مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
لینکستان وب سایت های مفید
طرح ملی ملکوت
امر به معروف و نهی از منکر
عکس و عکاسی مقالات
احادیث حضرت محمد
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
فعالان نظر دهندگان این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 37
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 45 دقیقه قبل
    


سكينه (سلام الله علیها)، دختر شهادت و بانوي نور

پنجم ربیع‏الاول، سال 1420 ه .ق مصادف با هزار و سیصد و سومین سال رحلت دخت بزرگوار سیدالشهداء(علیه السلام)، حضرت سکینه(سلام الله علیها) است
که در سال 117 ه .ق پس از عمری سراسر فضیلت و عظمت رحلت کرد و اهل بیت(علیه السلام)را در فقدان خویش سوگوار نمود.

ولادت و نام

مورخین در باره تاریخ ولادت سکینه(سلام الله علیها) چیزی ننوشته‏اند. از این رو نمی‏توان تاریخ دقیقی را برای آن ذکر کرد ولی به قراینی می‏توان حدس زد که در حدود سالهای 50 هجری، کمی بیشتر یا کمتر بوده است. از جمله این قراین جمله‏ای است که خود سکینه(سلام الله علیها) بعدها پس از قتل مصعب بن‏زبیر، همسرش خطاب به جمعی از مردم کوفه گفت: شما مرا در زمانی که صغیر بودم یتیم کردید و در بزرگی، بیوه‏ام ساختید.
دیگر اینکه بنا بر یک احتمال و طبق یک قول، قرار ازدواج او با قاسم بن‏حسن(علیه السلام)گذاشته شده بود که حادثه عاشورا باعث شهادت قاسم(علیه السلام)شد و این ازدواج به سرانجام نرسید. خانم بنت‏الشاطی در تحقیق خویش، سن سکینه(سلام الله علیها) هنگام حضور در کربلا را 12 یا 13 سال دانسته است.
در باره اینکه نام اصلی سکینه(سلام الله علیها) چه بوده میان تاریخ‏نویسان اختلاف‏نظر است. آمنه، امیمه و امینه از جمله نامهایی است که گفته‏اند و برخی گزارشها نشان می‏دهد که این امر در همان دوره نیز مورد اختلاف بوده است، اما آنچه همه بر آن اتفاق دارند این است که «سکینه» لقبی بوده که به حضرت(سلام الله علیها) داده شده است. برخی گفته‏اند این لقب را مادرش رباب برای او برگزید. این مطلب را «ابن خلکان» در «وفیات الاعیان» آورده است.

رباب مادر سکینه

امام حسین(علیه السلام)آن گونه که نوشته‏اند، شش پسر و سه دختر داشت که از چندین مادر بوده‏اند. سکینه و عبداللّه‏ که در کتب مقاتل و مراثی از آن به نام علی‏اصغر(علیه السلام)یاد می‏شود هر دو از رباب بودند، و رباب طبق معروف دختر امرؤالقیس می‏باشد. امرؤالقیس جزء یکی از قبایل شامی به نام کلب بود که به نوشته برخی مورّخان در زمان خلیفه دوم به اسلام گروید و به خاطر علاقه‏ای که به امیرالمؤمنین(علیه السلام)پیدا کرد سه دختر خود «محیات»، «سلمی» یا «زینب» و «رباب» را به ترتیب به همسری علی(علیه السلام)و امام حسن(علیه السلام)و امام حسین(علیه السلام)در آورد. البته بنا بر نوشته بلاذری، این ازدواج به دنبال خواستگاری امیرالمؤمنین(علیه السلام)بود که پس از معرفی خود و فرزندانش، اعلام فرمود که علاقه‏مند به این وصلتهاست و امرؤالقیس نیز با افتخار پذیرفت. بعدها «محیات» برای امیرالمؤمنین(علیه السلام)دختری به نام «ام‏یعلی» به دنیا آورد و زینب یا (سلمی) فرزندی نیاورد، و رباب سکینه و عبداللّه‏ را آورد.
توضیح اینکه امرؤالقیس که از عربهای شام بود و در کیش مسیحیت بود پس از اسلام آوردن به خاطر شخصیتی که داشت بلافاصله پس از گرویدن به اسلام، توسط خلیفه دوم به مسؤولیت مسلمانان قبیله قضاعه گمارده شد و لذا در باره او گفته‏اند هنوز حتی یک وعده نماز نخوانده بود که به این مسؤولیت دست یافت و هنوز آن روز را به شب نرسانده بود که امیرالمؤمنین(علیه السلام)دختران او را خواستگاری نمود. البته لازم به یادآوری است که بنا بر نوشته طبری در تاریخ معروف خویش و نیز ابن‏اثیر در تاریخ خود، امرؤالقیس یکی از کارگزاران پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) بوده است که حضرت(صلی الله علیه واله) او را بر دو قبیله قضاعه و کلب گمارده بود و پس از رحلت پیامبر(صلی الله علیه واله) با اینکه بخشی از قبیله کلب دچار ارتداد شدند اما امرؤالقیس ثابت‏قدم ماند و دستورالعملی نیز از طرف ابوبکر دریافت کرد. از این رو تفصیلی که در باره اسلام آوردن او در زمان عمر و خواستگاری حضرت(علیه السلام)به صورتی که گذشت نقل شده مورد تردید است.
رباب بانویی باشخصیت و بزرگوار بود و شخصیت والای او مورد اعتراف و اذعان جمعی از سیره‏نویسان قرار گرفته است. چنان که مورخ مشهور، هشام کلبی در باره‏اش گفته است که «رباب از بهترین زنان و از برترین آنها بود.» و دیگری در باره او نوشته است:
«کانت من خیار النساء جمالاً و ادبا و عقلاً»، «او از نظر جمال و ادب و عقل از بهترین زنان بود». در باره شخصیت این بانو و جایگاهی که در نگاه امام حسین(علیه السلام)داشت همین بس که آن حضرت(علیه السلام)علاقه و احترام خویش به رباب و نیز سکینه دختر او را در چند بیت شعر که به همین مناسبت سروده بیان کرده است. متن آن شعر چنین است:
لعمرک اننّی لأحب دارا
تکون بها سکینة و الرباب
احبّهما و ابذل جلّ مالی
و لیس لعاتب عندی عتاب
مفاد این دو بیت این است که «به جان تو سوگند من خانه‏ای را دوست دارم که در آن سکینه و رباب باشند. آن دو را دوست دارم و همه مالم را برای آنان بذل می‏کنم و هیچ ملامتگری نیز حق سرزنش مرا ندارد».

در برخی روایات، بیت دیگری نیز افزوده شده است:

فلست لهم و ان عتبوا مطیعا
حیاتی او یغیبنی التراب
«اگر کسانی نیز در این باره مرا سرزنش کنند، آن را تا هنگامی که زنده‏ام و نیز پس از آنکه خاک مرا در بر گیرد پیروی نخواهم کرد».
باید توجه کرد که ابیات یاد شده توسط خود حضرت(علیه السلام)سروده شده است و کسی نگفته که به عنوان زبان حال حضرت(ع)، توسط دیگران سروده شده باشد. شاید علاقه وافری که امام(علیه السلام)به رباب داشته مایه تعجب برادر بزرگوارش حضرت امام حسن(علیه السلام) گردیده است که بر اساس گزارش ابوالفرج اصفهانی در «آغانی» به نقل از خود سکینه(سلام الله علیها)، این ابیات را حضرت(علیه السلام) در پاسخ به امام حسن(علیه السلام) فرموده است. بهرحال اشعار یاد شده که برخی کلمات آن در نقلهای دیگر کمی تفاوت دارد، در میان مردم معروف بوده است و بسیاری از مورخین نیز آن را بازگو نموده‏اند. بویژه که بی‏سابقه و یا کم سابقه بوده است که از اهل بیت(علیه السلام) کسی این گونه نسبت به همسر و دختر خود در قالب شعر اظهار محبت و علاقه و تعظیم نماید. چنان که نوشته‏اند وقتی زنان اهل بیت(علیه السلام)را در اسارت در برابر یزید بن‏معاویه حاضر کردند، یزید خطاب به «رباب» گفت: تو همان کسی هستی که حسین در باره تو و دخترت سکینه می‏گفت: لعمرک اننی لاحبّ دارا... و رباب فرمود: آری.
شعر دیگری نیز در همین زمینه از حضرت(علیه السلام)نقل شده که اگر چنین باشد

نشان‏دهنده گسترش و عمق بیشتر این علاقه است:

احبّ لحبّها جمیعا
و نثلة کلّها و بنی الرباب
و اخوالاً لها من آل‏لام
احبّهم و طرّبنی جناب
این دو بیت در صورت صحت انتساب به حضرت(علیه السلام)حاکی از این است که حضرت(علیه السلام)از شدت علاقه‏ای که به رباب داشته به بستگان مادری او از تیره «آل‏لام» نیز اظهار علاقه می‏کرده است. چنان که ابوالفرج اصفهانی در برشماری مادران رباب او را به شخصی به نام «حارثة بن لام طائی» می‏رساند.
بهرحال رباب و سکینه هر دو چنان که از ابیات یاد شده پیداست مورد علاقه وافر امام(علیه السلام) بوده‏اند و البته که آن حضرت (علیه السلام) نیز شدیدا مورد علاقه آن دو بوده است. رباب که در کربلا نیز حضور داشت در دو قطعه مرثیه‏ای که از او بر جای مانده این علاقه شدید را سوگمندانه بیان می‏کند و در یکی از آن دو سوگند می‏خورد که پس از شهادت حسین(علیه السلام)با کس دیگری ازدواج نخواهد کرد و لذا بعدها که برخی از بزرگان قریش پیشنهاد ازدواج به او دادند نپذیرفت و گفت:
«من پس از آنکه رسول خدا(صلی الله علیه واله) پدر شوهرم بوده است، کسی دیگر را به عنوان پدرشوهر قبول نمی‏کنم ...»
رباب که از حادثه شهادت امام حسین(علیه السلام) شدیدا متأثر و آزرده بود و آرام نداشت، پس از شهادت حضرت(علیه السلام)و در پایان دوران اسارت، آنگاه که به مدینه آمد، دیگر چنان که نوشته‏اند حتی زیر سقف نیز جای نگرفت تا آنکه پس از یک سال، غم جانکاه این مصیبت، او را از پای در آورد و در مدینه درگذشت. برخی نیز گفته‏اند که این بانوی داغدیده مدت یک سال را بر سر قبر همسرش حسین(علیه السلام)ماند و آنگاه به مدینه برگشت و از همین غم درگذشت. البته ماندن رباب در کربلا و یا برگشتن از شام و ماندن در کربلا را باید با تردید نگریست ولی آنچه مورد اتفاق مورخین است اینکه او از داغ این مصیبت بزرگ بیمار گشت و درگذشت. رحلت او را در سال 62 هجری نوشته‏اند. او در یکی از آن دو سوگنامه‏اش می‏گوید:
ان الذی کان نورا یستضاء به
بکربلا، قتیل غیر مدفون
سبط النبی جزاک‏اللّه‏ صالحة
عنّا و جُنّبت خسران الموازین
قد کنت لی جبلاً صعبا ألوذ به و
کنت تصحبنا بالرحم و الدین
من للیتامی و من للسائلین و مَن
یغنی و یأوی الیه کلّ مسکین
و اللّه‏ لا ابتغی صهرا بصهرکم
حتی أغیّب بین الرمل و الطین
«آن نوری که دیگران از درخشش آن بهره می‏بردند، در کربلا کشته و بدون دفن رها شده است»
«ای نواده پیامبر که خداوند تو را جزای خیر دهد و در هنگامه میزان اعمال از هر زیانی باز دارد»
«تو برای من کوهی استوار بودی که بدان پناه می‏بردم و تو با مهربانی و از سر دینداری با ما همنشین بودی»
«پس از تو، یتیمان و درماندگان چه کسی را دارند؟ و چه کسی نیازمند را رفع نیاز می‏کند و هر مسکینی به او پناه می‏برد؟»
«به خدا سوگند دیگر پس از وصلت با شما وصلتی را نمی‏خواهم تا آنگاه که میان خاک و گل پنهان شوم».
رباب پیش از آن و در اولین روزهای شهادت حسین(علیه السلام)آنگاه که اسرای اهل بیت(علیه السلام)را در محفل ابن زیاد حاضر کرده بودند، هنگامی که توانست به سر حسین(علیه السلام)دست یابد، آن سر مقدس و پاک را در دامن نهاده، بوسه می‏زد و این شعر را سرود:
واحسینا فلا نسیت حسینا
أقصدته أسنة الاعداء
غادروه بکربلاء صریعا
لاسقی اللّه‏ جانبی کربلاء
«وای حسینم، من هرگز حسین را فراموش نمی‏کنم، حسینی که نیزه‏های دشمنان او را هدف قرار دادند»
«او را با خیانت در حالی که در کربلا افتاده بود کشتند. خداوند سرزمین کربلا را سیراب نکند».
مورخین در باره مدت عمر رباب مادر سکینه چیزی ننوشته‏اند ولی اگر جریان اسلام آوردن امرؤالقیس، پدر رباب در زمان عمر و خواستگاری امیرالمؤمنین(علیه السلام)به تفصیلی که گذشت منطبق با واقع باشد رباب هنگام وفات تقریبا بین 40 الی 50 سال سن داشته است. البته چنان که اشاره شد طبری و ابن‏اثیر در تاریخ خود تصریح نموده‏اند که او نه تنها در زمان پیامبر(صلی الله علیه واله) اسلام آورده بود بلکه از طرف پیامبر (صلی الله علیه واله) مسؤولیت قبیله قضاعه و کلب را نیز بر عهده داشت، و تصریح هر دو مورخ یاد شده به اینکه این امرؤالقیس همان جدّ سکینه دختر امام حسین(علیه السلام)است ما را از این احتمال که ممکن است در نظر این دو، شخص دیگری مراد باشد باز می‏دارد ولی احتمال می‏رود تطبیقی که از ناحیه این دو مورخ صورت گرفته و او را جد سکینه معرفی کرده‏اند صحیح نباشد و شاهد اینکه هم تاریخ‏نویس دیگر، بلاذری در انساب الاشراف و هم ابوالفرج در مقاتل الطالبیین از او با اسم امرؤالقیس بن عدی نام برده‏اند ولی در طبری و کامل به عنوان امرؤالقیس بن‏الاصبغ ثبت شده است. و این خود نیازمند تحقیق بیشتری است که همین مقدار نیز ما را از موضوع اصلی که اجمالی از زندگی حضرت سکینه(سلام الله علیها) است باز داشت.

