مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
آپدیت روزانه ESET NOD 32 username password
آشپزی به سبک تبیان
امر به معروف و نهی از منکر
طرح ملی ملکوت
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 20
     درج شده در 660 روز و 20 ساعت و 47 دقیقه قبل
    

معاويه در نامه اى به تمام فرمانداران خود در سراسر مملكت اسلامى اعلام كرد من بيزارم از هركس كه در فضل على و خاندان او چيزى روايت كند و هر كه را كه از شيعيان و دوستان عثمان و آنها كه فضائل عثمان را روايت مى كنند، يافتيد گرامى داريد و احترام كنيد، و هر روايتى كه كسى در فضائل عثمان نقل مى كند با اسم گوينده و اسم پدر و قبيله اش براى من بفرستيد،
در پى اين فرمان بود كه جعل روايات در فضيلت عثمان شايع شد، و معاويه هم براى آنها هدايا مى فرستاد، و مردم بخاطر مال دنيا به جعل حديث شتاب مى كردند، مدتى گذشت تا اينكه معاويه در نامه ديگرى به فرماندارانش نوشت : حديث راجع به عثمان زياد شده و در هر شهر و ناحيه اى منتشر شده است ، وقتى نامه من به دست شما رسيد، مردم را دعوت كنيد به سوى روايت در فضائل صحابة و خلفاء سابقين ، و هيچ خبرى در مورد ابى تراب (حضرت على عليه السلام ) نماند مگر اينكه يك خبر دروغين در مقابل آن براى صحابة برايم بياورد، كه اين كار نزد من محبوبتر و چشمم را روشنتر نو استدلال على و طرفداران او را باطل مى كند بر آنها از فضائل عثمان سخت تراست (1). كار بجائى رسيد كه اين احاديث را مثل قرآن تدريس مى كرده و به بچه ها و جوانان ياد مى دادند، در ابتداء قاريان و ضعيفانى كه نزد مردم اظهار خشوع و عبادت مى كردند، بخاطر مال دنيا، حديث جعل كردند و سپس آن احاديث به دست ديندارها افتاد و از روى نادانى قبول كردند و روايت نمودند(2).
آرى ، به اين ترتيب بود كه جعل حديث شروع شد، و به نظر مؤ لف ، اين عمل خطرناكترين مرحله جنايات معاويه است ، چرا كه دين خدا بايد از طريق اهل البيت ابلاغ شود و اهل البيت نيز مى بايد با احاديث پيامبر شناخته شوند، معاويه براى از بين بردن دين خدا، همگام با اقدامات سركوبگرانه شديدى كه انجام داد،
همچنانكه ذكر خواهيم كرد، به فعاليت فرهنگى و انحراف عقيدتى نيز پرداخت ، او اقدام به ايجاد شبهه و انحراف عقيدتى در ذهن مردم نمود، و مى دانيم وقتى كه مردم ، در مقابل هر فضيلتى از فضائل حضرت امير عليه السلام دهها روايت در فضيلت خلفا از علماء خود بشنوند، به ناچار اعتقاد آنها به اهل البيت سست و به مخالفين افزوده مى شود و يا لااقل آنها را مساوى با يكديگر مى دانند و لذا هرگز مذهب اهل البيت را بر ديگران ترجيح نخواهند داد، معاويه از يك طرف به شدت مردم را منع مى كرد تا مبادا كسى از فضائل حضرت على بازگو كند، و از طرف ديگر روايات دروغين در مدح خلفا جعل مى كرد و از آن طرف نسبت به اهل البيت ناسزا مى گفت ، و شيعيان را شكنجه و قتل عام مى كرد.
----------------------------
سید محمد نجفی یزدی
---------------------------
1- شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 15 (الغدير ج 11 ص 28 و دلائل الصدق ج 1 ص 6)
2- شرح ابن ابى الحديد ج 3 ص 15 (الغدير ج 11 ص 28 و دلائل الصدق ج 1 ص 6)


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 13
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 0 دقیقه قبل
    

اسماء گويد: وقتى امام حسين عليه السلام متولد شد، حضرت را در پارچه سفيدى پوشانده ، به دست پيامبر دادم ، حضرت در گوش راست وى اذان و در گوش چپ او اقامه قرائت نمود، سپس او را در دامن خود نهاد و گريست ، عرض كردم پدر و مادرم فدايت باد چرا گريه مى كنيد؟ فرمود: براى پسرم مى گريم ، عرض كردم : او همين الان متولد شده است ، فرمود: گروه ستمگر پس از من او را مى كشند، خداوند آنها را به شفاعت من نرساند، سپس فرمود: اى اسماء اين خبر را به فاطمه مگو، چرا كه تازه فارغ شده است ، سپس به حضرت على عليه السلام فرمود: نام فرزندم را چه گذاردى ؟ حضرت عرض كرد: من بر شما در اسم گذارى سبقت نمى گيرم . (الى ان قال ) پيامبر اكرم فرمود: من نيز بر پروردگارم در نام او سبقت نمى گيرم ، در اين ميان جبرئيل نازل شد و گفت : اى محمد خداوند على اعلى ترا سلام مى رساند و مى فرمايد: على نسبت به شما مثل هارون است به موسى ، نام پسرت را همنام پسر هارون بگذار، پيامبر فرمود: نامش چه بود؟ گفت : شبير، پيامبر فرمود: به زبان عربى ؟ جبرئيل گفت : نامش را حسين بگذار(1). الحديث
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى
----------------------------
1- بحار ج 43 ص 238 از عيون اخبارالرضا عليه السلام .


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 19
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 0 دقیقه قبل
    

امام صادق عليه السلام فرمود: وقتى امام حسين عليه السلام متولد شد، خداوند عزوجل جبرئيل را دستور داد تا با هزار فرشته از جانب خداوند و جبرئيل به پيامبر اكرم تبريك بگويد.
جبرئيل در ميان راه به جزيره اى رسيد كه فرشته اى به نام فطرس بخاطر سستى كه در انجام دستور الهى كرده بود، بالش شكسته و مانده بود، او هفتصد سال بود كه خدا را آنجا عبادت مى كرد، فطرس به جبرئيل گفت به كجا مى روى ؟ گفت : خداوند بر محمد نعمت عطا فرموده ، من ماءمورم كه از جانب خداوند و خودم به او تهنيت بگويم ، فطرس گفت : مرا هم با خود ببر شايد كه محمد برايم دعا كند، و جبرئيل او را آورد، پس از اينكه پيغام خود را رساند، جريان فطرس را گفت ، پيامبر اكرم فرمود:
خود را به اين نوزاد بمال و به جايگاهت (در عالم بالا) برگرد، فطرس چنين كرد و اوج گرفت (7).
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى
----------------------------
7- بحار، ج 43 ص 243 از امالى صدوق - ره -


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 9
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 0 دقیقه قبل
    

در روايت است كه صفيه دختر عبدالمطلب گويد: وقتى حسين متولد شد، من به حضرت فاطمه خدمت مى كردم پيامبر فرمود: اى عمه پسرم را بياور، عرض كردم : يا رسول الله ما هنوز او را تميز نكرده ايم ، حضرت (با تعجب ) فرمود: تو مى خواهى او را تميز كنى ؟ خداوند تبارك و تعالى او را تميز و پاكيزه كرده است (6).
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى
----------------------------
6- بحار ج 43 ص 243 از امالى صدوق - ره -


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 17
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 1 دقیقه قبل
    

حضرت ابا عبدالله الحسين عليه السلام ، طبق آنچه مشهور است در سوم ماه شعبان سال چهارم يا سوم هجرى متولد گرديده است ، نام مباركش ‍ حسين و كنيه ايشان ابا عبدالله و ملقب به سيدالشهداء مى باشد، مادر گرامش حضرت فاطمه دختر پيامبر اكرم و پدر بزرگوارش ، حضرت على ابن ابيطالب اميرالمؤ منين ، برادر بزرگوارش امام مجتبى حضرت حسن عليه السلام ، ايشان فرزند دوم حضرت فاطمه عليهاالسلام مى باشد كه ميان ايشان و امام مجتبى ، كمتر از يكسال فاصله شده است ، حضرت زينب و ام كلثوم دو خواهر گرامى ايشان از نسل حضرت فاطمه عليهاالسلام مى باشند، هنگام رحلت پيامبر اكرم ، امام حسين عليه السلام شش يا هفت ساله بودند، اندكى پس از رحلت پيامبر صديقه طاهره مادر گراميش از ظلم دشمنان شهيد شد، مدت سى سال بعد از پيامبر با پدر بزرگوارش حضرت على عليه السلام بسر برد، و هنگام شهادت حضرت على عليه السلام سى و هفت ساله بود، مدت ده سال نيز پس از پدر با برادرش امام مجتبى عليه السلام زندگى نمود، پس از شهادت برادر حدود ده سال امامت نمود، و تا معاوية زنده بود همچنان به صلح برادرش پاى بند بود، اما پس از مرگ معاويه ، بر عليه دستگاه ظلم و فساد بنى اميه قيام نمود و سرانجام پس از ششماه و هجرت از مدينه به مكه و از مكه به عراق ، در صحراى كربلا بخاطر احياى اسلام ناب محمدى و افشاى خط نفاق و اصلاح انحرافاتى كه پس از پيامبر به وقوع پيوسته بود، خود و اصحاب و اهل بيت او شرافتمندانه به شهادت رسيدند.
شهادت حضرت در دهم محرم سال 61 هجرى از جانب يزيد و به فرمان عبيدالله ابن زياد والى كوفه ، و فرماندهى عمر ابن سعد واقع شد.
سن مباركش به هنگام شهادت 57 سال بود.
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 14
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 1 دقیقه قبل
    

امام صادق عليه السلام فرمود: جبرئيل نزد پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله آمد و عرض كرد: سلام بر شما اى محمد، آيا شما را بشارت دهم به جوانى كه امت شما بعد از شما او را خواهند كشت ؟!
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من نيازى به آن ندارم ، جبرئيل به آسمان صعود كرد، براى بار دوم آمد و همان سخن را تكرار نمود، پيامبر نيز فرمود: من نيازى به او ندارم ، بار سوم نيز اين سؤ ال و جواب تكرار شد، جبرئيل گفت : پروردگار شما وصيت (امامت ) را در نسل او قرار خواهد داد، اين بار پيامبر قبول فرمود، آنگاه حضرت به نزد حضرت فاطمه عليهاالسلام آمد و فرمود: جبرئيل نزد من آمد، و به من بشارت جوانى را داد كه امت من ، پس از من او را خواهند كشت !
حضرت زهرا عليهاالسلام عرض كرد: من نيازى به او ندارم ، پيامبر اكرم فرمود: خدايم وصيت (امامت ) را در نسل او قرار خواهد داد، حضرت فاطمه عليهاالسلام گفت : حالا قبول است (5).
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى
--------------------------------
5- كامل الزيارات ص 56 و اصول كافى ، باب مولد الحسين حديث 4


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 16
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 2 دقیقه قبل
    

در روايات اهل سنت نيز آمده است كه ابن عباس گويد: حضرت آدم از خداوند سؤ ال نمود آيا كسى را كه برتر از من باشد آفريده ايد، خداوند فرمود: آرى و اگر اينها نبودند ترا نمى آفريدم ، سپس خداوند به فرشتگان فرمان داد تا پرده ها را بالا زنند، حضرت آدم پنج شبح در مقابل عرش ديد، كه اشباح پيامبر و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) بود، و از همين جا بود كه وقتى دچار آن خطا شد، خداوند را بحق محمد و على و فاطمه و حسن و حسين (عليهم السلام ) قسم داد و خداوند توبه او را پذيرفت (4).
مؤ لف گويد: روايات در مورد خلقت ارواح ائمه بسيار زياد و در كتب علماء شيعه مفصل بيان شده است ، و همين روايات روزنه خوبى است براى كسانى كه مى خواهند به عظمت اهل البيت عليهم السلام در پيشگاه الهى پى ببرند.
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى
--------------------------------
4- الغدير ج 7 ص 301 از خصائص نطنزى .


