مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
عکس و عکاسی مقالات
آشپزی به سبک تبیان
بیانات حضرت آیت الله خامنه ای مدظله
احادیث حضرت محمد
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط fardsaeid با 138646 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 11
     درج شده در 516 روز و 13 ساعت و 44 دقیقه قبل
    

گفتاری از استاد سید محمد مهدی میرباقری

چرا سیّدالشّهدا (ع) تنها شد؟

چه عواملی موجب تنهایی سیّدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائی (رض) فرموده بودند: «همة کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیّدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روایت بیشتر پیدا نکردم»!! معنای این حرف این است که مردم، سیّدالشّهدا(ع) را در حدّ یک مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالی‌که ابوهریره‌ها به اسم صحابی، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همة اینها نشان می‌دهد که ولیّ خدا با سازمان‌دهی قبلی تنها شده بود.

 

مقدمه
در زیارت عاشورا به امام حسین(ع) این‌گونه خطاب می‌کنیم: «و الوتر الموتور». وتر به معنای «تنها و یکتا»، و موتور «تنها شده» است. یک احتمال دربارة این معنا، یگانگی، منحصر به فرد بودن و بی‌بدیل بودن حضرت است.

احتمال دیگر این است که، حضرت تنهاست و در این تنهایی «موتور» است؛ یعنی حضرت با نقشه و برنامه‌ریزی تنها شده است؛ به خصوص اگر توجه داشته باشیم که درگیری سیّدالشّهدا (ع) مخفیانه نبود که مسلمانان از آن بی‌خبر باشند. یزید بعد از مرگ معاویه به استاندار مدینه نامه نوشت که باید از حسین بیعت بگیری و الاّ او را بکش و سرش را بفرست. حضرت بیعت نکردند و با تدبیر از مدینه خارج شدند؛ در مکه برای مسلمانان نامة دعوت نوشتند و آنها را مطلّع کردند، علاوه بر این مکه محل رفت و آمد مسلمانان بود و اخبار از آنجا منتشر می‌شد. بعد هم یزید، عده‌ای را فرستاد تا حضرت را در مکه ترور کنند و توصیه کرد که، حتّی اگر دست حضرت به پردة کعبه بود او را بکشید، لذا حضرت در ۸ ذی‌الحجّه در حالی‌که همه مُحرِم می‌شدند کاملاً با سر و صدا و با حالتی که همه متوجه باشند از مکه خارج شدند و با صراحت اعلام کردند:

کسی که حاضر است خون دلش را در راه ما بدهد و خودش را مهیّای لقای خدا کرده است، همراه ما کوچ کرده، همسفر شود.
از آن طرف مردم کوفه از خروج امام از مدینه و حرکت به سوی مکه مطّلع شدند، نامه نوشتند و حضرت را دعوت کردند. حضرت نیز سفیر فرستادند. لذا به گونه‏ای نبود که مردم مطّلع نباشند. هم مردم حجاز، مدینه، بصره و هم مردم کوفه مطّلع بودند. کمابیش تمام مناطق اسلامی مطّلع شده بودند که چنین حادثه‌ای در شرف اتّفاق است و امام با یزید بیعت نکرده، ابتدا به مکه رفته سپس از مکه هم بی‌وقت خارج شده و مردم را به همکاری دعوت کرده‌اند.

۱ـ شرایط تنها شدن حضرت سیدالشهدا (ع)
شرایطی که موجب تنها شدن امام حسین(ع) شد را می توان در جبهه دشمن و جبهه حضرت سیدالشهدا (ع) مشاهده کرد:
۱/۱ ـ شرایط جبهة دشمن
اگر طرف درگیری حضرت، یکی از صحابی رسول‌الله یا فردی که امثال این عناوین را یدک می‌کشید، بود، جای توجیه ـ ولو به باطل ـ وجود داشت. ولی طرف مقابل سیّدالشّهدا(ع)، یزید و ابن زیاد است که حسب و نسبشان معلوم و هیچ نقطة قوتی در آنها نیست. یزید شخصیتی است که طرفداران او نیز نتوانسته‌اند برایش مدحی بگویند، حتی خیلی از اهل‌سنت هم یزید را واجب اللعن می‌دانند. غیر از اینکه امتیازی هر چند دروغین نداشته، معروف به قماربازی و عیّاشی بوده است.

یکی از اشکالاتی که برخی به حضرت امیر(ع) ـ ارواحنا و ارواح العالمین له الفدا ـ می‌کردند این بود که، تو جوان هستی و مردم زیر بار خلافت شما نمی‌روند. غافل از اینکه اساس دیانت تولّی به ولیّ خدا و تسلیم بودن در مقابل اوست. لذا یکی از کمالاتی که شیعه در طول تاریخ به واسطة زحمات معصومین (ع) رسیده این است که، برای او امام، کوچک یا بزرگ و حاضر یا غایب ندارد. بعد از امام هشتم(ع)، سه امام داریم که در سنّ کودکی به امامت رسیده‌اند؛ امام جواد، امام هادی و امام زمان(ع) و شیعه نیز قبول کرده و هیچ انشعاب عمده‌ای اتفاق نیفتاده است. به این علت که، فرهنگ شیعه، فرهنگ رشد یافته‌ای شده و پذیرفته است که، امامت منصبی صوری نیست؛ لذا مثل علی بن جعفر (ع) که هنگام امامت امام جواد (ع) پیرمرد بود و سه امام (امام صادق، امام کاظم و امام رضا(ع)) را قبل از آن درک کرده بود محدّث جلیل‌القدری بود و روایات بسیاری از وی نقل شده است، وقتی امام جواد(ع) در حلقة درسی او وارد می‌شدند، درس را تعطیل می‌کرد به طرف امام می‌رفت و دست ایشان را می‌بوسید. اگر هم اعتراض می‌شد که شما عموی پدر ایشان هستید، می‌گفت: «خدای متعال این ریش سفید را قابل امامت ندانسته ولی این نوجوان را قابل دانسته است».

هر چند اساس کار دین معرفت است، اما گروهی پس از رسول خدا (ص) توجیه باطلی می‌کردند. جالب این است که، در خصوص سیّدالشّهدا (ع) این توجیه هم نیست؛ بلکه مسئله به کلی بر عکس است؛ چون سیّدالشّهدا(ع) حدود ۶۰ سال داشتند و یزید، جوان تازه به دوران رسیده بود؛ لذا ابن زیاد و یزید نه اسمی داشتند، نه صحابه بودند، نه سابقة خوشی داشتند. ابن زیاد پسر زیاد است، زیاد هم اولاد نامشروع بود که معاویه او را ملحق به ابوسفیان کرد و به خاطر این کار مورد طعن بسیاری قرار گرفت. یزید هم مجهول‌الهویه است؛ چون مادر یزید قبل از اینکه زن معاویه بشود باردار به یزید بوده ولی به اسم معاویه تمام شد. این نسب، آن اخلاق و آن هم سایر اوصافی که هیچ نقطة مثبتی در آن نیست.

۲/۱ـ شرایط جبهة امام حسین(ع)
طرف دیگر درگیری، سیّدالشّهدا(ع) از هر نظر صاحب کمال هستند. قلم دست دشمن بوده است ولی یک نقطة منفی برای سیّدالشّهدا(ع) در تاریخ ننوشته‏اند؛ نوة پیامبر، فرزند امیرالمؤمنین و حضرت فاطمه زهرا ـ علیهم السلام ـ غیر از اینها، همه نوع کمالات را دارند به طوری‌که، در روز عاشورا وقتی فرمودند: به چه عذری مرا می‌خواهید بکشید؟ یک نفر نگفت شما فلان جرم را دارید. وقتی که فرمودند: مگر شما از پیامبر نشنیدید که؛ «حسن و حسین سرور جوانان اهل بهشتند»؟ اگر نشنیده‌اید، اصحاب هستند، از آنها بپرسید که نه تنها اهل بهشت، بلکه سرور اهل بهشتند. هیچ کسی انکار نکرد، چطور شده، سیّدالشّهدا(ع) با این همه کمالات و اعلان علنی که در طول چند ماه کرده‌اند، حالا به کربلا آمده‌اند ولی در آخر کار برای حضرت حداکثر کمتر از ۲۰۰ نفر (نظر مشهور ۷۲ نفر است) یاور جمع شده است؟! ولی آن طرف، فقط از کوفه و از نزدیکی‌های آن لشکر سی هزار نفری جمع شد، بیشتر از این نیز نقل کرده‌اند!! چرا و چگونه ولیّ خدا تنها شد؟ البته این طور نیست که حضرت یک دفعه تنها شده باشند؛ بلکه یک حرکت و نقشة تاریخی است که سیّدالشّهدا(ع) را تنها و منزوی کرده است.

۲. عوامل تنهایی ولیّ خدا
چه عواملی موجب تنهایی سیّدالشّهدا(ع) شد؟ مرحوم علامه طباطبائی (رض) فرموده بودند: «همة کتاب وسایل الشیعه را از اول تا آخر مطالعه کردم تا ببینم چند روایت فقهی از سیّدالشّهدا(ع) نقل شده است، سه روایت بیشتر پیدا نکردم»!! معنای این حرف این است که مردم، سیّدالشّهدا(ع) را در حدّ یک مسئله‌گو هم قبول نداشتند؛ در حالی‌که ابوهریره‌ها به اسم صحابی، مراجع صاحب فتوا شده بودند؛ همة اینها نشان می‌دهد که ولیّ خدا با سازمان‌دهی قبلی تنها شده بود.

در اینجا عوامل تنهایی ولیّ خدا را بر می‌شماریم با تذکر به این نکته که، با حرکت سیّدالشّهدا(ع)، کار برعکس و توجه به اهل بیت شروع شد؛ تا جایی که در زمان امام باقر(ع) و امام صادق(ع) به اوج رسید.

۱/۲ـ شبهه‌ها و فتنه‌ها
عواملی که باعث تنهایی ولیّ خدا می‌شوند، دو دسته هستند؛ شبهه‌ها و فتنه‌ها. که وقتی این دو با هم ترکیب شوند به شدت کارگر می‏شوند؛ شبهات فضا را تاریک می‏کند و در این فضا فتنه‌ها تأثیرگذار می‌شوند. و الّا در فضای روشن، فتنه‌ها کارساز نیستند.

اعلان بی‌نیازی نسبت به ولیّ خدا و طرح «حسبنا کتاب الله» اولین و اساسی‌ترین شبهه‌ای است که از زمان حیات خود پیامبر اکرم(ص) آغاز شد. مورخان اهل سنت از جمله، طبری نوشته‌اند: در آخرین روزهای حیات پیامبر(ص) در حالی‌که مردم در منزل حضرت بودند، فرمودند: دوات و قلم بیاورید تا چیزی بنویسم که بعد از من گمراه نشوید. کسی گفت: «إنّ الرجل لیهجر حسبنا کتاب الله» به فارسی یعنی هذیان می‌گوید!! از قرائن تاریخی پیداست که گویندة این سخن کیست، شیعه و سنی هم متّفقند که او کیست. البته؛ متأسفانه عدّه‌ای از علمای اهل سنت این جریان را توجیه کرده و گفته‌اند: این حرف بدی نیست. او در دورة خلافتش نیز می‌گفت: «آن روزی که پیامبر آن جمله را فرمود، می‌خواست مسئلة خلافت را مطرح کند، ولی من صلاح مسلمانان ندانستم».

جریان از اینجا شروع شد که، اسلام نیاز به «ولیّ» ندارد؛‌ بلکه کتاب برای ما کافی است، در حالی که شیعه و سنی متواتر نقل کرده‌اند که حضرت به روشنی فرمودند: « إنّی تارکٌ فیکم الثّقلین کتاب الله و عترتی» البته بعضی از سنّی‌ها این روایت را نیز تحریف کرده، گفته‌اند: کتاب الله و سنتی!
شبهه از اینجا شروع شد که گفتند: قانون خدا وجود دارد؛ فرموده: نماز بخوانید، می‌خوانیم، روزه بگیر، می‌گیریم، حج برو، می‌رویم و … به جایی رسید که به تدریج گفتند: نوشتن حدیث معنا ندارد باید کتاب خدا را حفظ کنیم؛ چون اگر بخواهیم حدیث بنویسیم کتاب خدا از بین می‌رود؛ لذا نوشتن حدیث پیامبر را در زمان خلیفة اول منع کردند، البته به این علّت که احادیث پیامبر خاتم(ص)، صراحت بر فضایل اهل بیت(ع) دارد. این شبهه ظاهر فریبنده‌ای هم داشت؛ چون می‌گفتند روایت به اندازة قرآن اهمیت ندارد؛ لذا نگذارید قرآن از بین برود، در حالی که مفسّر قرآن، کلام رسول خدا(ص) است. «لتبیـّن للنّاس ما نزّل إلیهم» روشن است که اگر برای قرآن تبیین‌کننده‌ای نباشد، متشابهات آن به دلخواه افراد، معنا می‌شود.

۲/۲ـ جعل شخصیت در مقابل اهل بیت(ع)
بعد از اینکه جلوی نشر فضایل اهل بیت را گرفتند، کم‌کم شروع به جعل شخصیت و شخصیت علی‌البدل کردند، که در دنیای سیاست کار رایجی است؛ لذا در مقابل امیرالمؤمنین(ع) که صاحب فضایل است، برای دیگران جعل فضیلت کردند. معاویه دو کار انجام داد: اول، اینکه احدی حق ندارد نقل حدیث در فضایل علی و اهل بیت کند، (اگر کرد او را بکشید)، دوم، به استاندارانش دستور داد برای عثمان و شیخین فضیلت نقل کنید. کار جعل فضایل به حدی رایج شد که خود معاویه گفت: بس است. چون جعلیاتی مثل: مَثَل اصحاب من، مَثَل ستارگان آسمان است، به هر کدام اقتدا کنید، هدایت می‌شوید، خلاف صریح قرآن است، چون قرآن می‌گوید: داخل صحابه منافق هم وجود دارد.

۳/۲ـ تحریف در معنای دین و مسلمان بودن
این شبهات در حقیقت، تحریف در معنی دین و مسلمان بودن است، غافل از اینکه حقیقت دین چیزی جز تسلیم در مقابل خدای متعال نیست « إن الدّین عندالله الإسلام» و این تسلیم بودن زمانی ثبوت پیدا می‌کند که در مقابل ولیّ‌ خدا تسلیم باشیم.
قل إن کنتم تحبون الله فاتّبعونی یحببکم الله و یغفر لکم ذنوبکم و الله غفورٌ رحیمٌ.

تولّی به ولی خدا گوهر دین و باقی مسائل، آداب ظاهری دین است. اینها در معنای دین‌داری تحریف کردند، تحریف‌هایی که تاکنون ادامه دارد.
یک نگاه این است که، دین همین آداب است هر کس بیشتر نماز بخواند مقدس‌تر است. یک نگاه دیگر هم که کم کم شکل گرفت و هم اکنون نیز وجود دارد این است که، دین یک مشت تجارب باطنی و به قول امروزی‌ها تجارب قدسی، تأملات، رازدانی، رمزدانی، ریاضیت‌کشی، حالات و مقامات باطنی است و رسیدن به اینها هم یک آداب و فرمول‌هایی دارد،‌ اگر به آن عمل کنی به نتیجه می‌رسی، لذا اهل سنت کتاب‌هایی دارند به نام منازل الفلان، خیال می‌کنند پلکان است اگر رفتی به خدا می‌رسی. البته همة این حرف‌ها مطلقاً باطل نیست،‌ ولی این تحریفی است که پیدا شده و کم‌کم به جایی رسیده که رسیدن به خدا، بدون ولی فرمول پیدا کرده است.

در این وسط ولیّ خدا چه می‌شود؟ این همان ظهور «حسبنا کتاب الله» است. دربارة امور اجتماعی نیز برخی می‌گویند: اول اینکه امور ظاهری است و اعتبار چندانی ندارد، دوم اینکه به دین ربط ندارد، باید خود مردم آن را سامان دهند.

این تفکّرات که از صدر اسلام شروع شد، باعث کارگر شدن فتنه‌ها و تنها شدن ولیّ خدا شد. از زمانی که دین‌داری، فقط رمزدانی و نماز و روزه‌ شد و همة صحابه عادل و محترم شدند، کم‌کم امیرالمؤمنین(ع) هم عرض طلحه یا زبیر شدند، چون همه صحابی هستند؛ لذا فتنه‌ اثر خودش را گذاشت. از حضرت امیر(ع) نقل شده است که فرمودند: «مرا روزگار این‌قدر پایین آورد که کنار معاویه گذاشت، تا جایی که گفتند: علی و معاویه». معاویه کسی است که تا فتح مکه هم خودش و هم پدرش بت‌پرست بودند، بعد از فتح هم به زور اسلام آوردند لذا جزو طلقا (آزاد شدگان به دست حضرت) هستند، یعنی در حقیقت برده بودند، اما حضرت علی(ع) اوّل مؤمن است، مجاهدات و بت‌شکنی و سایر فضایل نامتناهی حضرت، که دیگر جای خود دارد.

باید تذکر داد که ما در این زمان نگران فتنه‌های دشمن نیستیم، فتنه‌هایی مانند ماهواره، فیلم، ویدئو، رمان و … انحرافی نمی‌توانند در فضای روشن، کاری بکنند. در سال ۱۳۵۷ از این فتنه‌ها بسیار داشتیم ولی امام خمینی(ره) باذن الله ـ تبارک و تعالی ـ در دل فتنه‌ها جوانان را نجات دادند و به مقام شهادت رساندند؛ مهم شبهه‌ها هستند، شبهاتی مثل اینکه؛ اصلاً دین، حکومت و سیاست ندارد (دین حداقل)، برای تفسیر دین، روحانیت لازم نیست، دین طبقة مفسّر ندارد، هر کس هر طوری فهمید، بالنسبه حق است (تکثّرگرایی)، و ... .

اگر این شبهه‌ها گرفت، فتنه به راحتی کارگر می‏افتد،‌ هر کس صدا بلند کرد دورش جمع می‌شوند؛ لذا این‌دو در کنار هم کار می‌کنند. اگر در تاریخ جریان فتنه‌ها و شبهه‌ها را تأمل کنیم به همین نتایج خواهیم رسید.

سیّدالشّهدا(ع) نیز به همین شکل تنها شدند. مردم طوری پراکنده شدند که احکام فقهی خود را نیز از سیّد الشّهدا(ع) نمی‌پرسیدند با اینکه، حضرت سبط پیامبر، صحابی و … بودند (حالا فضایلی که شیعه نقل می‌کند، بماند) بنابراین، شبهه‌ها و فتنه‌ها یکی از عوامل مهم تنهایی حضرت بود و این‌دو در یک شب درست نمی‌شوند؛ بلکه یک برنامه‌ریزی تاریخی پشتیبان قضیه بود،‌ لذا همین که حضرت را به عنوان «وتر موتور» سلام می‌دهید،‌ بلافاصله یک امت را لعن می‌کنید. « فلعن الله امّةً أسّست أساس الظّلم و الجور علیکم أهل البیت» بدین معنی که حضرت با یک امت تاریخی روبه‌رو هستند، نه فقط با ابن زیاد و یزید.

۴/۲ ـ بالا بودن هدف در دستگاه اولیای الهی
یکی دیگر از عوامل تنهایی ولیّ خدا این است که در کار اولیای خدا هدف، خیلی بالاتر از آن است که اهل دنیا تعقیب می‌کنند. هدفی را که سیّدالشّهدا(ع) تعقیب می‌کنند این نیست که انسان‌ها را به رفاه و عیش دنیا یا حتّی به آن چیزی که توسعة مادی و تکامل مادی نامیده می‌شود، برساند؛ اگر هدف اینها بود خیلی زود انسان‌ها همراه می‌شدند؛ تأمین شهوات و ارضای غرایز مردم، هدف اصلی نیست، اگرچه نیاز مادی مردم در حکومت دینی و در جامعه‌ای که بر محور اولیای خدا شکل می‌گیرد به بهترین وجه و در شکل معقول تأمین می‌شود ولی هدف برتر از رفاه و امنیت مادی و حتی برتر از آزادی مطلوب تمدن‌های مادی و بالاتر از توسعه‌ای که آنها تعقیب می‌کنند، است.

لذا هیچ‌کدام از اولیای الهی در آغاز دعوتشان به رفاه دنیا دعوت نکردند، با اینکه اغلب بعثت‌شان در جوامعی بود که وضعیت مادی بسیاری از آنها، وضعیت مناسبی نبوده است. نمونه‌اش جامعة جاهلی قبل از نبی مکرم اسلام(ص) که از نظر امنیت و رفاه خیلی عقب افتاده بودند. ولی حضرت در بدو بعثت نفرمودند: ای مردم وضعتان بد است، دور هم جمع شوید، زندگی‌تان را سامان دهید، امنیّت اجتماعی برای خودتان ایجاد کنید، بلکه فرمودند: «قولوا لا إله إلّا ‌الله تفلحوا» و بلافاصله دعوت به معاد کردند، دعوتی که برای انبیا بسیار سنگین تمام می‌شد، لذا در جوامعی که ادراکشان ضعیف و تعلّقشان به دنیا شدید بود، دعوت‏کننده به معاد و اینکه بعد از مردن، زنده شدنی هست،‌ متّهم به جنون می‌شد.