شخصیت خانوادگی و اجتماعی

فضای تربیتی و نیز دامنی که سکینه(سلام الله علیها) در آن رشد می‏کرد زمینه کاملاً مساعدی بود که شخصیت بانوی بزرگوار ما به گونه‏ای شکل گیرد که در جریان نهضت جاودانه پدر بزرگوارش در سالهای پایانی اولین دهه یا در آغاز دومین دهه زندگی‏اش در کنار دیگر بانوان کربلا و فرزندان اهل بیت(علیه السلام) آن گونه سرافراز از انتخاب و امتحان بزرگ الهی بیرون آید و در ادامه و پس از شهادت پدر، در سالهای طولانی عمر خویش به عنوان یک بانوی سرشناس و متشخص خاندان اهل بیت(علیه السلام) در مدینه و دیگر شهرهای آن سامان مورد احترام همه باقی بماند و علاقه‏مندان به اهل بیت(علیه السلام)حتی از شهرهای دیگر همچون کوفه برای عرض ارادت و احترام به در خانه او بیایند.
این محیط مساعد افزون بر آن توجه ویژه‏ای بود که پدر بزرگوارش به او و مادرش رباب داشت و طبعا این خود در شکل‏گیری شخصیت انسانی و اجتماعی و الهی او تأثیری دیگر داشت. او کربلا و شهادت پدر و برادران و عموها و بهترین فرزانگان عالم را شاهد بود و با همه وجود تلخی آن مصیبت و روزهای سخت اسارت و نیز پیروزی خون بر شمشیر را حس می‏کرد. دوران و سالهای پس از شهادت حسین(علیه السلام) یعنی دوران امامت حضرت امام سجاد(علیه السلام) نیز از سخترین دوران برای اهل بیت(علیه السلام)و شیعیان بود. او که طبعی لطیف داشت و در برخورد با جامعه از جاذبه اجتماعی ویژه‏ای برخوردار بود طبیعی می‏نمود که حادثه کربلا در مقابل دیدگانش و نیز دوران غم‏انگیز اسارت همه وجود او را ریش‏ریش کند. به قراری که سید بن‏طاوس نوشته است سکینه پس از شهادت پدرش و احتمالاً در غروب عاشورا جسد پاره پاره پدر را در بغل گرفت. گویا صحنه به گونه‏ای بود که کسی را یارای جدا کردن سکینه از بدن بی‏سر حسین(علیه السلام) نبود که جمعی از بادیه‏نشینان خشن و به احتمال قوی از خود سپاهیان ابن‏زیاد او را کشانده و با خشونت از جسد پدرش جدا کردند.
آن بزرگوار که شجاعت را از پدر شهیدش(علیه السلام) به ارث برده بود طبق نوشته ابوالفرج اصفهانی، روز جمعه که حاکم مدینه خالد بن‏عبدالملک به منبر می‏رفت با کنیزان خود به مسجد می‏آمد و در مقابل او می‏ایستاد و هنگامی که خالد به امیرالمؤمنین(علیه السلام) ناسزا می‏گفت، او و کنیزانش پاسخ ناسزاهای خالد را می‏دادند و به او دشنام می‏گفتند. حاکم نیز به مأمورینش دستور می‏داد که کنیزهای او را بزنند.
روزی در مجلس ترحیمی نشسته بود که دختری از خانواده عثمان نیز حضور داشت. دختر عثمان به انگیزه افتخار گفت: من دختر شهیدم! سکینه(سلام الله علیها) چیزی نگفت، تا آنکه به هنگام اذان، مؤذن جمله «أشهد أن محمدا رسول‏اللّه‏» را سر داد. سکینه گفت: این پدر من است یا پدر تو؟! آن زن گفت: دیگر هرگز بر شما فخرفروشی نخواهم کرد.

شخصیت ادبی

سکینه(سلام الله علیها) چنان که اشاره شد شخصیتی شناخته شده و مورد احترام قشرهای مختلف بود. و طبیعی بود که شخصیت بزرگی چون او با ویژگی اخلاق اجتماعی و چهره شاخصی که داشت جایگاهی برای ابراز محبت به اهل بیت(علیه السلام)و اظهار پیوستگی به این خاندان(علیه السلام) باشد. البته برخی مورّخان که رگه‏هایی از تعصب اموی و یا حداقل عدم معرفت نسبت به اهل بیت(علیه السلام)را در آنان می‏توان یافت و یا برخی که بیش از همه و بیش از هر چیز خود را وامدار دستگاه بنی‏امیه و بنی‏عباس می‏دانستند تا بیان واقعیات، این جنبه از شخصیت اجتماعی سکینه (سلام الله علیها) را به گونه‏ای که بیشتر به مذاق آنان خوش می‏آمده است نوشته‏اند. روشن است که این گزارشها را نمی‏توان به راحتی پذیرفت. این موضوع هر چند نیازمند بررسی و تحلیل درخور است اما آنچه به اجمال می‏توان یادآور شد و برخی بزرگان از جمله مرحوم سید محسن امین بر آن تأکید ورزیده‏اند این بوده است که شعرا بر در خانه سکینه(سلام الله علیها) حاضر می‏شدند و کنیزهای او واسطه انتقال گفته‏های شاعران و سخنان سکینه (سلام الله علیها) بوده‏اند. و یا با استفاده از پرده و به گونه‏ای که سکینه بر سخنان آنان اشراف داشته ولی آنان او را نمی‏دیده‏اند اشعار آنان را می‏شنیده است و مورد ارزیابی و تشویق قرار می‏داده است. چنان که نمونه‏ای مفصل از آن را ابوالفرج در «آغانی» آورده است.
بهرحال آنچه از مجموع این گزارشها به دست می‏آید علاقه و توجه سکینه(سلام الله علیها) به سروده‏ها و اشراف به اشعار شعرای معاصر و تشویق آنان بویژه آنهایی که در وصف اهل بیت(علیه السلام)و شهدای آنان شعر می‏سرودند می‏باشد. از نمونه یاد شده در «آغانی» به خوبی پیداست که سکینه(سلام الله علیها) به سروده‏های شاعران معاصر خویش حتی کسانی که شهرت فرزدق را نداشتند نیز اشراف و آگاهی داشته و آنها یا بسیاری از آنها را خوانده و از حفظ بوده است. بصیرت و خبرگی او به شعر تا آنجا بود که شعرا سروده‏های خویش را برای داوری نزد او می‏آوردند تا قضاوت کند که کدام یک برتر است و به قضاوت او نیز رضایت می‏دادند. او نیز آنان را بزرگ می‏داشت و احترام می‏کرد و بر طبق یک گزارش، در حالی که او را نمی‏دیدند توسط کنیزی که ادبیات و شعر را به او آموزش داده بود به ارزیابی اشعار آنان می‏پرداخت. یک بار که جمعی از شعرا از جمله فرزدق، جریر، نصیب، کثیر عزّه و جمیل سروده‏های خود را مطرح کرده بودند، او شعر جمیل را که متضّمن تعریف و تمجید از سخن اهل بیت(علیه السلام)و دادن عنوان شهادت به کشتگان آنان بود بر سایر سروده‏ها برگزید و طبق نوشته
سبط بن‏جوزی در تذکرة‏الخواص، چهار هزار دینار به او جایزه داد، به این دلیل که خود فرمود:
«جزاک‏اللّه‏ خیرا جعلت لحدیثنا بشاشة و قتیلنا شهیدا».
«خدا به تو پاداش خیر دهد که در شعر خود بشاشت و شادابی را برای سخن ما قرار دادی و کشته ما را شهید خواندی».
البته جاعلان حدیث و تاریخ‏نویسان درباری و آنان که عداوت خویش نسبت به اهل بیت(علیه السلام) را بارها در نوشته‏ها و نقلیات دروغین خود نشان داده‏اند و با حمایت حکام بنی‏امیه و بنی‏مروان و بنی‏عباس بدترین نسبتها و افتراءها را بر چهره‏های پاک اهل بیت عصمت و طهارت(علیه السلام) و فرزندان آنان بسته‏اند و همراه با جنایت‏پیشگانی که تاریخ از حجم ستمی که آنان به اهل بیت(علیه السلام) کردند سرافکنده و شرمگین است، اینان نیز به مخدوش ساختن چهره‏های پاکی چون سکینه سلام‏اللّه‏ علیها به گونه‏ای که مطابق خواست درباریان و فاسدان و دشمنان اهل بیت(علیه السلام)باشد پرداختند و برخی نیز ندانسته پذیرفتند.
حضرت سکینه (سلام الله علیها) از فرط عبادت و مقام عرفانی‏اش در روایتی آمده است که امام حسین(علیه السلام) در باره‏اش فرمود: «و اما سکینة فغالب علیها الاستغراق مع‏اللّه‏ فلا تصلح لرجل» «اما سکینه آن چیزی که بر او غلبه دارد اشتغال کامل با خداوند است لذا مناسب هیچ مردی نیست». آن وقت دستهای علم و جهالت، آن گونه او را معرفی کرده است که گویا جلساتی را با غزلسرایان داشته و غزلیات آنان را ارزیابی می‏نموده است!! این است که می‏توان گفت ستمی که از این ناحیه بر آن شخصیت والا رفته اگر بیش از ظلم و جنایتی که در کربلا و در اسارت بر او رفت نباشد کمتر نیست. از این رو همان مقدار را نیز که در باره شخصیت اجتماعی ـ ادبی آن بزرگوار و مراجعه شعرا به او نقل کرده‏ایم با دیده تردید و احتیاط می‏نگریم.
در روزها و ماههایی که مصیبت بزرگ شهادت جوانان بنی‏هاشم حتی دشمنان خاندان پیامبر(صلی الله علیه واله) را نیز به گریه می‏انداخت آیا می‏توان پذیرفت که سکینه(سلام الله علیها) بی‏توجه به همه این اشکها و گریه‏ها به تغزّل و ارزیابی کار غزلسرایان مشغول بوده است! در حالی که مادرش رباب حتی حاضر به ازدواج با اشراف قریش نشد و از داغ حسین(علیه السلام)در گذشت. در روایتی از امام صادق(علیه السلام) آمده است که پس از شهادت حسین(علیه السلام) حتی یک زن هاشمی نیز نه شانه‏ای به سر زد و نه حنا گذاشت تا مختار سرهای قاتلین حسین(علیه السلام) را برای ما فرستاد:
«ما امتشطت فینا هاشمیة ولا اختضبت حتی بعث الینا المختار برؤوس الذین قتلوا الحسین صلوات‏اللّه‏ علیه».
ام‏البنین نیز هر روز در بقیع به همراه فرزند کوچک ابوالفضل(علیه السلام)به نام عبیداللّه‏ حاضر می‏شد و در سوگ چهار پسر شهیدش به مرثیه‏سرایی می‏پرداخت و اهل مدینه جمع می‏شدند و چنان مرثیه او سوزناک بود که کسی مانند مروان بن‏حکم که از دشمنان اهل بیت(علیه السلام) بود نیز از سوز آن به گریه می‏افتاد. آیا پذیرفته است که سکینه (سلام الله علیها) آن بانویی که به تعبیر سیدالشهدا(علیه السلام) «مستغرق جذبه الهی» بود متوجه غزلسرایانی چون «عمر بن‏أبی‏ربیعه» باشد؟ این در حالی است که وقتی اسرا را به شام آوردند و مردم به تماشای آن نوامیس الهی ایستاده بودند سکینه (سلام الله علیها) به یکی از صحابه پیامبر(صلی الله علیه واله) به نام «سهل بن سعد ساعدی» که حضور داشت فرمود: به این کسی که این سر بریده را بر نیزه دارد بگو که سر را جلوتر از ما ببرد تا مردم مشغول نگاه به آن سر شوند و به حرم رسول خدا (صلی الله علیه واله) نگاه نکنند:
«قل لصاحب هذا الرأس أن یقدّم الرأس أمامنا حتی‏یشتغل الناس بالنظر الیه ولا ینظروا الی حرم رسول‏اللّه‏ (صلی الله علیه واله)».
سهل می‏گوید: نزدیک مأمور حمل سر شدم و به او گفتم: آیا خواسته مرا برآورده می‏کنی و در عوض 400 دینار دستمزد بگیری؟ گفت: خواسته‏ات چیست؟ گفتم: سر را در جلو زنان ببری. او این کار را کرد و من آنچه را گفته بودم به او پرداخت کردم.
وقتی اهتمام حضرت سکینه(سلام الله علیها) نسبت به مسأله نگاه دیگران، آن هم در جایی که او اختیاری ندارد تا این اندازه است آیا حتی می‏توان تصور کرد که آن بزرگوار چندی بعد
فارغ از این امور می‏زیسته است؟!
هنگامی که برادر شیرخوارش علی‏اصغر(علیه السلام) به شهادت رسید به گونه‏ای سکینه(سلام الله علیها) بی‏تاب و بی‏هوش شد که حتی نتوانست برای وداع با پدرش حسین(علیه السلام) بایستد و در حالی که دیگر دختران و زنان اهل بیت(علیه السلام)گرد حسین(علیه السلام)حلقه زده بودند او در جای خویش در حال گریه و شیون مانده بود که نگاه حسین(علیه السلام)در این حال به دخترش سکینه(سلام الله علیها) افتاد. برای صحبت و دعوت به صبر در کنار دخترش ایستاد و طبق نقل این شعر را خطاب به او خواند:
سیطول بعدی یا سکینة فاعلمی
منک البکاء اذا الحِمام دهانی
لاتحرقی قلبی بدمعک حسرة
ما کان منی الروح فی جثمانی
فاذا قتلت فأنت أولی بالذی
تأتینه یا خیرة النسوان
«سکینه، بدان که بعد از من، آنگاه که مرگم فرا رسد، گریه‏ات طولانی خواهد بود»
«تو با اشک حسرتت، قلبم را آتش نزن، مادامی که روحم در بدنم است»
«پس آنگاه که کشته شدم تو به آنچه می‏کنی سزاواری، ای برترین زنان»
بهرحال جای پرداختن تفصیلی به آنچه در این زمینه به حضرت(سلام الله علیها) نسبت داده‏اند نیست و پیش از این بارها توسط محققین شیعه و حتی برخی از نویسندگان و پژوهشگران اهل سنت به گونه‏ای عالمانه به بررسی و ارزیابی و مردود دانستن نسبتهای یاد شده پرداخته شده که می‏تواند مورد استفاده علاقه‏مندان قرار گیرد. ولی از آن میان یک نکته را ناگفته نمی‏گذاریم و آن اینکه اگر آن گونه که کسانی چون ابوالفرج اصفهانی نوشته‏اند سکینه(سلام الله علیها) به حضور در جلسات شعر و داوری میان اشعار سروده شده می‏پرداخته است و ذوق ادبی و شعری آن حضرت (سلام الله علیها) در حدی بوده که آنان گمان برده‏اند، خوب طبیعی بود اشعار بسیاری از آن حضرت (سلام الله علیها) بویژه در رثای پدر شهیدش(علیه السلام)بر جای بماند در حالی که تعداد ابیاتی که از او در دست است و در قالب یک مرثیه برای پدرش حسین(علیه السلام)باقی مانده به ده بیت نیز نمی‏رسد.
لازم به گفتن نیست که در جامعه‏ای که آن همه عداوت و بغض نسبت به اهل بیت(علیه السلام)نشان داده می‏شود و دهها سال بر منابر به گونه‏ای رسمی به برترین انسان پس از پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) یعنی امیرالمؤمنین(علیه السلام) ناسزا گفته می‏شود و فرزندان او را آن گونه می‏کشند و حتی زنده زنده لای دیوار می‏گذارند (چنان که از قضا خود ابوالفرج اصفهانی، اسامی و شرح حال این کشته‏شدگان تا زمان خودش را یک به یک در کتابی جداگانه به نام «مقاتل الطالبیین» گردآوری کرده است) دیگر چه باک و جای چه شگفتی که توسط دروغپردازانی چون «حماد بن‏سابور» آن کذّاب و دائم‏الخمر معروف به بانوی بزرگ اهل بیت(علیه السلام)جسارت شود.