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 21
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 3 دقیقه قبل
    

شخصى بنام فيضة ابن يزيد جعفى گويد: نزد امام صادق عليه السلام رفتم ، ديدم سه نفر از اصحاب حضرت ، پيش حضرت ، حضور دارند، سلام كردم و نشستم ، آنگاه عرض كردم : اى پسر پيامبر من براى استفاده به محضر شما آمده ام ، حضرت فرمود: بپرس اما كوتاه عرض كردم :
قبل از اينكه خداوند زمين و آسمان و نور و ظلمت را بيافريند شما كجا بوديد؟ حضرت فرمود: الان كه وقت اينگونه مسائل نيست ، مگر نمى دانى كه محبت ما مخفى و دشمنى با ما رشد پيدا كرده است ، ما دشمنانى داريم از جن (گويا منظور حضرت جاسوسهاى حكومت بوده است ) كه سخن ما را نزد دشمنان ما از آدميان پخش مى كنند، همانا ديوارها هم گوش دارند مثل گوشهاى مردم ؟
عرض كردم : كار از كار گذشته و من سؤ الم را كرده ام ، حضرت فرمود: ما شبحهاى نور بوديم اطراف عرش خداوند، كه خداوند را پانزده هزار سال قبل از خلقت آدم تسبيح مى كرديم ، چون خداوند آدم را آفريده ما را در صلب او جاى داد، و ما را همواره از صلبى پاك به رحمى پاك منتقل مى نمود تا اينكه محمد صلى الله عليه و آله را مبعوث نمود، پس مائيم دستگيره محكم خداوند، هر كه به ما چنگ زند نجات يافته و هر كه از ما منحرف شود هلاك گرديده است (3). الحديث .
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى
--------------------------------
3- تفسير فرات ابن ابراهيم ص 207.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 20
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 3 دقیقه قبل
    

خلقكم الله انوارا و فجعلكم بعرضه محدقين حتى من علينا بكم
آنچه از روايات متعدده استفاده مى شود اين است كه خداوند متعال انوار مقدس حضرت رسول و ائمه اطهار عليهم السلام را مدتها قبل از خلقت تمامى موجودات ، آفريده است .
آن انوار مقدسه بصورت اشباحى در آن عوالم به تسبيح و تقديس حضرت حق جل و علا مشغول بوده اند،
به گونه اى كه ملائكه مقرب الهى از اين انوار پاك تسبيح و تقديس الهى را فراگرفته اند، و در اين ميان نور مطهر پيامبر اكرم و حضرت امير عليهماالسلام منبع و سرآغاز، ساير انوار و نورالانوار بوده است .
ابوحمزه ثمالى گويد: حضرت على ابن الحسين عليهماالسلام فرمود: خداوند عزوجل محمد و على و يازده امام را از نور عظمت خويش ‍ بصورت ارواحى در شعاع نور خويش خلق نمود، ايشان قبل از آفرينش ‍ مخلوقات به عبادت و تقديس و تسبيح خداوند عزوجل مشغول بودند و اين عده همان هدايت كنندگان و پيشوايان از آل محمد هستند. كه درود خداوند بر همه آنها باد(1).
پيامبر اكرم صلى الله عليه و آله فرمود: من و على و فاطمه و حسن و حسين در سراپرده عرش ، خداى را تسبيح مى گفتيم ، و به دنبال تسبيح ما بود كه فرشتگان تسبيح مى گفتند(2) الحديث .
-----------------------------
سيد محمد نجفى يزدى


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 32
     درج شده در 660 روز و 21 ساعت و 5 دقیقه قبل
    