این جریان در آیات متعددی از قرآن آمده است. با همة این زحمات، شروع دعوتشان از اینجا بود؛ چرا؟ به دلیل اینکه می‌خواهند انسان را به مقام توحید، زهد، یقین و رضا برسانند. این هدف بدون یقین به آخرت، بدون ایمان به الله ممکن نیست. البته وقتی هدف رفیع شد طبیعی است که همراهان واقعی دیرتر و کمتر پیدا می‌شوند، چون همه برای آن هدف‌های رفیع آماده نیستند و همت ندارند.

۵/۲‍ـ نبود تزویر در منطق اولیای الهی 
از جمله عوامل تنهایی اولیای خدا این است که نمی‌خواهند با هر قیمتی شده ـ ولو با حیله و تزویر ـ مردم را به طرف خود بکشانند و به هدف برسانند، می‌خواهند اگر مردم می‌آیند،‌ از سر بصیرت و آگاهی و فهم باشد، چون فقط این نوع آمدن به طرف خدای متعال درست است « و هدیناه النّجدین» طوری مدیریت و رهبری می‌کنند که حق و باطل روشن شود، مردم با بصیرت و آگاهی تصمیم بگیرند. لذا اگر موارد زیادی در حکومت امیرالمؤمنین(ع) یا در کلّ بر خورد اولیای الهی می‌بینید که ظاهراً چرا امیرالمؤمنین(ع) به طلحه و زبیر اجازه دادند از مدینه خارج شوند؟ گفتند: می‌خواهیم عمره برویم، حضرت فرمودند: می‌خواهند بروند مکر کنند، دنبال فتنه هستند.

حضرت با اینکه می‌دانست، جلوی آنها را نگرفت. یا می‌دانستند امشب بنا است ابن ملجم ایشان را ترور کند ولی مانع نشدند؟ مسلم بن عقیل(ع) می‌دانست ابن زیاد داخل خانه آمده ولی ترورش نکرد! و داستان‌های متعدد دیگر، معلوم می‌شود ترور و فریب، مشکلی را حل نمی‌کند، اگر بنا است مردم به بصیرت برسند باید طوری عمل کرد که حق و باطل روشن شود و مردم انتخاب کنند،‌ قدرت اختیار حق و باطل معلوم شود تا تکلیف و رشد معنی‌دار شود.

لذا سیّدالشّهدا(ع) طبق بعضی از نقل‌ها در بین راه مکرر خطبه خواندند و هشدار دادند، عده‌ای هم پراکنده شدند، هر چه مخاطرات شدیدتر می‌شد عدة بیشتری می‌رفتند،‌ حتی حضرت در شب آخر نیز فرمودند: بروید. البته مورخان نوشته‌اند در آن شب با اینکه حضرت بیعت را از آنها برداشتند، کسی نرفت همگی التماس کردند و ماندند.

در حکومت دینی هدف این نیست که به هر قیمتی شده ـ ولو با دروغ و تزویر ـ مردم را نگه داریم؛ بلکه هدف روشن شدن حق و باطل است. به طوری که حجّت تمام شود و بر سر ایمان انسان‌ها مانعی وجود نداشته باشد، برای رسیدن به این هدف شیاطین و فتنه‌ها لازمند؛‌ لذا خداوند متعال در قرآن به پیامبرش می‌فرمایند:
«وکذلک جعلنا لکلّ نبیٍّ عدوّاً شیاطین الإنس و الجنّ».
برای هر پیامبری دشمن قرار دادیم، اعم از شیاطین انسی و جنی.

که الهاماتی نیز در بین خود دارند؛ یوحی بعضهم إلی بعضٍ زخرف القول غروراً.
حرف‌هایی که زخرف القول یعنی ظاهر فریب و خوش ظاهر است، بین خودشان رد و بدل می‌کنند. بعد خداوند متعال به پیامبرش می‌فرماید: «ولو شاء ربّک ما فعلوه» اگر خداوند متعال می‌خواست، نمی‌توانستند چنین کارهایی انجام دهند؛ یعنی خداوند متعال محکوم آنها نبوده، در مقابل فتنة‌ آنها، دست خدا بسته نیست.

۶/۲ـ رنگین‌تر بودن سفرة جبهة مقابل
وسوسه‌ها خیلی زیاد است،‌ زیرا معمولاً پول، قدرت، ثروت و مظاهر دنیا در آن طرف است، سفرة معاویه رنگین‌تر است،‌ در حالی که سفرة امیرالمؤمنین(ع) هیچ وقت مثل سفرة معاویه نیست. آنها به هر قیمتی که شده می‌خواهند مردم را جمع کنند، سران اقوام را با پول و وعده و وعید بر اساس انگیزه‌های مادی جمع می‌کردند. ولی حضرت نمی‌خواست لشکرش بر اساس انگیزه‌های مادی پر شود؛ بلکه می‌خواست آنهایی که در رکابش شمشیر می‌زنند، با این جنگ به بلوغ و رشد برسند؛ لذا حضرت امیر(ع) در جنگ صفین حکمیت را تا آخرین لحظه نپذیرفتند، بعد هم که قرآن بر سر نیزه رفت، قبول نکردند تا اینکه حکمیت تحمیل شد،‌ به حسب ظاهر اگر یک سیاست‌مدار متداول بود، حکمیت را می‌پذیرفت تا لااقل حکم را خودش تعیین کند، تا ابوموسی اشعری حَکم نشود، ولی حضرت این کار را نکرد؛ زیرا بنا بود صفوف از هم جدا شوند و تقدیر ولیّ خدا در این جریان نقش دارد.

۳ـ علت باز ماندن افراد از یاری ولیّ خدا
مسئلة اساسی و عبرت‌آموز دیگر اینکه؛ اگر قبلاً انسان خودش را برای همراهی با ولیّ خدا آماده نکرده باشد، عقب خواهد ماند. سیّدالشّهدا(ع) از ماه‌ها قبل اعلام موضع کردند،‌ یک نمونة آن طرمّاح بود که در راه با چند نفر دیگر، به حضرت برخورد کردند (یکی دو منزل با کوفه بیشتر فاصله نداشت) حضرت پرسیدند: «وضع کوفه چگونه است؟» گزارشی داد که وضع کوفه خوب نیست،‌ قلوب مردم با شما، اما شمشیرهایشان علیه شماست، ما که از کوفه بیرون می‌آمدیم، در مخلیه، لشکر انبوهی برای جنگ با شما جمع شده بود که تاکنون لشکری به این عظمت و وسعت ندیده بودیم،‌ از آن طرف، طرمّاح برای خانواده‌اش آذوقه می‌برد؛ لذا به حضرت عرض کرد: اجازه بدهید آذوقه‌ها را برسانم و برگردم.

حضرت فرمودند: «سعی کن زود بیایی». رفت، زود هم برگشت ولی وقتی به همین منزل رسید، خبر شهادت سیّدالشّهدا(ع) را شنید. از ماه‌ها قبل سیّدالشّهدا(ع) از مدینه خارج شده و اعلام موضع کرده‌اند، بعد از ۶ ماه حالا که حضرت در محاصرة دشمن قرار گرفته، تازه ایشان برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد. نقطة ضعف بالاتر اینکه، به حضرت نصیحت می‌کند ـ به این خیال که حضرت محتاج نصیحت اوست ـ گفت: بیایید به یمن برویم، کوفیان وفادار نیستند من برای شما در کوهستان‌های یمن ۲۰ هزار شمشیر زن آماده می‌کنم تا جنگ را از آنجا شروع کنید. غافل از اینکه ۲۰ هزار شمشیرزن که مثل شما بخواهند آذوقة زن و بچه را بر سیّدالشّهدا(ع) مقدم بدارند، به درد سیّدالشّهدا(ع) نمی‌خورند. پس اگر با تمام وجود آماده نبوده، دنبال آذوقة زن و بچه و نام و نشان باشیم، مسلّم است که ولیّ خدا تنها می‌ماند.

آنهایی که به حضرت کمک نکردند، چند دسته بودند؛ یک دسته کسانی هستند که در صف دشمن رودرروی سیّدالشّهدا(ع) ایستادند و تا حدّ ریختن خون ایشان اقدام کردند. دستة دیگر کسانی که، نشسته و حضرت را نصیحت کردند که، به کوفه نروید اگر بروید کشته می‌شوید، و با کشته شدن شما زمین خالی از حجّت می‌شود. بعضی هم مثل عبیدالله جعفی، از کوفه خارج شده بود تا در جریان نباشد اما حضرت در راه با او برخورد کردند و فرمودند: «عبیدالله، وضع تو به خاطر عثمانی بودن خوب نیست اگر به ما ملحق شوی همة گذشته‌ات جبران می‌شود». در جواب گفت: من از کوفه خارج شدم تا خیالم راحت باشد، حالا دوباره خودم را گرفتار کنم. نه با شما هستم نه با ابن زیاد، ولی اسب تندرویی دارم که هر که سوار بر آن شده دشمن نتوانسته او را بگیرد، آن را به شما می‌دهم که فرار کنید. تلقی این آدم را ببینید در مقابل دعوت حضرت اعلام می کند که مثلاً ماشین آخرین سیستم یا هواپیمای شخصی خود را بدهد که حضرت سوار شوند و از محاصرة ابن زیاد بیرون روند غافل از اینکه، حضرت آمده‌اند تا ابن زیاد را محاصرة تاریخی کرده، شکست دهند.

عدّه‌ای نیز مشغول طواف و تلاوت قرآن بوده‌، از سیّدالشّهدا(ع) غافل شدند. حال آنکه وقتی سیّدالشّهدا(ع) راه افتادند، در خانه خدا بودن هم حاصلی ندارد. مسئلة اساسی کمبود معرفت است. اینکه انسان نفهمد تنها راه، راه «ولیّ خدا» است،‌ اینکه انسان خیرخواهی خود را برای ولیّ خدا از حدّ پیشکش کردن اسب و مانند اینها،‌ جلوتر نبرد،‌ اینکه؛ خودش را به اصطلاح فهمیم‌تر از ولیّ خدا بداند و خیال کند این حق را دارد که ولیّ خدا را موعظه کند، عوامل تنهایی ولیّ خدا و جدایی حساب ما از اوست.

در مقابل، حضرت ابوالفضل(ع) سرآمد همة کسانی بودند که از روی بصیرت و درایت به حضرت پیوستند، اگر همة مقاتل را بگردید، یک‌جا نمی‌یابید که موّرخان نقل کنند که حضرت پیشنهادی به امام داده باشند که مثلاً بروید یا نروید، جنگ کنید یا نکنید،‌ زن و بچه با خودتان ببرید یا نبرید، کاملاً می‌دانند که سیّدالشّهدا(ع) موعظه لازم ندارند و اگر انسان می‌خواهد بهره ببرد، باید همراه حضرت شود.
عدّه‌ای هم کسانی بودند که دیر آمدند؛ چند نفر از بزرگان بلخ وقتی نامة حضرت به دستشان رسید با سخنرانی‌های تند دیگران را تحریک کرده، راه افتادند ولی وقتی رسیدند که دیگر دیر بود و ماجرای کربلا تمام شده بود. آنها از قبل خود را آماده نکرده بودند تا لیاقت همراهی امام زمان خود را بیایند.

۱/۳ـ علاقه به دنیا
اگر در دل انسان هوسی باشد این هوس در جایی راهش را از اولیای خدا جدا می‌کند ولو ممکن است قدم‌هایی همراه با اولیای خدا برود اما آنجایی که این هوس سر بر می‌دارد راه انسان را از ولیّ خدا جدا می‌کند. تأخیرها، سستی‌ها، کم معرفتی‌ها و... از همه مهم‌تر، تعلق به دنیاست که موجب می‌شود انسان تا مرز ریختن خون سیّدالشّهدا(ع) پیش برود. همان کسانی که برای سیّدالشّهدا نامه نوشته بودند، برای حفظ دنیا و غنیمت بردن از یکدیگر سبقت می‌گرفتند تا پیش ابن زیاد، عزیز شوند. کار آنها در اثر حبّ دنیا به جایی رسید که صفشان را از سیّدالشّهدا(ع) جدا کردند.

عمر سعد کسی است که در لشکر صفین،‌ اگر فرمانده نبوده لااقل شرکت داشته است اما حالا فرماندهی لشکر ابن زیاد را قبول کرده است!‌ طمع در ملک ری، ریشة این تغییر موضع بود. وقتی به او پیشنهاد فرماندهی لشکر را دادند یک شب مهلت خواست. در واقع ابن زیاد نوعی تزویر کرد،‌ اول لشکر را تجهیز کرد و فرماندهی آن را همراه با حکومت ری، به عمر سعدداد چون ری،‌ آن روز بخش عظیمی از منطقة حکومت اسلامی بود، بعد که برای حرکت آماده شد به او گفتند: شورش خوابیده و سرکوب شده باید به کربلا بروی. گفت:‌ نمی‌روم، گفتند مهم نیست.

حکومت ری را برگردان. گفت: اجازه دهید فکر کنم، تا صبح قدم می‌زد و تأمل می‌کرد و می‌گفت: «می‌گویند» یک آخرتی هست یعنی از لفظ «یقولون» استفاده می‌کرد و بالاخره به جنگ سیّدالشّهدا(ع) رفت. حضرت بین دو لشکر با او صحبت کردند و فرمودند: چرا در این کار شرکت کردی؟!‌ گفت: دنیایم چنین و چنان است. حضرت فرمودند: من، تأمین می‌کنم. بهانه‌های زیادی آورد، آخر هم نپذیرفت!

تعلّق خاطر به دنیا درجایی انسان را رودرروی اولیای خدا قرار می‌دهد و این خطر برای همه ما جدی است. بعضی از بزرگان تعبیر خیلی زیبایی دارند، می‌گویند یکی از اقسام گریه در مراسم سیّدالشّهدا(ع) گریة خوف است که انسان واقعاً خائف باشد، نکند روزی پیش بیاید مثل مدعیانی که نامه نوشته بودند که، باغ‌های ما آماده، نهرهای ما جاری و مزارع ما خرم و آباد و منتظر قدوم شما هستیم اما وقتی که ولیّ خدا آمد تیغ روی او کشیدند، بعد از دعوت،‌ او را محاصره و شهید کردند، ما نیز با امام خود چنین کنیم.

۲/۳ـ جمع بین دنیا و آخرت
عامل دیگری که موجب جدایی از سیّدالشّهدا(ع) و حتی موجب قرار گرفتن در صف ابن زیاد شد، این بود که عدّه‌ای می‌خواستند بین دنیا و آخرت جمع کنند. با خود تصفیة حساب نکرده بودند تا بتوانند یکی از این‌دو را انتخاب کنند؛ لذا خداوند متعال فتنه‌ها را پیش می‌آورد تا انسان یکی را انتخاب کند. عده‌ای گفتند: سری که درد نمی‌کند دستمال نمی‌بندند، نه با سیّدالشّهدا(ع) می‌جنگیم و نه با ابن زیاد درگیر می‌شویم، چون سهم ما از بیت‌المال قطع می‌شود.

ابن زیاد با ۲۰ الی ۳۰ نفر سرباز به اضافة ۱۰ یا ۲۰ نفر از سران اقوام در دارالاماره بودند. ابن زیاد اول چند نفر از این سران را بالای دارالاماره فرستاد، گفت: مردم را موعظه کنید و بگویید لشکر شام در راه است مقاومت بی‌فایده است. چرا می‌خواهید بجنگید؟ شما که در مقابل لشکر شام نمی‌توانید مقاومت کنید. بعد هم گفت: به مردم بگویید هر کس تا شب در اینجا باقی بماند سهمش از بیت‌المال قطع می‌شود، بعد هم به یکی از همین سران دستور داد تا یک پرچم سفید به دست بگیرد و بگوید: هر کس زیر این پرچم بیاید در امان است مردم هم گروه گروه زیر پرچم می‌آمدند، لذا آن چند نفر، چهار هزار نیرو را با نیرنگ جمع کردند.

اینکه آدم بخواهد جمع بین دنیا و آخرت کند؛ یعنی هم نماز بخواند، هم دین داشته باشد، نه با یزید بجنگد نه با سیّدالشّهدا(ع)، مثل کوفیان می‌شود ارادة جمع بین دنیا و آخرت موجب شد قدم به قدم آمدند به لشکر نخیله، آمدند با این نیّت که انشاءالله صلح می‌شود، بعد هم گفتند: برویم کربلا انشاءالله اتفاقی نمی‌افتد، کم کم کار به جایی رسید که از همدیگر سبقت می‌گرفتند مبادا از غنیمت عقب بمانند و مبادا پیش ابن زیاد بگویند: این افراد کوتاهی کردند. غافل از اینکه؛ تنها ماندن سیّدالشّهدا(ع) بزرگ‌ترین جرم است، لازم نیست با ایشان بجنگیم.

همین که دو صف ایجاد شد (صف سیّدالشّهدا(ع) و صف یزید)، باید به هر قیمتی شده در صف سیّدالشّهدا(ع) باشیم نه در صف ابن زیاد، ولو آخر کار صلح شود. اینکه انسان خیال کند اگر کار به کشتار و ریختن خون سیّدالشّهدا(ع) نرسد، در لشکر ابن زیاد بودن جرم نیست، از نقطه ضعف‌های اساسی است. عده‌ای بر این فکر بودند که می‌شود مسلمان بود ولو زیر چتر ابن زیاد!! حالا ابن زیاد حاکم باشد یا امام حسین(ع) چه فرقی می‌کند. مثل کسانی که الآن در آمریکا هستند و خیال می‌کنند دینشان را هم حفظ می‌کنند، زیرا آمریکا نمی‌گوید نماز نخوانید، اصلاً کاری به دین ما ندارند؛ اتفاقاً در آنجا مسلمانی بهتر و بیشتر است!!

غافل از اینکه نبودن در صف سیّدالشّهدا(ع) گناه کبیره و اعظم کبائر است. حر(ره) یک شخصیت بسیار بسیار محترم و فوق‌العاده است، و با توبه خود، معجزه کرده است و یکی از نمونه‌‌های توبه است. وقتی برای عذرخواهی خدمت سیّدالشّهدا(ع) آمد، به آقا عرض کرد؛ گمان نمی‌کردم کار ابن زیاد با شما به اینجا برسد!! این فکر،‌ خودش عین جرم است، بر فرض که کار ابن زیاد با سیّدالشّهدا(ع) به اینجا نمی‌رسید، مگر باید کار به جنگ برسد تا انسان در صف سیّدالشّهدا(ع) قرار بگیرید؟! مگر انسان معذور است، در صف ابن زیاد باشد و سیّدالشّهدا(ع) را تنها بگذارد؟

۳/۳ ـ احساس عدم احتیاج به ولیّ خدا
جرم را تا به آخر نرسیده، جرم ندانستن و به دنبال جمع دنیا و آخرت بودن، تأخیر داشتن، خود را محتاج ولیّ خدا ندیدن، اینکه می‌شود جز‌ء اولیای خدا بود و بهشت رفت اگرچه همسفر سیّدالشّهدا(ع) نبود، جرم‌هایی است که وجود داشته و علت تنهایی سیّدالشّهدا(ع) شده است. خیال می‌کردند برای اصلاح شدن نیازی به سیّدالشّهدا(ع) نیست؛ لذا طواف کرده، نماز می‌خواندند، چله نشینی می‌کردند تا مهذب شوند.

به ما دستور داده‌اند مهیّای ظهور باشید؛ چون ظهور ناگهانی واقع می‌شود، اصحاب امام زمان(ع) به علت آمادگی، به محض شنیدن ندای حضرت، همگی در مکّه جمع می‌شوند. اینها که بیکار نیستند ولی طوری آماده‌اند که اگر آب دستشان باشد، زمین گذاشته، می‌روند. حبیب بن مظاهر در میان راه حمام با مسلم بن عوسجه برخورد کرد و گفت: کجا می‌روی؟ گفت: می‌روم حمام، گفت: وقت این کارها نیست از سیّدالشّهدا(ع) نامه رسیده، باید رفت. از وسط راه، خانه نرفته به طرف کربلا رفتند. این آمادگی خیلی فرق می‌کند با آن کسی که در زمان رسیدن سیّدالشّهدا(ع) به کربلا، تازه برای زن و بچه‌اش آذوقه می‌برد.

خیلی هم دوست دارد به حضرت کمک کند ولی از قبل فرصت‌ها را تخمین نزده، خودش را مهیّا نکرده، اهل سرعت و سبقت نبوده، پیدا است چنین آدمی عقب می‌افتد. اشتغال انسان به کار خویش و اینکه دل‌مشغولی انسان، ولیّ خدا نباشد، یا اینکه صبح که بلند می‌شود فکرش این نباشد که، امروز در کار امام زمان(عج)چه وظیفه‌ای دارم، مشکل ساز است. البته بار ما را امام زمان(عج) برمی‌دارد، نه اینکه ما ایشان را یاری کنیم.