ازدواج

تاریخ در باره ازدواج حضرت سکینه(سلام الله علیها) نیز متأسفانه به گونه‏ای نگاشته شده که نمی‏توان بر آن اعتماد کرد بلکه باید اصل را بر بی‏اعتمادی به آن گذاشت. در باره همسران سکینه(سلام الله علیها) نیز گاه چنان سخن به گزافه گفته شده که جای شگفتی و حتی موجب خنده است. برای آن بزرگوار همسرانی با سه نسل فاصله نیز تراشیده‏اند و گاه از برخی افراد به عنوان همسر او نام برده شده که در تاریخ انساب نمی‏توان نام و نشانی از آن یافت. این است که برای آن بزرگوار همسران متعددی را برشمرده‏اند که یکی پس از دیگری به علت فوت یا جدایی به همسری حضرت(علیه السلام) در می‏آمده‏اند. آن گونه که نوشته‏اند سکینه(سلام الله علیها) پیش از عاشورا برای پسر عمویش قاسم بن‏حسن(علیه السلام)خواستگاری شده بود ولی با شهادت قاسم(علیه السلام) این ازدواج ناتمام ماند. بر طبق نقلی دیگر، اولین همسر او پسر عموی دیگرش عبداللّه‏ بن‏حسن(علیه السلام)بود که با او ازدواج کرد ولی او کشته شد و فرزندی نیز از او نداشت. بر اساس گزارشی دیگر، اولین ازدواج او با مصعب بن‏زبیر بن‏عوام بود که با مهریه‏ای برابر 600 هزار یا یک میلیون درهم او را به همسری گرفت که احتمالاً از سر ناچاری و اجبار پذیرفته است. سکینه (سلام الله علیها) برای او دختری به نام فاطمه یا رباب آورد. البته مصعب نیز در حرکتی که به راه انداخت کشته شد و سکینه (سلام الله علیها) تنها ماند. پس از آن نیز چند مورد دیگر ازدواج نوشته‏اند که به راحتی نمی‏توان پذیرفت و برخی از آنها دارای تناقض آشکار و مردود می‏باشد ولی اگر نسبت به برخی از اینها به دیده تردید ننگریم می‏توان گفت با توجه به جایگاه اجتماعی و خانوادگی و تربیتی و نیز بهره زیادی که سکینه (سلام الله علیها) از عقل و ادراک و جمال و ادب و اوصاف والای انسانی داشت، طبیعی بود که ازدواج با او خواسته برخی شخصیتهای آن روز حتی کسی چون عبدالملک بن‏مروان باشد که البته پاسخ سکینه (سلام الله علیها) به کسانی چون عبدالملک منفی بود. آنچه از نظر برخی پژوهشگران شیعه مورد پذیرش است فقط ازدواج سکینه (سلام الله علیها) با پسر عمویش عبداللّه‏ بن‏حسن(علیه السلام)است. البته ازدواج با مصعب بن‏زبیر نیز در نگاه خانم بنت‏الشاطی از نظر شیعه پذیرفته شده است و نه بیش از آن. البته بنت‏الشاطی خود از محققان اهل سنت است. برخی از موارد ذکر شده با اطمینان باید گفت که خلاف واقع است و برخی دیگر نیز به خاطر تناقضهای آشکاری که دارد نمی‏تواند مورد قبول باشد.
نوشته‏اند روزی جمعی از مردم کوفه در مدینه به دیدن حضرت سکینه (سلام الله علیها) آمدند تا به او عرض سلام کنند. به آنان فرمود: خدا می‏داند که من نسبت به شما بغض دارم. شما جدم علی را کشتید، و نیز پدرم حسین و برادرم علی و شوهرم مصعب را کشتید. با کدام رو مرا ملاقات می‏کنید. در کوچکی مرا یتیم کردید و در بزرگی بیوه‏ام نمودید.
لکن این سخن بر مذاق مرحوم سیدمحسن امین، صاحب کتاب ارزشمند اعیان‏الشیعه، که در شرح حال بزرگان و شخصیتهای شیعه است، خوش نیامده و در دفاع از اهل کوفه یاد آور شده که این اهل کوفه‏اند که در گذشته و حال، شیعه و دوستدار شما و گسترش‏دهنده فضایل شما بوده‏اند نه دیگران.
البته به مرحوم امین، آن عالم بزرگوار، می‏توان یاد آور شد که اگر سخن یاد شده ساخته دست هواخواهان مصعب در مذمت مردم کوفه و در طرفداری از قیام مصعب نباشد، باید گفت مردم کوفه آنقدر ناسپاسی و جفا در حق اهل بیت(علیه السلام) کرده‏اند که مستحق این سرزنش حضرت(سلام الله علیها) باشند و آنان را و هیچ جامعه دیگری را بر اهل بیت(علیه السلام) منّتی نیست که طرفداری کرده‏اند و جزء دوستداران آنان بوده‏اند. این امیرالمؤمنین علی(علیه السلام) بود که با انتقال مرکز خلافت و امامت خویش از مدینه به کوفه، به این شهر جایگاه و شخصیتی ویژه داد و باز همین مردم کوفه بودند که امام حسن مجتبی(علیه السلام) را رها کردند و بدین گونه حکومت را تماما به شام و در دستهای بنی‏امیه منتقل نموده و عزّت روزهای حکومت امیرالمؤمنین(علیه السلام) را دستخوش فرومایگانی چون ابن‏زیاد و حجاج بن‏یوسف قرار دادند و فرزند پیامبر(صلی الله علیه واله) و بهترین و پاکترین انسانهای گرده زمین را آن گونه کشتند و سپس به تماشای زنان و دختران و کودکان آنان به صف ایستادند. و بدین گونه بود که زینب سلام‏اللّه‏ علیها آن سخنرانی شدید را در توبیخ مردم آن دیار در هنگامه ورود به کوفه ایراد فرمود و به سختی آنان را سرزنش و تحقیر نمود.

وفات حضرت سکینه(سلام الله علیها)

اینکه سکینه(سلام الله علیها) در چه سالی متولد شده چنان که اشاره شد به درستی معلوم نیست و مورخین نیز تاریخی را ذکر نکرده‏اند اما می‏توان حدس زد که در حدود سالهای 47 تا 50 هجری قمری به دنیا آمده است و در کربلا حدود 10 الی 13 یا 14 سال سن داشته است. خانم بنت‏الشاطی چنان که اشاره شد در پژوهش خود سن او را 12 یا 13 سال ذکر کرده است.
لکن تاریخ وفات حضرت(سلام الله علیها) را سال 117 هجری نوشته‏اند. ابن‏خلکان تاریخ دقیق آن را پنجشنبه 5 ربیع‏الاول این سال نوشته است. بدین ترتیب سکینه(سلام الله علیها) هنگام وفات حدود 67 تا 70 سال سن داشته است. وفات او در مدینه و در زمان حکومت هشام بن‏عبدالملک در حالی که خالد بن‏عبدالملک حاکم مدینه بود اتفاق افتاد. ولی به نوشته ابن‏سعد در کتاب طبقات خود، حاکم وقت مدینه، خالد بن‏عبداللّه‏ بن‏الحرث بن‏الحکم بود. برخی نوشته‏اند سکینه(سلام الله علیها) که ساکن مدینه بود در همین سال ولی در مکه درگذشت و برخی مردم نیز رحلت او را در خارج مکه در مسیر عمره دانسته و قبر او را در ناحیه زاهر که در مسیر عمره قرار دارد شمرده‏اند. ولی به نوشته مرحوم سیدمحسن امین، مورخین وفات او را در مدینه می‏دانند. به هر روی، درگذشت سکینه(سلام الله علیها) را به حاکم مدینه اعلام کردند. در حالی که در آغاز روز و در هوایی بسیار گرم بود آنان را معطل نگه داشت و ظاهرا به انگیزه بی‏احترامی به جنازه حضرت(سلام الله علیها) برای نماز حاضر نشد تا جنازه حالتی نامطلوب پیدا کند. تأخیر او تا پس از نماز عشا نیز به درازا کشید. مردم نیز دسته دسته اقدام به گزاردن نماز بر جنازه حضرت(سلام الله علیها) نمودند.
بر اساس نقل ابوالفرج اصفهانی، امام سجاد(علیه السلام)دستور داد که از عطریات تهیه کردند و با بکارگیری بوی خوش، فضا را برای نمازگزاردن مردم و جلوگیری از وضعیت نامطلوب تا هنگام دفن آماده ساختند. البته واضح است بنابراین که رحلت سکینه(سلام الله علیها) در سال 117 ه••• .ق باشد چنان که نوع مورخین گفته‏اند در آن زمان بیش از 20 سال از شهادت امام سجاد(علیه السلام) می‏گذشته است و قهرا این قضیه در باره آن حضرت(علیه السلام) نمی‏تواند صحت داشته باشد. حتی در باره امام باقر(علیه السلام) نیز بعید است چرا که شهادت امام باقر(علیه السلام) بنا بر معروف در سال 114 هجری بوده است؛ بنابراین درگذشت سکینه(سلام الله علیها) در زمان امامت حضرت صادق(علیه السلام) اتفاق افتاده است. البته برخی شهادت امام باقر(علیه السلام) را در سال 117 و یا 118 نیز گفته‏اند. بهرحال وفات سکینه(سلام الله علیها) با شهادت امام سجاد(علیه السلام) که در سال 94 یا 95 واقع شده بسیار فاصله دارد. و این خود شاهدی است همراه با صدها شاهد دیگر که همان گونه که مرحوم شیخ محمدحسین کاشف‏الغطاء تأکید ورزیده ابوالفرج اصفهانی در تدوین کتاب «الاغانی» خویش تنها در اندیشه جمع‏آوری شنیده‏ها و روایات و اشعار و غزلیات و داستانها بدون توجه به صحت و سقم آنها و بی‏آنکه بخواهد به ارزیابی آنها بپردازد، بوده است و چنان که در بحث «شخصیت ادبی»
سکینه(سلام الله علیها) به اجمال گفتیم نسبتهای ناروایی را در کتاب خویش از دروغگویان شرابخواری چون حماد بن‏سابور نیز نقل کرده و گاه نیز در یک صفحه کتاب خود به صورت متناقض سخن رانده است. در اینجا نیز از اقدام امام سجاد(علیه السلام)در تهیه بوی خوش نوشته است در حالی که حضرت(علیه السلام)بیش از 20 سال قبل به شهادت رسیده بود.
اما به نوشته ابن‏سعد، خالد بن‏عبداللّه‏ که حاکم مدینه بود دستور داد منتظر بمانند تا او بر جنازه نماز گزارد و خود برای کاری! از مدینه خارج شد. آنان برای معطر کردن جنازه، کافوری را به 30 دینار خریدند. پس از آن، خالد دستور داد شخصی به نام شیبة بن‏نصاح بر جنازه حضرت(سلام الله علیها) نماز گزارد.
هر چه باشد، مورخین اتفاق نظر دارند که آن بانوی بزرگ در مدینه به خاک سپرده شده است. البته تصریح نشده که قبر او در بقیع است ولی طبع قضیه همین را اقتضا می‏کند. قبری که امروزه در قبرستان باب الصغیر دمشق سوریه واقع است و در گمان برخی، منسوب به سکینه(سلام الله علیها) می‏باشد همان گونه که مرحوم سیدمحسن امین تصریح و تأکید کرده هیچ ارتباطی به حضرت سکینه(سلام الله علیها) جز تشابه اسمی ندارد و بی‏شک مربوط به سکینه دیگری است که دختر یکی از ملوک بوده است. چنان که بر صندوقی که بر این قبر نهاده بودند به خط کوفی مشجّر عنوان «سکینه بنت الملک ...» نوشته شده بوده و مرحوم حاج شیخ عباس قمی نیز آن را دیده و برای مرحوم سیدمحسن امین بازگو نموده است. خود مرحوم امین نیز آن را دیده و تصریح می‏کند که مربوط به دختر یکی از ملوک است که نام سکینه را داشته و چون صندوق از کلمه «الملک» به بعد دچار شکستگی شده است معلوم نیست که کدام شاه و حاکم مراد است.
به هر حال آن گونه که همه مورخین نوشته‏اند سکینه(سلام الله علیها) در مدینه مقیم بوده و در آنجا نیز رحلت نموده است و طبعا قبر او نیز باید در بقیع باشد. درود خداوند و اولیاء الهی و همه پاکان عالم بر روح بلند بانوی بزرگ ما حضرت سکینه و بر پیامبر اکرم(صلی الله علیه واله) و خاندان پاک آن حضرت.