بررسى شالوده ها و زير ساختهاى اجتماعى و روايت تحليلى قيام كربلا، اگر چه ريشه ها و ماهيت اين نهضت را ترسيم مى كند، اما بى گمان تمام ابعاد، اهداف و بنيادهاى نظرى و اعتقادى آن را نشان نمى دهد. به همين دليل نيز ضرورى است تا به وارسى اهداف و مبانى تئوريك و اعتقادى نهضت حسينى، بپدازيم و ببينيم كه قيام امام حسين (ع) و يارانش، بر بنياد چه تعارضها و تضادهايى با نظام اموى استوار بود و كدام خصايص و سياستهاى حاكم بر سلطنت يزيدى را موجب عدم مشروعيت قطعى آن حكومت مى شمرد و سكوت در برابر آن، يا اتخاذ هر گونه سياست مبتنى بر مماشات را ناروا مى شمرد.
از ديرباز مورخان و تحليلگران نهضت حسينى، با الهام از سخنان امام حسين (ع)، عمده ترين اهداف قيام كربلا را، امر به معروف و نهى از منكر، اعاده و احياى حق و از ميان برداشتن باطل توصيف كرده اند. اگر چه امر به معروف و نهى از منكر و تلاش براى حق و دفع باطل، اهداف انكارناپذير نهضت امام حسين (ع) و بنيادهاى اصلى قيام كربلا بوده اند، اما بديهى است كه با تحليل اين مفاهيم كلى، اما كليدى و راهگشا، هم درك دقيق مبانى تعارضهاى امام حسين (ع) با نظام اموى ناميسر خواهد بود، هم اهداف نهضت حسينى از سطح مفاهيم كل به سطح رهيافتهاى ملموس و عينى سوق خواهد يافت و حركتى خواهد بود الهام بخش و همواره زنده مانده، نه نهضتى با ماهيت تاريخى و صرفا مربوط به گذشته و محدود به سوگوارى براى آن حضرت.
گفتيم كه با عنايت به سخنان امام حسين (ع) در تبيين قيام خويش، عناصر اصلى اين قيام و مبانى نظرى و اعتقادى آن را التزام بر امر به معروف و نهى از منكر و احياى حق و دفع باطل تشكيل مى دهد.
بى گمان اگر بخواهيم بر سياق تحليلهاى رايج از نهضت حسينى، آن عناصر اصلى را تبيين كنيم و آنها را صرفا بر افعال يزيد منحصر گردانيم، مى توانيم به راحتى نتيجه بگيريم كه چون پسر معاويه به عنوان مردى كه به لهو و لعب و بازى با سگان و بوزينگان اشتهار داشت، بر اريكه سلطنت اموى مستقر شد و دوران التزام ظاهرى امام حسين (ع) به عهدنامه صلح امام حسن (ع) نيز به سر آمده بود، امام، يزيد را مظهر و نماد آشكار منكر و باطل يافت و به همين دليل نيز قيام خويش را براى آگاه كردن جامعه اسلامى به ماهيت آن ((منكر)) و ((باطل)) و فراخواندن ايشان به سوى ((معروف)) و ((حق)) تدارك ديد و به اجرا گذاشت.
ترديدى نيست كه شخصيت و رفتار و سلوك يزيد با هنجارهاى جامعه اسلامى آن روزگار هماهنگى نداشت و در تعارض آشكارى بود. لهو و لعب و اشتغال به بازى با سگان و بوزينگان، طبعا براى احكام معمولى نيز نشانه سفاهت و بلاهت است، تا چه رسد به آنكه كسى مدعى جانشينن پيامبر باشد و به راه و روش جاهلان و لاقيدان گام نهد. بى گمان يزيد با فرو رفتن در كام لهو و لعب نماد انكارناپذير منكر و باطل بود اما شكى نبايد داشت كه اگر تصور كنيم كه از نظر امام حسين (ع) دليل حكوميت يزيد و علامت بارز ((منكر)) بودن و ((باطل)) بودن، وى، همان آلوده بودن او به لهو و لعب بازى با سگان و بوزينگان بود، مبانى نهضت حسينى را به حد و اندازه اعتراض به رفتار و سلوك يك حاكم و فرمانروا تزلزل داده و شالوده هاى قيام كربلا را به اعتراض امام حسين (ع) به رفتارهاى شخصى و فردى يزيد و نه ماهيت سلطنت و جهت گيرى سياسى، اقتصادى، اجتماعى نظام اموى تقليل داده ايم.
به ديگر سخن، اگر به راستى چنان تصور كنيم كه شالوده اصلى عدم مشورعيت حكومت يزيد بر مسلمانان فساد شخصيت يزيد بود، يا حتى چگونگى نصب او به قدرت، طبعا مى توان نتيجه گرفت كه در صورتى كه يزيد تمام رفتار خويش را اصلاح مى كرد و تبديل به حاكمى طراز منشهاى فرمانروايى صاحب اخلاق و رفتارهاى دور از آنچه داشت مى شد، يا با فرض جلب رضايت همه مسلمانان و اجماع ايشان به خلافت خويش، همان ماهيت و بنيادهاى حكومت اموى را حفظ مى كرد، تعارضها و تضادهاى امام حسين (ع) و يارانش  نيز با او از ميان مى رفت و قيام حسينى، حكم سالبه به انتفاء موضوع را مى يافت؛ اما در صورتى كه دايره مفاهيم ((منكر)) و ((باطل)) را به همان رفتارهاى شخصى يزيد محدود نشماريم و اين مفاهيم را در ربط و پيوند با نظام يزيدى و نه شخص يزيد تفسير كنيم، لاجرم مى توانيم نتيجه بگيريم كه مبانى عدم مشروعيت حكومت يزيد و شالوده تضادهاى امام با سلطنت اموى بسى فراتر از رفتار شخصى پسر معاويه بوده است، رفتارى كه از ماهيت نظام اموى نشاءت مى گرفت، نه از تربيت و خلق و خوى يزيد.
فرض ديگر در تبيين مفاهيم و مقوله هاى ((امر به معروف و نهى از منكر)) و ((احياى حق و امحاى باطل))، پيوند دادن آنها باآموزه هاى عمومى قرآنى و فرايض اعتقادى مسلمانان، در يك كلام، رنگ باختن دستورات مذهبى و فرايض دينى مردم در عصر معاويه و يزيد بوده است. درست است كه عصر اموى در تاريخ اسلام، عصر كمرنگ شدن تقيدات اعتقادى مردم است، اما واقعيت آن است كه در اين دوره، على رغم انحطاط سياسى و اخلاقى جامعه اسلامى، مردم در انجام فرايض دينى سخت مقيد بودند و هرگز به دام لاابالى گرى عقيدتى نيفتادند.
به گواهى گزارشهاى مورخان صدر اسلام، در عصر اموى، حتى عنصرى چون يزيد كه در جمع ياران و خواص خويش به انكار آسمانى بودن اسلام نيز مى پرداخت، از تظاهر به انجام فرايض و اقامه نماز با مسلمانان روى بر نمى تافت. در ميان عامه مسلمانان نيز تا آن روز نماز، روزه، حج زكات، خمس، جهاد امر به معروف و نهى از منكر، به همان معناى رايج و سطحى آن معمول بود. مسلمانان در همين عصر يزيد نه تنها در اقامه نماز كوشا بودند، بلكه اختلافات بعدى را در باب درجه انحراف اين يا آن مكان از كعبه را نيز نداشتند تا به جهتهاى متفاوت نماز گزارند و گرفتار اختلاف در مكان قبله باشند. قدر مسلم آن است كه چون حر و يارانش در عذيب الهجانات با امام حسين (ع) نماز خواندند، نه در شكل نماز، نه در محتوا و نه در جهت قبله با هم اختلاف نداشتند وگرنه امكان اقامه نماز مشرك را به امامت حسين (ع) نداشتند.
چنين بود وضعيت جامعه مسلمانان آن روز در باب و خمس و زكات و غيره. ناگفته روشن است كه اگر مصاديق معروف و حق را در همين حيطه فروع دين و احكام عبادى محدود كنيم و در همان حال اذعان داشته باشيم كه مسلمانان صرف نظر از عناصر لاقيد آنان كه در همه زمانها تمام مكانها و در تحت همه حكومتهاى به چشم مى خورند، به انجام فرايض ‍ پايبند بوده اند، نخواهيم توانست به پاسخ اين پرسش برسيم كه بنابراين مراد امام از متروك ماندن معروف و عمل نشدن به حق در عصر يزيد چه بوده است؟
فرض ديگر در تبيين مفاهيم ((باطل)) و ((حق)) در سخنان امام حسين (ع)، چه بسا اين فرض باشد كه مراد امام از باطل اساس و بنياد سلطنت يزيد و مقصود از حق حكومت نبوى و استمرار آن در خاندان آن حضرت و شخص امام حسين (ع) بوده است؛ به عبارت ديگر اهداف امام در نهضت حسينى بر انداختن سلطنت اموى و احياى امامت علوى بود.
ترديدى نيست كه امام سلطنت اموى را نامشروع و تاسيس حكومتى به امامت خويش را هم راه صواب و هم وظيفه خويش و تمام مسلمانان مى دانست، اما واقعيت آن است كه نه امام حسين (ع) و يارانش با توجه به آنچه در تحليل قيام كربلا گفتيم، به انديشه برانداختن يزيد روانه كربلا شده بودند و نه امكان عملى چنين تغييرى را در حكومت اموى داشتند. امام چنان كه گذشت، از آغاز حركت به سوى مكه و كوفه بيش از ناصحان خويش مى دانست كه سرنوشت خود و يارانش در عراق چيست. حادثه خونين كربلا نيز به وضوح نشان داد كه هدف امام در استفاده از مفاهيم ((باطل)) ((حق)) و ((معروف)) و ((منكر))، تبيين ماهيت سلطنت يزيد و كوششى بود براى عطف توجه مسلمانان به نظام مبتنى بر حق، نه اعتقاد به فراهم بودن شرايط و زمينه هاى عينى جهت برانداختن سلطنت اموى و تحقيق و استقرار حكومت علوى.
به نظر مى رسد كه اگر اندكى از سطح نگرشهاى كلى به مفاهيم موجود در سخنان امام حسين (ع) فاصله بگيريم و انديشه را از درون گرداب مفاهيم كل نجات دهيم، مفاهيمى كه مسلمانان عصر امام حسين (ع) درك روشنى از مصاديق آنها داشتند، اما به مرور دهور، به شكل مفاهيمى با مصاديق مبهم در ميان مسلمانان رايج شدند، امكان فزون ترى براى حصول به تبيينى روشن از آن مفاهيم و ايضاح بر مصاديق آنها خواهيم داشت.
جستار در باب اهداف نهضت حسينى و پيام كربلا و جستجو درباره مصادق مفاهيمى را كه امام حسين (ع) در سخنان خويش به كار گرفته اند، با نقل عباراتى مشهور از وصيتنامه آن حضرت پى مى گيريم تا ببينيم كه آيا مى توان در پرتو تحليل سخنان امام به پاسخ پرسشهاى اصلى در باب اهداف نهضت حسينى رسيد يا خير؟ امام در ترسيم مبانى و اهداف قيام خويش در قسمتى از وصيتنامه خود به محمد بن حنفيه فرموده اند:
و انى لم اءخرج اشرا و لا بطرا و لا مفسدا و لا ظالما و انما خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى صلى الله عليه و آله. اريد اءن امر بالمعروف و انهى عن المنكر و اسير بسيره جدى و ابى على بن ابى طالب
((من نه براى سركشى و طغيان و نه بر بنياد هوى و هوس، نه به انديشه فساد و ستمكارى خروج كرده ام. قيام من منحصرا براى اصلاح امت جدم محمد (ص) است. من بر آنم تا امر به معروف كنم و از منكر اجتناب دهم و راه و روش جدم و پدرم على بن ابيطالب را پى بگيرم (1)))
امام در كلام ديگرى با مردم فرموده اند كه:
الا ترون ان الحق لا يعمل به و ان الباطل لا يتناهى عنه فليرقب المؤ من فى لقاء ربه محقا: فانى لا ارى الموت الاالسعاده و الحياه مع الظالمين الابرما.
((ايا نمى نگريد كه به حق عمل نمى شود و از باطل نهى داده نمى شود. پس در چنين شرايطى شايسته است كه مومن در انديشه ديدار خداوند باشد. من نيز مرگ را جز سعادت و زندگى با ستمكاران را جز خوارى نمى يابم (2)))
عبارات منقول از وصيتنامه امام، صريحا مفهوم اصلاح را با نظام اجتماعى پيوند مى دهد و تاكيد دارد كه آنحضرت با ملاحظه تفاوت ماهيت نظام اموى موجود با نظام عصر نبوى، بر آن است تا به مسلمانان خاطر نشان سازد كه موضع موجود با واقعيات عصر نبوى متفاوت است و نيازمند اصلاح، اصلاحى نه در عرصه انجام فرايض: (عرصه اى كه با عصر نبوى متفاوت است) بلكه اصلاحى در عرصه نظام اجتماعى و بازگرداندن مناسبات اجتماعى و حيات جامعه اسلامى به مناسبات عصر نبوى و سيره مرتضوى.
