمى گویند سقراط، دانش جهان را به یک بار دعوى کرده ، مطلق بگفتمى چیزى ندانم . ولى چگونه مى توانم بگویم . این دعوى از من بزرگ باشد.))
سپس در ادامه مى گوید:
((ابوشکور بلخى ، خود را به دانش مى ستاید که مى گوید: تا بدان جا رسید دانش من که بدانم همى که نادانم .
سقراط مى گوید: درخشان ترین فکرهاى نوع بشر، با کمال یاءس در میدان افکار، پر و بال سوخته و عاجز مى مانند.
ابو على سینا فریاد مى زند:
دل گرچه در این بادیه بسیار شتافت

یک موى ندانست ولى موى شکافت

اندر دل من هزار خورشید بتافت

آخر به کمال ذره اى راه نیافت

نیز گوید:
یموت و لیس له حاصل

سوى علمه انه ما علم

خیام نیشابورى بیچاره شده و مى گوید:
دورى که در او آمدن و رفتن ماست

آن را نه بدایت نه نهایت پیداست

گوته آلمانى در شاهکار خود فاوست مى گوید: ((بالاخره در فلسفه، طب و حقوق تحصیل کردم. الان دیوانه وار این جا ایستاده ام و پایه دانشم از حال اولى تجاوز ننموده است. حتى لقب دکترى و ماژیسترى پیدا کرده ام ... بالاخره، مى بینم که ما نمى توانیم هیچ چیز را ادراک کنیم ! ولى درک همین حقیقت، قلب مرا آتش زده و مى سوزاند.
آناتول فرانس در حسرت است که در دوره زندگانى ، اطراف و جوانبش پر از این همه علامت سؤ ال مى باشد. بشر این بدبختى را از روز اول حس نموده و درصدد رفع آن برمى آید. یعنى پناهگاهى بر خود طلب مى کند که بتواند آن را پشتیبان خود قرار دهد و این پناهگاه ، عقاید مذهبى است.))(۸)
یک نوع بى خبرى و بى علمى در سطح پایین داریم و نوعى دیگر در سطح خیلى بالا، که کار انبیاست که مى گویند: خدایا، در آن حیرت باعظمتت ما را غوطه ور بفرما. آن {بى خبرى و حیرت } من و شما متعلق به آن ها نیست .
تو بى خبرى، بى خبرى کار تو نیست

هر بى خبرى را نرسد بى خبرى

{گاهى} در ادبیات فارسى ، مطالبى پیدا مى شود که آدم را متعجب مى کند. در مقابل این ادبیات چه بگوییم ؟ فقط مى توان گفت: خدایا خیلى کوتاهى و قصور نمودیم .
اگر مى خواستیم {پیرامون ناتوانى بزرگان بشریت از شناخت حقایق} مطالبى را جمع کنیم ، حتما سه یا چهار جلد کتاب با ضخامت مى شد. در هر کسى که کمى بالا رفته است ، تحیر و احساس عظمت را مى بینید. یقین بدانید، از ادعاهایى که در این پایین ها مى شود، در بالاها خبرى نیست .
به هر حال ، مقصود این است ، یعلمون ظاهرا من الحیاه الدنیا...(۹)(( آنان پدیده اى از زندگى دنیوى را مى دانند)). اگر در حقیقت حیات بحث مى کردند، قطعا تاریخ بشر عوض مى شد و ارزش ها به روى کار مى آمدند.
آیا تاکنون دیده اید کسى به سنگ و دیوار بگوید عادل و آزاد مرد باش ؟! این صفات را به دیوار و سنگ نمى گویند، بلکه به من و شما مى گویند، زیرا زمینه این باید و شاید و زمینه این ارزش ، در ذات من و شما هست . اگر به من و شما بگویند به این لیوان بگویید: اى لیوان ! ((تو باید بهترین آب را تهیه کنى و جلوى من بگذارى ))! اگر شنونده این سخن شعور داشته باشد، قطعا به عقل گوینده مى خندد. من اختیار دارم . در ذات من ، فهم ارزش ها هست ، ولى شما هم به من مى گویید: فلانى ! در صورت عدم اطلاع و آگاهى از مطلبى ، چیزى نگو. آیا مى گویید یا نمى گویید؟
اءقولا بغیر علم (۱۰)
((آیا بدون علم (بر مبناى جهل ) حرف مى زنید؟))
قربانت یا امیرالمؤمنین . این را مى توان به انسان ها گفت ، زیرا زمینه این ارزش و زمینه این باید و شاید در انسان هاست . چهره بسیار مهم حیات، در آن ارزش ها خوابیده است . اى متفکران ! چرا کوته فکرى کردید و آن قسمت (هدف حیات ) را براى بشریت مطرح نکردید؟ خدا ان شاءالله به شما چه شرقى و چه غربى ، اجر بدهد! فنو منولوژى (پدیدارشناسى ) یعنى چه ؟ حتى بعضى از فلاسفه آن ها را هم بدنام کردند، زیرا همه آن ها این نظر را نداشتند. گفتند خود او (کانت ) مى گوید: ((ماهیت ذاتا معلوم نیست))، و او را هم بدنام کردند. او گفته بود: ذات {حیات و زندگى } جنبه ماوراى طبیعى دارد، والا درباره خود طبیعى آن، جاى بحث دارد. حیات و زندگى را فقط از دیدگاه چند صباحى که در این دنیا خودشان را مطرح مى کند، در قلمروهاى آکادمیک و دانشگاهى مطرح کردند. جلو بروید و احساس ‍ تکلیف را در این انسان معنى کنید. این چه عظمتى است در انسان که گاهى هنگامى که از عوارض زندگى زودگذر فراغت پیدا کرد، آیا مى تواند بگوید که در این دنیا بیهوده ام ؟ در این موقع، حیات یک چهره ربانى از خود نشان مى دهد که مدافعش حسین بن على است . حسین بن على اگر هزار جان داشت، قربانى حیات مى کرد. حیات در این جا با شور و شعفى خاص ‍ مى گوید، مرا نشان دهید. آیا من (حیات) با این ابعاد و با این حقایق بزرگ بیهوده ام ؟ آیا من در این جا بیهوده هستم ؟ آیا چون تو مى گویى ، من هم باور کنم ؟ آیا زندگى فقط - همان طور که عرض کردم - خور و خواب و خشم و شهوت و... است ؟ چرا در این چهره (حیات) زیاد کار نکنیم ؟ چرا در این چهره زیاد کار نکنیم که اگر احساس کمال از این انسان منها مى شد، از دوران غار بیرون نمى آمد. او (انسان) را احساس کمال به این جا کشانده است . چرا {پیرامون احساس کمال} بحث نمى کنید؟ چرا او را در این جا متوقف مى کنید؟ او که خوب در حال حرکت است ، اجازه دهید به حرکت خود ادامه دهد. چرا این قدر فن آورى (تکنولوژى) را مالک تمام موجودیت انسان ها قرار بدهیم ؟ از فن آورى استفاده و بهره بردارى کنید، اما آن را نپرستید. فن آورى یکى از بزرگ ترین نعمت هایى است که خداوند در این قرن به بشریت عنایت فرموده است ، ولى به این شرط که کلید آن در دست من انسان باشد. من انسانم ، نه این که کلید مرا به دست فن آورى بدهید تا بر سر ما آن را بیاورد که در قرن بیست و یکم مى خواهد به بار آورد. اگر درباره این انسان ، با زمینه انسانى مى گفتند، که این شخص با این زمینه باید اویس ‍ قرنى شود - به اصطلاح خود آن ها - این انسان ((زمینه)) دارد که سقراط بشود. این زمینه در درون ذات و ماهیت او هست و ما هیچ گاه ، آن را با ((چسب)) نمى چسبانیم . {انسان} آن زمینه (زمینه ارزشى) را ذاتا دارد و تمام پیشرفت بشریت ، مرهون همین بوده است .
به هر حال، ملاحظه بفرمایید که محصول مباحث حیات از نظر فیزیولوژى و بیولوژى چیست . عده اى مى گویند که مثلا یک مولکول به این طرف مى آید چون آن مولکول از طرفى دیگر خواهد آمد و آن جا باید با هم تماس ‍ بگیرند، زیرا هدف گرایى دارند. برخى، هنوز هم نمى خواهند این را قبول کنند، به جهت این که روش ها و دیدگاه هاى مکانیزمى به هم مى خورد! بسیار خوب، به هم بخورد، انسان باید تابع حقیقت باشد.
انسان باید واقعیت داشته باشد، اگرچه هزار مطلب هم بگویند و صدها ادعا نمایند.
{درباره همین موضوع} سال پیش در خانه ما، با چند نفر از آقایان بیوشیمیست ها، متخصصین و چند نفر روان پزشک جلسه اى داشتیم. یک جلسه پیش از ظهر و دیگرى بعدازظهر. بالاخره در جلسه بعدازظهر، این مطلب مورد اتفاق بود که عده اى پیش از ظهر منظورشان این بود که در حرکات مولکول ها، دست خدا مستقیم دیده مى شود و ذاتا نشان مى دهد که مولکول هدایت مى شود. عده اى نیز این نظر را قبول نداشتند. هنگام جلسه عصر، بحث ما عمیق تر شد و گفتند: نمى توانیم بگوییم انگشت متافیزیک، مستقیما در کار است، ولى از بالا هدایت مى شود. بسیار خوب ، چه اشکال دارد که این موضوع را در آکادمى ها مورد بحث قرار بدهیم ؟ این یک موضوع علمى است که در این جا با شما، رفاقت و {اتفاق نظر} دارد. این سخن عطار را ما نمى پذیریم که مى گوید:
کارگاهى بس عجایب دیده ام

جمله را از خویش غایب دیده ام

سوى کنه خویش کس را راه نیست

ذره اى از ذره اى آگاه نیست

نخیر، {ذرات} آگاهند که چه مى کنند، البته در اغلب مولکول ها. منتها بیت اخیر عطار، عذر این مطلب ظاهرى اش را چنین گفته است :
جان نهان در جسم و تو در جان نهان
اى نهان اندر نهان اى جان جان
بدین جهت که در این جلسه احساس مى کنم ، تعداد بیشترى از دانشجویان حضور دارند - البته به همراه دیگران که حتما آن ها هم بهره هایى برده اند - این بحث را دامنه دارتر عرض کردم که اگر {متفکران } مى خواستند حیات را با زمینه ارزشى آن - نه ارزش هاى فعلى - بیان کنند، مى توانستند.
یکى از بزرگان مى گوید: ((در بشر این زمینه وجود دارد که در بیست و چهار ساعت از یک جلاد خون آشام ، یک انسان عادل به وجود بیاوریم )). پس ‍ چرا در این باره بحث نمى کنید؟ اگر آن زمینه در انسان وجود دارد که روى یک انسان خون آشام در بیست و چهار ساعت با مهارت چنان کار کنید که اگر پذیرش او، پذیرش قلبى باشد و یک انسان عادل از آن در بیاروید، پس ‍ چرا در این موارد بحث آیا فقط باید پیرامون ((رفتارشناسى)) کار کنیم ؟ که - البته خود آن هم - ضرورى است . آیا بشر همان رفتارش است ؟ آیا آن ها معلول نیستند؟ رفتار معلول است ، پس علت کجاست ؟ این رشته ها و این معلول شناسى ها خیلى لازم است ، اما علت هایش کجاست ؟ این مساءله در جامعه شناسى هم پیش آمده است ؛ همان که قبلا اشاره شد که از دیدگاه جامعه شناسى امروزى ، قضیه حسین (علیه السلام) را تحلیل کنیم و نتیجه آن را ببینیم .
به قول مورخان ، ایشان از مدینه بیرون آمدند و به مکه رفتند! ({مثلا} فاصله بین مکه و مدینه این قدر به کیلومتر بود!) سپس از آن جا به عراق رفتند و در مسیرشان از این منزل ها عبور کردند و در آن جا (کربلا) هم شهید شدند!

اگر جامعه شناسى امروز را مى خواهید، نمود را مى شناسد و به شما آمار نشان مى دهد که : هفتاد و یک یا هفتاد و دو نفر بودند. آن ها (لشکر یزید) سى هزار نفر، یا چهل هزار نفر بودند! آمار دقیق نشان مى دهد که سى هزار و دویست و پنجاه و هفت نفر بودند! اگرچه آمار و ارقام هم براى خود مساءله اى است ، اما حقیقت مطلب چیست ؟
{متأسفانه} بحث از معلول ها و رفتارشناسى ، جاى حقیقت شناسى را گرفت . بدین جهت این مطلب را خواستم تاءکید کنم که ممکن است بعضى بگویند حقیقت شناسى چیست ؟ به عنوان مثال ؛ اگر قندى این جا باشد، شما که این قند را این جا مى بینید، مى گویید: این موجودى است با این ضلع و با این رنگ . طعم آن هم شیرین است . به این ((کیفیت اول )) مى گویند، یعنى همان که مى بینیم و از نظر فیزیکى ، مى توانیم مطالبى درباره اش ‍ بگوییم . یکى دیگر، خاصیتى است که باید براى درک آن ، دست به آن (قند) بخورد، تا معلوم شود که محلول مى شود. خاصیت محلولى آن را از کجا مى فهمید؟ باید در آب بیفتد. این را کیفیت دوم ، یا به قول غربى ها، ((کوزال کاراکتریستیک )) مى نامند، انسان در این کیفیت هاى دوم ، عظمت هاى بسیارى از خودش نشان داده است . در تاریخ ، طاغوتى به نام یزید جلوه کرده و در مقابل آن ، حسین (علیه السلام) به میدان آمده است . حال ، این همه عظمت که در تاریخ از حسین ثبت شده است ، یعنى چه ؟ یعنى وضعیت در آن کیفیت دومى که به هم خورده است ، این قضیه و این همه عظمت ها به وجود آمده است . {درباره این ها} بحث کنید.
به هر حال، این گِله اى است که ما باید از متفکران و کسانى که تقلید مى کنند و مى گویند: ((ما پدیده شناس هستیم ))، بکنیم . پدیده شناسى به جاى خود، حتى از پدیده شناسى به حقایق اشیا و به اعماق اشیا کانال بزنید. نمى گوییم به دنبال حقیقت - که ادعاى بزرگى است - برویم ، ولى ما مى توانیم به شما در این مورد رفاقت کنیم و به مختصات عمیق تر برویم .
بعد از آن بحث {در منزل ما} سؤ الاتى مطرح شد. گفتند اگر ما بخواهیم براى رسیدن به هدف حیات در کمال قرار بگیریم ، تنها خواهیم شد، و اگر جامعه نپذیرفت ، چه کار کنیم ؟ با توجه به این شعر: خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو.
بعضى اوقات ، اشعار ما هم سبب زحمت مى شود. خواهى نشوى رسوا همرنگ جماعت شو! اما تحول تاریخ بر مبناى حرکات کسانى است که بر خلاف نظریات و ایده هاى جامعه حرکت کرده اند، شما چه مى گویید! یا؛
بیچاره آن کس که گرفتار عقل شد

خرم دلى که کره خر آمد الاغ رفت

شما را به خدا، آیا {نمونه این شعر} ادبیات است ؟ آیا این انسان شناسى است ؟ اى جوان ها! مانند این اشعار به شما بدآموزى نکند! این ها مواقعى بوده که شاعر پایین آمده است :
گهى بر طارم اعلى نشینم

گهى تا پشت پاى خود نبینم

بسیار خوب، تنهایى را چه کنیم؟ تنهایى انسان را آزار مى دهد. به تنهایى نمى توان زندگى کرد. در این مورد، دو بحث مطرح است:
۱- مقدار قدرت شخصیت انسان . اگر قدرت شخصیت آدمى ، حیات ، آرمان ها و هدفى که براى او مطرح شده ، صحیح مطرح شده باشد، هرگز تنهایى اش نه فقط رنج آور نیست ، بلکه عظمت دارد، زیرا مى داند که به تنهایى جان جهان است . لذا، با هم فرق دارد. حالات انسانى که به تنهایى حرکت مى کند، گاهى واجد امتیازات زندگى اجتماعى نیست و گاهى داراى زندگى اجتماعى در سطح خیلى بالاست . اگر در سطح خیلى بالا بود، نسبت به کسانى که در سطح خیلى پایین حرکت مى کنند و خیلى ساقطاند، دلسوزى مى کند، نه این که از آن ها بدش بیاید. فرق است بین روى خوش ‍ نداشتن و دلسوزى . به جاى این که بگویند:
سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى

جان ز تنهایى به لب آمد خدایا همدمى

آدمى در عالم خاکى نمى آید به دست

عالمى دیگر بباید ساخت وز نو آدمى

((حافظ))
مى گویند: این وضعیت را که ما نمى توانیم فراهم کنیم . پس چه کار کنیم :
خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندى دهیم

کز نسیمش بوى جوى مولیان آید همى

این مورد، تنهایى در سطح پایینى است . تنهایى در سطح بالا مشرف است . انسان هایى که از روى کمال بالا رفته اند، انسان ها را در شخصیت خودشان مى بینند و براى آنان دلسوزى مى کنند.
العارف هش بش بسام یبجل الصغیر من تواضعه کما یبجل الکبیر و ینبسط من الخامل مثل ما ینبسط من النبیه و کیف لا یهش و هو فرحان بالحق و بکل شیى ء فانه یرى فیه الحق ...(۱۱)
((انسان عارف ، داراى نشاط و چهره باز و لبخندى به لبان دارد. با تواضعش ‍ انسان هاى محقر را، هم چنان شادمان مى سازد که بزرگان را. به اشخاصى که فکر راکد دارند، همان گونه انبساط نشان مى دهد که به مردم باهوش و آگاه . چگونه و چرا با نشاط نباشد، با این که به جهت برقرار ساختن رابطه با حق و با همه اشیا، غوطه ور در فرح و شادى است ، زیرا او در همه چیز حق را مى بیند.))
انسان عارف ، خنده رو و گشاده روست . دائما با حال لطیف و ظریفى با انسان ها روبه رو مى شود، چون مى داند که درباره انسان ها، دست بالا در کار است . و هو فرحان بالحق ((آنان با یک شادمانى به مردم نگاه مى کنند، {نه این که قهر کنند و دشنام بدهند}.)) همیشه از بالا نگاه مى کنند.
انسان مى داند که ناتوانى او را وادار کرده است تا دروغ بگوید. {انسان مى داند که } جهل و ناتوانى وادارش نموده است تا نوکر شهوت شود. {انسان مى داند که } جهل و ناتوانى و نادانى ها باعث شده است که براى احراز یک موقعیت ، از تمام موجودیت و شرف خود بگذرد.
این بیت (سینه مالامال درد است ...) را از حافظ (رحمه الله ) نقل کرده اند. آن موقعى است که به قول سعدى :
گهى بر طارم اعلى نشیند