منابع
1ـ اعیان‏الشیعه، سیدمحسن امین، ج3، ص491 ـ 494. و ج6، ص449.
2ـ الاعلام، خیرالدین زرکلی، ج3، ص106.
3ـ اعلام‏النساء المؤمنات، محمد حسون و ام‏علی مشکور، ص429 ـ 445.
4ـ تذکرة الخواص، سبط ابن‏جوزی، ص249 ـ 251.
5ـ تاریخ طبری، محمد بن‏جریر طبری، ج2، ص475 ـ 476 و ج5، ص439.
6ـ الکامل فی التاریخ، ابن‏اثیر، ج2، ص343 و ج5، ص195.
7ـ انساب الاشراف، احمد بن‏یحیی بلاذری، ج2، ص194 ـ 195.
8ـ جنة‏المأوی، شیخ محمدحسین کاشف‏الغطاء، ص164 ـ 169.
9ـ وفیات الاعیان، ابن‏خلکان، ج1، ص211.
10ـ الآغانی، ابوالفرج اصفهانی، ج16.
11ـ مقاتل الطالبیین، ابوالفرج اصفهانی، ص89 ـ 90.
12ـ مجله پیام زن، سال اول، شماره 4.
13ـ زینب الکبری(سلام الله علیها)، شیخ جعفر نقدی، ص109.
14ـ سکینه بنت‏الحسین(ع)، علی دخیل.
15ـ فی رحاب ائمة اهل البیت، سیدمحسن امین، ج3، ص49 (همان اعیان الشیعه است).
منبع : پایگاه حوزه


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 38
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 46 دقیقه قبل
    



فلسفه خاتمیت و رابطه آن با امامت

قسمت پنجم

مهدویت و ماندگاری نظریه ی امامت شیعی

1) مقدمه ای در مفهوم شناسی آینده گرایی

مفهوم شناسی آینده گرایی و انتظار در تفکر شیعی، فرجام اندیشی در تفکر دینی، آینده پذیری، آینده گزینی و آینده باوری، نگاه به آینده و آینده نگری در آموزه های قرآن و تعالیم اهل بیت علیهم السلام، نقش آینده گرایی در ماندگاری یک تفکر، دکترین مهدویت و انتظار و نقش تأثیر آن در ماندگاری تفکر شیعی، همه از موضوعات مهم و اساسی مرتبط با نقش و تأثیر نظریه ی امامت شیعی در ماندگاری تفکر اصیل دینی است.
مفاهیمی که بدان اشاره شد، از قبیل آینده گرایی، فرجام اندیشی، آینده باوری و آینده گزینی، مطالعات و تحقیقاتی را شامل می شود که با گذشته و حال سرو کار ندارند، بلکه با وضعیتی مرتبط اند که تحقق نیافته است و ویژگی های خاص خود را دارد. هرگونه اظهار نظر درباره ی آنچه در گذشته تحقق داشته یا هم اکنون تحقق دارد، در یک چارچوب نظری معین نزد عالمان و متفکران، امری رایج، پذیرفتنی و منطقی است. اما پژوهش و تحقیق درباره ی وضعیتی که اتفاق نیافتاده است، ذهن انسان را به سوی مفاهیمی همچون پیشگویی و تخیل و رؤیاپدرازی می برد؛ در صورتی که چنین نیست. امروزه کرسی نظری ویژه ای به حوزه ای اختصاص یافته است که به آن «آینده پژوهی» (future studies) می گویند. آینده پژوهی قلمروی از مطالعه و تحقیق را در بر می گیرد که می تواند همه ی مفاهیم مورد بحث ما را در خود جای دهد. آینده پژوهی، آن چنان که باید، می تواند سه حوزه ی دین، علم و فلسفه را در بر می گیرد. به طور کلی پژوهشی که به نوعی به آینده ربط پیدا نکند، اساساً فایده ای مقطعی و زودگذر دارد؛ حتی مطالعه درباره ی گذشته، به عنوان راهی برای آینده ارزش پیدا می کند و علم امروز چون قدرت پیش بینی و کنترل پدیده ها در اینده را به انسان داده است، قدری فراوان یافته است. اما آینده پژوهی چیزی بیش از موارد مذکور است.
رویکرد به آینده به چند صورت می تواند باشد. یکی از نگاه های به آینده، شناخت شناسه است و در حقیقت انسان بر اساس جهان بینی های خاص و ارزش های قطعی و مورد باور خود، دیدگاهی درباره ی آینده پیدا می کنند. این صورت از رویکرد به آینده را آینده شناسی می گویند و صبغه ی اپیستمولوژیک دارد. نگاه دیگر به آینده، بر اساس نفی گذشته های تغییرناپذیر و اثبات تغییرپذیری و لزوم ساختن آینده است و چشم های آدمیان را به ساختن آینده می دوزد. این نوع نگاه به آینده را آینده اندیشی و دغدغه ی آینده داشتن و غرق در گذشته ها نشدن می نامند.
نوع نگاه دیگر، نگاه علمی به آینده است، و در صورت یک نظم دانشی (discipline) نمایان می شود و سعی می کند آینده را بر اساس متدهایی علمی پیش بینی نماید، که به این نگاه مطالعه ی علمی درباره ی آینده می گویند.
آینده شناسی، که نوعی از مطالعه درباره ی آینده است، به موعود باوری در ادیان مربوط می شود، لکن در طول تاریخ، گروهی برداشتی انفعالی از موعود باوری و گروهی برداشت فعال از آن داشته اند. دو برداشت انفعالی و فعال بستگی به نقش انسان و جامعه ی انسانی گذشته و حال در ساختن آینده ی مطلوب دارد. برداشت انفعالی، چون آینده ی جهان را قطعی می داند، نقش و تاثیری برای انسان و جامعه ی انسانی در ساختن آینده ی مطلوب قائل نیست و در حقیقت همواره منتظر است که صاحب شریعت، خود برای تحقق آن اینده تدبیر نماید، و فقط توصیف می نماید که آن آینده ی حتمی از چه ویژگی هایی برخوردار است و چه حوادثی در اینده اتفاق خواهد افتاد. اما در برداشت فعال از موعود باوری در ادیان، اگرچه آینده ی جهان را توصیف می نماید و تحقق آن آینده را حتمی و قطعی می داند؛ اما فقط به توصیف بسنده نمی کند و چون برای انسان و جامعه ی بشری، در گذشته و حال، نقش و تأثیر در ساختن آن آینده ی موعود قائل است، توصیه هایی نیز در پاسخ به این پرسش اساسی که «وظیفه ی انسان در زمان حال برای تأثیرگذاری در ساختن آن آینده ی مطلوب چیست؟» دارد، و انتظاری که در این برداشت تعریف می شود توأم با اعمال اصلاحی و احیاگرانه است.

2) امامت، آینده گرایی و ماندگاری تفکر دینی

اینک پس از مفهوم شناسی آینده پژوهی و انواع آن، به تحلیل عنصر آینده گرایی در نظریه ی امامت شیعی و کارکرد آن در پویایی و ماندگاری تفکر اصیل دینی می پردازیم.
دغدغه ی ماندگاری و توجه به عوامل و مؤلفه های تأثیرگذار در پایایی و پویایی مکتب اهل بیت علیهم السلام، در دکترین مهدویت تبلو می یابد. مهدویت تجلی پایدارترین عناصر و ارکان ماندگاری دین خاتم است. اساساً نظریه ی مهدویت در مکتب اهل بیت علیهم السالم و اسلام راستین الگویی آینده گراست.
آینده گرایی، آینده اندیشی و آینده باوری، روش و طریقی است که به روشنی پیوندی با امیدها و آرمان ها دارد و نوعی بسیج فکری و عملی باورمندان برای حرکت به سمت و سوی وضعیت مطلوب و زدودن آسیب ها از اوضاع و احوال موجود است.
چنان که گفته شد امروز آینده پژوهی و توجه به آینده، بر اساس اهمیتی که در ماندگاری ترین مکتب ها و نظریه ها دارد، متفکران بسیاری را، چه در حوزه دین و چه در خارج از آن به خود مشغول داشته است. آینده گرایی صحیح عبارت است از اندیشیدن درباره ی اتفاقات آینده قبل از به وقوع پیوستن آنها، با هدف برنامه ریزی برای رفتارهای فردی و اجتماعی امروز و فردا، به نحوی کارآمد و معقول. این گونه آینده گرایی، در مکتب قرآن و اهل بیت علیهم السلام، همواره مرکز توجه بوده است و بشارات و اشارات در فرمایشات ایشان در این حوزه فراوان است.
آینده ای که در آخرین و کامل ترین دین آسمانی تصویر شده و توسط آخرین پیامبر صلی الله علیه و آله بر آدمیان عرضه شده است، با اصل امامت شیعی گره خورده است؛ گرهی ناگشودنی.
از این رو است که امامت ضامن ماندگاری حقیقت اسلام و اسلام راستین است. مکتبی که آینده نداشته باشد و نتواند توجه به آینده، آینده گرایی و آینده باوری را در عقیده مندان به خود نهادینه کند، هیچ تضمینی برای ماندگاری ندارد؛ نه پایایی دارد و نه پویایی. اما این هر دو مزیت، آنگاه آئین اسلام راستین را در بر می گیرد که باور به نظریه ی مهدویت، همچون یک الگوی تمام عیار آینده گرایی و آینده باوری تجلی می کند.
نظریه ی مهدویت نشان از آن دارد که امامتی که تضمین کننده ی تمامیت دین و کمال و خاتمیت آن بود، آغازی است که همواره در طول تاریخ ادامه داشته و هرگز امری پایان پذیر نیست؛ چرا که حکمت خداوند متعال اقتضا دارد که زمین و انسان و جامعه ی بشری هرگز از حجت حق خالی نباشد.
نظریه پردازانی (همچون دکتر عبدالکریم سروش)، که باور به نظریه ی مهدویت، غیبت و انتظار را ختم امامت می پندارند و چنین حکم می دهند که شیعه، با نظریه ی غیبت امام معصوم علیه السلام بالاخره با تأخیر 250 ساله به خاتمیت تن داده است (سروش، 1384)، درست در همین جا دچار اشکال شده اند، چرا که امامت را خاتمه ای نیست و ختم امامت مساوی است با ختم پروژه ی انسانیت، چون وقتی انسان کامل، که هدف خلقت به تصریح همه ی فلسفه های الهی است، تمام شود، پایان کمال انسان و تهی شدن خلقت از فلسفه و حکمت است. لذا تا انسان هست و جامعه ی انسانی وجود دارد، هیچ گاه زمین از حجت خدا و انسان کامل تهی نخواهد شد.
چرا امامت ضامن ماندگاری دین حق و اسلام راستین است؟ آیا اگر خود نظریه ی امامت نظریه ای تاریخی و تمام شده و خاتمه یافته بود، پویایی داشت، و می توانست عامل مانایی و پویایی مکتبی بشود؟ مسلماً خیر؛ چرا که نظریه ای که خود از عنصر پویایی برخوردار نیست، هرگز نمی تواند مکتبی را ماندگار سازد (فاقد شیء هیچ گاه معطی شیء نمی شود)، اما ضامن پویایی خود نظریه امامت چیست؟ به تحقیق، ضامن پویایی نظریه ی امامت چیزی نیست جز دکترین مهدویت و آینده گرایی و آینده باوری نهفته در آن.

نتیجه گیری

یکی از اسرار ماندگاری امامت، ضمانت بخشی به خاتمیت است، زیرا بدون امامت خاتمیت معنا و مبنای خود را از دست می دهد.
امامان علیهم السلام نه تنها مفسران و فصل الخطاب در اختلاف قرائت ها ا آموزه های دین هستند، بلکه مجریان قوانین الهی و آموزه های فردی و اجتماعی و تجسم عملی کتاب وحی هستند.
«تداوم قانون، به تنهایی، نمی تواند خاتمیت اسلام را تضمین کند؛ زیرا اگر چه قرآن کریم کتاب جاودانی است که از نقص و زوال و تحریف مصون است و برای همیشه چراغ هدایت و قانون زندگی بشر می باشد، لیکن قانونی که در کتابخانه باشد و نه در مقام اجرا و صحنه ی اجتماع، توان هدایت انسان ها و اصلاح روح و رفتار آنان را ندارد و از این رو، همان گونه که در صدر اسلام ولایت و حکومت، امری ضروری بود، اکنون نیز خاتمیت اسلام اقتضا دارد که ولایت و رهبری دینی استمرار یابد» (جوادی آملی، بی تا).
اگرچه تحریف ناپذیری قرآن از ادله ی خاتمیت اسلام است، لکن بدون مؤلفه ی امامت و ولایت این وحی تحریف ناپذیر در مقام اجرا و عمل نخواهد بود و همچون اثری باستانی و ارزش مند در گوشه ی موزه ها در خواهد آمد و آخرین پیام خداوند برای هدایت انسان ها به مرحله ی عمل و صحنه ی رفتارهای اجتماعی و نظام سازی در جامعه در نخواهد آمد و این امری است معارض با حکمت الهی، لذا فقط در صورت وجود اصل امامت و ولایت است که پیام خاتم در عمل تداوم می یابد و استمرار ولایت ضامن اثربخشی خاتمیت و هدایت انسان و جامعه ی بشری به سوی سعادت و نجات خواهد بود.

منابع و مآخذ:
1) قرآن کریم.
2) پترسون، مایکل و دیگران (1376)، عقل و اعتقاد دینی؛ درآمدی بر فلسفه دین، تهران، طرح نو.
3) جوادی آملی، عبدالله (بی تا)، ولایت فقیه و ولایت فقاهت و عدالت.
4) سروش، عبدالکریم (1384)، پاسخ دوم سروش به بهمن پور، 84/7/4.
5) فرامرز قراملکی، احد (1378)، هندسه معرفتی کلام جدید، تهران، مؤسسه فرهنگی دانش و اندیشه ی معاصر.
6) لاهوری، اقبال (بی تا)، احیای فکر دینی در اسلام، ترجمه ی احمد آرام، کانون نشر پژوهش های اسلامی.
7) مطهری، مرتضی (بی )، امامت و رهبری، تهران، صدرا.
8) مطهری، مرتضی (بی تا)، خاتمیت، تهران، صدرا.
9) مطهری، مرتضی (بی تا)، ختم نبوت، تهران، صدرا.
10) مطهری، مرتضی (1373)، فلسفه ی تاریخ، جلد 1، تهران، صدرا.
11) مکارم شیرازی، ناصر (بی تا)، تفسیر نمونه، جلد4.
اندیشه حوزه، شماره 84.