در صلواتی که از امام حسن عسکری(ع) برای امام عصر(ع) نقل شده، آمده است: « اللهم ّانصره و انتصر به لدینک و انصر به اولیائک و اولیائه و شیعته و أنصاره» خدایا او را یاری کن و به وسیلة او، دوستان خود را و دوستان او را و شیعیان و یاران او را، یاری کن. به هر حال باید دید کجای اردوگاه امام خالی است، همانجا را پر کرد. دنبال کار خودمان نباشیم، اگر ما به دنبال آیت‌الله شدن باشیم و آن یکی، به دنبال خانه خریدن باشد، و سومی به دنبال چیز دیگر حتماً این تعلقات، ما را از ولیّ خدا دور می‌کند. اگر آمادگی و حالت انتظار وجود داشت انسان به نصرت ولیّ خدا موفق می‌شود، همین‌که حضرت پرچم برداشت چنین شخصی آماده است.

همة‌ کارهایش را کرده، نه اینکه وقتی جنگ شروع شد تازه به فکر نماز و روزه‌های قضا و به فکر قرض‌هایش باشد. حالا که سیّدالشّهدا(ع) به میدان آمده، وقت نماز قضا خواندن نیست اینها را باید قبلاً می‌خواند باید خود را به هر قیمتی شده به سیّدالشّهدا(ع) برسانی ولو اینکه این دو رکعت نماز را نخوانی ولو همة قرض عالم روی دوش تو باشد، تا بروی قرضت را بدهی کار تمام شده است.
در هر صورت، این آماده‌ نبودن‌ها و غفلت‌ها، سلسله عواملی است که موجب جدا شدن افراد مختلف، از سیّدالشّهدا(ع) و تنها شدن حضرت شد.


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 17
     درج شده در 516 روز و 13 ساعت و 57 دقیقه قبل
    

یکی از جلوه های باشکوه حرکت کاروان امام حسین علیه السلام ، حضور کودکان و نوجوانان همراه آن حضرت و خاندان مکرم ایشان است. این حضور شورانگیز به شکوه حرکت امام علیه السلام رنگ و بوی خاصی بخشید. نوجوانان عاشورایی با وجود کمی سن، مردانه در مقابل دشمن وحشی و سنگل دل ایستادند و جنگیدند. آنان هنگامی که پای در میدان نبرد می گذاشتند، با شجاعت هر چه تمام، ابتدا خود را معرفی می کردند و سپس در میدان جنگ ده ها مرد جنگی را از پای در می آوردند.

قاسم بن الحسن علیه السلام ، هنگامی که به میدان می رود، با جسارت هر چه تمام، خود را چنین معرفی می کند:

«اگر مرا نمی شناسید، پس بدانید من فرزند امام حسن علیه السلام نوه پیامبر اسلام صلی الله علیه و آله هستم».

به روایتی، وی در میدان جنگ، 35 مرد جنگی را از پای درآورد.

عون فرزند حضرت زینب علیهاالسلام نیز در میدان جنگ چنین می گوید: «اگر مرا نمی شناسید، من پسر جعفر طیارم! آن شهید راستینی که در بهشت می درخشد و با بال سبزی که خداوند به او عطا فرموده است، پرواز می کند. این افتخار، برای من و او در محشر کافی است».

یکی دیگر از نوجوانان شجاع کربلا حضرت عبدالله بن حسن علیه السلام است. او فرزند امام حسن مجتبی علیه السلام بود که روز عاشورا وقتی دید حضرت سید الشهداء علیه السلام بر زمین افتاده است، برای دفاع از عموی مظلومش به سوی میدان شتافت.

 نکته دیگری که درباره آن بزرگواران باید گفت اینکه، کودکان و نوجوانان عاشورایی در سخت ترین لحظات، نماز به جای آوردند. فرزندان مسلم پیش از شهادت، از قاتل خود درخواست کردند که نماز بخوانند. هنگامی که او اجازه داد، وضو گرفتند، دو رکعت به جای آوردند و دست به مناجات با خدا برداشتند و گفتند: «ای خداوند حیّ داور! بین ما و این مرد، تو خود، داوری فرما!».

نوجوانان عاشورایی با وجود کمی سن، مردانه در مقابل دشمن وحشی و سنگل دل ایستادند و جنگیدند. آنان هنگامی که پای در میدان نبرد می گذاشتند، با شجاعت هر چه تمام، ابتدا خود را معرفی می کردند و سپس در میدان جنگ ده ها مرد جنگی را از پای در می آوردند

در این مجال بر آن هستیم که در حدّ بضاعت قلیل خود یکی از بزرگ مردهای صحنه کربلا، نوجوان 11 ساله ای را معرفی کنیم که درباره اش چنین آمده است:

عبدالله بن حسن بن علی بن ابی طالب علیهم السلام کودک چند ساله امام مجتبی علیه السلام است. مادر عبدالله دختر «شلیل بن عبدالله بجلّی» بوده است. (1) شیخ مفید چنین نقل می کند:

پس از آن که «مالک بن نسر کندی» با شمشیرش بر سر مبارک امام حسین علیه السلام زد، امام پارچه ای درخواست فرمود و با آن سر مبارکش را محکم بست و عمامه ای بر کلاه خود بست. شمر و دیگران هم به جایگاه خود بازگشتند. زمانی گذشت تا امام بار دیگر به میدان بازگشت و آنها هم بازگشتند و آن حضرت رامحاصره کردند. عبدالله پسر امام مجتبی علیه السلام  هنوز به حد بلوغ نرسیده بود و در خیمه گاه با زنان به سر می برد. هنگامی که متوجه حمله دشمن به جانب امام شد، از خیمه گاه بیرون دوید. او سراسیمه و شتابان رو به جانب امام حسین علیه السلام رفت و در کنار عمویش ایستاد. حضرت زینب علیهاالسلام او را دنبال کرد و به او رسید. او تلاش کرد که آن کودک را نگه دارد. امام حسین علیه السلام به خواهرش فرمود: «احبسیه یا أُخیّه؛ ای خواهرم! او را نگهدارید.» آن کودک از این که بازداشته شود، سخت امتناع می ورزید. او به عمه اش گفت:

«والله لا افارق عمّی(2)؛ سوگند به خدا، از عمویم جدا نمی شوم.»

عبدالله پسر امام مجتبی علیه السلام هنوز به حد بلوغ نرسیده بود و در خیمه گاه با زنان به سر می برد. هنگامی که متوجه حمله دشمن به جانب امام شد، از خیمه گاه بیرون دوید. او سراسیمه و شتابان رو به جانب امام حسین علیه السلام رفت و در کنار عمویش ایستاد

ناگاه «ابجر بن کعب» شمشیر خود را به سوی امام پایین آورد. عبدالله فریاد زد: «ای پسر زن ناپاک! وای بر تو! آیا می خواهی عمویم را بکشی؟» ابجر قصد ضربه زدن به امام را داشت. ناگاه عبدالله دستش را پیش آورد تا ضربه را از امام دور سازد. ولی دست مبارکش تا پوست قطع شد و دست آویزان گشت. کودک فریادش بلند شد:  «یا امّتاه؛ ای مادرم!»

امام حسین علیه السلام اورا در بر گرفت و به سینه چسبایند و فرمود: «ای فرزند برادرم! بر آنچه به تو رسیده صبر کن و آن را به حساب خیر بگذار؛ چرا که خداوندا تو را به پدران صالحت ملحق خواهدکرد.»(3)

امام دست خود را به آسمان بلند کرد و فرمود: «پروردگارا! قطرات باران را از اینان دریغ بدار و برکات زمینت را از ایشان باز دار؛ پروردگارا! پس اگر تا هنگام (مرگ) آنها را مهلت داده و بهره مند می سازی، بین آنها تفرقه بینداز و هر کدام را به راهی جداگانه بدار؛ و سردمداران را هرگز از اینها راضی مدار؛ چرا که اینها ما را دعوت کردند تا که یاریمان کنند، سپس بر ما دشمنی کردند و ما را کشتند.» (4)

در این هنگام، حرمله تیری به سوی آن کودک انداخت و او را در آغوش عموی خویش به شهادت رساند. (5)

ابوالفرج گوید: در نهایت عبدالله به دست «حرملة بن کاهل الاسدی» به شهادت رسید.(6)

در زیارت ناحیه مقدسه آمده است: «السلام علی عبدالله بن الحسن بن علی الزکی» و سپس بر قاتل او به نام «حرملة بن کاهل الاسدی» نفرین شده است. (7)

 

پی نوشت:

1) ابصار العین، ص 73 .

2) الارشاد، ج 2، ص 110 .

3) همان.

4) همان، ص111.

5) لهوف سید بن طاووس.

6) مقاتل الطالبیین، ص 896.

7) اقبال الاعمال، ج 3، ص 75 .

                                                                                                                                  فرآوری: فاطمه زین الدینی



باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138646 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 24
     درج شده در 516 روز و 13 ساعت و 57 دقیقه قبل
    

بعثت، از افسانه تا واقعیت



نویسنده: سید علی محمد رفیعی



 

ارزیابی برساخته ای مشهور درباره ی بعثت پیامبر اسلام (ص)

مقدمه

نقل و نگارش تاریخ و منابع تاریخی، همواره با آسیب فراموشی ها، کاستی ها، افزایش ها، دروغ ها، جعل ها، سهل انگاری ها و خوش باوری ها همراه بوده است. تاریخ دین و تواریخ دینی نیز از این آسیب برکنار نبوده اند. در این میان تاریخ اسلام و بسیاری از متون اسلامی - گرچه بسیار کمتر اما - همچون تاریخ و متون ادیان و مذاهب دیگر با امور غیر واقعی آمیخته است و این برساخته ها در زمان خود و به ویژه در نسل های بعد به عنوان حقایقی مسلم و واقعیت هایی انکار ناپذیر پذیرفته شده و به نسل های بعد انتقال یافته اند. آن گروه از عالمان و مبلغان دینی و دست اندرکاران هنر و ادبیات که تخصص یا همت یا مجال تحقیق در مستندات دینی نداشته اند نیز، به نقل گذشتگان اعتماد و اطمینان کرده اند؛ آن ها را درست پنداشته اند، به نقل و بازنویسی آن ها پرداخته اند و در قالب و عنوان علم، ادبیات و هنر به آیندگان سپرده اند. ناگفته پیداست که تکرار و تکثیر یک امر ناراست و نادرست از سوی طیفی گسترده از اهالی فرهنگ در طی عصرها و نسل ها، تا چه حد می تواند راه تردید در آن را بر ذهن ها ببندد و کار تشکیک در آن یا ردِ آن را بر پژوهشگران و - به تعبیر قرآن - « راسخان در علم»، دشوار سازد. گاه نیز به مواردی برمی خوریم که عالمان گذشته به افشاگری درباره ی آن ها پرداخته و غیر واقعی بودن شان را برملا کرده اند، اما ندانستن یا نخواستن مانع شده است که روشنگری آن ها ارج نهاده و اعتنای شایسته به کوشش آن ها و تلاش در خور برای گسترش پژوهش آن ها شود. حتی گاه این بیدارگری به بهای آسیب های جسمی، جانی، مالی و آبرویی مدافعان مرزهای «دین خالص» تمام شده است؛ دینی که قرآن، تنها آن را متعلق به خداوند می داند (سوره ی زُمَر ( 39)، آیه ی 3).
در این نوشتار، با تکیه به مستندات عقلی و نقلی و پژوهش هایی از عالمان گذشته به گونه ای فشرده خواهیم گفت که روایت مربوط به آغاز وحی بر پیامبر اسلام (ص) در غار حرا، برساخته های مشهور است ؛ به لحاظ سند مخدوش است ؛ به لحاظ متن با موازین قرآنی، روایی و عقلی سازگاری ندارد و برخی از مفسران و مورخان اهل تحقیق نیز به این واقعیت اشاره کرده اند. با این حال، کمتر اثری برای کودکان، نوجوانان و حتی بزرگسالان درباره ی زندگانی پیامبر اسلام (ص) می توان دید که این برساخته را به گونه ای نقل یا بازنویسی نکرده باشد. هدف از این نگارش، آن است که چشم دست اندر کاران خلق آثار دینی به ویژه برای کودکان و نوجوانان را در این مورد بیشتر بگشاید، زحمت پژوهش آن ها را برای جستن واقعیت کمتر کند ومعیاری برای نقد مستندات روایت های دینی به منظور نگارش، بازنگاری یا بازآفرینی پیش روی آن ها بگذارد.
نخست به نقل متن روایت از کهن ترین منبع و سپس به نقد سندی و متنی آن خواهیم پرداخت. در پایان نیز اشاره ای به واقعیت بعثت پیامبران خواهیم داشت.

1. اصل روایت

روایت مربوط به نخستین وحی قرآنی بر پیامبر اسلام (ص) در غار حِرا که در ضمن آن جبرئیل از پیامبر می خواهد که بخواند و آن حضرت می گوید خواندن نمی داند و ماجراهای قبل و بعد آن، در هیچ یک از کتاب های کهن شیعه نیامده است. اصل و کهن ترین مأخذ آن در کتاب «مسند احمد» اثر امام احمد بن حنبل ( 164- 241 هـ. ق) پیشوای مذهب حنبلی در میان اهل سنت است. این اثر یکی از هشت کتاب جامع و اولیه ی حدیث برای اهل سنت به شمار می آید، از آثار مرجع آنان است و به «مسند الامام احمد بن حنبل» شهرت دارد. ترجمه ی متن روایت مورد نظر را که اصل آن در این کتاب آمده است، در زیر می خوانید:
روایت کرد برای ما عبدالله [و گفت:] روایت کرد برای من پدرم [سلیمان بن داوود المنقری، و او گفت: ] روایت کرد برای ما عبدالرزاق [بن هَمّام الیمانی، و او گفت: ] روایت کرد برای ما مُعَمَّر [بن راشد] از [ابن شهاب] زُهری و حدیثی را گفت و سپس گفت که زُهری به نقل از عُروَه [بن زُبَیر] از عایشه خبر داد که گفت:
نخستین روزنه ای که از وحی به روی رسول خدا (ص) باز شد، این بود که رؤیای صادق می دید و آنچه در خواب می دید، چوم صبح روشن در خارج واقعی می شد. سپس علاقه به خلوت و تنهایی در دلش انداخته شد و به غار حراء می رفت و برای اینکه مدتی در آنجا به شب زنده داری وعبادت بپردازد خود را آماده می ساخت و آب و غذا تهیه می کرد. سپس به سوی خدیجه باز می گشت وباز خود را برای برنامه ای مشابه آن آماده می ساخت. تا آن که به ناگهان حق در غار حراء برایش آشکار شد و فرشته در آنجا به نزدش آمد و به او گفت: « بخوان !»
رسول خدا (ص) پاسخ داد: « من خواندن نمی دانم.»
رسول خدا (ص) فرمود: آن فرشته مرا گرفت و فشاری بر من وارد آورد که تاب و توانم از دست رفت. آنگاه رهایم کرد و دوباره گفت : «بخوان!»
گفتم: « خواندن نمی دانم».
باز مرا گرفت و فشاری بر من آورد که طاقتم از دست رفت. این بار هم مرا رها کرد و گفت: « بخوان!»
گفتم : «خواندن نمی دانم.»
بار سوم مرا گرفت وهمان فشار را آورد چنانکه توانم از دست رفت. این بار مرا رها کر و گفت: « بخوان به نام پروردگارت که آفرید...» تا «...آنچه را انسان نمی دانست به او آموخت.» [(سوره ی عَلَق (96)، آیات 1- 5)]
پس رسول خدا (ص) همراه با این آیات بازگشت در حالی که قلبش به شدت می تپید تا به خانه خدیجه وارد شد و گفت: «مرا بپیچید! مرا بپیچید!»
او را در رواندازی پیچیدند تا آن حالت ترس و اضطرابش آرام گرفت. آن گاه به خدیجه رو کرد وگفت: « [دیجه ! چه برای من پیش آمده است؟» و داستان را برای او بازگفت و درآخر گفت : « بر جان خود می ترسم.»
خدیجه گفت: « هرگز! مژده باد تو را، خداوند تو را خوار نمی کند چرا که تو صله ی رحم می کنی و راستگو هستی وبار دیگران را به دوش می کشی و مهمان نواز و یاور مبتلایانی».
آن گاه خدیجه آن حضرت را نزد ورقه بن نَوفَل بن اَسَد بن عَبدالعُزّی بن قُصَیّ برد. او پسر عموی خدیجه بود که در جاهلیت به مسیحیت گرویده بود، نوشتن به عربی می دانست و بخشی از انجیل را به عربی نوشته بود او مردی سالخورده و نابینا بود. خدیجه به او گفت: « ای پسر عمو! سخنان برادر زاده ات را بشنو.»
ورقه گفت: « ای برادرزاده ! چه می بینی؟»
رسول خدا (ص) او را از آنچه دیده بود، آگاه ساخت. ورقه گفت: « این همان ناموسی است که خدا بر موسی (ع) نازل کرد کاش من شاخه ای در آن درخت بودم و زنده می ماندم تا آن روز که قوم تو از مکه بیرونت می کنند.»
رسول خدا (ص) پرسید: « آیا آن ها مرا بیرون خواهند کرد؟»
گفت: آری؛ هیچ کس مانند آنچه تو آورده ای، نیاورده، مگر آنکه با او دشمنی کرده اند و اگر آن دوران تو به من وفا کند، صمیمانه یاری ات خواهم کرد.»
مُسنَد الامام احمد بن حنبل، ج 6، صص 232 - 233.
در ادامه ی این روایت آمده است که چیزی نگذشت که ورقه درگذشت و وحی برای مدتی طولانی قطع شد. این، اندوه شدید رسول خدا (ص) را برانگیخت به گونه ای که او چند بار از کوه بالا رفت تا خود را به پایین پرتاب کند و بکشد، اما هر بار جبرئیل می آمد وبه او می گفت که تو بی تردید فرستاده ی خدایی و آن حضرت آرامش می یافت.
این روایت عیناً یا با تغییراتی در متن و سند در دیگر آثار مرجع اهل سنت وارد شده و سپس به کتاب های شیعی راه یافته است. در کتاب های تفسیری نیز به عنوان شأن نزول آیات نخست سوره ی علق می آید.

2. سند روایت و برخی از مشکلات آن

سند یک روایت، خبر یا حدیث، سلسله ی راویان یا زنجیره ی راویان آن است. برای درستی یک روایت، دو شرط اساسی لازم است:
1. حلقه های زنجیره ی راویان آن باید به یکدیگر پیوسته باشند؛ یعنی هر راوی، یا ماجرای مورد نقل را دیده یا شنیده باشد، یا روایت را بی واسطه از نفر قبل از خود شنیده باشد.
2. همه ی راویان باید مورد اعتماد باشند و در راستگویی و دقت آن ها در نقل حدیث تردید نباشد.
دانشی به نام «علم رجال»، عهده دار این شناخت درباره ی سند روایات است. برای نقد سند این روایت، به شناخت سه راوی آخر سند به نقل از کتاب های علم رجال و کتاب هایی دیگر که به آن ها اشاره خواهد شد، بسنده می کنیم. این سه راوی در اغلب سندهایی دیگر که برای این روایت نقل شده است، مشترک اند:

2- 1. ابن شهاب زُهری: نام کامل او محمد بن مسلم بن عبیدالله بن عبدالله بن حارث بن شهاب بن زهره بن کلاب است. چنانکه نوشته اند، از کارگزاران بنی امیه بود. پس از آنکه شخصی را در زیر شکنجه کشت، از مردم و خانواده ی خود دوری گزید و نُه سال در غاری منزوی شد تا آنکه در مکه با امام سجاد (ع) دیدار کرد. آن حضرت به او گفتند که ناامیدی از رحمت خداوند بدتر از گناهی است که کرده است. توصیه کردند که دیه ی آن شخص را به بازماندگانش بپردازد. و به سوی خانواده و علوم دینی خود بازگردد. با اینکه از عالمان اهل سنت به شمار می رود، به امام سجاد (ع) علاقه مند بود و آن حضرت را برترین انسان ها می دانست. روایاتی از او به نقل یا درباره ی امام چهارم شیعیان در آثار شیعی موجود است. از امام باقر (ع) و امام صادق (ع) نیز روایاتی دارد ( الخویی، ج 17، صص 190- 193؛ ج18، صص 269- 271 و ج 24، صص 114- 115).