گهى تا پشت پاى خود نبیند

گاهى این شعرا غوغا مى کنند. گاهى این طور تعبیر مى کنند که همین طور هم هست . سینه مالامال درد است اى دریغا مرهمى. آرى، تنهایى و غربت، انسان ها را اذیت مى کند، اما این که مى گوید: آدمى در عالم خاکى نمى آید به دست. نخیر، {آدمى در عالم خاکى} به دست مى آید، ولى کم است. اگر بخواهیم با علم، مضمون را تطبیق کنیم، باید این طور بگوییم: حقیقت این است که اگر این آدمیت هاى اصلى در تاریخ نبود، زندگى به تلخى هایش ‍ نمى ارزید. آدمى در عالم خاکى مى آید به دست ، منتها، در اقلیت است . عالمى دیگر بباید ساخت وز نو آدمى . بلى ، آدم را باید ساخت . حافظ درست مى گوید و حق است . باید در تعلیم و تربیت ها بکوشیم . باید معادل تعلیم و تربیت هاى علمى ، انسانیت انسان ها را افزایش دهیم. اما اگر امکان پذیر نشد، آیا: خیز تا خاطر بدان ترک سمرقندى دهیم؟ نخیر، اگر عملى نشد، باید باز بکوشیم و بکوشیم.
ثم انى دعوتهم جهارا(۱۲)
(((نوح به خدا گفت :) سپس آن ها را با صداى بلند دعوت کردم .))
حضرت نوح (علیه السلام) به خدا عرض مى کرد: خدایا، مدام به مردم ، شب و روز گفتم ، خسته هم نشدم .
ما باید امثال این ها را در نظر بگیریم که فوق العاده مهم است و این اصل (استمرار در کار و کوشش ) را فراموش نکنیم . اصل بعدى ، بخش دوم بحث ماست .
۲- تنهایى دو قسم است :
الف . آن تنهایى اى که براى انسان ناتوانى مى آورد.
ب . آن تنهایى که اشراف دارد.
ابن سینا مى گوید:
المستحل توسیط الحق مرحوم من وجه (۱۳)
((کسى که جایز مى داند که حق را واسطه {وصول به غیر حق } قرار دهد، (هم ) از جهتى مورد رحمت است .))
{یعنى} انسانى که حتى به معرفت هم رسیده ، ولى خواسته است حق را واسطه آرایش (تزیین ) ذات خود قرار دهد، جاى دلسوزى براى اوست. نمى گوید که دو - سه سیلى به گوش او بنوازید {بلکه } مى گوید جاى دلسوزى براى اوست . بینوا و بیچاره آن انسانى که دو کلمه علم را وسیله آرایش خود قرار داده است .
سعى کنیم گاهى تند و ناراحت نباشیم . جاى دلسوزى است که : خدایا! این دو کلمه یا دو قدم راهى که {این انسان} پیموده است ، براى این بزرگ بزرگان طبیعت و کیهان هستى چه کار کرده است ! بیچاره را تمام و نابود کرده است .
پس به این نتیجه کلى مى رسیم که کسانى که یک قدم بالاتر رفتند، براى انسان ها بیشتر دلسوز مى شوند. یک عبارت شعرى است که مى گوید: همیشه عقلا، جور ضعفا را مى کشند. همیشه انسان هاى بزرگ ، افراد جامعه را مثل اجزاى شخصیت خود مى بینند. بجاى قهر، با آن ها آشتى همیشگى دارند.
قسمت دوم بحث این است : با این که ما هدف حیات را از نظر علمى مى فهمیم ، ولى چرا هدف حیات مزه نمى دهد؟ این هم از سؤ الاتى است که زیاد مى پرسند. یا چرا نشاط نداریم ؟ چرا خوشحال نیستیم ؟ ولو این که شب ها به عبادت مشغول مى شویم و از نظر خدمت به اجتماع و حقوق اجتماعى ، درست حرکت مى کنیم ، اما مثل این که در درون ما چیزى احساس سنگینى مى کند. احساس مى کنیم که در درونمان چیزى به وجود آمده است .
جواب این سؤ ال ، در برخى از بدآموزى هاى متفکران علم اخلاق دیده مى شود. ان شاءالله اگر بتوانیم ، باید به جوانانمان هشدار بدهیم . {برخى از} متفکران علم اخلاق مى گویند: متواضع باشید، فروتنى کنید، اصلا خودتان را هیچ بدانید. آیا این سخن آنان خودسازى است ، یا خودسوزى ؟ درد ما این جاست . شما بنا بود به نوباوگان ، به جوانان و افراد جامعه بگویید خودتان را بسازید، یا این که بسوزید؟ {مى گویند} شما هیچ نیستید! یعنى چه که ما هیچ نیستیم ؟ چرا به شخصیت خودش دروغ بگوید؟ عمرى است که تلاش مى کند و نمره خوب گرفته است . این جوان ، نمرات بسیار خوب و اخلاق بسیار پاکیزه اى دارد و فرهنگ هاى فاسد نیز نتوانسته اند او را تکان بدهند. حال بگوییم ، شما همیشه این گونه در نظر بگیرید که چیزى نیستید؟! قطعا این سخن خیانت است . همان گونه که وقتى شما به یک انسان مى گویید شما همه چیز شده اید و این همه چیز بودن شما مربوط به خود شماست ، گفتن آن سخن یک جنایت است ، این (شما چیزى نیستید) هم یک خیانت است .
اگر درباره این مطلب فکر کنیم ، مى بینیم که هدف حیات به وفور در دسترس ‍ بوده و بحمدالله ما در درون هدف حیات غوطه وریم . نگوییم که نداریم ، بلکه بگوییم داریم ، ولى از کجاست ؟ این را باید بفهمیم .
شما فردا یا مثلا بعد از دهه عاشورا، براى تفریح با عده اى دیگر عازم قله دماوند مى شوید. سه - چهار روز در راه باشید و بر اساس فن کوهنوردى ، به بالاى قله دماوند برسید. آن جا بنشینید و چاى بریزید و بگویید و بخندید و خوشحال باشید، اگر در آن حال ، ما از شما بپرسیم در کجا هستید؟ آیا پاسخ مى دهید که در محله خانى آباد هستید؟ آیا قله دماوند خانى آباد است ؟! نخیر، قله دماوند است و خیلى هم مرتفع است و شما از نظر ورزش ، از نظر عضلانى ، کار بزرگى کرده اید، و ان شاءالله که این قدرت عضلانى بیشتر شود.
منتها بگویید: لا حول ولا قوه الا بالله . چرا مى گویید هیچ ؟ آیا این جا چاه است یا قله دماوند است ؟ کسى که به خود مى خواهد تلقین کند که در چاه است و براى کارهاى مهمى که انجام داده است ، بگوید: بنده کجا و قابلیت کجا!؟ اگر شما قابل نیستید، پس چه کسى قابل است ؟ آیا مورچه ها قابل اند؟ یا شما انسان قابل هستید که قابلیت خود را نشان دادید؟
همان گونه که قبلا اشاره کردم ، این مورد یکى از مواردى است که بدآموزى دارد. لازم است در این باره خیلى دقت نموده و آن را در خانواده ها بحث کنید. پدران و مادران ، خواهش مى کنم بحث کنید. این ها بدآموزى شده است . وقتى که یک جوان با قیافه نشاطانگیز مى گوید: من نمراتم خوب شده است ، یا مثلا چنین انشایى نوشتم ، یا در پیشبرد درس دوستم خیلى کوشیدم ، ناگهان نگویید: بچه جان ! شکسته نفسى کن و به روى خود نیاور! بلکه او را تشویق کنید، یا بوسه اى بین دو چشم او بزنید و او را در آغوش ‍ بگیرید.
پنجاه دفعه هم بگویید: احسنت . بعدها هم تدریجا بگویید که عزیزم مى دانى این ها از کجاست ؟ این لطفى است که به شما شده است . یک دفعه نگویید، زیرا مزه آن را نمى فهمد. او را بالا بکشید. نگویید بچه جان ، متکبر و مغرور نباش و...، چرا متکبر نباشد؟ او نمره و امتیاز آورده است . خیلى اشخاص این مساءله را از من مى پرسند که : ((مثلا الان در فلان درجه علمى هستیم . حتى گاهى نماز شب هم مى خوانیم ، اما...))! آیا مى دانید آن اما از کجاست ؟ شما تمام ((هست))ها را به حساب ((نیست))ها مى آورید و نمى فهمید که ((هست)) را باید به کجا برد؟
حسین بن على صلوات الله سلامه علیه ، صلوات الله الملک العلام على روحه و بدنه و على اصحابه ، در خطبه خود چنین شروع کرد:
بسم الله الرحمن الرحیم
((حمد و ستایش خدا را مى گویم که از دو جهت به ما عنایت فرمود: یکى غیراختیارى و دیگرى اختیارى .))
عنایات و مزایاى غیر اختیارى این بود که : ...اکرمتنا بالنبوه و علمتنا القرآن و فهمتنا فى الدین (۱۴)، ((خدایا، ما را در دودمان نبوت قرار دادى (من در دودمان نبوت بزرگ شدم ) و به ما قرآن را تعلیم دادى و دین را به ما آموختى )). هرگز براى خدا شریک قرار نخواهم داد. بت پرستى نخواهم کرد. چون در دودمان نبوت بوده ام . خدا ما را در دودمان نبوت و اهل قرآن قرار داد و قرآن را به ما تعلیم داد. نه این که بگوید اى مردم ، بیایید مرا بپرستید.
اما امتیاز اختیارى این بود: ...و جعلت لنا اسماعا و ابصارا و افئده (۱۵)، ((تو به ما گوشى شنوا و چشمى بینا عطا فرمودى . دلى دادى پذیراى حق و حقیقت )). یعنى دلش را او داد و حق را ما با این دل پذیرفتیم .
حسین بن على (علیه السلام) در مقابل چهل هزار ضد انسان ، صریح فرمود: ما این (امتیازات و عنایات) را داریم . منتها در آن ساعات آخر روز عاشورا، این را هم گفت : اءنت ولى نعمتى، ((خدایا، تویى صاحب نعمت هاى من)).
یعنى همه نعمت هایى که به من ارزانى داشته اى، از آن توست . فقط من در این میان گزینش کرده ام . اءنت ثقتى و رجائى، ((تو مایه آرامش جان من هستى)). من هم که نفس مطمئنه هستم ، رو به سوى تو مى آیم .
کل نفس بما کسبت رهینه (۱۶)
((هر کسى در گرو دستاورد خویش است.))
معلوم مى شود {که ما انسان ها} کسب کرده و چیزى اندوخته ایم که مى فرماید در گرو آن هستید.
و اما بنعمه ربک فحدث (۱۷)
((و از نعمت پروردگار خویش {با مردم} سخن بگو.))
اى جوانان ! آیه شریفه مى فرماید: نعمتى را که خدا به شما داد، حتى نه فقط قدر بدانید، بلکه بازگو کنید و طورى نباشد که خدا را مورد غفلت قرار بدهید. اوست بخشاینده تمام قدرت ها.
بهترین مثالى که من براى توضیح ((امر بین الامرین )) دیدم که نه جبر است و نه اختیار، این مثال است . در نجف ، یکى از اساتید بزرگوار ما، (رحمه الله تعالى علیه )، این مساءله را فرموده اند. تا حال هم به نظر من ، بهترین مثال است . فرض کنید ما یک شخص فلج داریم ، یا طورى سکته کرده است که حرکتى از خود ندارد. فرض کنید که قدرت پزشکى ما به قدرى پیشرفت کرده است که مى توانیم با وصل به برق ، او را به حرکت در آورده و تمام اعضاى درونى ، قواى درونى و اعضاى برونى او مى توانند کار کنند. {ضمنا} دسته گلى هم به او دادیم و گفتیم اگر این دسته گل را به آن شخص که آن جا نشسته است دادى ، براى تو ارزش و اجر دارد و با این عمل ، معلوم مى شود که تو فضیلت و شخصیت دارى . هم چنین ، براى او توصیف کرده ایم که این کار درست است و شدنى است ، حتى این کار شایسته است . سپس به دست شخص مزبور، سنگ یا چاقویى هم بدهیم و بگوییم اگر با این چاقو به او حمله کردى ، یا این سنگ را به طرف او انداختى ، تو انسانى کثیف ، پلید و خیانتکارى هستى . تمام قدرت گزینش را هم ما به او داده ایم . بعد هم او را به برق وصل کردیم . فرض کنیم پزشک او من هستم و انگشت من هم روى کلید است. کلید را باز کردم و او حرکت کرد و تمام حرکات او در دست من است . یعنى هر وقت خواستم کلید را بزنم او به راه مى افتد، زیرا تمام حرکات و حول و قوه او در دست من است، که عبارت است از سیم باردار الکتریکى که به وسیله آن کلید، عایق، هادى مى شود. حال، آن کلید زیر دست من است و همین طور که کلید را مى زنم، او هم به راه مى افتد.
حتى در آن موقعى که گل را به او تقدیم مى کنند، یا گرسنه است ، به او نان مى دهند، کلید در دست من است .
همان لحظه اول که بخواهد دست خود را دراز نموده ، گل یا نان را بگیرد، همان جا مى توانم او را روى زمین بیندازم . چه طور این کار را انجام مى دهم ؟ کلید را مى زنم پایین و برق را قطع مى کنم . یا خداى ناخواسته ، اگر خواست جنایتى مرتکب شود، همان لحظه اول مى توانم برق را قطع کنم . در موقع جنایت هم ، برق از طرف من سرازیر مى شود، اما این انتخاب (فضیلت و جنایت) همه از خود آن شخص است .
معناى لا حول و لا قوه الا بالله این است . گمان مى کنم این مثال ان شاءالله قضیه را توضیح داد و روشن کرد.
قدرت از آن اوست ؛ لاحول و لا قوه الا بالله . در این مورد، نه جبرى مى تواند سخنى بگوید و نه تفویضى (اختیارى ). همان گونه که خاندان عصمت (علیه السلام) فرمودند:
لا جبر و لا تفویض بل امر بین الامرین
((نه جبر است ، نه تفویض (اختیار) بلکه امرى است بین این دو امر.))
قدرت ، استطاعت ، هم چنین تمام وسایل طبیعت و جنبه بیولوژى و فیولوژى ساختمان روانى من ، همه از اوست ، اما انتخاب و بهره بردارى از این ها، در اختیار من است ، زیرا که : کل نفس بما کسبت رهینه (۱۸)
((هر کسى در گرو دستاورد خویش است .)) حل این مساءله چنین است که :
و ان لیس للانسان الا ما سعى و ان سعیه سوف یرى (۱۹)
((و این که براى انسان ، جز حاصل تلاش او نیست و کوشش (نتیجه ) او به زودى دیده مى شود.))
آن وقت براى این که بدانید دست شما خالى نیست ، مثلا اگر دیپلم خود را گرفتید، تلقین نکنید که چیزى نیست . دیپلم گرفته اید، و باید خدا را شکر کنید. این موفقیت را به حساب بیاورید، منتها منت نگذارید که من بودم ، زیرا میلیون ها ((من)) نیز همین کار را کرده اند. بحث من و شما نیست ، خیلى بالاتر از من و تو هم هستند.
فوق کل ذى علم علیم (۲۰)
((فوق هر صاحب دانشى {خداى} علیم است.))
بحول الله . لا حول و لا قوه الا بالله . اگر به ما مى گویند این ذکر را بگویید، براى آن نیست که فقط زبانمان را حرکت بدهیم ، بلکه با این ذکر، ارتباطمان را با خدا و هستى و با خودمان روشن کنیم . ذکر؛ لا حول و لا قوه الا بالله ، ((هیچ دگرگونى و هیچ قدرتى نیست ، مگر به قدرت خدا))، براى شما آرامش مى آورد. {این ذکر}، ارزش خودتان را به دست خودتان مى دهد که شما در این زندگانى چه کاره اید. و این که در این زندگانى ، آن چه به شما مربوط است کدام است و چیزى که به او (خدا) مربوط است، کدام است .
و اما بنعمه ربک فحدث (۲۱)
((و از نعمت پروردگار خویش {با مردم } سخن بگو.))
اگر پولى در راه خدا خرج کردید، شکرگزار باشید و بگویید: الحمدلله ((خدا را شکر)). چرا مى گویید بنده قابل نبودم ؟ نخیر، خیلى هم قابل بودید. این حرف یعنى چه ؟ این قابلیت بود که انسان عرق جبین ریخت و بعد سودى به دست آورد و گفت : خدایا! این امانتى که به من دادى ، در راه خیر مى دهم . در چه راهى ؟ در راه بندگان تو. این را به حساب بیاورید، اما به حساب چه کسى ؟ به حساب لا حول و لا قوه الا بالله . حال ، مى بینید که چه قدر مسائل قابل حل است . جوانان عزیز! تمام مشکلاتى را که براى شما پیش مى آورند و هرچه خیال مى کنید که حل نمى شود، قابل حل است . منتها، آن چه که در حدود افق فکرى ماست ، و قدرت ما آن را نشان مى دهد. براى هر دردى ، دوایى هست . هیچ مشکلى براى بشر مطرح نمى شود، مگر این که قابل حل است . در آن هنگام ملاحظه خواهید فرمود که چه قدر مشکلات شما حل مى شود، با توجه به این که ، این کار را ((ما به انجام رساندیم )). مثلا این مجلس و جلسات را ما آماده کرده ایم ، نه این که از بیابان ها عده اى آمدند و این جلسات را مهیا کردند! این مردم مهیا کردند و کار آنان هم درست بود. یا این چراغ ها را چه کسى روشن کرده است ؟ این موارد را در نظر بگیرید، زیرا درس خواندید، قدم برداشتید، تا شخصیت دائما با ضربه روبه رو نشوند. شخصیت انسان خوشحال است که کار انجام داده است ، البته الان شخصیت به طور مستقیم لذت را نمى چشد، چون مشغول اداره بدن و مشغول کار است ، تا آن گاه که روح بخواهد از بدن جدا شود.
و باالاسحار هم یستغفرون (۲۲)
((و در سحرگاهان استغفار مى کردند.))
شخصى مى گوید: شبى گذشت و الله اکبرى در آن دنیاى تاریک گفتیم ، و با تعجب ! کم کم روح و شخصیت به خود مى آید و مى گوید: ((چه خبر است ، چه شده است !)) مثال ؛ در این دنیا، قیافه ، قیافه عصاى چوبى است، اما از پشت پرده، اژدهایى است که فرعون و فرعونیان را برچید. شما این جا مى گویید یک سبحان الله گفتم، یا بیمارى را به بیمارستان رساندم. حتى ماشین هم نداشتم، فقط با مقدارى پول ، تاکسى گرفتم و بیمار را به بیمارستان رساندم ، سپس به دنبال کار خود رفتم . در واقع ، کار خیرى انجام داده اید.
امیرالمؤمنین (علیه السلام) در نهج البلاغه جمله اى دارد که مى فرماید:
و من ظلم عباد الله کان الله خصمه دون عباده (۲۳)
((و هر کس که به بندگان خدا ستم روا دارد، خداست که از طرف بندگانش ، دشمن آن ستمکار است .))
انسان خودش نمى فهمد که اگر یک سیلى به کسى نواخته است ، یعنى چه ؟ هر چند این سیلى ، درد دو دقیقه اى دارد و در این دنیا انتقامش فقط یک سیلى است و پرونده را تکمیل مى کند:
فمن اعتدى علیکم فاعتدوا علیه بمثل ما اعتدى علیکم (۲۴)
((پس هر که به جور و ستمکارى شما دست دراز کند، به قدر ستمى که به شما رسیده است ، او را به مقاومت از پاى درآورید.))
ولى آن طرف ها خبرهاست ، که این سیلى ، یک کبریت مختصر به نهال باغ خداوندى که نامش انسان است ، زده است . لذا، اگر مى گوییم حیات را همه جانبه ببینیم و هدف حیات چیست ، باید این را درک کرده و بفهمیم . اگر یک سیلى به کسى نواخته ایم ، خود آن کس که سیلى خورده است، نمى فهمد چه خبر شده است ، زیرا معناى اهانت به خدا را نمى داند. هر چند که دردش آمده است ، ولى او نهال خداوندى بود. خلق همه نهال خدا هستند. این ابیات از فرهنگ ماست :
خلق همه یکسره نهال خدایند