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 38
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 46 دقیقه قبل
    

خصوصيات روحي و اخلاقي امام سجاد(علیه السلام)

شرافت و برتري انسان بر ساير موجودات به خاطر فضايل اخلاقي و كمالات انساني است كه در رفتار و كردار انسان آشكار مي گردد و موجب صفا و درخشندگي زندگي مي شود.
اولياي خدا هميشه سعي داشتند كه رفتارشان بر اساس كمالات انساني باشد و بيانگر مجموعه اي از ارزشهاي والاي انساني شود. يكي از اين برجستگان اولياي خدا امام زين العابدين(ع) است. خداوند هيچ فضيلت و يا موهبت والايي را نيافريده است كه باعث تشخص و تميز انسان باشد مگر اين كه آن فضيلت از جمله عناصر شخصيت و ذاتيات امام سجاد(ع) بود. هيچ كس در ويژگي ها و خصوصيات روحي كه بيانگر آداب بلند و اخلاق والا و تقواي شديد ديني است، همتاي آن حضرت نمي باشد و ممكن نيست كسي سيره ارزشمند امام(ع) را مطالعه كند مگر اين كه در برابر آن حضرت سر تسليم و تعظيم فرود آورد و بيش از حد در شگفتي بماند و تمام بزرگان اسلام از معاصران آن بزرگوار را در برابر انبوهي از فضايل و برازندگي هاي آن حضرت ناچيز بشمارد.
پيشواي چهارم شيعيان انساني كامل و برگزيده حق و در همه جهات اخلاقي، عبادي و علمي به اوج كمال رسيده و نمونه مجسم و عيني قرآن و رسول خدا(ص) بود. در دوران سياه حكومت اموي كه ارزشهاي انساني و فضايل اخلاقي به فراموشي سپرده شده و مردم به جاي مشاهده زهد، ساده زيستي، تواضع، نوع دوستي، اخلاص، نرم خويي و رعيت پروري از زمامداران خود به عنوان خليفه پيامبر(ص) شاهد دنيا طلبي، اشرافيت، تجمل گرايي، خود محوري و بزرگ بيني آنان بودند، آن امام همام همچون خورشيدي فروزنده در آسمان درخشيد و وجودش مجمع و منبع تمام فضايل و ارزش هاي فراموش شده گشت. چنان كه دوست و دشمن را به تحسين واداشت.
سعيد بن مسيب كه يكي از بزرگان علماي مدينه است مي گويد: من هرگز كسي را بالاتر از علي بن الحسين(ع) نديده ام و هيچ گاه او را مشاهده نكردم مگر آن كه از خودم بيزار شدم.[1]
جاحظ از دانشمندان بزرگ اهل سنت در قرن سوم هجري درباره آن حضرت مي نويسد: ...اما علي بن حسين، درباره او نظر خارجي را چون شيعه، شيعه را چون معتزلي، معتزلي را چون عامي و عامي را چون خاص ديدم و كسي را نديدم كه در فضيلت او شك داشته باشد.[2]
محمد بن طلحه شافعي مي نويسد: او زينت عبادت كنندگان، پيشواي زاهدان، سرور پرهيزكاران و امام مومنان است. سيره اش گواه آن است كه وي فرزند صالح رسول خدا(ص) و سيمايش بيانگر مقام قرب او نزد پروردگار است.[3]
روزي امام زين العابدين(ع) در مجلس عمر بن عبدالعزيز كه در آن سال ها حاكم مدينه بود، حاضر بود و چون برخاست و از مجلس بيرون رفت، عمر از حاضران پرسيد: شريف ترين مردم كيست؟ حاضران گفتند: تو هستي. گفت: چنين نيست. شريف ترين مردم كسي است كه هم اكنون از نزد من بيرون رفت. همه مردم دوست دارند به او پيوسته باشند و او دوست ندارد به كسي پيوسته باشد.[4]
آري امام سجاد(ع) به معناي واقعي كلمه انسان كاملي بود كه در همه جهات اخلاقي، عبادي و علمي به اوج كمال رسيده و نمونه تجسم عيني معارف قرآن كريم بود. آن بزرگوار احياگر اخلاق عظيم پيامبر اكرم(ص) بود و با سيرت نيكوي خويش خاطره شيرين رسول بزرگوار خدا و امير مومنان علي(ع) را در اذهان مردم تجديد و زنده نمود. مردمي كه سالها از عصر نبوت فاصله گرفته و از مكارم اخلاقي و مدينه فاضله رسول خدا(ص) فقط داستانهايي شنيده بودند و شايد مصداق آن را اسطوره و افسانه مي پنداشتند. كه ناگاه امام سجاد(ع) را مصداق عيني و واقعي همه آن فضايل،‌آن هم در مرتبه اي فوق تصور خود يافتند و چه بسيار افرادي كه با مشاهده آن مجسمه تقوا و فضيلت، به امامت او اعتراف كرده و به مسير هدايت، آمده و او را جانشين صالح و فرزند راستين پيامبر شمردند.
آري صفات والاي وي، او را تا قله شرف و بزرگي رسانيده بود تا آن حد و مرتبه اي كه پدران بزرگوارش به آن رسيده بودند و اين فضايل و مكارم اخلاقي از اين امام همام نسخه بي نظيري ساخته بود كه زبان از توصيف آن عاجز و كلمات از احاطه و يا اشاره به آن قاصر است.
شايسته است به منظور آشنايي با مقام والاي اين امام همام گوشه اي از خصوصيات روحي و عناصر نفساني و فضايل بي شمار آن حضرت بيان شود.

پی نوشتها :

1- تاريخ يعقوبي، ج2، ص46.
2- عمدة الطالب، ص160.
3- مطالب السوول، ص77.
4- مناقب ابن شهرآشوب، ج4، ص181.

منبع:www.pajuhesh.irc.ir


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 38
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 46 دقیقه قبل
    



استاد احمد نيريزي كاتب بزرگ قرآن در يك نگاه

عشق در ميان آيه ها

سابقه هنر خوشنويسي همچون ساير هنرها نيز به گذشته هاي دور برمي گردد و اهميت آن تا بدان جا است كه هنرمندان خطه فارس بيشترين ابداع و تحول و اصلاح را در اغلب خطوط به وجود آورده اند و برخي از آنها از بهترين اساتيد تاريخ خوشنويسي ايران به شمار مي آيند . چنانكه در كتاب «احوال و آثار خوشنويسان ايران» و «نمونه هاي خطوط خوش كتابخانه كاخ گلستان» تأليف شادروان دكتر مهدي بياني اشاره شده، بيش از 40 نفر از خوشنويسان نامي ايران كه كتاب يا رساله يا مرقعاتي از آنها در موزه ها و كتابخانه هاي بزرگ ايران و جهان موجود است، همه شيرازي اند.
خوشنويسي از نظر و ديدگاه ايرانيان هنري مقدس و عرفاني بوده و چون در ابتدا بيشتر كلام خدا را به رشته تحرير درمي آورده، مي بايستي بدون وضو و طهارت تحرير نشود و در ساير زمينه ها نيز همچون متون ديني، ادبي و علمي، چون تنها وسيله ثبت و انتقال علم و حكمت و مذهب و فلسفه بوده، امري پاك و مقدس به شمار مي آمده است . از نظر اهميت نيز تا بدان پايه مي رسيده كه در بعضي مواقع هنرمند تمام وقت و عمر خود را تنها صرف كتابت قرآن و ادعيه يا مطالب علمي و ادبي و عرفاني مي نموده و از همين راه امرار معاش مي كرده است.
هنرمند خوشنويس مي بايستي علي رغم برخورداري از پاكي و طهارت و وضو، داراي اخلاص، تقوي، سادگي، صفاي باطن و مؤمن و معتقد باشد كه اگر حوصله و عشق را نيز به آن اضافه كنيم، آن وقت ديگر نكته اي باقي نمي ماند.
در بررسي تاريخ و سابقه خطوط ايراني، از ميخي و پهلوي و اوستايي كه در پيش از اسلام يعني زمان هخامنشيان، ساسانيان و اشكانيان رواج داشته است اگر عبور كنيم، با ظهور اسلام، خط كوفي آهسته آهسته جانشين خطوط قبلي گرديد تا جايي اولين قرآن ها با اين خط نگارش گرديد اما به تدريج و به جهت سهولت در امر نگارش و خواندن متون تغييراتي حاصل گرديد تا اينكه ابن مقله بيضاوي با ايجاد تحول اساسي، شيوه هاي گوناگون كتابت خط را وضع نمود.
ميرزا احمد يا ميراحمد نيريزي از بزرگترين نسخنويسان و خوشنويسان معروف قرن دوازدهم هجري (اواخر دوران صفويه) است. ميرزا احمد در شهر نيريز فارس چشم به جهان گشود. در صحيفه سجاديه، كه به سال 1087 قمري كتابت كرده است و نخستين اثر شناخته شده او به شمار مي آيد، نام پدرش را سلطان محمد و لقب خود را شمس الدين مي نويسد و با لقب فخرالدين مي خواند.
آغاز اقامت ميرزا احمد در اصفهان را حدود سال 1100 قمري نوشته اند. يك نسخه دعاي كميل، با رقم و تاريخ «احمد النيريزي السلطاني باصفهان 1107» احتمالا نخستين نسخه اي است كه او در اصفهان نوشته و بيانگر راهيابي وي به دربار شاه سلطان حسين صفوي حدود 1134-1105 قمري است. پادشاه صفوي ميرزااحمد را به لقب «سلطاني» مفتخر كرد. اين عنوان شبيه به لقب «عباسي» است كه به معدودي هنرمندان دوره صفويه اعطاء شده است. (رضا عباسي، عليرضا عباسي و...) متأسفانه از زندگي نيريزي اطلاع چنداني در دست نيست براي نخستين بار ميرزا سنگلاخ در كتاب تذكره الخطاطين زندگي نامه اي از او آورده كه بيشتر ساخته و پرداخته اوست.
سنگلاخ لقب «قبله الكتاب» را به نيريزي بخشيده و وي را شاگرد محمدصادق ارجستاني دانسته است كه اين هر دو مطلب خطاست. چرا كه پس از سلطانعلي مشهدي (926قمري) هيچ يك از خوشنويسان را به لقب نخوانده اند و در هيچ يك از منابع كه شرح حال محمدصادق ارجستاني (اردستاني، 1134 قمري) در آنها آمده، يادي از خوشنويسي وي نشده است.
ميرزا سنگلاخ، احمد نيريزي را شاگرد محمد ابراهيم قمي مي نامد و مي نويسد «وي پس از مرگ استاد از قم به نيريز رفت و چندي در آنجا به سبك استاد به كتابت پرداخت و سپس شيوه اي نو و برتر در نسخ ابداع كرد» اين بخش از گزارش وي نيز نادرست است. زيرا محمد ابراهيم قمي تا 1118 قمري زنده بوده است و آثار بسياري از احمد، به شيوه نوري كه او مي گويد در دست است كه پيش از اين تاريخ، در اصفهان نوشته شده است. ايضاً هيچ مدركي دال بر اقامت ميرزاحمد در قم نمي توان يافت.
در برخي از منابع معاصر آمده كه احمد نيريزي از «روي خطوط علاءالدين تبريزي مشق بسيار كرده» است. اين انديشه از آنجا سرچشمه گرفته است كه ميرزاحمد در چند اثر خود از علاءالدين تبريزي با عنوان «استاد» يا «استادي» ياد مي كند. بايد گفت كه به كاربردن لقب «استاد» يا «استادي» به همراه نام خوشنويسان متقدم براي احترام به پيشگامي آنهاست نه به معني استادي مستقيم. زيرا احمد نيريزي نمي توانسته از نظر زماني شاگرد علاءالدين تبريزي (زنده در 1001 قمري) باشد و نيز كلمه نقلت به معني آن است كه احمد نسخه اي به قلم وي داشته و نسخه اي تازه از روي آن به شيوه خود كتابت كرده است.
از ميان 83نسخه داراي رقم احمد نيريزي با تاريخ 107 قمري به بعد، در 83نسخه محل كتابت اصفهان ذكر شده است و وجود عبارت «عبدالداعي لابود الدوله القاهره الباهره ...»
[ همراه با نام يا بدون نام اصفهان ]در پايان 61 نسخه نشان از كتابت آنها در شهر اصفهان دارد. اين وضع توالي اقامت احمد را در اصفهان نشان ميدهد و اگر گسيختگي هايي در روند پديد آمدن آثار هنري وي مشاهده مي شود بيشتر به سبب رويدادهاي سياسي و اجتماعي روز اوست.
خلع شاه سلطان حسين صفوي به دنبال سقوط اصفهان توسط افغانها و پراكنده شدن درباريان، كه پشتيبان هنري و مشوقان وي در كار خوشنويسي بودند ضربه اي شديد براي نيريزي بوده چنان كه از آن پس نوشته هاي او كاهش يافته و عبارت «... ابودالدوله القاهره...» و عنوان دارالسلطنه را تا 6411 قمري در آثار وي مي بينيم. در واپسين سال پادشاهي صفويان (7411 قمري) اثري از او در دست نيست و از سال 8411قمري (آغاز پادشاهي نادرشاه) تنها دو قطعه خط از او باقي مانده است كه آنها نيز آخرين قطعات خط او است. از 9411قمري دو كتاب دعا از احمد باقي است و از 0511قمري هيچ اثري از او برجا نمانده است. كتابت چهار نسخه را به واپسين سال زندگي هنري او يعني 1511 قمري نسبت داده اند:
1-عده الداعي كه شرح آن خواهد آمد 2- نسخه اي از دعاي صباح 3-نسخه اي شامل سور و ادعيه 4-يك نسخه دعا كه به شماره 8031 در كتابخانه آستان قدس رضوي است ولي فاقد ويژگي هاي خط احمد است و نمي تواند دست خط او باشد.
از اين پس هيچ اثري كه بتوان آن را به احمد نسبت داد وجود ندارد. در كتاب تذكره الخطاطين آمده است كه احمد نيريزي سفرهاي متعددي به مدينه و مكه، عتبات و مشهد جهت زيارت 41معصوم(ع) كرده و به هنگام زيارت مدينه منوره اشعاري درمدح پيامبراكرم(ص) به آب طلا به كاغذ خانبالغ با اين مطلع نوشته شده است:
كفر و ايمان را هم اندر تيرگي هم در صفا
نيست دارالملك جز رخسار و زلف مصطفي
نيز در يكي از قطعات به خط او نوشته شده كه «درمدت عمر 06 هزار تومان حق التحرير و حق الكتابه دريافت داشته ام.»
مرگش را در 301 سالگي در زمان و مكاني نامعلوم مي دانند و به خاك سپردن او در كربلا نيز جاي بحث و ترديد است.
از پايان زندگي احمد نيريزي اطلاع موثقي در دست نيست. تاريخ مرگش را 5511قمري نوشته اند و به آن دليل كه در آثار محدود واپسين سالهاي عمرش نامي از شهري يا نوشته اي كه نشان دهنده هجرت او از اصفهان باشد، نمي يابيم؛ ظاهرا در اصفهان درگذشته است. انجمن آثار ملي در زادگاهش نيريز بناي يادبودي در بزرگداشت او برپا داشته است.
نيريزي با همه احترام و تواضعي كه در برخي آثار و قطعات نسبت به اساتيد خويش ابراز مي دارد، توجه خاصي به شيوه ياقوت مستعصمي داشته و آن را سرمشق خويش قرار داده است كه درنهايت با ممارست فراوان موفق به ابداع شيوه هايي در كتابت نسخ، به نام نسخ ايراني مي شود كه به آنچه نسخ ياقوتي و نسخ ريحاني خوانده مي شود و ياقوت در آن سرآمد بوده، در كتابت مصاحف ايراني خاتمه داد و كاتبان ايراني پس از دوره صفويه آن شيوه را سرمشق خود قرار داده و به نسخ ايراني معروف
شد كه تا ظهور محمد شفيع ارسنجاني، كاتب بنام قرآن كريم در دوره قاجاريه كه شيوه نسخ ايراني را به كمال رساند، استوار ماند.