سید هاشم رسولی محلاتی، در مجلد دوم «درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام» در نقد سند روایت غار حرا می نویسد:
«این حدیث از زُهری، از عروه بن زبیر از عایشه نقل شده... و زهری همان کسی است که در تثبیت حکومت مروانیان و ستمگران نقش داشته و نویسنده ی هشام بن عبدالملک و معلم فرزندان او بوده...اگر چه گفته اند که در آخر عمر توبه کرده و جزو اصحاب امام چهارم (ع) درآمده، اما آیا این حدیث را قبل از توبه نقل کرده یا بعد از آن؟ نمی دانیم... و گذشته از این، سماع او [یعنی شنیدن او حدیث را] از عروه بن زبیر هم به اثبات نرسیده، چنان چه ابن حَجَر [از عالمان اهل سنت ] در [کتابش] تهذیب التهدیب گفته.....(تهذیب التهذیب، ج9، ص 450)» ( رسولی محلاتی، ص 204).
بنابراین اعتماد به همه ی نقل های زهری به دور از احتیاط است.
2 -2. عُروَه بن زُبَیر: به عنوان توضیحی مختصر و مفید درباره ی این شخصیت، گزیده ی نقلی از سید هاشم رسولی محلاتی در مجلد دوم «درس هایی ازتاریخ تحلیلی اسلام» را می آوریم:
«عروه بن زبیر- برادر عبدالله بن زبیر و خواهرزاده ی عایشه - نیز همان کسی است که برای تثبیت همان حکومت غاصبانه و موقت برادرش عبدالله بن زبیر در مکه و مدینه از انتساب هر دروغ و تهمتی نسبت به بنی هاشم باک نداشت، تا آنجایی که ابن ابی الحدید [ که از عالمان اهل سنت است ] از استادش اسکافی نقل می کند که، عروه بن زبیر، از کسانی بود که از معاویه پول می گرفت ودر مذمت علی (ع) حدیث جعل می کرد، و سپس از این نمونه حدیث های جعلی که به وسیله ی کیسه های پول معاویه شرف صدور واجلال نزول فرموده بود! حدیث زیر را - طبق همین سندی که اینجاست [یعنی سند روایت غار حرا] - نقل می کند که زهری از عروه بن زبیر از عایشه نقل کرده که گوید:
...'من نزد رسول خدا (ص) بودم که عباس و علی از در آمدند و رسول خدا (ص) فرمود: ای عایشه این دو نفر بیگانه از کیش من و یا بر غیر دین و آیین من از دنیا بیرون می روند ومی میرند' (شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 4، ص 63).
و در دشمنی با علی (ع) در حدی بود که هرگاه نام آن حضرت نزد او برده می شد، آن بزرگوار را دشنام داده و دست های خود را به عنوان اظهار تأسف به هم می زد و می گفت: آیا علی پاسخ آن همه خون مسلمانان را که ریخت، چه می دهد؟ ( قاموس الرجال، ج 6، ص 300)» ( رسولی محلاتی، ص 204- 205).
ملاحظه می شود که این شخص، با این همه مزدوری برای جعل حدیث و دشمنی با خاندان پیامبر (ص)، ممکن است این حدیث را نیز جعل کرده و آن را به عایشه (خاله اش ) نسبت داده باشد. بنابراین، به نقل او اعتمادی نیست. هیچ یک از عالمان شیعه نیز به روایتی از او استناد نکرده اند.
2- 3. عایشه (ام المؤمنین). همسر رسول خدا (ص)، همچون همسران دیگر آن حضرت، به تصریح قرآن «مادر مؤمنان» است، اما در این نقل وی چندین اشکال سندی وجود دارد که به برخی از آن ها اشاره می شود:
اول: عایشه دست کم چهار یا پنج سال پس از بعثت پیامبر اکرم (ص) به دنیا آمده است. چگونه او می تواند راوی بی واسطه ی ماجرای بعثت باشد؟ دقت کنید که او نمی گوید این ماجرا را به نقل از کسی دیگر یا پس از ازدواج با رسول خدا (ص) از آن حضرت شنیده است، بلکه به گونه ای نقل می کند که انگار به عنوان دانای کل، ( به اصطلاح داستان نویسان ) در سراسر این ماجرا حضور داشته است. گویی این نقل نه یک نقل که یک اظهار نظر و برداشت شخصی او از ماجرای بعثت بوده است.
دوم: ممکن است عایشه این روایت را به واسطه ی کسانی دیگر نقل کرده باشد، اما راویان بعدی که آن را از عایشه نقل کرده اند یا خود، عایشه، نام آن ها را حذف کرده باشند. به چنین روایاتی که بخشی از سند آن ها افتاده، ناگفته یا حذف شده باشد، «مُرسَل» (به معنی : وانهاده و رها شده) می گویند این موضوع، از نظر عالمان شیعه مایه ی ضعف روایت است؛ چراکه شما شناختی نسبت به افرادی که نام آنها در سند نیامده است نمی توانید داشته باشید.
سوم: اغلب اهل سنت، سخن و نقل همه ی صحابه و کسانی که پیامبر اسلام (ص) را دیده یا صدای او را شنیده باشند، حجت می دانند، گرچه نقل آن ها مُرسَل باشد. این عقیده ی آن ها شامل همسران پیامبر نیز می شود. برای همه ی روایات کتاب های مرجع خود نیز قایل به قابلیت استناد هستند. اما این باور با عقل و قرآن و نقل های معتبر شیعه و سنی سازگار نیست. وانگهی چگونه می شود که انسان هایی که رسول خدا (ص) را دیده یا صدای او را شنیده بودند و به تصریح قرآن در میان آن ها مؤمن، کافر، کافر مؤمن نما (منافق)، راستگو، دروغ گو، عادل، فاسق، کامل و ناقص وجود داشت و در حیات رسول خدا (ص) حدیث جعلی درباره ی او و به نقل از او می ساختند، به محض وفات آن حضرت، همه به یکباره مؤمن، راستگو، عادل، کامل و فراتر از همه، حجت برای اسلام شوند؟ گویی - العیاذبالله - وجود پیامبر اسلام (ص) در میان آنان علت کفر، نفاق، دروغ، فسق ونقص بخشی از مردم بوده است. (اقتباس از سخن سید عبدالحسین شرف الدین در نقد متن این روایت در: النصُّ وَالاِجتهاد، ص 423).
به همین دلایل و بسیاری دلایل دیگر، عالمان شیعه هیچ یک از این موارد مرتبط با حجیت سخن همه ی صحابه یا همه ی مندرجات کتاب های حدیثی را قبول ندارند. برخی از عالمان بزرگ اهل سنت نیز همین نظر را دارند.
چهارم: برخی از عالمان اهل سنت که روایت مرسل صحابه را حجت نمی دانند، این روایت خاص (یعنی روایت غار حرا به نقل از عایشه) را به عنوان مثالی برای مورد غیر قابل استناد و به دور از حجیت ذکر کرده اند. به عنوان نمونه، نَوَوی - از عالمان بزرگ اهل سنت -این موضوع را از امام ابواسحاق اسفراینی - از دیگر عالمان بزرگ اهل سنت - نقل می کند که ترجمه ی آن را در زیر می آوریم:
«و اما درباره ی روایت مرسل صحابی مانند سخن عایشه - رضی الله عنها: ' نخستین روزنه ای که از وحی به روی رسول خدا (ص) باز شد، این بود که رویای صادق می دید،... 'امام ابواسحاق اسفراینی گفته است که حجیت نیست و نمی توان به آن استناد کرد.» (رسول محلاتی، 206 به نقل از : شرح صحیح مسلم، حاشیه ی ارشاد الساری، چاپ مصر، ج 1، ص 44).
ملاحظه می شود که حتی به فرض راستگویی عروه بن زبیر، که این حدیث را از عایشه شنیده باشد نیز نمی توان به آن استناد کرد.
بررسی سندی، ما را تا به اینجا به این نتیجه می رساند که صحبت از احتمال وقوع ماجرای این روایت، در بهترین حالت، هم ارز صحبت از احتمال عدم وقوع آن است.

3. متن روایت و برخی از مشکلات آن

مشکلات متنی این روایت بسی بیش از مشکلات سندی آن است. به برخی از آن ها در آثاری از عالمانی معاصر چون سید عبدالحسین شرف الدین، سید محسن امین، سید محمد حسین طباطبایی، مرتضی عسکری، سید هاشم رسول محلاتی و دیگران دیگر اشاره شده است. چند اشکال از اشکال های این روایت را در زیر می خوانید:
3- 1. این روایت می گوید که پیامبر اسلام (ص) در نبوت خود پس از بعثت، در قرآن پس از نزول آن بر وی ودر حقانیت فرشته ای که برای وی آشکار شده، شک داشته و میان وحی الهی با امور شیطانی و مشاهدات ناشی از جنون تفاوت نمی نهاده است. این خلاف گفته ی قرآن است که: « [ای پیامبر]بگو: من دلیلی محکم از پروردگارم دارم.» (سوره انعام (6)، آیه ی 57) و «[ای پیامبر] بگو: این راه من است. من با بصیرت به سوی خداوند فرا می خوانم. پیروانم نیز چین اند.» (سوره ی یوسف (12)، آیه ی 108).
3- 2. بر اساس این روایت، پیامبر اسلام (ص) برای رفع تردید در نبوت خویش نیاز به این داشته است که همسر و عموی همسرش او را مطمئن سازند. آن که به وحی الهی اطمینان ندارد، با چه دلیل محکم به سخن انسانی دیگر اطمینان می یابد؟ آیا بصیرت مسلمانان پیرو پیامبر اسلام (ص)، وابسته به بصیرت پیامبرشان و بصیرت او وابسته به سخن یک غیر مسلمان است؟ سخن ورقه بن نوفل به کدام دلیل بصیرت آفرین است؟
3- 3. در آیه ی 163 سوره ی نساء (4) آمده است که : « [ای پیامبر ] ما همان گونه به تو وحی کردیم که به نوح و انبیای پس از او وحی کردیم.» آیا پیامبران دیگر هم مورد آزار فرشته قرار گرفته اند، در پیامبری خود شک داشته اند و به کمک دیگری از نبوت و رسالت خویش اطمینان یافته اند؟
3- 4. در این روایت، خداوند و فرشته ی او دست به رفتاری ناشایست نسبت به پیامبر اسلام (ص) زده اند که همان فشار آوردن بی دلیل بر پیامبر (ص) تا سر حد مرگ است. این خلاف آیاتی است که می گوید خداوند بیش از توان و داشته های کسی به او تکلیف نمی کند. اگر بگوییم این کار را فرشته بدون اجازه ی خداوند انجام داده نیز، خلاف آیاتی از قرآن است که می گوید فرشتگان ذره ای از فرمان خداوند سرپیچی نمی کنند.
3- 5. از این روایت بر می آید که پیامبران اسلام (ص)، ناتوان از فهم مقصود فرشته و فرشته ناتوان از انتقال مقصود خود به پیامبر اسلام (ص) بوده است. فرشته می خواسته است که پیامبر (ص) آیاتی را همراه با او تکرار کند. و بخواند و پیامبر (ص) می پنداشته است که فرشته، او را - که به نقل این روایت سواد خواندن ندارد- به خواندن متنی فرمان می دهد. این حاکی از ناشایستگی فرشته در ابلاغ و ناشایستگی پیامبر (ص) در درک پیام و درنتیجه، خطای خداوند در انتخاب پیام برنده و پیام گیرنده است (!).
3- 7. در آیات 97 سوره ی بقره (2) و 193- 194 سوره ی شعراء (26) خطاب به پیامبر اسلام (ص) آمده است که : « جبرئیل آیات قرآن را بر قلب تو فرود آورد.» و «قرآن را روح امین بر قلب تو فرود آورد.» از این آیات دریافت می شود که اولاً، نزول یکباره یا تدریجی قرآن، بر اعماق وجود ( به تعبیر قرآن : قلب) است نه بر گوش و چشم ؛ ثانیاً به دلیل نزول بر قلب، آرامش بخش و اطمینان آفرین است نه تردید بخش و تشویش آفرین.
3- 7. موضوع اقدام های چند باره ی پیامبر اسلام (ص) به خودکشی نیز که در پایان این روایت ساختگی آمده، از چیزهایی است که می تواند دستمایه ی تحلیل های روانشناختی هواداران فروید و یونگ باشد تا زوایای ناشناخته ی روان بیمار و پریشان کسی را واکاوی کنند که مسلمانان معتقدند والاترین انسان، اسوه ی مسلمانی و الگوی اسلام - دین سلامت عقل و نفس و روح و روان است.
3- 8. در مقاله ی «شناخت انسان کامل: ضرورتی برای خلق و نقد متون و آثار دینی» گفتیم که حقیقت وجودی پیامبر اسلام (ص) در یک مرتبه ی پایین تر از ذات خداوند و در بالاترین مرتبه ی جهان آفرینش قرار دارد. بنابراین، مقام علمی و مرتبت وجودی این انسان کامل در سلسله مراتب آفرینش بالاتر از جبرئیل است و هر امری در جهان آفرینش بخواهد از سوی خداوند به فرشتگان - از جمله جبرئیل - ابلاغ شود، نخست از مسیر انسان کامل می گذرد. پس چیزی نیست که جبرئیل بداند و انسان کامل نداند. از این رو، تعریف و موقعیتی از وحی و نزول قرآن و جایگاه جبرئیل در این میان به دست باید داد که نه با حقایق.
در هر حال، این رفتارهای سخیف که روایت جعلی مربوط به رفتار فرشته با پیامبر اسلام (ص) از آن سخن می گوید: با واقعیت وجود انسان کامل و جایگاه او در سلسله مراتب آفرینش نیز سازگار نیست.
3- 9. اینکه پیامبر اسلام (ص) همچون دیگر پیامبران نزد کسی درس نخوانده است، به معنی بی سوادی و ناتوانی او از خواندن نیست، بلکه به معنی بی نیازی او از درس خواندن نزد کسی است. خلاف دستور اسلام است که کسی به کسب فضیلتی مانند آموختن علم و سواد فرمان بدهد، اما خود از این فضیلت محروم باشد و اقدام به کسب آن نکند. واژه ی «اُمّی» در قرآن، به معانی «ساکن مرکز، اهل ام القری (مکه)، درس نخوانده، بی سواد، فطری و اصلی » قابل معنی و تفسیر است. پژوهش و استدلال های عقلی، نقلی و زبانی می گویند آن مواردی از این واژه که درباره ی پیامبر اسلام (ص) به کار رفته است، دارای معانی دیگری جز بی سواد هستند ( چنانچه مجالی باشد درمقاله یا ضمن نوشتاری دیگر با ذکر شواهد قرآنی به این موضوع خواهیم پرداخت.)
3- 10. به خلاف مشهور که بر اساس مضمون روایت ساختگی غار حرا و روایات مشابه آن است، نخستین آیات نازل شده ی قرآن کریم، نه آیات نخست سوره ی علق که آیات سوره ی فاتحه الکتاب یا الحمد است، زیرا اولاً، این سوره جامع مفاهیم اسلامی و قرآنی است؛ ثانیاً، قرائت این سوره شرط صحت نماز - نخستین و مهمترین دستور اسلامی - است؛ ثالثاً روایاتی تقدم فاتحه الکتاب را تأیید می کنند و رابعاً، نام این سوره (فاتحه الکتاب= سرآغاز کتاب) شاهدی است بر تقدم آن نسبت به آیات و سوره های دیگر قرآن.
نتیجه ی بررسی متنی این روایت ما را به این یقین می رساند که محتوای آن برساخته ای بیش نیست که پذیرش آن مستلزم مخالفت هایی با قرآن و توهین هایی به ذات پاک خداوند، فرشته ی مقرب او و برترین آفریده ی او - پیامبر اسلام (ص) خواهد بود.

4. واقعیت بعثت پیامبران

در آیه ی 51 سوره ی شوری (42) به سه روش به عنوان راه های سخن گفتن خداوند با انسان اشاره شده است : (1) به طور مستقیم (وحی)، (2) از طریق ایجاد صدا در یک شیء (3) به واسطه ی ارتباط غیرکلامی فرشته ای با انسان.
«وحی»، در جامع ترین و فشرده ترین معنی خود، یعنی: ارتباط غیر کلامی به ارتباطات غیر کلامی انسان ها و موجودات با یکدیگر، از جمله ایما و اشاره نیز در زبان عرب و زبان قرآن، وحی گفته می شود. این گونه ارتباط را خداوند با آفریدگانش دارد و از طریق مرکزی در اعماق وجود پدیده ها با آن ها ارتباط برقرار می کند، آن ها را راهنمایی می کند و به آن ها می گوید چه کنند یا چه بگویند. نوعی شعور و آگاهی است. درحوزه ی ارتباط خداوند با جانداران، «غریزه» و در حوزه ی ارتباط با انسان های عادی، «الهام» (به دل افتادن) نامیده می شود.
«نبی» به معنی کسی است که به او آگاهی و خبر می رسد. نبی، انسانی دل آگاه است که در اعماق وجود (قلب) خود با خداوند ارتباط دارد و معارف، دانش ها و دستورها را از این طریق از خداوند می گیرد، طبیعی است که ارتباط این انسان با خداوند از طریق الهام، شعور، آگاهی و وحی باشد.
«بعثت» به معنی برانگیختن، برانگیخته شدن، فرستادن و فرستاده شدن است و «رسالت » و «ارسال» نیز، معنی فرستاده شدن و فرستادن دارند. پیامبر یا پیغامبر، ترجمه ی «رسول» در زبان عربی است. رسول یعنی فرستاده، پیک، نامه رسان، پیغام رسان، پیام رسان، پیام آور، پیغام آور، پیغام بر یا پیام بر. در اصطلاح ادیان الهی، رسول، فردی است نبی که از سوی خداوند برانگیخته می شود، مأموریت می یابد و به سوی مردم فرستاده می شود تا پیام های او را به مردم برساند. بعثت، مأموریتی برای مردم است.
«نزول» به معنی پایین آمدن و فرو فرستادن. «نزول بـ » یعنی پایین آوردن، فرود آوردن و فرو فرستادن. «انزال» یعنی، یکباره پایین آوردن، یکباره فرود آوردن و یکباره فرو فرستادن. «تنزیل» یعنی، به تدریج پایین آوردن، به تدریج فرود آمدن و به تدریج فرو فرستادن. نزول و واژه ها و مشتقاتی دیگر که معنی پایین آمدن و پایین آوردن را در خود دارند، در اصطلاح قرآن به معنی پایین آمدن یا پایین آوردن مفاهیم در قالب واژه ها و زبان و کلام اند. نزول قرآن به معنی تبدیل مفاهیم اولیه ی آن که نزد خداوند است و پایین آوردن سطح این مفاهیم به سطح سخنی در حد زبان عربی قابل فهم عرب زبانان معاصر پیامبر اسلام (ص) است. چون خداوند خود، این مفاهیم را به سطح سخن پایین می آورد و آن را به سخن تبدیل می کند، این سخن، سخن خداست. واسطه ی این تبدیل (نزول، انزال یا تنزیل) فرشته است که خدا در قرآن او را جبریل (= نیروی خدا )، روح الامین (= روح امین ) و روح القدس (= روح پاکی) می نامد. کار او در این عرصه، فرود آوردن این واژه ها به قلب (اعماق وجود) پیامبر (ص) است. مجموع این واژه ها، کتاب آسمانی را پدید می آورند که سخن، کلام و کتاب خداست.
برای فرود آمدن قرآن بر قلب پیامبر اسلام (ص)، دو نزول در قرآن تعریف شده است. نزول یکباره (انزال) و نزول تدریجی (تنزیل). نزول یکباره برای آگاهی از کل مفاهیم واژه های کتاب آسمانی و روشنگری برای مردم؛ ونزول تدریجی برای اعلام اینکه زمان رساندن کدام آیه یا آیات به مردم است. در قرآن با صراحت خطاب به پیامبر(ص) می گوید: «ما این پند نامه را یکباره بر تو نازل کردیم تا آن چه را به تدریج به سوی مردم نازل می شود، برای آن ها روشن سازی». (سوره ی نحل (16)، آیه ی 44) بنابراین، پیامبر اسلام (ص) از همه ی قرآن پیش از نزول تدریجی و 23 ساله ی آیات و سوره های آن، آگاهی داشته است. خداوند در آیه ای از قرآن به آن حضرت می گوید، قرآن را پیش از آنکه وحی به او بشود که کدام بخش را به مردم برساند، نخواند. (سوره ی طه (20)، آیه ی 114).
بر پایه ی تعاریفی که داده شد، ملاحظه می شود که :
1. مفاهیم وحی و نبوت جدا از مفاهیم بعثت و رسالت اند. ممکن است انسانی دارای وحی و نبوت باشد، اما بعثت و رسالتی نداشته باشد.
2. بعثت و رسالت مفهومی جدا از نزول آیات کتاب آسمانی اند و لازم نیست آغاز بعثت، با آغاز نزول آیاتی باشد.
3. آغاز نزول آیات به صورت کلام خدا و واژه های کتاب آسمانی، به معنی بی خبری پیامبر از مفاهیم کلام خدا و مفاهیم کتاب آسمانی نیست.
4. آغاز نزول تدریجی کتاب آسمانی به این معنی نیست که پیش از آن نزول یکباره انجام نیافته و پیامبر از همه ی قرآن آگاهی ندارد.
5. بعثت به این معنی نیست که یک انسان، نبی نیست و در بی خبری و نا آگاهی مطلق یا نسبی به سر می برد و در زمانی ارتباط خداوند با او به یکباره برقرار می شود و او همزمان، هم به نبوت و هم به رسالت می رسد؛ هم آیات کتاب آسمانی را یکباره دریافت می کند و هم نخستین آیه یا آیاتی که در روند ابلاغ تدریجی باید به مردم برساند، به او داده می شود.
6. روش وحی الهی متفاوت از روش نزول آیات کتاب آسمانی است. نزول آیات ممکن است به واسطه ی ارتباط فرشته با قلب صورت گیرد، اما وحی خداوند به انسان کامل نیازی به واسطه ندارد.
7. بعثت، وحی و نزول آیات کتاب آسمانی، با آرامش، اطمینان و یقین پیامبر همراه اند. هیچ پیامبر در پیامبری خود و در آنچه دریافت می کند، تردید ندارد.
8. یک پیامبر، داناترین انسان زمان خویش است و نیازی ندارد که انسانی دیگر، چیزی به او بیاموزد، به ویژه اینکه بخواهد وحی و الهامی را که به او شده است، برایش تفسیر کند یا سوء تفاهم میان او با خدا یا فرشتگانش را برطرف سازد.(!). به عکس، تفسیر، توضیح و تبیین هر چه دیگران در آن تردید دارند، با پیامبر است.