هیچ نه بشکن از این نهال و نه برکن

دست خداوند باغ خلق دراز است   

بر خسک و خار هم چو بر گل و سوسن

خون به ناحق ، نهال کندن اویست

دل ز نهال خداى کندن برکن

((ناصر خسرو))
مى گوید: یکى را به درد آوردى، دیگرى را جانش را بردى ، یکى هم کندن نهال اوست . دل از نهال خدا کندن برکن . باش تا خورشید حشر آید عیان .
بگذارید تا آفتاب حشر به این انسان ها بدمد، سپس یک قدمى را که در راه خیرات با نیت پاک برداشته اید، و این که چه بوده و چه کرده است ، مشاهده کنید. ممکن است دو ذکر بجا، شما را شایسته تنعم و لذت ابدى کرده است . یا این که شما به یک نفر جاهل تعلیم دهید، یا این که مدرسه بسازید و مردم در آن جا علم فراگیرند، یا بیمارستان بسازید و ناله هایى را از این کره خاک کم کنید، یا جایگاهى براى تعلیم و تربیت بسازید. آرى ، همه این ها را به حساب بیاورید، اما به حساب لطف الهى که باعث شده است تا شما این قدم هاى خیر را بردارید. در آن هنگام است که شخصیت مى گوید، این انسان مرا به جاى آورد. ((من)) و ((روح)) هم مى گویند: پس ، از دست ما این کار بر مى آید. اما اگر شما هر حرکتى (حرکت خیر) که مى کنید، آن را به عنوان تواضع (خودکوچک بینى) تلقى کنید، مثل یک مشت ، ضربه به آن {عمل خیر} مى زنید، لذا، این گونه تواضع ، تواضع نیست ، بلکه خود سوزى و بدبختى است .
بنابراین ، یک درس بسیار مهم دیگر که از حسین داریم ، این است که ، گفت : ((خدایا! در خاندان نبوت ، ما را تکریم فرمودى ، چرا شکرگزارت نباشم . گوش دادى ، حقیقت را شنیدیم. چشم دادى، حقیقت را دیدیم. دل دادى، ما هم پذیراى حق شدیم. تو زمینه را آماده کردى و ما هم به عمل انداختیم)). کل نفس بما کسبت رهینه ((هر کسى در گرو دستاورد خویش است.))
یا اباعبدالله ! ما جز سلام چه مى توانیم به پیشگاه تو عرض کنیم؟ سلام بر تو و بر یاران تو. سلام بر آن هایى که از مکتب تو، درس هایى فراگرفتند. درود بر تو و یاران تو؛ ابد الآبدین و دهر الداهرین که براى بشریت آبرو کسب کردید و براى حیات ماءوا دادید.
خداوندا! پروردگارا! بر توفیقات همه آنان که در طول سال ، مخصوصا در این روزها به یاد حسین در حال تعلم و در حال تربیت پذیرى اند، بیفزا. خداوندا! پروردگارا! آنان که در تقویت این کلاس سالیانه که در سال ، دو روز، سه روز، پنج روز، ده روز، این کلاس هاى چند روزه را با فکرشان با بیانشان با مالشان با کوشش هایشان تقویت مى کنند، حفظ بفرما. خداوندا! خودت در حد شایستگى آن ها، اجر جزیل عنایت بفرما. خداوندا!
پروردگارا! تا از حمایت حقیقى ما را برخوردار ننموده اى ، ما را از این دنیا مبر. خداوندا! ما را سپاسگزار نعمت هایت قرار بده . خدایا! ما را جزو نعمت شناس ها قرار بده ، تا قدر انواع نعمت را بفهمیم و بشناسیم . به عنوان نمونه اتفاق مى افتد که یک روز مشغول نوشتن هستم . فرض کنید چیزى یادم مى رود. قلم و کاغذ را روى میز مى گذارم و مى نشینم . یک چیزى این جا هست که برتر از عجیب ترین رایانه هاى دنیا مى رود و آن را پیدا کند و پس از مدتى به خاطر مى آورم . مثلا فرض کنید یک بیت شعر بوده است که در ایام کودکى حفظ کرده بودم و یادم رفته بود. یادم مى آید. خدا شاهد است وقتى آن را مى بینم ، بلند مى شوم و به سجده مى افتم که خدایا چه قدر شکر کنم تو را! اگر به جاى این ، یک مطلب کثیفى را من حفظ کرده بودم، یا اصلا وسیله فراهم نبود تا این مساءله را حفظ کنم ، چه مى شد؟ گاهى هم مسائل خوب ، مسائلى که اهمیت حیاتى دارد، این طور حل و فصل مى شود. خدا مى داند، والله نمى توانم بگویم چه کار باید کنم . خدایا! ما قدرت و توانایى شکر تو را نداریم. حداقل ما را با نعمت هایى که به ما داده اى اعم از کوچک و بزرگ ، محسوس و نامحسوس ، آشنا بفرما.
((آمین))

 

 

 

 

 

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

 

 

 

 

 

پی نوشت:
۱-شب نهم محرم ، ۲۸/۳/۱۳۷۳. ۱- سوره روم ، آیه ۷.
۲-سوره محمد (صلى الله علیه وآله)، آیه ۳۶.
۳-حیات : طبیعت و منشاء تکامل آن ، اپارین ، ترجمه هاشم بنى طرفى ، ص ۳۴۷.
۴-سوره عنکبوت ، آیه ۶۴.
۵-سوره لقمان ، آیه ۳۳.
۶-سوره حدید، آیه ۲۰.
۷-ر.ک : در محضر حکیم علامه جعفرى ، ص ۱۱۰، مؤ سسه علامه جعفرى .
۸-پسیکولوژى (علم الروح ) - اکمل تجلیات روح ، تقى ارانى ، صص ۲۰۱ و ۲۰۲.
۹-سوره روم ، آیه ۷.
۱۰-نهج البلاغه ، خطبه ۲۹ - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه ، محمدتقى جعفرى ، ج ۶، صص ۲۱۱ - ۲۱۴.
۱۱-الاشارات و التنبیهات ، ابن سینا، ج ۲، ص ۲۵۴.
۱۲-سوره نوح ، آیه ۸.
۱۳-اشارات ، ابن سینا، مقامات العارفین .
۱۴-نفس المهموم ، ص ۲۲۷ - تاریخ طبرى ، ج ۵، ص ۴۱۸ - الکامل ، ابن اثیر، چاپ ۱۳۸۷ ه .ق بیروت ، ج ۳، ص ۲۸۵.
۱۵-همان ماءخذ.
۱۶-سوره مدثر، آیه ۳۸.
۱۷-سوره ضحى ، آیه ۱۱.
۱۸-سوره مدثر، آیه ۳۸.
۱۹-سوره نجم ، آیات ۳۹ و ۴۰.
۲۰-سوره یوسف ، آیه ۷۶.
۲۱-سوره ضحى ، آیه ۱۱.
۲۲-سوره ذاریات ، آیه ۱۸.
۲۳-نهج البلاغه ، نامه شماره ۵۳ (فرمان مبارک امیرالمؤمنین (علیه السلام) به مالک اشتر).
۲۴-سوره بقره ، آیه ۱۹۴.

کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 32
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 34 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

مديريت حسينى

 از یک جهت ، براى عده زیادى مورد سؤ ال است . آنان سؤ ال مى کنند: هدف حیات چیست که دفاع از شرف و کرامت آن ، موجب بروز حادثه خونبار دشت کربلا شده است ؟ هدف زندگى چیست ؟
البته - همان طور که مى دانید - چنین مساءله مهمى ، نمى توانست مورد مسامحه متفکران شرق و غرب قرار بگیرد. خیلى طبیعى است که آن ها حول این مساءله بچرخند که هدف این زندگانى چیست ؟ آیا بشر را مى توان قانع کرد که به همین پدیده هاى طبیعى حیات قناعت نموده و سؤ ال نکند که : هدف این سالیان عمر من ، هدف این پیروزى ها، شکست ها، خنده ها، گریه ها و هدف این همه فراز و نشیب هاى زندگى چیست؟
بنابراین ، این که: ((ما براى چه آمده بودیم و به کجا مى خواهیم برویم))، از زمان هاى پیش، مورد بحث قرار گرفته، و نهایت امر، پاسخ ‌هایى هم داده شده است . تمام این پاسخ ‌ها، از خود حیات طبیعى سرچشمه مى گیرد، اما جواب ها قانع کننده نبوده است . مثل این که در پاسخ از چگونگى هدف زندگى ، بگویند زیاد بخورید. بسیار خوب ، من فلسفه خوردن را از شما مى پرسم . مى گویند علم زیاد فرا بگیرید. بسیار خوب ، من در فلسفه همین معنا از شما مى پرسم که : یکى از شؤ ون حیات انسانى که فراگیرى علم است و از طریق علم و جهان بینى ، ارتباط با واقعیات دارد، نهایتا چه مى شود؟ اگر بگویید براى این که بتوانید براى خویشتن تکاپو کنید، مى پرسم پس ‍ فلسفه اش چیست ؟ این متن حیات طبیعى است . من همین سؤ ال را مى کنم. به هر حال ، این قاعده در نظر شریفتان باشد که هر کس خواسته است براى هدف زندگى ، از خود همین زندگى طبیعى، چیزى در بیاورد، نمى شود، زیرا آن چه که در زندگى طبیعى مى بینیم ، سایه هاى ماست . {مولوى } واقعا در این دو بیت چه کرده است :
لطف شیر و انگبین عکس دل است

هر خوشى را آن خوش از دل حاصل است (۱)

پس بود دل جوهر و عالم عرض

سایه دل کى بود دل را غرض ‍

واقعا عظمت این شعر را چگونه توصیف کنم ؟ تمام آن چه که براى شما در این زندگانى طبیعى مورد خواسته شماست ، سایه زندگى و سایه وجود شماست . خوردن شیر، لذت دارد. شما چنین ساخته شده اید که عسل برایتان لذت دارد. چنین ساخته شده اید که هنر برایتان مطرح است . پس ‍ تمام آن چه را که مى خواهید، به جهت این است که شما چنین هستید. بنابراین ، پس هدف شما چیست ؟ همه این ها در عالم طبیعت پایین تاءمین مى شود. حال ، هدف این ها و هدف مجموع این ها چیست ؟
پس بود دل جوهر و عالم عرض

سایه دل کى بود دل را غرض ‍

هدف باید از بالا شروع بشود. هدف باید از بالا تعیین بشود. به هر حال ، قبلا اشاره شد به این که اگر بخواهیم عظمت داستان حسینى را بفهمیم ، باید بفهمیم هدف حیات چیست . براى این که بفهمیم هدف حیات چیست ، اولین قدم این است که بفهمیم حیات و زندگى چیست ؟ {و این است که } فهمیدن درباره زندگى و حیات را باید براى خودمان به صورت جدى مطرح کنیم . آیا زندگى همین است که متاءسفانه قریب به اتفاق مردم دنیا آن را زندگى مى دانند؟ به راستى آیا زندگى آن ها زندگى است ؟ یا حیات چیست ؟
آیا امکان دارد که ما درباره حیات ، روشنایى و آشنایى بیشترى داشته باشیم ؟ بلى ، ما مى توانیم به نمونه هایى از عظمت حیات برسیم که اگر درست فهمیده شود، ((هدف )) از آن مى جوشد؛ نه این که اگر آن ها را فهمیدیم ، به دنبال هدف مى رویم، و تازه بعد از هفتاد سال مى رسیم . نخیر، اگر آن ها را فهمیدیم ، از همان اولین الله اکبر، غوطه ور بودن در هدف را درک خواهیم کرد. منتها، واقعا باید بفهمیم که حیات چیست .
البته اگر بخواهیم ادعا کنیم که همه ابعاد حیات و استعدادهاى حیات را مى توانیم بفهمیم ، ادعایى است بس بزرگ . اما به آن مقدار از نمونه ها و استعدادها و نیروها و ابعادى از حیات مى توانیم برسیم که هدفش را شهود و درک کنیم و آن وقت بگوییم: انى لا ارى الموت الا سعاده ، ((من مرگ را جز سعادت نمى بینم.)) پس از دسترسى به آن نمونه ها، شکوفایى حیات، یعنى شهادت در راه دفاع از شرف و حیثیت خود و انسان هاى دیگر را مى فهمیم .
خدایا! درود و سلامت را بر جان و روان و جسم این مرد (حسین) بفرست که از شرف انسانیت دفاع کرد. براى او فقط خودش مطرح نبود. بسیار کوته نظرى است که کسى بگوید: حسین بن على براى صیانت ذات، براى صیانت شرف و کرامت ذات خویشتن، چنین اقدامى فرمود. اما اگر هم کسى بگوید و تفسیر کند که : خویشتن او (حسین) گسترده بر تمام خویشتن هاى آدمیان است، عیبى ندارد که آن وقت بگویید:
{حسین} از خویشتن دفاع کرده است . ولى معناى خویشتن او چیست ؟ معناى خویشتنى که پدرش على (علیه السلام) نشان داد و فرمود: ((شنیده ام که از لشکریان معاویه ، عده اى به انبار حمله کرده اند و آن جا از پاها و دست هاى آن دختران و زنان که مسلمان هم نبودند، ولى با ما معاهده زندگى داشتند، خلخال و زیورآلات در آورده اند))، چیست ؟ او هیچ پناهى جز ((استرجاع)) نداشته است و مى فرماید:
...و لقد بلغنى اءن الرجل منهم کان یدخل على المراءه المسلمه ، والاءخرى المعاهده ، فینتزع حجلها و قلبها و قلائدها و رعثها، ما تمتنع {تمنع } منه الا بالاسترجاع و الاسترحام . ثم انصرفوا وافرین ما نال رجلا منهم کلم ، و لا اءریق لهم دم ، فلو اءن امراء مسلما مات من بعد هذا اءسفا ما کان به ملوما، بل کان به عندى جدیرا.(۲)
((...به من خبر رسیده است که مردانى از آن سپاهیان ، بر زن مسلمان و نیز زن غیر مسلمان که معاهده زندگى در جوامع اسلامى او را تاءمین نموده است ، هجوم برده ، خلخال از پا و دستبند از دست آنان در آورده اند، گردن بندها و گوشواره هاى آنان را به یغما برده اند. این بینوایان ، در برابر آن غارتگران ، جز گفتن : انالله و اناالیه راجعون و سوگند دادن آنان به رحم یا طلب رحم و دلسوزى چاره اى نداشته اند.
آن گاه سپاهیان خونخوار، با دست پر و کامیاب برگشته اند، نه زخمى بر یکى از آنان وارد شده و نه خونى از آنان ریخته است . اگر پس از چنین حادثه {دلخراش}، مردى مسلمان از شدت تاءسف بمیرد، مورد ملامت نخواهد بود، بلکه مرگ براى انسان مسلمان به جهت تاءثر از این حادثه ، در نظر من امرى است شایسته و با مورد.))
این ((من)) گسترده ، حتى به جان غیر مسلمان ها رخنه کرده است . {على} مى گوید: ناله او (انسان) ناله من است . این روح در حسین نیز مجسم است . {دفاع حسین (علیه السلام)}، دفاع از چنین خویشتن گسترده به تمام ((منپ))هاى آدمیان و دفاع از انسان هاست . این موضوع را قبلا نیز عرض ‍ کرده بودم .
بسیار خوب ، ببینیم این حیات چیست که این همه توفان و این همه تموجات در طول تاریخ و در گذرگاه تاریخ به راه انداخته است و ما در صدد فهم هدف آن هستیم . مى خواهیم بفهمیم حیات چه هدفى دارد که یک چنین قربانى اى دارد. چه نوع قربانى اى ؟ حتى دشمنانش نوشته اند که : معاویه به یزید گفته بود که این شخص (امام حسین (علیه السلام)) حسابش ‍ غیر از بقیه است . گفته بود که : ((حسین ، محبوب ترین مردم نزد مردم است )). محبوب ترین مردم نزد مردم در کجا؟ در یک جامعه تناقض انگیز. جامعه آن روز، جامعه اى سالم و یک دست نبوده است . حسین در آن جا محبوب ترین بوده است . دوباره عرض مى کنمپ: محبوب ترین مردم ، عبارت ولید است . معاویه چیز دیگرى گفته بود. این عبارت استاندار مدینه است که ماءمور شده بود تا خبر مرگ معاویه را به حسین و عبدالله بن زبیر و چند نفر دیگر بدهد. ولید به عبیدالله بن زیاد چنین نوشته بود: ((شنیدم حسین رو به عراق مى آید و او محبوب ترین مردم نزد مردم استپ)).
همان گونه که قبلا عرض کردم، یک دفعه در یک خانواده، کسى محبوب مى شود، یا در یک شهر یا در یک روستا محبوب مى شود، اما یک مرد در دوازده کشور اسلامى - آن هم با صدها نظریات، عقاید، مکتب ها، آراى سیاسى و حقوقى متنوع - محبوب ترین مرد است. این {محبوبیت} را معنا کنید. حسین قربانى این راه است، او قربانى شرف حیات انسان هاست. پس ‍ گذر ما مى افتد به فهم این مساءله که حیات چیست؟ ما آن چه از دستمان برمى آید - در این درس - مقدارى از ابعاد و عظمت هاى حیات را مطرح مى کنیم، و ان شاءالله خدا در درک آن ما را کمک کند تا ببینیم که هدف این حیات چه قدر با عظمت است.
خدا از کسانى که نگذارند این مردم با هدف حیاتشان آشنا شوند و نفسى براى آشنایى با حیاتشان بکشند، انتقام خواهد گرفت. خدا با آن انسان هایى که وسایل تخدیر و وسایل ناآگاهى انسان ها را آماده کنند تا نفهمند که این حیات چه بوده، چه خواهد کرد؟ به قول یکى از بزرگ ترین انسان شناسان دهر؛ ((کسى که نمى خواهد بفهمد هدف حیاتش چیست، او با خویشتن در حال مبارزه است و منکر خویشتن است)). هر چند اصل عبارت مزبور را از حفظ هستم ، اما {به جهت ضیق وقت}، فقط عبارت اصلى آن را مى گویم که از یونانى به فرانسه و از فرانسه به عربى ترجمه شده است ، که من ترجمه عربى احمد لطفى سید را که از بهترین ترجمه هاست ، عرض مى کنم :
انه لینکر نفسه ما دام لا یعرف انه من این اتى و لا ما هو المثال الکامل المقدس الذى یجب ان یروض نفسه فى الوصول الیه (۳)
((انسان مادامى که نمى شناسد از کجا آمده است و آن ایده کامل مقدسى که واجب است نفس خود را در راه وصول بدان به ریاضت بیندازد، نفس خود را انکار مى کند.))
اروپایى ها بر این عقیده اند که افلاطون یعنى تمام تاریخ . یک عبارت دیگر هم درباره افلاطون مى گویند. البته ما درباره این گونه اظهارات نظر داریم ، اما حالا من ارزیابى نمى کنم ، و فقط عقیده آن ها را مى گویم :
((تا کتاب ریپابلیک (۴) (جمهوریت ) افلاطون وجود دارد، تمام کتاب هاى سیاسى را با آب بشویید.))
تمام کتاب هاى سیاسى که بعد از افلاطون نوشته شده است ، یا حاشیه بر کتاب جمهوریه افلاطون است و یا پاورقى است . معطل نشوید. عبارت مذکور خیلى باعظمت است . این سخن از ایشان است : ((آن شخص منکر خویشتن است که نمى خواهد بداند از کجا آمده است و آن هدف مقدس ‍ چیست که باید در راه رسیدن به آن تمرین کند و ریاضت بکشد)). نگوید چون مى خواهم، پس حق است. چه بى نواست آن کسى که مبناى زندگى خود را بر این قرار بدهد: مى خواهم. چون مى خواهم، پس حق است! نخیر، اگر هرچه را که جناب عالى بخواهید، حق نیست .
ولو اتبع الحق اهوائهم (۵)
((اگر حق ، از خواسته هاى آنان بخواهد تبعیت کند، آسمان و زمین متلاشى مى شود.))
با این که بشر هنوز نهادهاى خود را کاملا در تاریخ مطرح نکرده است (درست دقت بفرمایید، مخصوصا جوانان دقت کنند)، این شخصیت هاى بزرگ سازنده تاریخ ، از آن {نهادهاى بسیارى} که در درون داشتند، مقدار کمى به ما نشان داده اند. اشتباه مى کند کسى که بگوید فارابى همین بود که در ۵۰ - ۶۰ سال به ما نشان داد، یا ابن سینا همان است که به ما نشان داد، یا ابوذر غفارى شخصیتى است که در همان چند روز صدر اسلام و در تبعید به ربذه ، به ما نشان داده است .
غروب فرا رسیده است و ابوذر آخرین نفس هاى خود را مى کشد. در کجا؟ در بیابان ربذه . مى خواهم این را بگویم تا ببینید ابوذر اگر میدان داشت ، چه مى شد. کم کم به دروازه ابدیت نزدیک تر مى شود.
همسرش (دخترش) بناى گریه کردن را گذاشت . (درباره همسر یا دختر ابوذر، دو تاریخ نقل شده است).
گفت: چرا گریه مى کنى؟ گفت : همسر عزیز، هم اکنون که تو از دنیا مى روى و من تنها هستم ، چه کنم ؟ ابوذر فرمود به آن طرف نگاه کن . آن سیاهى که از دور مى بینى ، کاروانى است که مى آید و به طرف مدینه مى رود.
تو برو کنار جاده بایست ، وقتى که آن ها رسیدند، به آنان بگو (این جا نقل تواریخ مختلف است)، مردى (مسلمان یا یکى از صحابه پیغمبر (صلى الله علیه وآله) در این جا از دنیا رفته است ، سپس آن ها مى آیند و به کفن و دفن من مشغول مى شوند و مرا دفن مى کنند، سپس آنان تو را به مدینه و به دودمان خودت مى رسانند. ناراحت نباش .
واقعا اگر براى این مرد میدان بود، چه مى کرد و به بشریت از عظمت هاى حیات چه نشان مى داد؟ گفت :
همسر من (دختر من)، این گوسفند آخرین روزى من و آخرین متاع من از این دنیاست . هنگامى که آن ها از راه رسیدند، بگو ابوذر وصیت کرده است : ((بیش از این که به کار تدفین او مشغول شوید، این گوسفند را ذبح کنید و بخورید و براى من مجانى کار نکنید)).
آیا ابوذر {نهاد} خود را نشان داده است ؟ آیا تاریخ اجازه داده است که ابوذر را بشناسیم ؟ آیا محیط، این امکان را به ما داده است تا بفهمیم ابوذر غفارى کیست ؟ که هفتصد سال بعد از او، ابن خلدون تازه وارد ارزش کار شده است . نیز بعد از او، ((ریکاردو))ها. این معنى را ابوذر از کجا گرفته بود؟ از یک آیه قرآن ؛ و لا تبخسوا الناس اشیائهم ، ((کار و کالاى مردم را از ارزش نیندازید)). ارزش حقیقى کار و کالا را بدهید. دقت کنید: آیا جانى که از امواج این جان ، چنین قطره اى به تاریخ تراوش کند، هدف این جان در خودش نیست؟
آیا این شخص در آن بیابان خشک و بى سر و ته ، بدون رسیدن به هدف اعلاى حیات ، مى تواند این سخن را بگوید؟ سلام و درود خداوندى بر روان این انسان ها، که ما را با جان خودمان آشنا مى کنند. نشانى جان ما را این ها به دست مى دهند. به کجا مى خواهید بروید؟ از کدام رمان ها؟ البته مطلقا روش رمانتیک را محکوم نمى کنیم ، زیرا مطالب خیلى مهمى هم چون بینوایان را داریم.
به کجا مى روید؟ در علوم انسانى از چه کسى مى خواهید تقلید کنید؟ در علوم انسانى درباره انسان ، آن حقایق را از چه کسى مى خواهید بگیرید؟
نمونه هایى درباره این که: ((حیات چیست ؟))(۶)
بشر در سرگذشت خود، با این که نتوانسته است تمام نهادهاى خود را بروز دهد، اما تکاپو کرده است .
نمونه یک . کمالات علمى فوق تصور و حقایق مهمى را از خود نشان داده است . همین موجود که انسان نام دارد، در رشته هاى گوناگون ، به کمالات علمى رسیده است و مدام به اکتشاف ، اختراع و فهمیدن ها نایل شده است . به نظر شما، این ها از چیست ؟ آیا از زمین روییده ، یا از آسمان آمده اند؟ یا همه این دانش ها، متعلق به جان هاى شماست ؟! بعضى ها حدس زده اند که فعلا کتاب هاى موجود در دنیا، بیش از پنجاه میلیارد نسخه است . هفتصد الى هشتصد میلیون از نسخ موجود، درباره خود انسان و درباره علوم انسانى است . این یکى از کارهاى جان شما و یکى از کارهاى حیات شماست . حال ، مى خواهیم هدف این حیات را به طور فردى ، یا جمعى پیدا کنیم . {در تاریخ} انسانى داریم که به طور فردى ، هشتصد تاءلیف از ایشان نقل شده است . انسانى داریم که به طور فردى ، بیش از نهصد اکتشاف از او نقل شده است .(۷) همه شما آنان را مى شناسید، حتى بچه ها هم آنان را مى شناسند. ما با این حیات سروکار داریم ، نه با ۲۲۰۰ کاسه آبگوشت و ۴۰۰ متر قماش و... این ها حیات نیست . صدق الله العلى العظیم . واقعا عجیب است . خدایا، با وجود آیه هاى شگفت آور تو، باز از پیغمبر ما اعجاز مى خواهند.
یعلمون ظاهرا من الحیوه الدنیا و هم عن الآخره هم غافلون (۸)
((از زندگى دنیا، ظاهرى را مى شناسند و حال آن که از آخرت غافلند.))
فقط یک پدیده ظاهرى را مى فهمند. اگر تنوین کلمه ((ظاهرا))، تنوین تنکیر باشد نه تمکن ، دلیل بر پستى قضیه است ، یعنى یک ((ظاهرى )) از حیات دنیا مى فهمند. من از شما سؤ ال مى کنم - البته نه از عقل شما، بلکه از وجدانتان - آیا با این علم ناقص از ظاهر محدود زندگى ، به دنبال حقیقت هدف حیات حقیقى رفته اید و به شما جواب داده نشده است ؟ بروید به دنبال حیات ، آن وقت ببینید آیا به شما جواب مى دهد یا نمى دهد!؟ شما دنبال حقیقت حیات بروید.
نمونه دو. نبوغ هاى متنوع هنرى آثار خود را در صفحات تاریخ به نمایش ‍ گذاشته است . لازم است این ها را هم در یک جا جمع کنیم و ببینیم که این هنرمندان، این نوابغ در رشته ادبیات، در رشته نقاشى و در سایر رشته ها چه کرده اند؟ مغز همه هم یک نوع مغز است. اگر تعداد سلول ها در مغز، هشتاد میلیارد است، در همه مغزها نیز همان تعداد است . آن وقت ، آن هم یک میدان مادى (قلم و کاغذ) براى این نقاش است .
اصل ، آن چیزى است که این کارها را انجام مى دهد و فعلا او را فقط مى گوییم ((آن)). على الحساب باشد تا پس از بررسى، معلوم شود که {آن} چیست .
نمونه سه . بروز کمالات جهان بینى هاى اعلا، که یکى از موارد اثبات وابستگى جان آدمى با خداست .
عقل ما بر آسیا کى پادشا گشتى چنین