از نظر امام، فساد اجتماعى موجود چنان عميق و تلخ است و حكومت چنان در اجتناب از عمل به حق و امحاى باطل اصرار مى ورزد كه شايسته است مومن در صورت تداوم اين مناسبات در درون نظام موجود، آرزوى مرگ كند و از زندگى چشم پوشد.
در سخنان ديگرى از امام خطاب به مروان بن حكم آمده است كه:
و على الاسلام السلام، لما بليت هذه الامه براع مثل يزيد (3)
اسلام از ميان رفته است آن هنگام كه پيشواى امت اسلامى، عنصرى چون يزيد باشد. من از جدم رسول خدا(ص) شنيدم كه مى گفت: حكومت بر خاندان ابوسفيان حرام است.
بى گمان مفهوم اصلاح در نخستين سخنانى كه از امام ذكر شد، خرجت لطلب الاصلاح فى امه جدى قلمروى فراتر از شخصيت و رفتار يزيد دارد و نمى توان آن را جز بر ضرورت اصلاح نظام اموى تفسير كرد.
گفتيم كه سخن امام در عبارت ((الا ترون ان الحق لا يعمل به)) را نيز نمى توان به دايره فرايض دينى و متروك ماندن آموزه هاى كلى قرآن تفسير كرد، چرا كه مسلمانان در عصر يزيد نيز به انجام فرايض دينى تقيد داشتند.
در سومين سخنى كه از امام نقل كرديم، گرچه لبه تيز حمله امام متوجه شخص يزيد است و آن حضرت تصريح مى كند كه با پيشوايى يزيد بر جامعه اسلامى بايد فاتحه اسلام را خواند، اما باز هم پيش از اين اشاره كرديم كه فرض متوقف شدن نهضت حسينى با فرض اصلاح شخص يزيد و باقى ماندن نظام اموى، فرض نامعقول است، چرا كه يزيد محصول آن نظام بود نه عنصرى فاسد از نظامى سالم و بهنجار و مشروع. بر همين اساس مى توانيم باز هم براى حصول به معرفتى دقيق از مقاصد واقعى امام در تاكيد به ضرورت امر به معروف و نهى از منكر و اصلاح جامعه اسلامى، به طرح اين پرسش بپردازيم كه بالاءخره مراد امام از معروف متروك مانده و منكر مسلط و اصلاح در امت محمدى، به كدام عرصه ها مربوط بود؟
به نظر مى رسد كه راهگشاترين امر در اين مسير، آن قسمت از نخستين كلام از كلمات منقول از امام در سطور پيشين است كه در آن امام حسين (ع) تاكيد مى كند، هدف اصلاح در امت محمدى و فرا خواندن مسلمانان به معروف و بازگرداندن حاكميت و حكومت و مردم به قالب و محتواى عصر نبوى و سيره علوى است.
بى گمان براى بازمانده هاى صحابى پيامبر در عصر امام حسين (ع) و تابعين متعدد در آن روزگار كه جز يك نسل با عصر نبوى فاصله نداشتند و غالبا نيز عصر علوى را درك كرده بودند، سخنان امام كاملا روشن و مستغنى از شرح و بسط و تفسير بود، به همين دليل نيز چه موافقان و همراهان آن حضرت و چه مخالفان وى در اين باب از امام پرسشى در جهت رفع ابهام خويش نكردند، اما در ادوار بعدى كه مبانى سياسى، اقتصادى و اجتماعى سيره نبوى و علوى فراموش شد و در انديشه غالب مسلمانان، اسلام در انجام فرايض فردى معنا يافت، درك سخنان امام حسين (ع) و مفاهيم كليدى نهضت آن حضرت نيز به مفاهيم كلى تبديل شدند و در همين قالبهاى كلى و بدون درك روشن از معانى و مصاديق خويش ‍ تكرار گرديدند.
مورخان و محدثان عامه و خاصه بر اين نكته تصريح و تاكيد كرده اند كه با استقرار معاويه به مسند قدرت و تكوين سلطنت اموى، راه و رسم حكومت نبوى در عرصه هاى سياست و اقتصاد و اجتماع تفاوتى بارز يافت و عصر كاملا متفاوت در تاريخ حكومتهاى اسلامى آغاز گشت. عصرى كه به نام دوره سطنت اشتهار دارد و آغاز آن با پايان دوره خلافت پيوند مى يابد. بر همين اساس به نظر مى رسد در صورتى كه بتوانيم خصايص كلى سلطنت اموى و سرنوشت امت اسلامى در اين دوره را با عصر حكومت نبوى و حتى دوره خلفاى راشدين نيز مقايسه كنيم، خواهيم توانست با نشان دادن تفاوتهاى اين دو دوره از زندگى مسلمانان و مشخصات سلطنت حاكم بر مقدرات ايشان، دريابيم كه معروف مفقود در عصر اموى و منكر حاكم و سارى و جارى دراين دوران چه بوده است، كدام حق در اين دوره به طاق نسيان رفت و كدام باطل بر اريكه اقتدار مثبت و اصلاحى كه در ساخت و بافت قدرت در اين دوره از تاريخ اسلام ضرورت داشت، چه ابعاد و قلمروى داشت و ناظر بر كدام عرصه ها بود. براى فراهم آوردن زمينه هاى مطالعه تطبيقى ميان تفاوت و ماهيت نظام اموى با حكومت عصر نبوى، مى رويم به سراغ مستندات تاريخى تا دريابيم كه چرا امام حسين (ع) با آن بيان صريح تاكيد كرد كه با ادامه حكومت يزيد به عنوان نماد استمرار نظام اموى، در حالى كه همچنان در ميان مسلمانان انجام فرايض شخصى و عبادى رواج داشت، دوره حيات اسلام به پايان خواهد رسيد.
1. استبداد سياسى و سلطنت اسلامى
فرمانروايى معاويه بر امت اسلامى به نام خليفه خداوند و ولى الهى، تجسم كامل استبداد سياسى بود. اين شيوه از سلطه تا آن زمان نه در تاريخ خلافت سابقه داشت و نه در سنت عربى معمول بود. خلفاى اوليه، صرف نظر از مجادلات كلامى موجود در باب مشروعيت خلافت ايشان، هر كدام به گونه اى خاص حكومت خويش را بر بيعت مستقيم يا غير مستقيم مسلمانان استوار مى شمردند. خليفه اول، اگر چه به تعبير عمر با ((فلته)) به قدرت رسيد، (4) اما كبار صحابه رسول خدا، در نهايت بر خلافت او تسليم شدند. خليفه دوم نيز گرچه با بدتى شگفت آور بر مسند خلافت نشست و مشروعيت فرمانروايى خود را از ((استخلاف)) دريافت داشت، اما به هر حال مدعى بود كه راءى مردم به ابوبكر اساس ‍ جواز تعيين وى به خلافت، توسط خليفه اول بوده است. او به همين دليل نيز خود را مجاز شمرد تا انتخاب خليفه بعدى را به شوراى شش نفره واگذار كند.
اگر در تعيين سه خليفه نخست عامه مردم، يا سواد اعظم، خاصه تمام مسلمانان حرمين نقش مستقيمى نداشتند، اما در خلافت آن حضرت بيش از تمام خلفاى قبلى بر بيعت مستقيم مردم استوار شد و جز بنياد الهى آن در تفكر شيعى، بر بيعت عمومى نيز متكى گرديد.
پس از شهادت على (ع)، امام حسن (ع) نيز دومين امامى بود كه با اقبال و بيعت عامه مردم خلافت را در دست گرفت. با بروز منازعه ميان امام حسن و معاويه، در حالى كه معاويه پيش از آن تمام روزگار حضرت على (ع) و پس از آن در باور متكلمان و محدثان و فقهاى عامه نيز به عنوان مردى عصيانگر عليه خليفه وقت، يعنى على (ع) شناخته شد، امام حسن (ع) با تنظيم سندى سياسى و براى ممانعت از ريخته شدن خون بازمانده مسلمانان و مومنان پاك اعتقاد، قدرت خلافت را به پسر ابوسفيان سپرد. اتفاق مورخان و اجماع علماى اخبار بر آن است كه معاويه كوتاه زمانى پس از استقرار بر مسند فرمانروايى، عمده ترين بند از عهدنامه صلح، يعنى اجتناب از تعيين جانشين براى خويش را لغو كرد و به اين ترتيب بنياد مشورعيت ظاهرى حكومت بر مسلمانان را نيز از ميان برداشت. جز اقدام معاويه در تعيين يزيد به جانشينى خويش و بدعتى كه او در زمينه شيوه فرمانروايى بر امت اسلامى ايجاد كرد، همان ماهيت مهرآميز و نظامى او براى خارج كردن خلافت از دست امام حسن (ع) نيز باعث شد تا متكلمان و فقيهان عالم اسلام، مبانى استقرار پسر ابوسفيان را از شالوده حاكميت خلفاى پيشين متمايز ساخته و در كنار سه پايه عقد امامت، يعنى اجماع، استخلاف و شورا، اساس چهارمى به نام استيلا را مبناى حكومت معاويه بر مسلمانان بشمارند و فرمانروايى معاويه را نه خلافت بلكه سلطنت توصيف كنند.
اگر چه بعدها، برخى از فقها و متكلمان عامه، براى استيلا نيز وجوهى از مشروعيت را بيان داشتند، اما غالب بزرگان اين دسته از بزرگان، براى حكومتهاى استيلاى مشورعيتى قائل نشدند و تصريح كردند كه چون اين نوع حكومت به هيچ روى بر بيعت و رضايت مسلمانان، استوار نبوده است، فاقد مشروعيت است. صرف نظر از اين اختلافات ترديدى نيست كه حتى به فرض هم كه مسلمانان همان استيلاى اوليه معاويه بر سرير فرمانروايى مسلمانان و معاهده صلح را هم بنياد مشروعيتى ظاهرى براى سلطنت معاويه مى شمردند، اين مشروعيت با عنايت به تعهد معاويه در اجتناب از تعيين جانشين براى خويش، مشروعيتى بود براى همان استيلاى وى نه گشاده دستى او براى تعيين سرنوشت سياسى مسلمانان پس از خويش.
بنابراين نه فرمانروايى وى همانند خلافت ابوبكر شكل گرفته بود تا بتوان به استناد عمل خليفه اول، او را مجاز به تعيين وليعهد خويش دانست و نه سند صلح او با امام حسن (ع) وى را به تعيين جانشينى براى خويش مجاز مى شمرد. به همين دليل نيز بود كه بعدها بزرگان عامه در توصيف فرمانروايى معاويه و يزيد، به سلطنت و متمايز كردن شكل و ماهيت حكومت امويان از خلافت ترديدى نكردند. چنان كه هيچ كدام از آنان استنكاف بزرگان صحابى مدينه از بيعت با وليعهدى يزيد و قيام امام حسين (ع) و عصيان عبدالله بن زبير و مقاومت عبدالله بن عمر و عبدالرحمان بن ابى بكر در موضوع جانشينى يزيد را مورد انتقاد قرار ندادند.، حال آنكه همين بزرگان عصيان معاويه را عليه على (ع) و خوددارى از بيعت با آن حضرت را به شكل مستقيم يا غير مستقيم سرزنش كرده اند.
در انديشه مسلمانان اين نكته در شمار اصول اساسى مشروعيت خليفه و حاكم اسلام بود كه پس از بيعت مردم يا كبار صحابه، مردى كه بايد بر مسند فرمانروايى مسلمانان و جانشينى پيامبر تكيه مى زد، جز برخوردارى از مراتب فضيلت و عدالت، بايد از دانش و بهره كافى و شايسته در شناخت آيينى كه منصب محافظت و اجراى آن را به عهده مى گرفت، برخوردار مى بود. به همين دليل نيز در قرون اوليه كه متكلمان عامه به تدوين قواعد و مقررات نصب خليفه مبادرت مى ورزيدند، آنانى كه بر اين واقعيت اذعان داشتند كه خليفه اول در مراتب آگاهى و علم بر قواعد دينى فرودست تر از على بن ابيطالب بوده است، بنابراين براى يافتن راهى جهت حل و فصل معضل مشروعيت خلافت خليفه اول با وجود صحابى افضلى چون على (ع)، قاعده جواز امامت مفضول بر فاضل را مطرح ساختند و كوشيدند تا مشروعيت خليفه مفضول را بر اساس توجيه كنند.