5. سخن پایانی

بر پایه ی آن چه درمقدمه ی مقاله آمد ورود اخبار و آموزه های ناراست یا نادرست در جریان اطلاع رسانی و تاریخ انگاری، حتی در جهان امروز با همه ی ابزارهای آسان تحقیق در صحت و سقم داده ها، واقعیتی انکار ناپذیر است. از این رو تسامح بسیاری از گذشتگان را در تشکیک و تحقیق باید به حساب این گذاشت که توان انسان ها را حدی است. به این نیز باید توجه داشت که برخی از اطلاعات تاریخی نه از اصول و نه از فروع دین و دینداری اند که نقد و رد آن ها با این نگرانی همراه باشد که مبادا بر بنیانی یا حتی نقشی از بنای باور دینی آسیبی رسد. همه ی ماجرای بعثت و رسالت در این خلاصه می شود که خداوند به انسانی والا که در مرتبه نبی قرار دارد، فرمان می دهد که مأموریتی در ارتباط با انسان ها را بر عهده بگیرد. او از این پس رسول می شود. رسول به میان مردم یا نزد شخص یا اشخاصی که خدا خواسته است، می رود و آن گونه که خدا خواسته است، عمل می کند. اگر به چگونگی ابلاغ این دستور به پیامبری در کتاب آسمانی یا روایات مورد اعتماد اشاره شده باشد، اطلاعاتی در این باره خواهیم داشت. در غیر این صورت، روایات جعلی اگر ضد علم نباشند، حداقل این است که چیزی بر دانش ما در زمینه ی چگونگی بعثت یک پیامبر نخواهند افزود.
منابع:
1. قرآن کریم.
2. الامین، السید محسن، اَعیانُ الشیعه (ج1). تحقیق حسن الامین، دارالتعارف للمطبوعات، بیروت، [بی تا].
4. رسولی محلاتی، سید هاشم. درس هایی از تاریخ تحلیلی اسلام (ج2). چاپ دوم، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1368.
5. رفیعی، سید علی محمد شناخت انسان کامل: ضرورتی برای خلق و نقد متون و آثار دینی (1 و2). در : کتاب ماه کودک ونوجوان، شش 175- 176، اردیبهشت - خرداد 1391).
6. سیاح، احمد، فرهنگ بزرگ جامع نوین (عربی، فارسی، مصور) (جلد 1).چاپ نهم، انتشارات اسلام، تهران، 1398 هـ. ق.
7. شرف الدین الموسوی، السید عبدالحسین. النص والاجتهاد. تحقیق و تعلیق ابومجتبی، الطبعه الاولی، ابومجتبی، [بی جا]، 1404 هـ. ق.
8. الطباطبایی، السید محمد حسین. المیزان فی تفسیر القرآن (جلد 20). الطبعه الخامسه، دفتر انتشارات اسلامی جامعه ی مدرسین حوزه ی علمیه ی قم، قم، 1417 هـ. ق.
9. عبدالباقی، محمد فؤاد. المعجم المفهرس لالفاظ القرآن الکریم. دارالکتب المصریه، القاهره، 1364 هـ. ق.
10. العسکری، السید مرتضی. احادیث ام المؤمنین عائشه. الجزء الثانی. الطبعه الاولی، المجمع العلمی الاسلامی، بیروت، 1418 هـ. ق= 1997م.
11. مجلسی، محمد باقر. الوجیزه فی الرجال. تصحیح و تحقیق محمد کاظم رحمان ستایش، الطبعه الاولی، سازمان چاپ و انتشارات وزارت فرهنگ و ارشاد اسلامی، تهران، 1420 هـ. ق= 2000م.
12. مکتبه اهل البیت (علیهم السلام ). (لوح فشرده شامل بیش از 4700 جلد کتاب از تمامی مذاهب اسلامی). نسخه ی اول، مرکز المعجم الفقهی و مرکز المصطفی للدراسات الاسلامیه، قم، 1384.
13. الموسوی الخویی، السید ابوالقاسم. معجم رجال الحدیث و تفصیل طبقات الرواه. الطبعه الخامسه، مرکز نشر الثقافه الاسلامیه، تهران، 1413 هـ. ق. = 1992م.
منبع: نشریه کتاب ماه تاریخ و جغرافیا شماره 170

 

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 18
     درج شده در 516 روز و 13 ساعت و 57 دقیقه قبل
    

حكومت بنی‌امیه از سال 40 هجری توسط معاویة بن ابی سفیان در شام آغاز گردید. معاویه پس از خود پسرش یزید را به ولیعهدی گماشت. پس از یزید معاویه دوم مدت كوتاهی حكومت كرد و سپس مردم شام در سال 127 هجری با مروان بن حكم ابن ابی العاص بیعت كردند. در این زمان، دعوت عباسیان به اوج خود رسیده بود. داعیان عباسی در مناطق مختلف، مردم را به «الرضا من آل محمد» شخصیت مورد رضایت از خاندان رسول الله دعوت می‌كردند. این دعوت خصوصاً در خراسان با پیشرفت قابل ملاحظه‌ای همراه بود. ابومسلم خراسانی موفق شد از جانب عباسیان بر خراسان غلبه كند. سپس افرادی را به جنگ با «مروان بن محمد» معروف به مروان حمار فرستاد.(1) مروان در جنگ شكست خورد و از سوی دیگر در كوفه، مردم با عبدالله بن محمد بن علی بن عبدالله بن عباس (سفاح) بیعت كردند .... ، بیعت با ابوالعباس سفاح در حقیقت، انقراض حكومت امویان و برپایی حكومت عباسیان است. مورخان، زمان بیعت با ابوالعباس را روز جمعه سیزدهم ماه ربیع الاخر سال 132 هجری نوشته‌اند.

او سپاهی را به فرماندهی عمویش عبدالله بن عباس به جنگ مروان فرستاد كه موجب شكست مجدداً مروان شد. پس از آن مروان به مصر، فرار كرد و در همانجا مُرد و خلافت اموی با مرگ او به پایان رسید.(2) مروانیان تا سال 132 هجری خلافت را عهده‌دار بودند.(3)

 

علل انقراض حكومت بنی‌امیه

 به نظر می‌رسد نارضایتی مردم از حكومت اموی، قیام‌های مردمی، نزاع‌های قبیله‌ای، درگیری‌های داخلی و در نتیجه ضعف داخلی، از عوامل اصلی سقوط بنی‌امیه می‌باشند.(4)

محمد سهیل طقوش در علل سقوط امویان به عوامل ذیل به‌طور مفصل اشاره دارد:

1-   درگیری خاندان اموی؛

2-   ولایت‌عهدی دو نفره؛

3-   درگیری‌های قبایلی؛

4-   عرب گرایی امویان؛

5-   اختلافات مذهبی.(5)

تحلیلی از حكومت امویان

به شهادت رساندن امام حسین علیه السلام ، به همراه 72 تن از یاران باوفایش در صحرای كربلا دز سال 61 هجری كه به دستور یزید به شهادت رسیدند، از بزرگترین جنایات بشری در طول تاریخ است. در این دوره، لعن امام علی علیه السلام خصوصاً تا زمان به حكومت رسیدن «عمر بن عبدالعزیز» به شدت رواج داشت و به صورت یك سنت درآمده بود

  هر چند در دوره بنی‌امیه این خاندان موفق شدند از حیث كشور گشایی و گسترش قدرت سیاسی به پیشرفت‌های قابل ملاحضه‌ای دست یابند، اما در مجموع، این حكومت به واسطه جنایات و اقدامات خلافی كه مرتكب شده است، چهره‌ای منفی از خود به جای گذاشته است. برخی از اقدامات منفی این حكومت عبارتند از:

1- سخت گیری نسبت به شیعیان: سیاست معاویه و اكثر خلفای اموی نسبت به شیعیان بسیار سخت گیرانه بود. شیعیان در این دوره عموماً در نهایت سختی روزگار می‌گذراندند. امنیت آن‌ها همه جا مورد تهدید بود. قتل عام و غارت اموال شیعیان در این دوره‌ امری رایج بود.(6) 

ائمه شیعه در این دوره در فشار و سختی بیشتری بودند. شهادت امام حسن، امام حسین، امام سجاد و امام باقر علیهم السلام در این دوره و توسط حاكمان سفاك اموی صورت گرفت. بدون شك شهادت این ائمه بزرگوار، خصوصاً به شهادت رساندن امام حسین علیه السلام ، به همراه 72 تن از یاران باوفایش در صحرای كربلا دز سال 61 هجری كه به دستور یزید به شهادت رسیدند، از بزرگترین جنایات بشری در طول تاریخ است. در این دوره، لعن امام علی علیه السلام خصوصاً تا زمان به حكومت رسیدن «عمر بن عبدالعزیز» به شدت رواج داشت و به صورت یك سنت درآمده بود.

2- موروثی كردن خلافت: یكی دیگر از اقدامات امویان استبدادی و موروثی كردن خلافت است. موروثی كردن خلافت به این معناست كه تعین جانشین، توسط سلطان پیشین صورت می‌گیرد. و علاوه بر این یكی از فرزندان یا اعضای خاندان پادشاه به عنوان جانشین تعین می‌شوند. معاویه همانگونه كه ذكر شد، فرزندش یزید را به عنوان جانشین خویش معرفی كرد و با این كار خلافت را موروثی كرد.(7) این روند تا پایان دوره حكومت بنی‌امیه ادامه داشت.(8)

سیاست معاویه و اكثر خلفای اموی نسبت به شیعیان بسیار سخت گیرانه بود. شیعیان در این دوره عموماً در نهایت سختی روزگار می‌گذراندند. امنیت آن‌ها همه جا مورد تهدید بود. قتل عام و غارت اموال شیعیان در این دوره‌ امری رایج بود

3- گسترش اندیشه جبرگرایی: از دیگر جنایات امویان می‌توان به گسترش جبرگرایی اشاره كرد. این اندیشه كه در حقیقت در راستای تثبیت خلافت امویان صورت می‌گرفت، این عقیده را در مردم القا می‌كرد كه خواست الهی این است كه بنی‌امیه به عنوان خلیفه در جامعه اسلامی حكومت كنند و كسی حق مخالفت و اعتراض بر این خواست الهی را ندارد.

4- رفتار ناشایست با موالی (غیر عرب‌ها): در این دوره مساوات كه یكی از اركان مهم نظام اسلامی بود از میان رفت. امویان نژاد عرب را نژاد برتر و والاتر شمردند و گفتند؛ چون پیامبر اسلام از عرب برخاسته است پس عرب بر دیگران برتری دارد.

5-   تأویل قرآن و جعل حدیث؛

6-   صرف درآمدهای دولت در مسائل تجملاتی و خوشگذرانی؛

7-    میگساری و زن ‌بارگی؛

 رواج موسیقی و غنا از دیگر اقدامات غیر قانونی و عموماً خلاف شرع امویان می‌باشد بدون شك همین عوامل موجبات نارضایتی مردم را از حاكمان اموی فراهم می‌ساخت. سرانجام، نارضایتی مردم از این حكومت در كنار عوامل دیگر موجبات سقوط حكومت اموی و روی كارآمدن حكومت عباسی را فراهم ساخت.

 

پی نوشت:

1) دینوری، ابن قتیبه؛ الامامة و السیاسه، ترجمه سید ناصر طباطبایی، تهران، ققنوس، 1380، ص 347-345.

2) طقوش، محمدسهیل؛ دولت امویان، ترجمه حجت الله جودكی، قم، پژوهشكده حوزه و دانشگاه، 1380، ص 188.

3) مقدسی، مطهر بن طاهر؛ البدء و التاریخ، ترجمه محمدرضا شفیعی كدكنی، تهران، آگه، 1374، ج2، ص 934.

4) مسعودی، علی بن حسین؛ مروج الذهب، ج2، ص 23.

5) طقوش، محمد سهیل؛ پیشین، ص 209-192.

6) ابن ابی الحدید، شرح نهج البلاغه، تحقیق محمد ابوالفضل ابراهیم، قاهره، 1382، ج4، ص 57.

7) كوفی، احمد بن اعثم؛ الفتوح، ترجمه محمد بن احمد مستوفی هروی، تهران، آموزش و انقلاب اسلامی، 1372، ص 813.

8) هر چند در دوره عباسیان نیز این روند ادامه داشته است اما بحث ما فعلاً در خصوص بنی‌امیه است.



باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138646 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 18
     درج شده در 517 روز و 14 ساعت و 47 دقیقه قبل
    
عاشورا در آیینه عاشورا


محرم فرصت بسیار مناسبی است تا ارزش های قیام عاشورا و نهضت امام حسین (ع) برای انتقال به نسل های آینده بازگو شود و فلسفه این قیام با شیوه های مخاطب پسند تبیین و تشریح شود.

























محرم فرصت بسیار مناسبی است تا ارزش های قیام عاشورا و نهضت امام حسین (ع) برای انتقال به نسل های آینده بازگو شود و فلسفه این قیام با شیوه های مخاطب پسند تبیین و تشریح شود.آیین های عزاداری ایام شهادت سالار شهیدان در ماه محرم وحضور مداحان و ذاکران اهل بیت (ع) برای واگو کردن وقایع و پیام عاشورا با تکیه بر منابع صحیح وبیان آن با شیوه ای مناسب می تواند باعث انتقال هرچه بهتر پیام عاشورا به نسل جوان شود.

 

هیئت های مذهبی محل انتقال مفاهیم و معانی ارزش های دینی به نسل جوان است و یکی از ارکان حفظ ایمان و محل تبلور و تجلی اطاعت پذیری مردم نسبت به اهل بیت (ع) بشمار می رود.اما فارغ از این شیوه ،راه هایی چون بهره مندی از زبان هایی چون رسانه و هنرنیز روشی مناسب برای انتقال پیام عاشورا بشمار می رود.

 

یکی از شیوه ها، معرفی جلوه های متنوع، پنهان و آشکار واقعه عاشورا است تا زیبایی های موجود در این واقعه و تأثیراتی که قیام و پیام امام حسین (ع) برای همه نسل ها داشته است، به اطلاع مردم برسد.

 

از آنجایی که عاشورا ظرفیت بزرگی برای منتقل کردن پیام به مخاطب نسل امروز دارد لذا بهره مندی از این شیوه، می تواند پل ارتباطی مهمی در رسیدن ارزش های معنوی به آینده سازان کشور باشد.

 

در طول ۱۴۰۰ سالی که از واقعه عاشورا می گذرد،زبان هنر یکی از شیوه هایی بوده که توانسته ظرفیتهای موجود اعصار و قرون را به خدمت خود بگیرد.و بر این مبنا هنرهای نمایشی تصویری ،ادبیات و شعر، زبانی پر بار برای انتقال عظمت و شأن اهل بیت (ع) به دور از تحریف و خرافات با تکیه بر منابع صحیح بوده است.

 

اقوام ایرانی طی دوران گذشته با آیین ها و مناسک مختلف به سوگواری سالار شهیدان پرداخته اند وبا بهره گیری از این زبان توانسته اند پیام عاشورا را به سینه به سینه منتقل کنند.

 

براین اساس نوجوانان و جوانانی که به تماشای تعزیه و سایر آیین های اقوام ایران در سوگواری عاشورایی می نشینند با مفاهیم عاشورا و فلسفه قیام امام حسین (ع) آشنا خواهند شد و این آشنایی موجب حفاظت نوجوانان و جوانان ایرانی از خطر تأثیر فرهنگ غربی خواهد شد.

 

ساخت فیلم از زندگی بزرگان و سیره انبیاء،وقایع نگاری و به تصویر کشیدن مصیبتی که بر اثر ظلم ظالمان بر بزرگان ما رفته، و ...وظیفه دیگری است که نسل امروز باید آن را برای نسل آینده بازگو نماید.

 

چهره های مذهبی و فرهنگی کشور براین عقیده هستند که بهره مندی از شیوه های درست ومنطقی برای رساندن پیام امام حسین و قیام این حضرت، علیه ظلم و ستم باید از طرق مختلف وبدون تحریف به مخاطب برسد.

 

براین اساس دو تن از اعضای کمیسیون فرهنگی مجلس در گفتگو با جام جم آنلاین در این زمینه دیدگاه های خود را مطرح کردند.

 

● استدلال ها قوی باشد

 

سید علی محمد طاهری عضو فراکسیون روحانیون مجلس که در کمیسیون فرهنگی نیز عضویت دارد با اشاره به اینکه باید در انتقال فلسفه عاشورا به نسل جوان شرایط مخاطب مد نظر قرار گیرد گفت:از آنجایی که نسل امروز را جوانان تحصیل کرده تشکیل می دهند لذا باید در انتقال فلسفه عاشورا به آنان استدلال ها قوی و منطقی ارائه شود.

 

وی بابیان این که دین اسلام به تنهایی از محکمات خوبی برخوردار است اما واعظان باید در رساندن پیام دقت بالایی داشته باشند افزود:استفاده از ابزارهای نوین در این شرایط اثر گذاری کلام را بیشتر خواهد کرد و بهره مندی از زبان هنر و رسانه می تواند نقش بسزایی در به نتیجه رسیدن این مأموریت مهم ایفا نماید.

 

نماینده گرگان در ادامه با اشاره به نقش نویسندگان، شعرا و دیگر هنرمندان در رساندن پیام عاشورا به نسل جوان کشور گفت:اگر نگاهی به مجموعه مختارنامه یا روز واقعه و یا این قبیل فیلم ها داشته باشیم می بینیم که با چه کلام دلنشینی پیام دین اسلام توانست میان مردم جای خود را پیدا کند.لذا باید از ابزار گوناگون استفاده کرد تا پیام مهم عاشورا به نسل جدید و آینده منتقل شود.

 

طاهری با بیان این که هر مخاطبی زبان خاص خود را دارد و به تنوع افکار باید شیوه های مناسب برای گفتن حقایق انتخاب شود تأکید کرد:یک اثر هنری مانند عصر عاشورای استاد فرشچیان برای کسانی که علاقه مند به نقاشی هستند آنان را متحول می کند و حتی فردی ممکن است با دیدن یک خط نستعلیق زیبا ،متحول شود. بالاخره ابزار مختلف هنر مخاطبان مختلف دارد و هریک توان اثر گذاری خاص خود را دارند.

 

وی در مورد بهره گیری از نوحه خوانی و شیوه های سنتی برای رساندن پیام عاشورا به مخاطب نیز گفت:این شیوه اثر گذاری خاص خود را دارد منتها باید وعاظ محترم با بهره گیری از کلام و دلایل منطقی به طرح دیدگاه ها بپردازند.

 

عضو کمیسیون فرهنگی گفت:البته عزاداری ها توسط ذاکرین جوان به شیوه نوین هم تأثیر خاص خود را دارد .اما باید حرمت و قداست اهل بیت در آنها حفظ شود و کاری نکنیم که ذهنیت افراد مخدوش شود.

 

وی افزود: اگر هدفمان این است که یک تالم روحی در مخاطب ایجاد کنیم بهتر است واقعیت را بگوییم چون به اندازه کافی ماجرای اباعبد الله الحسین دردآور است که مخاطب بخواهد آنرا درک کند.

 

● متناسب با شرایط امروز قیام کربلا گفته شود

 

بیژن نوباوه دیگر عضو کمیسیون فرهنگی و عضو ناظر مجلس در شورای سیاستگذاری صدا وسیما نیز رساندن پیام عاشورا به نسل جوان کشور را معرفی حرکت آزادی خواهانه یک مرد بزرگ عنوان کرد گفت:امروز نگاه مردم به سید الشهدا نگاهی توأم با آگاهی است و نمونه این نگاه در پیروزی انقلاب اسلامی باعث پیروزی خون بر شمشیر شد.

 

نماینده مردم تهران تأکید کرد: امروز نسل جوان باید مراقب راه هایی که دشمنان برای از بین بردن فرهنگ عاشورا بکار می گیرند باشند، البته دشمن نمی تواند فلسفه عاشورا را نفی کند اما تلاش می کند این واقعه را به انحراف بکشاند و از همه عواملی که می تواند، در این مسیر استفاده کند.

 

نوباوه افزود:به طور مثال دشمنان سعی دارند با چاپ تصاویر و عکس هایی از ائمه و معصومین که نگاه به ظاهر این افراد دارد مخاطب را از واقعیت و شخصیت آنان دور کند.در صورتی که ائمه بخاطر شجاعت و تبعیت از خدا شهره خاص و عام هستند.

 

وی با بیان این که باید تلاش کنیم واقعیت فرهنگ عاشورا به مردم نمایش داده شود گفت:هر اقدامی در این زمینه چه در قالب تعزیه ،مراسم آیینی سنتی و عزاداری می تواند کمک به درک و تعمق در این فرهنگ نماید.اما هر حرکتی که عکس این باشد و روضه خوان های ما را تبدیل کسانی نماید که کاری غیر از ذکر امام حسین نماید نادرست و مذموم است.