گرنه عقل مردمى از کل خویش اجزاستى

یک فیلسوف حق ندارد در این دنیا و درباره جهان ادعا و اظهار نظر بکند، مگر این که باید به هستى مشرف باشد. اکنون ، سؤ ال ما این است که این جمجمه محدود، با این مغز محدود در یک کره محدود، چه طور به هستى اشراف پیدا مى کند؟ البته به کیهان هم قناعت ننموده و مى گوید: من به هستى حکم مى کنم ؛
درباره هستى که کیهان جزئى از آن است . کیهان چیست ؟ میلیاردها کهکشان . من بر آن حکم مى کنم !
ما درصدد شناخت هدف این نوع حیات هستیم ، نه آن حیاتى که وجودش ‍ در یک قوطى کبریت خلاصه شده است و از قوطى کبریت، تمبر، چپق و سرچپق ، کلکسیون جمع مى کند. آیا حیات این نوع افراد را مى خواهید؟
زمانى با بعضى ها، بحث ها و مراسلات علمى داشتیم . به برتراند راسل این مطلب را نوشته بودم که :
مساءله الله این است : از ذهن و دهان چه کسى مى خواهیم بگیریم و بگوییم {خدا} هست یا نیست ؟ آیا از ذهن بعضى ها مثل موسولینى ؟! البته این را این طور به ایشان ننوشتم ، ولى در نوشته هایى که در انتقاد از مطالبشان داشتم ، نوشتم . موسولینى - البته در آن زمانى که خلبان بود - مى گوید: ((آن موقعى که اتیوپى را ما بمباران مى کردیم ، اى خدا وقتى که آتش از این خانه هاى بوریایى شعله ور مى شد، چه قدر زیبا بود!))(۹)
آیا شما از کله این شخص مى خواهید خدا در بیاورید و بعد هم در آن شک کنید؟ یا از مغز حسین بن على ، یا از مغز ابراهیم خلیل؟
کیف یستدل علیک بما هو فى وجوده مفتقر الیک ؟(۱۰)
((خداوندا! چگونه با این موجودات که در وجود خود، نیازمند تو مى باشند، به سوى تو راهى بیابم ؟))
ایکون لغیرک من الظهور ما لیس لک حتى یکون هو المظهر لک ؟(۱۱)
((آیا حقیقتى غیر از تو، آن روشنایى را دارد که بتواند تو را بر من آشکار بسازد؟))
زهى نادان که او خورشید تابان

به نور شمع جوید در بیابان

آیا خورشید را با نور شمع باید دید؟ اینک ، خداى حسین را ببینید:
همه عالم فروغ نور حق دان

که حق در وى ز پیدایى است پنهان

اگر خورشید بر یک حال بودى

فروغ او به یک منوال بودى

از این فرهنگ نگهدارى نموده و آن را از دست ندهید. این فرهنگ ، فرهنگ جان ماست .
اگر خورشید بر یک حال بودى

فروغ او به یک منوال بودى

ندانستى کسى کاین پرتو اوست

نکردى هیچ فرق از مغز تا پوست

تو پندارى جهان خود هست دائم

به ذات خویشتن پیوسته قائم

آیا خدا را از ذهن ((موسولینى))ها مى جویید؟ آیا خدا را از ذهن کسانى مى جویید که کشتار سیصدهزار نفرى مى کردند، و بعد هم روى تپه هاى مغرب زمین مى نشستند و موسیقى مى نواختند؟
نرون موسیقى مى زد و خیلى هم خوشحال بود که سیصد هزار تن را به خاک و خون ریخته بود. همان مکانى که الان معروف است که مى گویند واتیکان روى آن بنا شده است . آیا خدا را از او مى خواهید بجویید یا از ابراهیم خلیل (علیه السلام)؟ خدا را از چه کسى مى خواهید بجویید؟ مى خواهید فلسفه حیات را بدانید، اما از چه کسى ؟ از حیات آن مگسى که در جایگاه ریزش بول حرکت مى کند؟ یا از مگسى که روى کاهى بر سطح آن بنشیند و بگوید دریا این است و این هم کشتى و من کشتى بان آن هستم!؟ آیا این نوع حیات را مى خواهیم فلسفه اش را پیدا کنیم، یا آن حیاتى که نمونه هایى از آن را عرض کردم، که واقعا بدون مبالغه، یکى از صدها نمونه است؟! ((بروز کمالات جهان بینى هاى اعلى، یکى از موارد اثبات وابستگى جان آدمى با خداست)).
عقل ما بر آسیا کى اعتلا کردى چنین

گر نه عقل مردمى از کل خویش اجزاستى

من در یک کره خاکى نشسته ام که در مقابل یک دریاى بى پایان، به اندازه یک خردل است. آن وقت، براى تمام هستى مى خواهم حکم صادر کنم. آیا غیر از این که یک بارقه الهى به مغز شما سر بکشد و این حرف را بزند، راه دیگرى دارد؟ آن هم درباره حیاتى که {وابستگى جان آدمى را با خدا}، حسین (ع) از آن دفاع کرده و از شرف این حیات دفاع نموده است.
من که ملول گشتمى از نفس فرشتگان

قال و مقال آدمى مى کشم از براى تو

ظرافت حیات در حدى است که دم مجرد یک فرشته مجرد، ممکن است آن را ناراحت کند. {این حیات} به قدرى ظریف مى شود و قدرت مقاومت پیدا مى کند که از ته دل مى گوید؛ جهان در یک طرف ، من هم در مقابل آن مى ایستم . شما درباره این نوع {حیات} مى خواهید صحبت کنید. کافکا چه کارى به این مسائل دارد؟ آلبر کامو با این حیات چه کار دارد؟ شما به کتاب هایشان مراجعه بفرمایید. حیات را آن طور مطرح نکرده اند که مفهوم حیات چیست ؟ بلکه حیات را به صورت یک نمودهاى ظاهرى و بسیار سطحى و دم دستى مطرح مى کنند و سپس مى خواهند به ما بگویند: ((آیا دیدید که حیات فلسفه ندارد؟)) خواهش مى کنم اثبات نکنید، زیرا ما جلوتر از شما مى بینیم . چرا زحمت کشیده اید؟ چرا این همه ارزش هاى مغزى کلان و گران قیمت را صرف این ها کرده اید؟ اول به من (انسان) بگویید حیات چیست ، سپس بگویید که آیا هدف دارد یا ندارد! و اگر حیات واقعا مطرح شود، شما خواهید گفت : هدف این جا بوده است .
سال ها دل طلب جام جم از ما مى کرد

آن چه خود داشت ز بیگانه تمنا مى کرد

گوهرى کز صدف کون و مکان بیرون بود

طلب از گم شدگان لب دریا مى کرد

نمونه چهار. نبوغ هاى صنعتى و فعالیت هاى بسیار دقیق و ظرافت کارى هاى قلمرو فن آورى ، که حصول تدریجى آن ها در تاریخ بشرى، نمى گذارد اهمیت آن را بفهمیم. تا بفهمیم این یک ذره (مغز) چه کرده است .
سوار هواپیماى ۷۴۷ مى شویم و دو ساعته به جده مى رسیم . ما فقط همین را مى بینیم ، اشعه ((x)) را نیز مى بینیم . آیا براى به وجود آمدن این همه حقایق شگفت انگیز و محیرالعقول به نام فن آورى ، نباید سراغ این جان را بگیریم که این مغز چه {قدرتى} دارد؟ بعد همین طور اظهار نظر مى کنیم . به چه کسى مى گویید...؟
اگر به شما بگویند ابتدا از حیات چیزى به ما بگو، بعد درباره هدف ما قضاوت کن ، آن وقت در پیش وجدان ، در پیش تاریخ و در پیشگاه خدا چه خواهى گفت ؟ آیا حیات را شناخته بودى که گفتى هدف ندارد؟
آرى ، این همه مسائل فن آورى ، الان براى ما آسان به نظر مى آید. همین که الان در زیر نور برق نشسته ایم و از آن استفاده مى کنیم ، مقدماتى در عبور و مرور به این لامپ که این روشنایى را نگه مى دارد و این طور دنیا را روشن مى کند، چه فعل و انفعالاتى وجود دارد. {اما در حیات } چه انتقالات ، چه جهش ها، چه تداعى معانى ها و چه اندیشه هاى منطقى و فوق منطقى وجود دارد؟ مگر شوخى است ؟ بفرمایید شما هم حیات (زندگى ) بسازید. این ها را جمع کنید و سپس ببینید که هدف این حیات چیست . چون اگر {نبوغ } در این شخص جلوه کند، به معناى این نیست که من ندارم . او در این کار قدم برداشته و شما هم {نبوغ} دارید، همه انسان ها دارند، حیات و مغز آدمى نیز این {نبوغ} را دارد.
نمونه پنج . انواع مدیریت هاى معقول و شایسته در اداره تمدن هاى گذشته ، که موجب بروز شناخت ثابت هاى اصیل و پایدار براى اداره حیات معقول بشرى شده است .
به نظر نمى رسد که تاکنون چه مدیریت هایى در دنیا به وجود آمده است . توین بى ، بیست و یک تمدن را بیان کرده است که تمدن چیست ؟ و {از جمله } تمدن اسلام ، تمدن بیزانس ، تمدن حیثیین ، تمدن بین النهرین و... چه بود؟ مثلا آن یکى در تاریخ جلو بود، این یکى بعدا بود. بروز و اعتلاى امپراتورى بزرگ روم به این علت و آن دلیل بود و تمام شد! ولى واقعا در تمدن ها چه روى داده است ؟ چگونه مدیریت ها انجام گرفته است ؟ ما هم در داستان خودمان و در درس خودمان ، این مطلب را داشته باشیم که : چه مدیریتى در درون حسین بود که با این که از موقع رحلت پیغمبر (صلى الله علیه وآله ) با مسائل سخت ، تنش دار و ضربه اى روبه رو شده بود، اما به آرامى آنها را تحمل کرده بود؟ او دیده بود از دست پدرش چه {اشخاصى } را گرفتند. چه کسانى را؟
مالک اشتر، ابوذر، عمار یاسر،و... همه این مسائل را با چشم خود دیده و آرام با همه این سختى ها روبه رو شده بود.
بر لبش قفل است و در دل رازها

لب خموش و دل پر از آوازها

عارفان که جام حق نوشیده اند

رازها دانسته و پوشیده اند(۱۲)

آیا {رویارویى با این سختى ها} شوخى بود؟ مدیریت این شخصیت ، ((من)) خود را، کافى است نشان بدهد که هدف حیات چیست . بعد از دوران على بن ابى طالب (علیه السلام) و دوران برادرش امام حسن مجتبى (علیه السلام)، چه سختى ها و چه فشارها دید، اما یک جمله که مخل باشد بر مدیریتى که تا داستان نینوا نیز ادامه پیدا کرد، از ایشان گفته نشد. دقت بفرمایید که چه قدر مالکیت بر نفس مى خواهد. ایشان این را به نام و عنوان قاعده به ما آموخت که : ((تا مدیریت بر خویشتن نداشته باشیم ، درصدد مدیریت بر دیگران برنیاییم ، زیرا خطرناک است)). ما دیدیم و شما نیز دیده اید، حتى ما در دوره هاى محدود خودمان در حوزه هاى نجف ، قم ، تهران ، مشهد، تبریز، اشخاصى را دیدیم که داراى استعدادهاى خوبى بودند، مسائل را مى فهمیدند و اطلاعات خوبى داشتند، ولى توانایى مدیریت استعداد و اطلاعات خود را نداشتند و بلد نبودند، و دو سوم عمر خود را در این که به ((من)) نگاه کنید، سپرى کردند. پس بیایید ((من)) خود را مدیریت کنیم.
از تو خواهند آب زان پس کاروان تشنگان

گر تو از هامون گریزى روى زى جیحون کنى

{متاءسفانه بعضى ها} به جهت عدم مدیریت و عدم مالکیت به نفس ، جامعه را از عظمت هاى خود محروم کردند. مسلما افراد جامعه ، در روز قیامت از این ها شکایت نموده و خواهند گفت : چرا به علت عدم مدیریت بر خویشتن ، ما را {از حقایق راستین و گردیدن هاى تکاملى} محروم کردید.
یکى از بزرگان، درباره فیلسوفان قرون وسطى - به اصطلاح ما - یک گوشمالى داده است . من بر این عقیده ام که این گوشمالى را باید تابلو کرده و در کلاس هاى تعلیم و تربیت مورد بحث قرار داد.
تعبیر را ملاحظه کنید! مى گوید:
((فلاسفه قرون وسطى، به جهت عشق و علاقه افراطى اى که به فلاسفه یونان داشتند، ما را از محصولات باعظمت مغزهاى مقتدرشان محروم کردند.))
اینان هوشیاران هستند، و سیر کنندگان، خود مورد سیرند. خدا شاهد است که این جملات بسیار آموزنده است. {وایتهد} مى گوید: ((آن فلاسفه، ما را محروم کردند)). اى انسان ها! مدیریت کنید، زیرا ما به شما احتیاج داریم. نخست خویشتن و سپس دیگران را مدیریت کنید.
یکى از مطالبى که واقعا جا دارد بحث شود، این است که امام حسین (علیه السلام) چگونه خویشتن را مدیریت کرده است ؟ او پنجاه و هشت سال و طبق بعضى از روایت ها، پنجاه و هفت سال داشت . این که گاهى مى گویند: السلام علیک یا اباعبدالله ، سلام الله علیک یا اباعبدالله ، مساءله خیلى ریشه دار و پرمعناتر از تصور ماست . آیا مى دانیم با چه کسى رویاروى هستیم ؟ علیک سلامى ، ((سلامم بر تو باد اى حسین)). خطاب شما به حسین نیست ، بلکه خطاب به حمایت از باعظمت ترین ارزش هاى بشریت است . آیا حسین شخصا به سلام من و شما احتیاج دارد؟
مدیریت بر خویشتن {داراى اهمیت ویژه اى است}. تاکنون مدیریت هایى ، مخصوصا از کسانى که در مسیر کمال بودند، دیده شده است . {به عنوان نمونه }: مدیریت خود خاتم الانبیا محمد مصطفى (صلى الله علیه وآله) را در نظر بگیرید. مدیریت على بن ابى طالب (علیه السلام) را در آن پنج سال و نیم {زمامدارى } و پیش از آن پنج سال و نیم در نظر بگیرید، که یک جامعه پر از ضد و نقیض و پر از غوغا بوده است . على چگونه خودش را مدیریت کرده است ؟ چه مطلقى در درون او بود که على بن ابى طالب ، هم در محراب {عبادت } و هم در میدان جنگ ، هم سر کوى یتیمان ، و هم در راءس طرح بزرگ ترین جهان بینى هاى الهى ، همان على بن ابى طالب بود. این چه نوع مدیریتى بوده است ؟ ما مى خواهیم هدف این حیات را بفهمیم . بعد از این که خواص و مختصات حیات را فهمیدید، آیا باز از من خواهید خواست ، که فلانى ، در هدف حیات بحث کنید؟ هدف حیات ، یعنى شکوفایى این {نمونه هایى که عرض کردم } که مجموعا نمونه الهى دارد. و ان الى ربک المنتهى (۱۳). ((همه امور به پروردگارت منتهى مى گردد.)) به ((ربک)) راهیابى پیدا خواهد کرد و در آن جا هدف آشکار مى شود.
نمونه شش . کمالات اخلاقى و دینى و عرفانى که در هر برهه از تاریخ ، و در هر جامعه اى که تا حدودى به ارزش هاى انسانى نایل گشته ، در وجود تکاپوگران راستین واقعیت پیدا کرده اند. هر چند که این تکاپوگران بزرگ میدان حیات معقول ، و این مسابقه دهندگان خیر و کمال ، اقلیت هایى در جوامع بوده اند، چونان اقلیت چشم در این بدن . چونان اقلیت مغز که در این بدن بزرگ هفتاد یا هشتاد کیلویى ، که یک یا دو کیلوگرم بیشتر وزن ندارد، و اگر آن حق حاقش را بخواهیم در نظر بگیریم ، خیلى کمتر از این هاست . این خاطره را عرض مى کنم :
چندى پیش در یکى از دانشگاه هاى علوم پزشکى سخنرانى داشتم . گفتم چند دقیقه اى برویم و اتاق تشریح را ببینیم . یکى از پزشکان به من گفت : کدام یک از اعضا و کدام طرف بدن را مایل هستید ببینید؟
گفتم براى من ، فرق ندارد، ولى مغز را نشان بدهید، زیرا مى خواهم این مغز را ببینم - البته قبلا هم دیده بودم و گفتم این دفعه ببینم ، شاید یک بارقه دیگر باشد - به اتاق تشریح رفتم ، دیدم همان مقدار پى و... است ، اما همین وسیله (مغز) چیست ؟ وسیله گردانندگى تمام دنیا! حال ، این را مى خواهیم بدانیم که {اگرچه} اشخاص کمال یافته در اقلیت اند، ولى همانند چشم که در مقابل این بدن شما خیلى کوچک است ، و همانند مغز(۱۴) هم که در مقابل این بدن شما چیزى نیست ، {جوامع را ارزش هاى والاى انسانى بهره مند ساخته اند}.
اگر در دنیا هیچ شهیدى به جز حسین بن على (علیه السلام) نبود، کافى بود که کل هستى بگوید من به هدفم رسیدم .
بگذر از باغ جهان یک سحر اى رشک بهار