معاويه با تعيين يزيد به جانشينى خويش، در واقع مردى را بر سرنوشت مسلمانان مسلط كرد كه نه تنها در شناخت دين با معمولى ترين مسلمانان آن روزگار هم رديف بود، بلكه بر اساس آسمانى آيينى كه منصب خلافت آن را متصدى مى شد، باور نداشت. اگر مسلمانان از رذايل شخصيتى يزيد نيز چشم مى پوشيدند و يا به فرض كه از سخنان او در انكار آسمانى بودن آيين محمدى نيز بى خبر بودند، در اين معنا ترديدى نداشتند كه يزيد در ميان مسلمانان آن روز عارى از دانشى است كه بتواند مدعى شناخت و اجراى ديانت نبوى باشد. اگر چه در روزگار يزيد، غالب صحابه پيامبر چشم از جهان پوشيده بودند، اما هنوز تعداد قابل توجهى از تابعين در قيد حيات بودند و همانها اگر از سطوت و خشم معاويه زبان در كام فرو مى بردند، اما در محاق انديشه و جان خويش اذعان داشتند كه با وجود تعدادى از صحابى پيامبر و كثيرى از تابعين، چگونه ممكن بود كه يزيد عهده دار منصب فهم و اشاعه آيينى شود كه هم نسبت به آن بى خبر است و هم شمار كثيرى از كسانى را كه اين را بسى بهتر از او مى شناختند به تبعيت از خود در شناخت و اجراى آيين اسلام فرا خواند. پس به همين دليل هم بود كه چون معاويه با تحريك مغيره بن شعبه بر آن شد تا انديشه نهايى خويش در نصب يزيد به جانشينى خويش را آشكار كند، با آگاهى از همين واقعيت كه يزيد هيچ امتيازى بر مسلمانان عادى ندارد تا چه رسد به بزرگان مسلمان آن روز در حجاز و عراق، در انديشه افتاد تا براى حصول به مقصود شيوه هاى تهديد، تزوير و تطميع را به كار گيرد. اين شيوه ها اگر چه در برخى عرصه ها و در ميان كثيرى از مسلمانان آن روز موثر افتاد، اما واكنش تعداد قابل توجهى از صحابى و تابعين حجاز، خاصه مدينه را در بر داشت. (5)
معاويه با ملاحظه اين واكنشها كوشيد تا از طريق مسافرت به شهرهاى عمده اى چون مكه و مدينه، از حضور خويش و تهديد مستقيم خود براى واداشتن مردم به سكوت بهره گيرد. اين سياست اگر چه موثر افتاد، اما طبعا بيش از پيش مقبوليت فرمانروايى يزيد را مخدوش كرد. بى گمان در شرايطى كه معاويه مى كوشيد تا از طريق تهديد و ارعاب سلطنت يزيد را فراهم كند، غالب مسلمانان با امام حسين (ع) هم آواز بودند كه با استقرار سلطنت يزيد بايد با آيين محمدى بدرود گفت، اما همانند امام شجاعت واكنش و مخالفت را نداشتند.
اگر چه هم زمان با امام حسين (ع) در عصر معاويه، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر و عبدالرحمن بن ابى بكر و ابن عباس و عبدالله بن جعفر نيز از تمكين به خواسته معاويه اجتناب كردند، (6) اما در ميان اينان تنها امام حسين (ع) بود كه نه تنها پس از شنيدن خبر درگذشت معاويه و آغاز سلطنت يزيد به مخالفت خويش ادامه داد، بلكه اين مخالفت را بر بنياد قاعده اى روشن استوار ساخت و چنان كه گفتيم، در قالب كلامى كوتاه خطاب به مروان بن حكم، بيان كرد كه:
و على الاسلام السلام، لما بليت هذه الامه براع مثل يزيد. يزيد با تصدى فرمانروايى و در جايى كه شالوده قدرت وى بر بنياد و اصول حكومت سلطنتى استوار شده بود، مدعى خلافت، يعنى جانشينى پيامبر در حفظ و اشاعه آيين محمدى بود. گفتيم كه صرفنظر از رذايل شخصى وى و حتى با فرض سلامت شخصيت پسر معاويه، قدر مسلم آن بود كه وى هيچ نشانى از دانش دين براى تصدى منصب خلافت نبوى نداشت. به همين دليل نيز ترديدى نبود كه سكوت در برابر فرمانروايى وى، سكوت بر امحاى آيين نبوى به شمار مى رفت به همين دليل نيز امام حسين (ع) جز رسالتى كه در پيش روى خويش براى احياى معروف و حق احساس مى كرد، سكوت در برابر سلطنت يزيد را سكوت در برابر مردى مى شناخت كه بر آن بود تا امت اسلامى بر بنياد هواو هوس خويش حكومت كند نه بر قواعد شريعت نبوى.
اگر معاويه براى شمارى از صحابه و تابعين حقى به عنوان امتناع از بيعت با يزيد قائل بود، يزيد همين حق را نيز نايده گرفت و شيوه حكومت خويش را كه در بنياد فاقد مشروعيت بود، در اصول و قواعد اعمال حاكميت نيز بر ضرورت تسليم بى قيد و شرط بر سلطنت خويش قرار داد. اين سياست طبعا پايان آخرين اميدها براى بقاى نشانه هايى هر چند اندك در جلب رضايت مسلمانان براى مقبوليت قدرت بود
واكنش يزيد در برابر امام حسين (ع) و حدوث واقعه تلخ كربلا، آشكارا از عمق باور يزيد به مشروعيت قدرت او بر بنياد شمشير و استيلاى مطلق حكايت داشت. چنين شيوه اى از استبداد محض در حاكميت، نه تنها در پايان عصر اهميت راءى و نظر مسلمان در تعيين فرمانرواى خويش بود، بلكه احياى نگرشى بود كه مقام حاكم اسلامى را نه راهنما و راعى رعيت، بلكه عبد و عبيد سلطان و دستگاه سلطنت و پاشاهى مى دانست.
با خاتمه قيام كربلا، قيامى كه از جمله عليه همين شيوه از اداره جامعه اسلامى و همين تلقى از نفى حق حاكميت مردم صورت پذيرفت، يزيد فرصت يافت تا ماهيت سلطنت خويش را كه ماهيت استيلايى و استبدادى محض داشت، اما به رنگ شريعت نيز رنگ آميزى شده بود، هر چه آشكارتر نشان دهد، او سخنان و نامه هايش را به نام خدا آغاز مى كرد، اما از مردم چون روش فراعنه انتظار عبوديت داشت. در نخستين نامه اش به مردم مدينه چنين نوشت و به دستور او عثمان بن محمد اين نامه را براى آنان خواند:
بسم الله الرحمن الرحيم. سوگند به خدا كه من مقام و جايگاه شما را سر خويش قرار داده بودم، اما از آن هنگام كه شما از بيعت من تن زديد، شما را از سر خويش به زير آوردم و بر زير پايم نهادم. از اين پس با شما چنان رفتارى خواهم كرد كه همچون قوم عاد و ثمود، منسوخ شويد به خدا سوگند كه عذاب دردناكى بر شما نازل خواهد شد كه پس از آن پشيمانى شما سودى نخواهد بخشيد. (7)
يزيد به تهديد خويش عمل كرد و در واقعه حره نشان داد كه نه تنها براى جان و مال مردم، حتى مردم مدينه كمترين احترامى قائل نيست. بلكه از نظر او وقتى جمعى از مسلمانان حكومت و ولايت وى را بر خويشتن انكار كنند، استحقاق دارند تا به نواميس تعرض شود. بنا به گزارشهاى تاريخى در فاجعه حره نه تنها شمار قابل توجهى از صحابه و تابعين پيامبر به جرم انكار خلافت يزيد قتل عام شدند، بلكه زنان و دختران نيز مدتى از تعرض سپاهيان يزيد مصون نماندند. ابن طباطبا نوشته است است كه پس از واقعه حره هر كس ‍ دختر خويش را شوهر مى داد بكارت دختر را تضمين نمى كرد. (8)
گوشه هايى از گزارشهاى دينورى را مى آوريم تا ماهيت سلطنت اسلاميه يزيد آشكارتر شود. دينورى مى نويسد:
يزيد، مسلم بن عقبه را به فرماندهى سپاهيان خويش برگزيد و به آنان دستور داد تا به سوى مدينه روانه شوند. اين سپاهيان از كار آزموده ترين لشكريان بودند. در ميان ايشان، كسى كمتر از بيست سال كمتر و بيشتر از پنجاه سال نداشت. ده هزار استر نيز بار و بنه ايشان را حمل مى كرد. به هنگام حركت آنان، يزيد آنان را تا بيرون دمشق بدرقه كرد و يزد به مسلم تاكيد كرد كه در مدينه، هر آن كس كه در مقابل تو مقاومت كرد او را بكش. گفته اند كه يزيد اين سخن را سه بار تكرار كرد. مسلم نيز گفت: چون به مدينه برسم، فقط از آنان دو كلمه خواهم خواست يا بيعت يا مرگ. (9)
يزيد گفت: اين دو كلمه كافى است، اما باز هم پيام من به تو اين است كه هر كس مقاومت كرد، او را بكش. دينورى ادامه داده است كه: پس از قتل عام مردم مدينه توسط مسلم بن عقبه و سپاه همراهش، لشكريان شام وارد تمام خانه هاى مدينه شدند هر آنچه يافتند برداشتند. آنان حتى از كبوتر و مرغ و خروس نيز نگذشتند و هر چه از اين پرندگان به دست آوردند، سر بريدند. دينورى در ادامه همين گزارش به بيان شمار كشته هاى مدينه از مهاجر و انصار پرداخته و باز هم به تبعيت سپاهيان اميرمومنان پرداخته و نوشته است كه:
تعداد كشته هاى قريش از انصار و مهاجر و سرشناسان شهر در واقعه حره دو هزار و هفتصد نفر و از ساير ساكنان مدينه، ده هزار نفر، جز شمار زنان بود. مردى وارد خانه ابن ابى كبشه انصارى شد، آن هم در حالى كه زنى وضع حمل كرده بود. مرد به آن زن گفت: چيزى در خانه ات هست تا با خود ببرم؟ زن پاسخ داد كه سوگند به خدا كه چيزى ندارم. مرد شامى برجست و نوزاد او را از دست زن گرفت و چنانبا قدرت به ديوار كوبيد كه مغز طفل متلاشى شد. (10)
گفتيم كه بارزترين جلوه استبداد سياسى سلطنت مطلقه، تبديل مردم به متابعان بى چون و چرا و عبد و عبيد سلطان و دستگاه سلطنت است، در حالى كه پيامبر اسلام براى رهانيدن مردم از قيد هر گونه عبوديت غير خدا مبعوث شده بود و همواره جايگاه اجتماعى خويش را بنده خدا مى شمرد و خدايش به آن حضرت تاكيد مى كرد، كه (( لست عليهم بمصيطر (11)))، نظام اموى و سلطنت يزيدى در پى آن بود تا به نام نمايندگى خداوند در روى زمين و سلطنت اسلاميه، مردم را به بردگانى مطيع و منقاد محض تبديل كند. در اين نظام كه امام حسين (ع) نمى توانست موجوديت آن را تحمل كند و بازى حاكم با بوزينگان را و سگان شكارى جلوه بيرونى آن بود، نه تماميت هويت آن، مردم نه عناصرى بودند كه حاكم سياسى به اعتبار ايشان قدرت داشت، بلكه بردگانى بودند كه بايد اطاعتشان از مبناى عبوديت معنا مى يافت. گزارش يعقوبى در اين زمينه گوياست. او درباره رفتار مسلم بن عقبه در مدينه، در حالى كه سخن دينورى درباره تعرض سپاه اموى به دوشيزگان را تاييد كرده است، مى نويسد:
سپس مردم را گرفت كه بيعت كنند. بر آنكه بندگان يزيد بن معاويه باشند. مردى از قريش را مى آوردند و به او گفته مى شد: بيعت كن، نشان آنكه بنده خالص يزيدى مى گفت نه. پس ‍ او را گردن مى زدند. (12)
مسخ انديشه و عقل و جان عوامل حاكميت و ماموران سلطان و حاكم، از بارزترين نشانه هاى استبداد سياسى بود. اگر در كربلا عمر بن سعد و يارانش با اتخاذ سياست اطاعت محض از امير المومنين، هم امام حسين (ع) و يارانش را به شهادت رساندند و هم با گمان و تصور ثواب (13) اجساد شهدا را لگدكوب سم اسبان كردند، عوامل اموى پس از جنايات گسترده در مدينه، به فرماندهى حصين بن نمير، يكى از قاتلان شهداى كربلا، با آتش زدن كعبه و دريدن حرمت حرم خدا، نشان دادند رفتارى كه در كربلا انجام گرفت، افراط جمعى قليل در منطقه اى خاص نبود، چنين رفتارى از ماهيت نظام اموى نشاءت مى گرفت و عوامل يزيدى در آنجا و اينجا تفاوتى با هم نداشتد. آنچه در نينوا رخ نمود. همه آنچه در مدينه پديد آمد و سرانجام آنچه در مكه جلوه كرد، با فريادهاى پياپى ((اطاعت (14))) از يزيد همراه بود. اگر با اين مختصر انديشه را در حدى شايسته به ماهيت نظام اموى نزديك كرده باشيم، آنگاه هر چه دقيق تر خواهيم يافت كه اين سخن امام حسين (ع) كه پيش از اين نيز بيان شد، ناظر بر چه واقعياتى بود و چرا امام مرگ را براى مومن سزاوارتر از تحمل نظام يزيدى مى شمرد.