 

نوباوه درادامه بابیان اینکه باید مدیران برنامه ریزی ممکن را برای مشارکت هر چه بیشتر جوانان و مردم داشته باشند گفت:روحانیت آگاه به مسایل نیز باید قیام عاشورا را مطابق شرایط امروز به مخاطب بازگو نماید.

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir









فاطمه امیری
خبرنگار جام جم آنلاین





روزنامه جام جم ( www.jamejamonline.ir )

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138646 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 13
     درج شده در 517 روز و 14 ساعت و 48 دقیقه قبل
    
نامه تاریخی امام (ع) به اهالی کوفه


عبدالله بن همام قبل از آن که قصیده معروف خود را بخواند سخنانی در ستایش یزید بن معاویه گفت که بدون تردید آن را می توان اوج چاپلوسی دانست.

























عبدالله بن همام قبل از آن که قصیده معروف خود را بخواند سخنانی در ستایش یزید بن معاویه گفت که بدون تردید آن را می توان اوج چاپلوسی دانست.

 

عبدالله بن همام در آغاز سخن خویش خطاب به یزید بن معاویه گفت:«خداوند در این مصیبت جانگداز (فوت معاویه) اجر جزیل و صبر جمیل به تو ارزانی فرماید و این موهبت خلافت را بر تو مبارک کند و در مشکلات رعیت داری و کشوربانی یار تو باشد.

 

خداوند معاویه را قرین آمرزش خود سازد و تو را به سوی اعمال صالحه راهبری کند. به همان نسبت که این مصیبت بزرگ است، این موهبت هم بزرگ است. جای تو اکنون در محراب امامت و سریر سلطنت است. گرچه در غم مرگ پدر کام تو تلخ شد، اما شهد شیرین خلافت هم به گلوی تو چکید.

 

از خداوند متعال در برابر این فاجعه، ثواب عظیم بستان و در برابر این مواهب و عطایا به درگاهش شکر فراوان بگزار. ما از درگاه او مسالت داریم که در دستگاه تو به آرزوهای خود دست یابیم.»

 

عبدالله بن همام پس از آن قصیده ای بلند در ستایش یزید خواند. شاعران دیگری هم در تعریف و تمجید از یزید اشعار دیگری خواندند که نهایت بی شرمی و وقاحت بود.

 

نگرشی حتی سریع و کوتاه به زندگانی معاویه بن ابوسفیان نشان می دهد که وی برای تثبیت حکومتش از حیله های سیاسی و از هر ابزاری استفاده می کرد. سیاست های ضد اسلامی او موجب پدید آمدن فجایع و بدعت های بسیار شد. انتخاب فرزند ناخلفش یزید برای ولیعهدی و موروثی کردن حکومتش از بزرگ ترین بدعت های نامشروعی بود که او با تطمیع و تهدید به انجام رساند.

 

یزید با تشکیل آن جلسات تلاش می کرد که زمینه را برای بیعت گرفتن از مردم برای خلافت خود آماده سازد.

 

در این زمان ولید بن عتبه، فرماندار شهر مدینه بود. یزید نامه ای کوتاه برای او نوشت و با پیکی تندرو به سوی مدینه فرستاد. در این نامه یزید به وی نوشت:

 

«وقتی نامه من به تو رسید حسین بن علی، عبدالله بن زبیر و عبدالله بن عمر را احضار کن و از آنها بیعت بگیر. در این دستور هیچ گونه تغییری نیست و آنان حتما باید بیعت خود را اعلام کنند.» ولید بن عتبه می دانست که گرفتن بیعت از آن سه نفر چندان آسان نیست. او مروان بن حکم را به یاری طلبید و با او به مشورت پرداخت. مروان در پاسخ پرسش ولید گفت:

 

«اگر رای من را می پذیری لازم است که هر چه زودتر پسر زبیر و حسین بن علی را احضار کنی. اگر بیعت کردند کار تمام است و در غیر این صورت آنان را به قتل رسان».

 

مروان بن حکم از بزرگان بنی امیه محسوب می شد و همیشه مورد مشورت قرار می گرفت. وی پس از حادثه کربلا و مرگ یزید ادعای خلافت کرد و در سال ۶۵ هجری مردم شام با او بیعت کردند و او به حکومت رسید. پس از او پسرش عبدالملک خلیفه شد و پس از وی نیز فرزندانش سال ها خلافت کردند و به خلفای بنی مروان معروف شدند.

 

امام حسین(ع) در روزهای آخر ماه رجب تصمیم گرفت که همراه برادران، فرزندان و برادرزادگانش مدینه را ترک گفته و رهسپار مکه شود. پیشوای فرزانگان یک روز پیش از عزیمت به مکه در حالی که مقدمات سفر خود و خاندان خویش به مکه را فراهم می کرد در بین راه به مروان حکم برخورد کرد. مروان به امام حسین گفت: «یا اباعبدالله، من خیر شما را می خواهم. پند مرا بپذیرید و به خاطر دین تان و دنیاتان با یزید بیعت کنید».

 

امام در پاسخ او فرمود: «زمانی که زمامداری چون یزید بر امت اسلامی حکومت کند، باید با اسلام خداحافظی کرد».

 

به این گونه امام حسین(ع) و خانواده اش به مکه هجرت کردند. در این دوران حوادثی در کوفه می گذشت که باید به آن بپردازیم. هنگامی که خبر خودداری امام حسین(ع) از بیعت با یزید و مهاجرت وی از مدینه به مکه به کوفه رسید، جنبشی میان مردم ستمدیده پدید آمد. سرانجام فرهیختگان آن شهر در خانه سلیمان بن صرد خزاعی گرد آمدند. سلیمان صرد خزاعی از اصحاب پیغمبر و از نخستین کسانی بود که در کوفه سکونت کرد. او از شیعیان و علاقه مندان به اهل بیت علیهم السلام بود.

 

وی در آن جلسه به دیگر یاران اهل بیت اطلاع داد که امام حسین(ع) از بیعت با یزید خودداری کرده و در مکه مکرمه به سر می برد. شرکت کنندگان در آن جلسه تصمیم گرفتند که بر ضد حکومت جابرانه یزید قیام کنند و از امام حسین(ع) بخواهند که به کوفه بیاید و رهبری قیام را به عهده گیرد.

 

متن نامه تاریخی آنان که درواقع نخستین نامه آزادگان کوفه است در کتاب های مربوط به مقتل امام حسین(ع) آمده و نشان دهنده آگاهی آنان از فساد حکومت معاویه و شخصیت فاسد یزید است. پس از آن نامه های بسیار دیگری از کوفه به امام حسین(ع) که در مکه بود رسید که او را دعوت کرده بودند.

 

امام حسین(ع) صلاح در آن دید که قبل از آن که خود به سوی کوفه حرکت کند، پسرعموی خود مسلم بن عقیل را به آن سو بفرستد. متن نامه ای که امام برای مردم کوفه فرستاد تا مسلم بن عقیل به دعوت کنندگان برساند، نشان دهنده آن است که امام دعوت کوفیان را پذیرفته است. در پایان این نامه تاریخی آمده است:

 

«پسرعمویم، مسلم بن عقیل را تنها مگذارید. به جان خودم سوگند، امام و پیشوا کسی نیست، مگر آن کس که به کتاب خدا عمل نماید و به دادگستری و عدالت اقدام کند و به دین حق ملتزم باشد و خود را وقف خدا کند. والسلام»

 

(متن کامل نامه در تاریخ طبری، ج۵ و الارشاد شیخ مفید ج۲ و مقتل خوارزمی آمده است.)

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir









محمود حکیمی
نویسنده و پژوهشگر





روزنامه جام جم ( www.jamejamonline.ir )

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138646 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 19
     درج شده در 517 روز و 14 ساعت و 48 دقیقه قبل
    
این رستخیز عام


از در و دیوار شهر، پرچم نوشته های عاشورایی روییده است. روی یکی از پارچه های آویخته بر شبستان مسجد جامع شهر، شعر دلنشینی توجهم را جلب می کند که این روز و شب های داغدار، در خیلی از کوچه پسکوچه ها و خیابان های سطح شهر دیده ام.

























از در و دیوار شهر، پرچم نوشته های عاشورایی روییده است. روی یکی از پارچه های آویخته بر شبستان مسجد جامع شهر، شعر دلنشینی توجهم را جلب می کند که این روز و شب های داغدار، در خیلی از کوچه پسکوچه ها و خیابان های سطح شهر دیده ام.

 

باز این چه شورش است که در خلق عالم است

 

باز این چه نوحه و چه عزا و چه ماتم است

 

می گویم: آقاجان، این شعر از کیست که این قدر در همه جا به چشم می خورد؟ از آشناهای سردسته هیأت است؟!

 

آقاجان عبای زیر بغلش را با دستش جا به جا می کند و با تبسم می گوید: پسرم، شاعر این شعر در قرن دهم زندگی می کرده است.

 

یک عاشق اهل بیت که شغلش بزاری و پارچه بافی بوده است. او پارتی و آشنایش بزرگتر و بزرگوارتر از این حرف هاست. عشق او به امام حسین(ع) باعث سرایش یک ترکیب بند دوازده بندی شد که نام او را بر بلندای مرثیه سرایی فارسی قرار داد.

 

شعر بلند و پرمحتوای او چون از دل نشأت گرفته بود، چنان در دل های عاشقان اباعبدالله نشست و نفوذ کرد که بسیاری از آن استقبال کردند و بیت بیت آن را بر کاغذها و پارچه های سیاه محرم نوشتند تا برای همیشه نماد و نشان محرم و عاشورای حسینی باشد.

 

می گویم: آقاجان، الآن که رفتیم هیأت و خواستید بخوانید، از همین شعر محتشم می خوانید؟.... خیلی دوست دارم باز هم بشنوم.

 

نوازشم می کند و می گوید: این خانواده به گریه ما نیازی ندارند، این ما هستیم که برای پالایش رفتار و گفتار خود به آنها نیازمندیم. باید اخلاق حسینی در زندگی ما حضور داشته باشد.

 

در خانه مان، در خیابانمان، در اداره مان، در ترافیک شهرمان. در مردممان، در مدیرانمان، در تمامی کشورمان. در همه جا و در هر زمان و مکان.

 

باید آزاده باشیم و با ایمان. باید باادب باشیم و مهربان. باید راستگو باشیم و دشمن دروغگو. باید یاریگر مظلومان باشیم و یتیمان. باید همسایه دار باشیم و با اخلاق. باید...باید.....باید.... و صدای آقاجان دیگر به گوشم نمی رسید.

 

به هیأت ابوالفضلی رسیده بودیم و دوستان و آشنایان، برگرد آقاجان حلقه زده بودند و احوالپرسی می کردند. صدای واعظی هم از داخل هیأت شنیده می شد.

 

آقاجان به یکی از بزرگان هیأت گفت که وقتی من می خوانم، نمی خواهم بلندگوهای بیرون هیأت روشن باشند، همان داخل کافی است. شاید همسایه های اطراف مریضی داشته باشند و راضی نباشند.

 

تکیه به دیوار زده ام و منتظرم که آقاجان بخواند. روبه روی من بر دیوار نوشته شده است: «لا یوم کیومک یا اباعبدالله». آقاجان، قبلاً که ازش معنای این جمله را پرسیده بودم، به من گفته بود که یعنی هیچ روزی همانند روز عاشورای حسین نیست. روزی است که سرهای قدسیان همه بر زانوی غم است.

 

دارم به چهره های محزون و تن پوش های سیاه عزاداران نگاه می کنم که صدای آقاجان بلند می شود: «السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی اولادالحسین و علی اصحاب الحسین......».صدای ناله های جمعیت، تمام هیأت را از جا کنده است. پرده ای از اشک مقابل دیدگانم را گرفته است. دیگر تصویر واضحی از آقاجان ندارم. اما صدای گرمش همچنان بلند است.....

جن و ملک بر آدمیان نوحه می کنند

گویا عزای اشرف اولاد آدم است...

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir









رضا رفیع




روزنامه جام جم ( www.jamejamonline.ir )

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138646 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 21
     درج شده در 517 روز و 14 ساعت و 50 دقیقه قبل
    
رسـالت حضـرت زینـب(س) در عـاشـورا


آنچه می خوانید متن کامل سخنرانی منتشر نشده ای از امام موسی صدر است که در تاریخ ۲۷/۳/۱۹۶۹ ایراد شده و توسط موسسه فرهنگی و تحقیقاتی امام صدر در اختیار روزنامه مردم سالاری قرار گرفته است.

























آنچه می خوانید متن کامل سخنرانی منتشر نشده ای از امام موسی صدر است که در تاریخ ۲۷/۳/۱۹۶۹ ایراد شده و توسط موسسه فرهنگی و تحقیقاتی امام صدر در اختیار روزنامه مردم سالاری قرار گرفته است.

 

بسم الله الرحمن الرحیم. الحمد لله رب العالمین و الصلاة و السلام علی خیر خلقه و خاتم رسله محمد و علی أنبیاء الله المرسلین و سلام الله علی آل بیته و صحبه الطاهرین و من اتبعهم بإحسان إلی یوم الدین.

 

السَّلامُ علیک یا أباعبدالله علیک منی سلام الله أبدا ما بقیت و بقی اللیل و النهار و لا جعله الله آخر العهد منی لزیارتکم، السلام علی الحسین و علی علی بن الحسین و علی أولاد الحسین و علی أصحاب الحسین.

 

خداوند بـر اجر و پـاداش شما در مصیبت شهادت سـرورمان امام حسین( ع) بیفزاید و ما را از کسانی قرار دهد که یاد او را گرامی می دارند و در راه او قدم می گذارند و خون خواه او هستند و به تحقق یافتن اهداف او کمک می کنند و او را الگو و سرور و پیشوای خود در زندگی و در جامعه قرار می دهند.

 

شـب تاسوعاست و در ساعاتِ پایـانی این مناسبت، احساس درد و اندوه ما را فراگرفته است، ولی امام حسین نمی پذیرد که این درد و اندوه ما، از سرِ احساس باشد، بلکه درد و اندوهی تربیتی از ما می طلبد. ما در پرتو این احساسِ درد و اندوه می آموزیم که انسان چگونه باید بمیرد، همچنان که می آموزیم چگونه باید زندگی کند. می آموزیم که اقلیت به سبب عدة اندک خود شکست نمی خورد و اکثریت نیز اگر به آرمان خود باور نداشته باشد، پیروز نمی شود، هرچند برحق باشد. این تابلو و این تصویر و این مکتب، درس ها و نظایر فراوانی در زندگی معاصر ما دارد.

 

ما در برابر مکتب کربلا هستیم؛ مکتبی که پدران و نیاکان ما آن را پاس داشته اند؛ مکتبی که دیگر امامان( ع) نیز با آن همساز و همسو بوده اند و آن را با اشک و آه و ناله و احساسات همراه کرده اند تا با دل هایمان پیوند بخورد و عقل هایمان را به اندیشه درآورد و بدن هایمان را به تلاش در راه خداوند سبحان وادارد، وگرنه گریه چه سودی برای امام حسین دارد؟ گریه به تنهایی و به دور از کار و حرکت، از نظر خود امام حسین نیز مردود است. این درس را ما در سیرة امام حسین و بازماندگان ایشان می بینیم و در سیرة حضرت زینب (س) که از زیارت و همجواری ایشان در این کشور عزیز تبرک می جوییم. در سیرة آنان می خوانیم که وقتی امام حسین از اسب بر زمین افتاد، حضرت زینب بیرون آمد تا یاری بطلبد و راه مبارزة برادرش را ادامه دهد. یاری جویی ها و جملات و شعرها و سروده هایی که آنان می گفتند، همگی شعارهایی [انقلابی] بود. دیده اید که در تظاهرات هایی که در زمان ما برگزار می شود، شعارهایی را بر روی پلاکارت ها می نویسند که بیانگر اهداف تظاهرکنندگان است. شعار امام حسین آن سرودها و سخنان و خطبه هایی است که از ایشان و همراهان ایشان نقل شده است، وگرنه یک جرعه آب از دست دشمن پس از کشته شدن همة فرزندان و خویشانش چه سودی برای او دارد؟

 

این شعارها تأکیدی است بر پیروزی آنان و باطل بودن رفتار دشمنان شان. این شعارها جنایت و انحراف آنان را برملا ساخت و نتیجة رفتارِ باطلِ آنان را به تصویر کشید. این مهم ترین دستاورد بود. هدف امام حسین (ع) از درخواست آب برای علی اصغر چه بود؟ امام او را به میان تیرها و شمشیرها و سنگ ها برد تا بیش از پیش پرده بردارد از چهرة زشت دشمن و فرجام کسانی که در راه باطل قدم می گذارند. شعارهای آنان، یاری خواهی آنان، دعوت آنان فقط برای تأکید بر اهدافشان بود، وگرنه آنان می دانستند که دشمنی که برای کشتن آنان آماده شده است، در این نبردِ سنگین رحم نمی آورد.

 

پس از آنکه امام حسین از اسب بر زمین افتـاد حضرت زینب بیرون آمد، ولی نه با درماندگی، دختر علی کجا و درماندگی و زبونی کجا؟ زینب به یاری طلبی برخاست تا دشمن را رسوا سازد و انحراف و تباهی آنان و فرجامِ کار باطل و طمع ورزی آنان را برای همگان روشن کند. از این رو، خطاب به عمربن سعد که فرمان قتل امام حسین را صادر کرد و همه را شاهد گرفت که او نخستین کسی است که به سوی خیمه گاه حسین تیر می اندازد، خطاب به او فرمود: «ای پسر سعد، آیا أباعبدالله را می کشند و تو به نظاره ایستاده ای؟» من مـی گویـم که زینـب از ابـن سعـد یـاری نخواسـت، زیرا می دانست ابن سعد او را یاری نمی کند و برادرش را از مرگ نجات نمی دهد، بلکه هدف او رسوا کردن عمربن سعد و کامل کردن این صحنه بود تا درس عبرتی باشد برای همة دنیا و همة انقلابیان و همة حق طلبان جهان. وقتی عمربن سعد سخن زینب را شنید گریه کرد، ولی از او روگرداند و گفت: کار حسین را تمام کنید.

 

گریـه می کنـد، ولـی در صدد کشتن حسین نیـز هست؛ گریه می کند، ولی اهداف حسین را نیز پایمال می کند. اهداف امام حسین همان دین او است. اهداف امام حسین همان ارزش هایی است که به آن ها ایمان داشت و می فرمود: «إن کانَ دینُ مُحَمَّدٍ لَم یَستَقِم إلّا بِقَتلِی، فَیَا سُیُوفُ خُذِینِی.» (اگر دین محمد جز با کشته شدن من اصلاح نمی شود، پس ای شمشیرها مرا دریابید.)

 

امام حسین(ع) هنگامی که از مدینه بیرون می آمد، فرمود: «وَ أنِّی ما خَرَجتُ أشِراً وَ لا بَطِراً وَ لا ظالِماً وَ لامُفسِداً وَ إنَّما خَرَجتُ لِطَلَبِ الإصلاحَ فِی أمَّـةِ جَدِّی، أریدُ أن آمُرَ بِالمَعروفِ وَ أنهَی عَنِ المُنکَرِ.» (من از سر شادی و سرمستی و تباهکاری و ستمگری قیام نکردم، بلکه برای اصلاح در امّت جدّم قیام کردم و می خواهم امر به معروف و نهی از منکر کنم. )

 

امام حسین خود را قربانی دین خود و رسالت جد خود و حقوق ثابت امت او کرد. جان او در راه این هدف کم ارزش است. دین حسین گرانبهاتر از خود اوست و، از این رو، حسین جان خود را فدای دینش می کند. بنابراین، کسی که گریه می کند، اما در عین حال، برای پایمال کردن اهداف امام حسین تلاش می کند، همانند عمربن سعد است که گریه می کرد، ولی دستور کشتن امام حسین را هم داد. کسی که گریه می کند، ولی در برابر پایمال شدن حق و جولان دادن باطل خاموش می نشیند نیز همین وضع را دارد و «کسی که از گفتن حق دم فرو می بندد شیطانی لال است.»

 

گریه و اندوه ما، فضایی عاطفی و انگیزه ای عاطفی برای کردار و رفتار ماست. ما مکتب امام حسین را این گونه می فهمیم. امام حسین ع همان گونه که در آیاتی که در این شب مبارک شنیدیم، فرمان خداوند متعال را اجرا می کند و در چندین مناسبت این آیات را تلاوت می کند: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ.» مقصود قرآن کدام بهشت است؟ اگر ما جان و مال مان را تقدیم کنیم، خداوند چه بهشتی به ما عطا می کند؟ خود قرآن کریم این بهشت را تفسیر می کند و می فرماید: «وَ لِمَنْ خَافَ مَقَامَ رَبِّهِ جَنَّتَانِ» یعنی بهشت دنیا و بهشت آخرت.

 

برادران، قـرآن کریـم وقتـی از بهشت و جهنم، پاداش و کیفر، خوشبختی و بدبختی سخن می گوید، تنها بهشت و جهنم آخرت و خوشبختی و بدبختی در آخرت را قصد نکرده است، بلکه پیش از آخرت، پاداش و کیفر دنیا را قصد کرده است که در اصطلاح قرآن «ثواب أدنی» و «جزای أدنی» نامیده می شود. پس از آن است که پاداش آخرت و در اصطلاح قران «جزای أوفی» مطرح می شود.