تا ز گلزار جهان رسم خزان برخیزد

به نظرم شعر زیر متعلق به غمام همدانى باشد:
بسوزد شمع دنیا خویشتن را

ز بهر خاطر پروانه اى چند

آیا شما فکر مى کنید {شمع دستگاه هستى} فقط براى میلیاردها نفر در دنیا مى سوزد؟ این دستگاه باعظمت براى ۵ - ۶ نفر چنان مى شود که رو به بالا حرکت کنند، ولو یک نفر؛ کان ابراهیم امه (۱۵)، ((ابراهیم به تنهایى ، یک امت بود)). یعنى کیهان براى ابراهیم کار مى کرد. آن وقت ابراهیم چه داشت ؟ ابراهیم همین {هدف حیات } را داشت . مى خواهیم هدف ابراهیم را بفهمیم . حیات این شکوفایى را دارد: ((بهره بردارى از آزادى در دقیق ترین امر الهى)).
{ابراهیم به اسماعیل} گفت : پسرم ، در رؤ یا مى بینم که تو را ذبح مى کنم ، تو چه مى بینى ؟
فانظر ماذا ترى قال یا ابت افعل ما تؤ مر ستجدنى ان شاءالله من الصابرین (۱۶)
(((ابراهیم گفت) پس ببین چه به نظرت مى آید؟ (اسماعیل ) گفت : اى پدر من ، آن چه را ماءمورى انجام بده . ان شاءالله مرا از شکیبایان خواهى یافت.))
یکى از غنچه هاى ظریف این حیات ، صبر است . در مقابل چه چیزى ؟ در مقابل این که حیات را در جوانى از دست انسان گرفتن، براى رؤ یاى پدر بزرگوارش ابراهیم خلیل الرحمن (علیه السلام)، مى خواهیم درباره این ها صحبت کنیم و ببینیم هدف این ها چیست . ملاحظه مى کنید که طرح سؤ ال ، اصلا چهره عوض مى کند. اصلا مساءله کجا بود؟ ما هدف چه چیزى را مى خواستیم؟ الان حیات به ما چه چیزى نشان مى دهد؟ ان شاءالله گاهى اوقات از این سؤ الات به ذهن ما خطور کند.
یکى از بزرگان مى گوید: ((باعظمت ترین ارزش هاى انسانى، مربوط به طرح سؤ ال هایش بوده تا به پاسخ برسد)). در دانشگاه ها سؤ ال مطرح کنید. اساتید بزرگوار ما، جوانان ها را تحریک و تشویق نمایند تا سؤ ال کنند. سؤال مى گوید؛ من سؤال کننده الان این جا توقف کرده ام و نمى دانم. معناى سؤ ال همین توقف است. ممکن است یک جواب، {شخص سؤال کننده} را به حرکت بى نهایت در آورد. ماشین شما در مقابل پمپ بنزین هم توقف مى کند، ولى {آن توقف}، براى سوخت گیرى و نیروگیرى است . او در بارگاه تو اى معلم عزیز، مى گوید به من نیرو بده ، چون من در حال حرکتم .
این کمالات اخلاقى و دینى و عرفانى ، در هر برهه از تاریخ ، در هر جامعه اى که تا حدودى به ارزش هاى انسانى نایل گشته ، در وجود تکاپوگران راستین واقعیت پیدا کرده است ، هر چند که این تکاپوگران بزرگ در اقلیت بوده اند. اهمیت آن در این است که همین اشخاص - {یعنى تکاپوگران راستین که به ارزش هاى انسانى نایل گشته اند} - که در میان ما و شما نشسته اند، چگونگى حال ما را بازگو نمى کنند. همین که در بعضى از روایات هم هست : در میان مردم هستند، اما نمى توانند بگویند؛ مگر این که از جنبه تعلیم و تربیت باشد. نمى توانند بگویند من الان در کجا هستم ، زیرا اولا؛ ظرفیت دریافت کمال را همه ندارند و باور نخواهند کرد. ثانیا؛ وحشت از این که گفتن وضعیت حال ما همان و سقوط همان . این هم یکى از مشکلات کار ما اولاد آدم است . به قول مولوى :
ناطقه سوى زبان تعلیم راست

ورنه خود این آب را جویى جداست

مى رود بى بانگ و بى تکرارها

تحتهاالانهار تا گلزارها(۱۷)

او به شما چه بگوید؟ آیا بگوید که دیروز با هستى، یا با یک برگ گل، راز و نیاز داشته است؟ یا این که هستى را چه طور در یک برگ گل مى دیده و با آن به راز و نیاز نشسته بوده است؟ چگونه بگوید؟ اگر دنیا در اختیار من باشد و به من بگویند: آیا تو مى توانى الله اکبر یا یک الله بگویى و دنیا را از تو بگیرند؟ و قسم بخورم که بله، مى گویم. آیا مى توانید این را تحمل کنید یا نه؟ یکى از اشعارى که من زیاد مى خوانم این است :
عاشق به جهان در طلب جانان است

معشوق برون ز حیز امکان است

ناید به مکان آن نرود این ز مکان

این است که درد عشق بى درمان است

اویس قرنى مى خواهد بگوید که چه کرده است که خاتم الانبیا (صلى الله علیه وآله) وقتى به طرف کشور یمن نگاه کرد، گفت: انى لاءشم نفس الرحمن من الیمن (۱۸)، ((من نفس رحمانى از طرف یمن استشمام مى کنم.)) یک ساربان چگونه بگوید، و به من چه بگوید؟ منى که سرتاپاى وجود و کارم؛ پول، مقام، شهرت طلبى و محبوبیت خواستن است. اویس ‍ قرنى با من چگونه صحبت کند که حتى نمى دانیم زبان و لغت او چیست ؟ که :
گر در یمنى چو با منى پیش منى

گر پیش منى چو بى منى در یمنى

من با تو چنانم اى نگار یمنى

خود در عجبم که من تواءم یا تو منى

{مثلا} اویس قرنى مى خواهد به من بگوید: فلانى ! بیا بنشین و من مى خواهم با تو حرف بزنم . لغاتى را که او به کار خواهد برد، من چطور بفهمم ؟ تا بروم و ببینم و جان خودم را پیدا کنم .
شعر زیر خیلى پخته و ورزیده است ، اما نمى دانم شاعر آن کیست؟
خِرد مومین (۱۹) قدم وین راه تفته

خدا مى داند و آن کس که رفته

راه هایى که ((اویس قرنى))ها و ((مالک اشتر))ها و سایر پاکان اولاد آدم رفتند، اگرچه استثنایى نیستند و در اقلیت اند.
یک اشکال کار هم این است: بحث فیزیک نیست که ما را به آزمایشگاه ببرند و بگویند این هم مباحث فیزیکى است. شیمى نیست که ما را به اعماق درون ببرند و بگویند ببینید. آخر، نیشکر هم نیست. نیشکر را آسان مى توان قیچى کرد و با کارد، شکرش را خارج نمود. اما اگر انسان هاى کمال یافته اى هم چون ، ((اویس قرنى))ها و دیگر کمال یافتگان اولاد آدم را در دقیق ترین اتاق تشریح برده و تمام سلول هاى آن ها را چاقو بزنیم و تکه تکه کنیم ، قطعا به دست نخواهد داد که در درون آنان چه چیزى نهفته است.
خدایا! پروردگارا، حال که بین ما و کمال حیات، چنین پرده خیلى ظریف و شفافى وجود دارد که مى توان زود دید، به ما دیدگاهى عنایت فرما تا از پشت این پرده شفاف، کمال را ببینیم. بعد از این ما دیده مى خواهیم از تو بس، آن هم بعد از شصت سال زندگى! گوینده شعر مولوى است. در مقابل این سخن، ممکن است کسى بگوید: من اکنون این را فهمیده ام. آیا بعد از شصت سال، راهم را عوض کنم؟ مولوى مى گوید بله، اگر بعد از شصت - هفتاد سال اشتباه فهمیدى، راه خود را عوض کن و راهى دیگر انتخاب کن. همان مثلى که پدران ما گفته اند: ((ماهى را هر وقت از آب بگیرید تازه است.))
بعد از این ما دیده مى خواهیم از تو بس

تا نپوشد بحر را خاشاک و خس

ما نمى خواهیم غیر از دیده اى

دیده تیزى کشى بگزیده اى (۲۰)

خدایا! به حق حسین ، یک دیده بینا بر ما عنایت بفرما.
خدایا! پروردگارا! به حق این عزیزت، به حق این عزیز عزیزانت، به حق این مردى که با این کار بزرگش، ما را با جان خودمان آشنا کرده است، ما را با جانمان بیش از پیش آشنا بفرما.
پروردگارا! خداوندا! این جوانان عزیزمان که خودشان را به تو نشان مى دهند که اصل فطرتشان کجاست ، در مقابل تلاطم هاى مخرب، به حسین قسم که به خودت مى سپاریم .
خدایا! پروردگارا! به حق حسین قسم ، ادعایى نداریم اما مى دانیم جوان ها پاک هستند. به جلالت قسم که آن ها پاکند، خودت این جوان هاى ما را حفظ بفرما.
((آمین))

 

 

 

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:


۱-شب هشتم محرم ، ۲۷/۳/۱۳۷۳ ۱-ر.ک: تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۷، ص ۵۱۳.
۲-نهج البلاغه ، خطبه ۲۷.
۳-اخلاق نیکوماخوس (نیکوماکوس )، ص ۲۱ - ترجمه از یونانى به فرانسه ، توسط بارتلمى سانتهیلر.
۴-republic
۵-سوره مؤمنون ، آیه ۷۱.
۶-ر.ک : همین کتاب ، ص ۴۹.
۷-ادیسون .
۸-سوره روم ، آیه ۷.
۹-قدرت ، برتراند راسل ، به نقل از موسولینى ، ص ۷۰ و ۷۱ - ترجمه و تفسیر نهج البلاغه ، محمدتقى جعفرى ، ج ۶، صص ۶۹ و ۷۰.
۱۰-ر.ک : نیایش امام حسین (علیه السلام) در صحراى عرفات (شرح دعاى عرفه )، محمدتقى جعفرى ، ص ۱۱۹.
۱۱-همان ماءخذ، ص ۱۲۱.
۱۲-ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۱۲، ص ۹۳.
۱۳-سوره نجم ، آیه ۴۲.
۱۴-البته مغز آن انسانى که بدن محدود و درون خود را به مدیریت گرفته ، و دنیا را مثل بدن خود اداره مى کند و مى تواند اداره کند، همین یک شى ء خیلى کوچک است در مقابل فعالیت هاى بى نهایت بزرگ .
۱۵-سوره نحل ، آیه ۱۲۰.
۱۶-سوره صافات ، آیه ۱۰۲.
۱۷-ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۲، ص ۴۴۰.
۱۸-احیاءالعلوم ، غزالى ، ج ۳، ص ۱۵۲.
۱۹-مومین = مثل موم در مقابل حرارت ذوب مى شود.
۲۰-ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۱۴، ص ۱۱۲.

 

 

 

کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 30
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 35 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

حيات حسينى

بعد از صحبت جلسه گذشته، سؤالى مطرح شد، که من احتمال قوى مى دهم این سؤ ال در ذهن جوانان عزیز ما عمومیت داشته باشد، یعنى جوانان ما این سؤال را در درون خود دارند. {البته} نه فقط جوانان، بلکه بزرگان هم که سنى از آنان گذشته است، باز دلشان مى خواهد این مساءله را دریافت کنند. آن سؤ ال این است که چگونه مى خواهیم ؟ حقیقت این است که مى خواهیم زندگى ما زندگى باشد. مى خواهیم ، دوست داریم ، علاقه داریم ، که زندگى ما به نحوى سپرى شود که بتوانیم درباره آن حرفى داشته باشیم . دوست داریم بدانیم چگونه آمدیم و آمدن ما براى چه بود و رفتن ما هم به کدام مقصد است . براى چه آمده بودیم و از کجا آمده بودیم . همان شش سؤ ال اصلى (۱). واقعا بشر این را در حال اعتدال مى خواهد بفهمد که چیست؟ از کجا آمده است ؟ و به کجا مى رود و براى چه آمده بود؟ اگر نخواهد بداند، بدون سر و صدا با خویشتن مبارزه مى کند. یک مبارزه داریم با سر و صدا، و دیگرى مبارزه اى تدریجى است و ظریف و کشنده . یا این که هرگز توجه به این سؤ ال اساسى و سؤ الِ سؤ ال ها نداشته باشد که : بالاخره سپس چه ؟ از کجا آمدیم و به کجا مى رویم ؟... حقیقت این است که مطالعات البته نسبى و محدود ما، این مساءله را براى ما اثبات کرد که همگان مى خواهند. منتها، غبارى روى این خواستن ها را گرفته است . مسائل ثانوى نمى گذارد که این سؤ ال ، ذهن آگاه بشر را به طور جدى به خود مشغول کند. ولى اگر فراغتى حاصل شود، و مسائل فن آورى که امروز دنیا را درهم پیچیده و عاقبت هم آن را با خودش خواهد برد، بگذار بشر دو دقیقه به خودش بیاید، {خواستن هاى ما نیز معنا پیدا خواهد کرد}. اگر بشر دقایقى با خود باشد، قطعا این سؤ ال را خواهد کرد و دلش هم مى خواهد واقعا بداند که این جا چه کار کرده است و از این جا به کجا مى رود؟
بحث جلسه قبلى ، تا اندازه اى توضیح داد که پیشتازان فرهنگ پیشرو و انسانیت در این باره چه گفته اند، زندگیشان چه نشان مى دهد و آنان براى زندگى چه توصیفى داشتند، که مى گفتند اگر هزار بار بمیریم و کشته بشویم باز زندگى همین است . این مساءله چه بوده است ؟ سعادت را در کدام زندگى مى دیدند که این گونه مى گفتند؟ مضمون حرفشان این بود که اگر بنا بود یک چنین زندگى را بخریم و به دست بیاوریم ، تنها دنیا را به دست ما مى دادند، و مى گفتیم : یک لحظه هم از این زندگى به ما بیشتر بدهید. از این زندگى!
این کدام زندگى است؟ تمام دنیا را من مالکم، دنیا در دست من است، ولى زندگى براى من طورى تفسیر شده است که حاضرم زندگى را دو دستى تقدیم کنم و بگویم :
هنگام تنگدستى در عیش کوش و مستى

کاین کیمیاى هستى قارون کند گدا را

این کدام زندگى است ؟ آن زندگى است که معلم و مربى و مدرس بسیار بزرگ ما، حسین بن على (علیه السلام) مى فرماید:
و انى لا ارى الموت الا سعاده و لا الحیاه مع الظالمین الا برما(۲)
((من مرگ را جز سعادت ، و زندگى با ستمکاران را جز ملالت و دلتنگى نمى بینم .))
من مرگ را شکوفایى زندگى مى دانم. مرگ با روشنایى، شکوفایى زندگى است . مرگ با تاریکى ها که عمر با تاریکى ها بگذرد، نابودى است. حیات اگر بخواهد شکوفا باشد، موقعى است که انسان ، سعادت را در آن روشنایى احساس کند و آن قدر در تاریکى غوطه ور نشود. این روشنایى ، هر لحظه اش ‍ مساوى با عظمت تمام دستگاه هاى هستى است . بیایید بشر را به دو دسته خوشبخت یا بدبخت تقسیم نکنیم .
انسان ها را تقسیم کنیم به این که روشنان و تاریکان هستند. یک عده در این دنیا روشن اند و یک عده تاریک . این است کار بزرگ پیغمبران ، حکما و وارستگان خاک و گل . کاستن از عدد تاریکان و افزودن بر شماره روشنان . حال ، این حیات چیست ؟ این زندگى چیست که باید بخواهیم تا زندگى ما بر مبناى ارزش ها سپرى شود؟
بحث ما مانعى ندارد که در جواب همین سؤ ال بگذرد، که در حقیقت اگر خداوند بخواهد در طى آن ، جمله اى از امام حسین (علیه السلام) تفسیر مى شود.
در نظر داشته باشیم ؛ این مطلب که درباره زندگى و کرامت و شرف ذاتى آن عرض مى کنم ، جنبه ادبى محض و احساساتى خالص ندارد. حیات و کرامت و شرف ذاتى آن ، یعنى حیاتى که حسین مى گوید: اگر در حیات ، شرف و کرامت نباشد، خداحافظ. اگر ذلت باشد، فى امان الله ، و اى ستارگان سپهر لاجوردین ، تماشایت نخواهم کرد. جنبه حقوقى این مساءله در اسلام چه طور است ؟ شرف و کرامت ذاتى حیات انسان ها از دیدگاه حقوق جهانى بشر در اسلام چگونه است ؟ این موادى که اینک در حقوق جهانى بشر از دیدگاه اسلام عرض مى کنم ، زمینه عمده آن ، یا زمینه اى از این مواد در کنفرانس حقوق اسلامى که در تهران سه - چهار سال پیش ‍ تشکیل یافت ، مورد بحث قرار گرفته است . همان موقع ، مطالبى در کنفرانس ‍ مطرح کردم که باید در این مواد، تغییراتى وارد شود. آن چه که اکنون مى گویم ، در حقیقت ، همان است که زمینه اش در کنفرانس حقوق بشر بوده است و مقدارى هم مطالبى بود که من عرض کردم .
الف. حیات ، عطاى خداوندى است.
این نفس کشیدن هاى شما، عطاى خداوندى است . نه چنان است که چند اسپرم و اوول برحسب تصادف چنین شده است !
وین نفس جان هاى ما را هم چنان

اندک اندک دزدد از حبس جهان

تا الیه یصعد اطیاب الکلم

صاعدا منا الى حیث علم (۳)