2. تثبيت و مشروعيت اشرافيت و نظام طبقاتى
پيش از اين، در بررسى شالوده ها و ريشه هاى نهضت كربلا و قيام حسينى از چگونگى تجديد حيات اشرافيت عربى، خاصه اشرافيت اموى سخن گفتيم. همان جا متذكر شديم كه در روزگار خلافت على (ع)، اشرافيت اقتدار يافته در عصر خلفاى پيشين چگونه به ستيزى جدى عليه سياست امام مبنى بر تلاش براى احياى سنت نبوى در زمينه توزيع عادلانه بيت المال پرداختند و چگونه نبردهاى جمل و صفين را به امام تحميل كردند. پس از شهادت امام و تاسيس سلطنت اموى طى بيست سال حكومت معاويه، به همان اندازه كه تنگناهاى سياسى اجتماعى براى قليل عناصر شيعى و وفادار به راه و رسم نبوى افزايش مى يافت، براى اشرافيت آسيب ديده در عهد خلافت على فراخ ‌تر و مساعدتر مى گشت. معاويه طى بيست سال سلطنت بى دغدغه خويش در حالى كه خويشتن را از صحابه كبار نشان مى داد، صحابه اى كه سخت دلسوز شريعت محمدى و حامى آن است، تا جايى كه مى توانست از طريق معامله هاى مالى آشكار و پنهان با اشرافيت شهرى و اشراف القبايل بدوى در درجه نخست بنيادهاى قدرت اموى را استوارتر مى ساخت و از درجه بعد و به عنوان پاداش همراهى، به تثبيت اشرافيت مبادرت مى ورزيد، اگر چه بخش عمده اشرافيت عصر اموى را در دوره معاويه، اشراف سفيانى و مروانى در دمشق و حجاز تشكيل مى دادند، اما افزون بر ايشان در عراق و مصر نيز تعدادى از صحابه و تابعين از حمايت وسيع معاويه برخوردار بودند و در همان حال نفوذ سياسى و اجتماعى خويش را هم در خدمت دوام و استحكام سلطنت معاويه قرار مى دادند. عمربن عاص در مصر و مغيره بن شعبه و زياد بن اميه در عراق و روساى قبايل بصره و كوفه نمايندگان سرشناس اشرافيت غير اموى در عصر معاويه بودند.
به همان اندازه كه جايگاه سياسى مالى اشرافيت در عصر خليفه سوم نامدار و در معرض آسيبهاى گوناگون قرار داشت، در دوره طولانى حكومت معاويه با موفقيت اين طبقه اقتصادى، استحكام و ثبات يافت. از ميان رفتن مخالفان اهل تكاثر در اثر سياست سركوب دوره معاويه و سازش آخرين عناصر مردد ميان دين و دنيا مهم تر از همه پديد آمدن فاصله زمانى ميان عصر نبوى و دوره اموى باعث شده بود تا وضع موجود، طبيعى تصور گردد.
پيش از اين ملاحظه شد كه مورخان به هنگام گزارش رخدادهاى عصر خلفاى اوليه چگونه خود را مقيد به ترسيم ابعاد دنياطلبى و تعدادى از صحابه كبار مى دانستند و از ميزان در آمد و ثروت و قصور آنان سخن مى گفتند. به عكس گزارشهاى آن دوره، در لابلاى رخدادهاى عصر معاويه، به ندرت مى توان از آن گزارشها اثرى به دست آورد. به نظر مى رسد سبب اين امر، كثرت شمار عناصر توانمند و از ميان رفتن حساسيتهاى پيشين بوده است نه غفلت مورخان؛ به عبارت ديگر، از آنجا كه در عصر خلفاى اوليه پديد آمدن طبقه جديد و اشرافيت نوين امرى اعجاب آور شمرده مى شد، مورخان نيز به گزارش شخصيت و ابعاد ثروت آنان توجهى جدى نشان مى دادند، اما پس از آنكه در عصر معاويه آن ناهنجارى و بدعت تبديل به راه و رسمى شايع و مطلوب گرديد، مورخان نيز از ترسيم شخصيت و ابعاد ثروت ايشان درگذشتند. نكته مهم ديگرى كه در باب اشرافيت عصر اموى بايد گفت، حضور فعال بخش مهمى از اين طبقه اجتماعى در اركان قدرت اموى است.
چنين حضورى از يك سو به اقتدار دستگاه قدرت و تحكيم پايه هاى آن منتهى مى شد و از سوى ديگر مانع از آن مى شد تا طبقات ثروتمند و اشراف القبايل سياست حفظ منافع و موقعيت خويش را همانند عصر خلفاى اوليه، بدون برخوردارى از ابزار سياسى، يعنى تصدى مناصب حكومتى حفظ كنند و همواره از سوى قدرت حاكمه و تحول شرايط سياسى آسيب پذير باشند. با عنايت به همين تحول جايگاه اشراف و طبقه جديد در عصر معاويه، طبعا نمى بايد آنان را همچون عبدالرحمان بن عوف، طلحه و زبير و ساير صحابى ثروتمند عصر عثمان، در حاشيه قدرت جستجو كرد. بلكه بايد سراغ آنان را در مصادر قدرت و حكومت شهرها و مناطق مختلف جستجو كرد.
مشاركت، نفوذ و حضور فعال و مستقيم اشراف عصر معاويه در اركان قدرت طبعا موجب همبستگى عميق آنان با حكومت اموى مى گشت و همين همبستگى و تنيده شدن منافع هر دو جريان با يكديگر، هم ثبات دستگاه قدرت را افزايش مى داد و هم به ثبات اشرافيت مى انجاميد. اگر بر آن باشيم تا مبانى دوام قدرت اموى را على رغم تزلزل مبانى مشروعيت دينى آن جستجو كنيم، طبعا بايد يكى از عمده ترين آنها را در همين گره خوردگى قدرت سياسى با طبقه توانمند مالى جامعه آن روز، خاصه تبديل شمار قابل توجهى از اشراف و طبقات ثروتمند در مناصب سياسى سلطنت اموى سراغ بگيريم. از آنجا كه اين عناصر در عصر معاويه تماميت حيات مالى و اجتماعى خود را با حكومت اموى پيوند زده بودند، بنابراين على رغم وقوف بر عدم صلاحيت يزيد براى تصديق منصب خلافت، نه تنها تمام همت خويش را براى طرح و تثبيت وليعهدى پسر معاويه به كار گرفتند، بلكه پس از مرگ معاويه نيز تمام شرافت عربى، حميت قومى و بقاياى باورهاى صورى خويش به آيين محمدى را در خدمت دفاع از حكومت يزيد قرار دادند. اينان به خلاف عناصر معمولى جامعه اسلامى آن روز كه يا گرفتار جبن و يا غفلت بودند و در واقعه كربلا يا سرگردان ماندند، يا همكار ستمگران، پس از آغاز قيام امام حسين (ع) و در حالى كه نيك مى دانستند كه با پيروزى امام حسين (ع) بر يزيد، تماميت سرمايه سياسى و اقتصادى و اجماعى ايشان تهديد خواهد شد، نه تنها به همراهى يكپارچه با يزيد عليه امام حسين (ع) پرداختند، بلكه در اعمال زشت ترين و خشونت بارترين شيوه ها عليه امام حسين (ع) و يارانش نيز كمترين ترديدى نشان ندادند.
اينان كه طبعا به انجام فرايض فردى نيز سخت تقيد داشتند و با الهام از صحابه كبار قبلى ميان تكاثر و ثروت اندوزى و عبادت خداوند تعارضى نمى يافتند، تبلور باطل و برجسته ترين عناصر ستيز عليه حق و شالوده فساد اجتماعى در ميان امت اسلامى به شمار مى رفتند. چنين فسادى بود كه به اصلاح نياز داشت و چنين باطلى كه با نام حق و تحت پوشش آيين نبوى حكومت مى كرد، در صورتى كه با قيام امام حسين (ع) چهره اش عيان نمى گشت به عنوان جريانى طبيعى در تاريخ اسلام باقى مى ماند.
قيام امام حسين (ع) اگر چه به امحاى اين جريان مسلط شده بر سرنوشت مسلمانان منتهى نگشت، امام حقانيت اين باطل پنهان شده در جامه حق را آشكار ساخت مانع از آن گشت تا نظام اموى، ادامه نظام نبوى محسوب شود. پس از قيام كربلا تمام مورخان و راويان اخبار تاريخ اسلام، از كشتار كربلا به زشتى ياد كردند و هيچ كدام از آنان نه تنها اقدام يزيد را در قتل عام امام حسين (ع) و يارانش امرى طبيعى توصيف نكردند، بلكه به سرزنش يزيد پرداخته و راه و رسم حكومت او را مباين با راه و رسم خلفاى مبين شمردند تا چه رسد به آنكه آن را ادامه حكومت نبوى بشمارند.
3. امحاى عدالت و برابرى
امحاى عدالت و برابرى عصر نبوى، حتى عدول كامل از بازمانده هاى عدالت نبوى در دوره خلفاى اوليه، از شاخه هاى ديگر نظام اموى و مبانى ستيز امام حسين (ع) با اين نظام شالوده قيام كربلا بود. اين معنا را مى توان به وضوح در سخنان مسلم بن عقيل با عبيدالله در كوفه ملاحظه كرد. ابومخنف روايت كرده است كه چون پس از دستگيرى مسلم بن عقيل، او را نزد ابن زياد حاضر كردند، او بدون سلام امارت، در نزد ابن زياد ايستاد. پس پسر زياد خطاب به مسلم گفت:
اى پسر عقيل تو وارد كوفه شدى در حالى كه مردم متحد و آرام بودند. آمدى تا آنان را پراكنده كنى و در ميانشان اختلاف افكنى و ايشان را به مقابله با همديگر سوق دهى. مسلم پاسخ داد كه چنين نيست من به اين شهر آمدم در حالى كه كوفيان مى گفتند كه پدر تو برگزيدگان و نيكان آنان را كشته و خون ايشان را به زمين ريخته و با آنان همانند خسرو و قيصر رفتار كرده است. ما آمده ايم تا در ميان مردم عدالت را بر پاى داريم و آنان را به حكم خداوند فراخوانيم. ابن زياد گفت: اى فاسق تو را با عدالت و حكم خدا چكار؟ مگر زمانى كه تو در مدينه شراب مى خوردى، ما با مردم چنين نمى كرديم؟ مسلم گفت: من شراب مى خودم؟ خداوند آگاه است علاوه بر خدا، تو نيز مى دانى كه دروغ گويى و مردى راستگو نيستى من چنان كه تو مى گويى شراب نخورده ام. آنكس شرابخوار است كه خون ناحق بر زمين مى ريزد، خونخوار است و خون كسى را كه ريختن خونش حرام است مى ريزد. آنكس ‍ شرابخوار است كه بدون قصد قصاص و از سر دشمنى به صرف ظن و گمان، آدم مى كشد. آن هم در حالى كه به لهو و لعب نيز سرگرم است او چنان آدم مى كشد كه گويى كار ناروايى نكرده است. آرى چنين كسى شايسته نام شرابخوارى است نه من. (15)
پيش از اين اشاره كرديم كه چگونه در نخستين سالهاى پس از رحلت رسول خدا، سياست اقتصادى خليفه دوم مانع از استمرار سنت نبوى در توزيع عادلانه در آمدها در ميان مسلمانان گشت و به ظهور طبقات ثروتمند و بروز شكافها و فاصله هاى مالى ميان امت اسلامى انجاميد.
سياست پيامبر در عرصه عدالت و برابرى اقتصادى و اجتماعى، سياستى نبود خاص پيامبر اسلام، اين سياست اصل مشتركى بود، ميان نام انبياى الهى. به تصريح خداوند در آيه 25 سوره حديد (16) تمام پيامبرانى كه شرايع متفاوتى را براى جوامع هم عصر خويش عرضه كرده بودند، على رغم تفاوت در شرايع و جز اركان چون توحيد و نبوت و قيامت، در يك اصل مشترك با يكديگر پيوندى وثيق داشتند. آن اصل نيز بستر سازى براى قيام مردم به قسط بود.