نيريزي يكي از معروف ترين و پركارترين خوشنويسان ايراني است. از ميان تذكره نويسان و تاريخ خط نويسان پيشين و معاصر تنها «بياني» او را در رده خوشنويسان نستعليق و شكسته نيز به شمار آورده و نوشته: «نستعليق و مخصوصا شكسته را خوش مي نوشت». برخي از آثار برگزيده احمد نيريزي عبارت است از:

1- قرآن وزيري بزرگ (5/12* 5/23 سانتيمتر)، با افتتاح مذهب، به قلم نسخ، رقم و تاريخ «... احمد نيريزي في 2211 من الهجره » جلد چرمي ضربي با كتيبه به خط احمد، شماره 0791 كتاخانه شماره 1 مجلس شوراي اسلامي.
2- قرآن، وزيري بزرگ (02*8/23سانتيمتر)، به خط نسخ، مذهب، با رقم و تاريخ «احمد نيريزي صفر 5211ق»، جلد چرمي ضربي، شماره 1651 كتابخانه چستربيتي دوبلين.
3- قرآن رحلي (22* 53سانتيمتر)، مذهب، تاريخ و رقم به قلم رقاع ممتاز 11رمضان 1311 قمري، كتابت شده به «فرمان دستور اعظم... محمدقلي خان بيگدلي شاملو... بيدالعبد الاقل... احمد النيريزي»، جلد چرمي ضربي مذهب، شماره 1838 موزه ملي ايران.
4- قرآن وزيري (5/41* 5/32 سانتيمتر)، مذهب، جلد روغني الحاقي كار عبدالوهاب مذهب باشي 2921 قمري. اين نسخه نفيس كه به شماره 3493 به ثبت رسيده و به كتابخانه مجلس شوراي ملي تعلق داشته، در 2331 به ملك سعود پادشاه عربستان سعودي هديه شده است.
5- قرآني به خط ميرزا احمد نيريزي كه تمامي صفحات آن مذهب است، (كتابخانه مصر)
6- يك فقره دعاي جوشن كبير معروف به خط نيريزي كه درسال 3111 قمري نوشته و به شماره 0612 در كتابخانه مدرسه شهيد مطهري (سپهسالار سابق) موجود مي باشد.
7- قرآني كه درسال 4111 ق در اصفهان نوشته، كتابخانه نورالدين بيگ مصطفي تركي از مصر .
8- قرآن مذهب و مترجم با جلد نفيس رقم دار با رقم احمد نيريزي به تاريخ 8011 قمري به شماره 341.
9- قرآن كريم، مذهب، ابعاد (5/11* 5/81 سانتيمتر) با جلد روغني، به تاريخ 9111 قمري، به شماره 051، مشهد كتابخانه آستان قدس رضوي.
01- قرآن كريم، مذهب، به تاريخ 6211 قمري، اندازه (33* 5/12سانتيمتر)، جلد روغني به شماره 251، مشهد، كتابخانه آستان قدس رضوي.
11- قرآن كريم، قطع رحلي (22* 53 سانتيمتر)، مذهب، داراي رقم «احمد نيريزي في حادي عشر شهر رمضان المبارك سنه 1311» جلد چرمي ضربي.
21- فاتحه الكتاب، ابعاد يك ورق (02* 8/23سانتيمتر)، مذهب به خط نسخ به سفارش سلطان حسين صفوي، رقم احمد نيريزي، صفر 5211 قمري David james.
31- قرآن، رحلي، مذهب، با رقم «... احمد النيريزي...» و «و قدوقع الفراغ منه في عاشر شهر حميدي الثانيه سنه سبع و عشرين و مائه بعدالالف، 7211 قمري» كتابخانه سلطنتي.
41- قرآن، رحلي، مذهب، به خط نسخ، كتابت عالي و نستعليق كتابت خوش با رقم «قد تشرفت بكتابه ... في يوم الاربعاء من شهر ربيع الاول في سنه احدي عشر و مائه بعدالالف... احمد النيريزي 1111 قمري...، كتابخانه سلطنتي.
51- قرآن كريم، رحلي، مذهب، نسخ كتابت جلي با رقم: «حسب الامر... شاه سلطان حسين الصفوي مسكنا...»، «با تمام رسيد في 4211 قمري بمحروسه اصفهان...» كتابخانه سلطنتي.
61- دوازده امام(ع) از خواجه نصيرطوسي و دعاي اربع عشر (دو نسخه در يك مجلد)، رحلي (5/22* 5/34 سانتيمتر)، 804 صفحه، هر صفحه 9 سطر دعا و 9 سطر ترجمه كتابخانه سلطنتي.
71- دو نسخه قرآن كريم مذهب در مجموعه ناصر خليلي، هنر قلم (دكتر ناصر خليلي)، نشر كارنگ 9731...

مهدي فرخي


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 23
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 46 دقیقه قبل
    




چرا مردم از ائمه علیهم السلام حاجت می‌خواهند؟

حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی در پاسخ به این پرسش که آیا توسّل به اهل بیت و حاجت خواستن از ایشان با اینکه همه‌ی امور در دست خداست منافات ندارد؟ پس چرا مردم از ائمه حاجت می‌خواهند، بیان داشت:
مسأله‌ی توسل یکی از مباحث بسیار عمیق در فرهنگ اسلام است و توضیح آن نیاز به بحث فراوانی دارد، ولی مختصراً به نکاتی اشاره می‌نمائیم اگر شیعه به ائمه متوسل می‌شوند و از ایشان چیزی طلب می‌نمایند، از این جهت است که ائمه حجّت خدا بوده و وسیله و واسطه بین خلق و خدای تعالی می‌باشند و هر عطایی که از ایشان برسد به اذن خدای تعالی و فضل اوست خدای تعالی در سوره‌ی مائده آیه‌ی 35 می‌فرماید «وابتغوا الیه الوسیلة» برای تقرب به خدا وسیله‌ای بجویید.
و از ما خواسته است که در مقام در خواست از او وسیله و واسطه‌ای قرار دهیم و بهترین واسطه و وسیله همان کسانی هستند که خدای تعالی ایشان را حجت قرار داده و در بالاترین درجات قرب قرار داشته و مقرب ترین و نزدیک ترین مخلوقات به خدای تعالی می‌باشند، لذا در دعای توسل اهل بیت: را شفیع خود در درگاه خدا قرار داده و به واسطه‌ی ایشان به خدای تعالی رو می‌نمائیم.
آنچه از آیات قرآن کریم استفاده می‌شود این است که انبیاء بزرگ الهی: نیز به اذن خدای تعالی به روا نمودن حاجات مردم اقدام نموده و به اذن خدای تعالی اموری را که از عهده‌ی انسان‌ها خارج است انجام می‌دادند، و این مطلب نه تنها شرک نیست بلکه عین توحید است، چرا که تمام این افعال به اذن الهی و دستور او صورت می‌گیرد
لذا در قرآن کریم سوره‌ی آل عمران آیه‌ی 49 آمده است که حضرت عیسی(ع) فرمودند: «انی اخلق لکم من الطین کهیئة الطیر فانفخ فیه فیکون طیرا باذن الله و ابرئ الاکمه و الابرص و احی الموتی باذن الله» آیا می‌توان حضرت عیسی را به شرک متهم نمود؟
از آنجا که به نصّ قرآن حضرت عیسی(ع) مردگان را به اذن خدای تعالی زنده می‌نماید و این مطلب شرک نمی‌باشد انجام این امور از اوصیاء پیامبران: و اولیاء الهی نیز شرک نبوده و عین توحید می‌باشد.

منبع: پایگاه اطلاع رسانی حضرت آیت الله العظمی وحید خراسانی

 
باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 37
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 46 دقیقه قبل
    



دایره ی اختیارات فقیه

در نظر و عمل آخوند خراسانی

نظام مشروطه که بر سهم مردم در امور حکومت تأکید می‌کرد مبتنی بر عقل خودبنیادی بود که به دین و منبع وحیانی در زندگی بشر توجهی نداشت. این نظام با ورود به ایران، که جامعه ‌ای دینی بود و تشیع را مذهب رسمی خود می‌دانست، به این پرسش بنیادین منجر شد که حوزه ی مداخله ی مردم در حکومت تا به کجاست و ولی فقیه، که پس از ائمه ی معصومین تدبیر امور امت بر عهده ی اوست، چه اختیاراتی دارد. مکتب سیاسی آخوند خراسانی، که در آثار و نگاشته‌های ایشان مطرح شده، بر اساس مبانی دینی به این پرسش پاسخ داده است.
آخوند خراسانی در بحث قضا که به دست فرزند ایشان تقریر شده است، ولایت فقها در امور حسبیه را پذیرفته است. ایشان در این بحث بدون تردید قضاوت را یکی از مناصب فقیه جامع ‌الشرایط دانسته و رجوع به آنها برای رفع خصومت را واجب شمرده است. آخوند در ادامه این پرسش اساسی را مطرح کرده است که آیا اثبات منصب قضاوت برای فقها ولایت بر امور حسبیه چون ولایت بر غایبان و قاصران و اوقاف و حکم در غیر موارد تخاصم را نیز همراه دارد یا نه؟ به عبارت دیگر آیا می‌توان از راه منصب قضاوت تصدی فقها در امور حسبیه را ثابت کرد یا خیر؟

ایشان به این پرسش پاسخ مثبت داده و برای آن چند شاهد ذکر کرده است:

1- ولایت در این امور در مفهوم «قضا» وجود دارد.

آخوند در این زمینه گفته است: «ظاهر کلام برخی از اعلام این است که بدون تردید ولایت بر امور فوق غیر از ولایت بر جانشینی در مفهوم قضا وجود دارد و سخن ایشان با تعریفی که برخی برای قضاوت ارائه داده ‌اند تأیید می‌شود به اینکه قضاوت ولایت شرعی بر حکم دادن و بر مصالح عامه از سوی امام است».

2- برخی از ولایت ها عرفاً از شئون قاضی به ‌شمار می‌ آید.

وی فرموده است: «اگر در دخول ولایت ‌های مذکور در مفهوم قضاوت مناقشه صورت گیرد، تردیدی وجود ندارد که بعضی از آن ولایات مثل حکم به ثبوت هلال ماه و ولایت بر قاصران و اوقاف در عرف از شئون قاضی محسوب می‌شود».

3- ولایت بر امور یادشده از شئون قضات جور بوده است.

به اعتقاد آخوند جعل قضاوت برای فقهای شیعه در مقابل قضاوت قاضی جور و برای مراجعه نکردن به آنها بوده است؛ بنابراین قاعده ی مقابله اقتضا می‌کند هر آنچه از شئون آنها بوده است، برای فقهای شیعه نیز ثابت باشد والا اگر شیعیان مجبور باشند در امور حسبیه به قضات جور مراجعه کنند، نقض غرض خواهد بود. ایشان گفته است: «کشف می‌کند از مقصود ما اثبات همین ولایت ‌ها برای قضات جور با خیال باطلشان و تصدی عملی این ولایت‌ها از سوی آنان و این که این امور نزد آنان از شئون قضاوتشان بوده است. پس حکم می‌شود به ثبوت همان اختیارات برای کسی که از سوی امام منصوب شده است».

4 - در برخی از روایات مداخله ی قاضی در امور حسبیه مسلم فرض شده است.

«چنان‌ که از این موضوع پرده برمی ‌دارد خبر محمد بن اسماعیل به اینکه یکی از اصحاب ما از دنیا رفت و وصیت نکرده بود؛ لذا به قاضی کوفه مراجعه شد و ایشان عبدالمجید را قیم مال میت قرار داد.
چه کسی است که نداند امروزه امور حسبیه و به ‌زمین‌ مانده در مثال‌ های فوق خلاصه نشده و بسی فراتر از این حرف‌ هاست و اداره ی حسبیه نیز خود به یک حکومت تمام ‌عیار نیازمند است.

به اعتقاد آخوند یکی از روایات مهمی که بر اثبات منصب قضاوت برای فقها دلالت می‌کند مقبوله ی عمر بن حنظله است. در این روایت به جای لفظ قاضی از واژه ی «حاکم» استفاده شده است:

«فانی قد جعلته علیکم حاکما». این تعبیر معنایی وسیع‌ تر از قاضی دارد و از آن حکایت می‌ کند که افزون بر فصل خصومت، امور سیاسی نیز در حیطه ی وظایف ایشان قرار دارد. ایشان گفته است: «به درستی که دانستی امکان ادعای اختیارات بیشتر برای فقیه کسی که امام او را حاکم قرار داده است با این ادعا که آنچه از لفظ 'حاکم' فهمیده می ‌شود بسی وسیع ‌تر از لفظ قاضی است یا به این دلیل که مفهوم حاکم وسیع ‌تر از مفهوم قاضی است و یا در عرف شئون حاکم بسی بیشتر از شئون قاضی است؛ لذا حکم می ‌شود به اینکه تمامی آنچه که به امور سیاست عمومی مربوط است از قبیل اجرای حدود و تنظیم امور کشور مربوط به فقیه می‌ باشد».
مشاهده می ‌شود که آخوند در این فقره فراتر از امور حسبیه، ولایت عامه را نیز برای فقیه اثبات‌ پذیر داشته است. اما مهم ‌تر از همه ی این مباحث نظری، رفتار سیاسی آخوند خراسانی است که در مشروطه به یادگار گذاشت. ایشان در مشروطه یک ولایت مطلقه از یک فقیه شیعه را بر اساس مصالح دین و کشور و مردم به نمایش گذاشت:
1- ایشان بیش از ده بار در مکتوبات سیاسی، خود را رئیس روحانی نهضت مشروطه نامیده است؛ در‌ حالی‌که در هیچ انتخاباتی به این سمت برگزیده نشده بود.
2- آخوند از پایگاه رهبری نهضت فراتر از فتوای شرعی، که البته از وظایف عمومی هر فقیه مجتهد است، «احکام» سیاسی صادر کرده است که در فقه شیعه از شئون فقیه جامع‌ الشرایط و مبسوط‌ الید به ‌شمار می ‌آید. حکم خلع ید از مسیو نوز بلژیکی، حکم به حرمت معاملات موجب تقویت کفار و ضعف مسلمانان، حکم به بی ‌اعتباری کلیه ی قراردادهای حکومت غاصب محمدعلی‌ شاه در غیاب مجلس، حکم به فساد مسلک سیاسی سید حسن تقی ‌زاده و اخراج او از مجلس، حکم جهاد علیه متجاوزان روس و حکم تاریخی جهاد علیه ولایت جائرانه ی محمدعلی‌ شاه و حرمت مالیات دادن به گماشتگان او که موجب اعاده ی دوباره ی مشروطیت در ایران شد از نمونه ‌های مشهور این احکام است.
3- از همه جالب‌ تر این است که ایشان ضمن واجب دانستن اطاعت از احکام سیاسی یاد شده بر همگان، هرگونه مخالفت با آنها را موجب خارج شدن از جرگه ی مسلمانی دانسته است: «همه ی آن احکام واجب ‌الامتثال است. هر کس تخلف نماید، از حکم صاحب شریعت امام عصر حضرت حجت الله (ارواحنا فداه) تخلف کرده است و از اسلام خارج است و بر مسلمین واجب است که چنین شخص را از دوره ی اسلام دور نمایند».
این دقیقا مضمون همان روایاتی است که ولایت فقیه را اثبات می ‌کند و امثال امام خمینی(ره) به آن استناد کرده‌ اند. اگر آخوند حوزه ی امور عمومی را به مردم سپرده بود، هرگز نمی‌ توانست از جنبه ی فقهی این گونه سخن بگوید. آیا بهتر از این می‌ توان ولایت مطلقه برای فقیه قائل بود؟! آیا این غیر از همان جمهوری اسلامی است که از یک سو فقیه دارای اختیارات شرعی است و از سوی دیگر در چهارچوب قوانین پذیرفته‌ شده ی مورد توافق مردم عمل می ‌نماید و در چهارچوب مصلحت با رأی مردم تولی امور مسلمانان را بر‌عهده می‌ گیرد!