لحظات نفس ها و حیات ما، همه از آن اوست .
ان صلوتى و نسکى و محیاى و مماتى لله رب العالمین (۴)
((همانا، نماز من و عباداتم و زندگى ام و مرگم براى خدا، پروردگار جهانیان است .))
عبارات زیر، جزو مواد حقوق جهانى بشر است :
((حق حیات براى همه انسان ها تضمین شده است و همه دولت ها و جمعیت ها و افراد در مقابل هرگونه تعدى ، به حمایت و دفاع از حق حیات انسان ها مکلف اند، و وارد شدن هرگونه اخلال بر بقاى طبیعى زندگى ، مانند بیمارى ها و بلاهاى طبیعى و انسانى . باید انسان ها در مقابل آن چه که با زندگى آن ها بازى مى کند، تضمین بشوند.))
هم اکنون ما در حال خواندن یکى از مواد قانون هستیم . مساءله احساسات زودگذر و خام نیست .
ب. جدا کردن هیچ روحى از بدنش ، بدون مقتضى شرعى جایز نیست.
ج. استفاده از هر وسیله براى نابودى چشمه سار حیات بشرى، اعم از کلى و جزئى، ممنوع و حرام است.
د. حفظ و ادامه حیات بشرى تا آن جا که خدا بخواهد، واجب است.
محافظت هر فردى از حیات خود، واجب است . شما نمى توانید بگویید: چون زندگى از آن من است ، من آن را نمى خواهم . نمى توانید، زیرا در مالکیت شما نیست . هر لحظه ، فیض حیات از بالا سرازیر مى شود:
یسأله من فى السموات و الارض (۵)
((هر که در آسمان ها و زمین است ، از او درخواست مى کند.))
زمانى خدمت بعضى از آقایان پزشکان بودیم و صحبت مى کردیم ، گفتم : آقایان پزشکان ، این که ((شما با بیمار سروکار دارید)) یعنى چه ؟ معنایش ‍ این است که شما دائما در کنار چشمه سارى هستید که آب حیات جان آدمیان از بالا سرازیر مى شود و از مقابل شما رد مى شود. مبادا {این چشمه سارها را} روده و گوشت و استخوان ببینید. اگرچه ظاهرش ‍ این هاست. شما دائما در همسایگى خدا به سر مى برید. پزشکان عزیز، روایتى داریم که خداوند در روز قیامت ، به بعضى از بندگانش خواهد فرمود: من مریض شدم، چرا به دیدار و عیادت من نیامدید؟ خواهند گفت : پروردگارا، شاءن تو بالاتر از این بود. تو جسم و جسمانى نبودى که بیمار شوى ! خواهد فرمود: بنده من بیمار شد و شما به عیادت او نرفتید، که در لحظات تنهایى ، پشت ناله ، ناله مى کرد. رسیدگى و دلدارى تو به او، شبیه این بود که بالاى سر من بیایى . جل الخالق . خداوندا، پروردگارا، تو چه قدر به ما نزدیکى و ما چه قدر از تو دوریم . همان گونه که عرض کردم ، حفظ ادامه حیات بشرى تا آن جا که خدا بخواهد واجب است ، خواه محافظت هر فرد بر حیات خود در مقابل تعدى دیگران باشد، خواه تعدى خویشتن بر خویشتن . شما نمى توانید خودکشى کنید. ممنوع است ! و در روایات معتبر هست که امام صادق (علیه السلام) فرمود: انتحار مشمول این آیه است : و من یقتل مؤمنا متعمدا فجزاءه جهنم خالدا فیها(۶)
((و هر کس مؤمنى را به عمد بکشد، کیفرش دوزخ است که در آن ماندگار خواهد بود)). اگر کسى اقدام به انتحار کند، مشمول قتل نفس عمدى است.
متأسفانه در حقوق بشر از دیدگاه غرب ، ماده مذکور را ندیدیم . این ماده را آن ها ندارند، یا حداقل باید آن را بندى از یک ماده قرار بدهند. این به جهت اختلاف دو دیدگاه است . ما حیات را حکم مى دانیم . یعنى انسان محکوم است به حیاتى که به او داده شده است ، و باید حداکثر کوشش کند که آن را حفظ نماید. آن ها (غربى ها) این را حکم نمى دانند، بلکه شبیه به همان حقوق اصطلاحى مى دانند، که اگر کسى خواست از حیات خود دست بردارد، ما ماءمور نیستیم ممانعت کنیم . نخیر، ما ماءموریم جلوى او را بگیریم . این یک تفاوت درباره اهمیت حیات انسان ها از نظر حقوق جهانى بشر در اسلام و غرب است .
ه. واجب است بر هر کسى که مورد استضعاف قرار گرفته و حیات و کرامت و شرف او از ناحیه عوامل طبیعى یا از طرف قدرتمندان مورد تهدید واقع شده است، قیام کند تا دفع استضعاف و خطر نماید. انسان باید از حیات و کرامت خویشتن، به هر نحو مشروعى که توانایى دارد دفاع کند.
آیا حسین برنخیزد؟ در حالى که قیام حسینى فقط براى دفاع از شرف خود نبود، بلکه دفاع از شرف تمام انسان هاى پاک تاریخ بود. به این معنى که ؛ حرکت کنید. حرکت کنید حواس من جمع است ، غیر از این مساءله است که ارزش من در حال از بین رفتن است . عبارت ایشان این است :
اءلا وان الدعى بن الدعى قد ر کزنى بین اثنتین السله و الذله و هیهات منا الذله ...(۷)
((آگاه باشید، آن زناکار پسر زناکار مرا میان شمشیر و پستى و خوارى قرار داده است ، ولى هیهات ، (محال است ) من ذلت و خوارى را بپذیرم .))
هیهات مناالذله. ظهورش این است که من از شرف خودم دفاع مى کنم. نه، یا اباعبدالله ! به جان الهى که تو از بشر و از شرف بشر دفاع کردى. تو از حیثیت انسان ها دفاع کردى . دورد و سلام بى نهایت خداوندى ، براى ابد بر جسم و روح تو باد.
هر کس باید از کرامت حیات خود دفاع کند، و هر کس که به انجام این تکلیف قیام نکند، عامل خطر و ظالم را در مستضعف ساختن و تهدید حیات و کرامت خود کمک کرده است. آیا حسین بر ذلت خویش کمک کند؟ آیا حسین چنین خلاف شرعى را انجام دهد؟ آیا حسین با خدا مبارزه کند؟ چون اگر دست برمى داشت که حیات دستخوش هر ذلت بشود، این مبارزه با خدا بود. اما او حسین بود. حسین بن فاطمه، و حسین بن على بود. اگر کسى کمک کند به این که بینوا و مستضعف شود، و شرفش لطمه بخورد، چنین شخصى از کسانى است که هنگامى که فرشتگان، آنان را در حال مرگ در وضعى مى یابند که تن به بینوایى و استضعاف داده و ظلم بر خویشتن نموده اند، از آنان مى پرسند: در زندگى دنیوى در چه حالى بودید؟ آنان پاسخ مى دهند: ما در روى زمین، مستضعف و بینوا و بیچاره بودیم . فرشتگان خطاب به آنان مى گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ آنان کسانى هستند که منزلگه نهایى آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت بدى است. روز قیامت شما بگویید: خدایا مگر زندگى از آن من نبود؟ من مى خواستم با ذلت زندگى کنم، و شرف خودم را از دست بدهم. پاسخ مى دهد (دوزخ). یعنى حق حیات و حق کرامت، حق الهى است. این جمله و این چند سطر، جنبه حقوقى ندارد، بلکه فلسفه حقوق است. استدلال بر یک ماده است و این است که تن به ذلت نباید داد. از دیدگاه حقوقى مى گویند: تن به ذلت نباید داد و مثلا به عنوان ماده ۲۳ ثبت نموده و رد مى شوند. اما بنده در این مورد، جنبه فلسفى آن را مطرح کردم، چون موارد مذکور در آن حقوق (حقوق مطرح شده در کنفرانس اسلامى) نبود. من تذکر دادم که در حقوق اسلامى، این ماده را ما داریم و استدلالمان این است.
ان الذین توفیهم الملائکه ظالمى انفسهم قالوا فیم کنتم قالوا کنا مستضعفین فى الارض قالوا الم تکن اءرض الله واسعه فتها جروا فیها فاءولئک ماءواهم جنهم و ساءت مصیرا(۸)
((کسانى که بر خویشتن ستمکار بوده اند، وقتى فرشتگان جانشان را مى گیرند، مى گویند: شما در زندگى دنیوى در چه حالى بودید؟ آنان پاسخ مى دهند: ما در روى زمین ، مستضعف (بینوا و بیچاره ) بودیم .
فرشتگان به آنان گویند: آیا زمین خدا پهناور نبود تا در آن هجرت کنید؟ آنان کسانى هستند که منزلگه نهایى آنان دوزخ است و دوزخ سرنوشت بدى است )).
در این جا، از نظر حقوقى و فقهى که عرض کردم ، فقه و حقوق با هم هماهنگ هستند و طورى نیست که بگوییم از نظر حقوقى ممکن است مسأله ، غیر از دیدگاه فقهى مطرح بشود. نخیر، فقه ما هم این گونه است .
فقه تشیع ، بلکه فقه اسلامى ، صددرصد این است ، چه برادران سنى و چه عالم تشیع ، هر دو با فرقه هاى خود، از نظر فقهى درباره این مسأله اتفاق نظر دارند، زیرا آیه صریح و نص است . نمى توان گفت این جا، نظر من چنین است ، نظر تو چنان است. در این مورد، به علت صراحت قرآن ، جایى براى اختلاف وجود ندارد.
حالا برمى گردیم به آن مساءله اصلى ، که چگونه بخواهیم یک زندگى شرافتمندانه ، یا یک زندگى بر مبناى ارزش ها و یک زندگى بر مبناى عظمت ها در این دنیا داشته باشیم و زندگى کنیم ؟ مثالى عرض مى کنم . این مثال را به شخصى که بسیار طالب جواب این سؤ ال بود عرض کردم که : دین چه ضرورتى براى حیات بشرى دارد؟ شخصى براى سؤ ال از کشور خود به ایران آمده بود. البته قبلا به چند کشور دیگر هم رفته بود. در شبه قاره هند نیز به جاهایى رفته بود. سؤ ال او این بود که دلیل این که بشر در زندگى باید دین داشته باشد چیست؟ مى گفت: من مى خواهم روان پزشک بشوم . من هنوز خاطره اش را به یاد دارم . واقعا گاهى چه مى کنى اى وجدان؟ گفت: ((من مى خواهم تدریس روان پزشکى را شروع کنم، و این مساءله قطعا سر راه من بود که ارزش دین براى زندگى بشر چیست؟ نمى توانستم براى دانشجویان، چیزى را که نمى دانم بگویم.  راه افتاده ام و به دو کشور دیگر نیز رفته ام، ایران هم سومین کشور است. مى خواهم ببینم دلیل بر این که حیات بشرى باید از دین برخوردار باشد چیست؟)) البته ایشان در دو جلسه اى که آمد، در آن جلسه اول این مثال را بیان کردم. شاید این مثال ان شاءالله براى شما عزیزان، مخصوصا جوانان دانشجوى ما، روشن کننده و روشنگر باشد. کتابى را برداشتم و باز کردم. کتاب انگلیسى بود. انگشتم را روى کلمه اى گذاشتم و به مترجم گفتم به آقاى کلاوز(۹) بگویید این کلمه چیست؟ گفت: ((is)) یعنى ((است)).
حالا این جا دیگر به فارسى خودمان بر مى گردم . این جا نوشته ((وقتى))، ((وقتى که)). سؤ ال ما این است:
آیا این کلمه ((وقتى)) مى داند که جمله قبلى چیست؟ کلمه قبلى چیست؟ کلمه بعدى چیست؟ آیا اصلا معناى خودش را مى داند؟ در آن هنگام که کلمه وقتى (و. ق ت ى) با حروف سربى (یا رایانه اى) چیده مى شود... اصلا مى فهمد معنایش چیست؟ این وقتى در کدام مساءله و در کدام باب مطرح شد؟ این کتاب روى چه هدفى نوشته شده است که این (وقتى) یک کلمه اش است؟ مؤلف کیست؟ این کتاب را چه کسى و در چه تاریخى نوشته است؟ منظور او چه بوده است؟ گفتم به ایشان بگویید، یک دفعه زندگى بشر این طور است که انسان اطلاع ندارد کیست و چیست؟ این زندگى اصلا نیازى به مذهب، حتى نیازى به اندیشه هم ندارد، که من، منم. حتى بدون این که بفهمم معناى من چیست و من کیستم، فقط مى خورم و مى خوابم.

 

بدون این که بدانم پدر و مادر که بود، قبلا آن ها از کجا به وجود آمده اند و ... منظومه شمسى چیست ؟ این کیهان با عظمت چیست ؟ و هزاران سؤ ال که اطراف مرا خواهد گرفت ، تمام آن ها را با کمال بى اعتنایى نوش جان کرده ، مى خورم و مى خوابم و حداکثر لذت را مى برم ، همان طور که اپیکور فرموده است . اگر این زندگى را مى فرمایید، مذهب لازم نیست . اما اگر بشر طورى زندگى را انتخاب کند که بخواهد بداند کیست و از کجاست و چه باید بکند، و زندگى فقط مصرف کردن دو هزار و پانصد کاسه آبگوشت و هشتصد متر قماش نیست ، بدون این که براى این سؤ الات : از کجا آمده ام ؟ به کجا مى روم ؟ کیستم ، و براى چه آمده بودم ...، پاسخ آماده کند، محال است ارزش حیات بشرى را درک کند.
به مترجم گفتم به ایشان بفرمایید که اگر شما مخیر باشید که به بشر آن نوع زندگى را پیشنهاد کنید یا این نوع را، کدام را انتخاب مى کنید؟ آقاى کلاوز گفت : قطعا این (درک و فهم حقیقى بشر درباره زندگى ) را انتخاب مى کنم . فکر هم نکرد که بگوید صبر کنید تا چند روز دیگر جواب بدهم .
بنابراین ، هیچ جاى تردید نیست که زندگى با شرف ، زندگى بر مبناى عدالت ، زندگى بر مبناى ارزش ها، مطلوب بشرى است. اما چگونه بخواهد؟ چه طور اراده اش به حرکت در مى آید؟ همین مهم است . انسان واقعا از دروغ متنفر بوده و مى داند خلاف واقع است . چه کار کند که بخواهد هیچ وقت دروغ نگوید؟ انسان از جهل گریزان است . چه کند تا بتواند معرفت به دست بیاورد؟ انسان از تعدى به حقوق دیگران واقعا ناراحت است ، انسان به ارتباط معقول با برادران انسانى خود واقعا علاقه مند و عاشق است. او مى خواهد زندگى کند. او مى خواهد به قیافه ها بنگرد تا قیافه ها جواب مثبت به او بدهند. این را همه مى خواهند. چگونه چنین زندگى را اداره کنم؟ این جواب اجمالى دارد که بعدا صحبت مى کنیم و توضیح این مسأله است.
ابتدا بشر باید بداند که حیات و زندگى یعنى چه ؟ اگر بداند و آن را درک کند، محال است که اراده او حرکت نکند. ما بدون توجه به زندگى ، زندگى مى کنیم . یا اغلب ما، زندگى را قربانى وسایل زندگى کرده و زندگى مى کنیم . آن وقت شما خیال مى کنید، زندگى به ما قیافه نشان مى دهد؟ که من آن را بخواهم و جدى بخواهم ، در حالى که {زندگى} قربانى وسیله است . در این ادبیات ، در این فرهنگ ادبى و عنصر ادبى ما ایرانیان مسلمان ، خدا مى داند این مطلب چه قدر با عظمت و چه قدر عجیب و با چه قیافه هایى براى ما مطرح شده است . انسان باید حیات را بداند. اگر بداند که زندگى چیست ، با همین دانایى خواهد خواست که زندگى باید با ظرفیت در مقابل حوادث شکوفا بشود. با به جاى آوردن حقوق دیگران باید شکوفا بشود، با حفظ ارتباط عبادى با خدا باید شکوفا بشود. متاءسفانه وسایل حیات در مقابل چشمان ما چنان جلوه کرده ، که خود حیات را مخفى کرده است . لذا، شما الان درباره زندگى ، در این محافل معتدل صحبت کنید و بپرسید حیات چیست ؟ مى گوید: امروز دو کیلو سیب ارزان پیدا کردم ، جاى شما خالى بود. خدایا، من چه سؤ الى مى کنم و او چه جوابى مى دهد؟ یا مى گوید: یک جفت قالیچه خریدم ، نمى دانید چه قالیچه اى است ؟
و از دوستم در بازار درباره آن پرسیدم ، گفت ۲۵۰۰۰ تومان ارزان تر خریدى ! زنده ام و چه زندگى خوبى !
گر در دل تو گل گذرد گل باشى

ور بلبل بى قرار بلبل باشى

تو جزئى و حق کل است اگر روزى چند

اندیشه کل پیشه کنى کل باشى

اگر اندیشه قالى در مغز توست ، دیگر درباره حیات صحبت نکن ، فقط بگو قالى و بیایید درباره قالى شعر بگویید. یا درباره صفرهاى بانکى ؛ این که چند صفر دیگر به حساب بانکى اضافه شده است . گاهى شخصیت انسان عاشق صفر بانکى مى شود! واقعا خودش مساءله اى است . البته ممکن است شما دنیا را اداره کنید، ولى یک انسان باشید. ممکن است شما یک قاضى به طور مطلق آزاد باشید، ولى انسان بودن را فراموش نکنید. هنرمند باشید در حد اعلى ، مالک هنر باشید در حد اعلى، ولى با توجه به این که انسان هستید. یا فرضا، خودتان نقاشى کرده باشید، اما آیا شما نقشه اید؟ این نقاشى ، معلول دست شما و ساخته شده دست شماست .
تو جزئى و حق کل است اگر روزى چند

اندیشه کل پیشه کنى کل باشى

اندیشه هر چیزى را غیر از تعقل ، ((تجسیم)) کنید، همان مى شوید. یک دفعه تعقل مثل ۴=۲*۲ است . یا خط زیباى میر(۱۰). اما یک دفعه این است که آن قدر این را تجسم مى کنید که مى شوید خط میر. یا پول مى شوید. بعضى ها ساختمان مى شوند، بدون این که حتى متوجه شوند.
ولو ان رجلا احب حجرا لحشره الله معه
((اگر مردى به سنگى، زیاد علاقه داشته باشد (به این وسیله حیات بچسبد و به عشق حیات به آن بنگرد) خداوند با آن محشورش خواهد کرد.))
این روایت هم معتبر است و چه روایت سازنده اى است . بگذارید بین اولاد آدم و وسایل حیات ، براى عبور نسیم هاى ماوراى طبیعت ، یک فاصله ظریف باشد. آن قدر به آن نچسبید، زیرا مملوک مى شوید، و آدم خودش را مى بازد. یک مرد توسط قدرت ، خود را باخته ، و یزیدبن معاویه شده است . این را با چشم خود مى بینیم که چه کرده است . شما آن را تحلیل کنید.
ساباکون ، یکى از زمامداران مصر، شبى در خواب دید که خداى تبس به او گفت : شما ماءمورید که همه رعایا و مردم را بکشید. از خواب بیدار شد، حیرت کرد و گفت : معلوم مى شود خدایان ، دیگر به سلطنت من مایل نیستند، وگرنه چنین حکمى را که بر خلاف اراده معمولى شان مى باشد، صادر نمى کردند. به همین جهت ، ساباکون سلطنت را رها کرده و به حبشه رفت و در آن جا معتکف شد.
آیا شما در تاریخ یک نفر را مى بینید که در حال قدرت پرستى ، چیزى که بهترین وسیله حیات بشرى است ، در قدرت غوطه ور نشود؟ آیا شما با عظمت تر از قدرت ، وسیله حیات دارید؟ تعبیرى از یکى از شیوخ بزرگ فلسفه یونان براى شما نقل کنم . درست دقت کنید، افلاطون مى گوید: ((عظمت قدرت یعنى الله.)) یعنى الله هو القادر. قدرت از آن اوست . چه طور مى شود بد باشد؟ این منم که از قدرت ، به طور بد بهره بردارى مى کنم. منم که این وسیله حیات را برمى گردانم و با زدن به مغز حیات، آن را متلاشى مى کنم .
صداى بیچاره حیات را چه کسى بشنود؟ فریاد این حیات را چه کسى بشنود؟ این که شما، پدران و مادران شما - که خداوند همه آنان را رحمت کند و با حسین محشور کند - قرن هاست در این راه ایستادگى کرده اند، ارزش این کار کم نیست ، على رغم موانع بسیارى که در راه ها بوده است . مخصوصا در دوران بنى عباس مثل متوکل ، هر کس را مى دیدند که به زیارت اباعبد الله مى رفت ، دست و پاى او را مى بریدند.
و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض (۱۱)
((و اما آن چه که براى مردم سودمند است ، باقى مى ماند.))
جریان خونین نینوا، کف ناپایدار نبود که از بین برود، بلکه مشمول ؛ ((ما ینفع الناس)) بود. اکنون که ما در این مکان نشسته ایم، اثر قطرات خون حسین است که نشسته ایم درس مى خوانیم و لحظات شب سپرى مى شود. ممکن است بعضى ها مثلا خانواده شان منتظر آنان هستند، شام نخورده اند تا آنان به خانه بیایند.
حتى شاید بیمار دارید و او را گذاشته و به این جا آمده اید. یا همین اجتماعات در ایام محرم براى حسین تشکیل مى شود، آیا شما فکر مى کنید شرکت کنندگان در آن جلسات ، خیلى آزاد هستند و مثلا با کمال رفاه نشسته اند و در ضمن خوش هستند، که بیایند یک مقدار آهى بکشند و ناله بکنند؟ این درس بزرگى است که قرن ها ادامه پیدا کرده است . صدق الله العلى العظیم . و اما ما ینفع الناس فیمکث فى الارض ، ((آن چه که به حال مردم سودمند است ، در روى زمین باقى مى ماند)). یا اباعبدالله ! چه سودى بالاتر از این که به یاد تو نشسته ایم و درباره زندگى مى اندیشیم ؟ تو هم از خدا بخواه ، ما هم از خدا بخواهیم که درباره دریافت معناى زندگى ، ما را یارى فرماید. یا اباعبدالله ! قطعا دعاى تو مستجاب است . اگر ما درباره زندگى اشتباه بکنیم ، از خدا بخواه دست ما را بگیرد.
بنابراین ، اگر حیات و زندگى به درستى معنا شود، اراده نیز به دنبال آن خواهد بود. وقتى به شما اثبات شد که معناى این زندگى {فهم حیات} است ، شما در هر لحظه ، در این دنیاى روبه فنا زندگى مى کنید، ولى با اندیشه این که یک آهنگ کلى با شما سروکار دارد و سِیر کنندگان خود مورد سِیرند. اینک ، ما مورد نظاره ایم . اگر این بیدارى شروع شود، انسان احساس ‍ خواهد کرد که رها و یَله است :
در عالَمِ عالَم آفریدن