 

در ازای عمل خود، در ازای اجرای دستورات دین اسلام و در ازای تسلیم بودن عقل و قلب و دیگر اعضا در برابر پروردگار جهانیان، بهشتی در دنیا و بهشتی در آخرت داریم. این معنا در چندین سوره از قرآن کریم آمده است: «وَ أَنْ لَیْسَ لِلْإِنْسَانِ إِلاَّ مَا سَعَی. وَ أَنَّ سَعْیَهُ سَوْفَ یُرَی. ثُمَّ یُجْزَاهُ الْجَزَاءَ الْأَوْفَی . وَ أَنَّ إِلَی رَبِّکَ الْمُنْتَهَی .» تلاش انسان دو پاداش دارد: در این دنیا فوراً نتیجة تلاش و عمل خود را در سعادت دنیوی خود خواهد دید و پس از مرگ نیز پاداشی تمام تر خواهد گرفت. در مورد کیفر و مجازات نیز همین طور. پس ما پاداش دنیوی داریم و پاداش اخروی. نتیجة اعمال ما، دروغ گویی ما، غیبت کردن ما، خدا ما را از این گناهان دور بدارد، نتیجة شراب خواری، که ان شاء الله چنین گناهانی از ما دور است، نتیجة دورویی ما، لهو و لعب ما، تنبلی ما، تقلب و فریبکاری ما و همة انحرافات ما، در وهلة نخست در همین دنیا خواهد بود و پس از آن در آخرت.

 

وقتی قرآن کریم می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» مقصود هم در این دنیاست و هم در آن دنیا. جان و مال، اگر در راه خداوند، ما را به خوشبختی نمی رساند. معنای «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ» چیست؟ خداوند جان و مال ما را برای چه می خواهد؟ آیا پروردگار ما قدرت آن ندارد که کوه قاسیون را به طلا تبدیل کند؟ ایمان ما این است که خدا آفریدگاری تواناست. خدا چه نیازی به پنج قِرش یا صدهزار یا یک میلیون از مال من یا مال شما دارد؟ چه بهره ای از آن می برد؟ اینکه می فرماید: «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ» یعنی ما جان و مال خود را در اختیار خدا و احکام او قرار می دهیم و آن را در راهی که او فرمان می دهد صرف می کنیم، نه در راهی که شیطان می گوید. اگر ما جان و مالی را که داریم در راه خدا، در راه حق، در راه حلال، در راه خدمت، در راه سازندگی، در راه استقامت و آبادانی و زنده کردن و خیر و نجات دیگران صرف کنیم، چه نتیجه ای در پی خواهد داشت؟ نتیجة آن بهشت دنیاست: «وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ.» فکر نکن اگر به فقیری یا کودکی یا یتیمی یا بیماری یا کارگری کمک کردی، چیزی از دست می دهی. نتیجة آن کمک، به خودت خواهد رسید. چه زمانی؟ نه تنها در آخرت بلکه در همین دنیا نیز به تو خواهد رسید. چگونه؟ جامعة ما به دست خود ما ساخته می شود. این طور نیست؟ جامعة ما به وسیله من و تو و او و دیگری ساخته می شود: به وسیلة چند کارگر و چند مهندس و چند پزشک و به همین ترتیب. وقتی بخشی از این جامعه ناتوان و شکسته بال باشد و فرصت برای او فراهم نباشد، این بخش، از چرخة سازندگی خارج می شود و نمی تواند به فرزندانش علم بیاموزد. در نتیجه، در میان آنان مهندس و پزشک آگاه و فرهیخته پرورش نمی یابد. وقتی این بخش نتواند فرزندانش را درست تغذیه کند، چراکه تغذیة نادرست نیز فقر است، یا نتواند فرزندانش را درمان کند و بیماری انسان را از پا در آورد، در نتیجه، نمی تواند معلم یا کارگری سالم تحویل جامعه دهد. گذشته از آنکه بیماری او شیوع پیدا می کند. بنابراین، بخشی از جامعه به سبب کاستی در فکر یا جسم یا مهارت یا سلامتی نمی تواند در سازندگی مشارکت کند و جامعه تنها به دست توانگران ساخته می شود. اما اگر ما درمورد این بخش به توافق برسیم و اوضاع را برای تحصیل و درمان و تغذیة فرزندانشان فراهم کنیم، این بخش می تواند عناصری جدید برای سازندگی تقدیم کند؛ می تواند مهندس و پزشک و معلم و وکیل و روحانی و فرهنگی و هنرمند و غیر آن پرورش دهد. در نتیجه، جامعة ما به وسیله عناصر بیشتری ساخته می شود. چه کسی از ارتقای سطح جامعه سود می برد؟ همة مردم، در حالی که اگر جامعه مان را به حال خود رها کنیم، عقب مانده تر می شود و بلکه بدتر. در بخش عقب مانده بیماری های جسمی رشد پیدا می کند و به بخش دیگر جامعه سرایت می کند و به آن زیان می رساند، همچنان که بیماری روانی و عقده و کینه نیز گسترش می یابد و جامعه را به بحران می کشد. بنابراین «وَ مَا تُنْفِقُوا مِنْ خَیْرٍ یُوَفَّ إِلَیْکُمْ.» اگر انفاق کنیم به خودمان بازمی گردد: «وَ أَنْتُمْ لاَ تُظْلَمُونَ.» زیرا اگر انفاق نکنید به شما ستم می شود: جامعة شما دچار بحران و عقب ماندگی و مانند آن می شود.

 

پاداش کارهای ما هم در دنیا و هم در آخرت به ما می رسد. پاداش بذل جان نیز مانند پاداش بذل مال است. خداوند در آیة «إِنَّ اللَّهَ اشْتَرَی مِنَ الْمُؤْمِنِینَ أَنْفُسَهُمْ وَ أَمْوَالَهُمْ بِأَنَّ لَهُمُ الْجَنَّةَ» جان ما را برای چه می خواهد؟ خدایی که قدرت آفرینش دارد و آفریدگار فرشتگانی است که بال هایی دارند، دو دو و سه سه و چهار چهار. خدایی که فرشتگانی دارد که برخی فقط در سجده اند و برخی فقط در رکوع اند. خدایی که عرش او را فرشتگان حمل می کنند و همراه با هر قطره باران دو فرشته فرود می آیند... چنین خدایی جان بی ارزش و ناتوان ما را برای چه می خواهد؟ خدا به سبب مصلحت ما می خواهد ما جان خود را در اختیار او قرار دهیم، آن گونه که او می خواهد عمل کنیم، فرمان او را بَریم، آموزه های او را محقق کنیم، خود را در خدمت راه او قرار دهیم. در این صورت است که ما سود می کنیم. حتی اگر به جهاد برویم و جان خود را در راه خیر فدا کنیم نیز به مصلحت ماست.

 

آیة شریفة «وَ أَنْفِقُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ وَ لاَ تُلْقُوا بِأَیْدِیکُمْ إِلَی التَّهْلُکَةِ» در ضمن آیات جهاد آمده است. آیه می فرماید که جان خود را انفاق کنید، یعنی جان خود را در راه خدا انفاق کنید، ولی خود را به هلاکت نیندازید. چگونه چنین چیزی ممکن است؟ عده ای می گویند که انسان وقتی وارد میدان جنگ می شود خود را به هلاکت انداخته است. چطور جایز است انسان وارد معرکه ای شود که می داند در آن کشته می شود؟ [این طور نیست، بلکه] برعکس، هلاکتی که قرآن کریم می فرماید کاملاً با مرگ در راه خدا متفاوت است. البته، قرآن این مرگ را شهادت می نامد: «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ . فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ.» قرآن می فرماید که جان خود را در راه خدا انفاق کنید، زیرا موجب نجات شما از هلاکت است و اگر جان خود را در راه خدا انفاق نکنید، به دشمنانی دچار می شوید که جان شما را با خواری و زبونی می گیرند و هر طور که بخواهند با شما رفتار می کنند.

 

امام حسین در خطبة روز عاشـورا آینـدة آن مردم را برایشان بیان می کند و می گوید: شما مرا می کشید و دستور یزید و عبیدالله بن زیاد را اطاعت می کنید. شما با این کار حق و حق طلبان را می کشید و هر که را توان «نه» گفتن دارد خوار می سازید. فردا اگر حاکم درصدد خوار کردن یا کشتن شما برآمد چه کسی می تواند در کنار شما بایستد و از شما دفاع کند؟ اگر ما امروز به سبب اشتیاق به صلح، در برابر اسرائیل تسلیم شویم، فردا چه رخ خواهد داد؟ اگر فردا او بخواهد جان و کرامت ما را بگیرد ما با خواری و زبونی می میریم. هلاکت این است.

 

امـا مـرگ شرافتمنـدانـه و مـرگ در راه خدا و تـلاش بـرای پاسداری از امت و ارزش ها، چنین مرگی را قرآن مرگ نمی نامد، این حیات حقیقی است: «وَ لاَ تَحْسَبَنَّ الَّذِینَ قُتِلُوا فِی سَبِیلِ اللَّهِ أَمْوَاتاً.»

 

امام حسین وقتی کشته می شود، جانش را در راه خدا انفاق کرده است نه اینکه آن را به هلاکت انداخته باشد، زیرا اگر چنین نمی کرد با خواری و سرافکندگی می مرد و همان طور که از این جوان پاک شنیدید، بیعت امام حسین با یزید[...] معروف بود که یزید حتی از پیش از رسیدن به خلافت نیز فردی خام و بی تجربه بود و به احکام اسلام پایبندی نداشت. او می گفت:

 

لَعِبَت هاشِمُ بِالمُلکِ فَلا خَبُرٌ جاَءَ وَلاَ وَحیٌ نَزَل

 

(هاشمیان با حکومت بازی کردند، نه خبری (از آسمان غیب) آمده و نه وحی نازل شده است.)

 

او جنگ خود با امام حسین را جنگی انتقام جویانه می شمرد:

 

لَستُ مِن خِندِفَ اِن لَم أَنَتِقم مِنَ بَنی أَحمَدَ ما کانَ فَعَلَ

 

(من از خاندان خندف نیستم، اگر از فرزندان احمد نگیرم انتقام آنچه کردند.)

 

او مسئله را مسئلة انتقام جویی میان بنی هاشم و بنی امیه می دانست. مگر پیامبر(ص) به مثابة یک هاشمی دین جدید آورده بود؟

 

قرآن کریم دربارة عموی پیامبر می فرماید: «تَبَّتْ یَدَا أَبِی لَهَبٍ وَ تَبَ.» مگر او عموی پیامبر نیست؟ غیر از ابولهب نام کدام یک از بنی هاشم در قرآن آمده است؟ نخستین هاشمی عموی پیامبر است.

 

بحث عشیره و قبیله در میان نبود، بحث مبانی و ارزش ها بود. امام حسین (ع) می خواست در پرتو تلاش و جهاد خود در دل مردم عزت بیافریند و در این کار نیز موفق شد، زیرا امام حسین وقتی خواست [در برابر ستم] بایستد... هیچ اعتنایی به اندک شمار بودن عدة یاران و تجهیزات و اوضاع نابسامانی که با آن روبه رو بود نکرد. حضور زنان در جنگ وضعیت نامناسب است. معقول نیست انسانی که مسئولیت پاسداری از خانواده را بر عهده دارد، با قدرت و انگیزه بجنگد.

 

در هنگام جنگ نه امام حسین و نه اصحاب ایشان نمی توانستند مواضع خود را بر اساس راهبردهای جنگی انتخاب کنند، بلکه ناگزیر بودند مراقب خیمه گاه باشند تا تجاوزی به آن صورت نگیرد. چرا چنین اوضاع نامناسبی برای خود ایجاد کردند؟ زیرا نبرد امام حسین نبردی مادی نبود تا پیروزی آن به عدة کشته شدگان یا غالب شدن باشد.نبرد امـام حسین هم مـادی بـود هم معنوی. جبهه ای کـه امام حسین در آن می جنگید تنها میدان کربلا نبود بلکه بستر تاریخ بود. امام حسین روش جنگی خود و روش جنگی دشمن را برای همه روشن ساخت. تعهدات خود و تعهدات دشمن را برای همه آشکار کرد. وجدان های مردم را تکان داد. به همین سبب بود که پس از شهادت امام حسین، انقلاب ها آغاز شد: از خود کربلا گرفته تا قیام توابین و مختار و دیگر قیام ها تا اینکه به انقلاب بنی عباس رسید که شعار آنان «یا لثارات الحسین» بود. امام حسین( ع) در این نبرد با فدا کردن جان خویش، حیات را برگزید نه مردن و هلاکت را. اوضاع جنگ چگونه بود؟ کاملاً نابرابر: هفتاد نفر یا هفتاد و چهار نفر (کمتر یا بیشتر) در مقابل سی هزار یا پانزده هزار یا هفتادهزار یا بیشتر. نیروی نظامی دسته دسته به سپاه دشمن افزوده می شد.

 

در آن وضعیت برابـری وجود نداشت، ولـی امام حسین وارد نبرد شد تا به همة دنیا ثابت کند که جنگ در راه حق شکست ندارد. جنگ در راه دین و ارزش ها و خدمت به انسان و حق و عدالت، عقب نشینی ندارد و نمی توان در برابر آن سکوت کرد. شاید اندکی زمان ببرد. شاید به درازا بکشد... شاید انسان با آزار و اذیت روبه رو شود، ولی پیروزی از آنِ امام حسین است و این مکان نیز یکی از عرصه های پیروزی است. مگر نه اینکه در این مکان فرمان کشتن امام حسین( ع) صادر شد؟ اکنون ما در این مکان گرد هم آمده ایم تا این عمل را محکوم کنیم.

 

همه آن را محکوم می کنند و یاد حسین را گرامی می دارند. تفکر حسینی است که در نهایت پیروز شد.

 

در برابر این درس، در برابر این تابلوی پهناور، در برابر این تصویر درخشان و در برابر هر یک از مصیبت هایی که در این ماجرا می بینیم، می آموزیم که چگونه زندگی کنیم، چگونه بمیریم، چگونه تعامل کنیم، چگونه سخن بگوییم، با دوست چگونه برخورد کنیم و با دشمن چگونه؟ امام حسین به یاران خویش فرمود: شما جنگ را آغاز نکنید. رفتار امام حسین در هر یک از زوایای کربلا درس است. اوضاع دشوار کنونی که امت ما با آن رو به روست، اوضاع سخت رویارویی با دشمن که در گوشه ای شاهد شکست هستیم، در گوشه ای شاهد تسلیم، در گوشه ای شاهد سستی و در گوشه ای شاهد شک و دودلی، این اوضاع، بی تردید موضعی حسینی می طلبد: موضعی که ما یاد آن را گرامی می داریم. وقتی امام حسین خواست از مدینه خارج شود، به او گفتند: نرو. گروهی از اصحاب او، گروهی از اهل بیت او، از جمله محمدبن حنفیه به او نصیحت کردند که نرو. با وجود آنکه عده ای دشمن بودند، عده ای نظاره گر، عده ای شماتت گر، عده ای ناصح، امام حسین خارج شد و این خروج مایة عزت و افتخار او شد و سربلند از دنیا رفت و بلکه به تعبیر قرآن :«بَلْ أَحْیَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ یُرْزَقُونَ . فَرِحِینَ بِمَا آتَاهُمُ اللَّهُ مِنْ فَضْلِهِ وَ یَسْتَبْشِرُونَ بِالَّذِینَ لَمْ یَلْحَقُوا بِهِمْ.»

 

در مسیر حق، شکست و خواری معنا ندارد. فکر نکنید وقتی ما گریه می کنیم به سبب ضعیف بودن امام حسین گریه می کنیم. هرگز چنین نیست. امام حسین در روز عاشورا ضعیف نبود. حضرت زینب نیز ضعیف نبود. پس از شهادت امام حسین و پس از آنکه همة خویشان زینب، برادران و فرزندان و برادرزادگان و عموزادگان و همة اصحاب شهید شدند به جز علی بن الحسین که بیمار و در شرف مرگ بود، حضرت زینب(س) را از میان کشتگان عبور دادند.

 

شاید انتظار داشتند زینب( س) گریه و زاری کند و فریاد بزند و نوحه سر دهد؛ شاید می خواستند گریه و خواری دختر علی را ببینند؛ شاید می خواستند با دیدن این صحنه دلشان خنک شود. همان طور که آن بیت شعر را برایتان خواندم، انگیزة دشمن از این جنگ مسئلة انتقام جویی بود. توقع داشتند زینب وقتی با این صحنه رو به رو می شود، گریه کند و اندوهگین شود تا آنان شاد شوند. اما زینب چنین اجازه ای به آنان نداد و حسین( ع) و رسالت حسین( ع) را با نهایت عزت و اقتدار و افتخار و استقامت و سلامتی حفظ کرد. به همین سبب بود که امـام حسین کارهـا را بـه زینب واگذار کرد و رسالت خود را بر دوش او گذاشت. گویا می خواست بگوید زینب (س) [...] زیرا گفتیم که امام حسین تنها در یک جبهه نمی جنگید. فقط صحنة کربلا میدان نبرد او نبود. امام هم در صحنة کربلا و هم در بستر تاریخ و هم در میدان ارزش ها می جنگید. از این رو، رهبری جبهة تاریخ و جبهة ارزش ها را به زینب واگذار کرد و به او آموخت که پس از شهادت او چگونه رفتار کند. زینب پس از شهادت امام حسین، نهضت حسینی را رهبری می کرد. امام حسین کشته شد. همة اصحاب و خویشان کشته شدند.

 

دشمن کشتگان خود را دفن کرد، ولی بدن امام حسین و اهل بیت و اصحاب او بر روی زمین باقی ماند. همه با این صحنه آشنا هستید: کشته شدن، ضرباتی که از هر سو فرو می آید، تیر و شمشیر و سنگ و سم اسبان... همة این صحنه ها را می دانید. در روز دوم، زینب و کودکان و زنان را از قتلگاه عبور دادند. هدفشان چه بود؟ همان طور که گفتم می خواستند حسین را در جبهة کرامت شکست دهند. آنان امام حسین را کشتند و اکنون می خواهند او را از راه خوار کردن اهل بیتش خوار کنند. چه کسی این معرکه را رهبری می کند؟ زینب (س).

 

زینب که پیشاپیش همة زنان و کودکان راه می رفت، وقتی به بدن اباعبدالله (ع) رسید، آن را بلند کرد و پس از آنکه به رسول خدا سلام داد، گفت: «اللَّهُمَّ تَقَبَّل مِنَّا هَذا القُربانَ.» (خدایا این قربانی را از ما بپذیر.) در این جمله تأمل کنید: این قربانی را از ما بپذیر. زینب خود را رهبر معرکه می بیند، رهبری که قربانیانی در راه خدا داده است. یعنی زینب می گوید: ای خدا، ای مردم، ما کشته نشدیم، ما شکست نخوردیم، ما این قربانی را که همة دارایی ما بود، در راه دین تو تقدیم کردیم و شرمنده نیز هستیم. این قربانی را از ما بپذیر. اگر غیر از حسین کس دیگری داشتیم، او را نیز فدا می کردیم. بنابراین، خواری و پشیمانی و [تسلیم شدن در برابر] باطل در کار نیست. جنگ ما جنگ بر سر ماده یا برای باطل نیست و ما از کردة خود پشیمان نیستیم. ما از آنچه کردیم، خرسندیم و از خدا می خواهیم این قربانی را از ما بپذیرد. بدین ترتیب، زینب پیروز شد و نبرد حسینی را نیز در میدان کرامت به پیروزی رساند. امام حسین با عزت کشته شد و پس از کشته شدن نیز عزتمند و پیروز باقی ماند. زینب (س) در همة میدان ها و از جمله میدان کرامت، جنگ را این گونه رهبری کرد. خطبه های حضرت زینب در شهرها و پایتخت ها، چگونگی رویارو شدن زینب با عبیدالله بن زیاد و با یزید را همه می دانید، ولی من چند جمله ای را در حضور برادرانم اضافه می کنم. در اینجا برادران گرامی و همکاران ارجمند من که خداوند آنان را حفظ کند، حضور دارند: جناب سید محمدجواد فرزند مرجع بزرگوار سید محمد رضا که خداوند به ایشان و همه علمای نیک عمری طولانی عطا کند. خداوند علمای در گذشتة ما را بیامرزد. ما در این روزها جناب سید محسن امین و علامة بزرگ سید حسین را یاد می کنیم و ثواب این مراسم را به روح آنان می فرستیم. همچنین، خدمت برادر و همکار و پسر عمویم، علامه دکتر صادق، که در این جلسه به ما افتخار داده اند و همچنین شیخ نصر الخفاجی که دستانی نیکوکار دارد و در همه جا مواضع ارزشمندی داشته است و خدمت همة برادران حاضر عرض ادب می کنم.