پس از قتل عثمان و آغاز خلافت على (ع)، آن حضرت تمام همت خويش را براى تجديد اصل عدالت در ميان مسلمانان به كار گرفت و كوشيد تا چه در عرصه اقتصادى و چه عرصه اجتماعى و انسانى راه و رسم بى عدالتى را كه جز ستم و ظلم ماهيتى نداشت و در مبانى و ماهيت بر شرك استوار بود، (17) از ميان بردارد و بار ديگر توحيد را شالوده نظام اسلامى قرار دهد. جز اشرافيت صاحب نفوذى كه در طول 25 سال انزواى على (ع)، از طريق بى عدالتى دستگاه خلافت به مكنت و ثروت رسيده بودند و اينك آموزده هاى نبوى را تنها همان انجام فرايض فردى و عبادى مى شمردند و عدالت مرتضوى را در شمار اصول اجتماعى آيين نبوى نمى دانستند، غالب اعراب حجاز و عراق نيز برابرى همه مسلمانان در دريافت سهم عادلانه از بيت المال را روشى دور از شاءن عرب و ناعادلانه قلمداد مى كردند و نمى توانستند سياست امام على (ع) را در توزيع ثروت ميان عرب و عجم و وضيع و شريف فرقى نمى نهاد، تحمل كنند. ابن ابى الحديد از مداينى و او از فضيل ابن جعد نقل كرده است كه وى مى گفت: عمده ترين دليل خوددارى عرب از يارى اميرالمؤ منين على (ع)، سياست مالى آن حضرت بود؛ چرا كه امام هيچ شريفى را بر وضيع و هيچ عربى را بر عجم فضيلت نمى داد و با بزرگان و روساى قبايل، به همان شيوه اى كه پادشاهان در بخشش ثروت به آنان رفتار مى كردند، عمل نمى كرد. پس به همين دليل نيز بود كه عرب على (ع) را رها كرد و به معاويه پيوست. همين راويان افزوده اند كه حتى در اين زمينه مالك اشتر نيز با امام سخن گفت، اما آن حضرت حاضر نشد تا به مصلحت اين سياست خويش را تغيير دهد و راه و رسم معاويه را در جلب عرب پيش گيرد.
امام على (ع) نه تنها به رغم تمام مقاومت جاهليت جان گرفته و راه و رسم متروك شده اشراف و سلاطين در عصر نبوى، در دوره كوتاه خلافت خويش بر احياى همان سنت نبوى و اصل توزيع عادلانه ثروت ميان مسلمانان، حتى در توزيع برابر يك قرص(18) نان ميان مردم پاى فشرد، بلكه به هنگام صدور فرمان حكومت مالك بر مصر خطاب به او تاكيد كرد تا حقوق انسانى مردم تحت حكومت خويش را شناخته و بداند كه وظيفه او آن است تا به تمام مردم مصر، صرف نظر از مسلمانى، به ديده برابر بنگرد و حقوق انسانى ايشان را رعايت كند. امام در همين قسمت از سخن خويش با مالك، باز هم فرمانروا و امير را خادم مردم شمرد، نه مدعى مردم و صاحب منت بر ايشان، با دستى گشاده بر جان و مال آنان. (19) براى امام واضح بود كه معاويه و نظام اموى به زودى، به نام جانشين پيامبر و حاكم اسلامى بر مردم، حقوقى متعدد براى خويش بر ذمه مردم خواهند شناخت و از آنان خواهند خواست تا به تمكين از ايشان بر اساس يك تكليف قطعى، يعنى اطاعت محض مبادرت كنند.
به همين دليل نيز خطاب به كلامى كوتاه به وظايف و جايگاه حاكم اسلامى و وظايف مردم در مقابل او تاكيد كرد و تقسيم عادلانه ثروت ميان مسلمانان را از جمله وظايف اصلى پيشواى مسلمانان شمرد. (20)
كوتاه زمانى پس از شهادت حضرت على (ع) و تاسيس نظام اموى، نه تنها سياست نبوى و علوى در اعمال عدالت در همه عرصه هاى مالى و اجتماعى و انسانى آن در عصر اموى متروك شد و اصول و قواعد پادشاهى و اشرافى استقرار يافت، بلكه تلاش وسيع آغاز شد براى تثبيت همين راه و رسم به عنوان سنت اسلامى. معاويه كه نخستين حاكمى بود كه ميان خويش با مسلمانان حاجب و دربان نهاد، بيت المال را هم ثروت متعلق به حاكم شمرد كه مطابق تشخيص و تمايل او ميان مردم توزيع گردد. با از ميان برداشتن اصل عدالت و امحاى سياست توزيع عادلانه بيت المال و تقسيم ثروت ميان خواص، در واقع به سوى تثبيت نظام و القاى باورى از جايگاه حكومت در انديشه اسلامى پيش مى رفت كه در شالوده هاى آن اراده حاكم اساس تقسيم بيت المال بود، نه حق برابر همه ايشان از اموال، حقى كه خليفه نيز در برخورددارى از آن با ديگران هيچ گونه تفاوتى نداشت. پيش از اين اشاره كرديم كه استقرار عدالت و پايه ريزى شرايطى براى قيام مردم به قسط، رسالت مشترك اجتماعى تمام پيامبران الهى بود. معاويه با پايه ريزى اصل تبعيض ميان مردم در دريافت حقوق مالى و استفاده از ثروت عامه براى تقرب اشراف و خواص به خويشتن، در واقع نه تنها در مقابل رسالت مشترك انبياى الهى سدى سديد بنا مى كرد، بلكه با امحاى عدالت و گسترش تبعيض و شكاف طبقاتى و اقتصادى ميان مردم، به ترويج شرك اجتماعى يارى مى رساند.
معاويه با تعيين يزيد به جانشينى خويش صرفا بر آن نبود تا به تداوم قدرت و حكومت در ميان آل سفيان مبادرت كند، او بر اين انديشه بود تا همان مردمى را كه على (ع) كرامت داده بود و از قعر به صدر كشانيده بود تا از طريق نياز مالى به خوارى در پيشگاه شريفان قوم نيفتند. بار ديگر به مغاك خاك نشاند و تخت ثروت اشرافى و اشرافيتى را كه در بدر، به خاك و خون افتاده بود، بر شانه هاى همين مسلمانانى كه براى نيازهاى ضرورى خويش به خاك مى افتادند، حمل كند. امام حسين (ع) پس از رويارويى با سياست معاويه براى تثبيت و استمرار اصول و قواعد ستمگرى مالى و اجتماعى و در حالى كه ميدانست در عصر يزيد نيز همانند دوره معاويه، موانعى در برابر انجام فرايض فردى و عبادى وجود نخواهد داشت، بى ترديد با وليعهدى يزيد به مخالفت برخاست و چون معاويه نيز در گذشت، در قيام عليه مردى كه وارث ابوسفيان و معاويه و باورهاى ستمگرانه آنان بود ترديد نكرد. امام حسين (ع) خود را وارث آدم تا خاتم مى شمرد. اين وراثت قطعا در عرصه وراثت شرايعى نبود كه با بعثت پيامبر اسلام منسوخ شده بودند، بلكه اين وراثت به همان عرصه اصل مشترك انبياى الهى، يعنى عدالت و بستر سازى براى قيام مردم به قسط مربوط مى شد. يك بار ديگر به اين كلام الهى توجه كنيم: لقد اءرسلنا رسلنا بالبينت و انزلنا معهم الكتب و الميزان ليقوم الناس بالقسط (21)
4. ارتقاى اراذل و انزواى افاضل
تقرب و اتكا به اراذل و بركشيدن آنان به قدرت و سپرد وظايفى بسيار بيشتر از درجه و مرتبه استعداد و فهم و صلاحيت به ايشان و منزوى كردن افاضل و شخصيتهاى شايسته و پيراسته از پليدى، خصيصه همه حكومتهاى استيلايى و استبدادى است. تمايل به تداوم قدرت از طريق جفا و ستمگرى، احساس حقارت از انتخاب افاضل و مجالست با آنان، اجتناب مردان پاك و وارسته و خدوم از همكارى و مساعدت با حكامى كه به رذايل متصفند و از فضايل بى بهره، از جمله علل و عوامل آن اتكا و تقرب است.
با عنايت به شخصت معاويه و يزيد و مقايسه اى بسيار سريع ميان آنان با دون مرتبه ترين شخصيتهاى معاصر آنان، بسيار طبيعى بود كه نه صحابى و تابعين صاحب فضيلت پيامبر كه بسيارى از آن اصحاب و تابعينى نيز كه به برخى از خصايل قابل نكوهش نيز آلوده بودند، حاضر نمى شدند تا به نظام اموى تقرب جويند و آخرين فروغهاى معنوى وجود خويش را در اين تقرب تباه سازند. از سوى ديگر معاويه و يزيد نيز براى حصول به تمامى اهداف خود به مردانى نياز داشتند، مطيع، عارى از هر گونه هويت انسانى ويكسره عبد و عبيد حكومت، با آماده هر گونه پليدى، به رغم فهم و ادراك از پليدى. پس به همين دليل بود كه از همان آغاز تاسيس نظام اموى و تداوم آن، ارتقاى اراذل و انزواى افاضل جوهر و بنياد نظام اموى گشت. عوام مردم نيز در اين هدف او را يارى كردند. و تن به خوارى دادند. (22) مسعودى در بحثى درباره اخلاق و سياست معاويه به همين معنا اشاره كرده و نوشته است كه.
از جمله خصايل عامه اين است كه مردمان نالايق را به پيشوايى برگزينند و فرومايگان را برترى بخشند وغير عالم شمارند. اينان توانايى تشخيص حق از باطل را ندارند. (23)
در سنت بشرى و حتى عربى آن روزگار، استلحاق زياد بن ابيه به ابوسفيان و اعلام تعلق پسر سميه بدكاره به پسر حرب، كارى بسيار نكوهيده بود كه تنها معاويه بود كه مى توانست براى استحكام قدرت خويش بر بنياد جلب حمايت اراذل، دست به چنين سنت شكنى زند و اقدام معاويه براى انتساب زياد به ابوسفيان و تمامى مورخانى كه از شخصيت و سلطنت معاويه سخن گفته اند، از ماجراى استلحاق ياد كرده و معاويه را به باد سرزنش گرفته اند. (24)
عمرو بن عاص، يار و مشاور نزديك معاويه و مردى كه آخرت خويش را فداى دنياى پسر حرب كرد، از جمله اراذلى بود كه على رغم شناخت رذيلت و به رغم باور به حقانيت على (ع) به يارى معاويه برخاست. او نماد برجسته پليدى بود؛ وجود همين عنصر در كنار معاويه كافى است تا به وضوح اذعان كنيم كه چگونه معاويه، پس از نشستن بر مسند جانشينى پيامبرى كه براى تصميم فضيلت و امحاى رذيلت آمده بود، بر كشيدن اراذل را شالوده استحكام قدرت خويش قرار داد. جنگ درونى (25) پسر عاص براى انتخاب راه رذيلت و همكارى با مردى كه اساس قدرت خويش را با طرد افاضل و مردان صاحب كرامت و اصل ايمان و صداقت بناكرده بود، حاكى است كه چگونه در نظام اموى دو جريان دور از هر گونه فضيلتى به گرد هم فراهم شدند و راه و رسم نبوى در حكومت و حتى روش شيخين در خلافت را به سلطنت اموى تبديل كردند، سلطنتى كه امام حسين (ع) در عصر امامت خويش، كمترين ترديدى در ستيز با آن نداشت.
در پيشگاه قدرت اموى، به همان اندازه كه مردانى چون حسين بن على و ياران او و حجر بن عدى و عمرو بن حمق خزايى و قيس بن سعد و امثال آنان، جايگاهى نداشتند، عناصرى چون مغيره بن شعبه، مروان بن حكم، سعيد بن العاص، عمرو ابن عاص، زياد بن ابيه، مسلم بن عقبه، حصين بن نمير، عبيدالله بن زياد، محمد بن اشعث بن قيس كندى، شمر بن ذى الجوشن مرادى و عمر بن سعد بن ابى وقاص محترم بودند و معزز.
مردان دسته نخست، هم حقيقت را مى شناختند و بر باطل واقف بودند و بر اين باور بودند كه با تمكين به نظام اموى، و بيعت با معاويه و يزيد، جز آنكه با آموزه هاى نبوى به ستيز برخاسته اند، منزلت و آزادگى خويش را نيز از ميان برده اندبه عكس اينان، براى دسته دوم، كه به رغم ادعاى ديندارى، از هر گونه تدينى نيز بى بهره بودند، حتى ارزش شرف و حميت خويش را هم نمى شناختند، اطاعت از قدرت براى حفظ قدرت و جايگاه خويش هم شرف بود، هم حميت.
مغيره كه در جريان فتوح ايران با ارتكاب زنا، از سوى خليفه دوم فاسق ناميده شده بود و خود نيز به گناه خويش اعتراف داشت. (26) طى سالهاى بعد، چنان به لجه تعلق به رذيلت و حب امارت افتاده بود كه چون خبر تغيير خويش از حكومت كوفه توسط معاويه را شنيد، كوشيد تا از طريق همراهى با نيت معاويه راى تعيين يزيد به وليعهدى، و طرح اين پيشنهاد به پسر ابوسفيان، مردى فاسق چون خويش را به قدرت رساند. روزگار به او فرصت نداد تا در عهد يزيد باقى بماند و در شمار اميران درگاه پسر معاويه هم باقى بماند.