به زین نتوان رقم کشیدن

کار من و تو این است . بروید از تمام دانشمندان دنیا در شرق و غرب سؤ ال کنید و ببینید، آیا بازى به این درازى مى شود؟
کار من و تو بدین درازى

کوتاه کنم که نیست بازى

کار من و تو و در مقابل آن ، به خاک افتادن حسین بن على . آیا این بازى است ؟ تصور مى کنید این {کار حسین} به هدر رفته و بیهوده باشد؟ آیا این حرکت حسین دنباله ندارد؟ آیا این حادثه در همین جا تمام مى شود؟ کار من و تو و هفتاد و یک نفر، آن هم با چه نیت و با چه وضع و چه جریانى ! کار من و تو، با این حادثه اى که الان براى آن نشسته ایم و آه مى کشیم . کوتاه کنم که نیست بازى . این شعر نظامى گنجوى ، خیلى پرمعنا و با مفهوم است ، و من خیلى از اوقات ، آن را زمزمه مى کنم .
کار من و تو بدین درازى

کوتاه کنم که نیست بازى

تا مایه طبع ها سرشتند

ما را ورقى دگر نوشتند

تمام زندگى این نیست ، که اگر شکم گرسنه بود، سیر شد. اگر بدن هم برهنه بود پوشیده شد. آیا ((سپس چه))، نباید به ذهن یک انسان خطور کند؟ به راستى این انسان کجاست ؟
تا مایه طبع ها سرشتند

ما را ورقى دگر نوشتند

ورق دگر چیست ؟
تا درنگریم و راز جوییم

سر رشته کار باز جوییم

بینیم یکایک این و آن را

جوییم زمین و آسمان را

کاین کار و کیایى از پى چیست؟
او کیست ؟ کیاى (۱۲) کار او چیست؟

ابر و باد و مه و خورشید چه مى کنند؟ کار یک مزون یا یک هایپرون (۱۳) (ذرات بنیادى)، و یک کهکشان با چند میلیارد سال عمر براى چیست؟ این بحث حیات، به خاطر این بود که در مورد اراده سؤال شد. ولى در حقیقت، مقدارى از فهرست قضیه را که عرض کردم، عمده اش این است که اگر حیات معلوم بشود، اراده هم پشت سر آن است . یک مثال ساده و ابتدایى عرض مى کنم: شما تصور کنید که خداى ناخواسته، الان که این جا نشسته اید، دیوار در حال فرو ریختن باشد. در این حال ، دیگر نه مى اندیشید، نه مى نشینید، نه فکر مى کنید و نه تصور، نه تصدیق و نه تخیل مى کنید، بلکه به طور بازتاب (به اصطلاح رفلکس)، از این جا بیرون رفته و از عامل مرگ کنار مى روید.
این (کنار رفتن از عامل مرگ) ذات حیات است که اقتضاى آن از خودش ‍ مى جوشد. سپس موقعى که سایه آن را به عنوان علم علوم انسانى مى گیریم، همین حیات بیچاره ، قیافه خود را مى بازد. آن وقت مفاهیمى را درباره حیات مى گویند که آدمى مى گوید اگر این است، پس وسیله حیات بهتر از حیات است و فعلا على الحساب بخوریم و سودجویى مان را بکنیم و ببینیم چه طور مى شود! متأسفانه به نام فلسفه و حکمت ، وقتى که انسان با مفاهیم حیات بازى کند، در آن موقع ، خود حیات را مى بازد. در صورتى که حتى وقتى کوچک ترین احساس در انسان باشد. سپس یک عامل اخلال حیات سراغش را بگیرد، اصلا در این صورت ، قضیه اراده مطرح نیست . نمى خواهم بگویم اراده اصلا مطرح نیست ، بلکه خود حیات مى جوشد و مى جهد و از عامل مرگ فرار مى کند. در این باره باید فکر کنیم که حیات چیست ؟ ان شاءالله اگر دقیق معنا شود - ولو محدود و نسبى - ملاحظه خواهید فرمود که اراده ((حیات معقول)) و اراده ((حیات با ارزش))، به حرکت در مى آید.
ما نمى گوییم هر انسانى باید طعم زندگى را همانند حسین بن على بچشد و بگوید: لا ارى الموت الا سعاده ، ((مرگ را جز سعادت نمى بینم .)) چشیدن این طعم براى ما مشکل است و من به مردم حق مى دهم ، اما آن قدر دور از حیات نباشند که اگر از آنان بپرسید زندگى یعنى چه ؟ در پاسخ به شما بگویند: ((بله ، امروز گوشت خوبى خریدم )). شما چه مى گویید و او چه مى گوید؟ از او مى پرسید زندگى یعنى چه ؟ مى گوید:
((بلى ، با دو نفر رفیق بودم و در معامله ، کلاهى بر سر آنان گذاشتم که اصلا نخواهند فهمید)). شما مى گویید حیات و زندگى یعنى چه ؟ منطق را ببینید. او مى گوید: از حداقل کار، بیشترین نتیجه و بیشترین دستمزد را گرفته ام . آیا این حیات است که بعد هم مى خواهید فلسفه آن را بفهمید که چیست ؟ چه کسى به شما فلسفه زندگى را خواهد گفت ، اگر این طور ارزش ها و اصول زیرپاى ما پایمال است ؟ ان شاءالله در درس بعدى ، طبق جملات امام حسین (علیه السلام)، درباره ارزش حیات صحبت نموده و به بحث ادامه مى دهیم .
خدایا! پروردگارا! همین طور که سال هاى گذشته عنایت فرمودى ، شب هایى، ساعاتى در پیشگاه تو به محبوب تو حسین، اظهار علاقه کردیم و اظهار علاقه ما را هم خودت مى دانى که جدى است . از این اظهار علاقه ، ما را هم براى یک زندگى معقول و یک حیات قابل تفسیر، راهنمایى بفرما.
((آمین))

 

 

 

 

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

 

 

 

 

 

پی نوشت:
۱-شب هفتم محرم، ۲۶/۳/۱۳۷۳. ۱- من کیستم ؟ از کجا آمده ام ؟ به کجا آمده ام ؟ با کیستم ؟ براى چه آمده ام ؟ به کجا خواهم رفت ؟
۲-الاتحاف ، ص ۲۵؛ حلیه الاولیاء، ج ۲، ص ۳۹؛ قمقام ، ص ۳۵۳.
۳- ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۱،ص ۴۰۱.
۴- سوره انعام ، آیه ۱۶۲.
۵-سوره رحمن ، آیه ۲۹.
۶-سوره نساء، آیه ۹۳.
۷-نفس المهموم ، محدث قمى ، ص ۱۴۹ - شرح نهج البلاغه ، ابن ابى الحدید، ج ۱، ص ۳۰۲.
۸-سوره نساء، آیه ۹۷.
۹-ر.ک: تکاپوى اندیشه ها، مجموعه مصاحبه ها، ج ۱، ص ۸۵، چاپ دفتر نشر فرهنگ اسلامى.
۱۰-میر عماد، خطاط معروف قزوینى .
۱۱-سوره رعد، آیه ۱۷.
۱۲-کیا = شکوه .
۱۳-ذرات بسیار کوچک در اتم، که عمر آن ها، یک ده میلیاردم ثانیه است.

 

 

 

کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 143127 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 24
     درج شده در 630 روز و 2 ساعت و 41 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

شب حسينى

براى شناخت حوادث بزرگ تاریخ، مخصوصا حوادثى که داراى ابعاد بسیار زیاد و عمیق است، ما دو شرط خیلى اساسى داریم:(۱)
۱- اطلاع لازم و کافى درباره آن حادثه از نظر انگیزه ها، علت ها، معلول ها و نتایج، حتى حوادث هم زمان آن حادثه، در موقعى که حادثه به وقوع مى پیوست. {یعنى} چه جریاناتى در پیرامون آن واقعه بود؟
این اطلاعات فوق العاده مهم است ، و این شرط را همه مورخان واجد نیستند. لذا، متاءسفانه در بیان واقعیات تاریخ ، عینک خاصى به چشم خود زده اند و با این که این خطرى است بزرگ ، اما شیوع دارد و نمى آیند قضیه را درست مطرح کنند تا ببینند این واقعه چه بود و از کجا سرچشمه گرفت ؟ آیا راه دیگرى داشت یا نداشت ؟ آیا فقط مى بایست فقط این راه ((الف)) پیموده مى شد و چرا؟
غالبا مورخان ، آن قسمت از عناصر تاریخ را در نظر مى گیرند که بیشتر به آن اهمیت مى دهند. یا براى این که به آیندگان نشان بدهند که ما هم از این قضیه اطلاعى داشتیم و در اختیار شما گذاشتیم . امیدواریم تعداد این موارد کم باشد. یا مثلا؛ فقط براى بیان این که آن ها هم دست اندرکار جمع آورى حوادث و وقایع تاریخ بوده اند، که بگویند داستان حسین این گونه بود. ان شاءالله که این نیت در کار نباشد. پس اولین شرط این است که اگر انسان ، مخصوصا کسى که مى خواهد حادثه را تحلیل کند و توضیح دهد، یا به نسل هاى آینده منتقل بسازد، باید فرهنگى را که در این حادثه قابل برخوردارى است ، بیان کند. چنین شخصى باید واقعا اطلاعات داشته باشد. باید از خود ماهیت حادثه و این که در آن حادثه چه دست هاى غیر اختیارى و اختیارى کار کرده است، دقیقا اطلاع پیدا کند تا بتواند بگوید که حادثه چگونه بوده است. البته چنین تاریخ نگارانى خیلى در اقلیت هستند. براى مورخى که مى خواهد بگوید: ((اى بشر، در سرگذشت تو چنین حادثه اى بوده است))، وجدان لازم است. وجدانى به عظمت فلک که از طرف خودش ، دخل و تصرفى نکند، مگر براى تفسیر و تحلیل تاریخى . که اگر اهلش باشد، نه فقط جایز است، بلکه ضرورى است. یعنى اگر کسى قدرت تحلیل یک تاریخ را دارد و تحت محدودیت هاى ابزار کار و تحت محدودیت هاى هدف گیرى قرار نگرفته، لازم است که وقتى حادثه اى را بیان نمود و تفسیر کرد، عللش را نیز بیان کند و بگوید: ((البته و صد البته، از دیدگاه من چنین است)). این امانت دارى است. یا بگوید: ((من این طور احساس کردم)). که هم دکان نباشد و هم واقعا بیانگر این باشد که انسان قلم به دست ، حقیقتا از روى وجدان مى گوید که من این مقدار از حادثه اطلاع داشتم و به ((نظر من)) ریشه هاى حادثه این بوده و نتایجى که به دست داده است ، چنین بوده است . معناى ((به نظر من)) هم گاهى این است، اگرچه ادعا هم نکند که صاحب نظر است و ادعاى صاحب نظرى در حادثه اى که قرن ها از آن گذشته است، با دیدگاه هاى مختلف حادثه مطرح شده است .
ادعاى این که ((نظرم)) چنین است، بسیار ادعاى بزرگى است. این جا فقط وجدان است و خدا، که به داد آن صاحب قلم برسد و بگوید این مورد که ضعیف بود، چرا نقل کردى؟ این که سند نداشت ، چرا خلاف واقع گفتى ؟ {مورخ باید} با درون خودش صحبت ها داشته باشد، که وقتى من این قضیه را مى خواهم بیان کنم ، به وجدان خودم هم توجه داشته باشم . یک دفعه ، قضیه بحثى است که مثلا در فلان تاریخ، یک کوه آتشفشان، آتشفشانى کرد. بسیار خوب ، این هم آثار و دلایل و فرض کنید علت هاى معرفت الارضى اش.
یک وقت، مساءله این است که حادثه مربوط به انسان هاست ، و خواهى نخواهى بر زندگى انسان ها تاءثیر خواهد گذاشت، چه بخواهیم و چه نخواهیم. وقتى من مى گویم حسین بن على این کار را کرد، امواج جمله من، از این جا بر تمام قلمرو این که ((انسان چنین است)) و ((انسان چنین باید باشد))، پخش شد. حسین چنین کرد. حسین آن شب چنین گفت . آیا گفت یا نگفت ؟ وجدانى به پهناى فلک مى خواهد که تاریخ ((آن چنان که هست)) مطرح شود، و این امر بر عهده تحلیل گران مطلع و بى غرض ‍ است . البته نمى خواهم بگویم در بررسى این حادثه خونین نینوا چنین مورخانى نبوده اند. چنین تحلیل گران صاحب نظر اندیشمند و داراى وجدان علمى هم بوده اند، ولى همان گونه که مى دانیم، متاءسفانه در اقلیت بوده اند. پس شرط اول ، اطلاع {لازم و کافى} است .
معروف است که شخصى در حضور سلیمان بن عبدالملک ، مى خواست شخصى دیگر را تقبیح کند و به اصطلاح ما نمام باشد، سعایت کند. گفت : ((این کسى است که وقتى عفان بن ابى طالب در صحراى کربلا با حسین مى جنگید، در آن شرکت کرده بود)). کدام حادثه ؟ کدام عفان ؟ کدام على؟ سلیمان گفت: نمى دانم آیندگان آیا به این تاریخت حسادت کنند؟ یا به این علم تو درباره تاریخ رشک ببرند، یا به این وجدان ضد وجدانت؟ چه مى گویى؟ حادثه کربلا که این گونه نبود. اگر این {جریان سلیمان بن عبدالملک} را به طور ساختگى هم گفته باشند، نظیر آن در تاریخ وجود دارد.
به عنوان مثال ؛ منتسکیو در کتاب روح القوانین ، وقتى مى خواهد اثبات کند که آب و هوا در وضع قوانین مؤ ثر است ، بحث خوبى مطرح کرده و مى گوید: آب و هوا در وضع قوانین ، اثر شایان دارد. مثال مى زند: سرزمین هایى که خیلى گرم است ، بلوغ دخترها (بلوغ به طور مطلق) زودتر است . ولى آن وقت که مى خواهد یک شاهد تاریخى ذکر کند، مى گوید: ((پریدو در شرح حال محمد (صلى الله علیه وآله) مى گوید؛ این شخص (محمد) عایشه را در سن هشت سالگى گرفت)). این جمله در کدام کتاب بیان شده است ؟ آیا در کتاب موش و گربه گفته شده است ؟ نخیر، در کتاب روح القوانین . نویسنده اش کیست؟ منتسکیو. حالا این خلاف واقع را چه کار کنیم ؟ از آن طرف ، یک جوان هم تازه وارد دانشکده حقوق شده و فرضا مطالعات او هم پیرامون این مطالب است ! آیا این دانشجو، دانش ‍ حقوقى اش را بر پایه یک داستان دروغین بگذارد؟ آقاى منتسکیو! بهتر بود خودت {به تاریخ} مراجعه کنى و ببینى آیا چنین قضیه اى درست است یا نه؟ به هر حال، این شرط اول است که اطلاعات دقیق و مدارک ، واقعا قانع کننده باشد. و انسان بداند که حقیقت این داستان بزرگ، این داستانى که قرن هاست با تمام انسان هاى پاک سر و کار دارد و اثر بسیار گسترده و عمیقى در جوامع اسلامى مخصوصا در جامعه تشیع گذاشته است، چیست.
۲- درک ارزش ها، چیزى است که متاءسفانه جمعیت تاریخ نگاران واقعى ما را حقیقتا به اقلیت خواهد رساند. مساءله این است که تاریخ ‌نگار، خودش ، مزه ارزش هاى حادثه را بچشد. حتى ممکن است شما بتوانید کسى را فرض ‍ کنید که از ابتداى زندگانى حسین بن (على علیه السلام) در خدمت آن حضرت بود، و تمام حرکات و سکنات و گفتارهاى حسین را در ارتباط با خودش و با خدا و با جامعه اش ، دیده است . مثلا پس از مرگ معاویه ، آغاز ظاهرى داستان نینوا را دیده است ، (والا آغاز حقیقى خیلى وقت پیش ‍ بود). اگر تاریخ در دست ماست ، مى توان این استفاده را کرد. از آن موقع که نامه به والى مدینه آمد که مخصوصا از سه نفر زود بیعت بگیر. فرض کنیم آن ها را هم دیده است ، حتى مشاهده کرده است که شب هنگام مثلا حسین بن على (علیه السلام) ساعت چند استراحت فرمود. (همه این ها را تا آخرین دقیقه دیده است). اما اگر طعم ؛ ان لم یکن لکم دین و کنتم لا تخافون المعاد فکونوا احرارا فى دنیاکم ، ((اگر دین ندارید و از معاد نمى ترسید، لااقل آزاد مرد باشید)) را نچشد، ذره اى از اطلاعات این شخص صحیح نیست و به درد نمى خورد. چرا؟ چون نمى داند چه مى گوید. درست نظیر این که در مقابل حوادث امام حسین (علیه السلام)، آیینه اى گرفته و عکسبردارى مى کنند و به شما نشان مى دهند. آیینه چه مى فهمد که وقتى لشکریان حربن یزید در آن گرماى سوزان از بیابان رسیدند، حسین (علیه السلام) فرمود به این ها {همان کسانى که چند روز دیگر مى خواستند رگ هایشان را قطع کنند} آب بدهید و به اسب هایشان هم آب بپاشید، چه معنایى دارد؟ آیینه چه مى فهمد؟ فیلم چه مى فهمد؟
اگر فیلمبردارى مى شد، آیا خود فیلم مى فهمید که این فیلم یعنى چه ؟
این شرط دوم ، فوق العاده مهم است . اصلا من نمى خواهم بگویم که از روى مدارک و از روى کتاب ها باید فهمید که داستان چیست. نخیر، اگر هم {مورخ} فهمید، باز فایده ندارد که اصلا از جریان اطلاع دارد.
ولى این را نمى داند که {وقتى امام حسین فرمود:} این مرد پلید (یزید) مرا بین شمشیر و ذلت ، مخیر کرده است و من کرامت ذاتى خود را رها نخواهم کرد، یعنى چه ! مگر شرف و کرامت ذاتى من در اختیار خودم است و آن را خریده ام که بگویم حالا آن را منتقل کرده ام و از حیثیت و شرف خودم دست برداشته ام ؟ این حق ، به معناى حقوقى نیست ، بلکه حکم است . شما حق ندارید خودتان را ذلیل کنید. شما حق ندارید از آن کرامت ذاتى که خدا به شما عنایت کرده است ، دست بردارید. اگر کسى ادعا کند که در گذرگاه تاریخ ، به همان مقدار که انسان ها در دفاع از جان خود قربانى داده اند، به همان مقدار نیز در دفاع از شرفشان قربانى داده اند، قطعا باور کنید. این تاریخ و این هم شما. مساءله اهمیت بسیارى دارد. حالا کسى که نمى داند ذلت یعنى چه ، شرف یعنى چه ، حیثیت یعنى چه ، حیات و زندگى شایسته یعنى چه ، اگر تمام حوادث حسین را بداند، چه فایده اى دارد؟ طعمش را نخواهد چشید. بنابراین ، شرط دوم فوق العاده مهم است .
یک دفعه این است که سید رضى جامع نهج البلاغه ، به تاریخ نگاه مى کند و مى فهمد حسین یعنى چه ، به جهت آن که خود او در ارزش ها غوطه ور است . دلیلش آن اشعارى است که با آن حالت واقعا شگفت انگیز و با آن حالت بى نظیر روحى درباره امام حسین (علیه السلام) گفته است . یک دفعه هم این است که یک مورخ تحلیل تاریخى ، از پشت عینک علیت هاى ظاهرى، مى خواهد این حادثه را بفهمد. یعنى فقط ظاهر آن را مى بیند.
یا اصلا برود و خود حوادث را با چشمانش ببیند. شما گمان نکنید کسانى که در خود داستان شرکت کردند و قضیه را در دشت سوزان نینوا مشاهده مى کردند، یا آن هایى که در پشت پرده کار مى کردند، آیا نمى دانستند این عمل حسین یعنى چه و عللش چیست ؟ شاید الان اگر این جا بودند و مى خواستند درس این تاریخ را بگویند، ما هم در درس آنان حاضر مى شدیم ، زیرا بهتر از همه ما مى فهمیدند که اوضاع چیست. ولى؛
و لا یزید الظالمین الا خسارا(۲)
((و ستمکاران را جز زیان نمى افزاید.))
همان علم ، باعث سقوط و پستى شان شد و دم بر نیاوردند که : آیا حسین را مى شناسید؟ چه کار مى خواهید بکنید؟ اما ایستادند و تماشا کردند. آیا ((نمى دانستند))؟ بعید است و مى شود اثبات کرد و از کلمات خود امام حسین (علیه السلام) بر مى آید که عده اى مى دانستند که جریان از کجاست و این حادثه یعنى چه .
ولى از آن جهت که طعم اصول و ارزش هاى والاى انسانى را نمى دانستند، علم آنان بیماریشان بود.
یک قاضى را براى قضاوت نشاندند، اما او مى گریست .
قاضئى بنشاندند و مى گریست