منبع: (کتاب ضمیمه) نامه ی اندیشه، فرهنگ و ادبیات زمانه دوره جدید شماره ی 21و22.


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 37
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 46 دقیقه قبل
    



رجال (خواص) شناسی در نهج البلاغه

قسمت اول

رجال شناسی
رجال (خواص) شناسی

در هر اجتماعی، اوضاع و احوال مردم، میزان تصمیم گیری های خرد و کلان در عرصه های مختلف می باشد؛ در یک تقسیم بندی، وضعیت افراد را می توان به دو گونه تفسیر نمود: گروه اول کسانی هستند که فعالیت های خود را با ابتناء بر تصمیم گیری ها، فهمیدگی ها و فخیمگی ها جهت داده و پیش می برند. این ها خوب (و در واقع خیلی خوب) می دانند که چه می خواهند، چه می گویند، چه می کنند و چه باید بکنند. از این عده که بگذریم، اکثری از افراد و شخصیت ها، اخلاق تکامل یافته ای ندارند؛ اینان نمی خواهند که به کمالات بگروند و برایشان چندان تفاوتی نمی کند که چه کسی بر سر کار آید و به چه کسانی سواری دهند. در فرهنگ علوی چنین گروهی «هَمَجٌ رَعَاعٌ(1)» نامیده شده اند که چون پشه هایی سبک سر و بی وزن، در تصمیم گیری های اجتماعی که چه عرض کنم؟ در عرصه ی دوراهی های فردی نیز کمیتشان لنگ است. سوی جهت گیری های آنان، با تغییر بادهای موسمی عوض می شود و سینه زنی یا سرشکنی خود را هر آن، حواله ی کسی یا جمعیتی می کنند. شاید بد نباشد که گروه اول را 'خواص' و دومی را 'عوام' بنامیم.(2)
خود خواص نیز به دو قطب اهل حق و پیرو باطل تقسیم می شوند؛ خواص اهل حق، کسانی هستند که راه را شناخته و برای جبهه ی حق کار می کنند، اما کسانی که آگاهانه به حق پشت کرده و در جهت طاغوت گام بر می دارند، می توان از خواص پیرو باطل قلمداد نمود.
بدیهی است، برنامه ریزی و جهت حرکت خواص باطل برای ضربه زدن به جبهه ی حق و حقیقت است و مطالعه ی احوال شان هر چند لازم می نماید، با این حال، اما به اهمیت آسیب شناسی رجالِ اهل حق نمی رسد. از این همین، در فصل آخر این نوشتار تکیه کلام را به این گروه منحصر می کنیم: خواص اهل حق اگر در تولید و تقویت و تشدید بصیرت و نیز دوری از آفات آن موفق باشند، سرنوشت جامعه ی اسلامی سمت و سویی درخشان به خود می گیرد و چنانچه در انجام این امور کاهل یا ناموفق باشند عاقبت امت مسلماً به گونه ای دیگر رقم خواهد خورد.
در گذشته، به چگونگیِ ایجاد و افزایش بصیرت اشاره کردیم؛ قرآن مداری، ولایت محوری، عبرت آموزی و تجربه اندوزی از مهم ترین و مؤثرترین عوامل بینش صحیح نام برده شد. البته در این راستا به مهارت هایی چون تقوا، اطاعت پذیری و تفکر نیز اشاره رفت.
آفات شناخت نیز به دقت مورد واکاوی قرار گرفت و به برخی از آن ها مانند تعصبات گروهی و خانوادگی، توجه به گفتارهای بی دلیل، دلبستگی به دنیا، سستی و ... توجه شد.
گفتیم خوب است در این بخش با نگاهی کوتاه به زندگی نامه ی بعضی از خواص اهل حق که در نهج البلاغه یادی از آن ها به میان آمده، به بیان خصوصیات بصیرتی و جلوه های هوشمندی هر یک از آنان بپردازیم؛ نگفته مبرهن است که تبیین ویژگی های مزبور، به منظور بهره مندی از آن ها در جهت افزایش قدرت بصیرت در زمان حاضر است، نه اینکه آنها می توانند ملاک حق و مناط حقیقت تلقی گردند.(3)
توضیح آنکه شناخت رجال و نخبگان و همچنین ایده ها و آرمان های آن ها تأثیر شگرفی بر بصیرت (نگرش و بینش) انسان می گذارد و از وسیع ترین میدان های عبرت گیری به شمار می آید. سبب این امر، جایگاه برجسته ای است که این افراد در مرئی و منظر مردم دارند؛ فرهیختگان، جایگاه رفیعشان ناخودآگاه باعث تأثیرگذاری و جهت دهی به فکر کسانی می شود که چشم به آنها دوخته نهج و سلوکشان را مو به مو، مدنظر قرار می دهند.
بنابر همین است که نخبگان ملاک تصمیم گیری نیستند و برای شناخت و یاری حق، باید از خود حق کمک گرفت:
آفتاب آمد دلیل آفتاب
چون دلیلت باید، از وی رخ متاب.
حق، باید شناخته و سپس افراد با سنگ محک آن سنجیده شوند. افراد را با حق وزن کرد، نه آنکه برای شناخت حق، به افراد مدعی آن نگاه کرد. حارث حوط، یکی از کسانی است که با چنین قضاوت غلطی به اشتباه می افتد. برای وی قابل تصور نیست: که طلحه و زبیر که مانند علی(ع) از صحابیان نامور و پر پیشینه ی پیامبر(ص) بودند، باطل باشند. او افراد را ملاک حق و باطل قرار داده بود و به این فکر می کرد که بالاخره آنها نیز صحابی اند، آن هم صحابی نام و نشان دار؛
امیر صالحان اما جوابی به او می دهد که تا هماره ی ایام، عیار نیکی برای افزایش بصیرت به شمار می رود. حضرتش فرمود:
ای حارث! تو به زیرت نگاه کرده ای و به بالای سرت نظر نیفکنده ای؛ لذا در تحیر فرورفتی. تو حق را نشناختی تا کسی که حق را اخذ نموده بشناسی. آنگونه که باطل را هم نشناخته ای تا کسانی را که هواخواه آن هستند، بازشناسی.(4)
فراموش نشود اما؛ در صحنه ی مات تاریخ، گاهی افرادی یافت می شوند که به قله ی بصیرت رسیده اند و عبرت های خوبی از خود و عملکرد یک عمر خویش به یادگار گذاشته اند. اصحالی چون عمار، چنان غرق در حق اند که خود، در زمره ی ملاک های حقیقت یاب قرار می گیرند. در جنگ صفین وجود عمار در سپاه علی(ع) نشانه ای برای شناخت حق بود. بر اساس گزارش معروفی(5) که از پیامبر(ص) در دست بود، عمار توسط گروه ستمگر [فئه ی باغیه] کشته می شد.(6) از نقطه نظر مقابل، افرادی چون ابوموسی اشعری نیز در بی بصیرتی مثل می شوند. یا کسی چون عبدالله بن عمر، تا آن سر کور دل می گردد که صبر می کند تا معاویه و یارانش، عمار را بکشند و پس از آن در می یابد که آنان همان فئه ی باغیه ای هستند که رسول خدا(ص) پیشاپیش خبرش را داده بود. ندامت عبدالله بر عدم یاری حق [خَذَلوا الحَق(7)] باعث می شود تا در هنگام مرگ اعتراف کند: تنها چیزی که به خاطرش متأسفم، این است که علی(ع) را در جنگ با گروه ستمگر یاری نکردم.(8)
بنابراین دقت در زندگانی رجال فاخر و سلوک فردی و اجتماعی آن ها مهارتی است که عبرت گیری را تشدید می نماید.(9)

خواص مردود

حافظه ی تاریخ مملوّ است از آنچه «خواص» بر سرِ «عوام» آورده اند. چه بسیار بوده اند کسانی که زمام حرکت تاریخی به دستشان بوده اما یک بینش غلط یا یک بی صبری یا یک کوتاهی در امر ولایت، انحرافی به وسعت تاریخ، برای خود و دیگران ایجاد کرده اند. گذشته از خواص اهل باطل، بسیاری از آن ها کسانی بوده اند که روزگاری خود در جبهه ی حق سرداری می کرده اند، اما امان ازغربال روزگار! بسیاری از آن ها بعدها توبه کرده اند و برای اثبات نصوح بودن توبه، خود را به کشتن داده اند(10) اما چه سود از نوش داروی بعد از مرگ سهراب؟
چنانچه گفتیم امام از ریزش اینگونه خواص و غربال شدنشان خبر و هشدار داده بود. اما عجیب است که در این غربال، دانه درشت ها از آن سقوط می کنند؛ زمانی به امام(ع) خبر دادند که عده ای از رجالِ مدینه به سوی معاویه فرار می کنند، ایشان به حاکم مدینه نامه نوشته و به او یادآور می شوند: «به خاطر این ریزش ها تأسف نخور؛ آنها از هدایت به سوی گمراهی فرار می کنند و به سوی کوردلی و جهل، شتابانند»(11). ملاحظه می کنید: این عادت روزگار است ....
این نکته نیز قابل توجه است که ریزش خواص اهل حق گاه فردی و گاه گروهی بوده است؛ فرار کسانی چون مصقله بن هبیره(12) به سوی معاویه و خیانت افرادی چون منذر بن جارود(13) از این قبیل است. اینان هر چند انگیزه های گوناگونی در عقب گرد و ارتجاع خود دارند، اما دنیاپرستی، جامعِ همه ی آن انگیزهاست: «وَ لَکنَّهم حَلیَت الدّنیَا فی أعینهم وَ رَاقَهم زبرجهَا»(14)
اما کسانی که دسته جمعی کوردل شدند! خود به طور کلی دو دسته اند: عده ای مانند خوارج، در اثر کج فهمی از جبهه ی حق جدا شدند(15) و عده ای چون اصحاب ابن مسعود در اثر نافهمی. داستانشان را قبلاً ملاحظه کردید.(16)
این را هم ناگفته نمی گذارم که قسم اول یعنی کسانی که به صورت فردی و یکی، یکی بینایی دل خویش را از دست دادند، گاه به گرد هم می آیند و تشکیل گروه و جمعیت می دهند و فتنه و ....(17)
در کنار این گونه ریزش ها، رویش های زیادی هم رخ می دهند و اصلاً باید عده ای از بالا و پائین کشیده شوند تا شایستگان بالا بروند، امام این وضعیت را به زیر و رو شدن حبوبات در دیگ جوشان تشبیه می کنند که از سنن الهی است
«وَ الَّذی بَعَثَه بالحَقّ لَتبَلبَلنَّ بَلبَلَهً وَ لَتغَربَلنَّ غَربَلَهً وَ لَتسَاطنَّ سَوطَ القدر حَتَّی یَعودَ أسفَلکم أعلَاکم وَ أعلَاکم أسفَلَکم وَ لَیَسبقَنَّ سَابقونَ کَاَنوَا فَصَّروا وَ لَیقَصّرَنَّ سَبَّاقونَ کَانوا سَبَقوا»(18)؛
سوگند به خدایی که او را به حق مبعوث کرد، سخت آزمایش می شوید، و به شدت غربال می شوید، مانند غذایی که در دیگ گذارند به هم خواهید ریخت و زیر و رو خواهید شد، تا آن که پایین به بالا، و بالا به پایین رود، آنان که سابقه ای در اسلام داشتند، و تاکنون منزوی بودند، بر سر کار می آیند، و آنها که به ناحق، پیشی گرفتند، عقب زده خواهند شد.
در گذشته از طلحه ها و زبیرها و عمرسعدها و خواجه ربیع ها و عبدالله بن عمرها و ... گفتیم و از نقاط منفی آنها، که مانع سیر و سلوک به سمت تعالی صحبت شد. می توان آن ها را مصادیقی از «به ناحق جلورفتگان»ی دانست که غربال روزگار عقب شان زد. در باب لغزش و چرخش، نیز تبیین چرایی ایستادن یاران و فرزندان یک انقلاب در مقابل آن فراوان سخن گفته شده؛ ناپایداری در برابر فریبایی دنیا (خطبه 3)، نقطه ضعف های درونی در برابر دشمن (آل عمران 3: 155)، بصیرت ناکافی (خطبه 173) از آن جمله است؛ اما باید در کنار این ها «بدِ حادثه» را نیز به آن افزود:
انسان گاهی در شرایطی قرار می گیرید و «حالی» به او دست می دهد که می تواند به طور ناگهانی و به آسانی برای انجام کاری مهم تصمیم بگیرید. اما این حال چون غالباً دوام ندارد، ادامه ی راه مشکل می شود. آنکه می گوید:
الا یا ایّها الساقی اَدِر کأساً و ناوِلها
که عشق آسان نمود اول، ولی افتاد مشکل ها
نظر به همین حالت [مستانه ی] دفعی و عدم ثبات آن دارد.(19)
بنابراین، فلسفه ی وجودی «غربال» هم واضح و روشن می شود؛ تصمیمی مقطعی تا ابد بیمه کننده ی برتری و امتحانی موردی ضمانت کننده ی جایگاهی عالی و مستمر برای افراد نمی شود. در این جا به همین مقدار بسنده می کنیم چه آنکه برآنم- به حول و قوه ی الهی- نوشتاری مستقل پیرامون خواصِ مردودِ تاریخ بنگارم. ردپای این مباحث را می توان در برخی کتب، که در احوال جنگ های امیرالمؤمنین به نگارش در آمده پیدا کرد. امام(ع) در هنگام گردش میان کشته های جنگ جمل به بیان نقاط ضعف و علل لغزش و چرخش مردودین می پردازند، علاقه مندان می توانند مراجعه کنند.(20)