زياد بن ابيه، نسخه ديگرى از شخصيت مغيره بن شعبه بود، هم در بى رحمى، هم در تمايل به فريبكارى و خدعه به مردم براى جلب رضايت معاويه. شكنجه هاى او به مخالفان نظام اموى و سخت گيرى و سخت كشى در ميان افاضل، در غالب منابع تاريخى منعكس شده است. در توصيف شخصيت رياكار او بسنده مى كنيم به گزارشى درباره پيشنهاد او به معاويه براى توصيه به يزيد براى تغيير اخلاق و رفتارش جهت مشتبه شدن شخصيت واقعى او نزد مردم. يعقوبى نوشته است كه چون معاويه از زياد خواست تا از بصريان براى يزيد بيعت بگيرد، وى براى معاويه نوشت كه با توجه به شخصيت شرابخوار يزيد و وجود حسين بن على و عبدالله بن عباس، عبدالله بن زبير و عبدالله بن عمر، مصلحت در آن است تا يزيد يكى دوسال خويشتن را به اخلاق اين صحابه آرايد تا مردم نسبت به شخصيت وى مشتبه شوند. (27)
از پيش معلوم بود كه معاويه قصد درنگ دراعلام وليعهدى يزيد را ندارد. پس چون دستور مجدد او به زياد رسيد، پسر سميه كه از جمله اركان استيلاى نظام اموى بر مسلمانان بود، در چشم پوشيدن بر حقيقت ترديد نكرد و دستور معاويه را به كار بست. عبيدالله بن زياد كه در قتل عام امام حسين (ع) و ياران آن حضرت كمترين ترديدى به خويشتن راه نداد، فرزند همين زياد بود. جز رفتار شنيع در واقعه كربلا با اتكا به عناصرى چون خويش، توصيف امام حسين (ع) از او، گوياترين توصيف از شخصيت عالى مقام ترين امير نظام اموى است. پيش از اين اشاره شد كه چون امام شنيد كه عبيد الله بن زياد هنگام استقرار آن حضرت در كربلا، امام را ميان بيعت با يزيد و كشته شدن مخير داشته است، پاسخ داد كه: الا و ان الدعى ابن الدعى قد ركز بين اثنتين بين السله و الذله و هيهات منا الذله ياءبى الله ذلك لنا و رسوله و المومنون و حجور طابت و طهرت و انوف حميه و نفوس ابيه من ان نؤ ثر طاعه اللئام على مصارع الكرام، الا و انى زاحف بهذه الاسره مع قله العدد و خذله الناصر.
از گفتگو درباره شخصيت ديگر معتمدان و مقربان نظام اموى: نظام مبتنى بر همراهى اراذل در مى گذريم و با نقل قسمتهايى از سخنان امام حسين (ع) در معرفى ماهيت نظام اموى به معاويه، سخن را به پايان مى بريم. اما دراين قسمت از سخنان خويش، آشكارا به ماهيت نظامى انگشت مى گذارد كه در آن نظام افاضل مطرود و مقتول مى گردند و اراذل بر مسند عزت مى نشينند:
اى معاويه مگر تو همان نيستى كه حجر بن عدى را به ناروا كشتى و يارانش را به شهادت رساندى؟ همان نمازگزارانى كه به ستيز با بيداد برخاسته بودند، بدعتها را ناروا مى شمردند، امر به معروف و نهى از منكر مى كردند و از سرزنش سرزنش كنندگان بيمى نداشتند. تو چنين افرادى را به ناروا و ستم كشتى، آن هم در حاليكه به آنان امان داده و عهد بسته بودى كه اين كار تو عصيان برخدا و سست شمردن پيمان خداوندى بود.
اى معاويه مگر تو عمرو بن حمق خزاعى، از بزرگ ترين اصحاب رسول خدا را نكشتى؟ همان صحابى نيكوكارى كه رنج عبادت چهره اش را فرسوده و اندامش را لاغر كرده بود. تو با او نيز پيمان بسته و امان داده بودى. چنان امانى كه اگر به آهوهاى صحرا داده بودى با اطمينان از كوه فرود آمده و نزد تو مى شتافتند.
اى معاويه مگر تو نبودى كه زياد را به پدر نسبت دادى، در حالى كه او در خانه برده اى از ثقيف متولد شده بود. تو زياد را پسر ابوسفيان و برادر خويش خواندى و سخن پيامبر را متروك داشتى كه فرموده بود: ((فرزند به بستر تعلق دارد و نصيب زناكار سنگ است)).
تو استلحاق زياد بن ابوسفيان را بر اساس هواپرستى انجام دادى و سپس وى را بر مسلمانان مسلط داشتى و اجازه دادى تا ايشان را بكشد، دستها و پاهاى آنان را قطع كند، چشمانشان را كور كند و بر شاخه هاى نخلها بياويزد. گويا تو خويشتن را در شمار مسلمانان نمى دانى و بر آنى كه آنان با تو پيوندى ندارند.
اى معاويه، مگر تو نبودى كه به زياد دستور دادى همه محبان و پيروان على را بكشد و او نيز چنين كرد؛ در حالى كه على به دين پسر عموى خويش ايمان داشت و پدر تو به فرمان رسول خدا نبرد كرده بود. بدان كه اكنون تو پس از انتشار همان دين به اين مقام و اين جايگاه نشسته اى. مگر نه اين است كه پيش از اين تو و پدرانت جز سفرهاى زمستانى و تابستانى هيچ كارى نداشتيد؟
اى معاويه به من نوشته اى كه ((از آسيب زدن به بنياد امت پرهيز كن و اجازه نده تا اين مردم به دست تو به گرفتارى افتند.))، اما من به تو متذكر مى شوم كه فتنه اى برتر از حكومت تو بر امت سراغ ندارم و بزرگترين انديشه ام براى خود و امت جدم ستيزه با توست. اگر چنين كردم به خدا تقرب جسته ام و اگر از اين كار تن زدم بايد به پيشگاه الهى استغفار كنم. از خداوند خواستارم تا راه روشن را به من باز نمايد و بر انجام آن توفيق دهد...)).
-------------------------------------------
1- ابن اعثم، الفتوح، ج 3، ص 23- 24؛ خوارزمى، مقتل الحسين، الجزءالاول، ص 273؛ مناقب آل ابى طالب ج 4، ص 89؛ بحارالانوار، ج 44، ص 239.
2- تاريخ الطبرى، ج 5، ص 493 - 404
3- برخى از اصحاب مقتل نوشته اند كه در فرداى شبى كه حاكم مدينه آن حضرت را براى بيعت با يزيد به دارالاماره مدينه فراخواند، مروان امام را در يكى از كوچه هاى مدينه ديد و چون باز هم از آن حضرت خواست تا با يزيد بيعت كند، امام پاسخ بالا را به مروان داد (خوارزمى، مقتل الحسين، الجزء الاول، ص 268).
4- العقد الفريد، الجزء الرابع، كتاب الخطب، ص 57، 58
5- نگاه كنيد به نامه ها و گفتگوهاى معاويه با بزرگان مدينه در: الامامه و السياسه، ج 1، ص 165 - 177
6- البدايه و النهايه، ج 8، ص 147.
7- الامامه و السياسه، ج 1، ص 207.
8- تاريخ الفخرى، ص 116.
9- الامامه و السياسه، ج 1، ص 209.
10- همان، ج 1، ص 215
11- الغاشيه، 22
12- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 190. همچنين بنگريد به: مروج الذهب، ج 3، ص 69؛ الاخبار الطوال، ص 265.
13- شايان ذكر است كه مسلم بن عقبه نيز كه فجايع مدينه را فرماندهى كرد، چون كوتاه زمانى بعد در راه هجوم به مكه به كام مرگ افتاد، در آستانه مرگ چنين گفت: (( خداوندا! پس از شهادت به وحدانيت تو و رسالت محمد، كارى دوست داشتنى تر از كشتن مردم مدينه نكرده ام تا به سبب آن در آخرت به تو اميدوارتر باشم (تاريخ الطبرى، ج 5، ص 497.)
14- نگاه كنيد به: تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 191.
15- تاريخ الطبرى، ج 5، ص 377؛ الكامل فى التاريخ، ج 4، ص 35.
16- لقد ارسلنا رسلنا بالبينت و انزلنا معهم الكتب و الميزان ليقوم الناس بالقسط و انزلنا الحديد فيه باءس شديد و منفع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز)) (الحديد، 25)
17- توجه كنيم به اين كلام الهى كه شرك را ظلم عظيم مى شمارد و مى فرمايند: يا بنى لا تشرك بالله....
18- ابن ابى الحديد آورده است كه يك بار به هنگام توزيع بيت المال ميان مردم كوفه از طريق رؤ ساى هفتگانه قبايل اين شهر، چون در درون اموالى كه از كيسه ها بيرون مى آمد و توزيع مى شد، به گرده نانى برخورد كرد، همان را نيز به هفت قسمت تقسيم كرد و هر قسمت را بر روى يكى از بخشهاى هفتگانه قرار داد (شرح نهج البلاغه، پيشين.)
19- و مباش همچون جانورى شكارى كه خوردنشان را غنيمت شمارى زيرا كه رعيت دو دسته اند، دسته اى برادر دينى تواند و دسته اى ديگر در آفرينش با تو همانند (نهج البلاغه، فرمان به مالك اشتر، نامه 53.)
20- بنگريد به: آخرين بخش از خطبه 34.
21- الحديد، 25
22- شعر زيبايى دارد عبدالرحمن همام سلولى، درباره افول مردم در دوره اموى. در سال 59 هجرى، پس از آنكه فرستادگان عراق و ساير مناطق به حضور معاويه رسيدند و معاويه از آنان خواست تا در باب وليعهدى يزيد بيعت كنند و به رغم مخالفت بعضى، سرانجام بزرگان قوم و به دنبال آنان مردم به جانشينى يزيد تمكين كردند، عبدالرحمان سرود كه: ((اگر رمله يا هند را حاضر كنند، ما با آنان به عنوان همسر امير مومنان بيعت خواهيم كرد! پس از سه كس كه با يكديگر هماهنگ بودند، چون خسروى بميرد، خسروى ديگر برجاى او نشيند. افسوس كه كارى نمى توانيم كرد. اگر توانايى داشتيم، چنان شما را فرو مى كوفتيم كه به مكه باز گرديد و در آنجا كاسه ليسى كنيد. چنان خشمناكيم كه اگر خون بنى اميه را هم بنوشيم، سيراب نخواهيم شد رعاياى شما تباه شدند و شما خود را به غفلت زده و به شكار خرگوش مشغولند (مروج الذهب، ج 3، ص 28) مقدسى اين شعر را با اختصار، در ماجراى حضور معاويه در مكه و فراخواندن مردم بر بيعت با يزيد آورده است (البدء و التاريخ، ج 6، الفصل الحادى و العشرون، ص 8)
23- مروج الذهب، ج 3، ص 35.
24- الاخبار الطوال، ص 219؛ تاريخ الفخرى، ص 109؛ تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 146؛ مروج الذهب، ج 3، ص 6؛ تاريخ الطبرى، ج 5، ص 214؛ الكامل فى التاريخ، ج 3، ص 441؛ البدايه و النهايه، ج 8، ص 28؛ تاريخ ابن خلدون، ج 3، ص 7.
25- عمروبن عاص پس از وقوف بر قتل عثمان، با دو پسر خويش و وردان غلام خود به مشورت پرداخت و از آنان پرسيد تا كداميك را از ميان على و معاويه برگزيند. يكى از پسرانش و وردان او را به اجناب از فرو ريختن سوابق و ديانت خويش به معاويه دلالت كردند، اما او با اينكه به حقانيت على (ع) اعتراف داشت، دين خود را وانهاد تا به قول خويش دنياى خود و معاويه را آباد كند گفته شده است كه او به هنگام عزيمت به سوى دمشق چند بار به وردان دستور مى داد تا بار و بنه وى را آماده كند، ولى كمى بعد پشيمان مى شد. چون سرانجام معاويه را انتخاب كرد و روانه دمشق شد، وردان او را چنين توصيف كرد: مرد بر پاشنه خويش ادرار كرد. براى مشاوره هاى او بنگريد به: الامامه و السياسه، ج 1، ص 96؛
26- نگاه كنيد به: تاريخ يعقوبى، ص 30 و 43.
27- تاريخ يعقوبى، ج 2، ص 148
----------------------------------
دكتر غلامحسين زرگرى نژاد


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.