گفت نایب قاضیا گریه ز چیست؟(۳)

اى قاضى چرا گریه مى کنى؟
این نه وقت گریه و فریاد توست

وقت شادى و مبارک باد توست

چرا گریه مى کنى ؟ موقع شادى و سرور توست ، زیرا مى خواهى حقى را احقاق کنى و باطلى را محو کنى .
گفت او چون حکم راند بى دلى

در میان این دو عالم جاهلى

این دو خصم از واقعه ى خود واقفند

قاضى مسکین چه داند زان دو بند

این دو نفر که براى مرافعه آمده اند، خود این ها عالم هستند و مى دانند که قضیه چیست. من قاضى جاهل چه کار کنم؟ این دو نفر، به خوبى مى دانند قضایا چیست. من هم همین طور نشسته ام . گاهى به آن نگاه مى کنم، گاهى به این نگاه مى کنم ، که این چه مى گوید و دیگرى چه مى گوید. من هم مى خواهم حق را تشخیص بدهم ، اما نمى دانم .
گفت خصمان عالمند و علتى

جاهلى تو لیک شمع ملتى

(نایب گفت بله آن دو تا عالمند)، ولى به علتى بیمارند.
وان دو عالم را غرض شان کور کرد

علمشان را علت اندر گور کرد

همین علم، باعث نابودى و سقوط آن هاست . همین علم ، باعث نابودى آن هاست که موجب شد به بارگاه تو آمدند. این علم گاهى مشمول؛ و لا یزید الظالمین الا خسارا، ((و ستمکاران را جز زیان نمى افزاید))، مى باشد. لذا، این همه منابع اسلامى و این همه دلیل عقلى مى گوید بدانید، و همین که دانستید، عمل را شروع کنید، بدین جهت است که خودش وبال مى شود. انسان یک دفعه نمى داند.
به هر حال ، عده اى در آن زمان بودند که مى فهمیدند جریان حادثه نینوا چیست . یکى از دلایلش ، پشیمانى اى بود که بعدها بسیارى از جوامع را در برگرفت . عده اى مدام مى گریستند. {مى گفتند:} آخر، جریان و قضیه چه بود؟ چرا نرفتیم ، قضیه چه شد؟ آن قدر ندامت تلخ بود که بعضى ها را ندامت از بین برد.

 

واقعا اگر اطلاع نداشتند، این ندامت ها چه معنایى داشت ؟ جهل و ندانستن که پشیمانى ندارد! پس معلوم مى شود عده اى هم واقعا فهمیده بودند که قضیه چیست ، ولى عظمت و ارزش قضایا را نمى دانستند.
من بارها عرض مى کنم که اکثر قربانیان ما، قربانیان علم نیستند، چون بالاخره بشر، کم و بیش یک چیزى به دست مى آورد. براى زندگى خود، تعدادى قوانین و احکام را دست و پا مى کند و کار انجام مى دهد. بحث سر این است که آن چه را مى داند یا طعم حقیقت آن را نمى چشد، یا اراده ندارد که حرکت کند. البته این مرحله سوم است که الان عرض خواهم کرد. یا طعمش را هم واقعا خوب مى چشد. انسان در لوح دلش انسان ها را دوست مى دارد:
هر چند پارسا نیم اما نوشته ام

بر لوح دل ، محبت مردان پارسا

احب الصالحین ولست منهم

لعل الله یرزقنى الصلاحا

((من انسان هاى صالح را دوست مى دارم ، اگرچه از آنان نیستم . شاید از این راه ، خداوند براى من هم صلاح و شایستگى را روزى فرماید.))
اغلب انسان ها، با فطرت پاک ، ولو با طعم مختصرى {علم را} مى چشند، اما اراده کجاست تا حرکت کند؟ چه طور این را بخواهد. بسیار خوب ، این را همه متفق اند که حسین بن على براى عدالت قیام کرد، مگر کسانى که ماکیاولى صفت باشند و تفسیرشان درباره حوادث ، عینک دنیایى باشد. مثلا عینک آیینه اى در مقابل خود مى گذارند و خود را مى خواهند تفسیر کنند، اما مى گویند حسین چنین بود. یا جامعه بشرى این طور است . این آیینه را کنار بگذارید، با آیینه چه کار دارید؟ با خودتان چه کار دارید؟ شما به تنهایى بشر نیستید. شما حسین بن على نیستید. فقط آیینه را در مقابل خود گذاشته اند و حکم مى کنند. مساءله این است که طعمش را بچشند، همان طور که کم و بیش افرادى هنوز هستند. انسان دقیقا مى داند که حسین بن على در این جریان ، غیر از این که مى خواست براى بشریت خیرخواه باشد، غیر از این که براى بشر مى خواست راه نشان بدهد، نیت دیگرى نداشت . همه مى دانیم که اگر او یک ذره موافقت مى کرد، دنیا از آن او مى شد، و شاید هم بعد از آن شخص پلید به خلافت مى رسید، زیرا کسى دیگر نبود، ولى این ذلت را نمى توانست قبول کند. به این جهت که او مى داند عزت انسان چیست و شرف انسان یعنى چه . شرف انسانى خیلى بالاتر از این است که این ذلت را براى خودش بپذیرد.
۳- مرحله اراده است . یعنى این که ما باید این داستان و داستان هاى قرآن را بخوانیم . آیا خداوند خواسته است به ما تاریخ بفرماید؟ {مثلا} موسى این طور شد. عیسى این طور شد. شعیب این طور شد.
صالح این طور شد. هود این طور شد. اصحاب رس این طور شدند. اصحاب اخدود این طور شدند. شما یک قصه در قرآن - کوتاه یا بلند - پیدا نخواهید کرد، مگر این که بگوید پس چنین باشید، چنان نباشید. بحث، بحث ((چه طور باشید)) و ((چه طور نباشید)) است. والا حوادث، هزار و صد هزار برابر آن چه که در قرآن آمده، در تاریخ اتفاق افتاده است. خداوند آن قصه ها را که از نظر جامعه شناسى و از نظر روان شناسى و از نظر همه علوم انسانى که بتوان به سود انسان ها به کار برد، انتخاب و بیان فرموده است.
بسیار خوب ، این حادثه کربلا را ما دانستیم، چنان که عناصر مهم آن را، مخصوصا آن اشخاصى که سنشان بالاست، یا مطالعاتى داشتند و یا در عمرشان با لطف خداوندى در این جلسات آموزنده زیاد بودند، مى دانند.
این که {انسان ها} در مقابل عدالت هم سر تسلیم فرود مى آورند، هیچ جاى تردید نیست . از این که در مقابل شرف و کرامت انسانى هم واقعا خاضع اند، هیچ حرفى نیست . اما علت این که در عمل ، انسان با شکست مواجه مى شود، چیست ؟ البته من فقط در مورد داستان کربلا عرض مى کنم ، ولى {شاید بتوان گفت } همه جا این طور است . واقعا ما در بسیارى از موارد از نظر علمى مشکلى نداریم ، زیرا مى دانیم . مثلا به یاد دارم که شخصى به من مى گفت : ((فلانى ، من این ها (مطالب علمى) را خوانده ام و اسفار را تدریس ‍ کردم ، ولى نمى دانم چرا دستم پر نمى شود و هم چنان خالى است . جریان چیست ؟ هرچه برمى گردم ، مى بینم بنیاد ندارد)). البته این گونه موارد کم است که یک مقام علمى بگوید، نمى دانم چرا در درونم احساس خلاء مى کنم ؟ پاسخش این است : بایستى آن چه را که دانستیم و واقعا ارزش و عظمت آن را فهمیدیم ، براى کاخ باعظمت شخصیت ، سنگ زیربنا قرار بدهیم و رها نکنیم . یعنى شخصیت ، قوام خود را با آن سنگ ببیند و به آن سنگ تکیه کند. در این صورت ، دست شما پر و در این دنیا در خودتان احساس عظمت خواهید نمود.
فرض بفرمایید، این حقیقت بر شما اثبات شد که بالاخره جامعه باید علم داشته باشد، جامعه احتیاج به دانش و صنعت دارد. و فرض کنید پس از تحقیق ، آن صنعت و دانش را پیدا کردید. هم چنین ، ارزش هایى هم که در این علم وجود داشت ، به دست آوردید و این کار هم به دست ما (مردم) رسید. ولى بدانید، سپس به اندازه توانایى، قدم برنداشتن همان و گیر کردن در پوچى زندگى همان . چون شما اصیل ترین سنگ زیربناى کاخ شخصیت را شما رها کردید. با یک لگد زدید و رفت. اول این بود که به من اثبات شده بود که جامعه بدون علم ، محو مى شود. یا جامعه ، بدون صنعتى که زندگى آن را اداره کند، محو مى شود. یا جامعه ، بدون یک فرهنگ سازنده که تمام چشم هاى مجریان خواب باشد و آن فرهنگ، آن {جامعه و مجریان} را اداره کند، محو مى شود. اگر به این امر واقف شویم که باید در این دنیا یک تکیه گاه فرهنگى پیشرو و اصیل داشته باشیم، که امام حسین (علیه السلام) شهید این راه است و هرچه هم بهتر و استادانه تر بدانیم، اما اراده حرکت نکند، وبالش بیشتر خواهد بود. به جهت این که، هم وجدان انسان، انسان را به محاکمه شدید مى کشد، هم تاریخ از انسان نمى گذرد. انسان خیال مى کند که تاریخ ساکت نشسته است . همین تاریخ ، وجدان حساسى دارد. اگر این ها را رها کنید، در پیشگاه خدا چه خواهید گفت؟ وقتى من احساس کردم که در جامعه از طریق دانش مى توانم یک قدم بردارم و آن قدم را برنداشتم، {در پیشگاه خدا} چه جوابى خواهم داشت؟ به شخصیت خودم چه جوابى بدهم؟ اگر شخصیت بگوید: شما که این علم را به دست آورده بودى که جامعه علم مى خواهد، جامعه دلسوزى مى خواهد، جامعه صدق و صفا مى خواهد، چرا حرکت نکردى ؟ {در این حال} اولین دادستان بى امان ، خود وجدان است . آن وقت ، مگر انسان مى تواند کار انجام بدهد؟ {وجدان}، این را به من اثبات کرده و مرا جلوى میزش کشیده است . وجدان گفته است با تو هستم : تو مى دانستى و خیلى هم عمیق و ریشه دار مى دانستى . چرا این فرهنگ را در جامعه خود ترویج نکردى ؟ چرا خودت به این فرهنگ پیشرو عمل نکردى ؟ جملات حسین بن على (علیه السلام) پر از این عبارت است ((من مى دانم چنین است))، ((من از پیغمبر این جمله را شنیدم))، و... اکنون نیز مقتضى است که ولو با یک عده معدود، کاروانى به راه انداخته و بروم در بیابانى غریب ، ولى دل هاى آدمیان آماده گرفتن وجود من است، که اگر هم {این دل ها} نبود، عمل مى کردم .
ما هم مى گوییم مى دانیم و طعم عظمت هاى ارزش را چشیده ایم . اگر چشیده ایم ، پس اراده ما کجاست ؟
درباره اراده ، مطالب زیادى گفته شده است . هم چنین آیات قرآنى بر اراده اصرار دارد:
من کان یرید الحیوه الدنیا و زینتها(۴)
((کسى که زندگى دنیا و زینت آن را بخواهد.))
من یرید الآخره (۵)
((کسى که آخرت را بخواهد.))
منابع حدیثى ، فلسفه ها و ادبیات ، باعث افتخار ماست . فرهنگ ادبى ما که اگر نگوییم در دنیا بى نظیر است ، در ردیف اول است و قطعا هیچ جاى تردید نیست ، پر از مساءله اراده است . اراده را بخواهید! از متفکران بزرگ تاریخ هستند کسانى که مى گویند: ((مادامى که بشر، حقیقت و عظمت اراده را نفهمد، هیچ نفهمیده است )). یعنى ؛ مادامى که بشر، حیاتى بودن اراده را، خواستن و معناى خواستن را و آن چه را که بخواهد، نفهمیده باشد، هیچ نفهمیده است .
این جا یک جمله عرض مى کنم . اخیرا مقاله اى از یکى از متفکران بزرگ دنیا به دست ما رسید که نوشته بود: ((خدا در همه جا حجت خود را دارد)). این منطق که هرچه من مى خواهم حق است، به تنهایى براى برهم زدن فرهنگ پیشرو بشرى کافى است. (آن چه که من مى خواهم حق است!) آسیبى که از این جمله بر فرهنگ سازنده بشرى وارد مى شود، از شمشیرهاى چنگیزخان وارد نمى شود. چنگیز چه کاره است ؟ یک عده {جنایتکار}، قفس هاى کالبد انسان ها را مى شکافند و ارواح را خارج از نوبت بیرون مى فرستند و مى روند.
اما این جمله ؛ (آن چه که من مى خواهم حق است)، ارواح را نابود مى کند. شمشیر به ارواح راه ندارد.
شمشیر خیلى کندتر و خیلى ناتوان تر از آن است که به ارواح انسان ها راه داشته باشد، اما - همان طور که عرض شد - این جمله ؛ (آن چه که من مى خواهم حق است ، چون مى خواهم )، مخرب ارواح انسان هاست .
اراده ، باعظمت ترین نیروى حرکت ما انسان هاست . ولى بحث بر سر آن است که چرا و چه چیزى را بخواهم ؟ درست نظیر عشق و عاشق . عشق ، یک پدیده روانى فوق العاده باعظمت است ، تا معشوق چه باشد؟ بحث بر سر این است که معشوق چیست؟ بلى ، عشق خیلى باعظمت است ، اما او (انسان ) عاشق سایه است .
در رخ لیلى نمودم خویش را

سوختم مجنون خام اندیش را

این بشر هم خیال کرده است که زیبایى از آن اوست ، و نفهمید که سایه زیباى کل و جمیل کل و جمال کل ، خداست . چه چیزى را بخواهم ؟ به چه چیزى عشق بورزم ؟ آیا شخصیت بى نهایت گرا را فداى کمان ابرو و چشم کنم که چند صباحى دیگر، وقتى در آن سفیدى هایى نمودار مى شود، فلسفه زندگى را براى او پوچ خواهد کرد؟ آیا عاشق این بشوم ؟ عشق خیلى خوب است ، اما به چه کسى ؟
اراده ، گردونه حیات ما را اداره مى کند. نمونه یک اراده را ملاحظه کنید که مى گوید: ((من مى خواهم)).
حسین بن على مى گوید: مى خواهم . به جهت این که ؛ ان الله شاء ان یرانى قتیلا، ((خدا خواسته است که مرا کشته ببیند)).
صلوات الله علیک یا اباعبدالله . {گفت:} مى خواهم و خواهم رفت . نه گفته هاى ابن عباس در او اثر کرد و نه سخنان محمدبن حنفیه و نه هیچ کس ‍ دیگر، زیرا ((مى خواهم)) او جدى بود و تکیه بر خالق ((مى خواهم ها)) داشت که از خداست . {هم چنان که در پاسخ به حر} گفت : مى خواهم و مى روم .
ساءمضى و مابالموت عار على الفتى

اذا ما نوى حقا و جاهد مسلما

و واسى الرجال الصالحین بنفسه

و فارق مثبورا و ودع مجرما

فان عشت لم اندم و ان مت لم الم

کفى بک ذلاان تعیش و ترغما(۶)

((من مى روم که مرگ براى جوانمرد عار نیست . اگر {جوانمرد} نیت خیر داشته باشد و در حالى که مسلمان باشد، جهاد کند و با مردان خوب با جان خود مواسات (یارى) نماید و از مردى که به هلاکت تن داده و گناهکار باشد، دورى بجوید. اگر من چنین کنم که تا زنده هستم ، پشیمان نمى شوم و اگر هم بمیرم ، بر من ملامت نخواهد بود. ولى براى تو این ذلت بس است که زنده بمانى ، به رغم امیال خود.))
{انسان باید} اراده اش مشخص شود که چیست و چه چیزى را مى خواهد. من حق را مى خواهم . چون حق را مى خواهم، پس اراده من جدى است. حتى ابن عباس، محمدبن حنفیه، عبدالله بن عمر و... را در این حرکت خود، اجبار نفرمود. آدم احساس مى کند که اگر آن روز تمام دنیا از حرکت حسین بن على جلوگیرى مى کردند و مى گفتند: یا اباعبدالله قطعا کشته خواهى شد، مى گفت: افباالموت تخوفنى، ((آیا مرا از مرگ مى ترسانید؟)) اراده او تکیه به جاى دیگر داشت. اراده او، منبعث از انگیزه هاى زودگذر مادیات نبود.
حسین (علیه السلام) گفت : مى خواهم ، چون او (خدا) مى خواهد.
خدایا! پروردگارا! ما را از نمونه اراده حسینى برخوردار بفرما. پروردگارا! خداوندا! اگر علم و دانشى از حادثه نینوا را به ما عنایت فرمودى ، مرحله دوم را هم که عبارت است از چشیدن حقیقت ارزش هاى این داستان ، بر ما عنایت بفرما. خدایا! در آن هنگام که ما را از این دو مرحله رد کردى ، یا این دو مرحله را بر ما عنایت فرمودى ، هم فهمیدیم حادثه چیست و هم علل و ارزش هاى انسانى والاى آن را درک کردیم ، اراده اى براى تطبیق زندگى با این ارزش ها به ما عنایت بفرما.
((آمین))

 

 

 

 

 

 

نویسنده: علامه محمدتقى جعفرى

 

 

 

 

 

 

 

پی نوشت:


۱-شب ششم محرم ، ۲۵/۳/۱۳۷۳. ۱- ر.ک : همین کتاب ، ص ۲۷.
۲-سوره اسراء، آیه ۸۲.
۳-ر.ک : تفسیر و نقد و تحلیل مثنوى ، محمدتقى جعفرى ، ج ۵، ص ۲۷۵.
۴-سوره هود، آیه ۱۵.
۵-سوره آل عمران ، آیه ۱۵۲.
۶-نفس المهموم، محدث قمى، صص ۱۹۱ و ۱۹۲ - الکامل، ابن اثیر، ج ۳، صص ۲۸۰ و ۲۸۱ - ارشاد، شیخ مفید، صص ۸۲ و ۸۳.

 

 

 

کتاب امام حسین (علیه السلام) شهید فرهنگ پیشرو انسانیت


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان

پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.