 

زینب بانوی بزرگوار بنی هاشم و دختر بزرگ امام علی (ع) است و پس از وفات حضرت فاطمه (س)، مادر حسین و مادر زینب، طبیعتاً ادارة امور داخلی خانه با ایشان بود. امروزه در عرف ما، زنی را که چنین موقعیتی داشته باشد، بانوی اول می نامند. حال، زینب با چنین جایگاهی اسیر شده و همة خویشانش کشته شده اند. آیا احساس ضعف می کند؟ هرگز. همان طور که گفتم جنگ آنان در میدان کربلا یا دیگر میدان ها جنگ مادی نیست، بلکه نبرد مهمتری پشت پرده در میدان ارزش ها و عزت اندیشه ها در جریان است: نبرد ایدئولوژی ها، نبرد رفتارها و برخوردها و روش ها.

 

زینب بر ابن زیاد وارد می شود، ولی سلام نمی کند. ابـن زیاد با آنکه او را می شناسد، وانمود می کند که او را نمی شناسد و می پرسد: این زن متکبّر کیست؟ می گویند: او زینب دختر علی است. ابن زیاد (با وجود آنکه همه می دانند فرجام جنگ چه بوده و امام حسین کشته شده است) از سر شماتت به او می گوید: کاری را که خدا با برادرت کرد، چگونه دیدی؟ مگر ابن زیاد بیش از کشته شدن حسین چه می خواهد؟ چرا او را شماتت می کند؟ چون می خواهد حسین را در نبرد معنوی شکست دهد. در جمله ای که ابن زیاد به زینب می گوید، شماتت روشن است. زینب در برابر مردم، این نبرد را به بهترین شکل رهبری می کند و می گوید: «به خدا سوگند جز زیبایی ندیدم. اینان مردانی بودند که خداوند کشته شدن را برایشان رقم زد، پس به سوی قتلگاه های خویش شتافتند.» ابن زیاد می بیند نمی تواند او را خاموش کند. زینب او را در کاخش و پس از آنکه در جنگ مادی پیروز شده بود، شکست داد. از این رو، به زینب می گوید: سپاس خدایی را که شما را رسوا ساخت و دروغ بودن اسطوره تان را آشکار کرد. و زینب در پاسخ می گوید: همانا کافر رسوا می شود و دروغ منافق برملا می گردد و کافر و منافق کسی غیر از ماست. کشته شدن عادت ماست و شهادت کرامتی است که خدا به ما ارزانی داشته است. ما انتظار چنین جنگ هایی را داشتیم. این کار ماست و ما هرگز از کردة خود پشیمان نیستیم.

 

در کاخ یزید نیز زینب در حالـی که پست تـرین لبـاس خود را بر تن دارد، وارد می شود. تصور کنید زینب پس از این همه مصیبت دیدگی و پس از تحمل رنجی دردناک به نزد یزیدی می آید که پیروزمندانه در میان سفیران و امیران و رؤسای قبایل نشسته و سرمست از شراب و پیروزی است و همان طور که شنیده اید با چوب خیزرانی که در دست داشت به لب های أباعبدالله( ع) می زد. همین یک صحنة دردناک کافی است تا زینب( س) روحیة خود را ببازد. اما او که با نیروی ایمان حرکت می کند، او که در دنیایی دیگر زندگی می کند، او که قلبش با عزت ابدی در پیوند است و عقلش از سرچشمة همیشه جوشان الهی سیراب است، خطبة معروف خود را می خواند که شاید در این مجالس شنیده باشید. خطبة شگفت انگیزی است. در بخشی از این خطبه می گوید: «ای یزید، آیا گمان کردی اینکه زمین و آسمان را بر ما تنگ کرده ای و ما را همچون اسیران به این سو و آن سو می بری، تو را در نزد خداوند گرامی و ما را خوار می سازد؟ آیا این سخن خداوند متعال را فراموش کردی که «وَ لاَ یَحْسَبَنَّ الَّذِینَ کَفَرُوا أَنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ خَیْرٌ لِأَنْفُسِهِمْ إِنَّمَا نُمْلِی لَهُمْ لِیَزْدَادُوا إِثْماً وَ لَهُمْ عَذَابٌ مُهِینٌ.» آیا این عدالت است ای پسر آزادشدگان، که زنان و کنیزان خود را پشت پرده گذاشته ای و دختران رسول خدا را چون اسیر می چرخانی تا آشنا و بیگانه چهرة آنان را وارسی کنند؟»

 

زینب با گفتنِ «ای پسر آزادشدگان» آن پیروزی مادی و آنچه را در صحنة کربلا و تاریخ رخ داده بود، به پیروزی الهی پیوند داد. پس از آن پیروزی بود که آیات «إِذَا جَاءَ نَصْرُ اللَّهِ وَ الْفَتْحُ . وَ رَأَیْتَ النَّاسَ یَدْخُلُونَ فِی دِینِ اللَّهِ أَفْوَاجاً» نازل شد و پیامبر بر فراز منبر رفت و خطاب به مشرکان مکه فرمود: فکر می کنید من با شما چه می کنم؟ گفتند: تو برادری بخشنده و برادرزاده ای بخشنده هستی. فرمود: بروید که شما آزادشدگانید. زینب به یزید یادآوری می کند که پیروزی آن بود: یک پیروزی الهی و عادلانه و برحق، و تو آزادشدة همان نبرد هستی. بنابراین، فکر نکن تو پیروز شده ای. پس از این بحث ها و استدلال ها به ایـن جمله می رسـد: «اگر چه پیشا مدهای ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده...» ای یزید در شأن من نیست که با تو هم سخن شوم. تو که هستی؟ خلیفه هستی؟ پیروز میدان هستی؟ و من اسیرم؟ هر که می خواهی باش. پیشامدهای ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، وگرنه من با تو سخن نمی گفتم.

 

پیروزمندی و عزت را می بینید؟ کجاست آن ذلتی که ادعا می کنند و برای آن می گریند؟ گریة ما بر خودمان است. گریة ما به سبب خواری خود ما و شکست خود ماست. گریه و اندوه ما در عزای حسینی، فضایی است برای انجام دادن عمل صالح و اشاره ای است به ما تا کارهای درست و نیکی را انجام دهیم که امام حسین را خشنود می سازد و اصلاً امام حسین به سبب آن ها کشته شد.

 

حضرت زینب(س) خطاب به یزید فرمود: «اگر چه پیشامدهای ناگوار مرا به سخن گفتن با تو کشانده، من تو را کوچک و بی ارزش می شمارم و سخت نکوهش می کنم، ولی دل ها داغدار است و چشم ها اشکبار.»

 

این سطح از رسالت و این نبرد که از امـام حسین به حضـرت زینب انتقال پیدا کرد و رهبری آن را زینب به عهده گرفت، یعنی نبرد حق و باطل و هدایت و گمراهی، هنوز در میان ما پا بر جاست. در درون هر یک از ما، در خانة هر یک از ما، در جامعة هر یک از ما این جنگ برپاست. چگونه باید این جنگ را رهبری کنیم؟ امام حسین به ما می آموزد که چگونه بجنگیم، چگونه این میدان را رهبری کنیم، چگونه پیروز شویم و چگونه عمل کنیم. جنگ امام حسین برای تحقق اهداف ایشان بود. امام حسین کشته شد، ولی اهداف ایشان پابرجاست. دین او و نماز او پابرجاست. این طور نیست؟ آیا نماز جزو اسلام نیست؟ نماز ستون دین است. اگر نماز پذیرفته شود، دیگر عبادات نیز پذیرفته می شوند و اگر مردود شود، آن ها نیز مردود می شوند. حال درمورد کسی که در مراسم عزاداری برای امام حسین گریه می کند، ولی نماز نمی خواند، چه می گویید؟درمورد کسی که برای امام حسین اندوهگین است، ولی اهداف او را که گرانبهاتر از خود اوست، دنبال نمی کند، چه می گویید؟ کسی که دروغ می گوید و نیرنگ می زند، با رفتار خود حسین و یاران حسین را شکست داده است. این جنگ در برابر ما استمرار دارد و بی تردید ما کـه یاد او را بزرگ می داریم و در شهادت او اندوهگینیم و همواره در طول تاریخ گفته ایم:«کاش ما با تو بودیم و به رستگاری بزرگ می رسیدیم،» ما که به راه او ایمان داریم و برای یاری او تلاش می کنیم، بی تردید در این نبرد در کنار او خواهیم ایستاد. ما در برابر نفس خود و در برابر وسوسه های شیطان و وسوسه های دوست بد و محیط ناسالم و جامعة منحرف، در کنار امام حسین می ایستیم و در زندگی و خانه و جامعة خود، او را یاری می کنیم. ما از اهل حق حمایت خواهیم کرد، ما از عزت امت در برابر دشمنان آن دفاع خواهیم کرد، ما از جوانان پشتیبانی خواهیم کرد تا آموزش ببینند و پرورش یابند و فرهیخته شوند. ما امام حسین( ع) را این گونه یاری خواهیم کرد.

ما در این شب بزرگ با دل های خود به سوی کربلا و پیشوای این راه، امام حسین( ع)، و به سوی کسانی که پس از او این راه را دنبال کردند، می رویم و دل و عقل و جسم خود را به آنان پیوند می دهیم و در عمل ، نه در آرزو ، می گوییم: «کاش ما با شما بودیم و به رستگاری بزرگ می رسیدیم.» این فقط آرزو نیست بلکه ما همراه امام حسین هستیم. نبرد امام حسین هم اکنون پابرجاست. چرا تنها از سر آرزو بگوییم کاش ما با تو بودیم؟ ما همین الان می توانیم در کنار او باشیم. در همین زمان می توانیم در نبرد بزرگ حسینی همراه او باشیم و به رستگاری بزرگ برسیم. از خداوند می خواهیـم [این عزاداری ها را] از ما بپذیرد. ما در انتظار جناب شیخ هستیم تا پس از تلاوت، دعا کند و ما بهره ببریم و آمین بگوییم. و السلام علیکم.

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir








روزنامه مردم سالاری ( www.mardomsalari.com )

باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط taghvimi با 4780 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 11
     درج شده در 517 روز و 17 ساعت و 39 دقیقه قبل
    

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

تبیان زنجان www.tebyan-zn.ir

ای حسین فاطمه این کینه هامان را ببین
قلب مجروح درون سینه هامان را ببین
یازده خورشید را کشتند و داغ تو فزون
تکه تکه زین ستم آیینه هامان را ببین

گرچه شد خورشید ما در پرده ی غیبت ولی
می رسد نورش ز ماه حضرت سید علی*
باز هم هر روز عاشورا و هر جا کربلا**
باز هم فتنه، اگرچه هست حجت ها جلی

محرم، ماه ایثار و از جان گذشتگی است! ماه عشق و شور و فریاد است! ماه آمیختن با خون و آمیختن عشق است.

فرا رسیدن ماه محرم را بر عاشقان اباعبدالله‌ الحسین‌(ع) تسلیت عرض می‌نمائیم


باز منتشر شده توسط taghvimi در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط fardsaeid با 138646 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 23
     درج شده در 517 روز و 17 ساعت و 56 دقیقه قبل
    
شب چهارم عزاداری محرم اختصاص به یکی از شهیدان سربلند کربلا یعنی حربن یزید ریاحی دارد. البته این شب را به فرزندان حضرت زینب...
شب چهارم عزاداری محرم اختصاص به یکی از شهیدان سربلند کربلا یعنی حربن یزید ریاحی دارد. البته این شب را به فرزندان حضرت زینب نیز منسوب کرده اند. حر الگوی توبه و حقیقت جویی است. او در آغاز برخورد با امام حسین(ع) چنین جایگاه وارسته ای نداشت و به گفتة خودش مأمور بود و معذور! اما ادب و تواضع حر در مقابل سالار شهیدان، سبب رهایی او شد. حر با ژرف بینی، حق را بر باطل ترجیح داد و پیشانی پشیمانی بر سجده گاه توبه فرود آورد. حر، جذاب ترین الگوی توبه برای خطاکاران است.

مقتل و روضه حربن یزید ریاحی
 
داستان شگفت انگیز حرّ ابن یزید ریاحی را کتاب های مهمی مانند ابومخنف، لهوف سید ابن طاووس، صفحه صد و سی و هفت، ارشاد مفید جلد دوم صفحۀ هفتاد و هشت، بحار علامۀ مجلسی جلد چهل و چهار، معال سبتین جلد یک، پیشوای شهیدان مرحوم آیت الله صدر صفحۀ صد و هشت، عنصر شجاعت آیت الله کمره ای جلد سوم صفحۀ چهل ونه، نقل کردند، که خلاصه ای از آن به این مضمون است:
 
کاروان سیدالشهداء وقتی از منزل ذغاله خواست به طرف کوفه حرکت کند، امام حسین فرمان داد آب بردارید، فراوان هم بردارید. دستور امام اطاعت شد. کاروان با آب فراوان حرکت کرد، در حالی که مسیر را می پیمودند، یکی از یاران تکبیر گفت، امام هم تکبیر گفت. اما از او پرسید برای چه تکبیر گفتی؟ گفت: درختان خرما دیدم. دیگران گفتند: ما با این صحرا آشنا هستی، درخت خرمایی وجود ندارد، فرمود: به دقت بنگرید چه می بینید؟ گفتند: گردن های اسب. فرمود: من هم چنین می بینم.
 
که ناگهان سپاه ابن زیاد در حالی که سخت تشنه بودند از راه رسیدند. امام دستور داد آن ها را سیراب کنید، اسب هایشان را هم آب دهید. یاران امام که آب فراوانی برداشته بودند همۀ سپاه دشمن و اسب هایشان را سیراب کردند. ظرف پر آب را حتی چند بار جلوی دهان اسبان گرفتند تا کاملاً سیراب شوند. ابن طعان می گوید در زمرۀ سپاهیان حر بودم، عقب مانده بودم، وقتی رسیدم همه آب خورده بودند و سیراب شده بودند، اسب ها را هم سیراب کرده بودند، امام حسین وقتی مرا دید و تشنگی مرا مشاهده کرد، شتر آب آوری را به من نشان داد که مشک پر آب بارش بود، فرمود آن را بخوابان و آب بخور.

من شتر را خواباندم، دهانۀ مشک را به دهان گذاشتم، از گوشۀ دهانم آب می ریخت نمی توانستم بخورم، خود حضرت حسین پیش آمد و دهانۀ مشک را لوله کرد، به دهان من گذاشت تا سیراب شدم، اسب من هم آب خورد تا سیراب شد. سپاه کوفه با ریاست حرّ ابن یزید پس از سیراب شدن یک مقدار استراحت کردند تا ظهر شد.

در این جا حرّ ابن یزید با نیروی ادب یک قدم به سوی حق آمد، چگونه؟ وقت ظهر امام به حجاج ابن مسروق، مؤذن ارتش خودشان فرمودند اذان بگو. سپس به حرّ فرمود آیا نمازت را با لشکر خودت می خوانی؟ فرماندۀ سپاه دشمن، نان خور یزید، بر خلاف انتظار گفت: نه، بلکه نماز را با تو می خوانم. این ادب و این نمازی که او خواست پشت سر حضرت بخواند، در حقیقت پشت کرده به فرهنگ دشمن بود و او را یک قدم به سوی پروردگار پیش برد و این کارش کلیدی برای گشوده شدن درهای رحمت حق به سوی او بود. نماز خواندند و امام خطبه ای را خواندند، تا وقت نماز عصر شد. باز حرّ ابن یزید نماز عصر را به حضرت اقتدا کرد، پس از نماز بین امام و حرّ گفتگو دربارۀ مردم کوفه و بازگشت امام به مکه یا مدینه آغاز شد. ولی حرّ اصرار کرد که من مأمورم شما را به کوفه ببرم.
 
امام در برابر حرّ فرمودند: (سَکَنَتکَ اُمُّک) مادر به عزایت بنشیند، چه می خواهی؟ حرّ یک مقدار سکوت کرد، سپس به حضرت نظر کرد و گفت (اَما وَ اللهِ لَو غیرُکَ مِنَ العَرَب یَقولُ حالی وَ هُوَ عَلی مِثلِ تِلکَ الحالَةِ الَّتی أنتَ عَلَیها ما تَرَکتُ ذِکرَ اُمِّهِه بِسَّکن أن أقولَها کائِناً ما کان وَ لکِن وَ الله مالی إلی ذِکر اُمِّک مِن سَبیل إلّا بِأحسَنِ ما یُقدَرُ عَلَیه) به خدا سوگند اگر غیر تو از عرب این کلمه را به من می گفت و در یک چنین گرفتاری که تو هستی قرار داشت، من او را رها نمی کردم و مادرش را به شیون و فرزند مردگی یاد می کردم، قطعاً پاسخش را می دادم، ولی به خدا سوگند من حق ندارم نام مادرت را جز به نیکوترین وجه مقدور به زبان جاری کنم.
 
بعد از نماز این مرحلۀ دوم ادب حرّ بود که نشان داد به خاطر این احترام به حضرت زهرا، درهای رحمت خاصّ حق به روی او باز شد. گذشت تا روز عاشورا، با این که عمر سعد به او ترفیع مقام داده بود، ولی حال توبه و نورانیّت عجیبی به او دست داد و با کمال خضوع و تواضع با یاد ندایی که اول سفر شنیده بود که او را به بهشت بشارت دادند، به سوی خیمه های امام حرکت کرد.
 
نزدیک خیمه پیاده شد، دو دستش را روی سر گذاشت، چون به امام نزدیک شد، خودش را روی زمین انداخت، روی خاک انداخت و مرتب می گفت: (اللهمَّ إلیکَ أنَبتُ فَتُب عَلَیه) خدایا من توبه کردم، توبۀ مرا بپذیر. (فَقَد آرعَبتُ قُلوبَ اُولیائِک وَ اُولادَ بَیتِ نَبیِّک) من دل بندگان تو را به هراس ا نداختم، خدایا دل دختر پغمبرت را، دل فرزندان دختر پیغمبر تو را به ترس انداختم.

حضرت فرمودند: (إرفَع رَأسَک) سرت را بردار. عرضه داشت: یَابنَ رَسولِ الله، من همان کسی هستم که تو را از بازگشت به مدینه مانع شدم، من راه را به تو بستم، واقعاً برای من جای توبه وجود دارد؟ حضرت فرمود: (نَعَم، یَتوبُ اللهَ عَلَیک) بله جای توبه وجود دارد، سرت را از روی خاک بردار، خدا توبۀ تو را پذیرفت. سپس به طوری که شیخ ابن نما در کتاب منتخب نقل می کند، به حضرت گفت: یابن رسولِ الله وقتی از کوفه بیرون آمدم، از پشت سر صدایی شنیدم که می گفت: ای حرّ: تو را به بهشت بشارت باد.
 
حضرت فرمود: (أسَبتَ أجراً وَ خِیرا) پاداش خدا و خیر را خوب تشخیص دادی که از یزیدیان بریدی و به اهل بیت پیوستی و خوب خودت را به آن بشارت رساندی. بعد اجازه گرفت، به میدان رفت، بعد از جنگ سختی که با مردم کوفه کرد شهید شد. یاران امام بدنش را از زمین برداشتند آوردند تا نزدیک خیمه ها، در پیشگاه حضرت حسین روی زمین گذاشتند، امام بالای سرش نشست و به رخسارۀ خون آلودش دست محبت کشید، غبار از چهره اش پاک کرد و این جمله را فرمود: (أنتَ الحُر کَما سَمَّتکَ اُمُّکَ حُرُّ فِی الدُّنیا وَ سَعیدٌ فِی الآخِرَة) تو آزادی چنان که مادرت تو را به آزادی نام نهاد، در دنیا آزادی و در آخرت خوشبخت
 
فرمان شاه اسماعیل برای برداشتن دستمال از سر حر ریاحی

وقتى آن دستمال را از سرش باز كردند، خون حر راه افتاد به طورى كه قبر از آن پر شد، وقتى آن دستمال را بر سر بستند، خون باز ایستاد.

عباس عزیزی در کتاب 'فضائل و سیره چهارده معصوم (ع) در آثار استاد علامه حسن زاده آملی' به نقل از ایشان می‌نویسد: در کتابی به نقل از عده‌ای موثقین حکایت شده است كه شاه اسماعیل وقتى بر بغداد دست یافت به مشهد حضرت امام حسین(ع) آمد و از برخى مردم شنید كه به حر بن یزید ریاحى طعن مى‌زدند، وى به نزد قبر وى آمد و دستور داد كه نبش قبر وى نمایند.

او را خوابیده به همان وضعى یافتند كه شهید شده و دیدند بر سر وى دستمال بسته شده، شاه اسماعیل خواست آن دستمال را بردارد؛ زیرا در كتب سیر و تواریخ نقل شده بود كه آن دستمال حسین(ع) است كه سر حر را در آن واقعه‌اى كه مجروح شد بست و بر همان حالت دفن گردیده است؛ وقتى آن دستمال را از سرش باز كردند، خون حر راه افتاد به طورى كه قبر از آن پر شد، وقتى آن دستمال را بر سر بستند، خون باز ایستاد وقتى دوباره آن را باز كردند خون راه افتاد، و هر چه خواستند به غیر آن دستمال جلوى خون را بگیرند ممكن نشد.

پس بر آنها حسن حال حر روشن شد، شاه فرمان داد كه بر قبر وى ساختمانى بسازند و خادمى براى قبر وى برگمارند تا در آن خدمت كند.


باز منتشر شده توسط fardsaeid در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.