خواص بصیر

خواص بصیر کسانی اند که تا آخر ایستادند و راه را گم نکردند. آنها وظیفه ی خود را شناختند و خوب عمل کردند، جانبازی که هیچ، از فهمیدن هم نترسیدند، و آنچه را فهمیدند، فهماندند. نگاهی گذرا به نام و یاد آنها تأثیر خوبی بر نحوه ی رفتار ما دارد.
شاید از این بابت باشد که علی(ع)، شناخت اینگونه رجال را، باعث قوت و سو گرفتن دیده ی بصیرت برشمرده است.(21)
قرآن کریم با اشاره به گوشه هایی از سرگذشت برخی پیامبران نظیر حضرت ابراهیم، اسحاق و یعقوب آنها را به عنوان الگوهای بصیرت معرفی می کنند:
(وَ اذکر عبادَنا إبراهیمَ وَ إسحاقَ وَ یَعقوبَ أولی الأیدی وَ الأبصار)(22) این نکته بیانگر آن است که شناخت اسوه های بصیرت، امری ضروری به گمان می آید و اضافه بر آنکه به نوعی قدردانی و بزرگداشت آنها محسوب می شود، موجب افزایش بینش بصیرت طلبان نیز خواهد شد.
این، تمام آن چیزی است که موجب شد در این بخش از کتاب، به معرفی بعضی از سرداران بصیرت در نهج البلاغه پرداخته شود. گفتنی نیست، تعداد بصیرتمندانِ علوی بسا بیش از آن است که در این اندک به شماره می آید؛(23) کسانی چون: عبدالله بن بدیل خزاعی، میثم تمار(24)، مقداد(25)، سلمان فارسی(26) و... از روشن ضمیران و صاحب دلان دستگاه شوکت مآب امیر عالمیان محسوب می شوند، لیکن در این مقام صرفاً به اصحابی اشاره می رود که در نهج البلاغه مورد یاد واقع شده اند(27).
ولی خب، می دانید؟ مگر می شود از معرفت نوشت و توصیف علمدار بصیرت حضرت عباس(ع)، را فراموش کرد؟ باری، نام او گرچه در نهج البلاغه نیامده، غفلت از یاد کسی که مدال سرداری بصیرت بر بازوانش می درخشد، جفا است. همو که امام صادق(ع) در حقش فرمود:
«کانَ عَمنا العبّاس، نافذَ البَصیره صلب الایمَان»؛
عموی ما عباس، بصیرت مندی ژرف نگر و مؤمنی استوار بود.(28)
ماه بی همتای بنی هاشم، از چنان بینشی برخوردار بود که به زائرینش یاد داده اند این صفت برجسته را در زیارت نامه اش یادآورده، شاید طرفه ای از بصیرتش بربندند.
امام صادق(ع) به ابوحمزه ثمالی فرمود: به زیارت عباس بن علی(ع) رفتی، در آستانه ی در بایست و بگو:
سَلَام الله وَ سَلَام مَلَائکَته المقَرَّبینَ وَ أنبیَائه المرسَلینَ وَ عبَاده الصَّالحینَ وَ جَمیع الشّهَدَاء وَ الصّدّقینَ وَ الزَّاکیَات الطَّیّبَات فیمَا تَغتَدی وَ تَروح عَلَیکَ یَا ابنَ أمیرالمؤمنینَ وَ رَحمَه الله وَ بَرَکَاته...
سپس داخل شو و در حالی که رو به سوی بی سوی خدا (قبله) هستی، به روی قبر بیفت و بگو:
السَّلَام عَلَیکَ أیّهَا العَبد الصَّالح المطیع لله وَ لرَسوله وَ لأمیر المؤمنینَ وَ الحَسَن وَ الحسَین صَلَوَات الله عَلَیهم ... أشهَد أنَّکَ لَم تَهن وَ لَم تَنکل وَ أنَّکَ مَضَیتَ عَلَی بَصیرَهٍ من أمرکَ مقتَدیاً بالصَّالحین.(29)
سلام دادن به قمر بنی هاشم با لقب «عبدصالح» و تعقیب و تفسیر آن با اطاعت از «اولی الامر» پاسخ روشنی است برای علت اعطای مدال بصیرت او صادق(ع). مخصوصاً اینکه دست از سرِ «تبعیت از رهبر» برداشته نمی شود و بار دیگر با واژه ی «اقتدا»، بصیرت او تبیین می شود؛ واژه ای که معنایی بس ژرف تر و فراتر از اطاعت دارد، چه آنکه زبان توجیه با کلمه ی «اطاعت» دراز است و ممکن است «تبعیت» نهفته در آن را موکول به «حکم ولایی» کند، اما «مقتدی» منتظر «حکم» نمی شود بلکه مزه و مذاقِ مقتدا را به دست می آورد و آن می کند که او می خواهد.
اما حاملان عَلم بَصَر و صبر ...

ابوذر*

او از کسانی بود که بصیرتش- آنگونه که علی(ع) گفته است- او را به ورطه ی زحمت و بلا کشاند و وفق پیش بینی پیامبر(ع) باعث شد همانطور که تنها زیسته بود، تنهای تنها نیز بمیرد. وی از حواریون پیامبر،(30) ارکان اربعه،(31) و معدود کسانی بود که بعد از رحلت پیامبر(ص) بر مسیر مستقیم باقی ماند و قدمی به عقب باز نگشت(32). ابوذر غفاری تا آنجا توفیق می یابد که در وصف نماز گزاران بر پیکر حضرت زهرا(ع) نیز حاضر می گردد.(33)
مولای عرشیان در وصف او می گوید:
ای ابوذر! تو به خاطر خدا خشم گرفتی و غضب کردی؛ پس به همان کس که برایش غضب نمودی، امیدوار باش. این مردم از تو بر دنیایشان ترسیدند و تو از آنها بر دینت. پس آنچه را که آنان برایش در وحشتند به خودشان واگذار و از آنچه می ترسی اینان گرفتارش شوند (کیفر الهی) فرار کن. چه محتاجند به آنچه از آن منعشان می کردی و چه بی نیازی از آنچه تو را می کردند. به زودی خواهی یافت که پیروزی برای کیست و چه کسی بیشتر مورد حسد قرار می گیرد. اگر درهای آسمان ها و زمین به روی بنده ای بسته شده باشد اما او از [مقام] خدای بترسد، خداوند راهی برای او خواهد گشود. آرامش خویش را تنها در حق جستجو کن و غیر از باطل چیزی تو را به وحشت نیفکند. اگر دنیایشان را می پذیرفتی دوستت داشتند و اگر سهمی از آن را به خود اختصاص می دادی (و با آنها کنار می آمدی) دست از تو برمی داشتند.(34)
ابوذر وقتی تنها و غریبانه در ربذه به حال احتضار افتاده بود، به همسرش گفت:
گوسفندی ذبح کن و با آن غذا بساز؛ سپس کنار جاده برو و اولین گروهی که دیدی بگو: این ابوذر صحابی رسول خداست که در حال جان دادن است و از آنها کمک بگیر. رسول خدا به من خبر داده در بلاد غربت از دنیا می روم، اما گروهی از صالحین در کفن و دفن من شرکت دارند. در این هنگام، مالک اشتر و چند نفر از همراهانش سر می رسند. همسر ابوذر داستان را برای آنان تعریف می کند، کمک می طلبد و سپس مالک اشتر نماز را بر او اقامه می نماید.(35)

جلوه های بصیرتی:

•دین مداری؛ (إنَّ القَومَ خَافوکَ عَلَی دنیَاهم وَ خفتَهم عَلَی دینکَ)
•عدم تردید پس از فتنه ی سقیفه؛

مالک اشتر*

شیخ مفید از امام صادق(ع) نقل می کند که مالک اشتر از رجعت کنندگان و حاکمان در زمان ظهور امام زمان(عج) خواهد بود.(36) جلالت قدر و بزرگی وی چنان واضح و مشهور است که نیازی به اثبات ندارد.
امیرالمؤمنین(ع) در نامه ای که به مردم مصر می نویسد و مالک را به عنوان امیر آنها معرفی می کند، وی را چنین می ستاید:
از بنده ی خدا «علی امیرمؤمنان» به سوی مردمی که خشم و نفرتشان برای خدا بود و بدین خاطر گروهی از فرمانش سر برتافتند ... اما بعد، یکی از بندگان خداوند را به سوی شما فرستادم که به هنگام خوف (مردم از جنگ)
خواب به چشم راه نمی دهد، در ساعات ترس و وحشت، از دشمن هراس نخواهد داشت و نسبت به بدکاران از شعله ی آتش سوزنده تر است؛ او «مالک بن حارث» از قبیله ی (مذحج) است. سخنش را بشنوید و فرمانش را در آنجا که مطابق حق است اطاعت کنید؛(37) چه آنکه او شمشیری از شمشیرهای خدا است که نه تیزیش به کندی می گراید و نه ضربتش بی اثر می گردد. اگر او فرمان بسیج و حرکت داد حرکت کنید و اگر دستور توقف داد توقف نمائید، که او هیچ اقدام، هجوم، عقب نشینی و پیشروی مگر به فرمان من نمی کند. من شما را بر خودم مقدم داشتم که او را به فرمانداریتان فرستادم!(38) او نسبت به شما ناصح و خیرخواه است و نسبت به دشمنانتان، سختگیر.(39)
حضرت پس از شنیدن خبر شهادت مالک، سوگوارانه می نالد:
«مَالکٌ وَ مَالکٌ وَ الله لَو کَانَ جَبَلًا لَکَانَ فنداً وَ لَو کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلداً لَا یَرتَقیه الحَافر وَ لَا یوفی عَلَیه الطَّائر»(40)؛
مالک! اما چه مالکی؟! به خدا سوگند اگر کوه بود یکتا بود و اگر سنگ بود سرسخت و محکم بود. هیچ مرکبی نمی توانست از کوهسار وجودش بالا رود و هیچ پرنده ای به اوج آن راه نمی یافت.

جلوه های بصیرتی

•اطاعت محض از ولی؛ (إنَّه لَا یقدم وَ لَا یحجم وَ لَا یؤَخّر وَ لَا یقَدّم إلَّا عَن أمری)
•استقامت و استواری؛ (لَو کَانَ جَبَلًا لَکَانَ فنداً وَ لَدا کَانَ حَجَراً لَکَانَ صَلداً)

عمار یاسر*

أینَ عمارٌ؟ اَینَ ابن تیهانٍ؟ اَینَ ذوالشَّهادتین؟ این ندای مظلومانه ی بصیرت طلبی علی(ع) است که در نام عمار و دوستانش جلوه گری می کند. عمار از آن «آدم های وسطِ میدان» بود که نه فقط بصیر بود؛ نه! بصیرت بخش بود. او، مجسمه ی (41)! بصیرت نبود؛ سرچشمه ی بصیرت بود.(42) وی نیز از ارکان اربعه بود و در نماز بر پیکر حضرت زهرا(ع) حضور داشت.(43)
این ها بود که علی(ع)، این کوه صبر و شکیبایی را در فراق او به گریه انداخت. نوف بکالی می گوید:
امیرالمؤمنین(ع) در حالی بر بالای سنگی که جعده (فرزند امّ هانی و خواهر حضرت و پسر هبیره مخزومیّ) نصب کرد ایستاده بود، که در تنش جبّه ای از پشم و بند شمشیر و کفش پایش از برگ درخت خرما (بافته شده) بود و بر پیشانیش (از کثرت سجود) پینه ای چون زانوی شتر دیده می شد؛ او چنین فرمود:
... ای مردم من مواعظ، و پندها و اندرزهایی را که پیامبران برای امت خود بازگو کرده بودند، در میان شما نهادم و وظیفه ای را که اوصیای پیامبران نسبت به امت پس از خود داشتند، در مورد شما به انجام رساندم. با تازیانه ام شما را ادب کردم ولی به هیچ صراطی مستقیم نشدید و با نواهی پروردگار، شما را به پیش راندم ولی جمع نشدید؛ خدا خیرتان دهد! آیا منتظرید پیشوایی جز من با شما همراه گردد و راه حق را به شما نشان دهد؟ آگاه باشید، آنچه از دنیا روی آورده بود پشت کرده، و آنچه پشت کرده بود روی آورده است. بندگان نیکوکار و برگزیده ی خدا آماده رحیل گردیده اند و کمی از دنیای فانی را با آخرت که در آن فنا نیست، معاوضه کردند؛ راستی برادران ما که خونشان در صفین ریخت، اگر امروز زنده نیستند چه زیان دیده اند؟ خوشا به حالشان که نیستند تا از این لقمه های گلوگیر بخورند و این آب های ناگوار را بنوشند. به خدا سوگند، آنها خدا را ملاقات کردند، همو پاداششان را داد و ایشان را بعد از 'خوف' در سرای 'امن' خویش جایگزین ساخت. کجایند برادران من؟ همانان که سواره به راه می افتادند و در راه حق قدم بر می داشتند. کجاست «عمار»؟ کجاست «ابن تیهان»؟ کجاست «ذو الشهادتین»؟ و کجایند مانند اینان از برادرانشان که پیمان بر جانبازی بستند و سرهای آنها برای ستمگران فرستاده شد؟
آن گاه دست به محاسن شریف زد و مدتی بس طولانی گریست! پس از آن فرمود:
آه بر برادرانم! همان ها که قرآن را تلاوت می کردند و به کار می بستند، در واجبات دقت می کردند و آن را بپا می داشتند، سنت ها را زنده و بدعت ها را می میراندند. دعوت به جهاد را می پذیرفتند، به رهبر خود اطمینان داشتند و صمیمانه از او پیروی می کردند.
سپس امام(ع) با صدای بلند فریاد زد: بندگان خدا، جهاد... جهاد.(44

پی نوشت ها :

1. . حکمت 147.
2. . خواص یا عوام بودن، منوط به عضویت در طبقه یا قشر ویژه ای نظیر روحانیت یا سیاسیون و... نیست؛ ممکن است کسی بی سواد باشد، اما چون آگاهانه انتخاب می کند از خواص محسوب می شود، آنگونه که ممکن است رغم جایگاه و طبقه والایی که دارد در زمره عوامی قرار گیرد که به جای تصمیم گیری در امور خود معرض تصمیمات دیگران واقع می شوند.
3. . حق با اشخاص شناخته نمی شود، بلکه این افراد و افکار هستند که باید با ضابطه حق سنجیده شوند.
4. . نهج البلاغه، حکمت 262 (یَا حَارث إنّّکَ نَظَرتَ تَحتَکَ وَ لَم تَنظر فَوقَکَ فَحرتَ إنَّکَ لَم تَعرف الحَقَّ فَتَعرفَ مَن أتَاه وَ لَم تَعرف البَاطلَ فَتَعرفَ مَن أتَاه).
5. 334. این حدیث به نقل صاحب استیعاب از اخبار متواتر پیامبر(ص) و از پیش گویی های غیبی و نشانه ی نبوت آن بزرگوار محسوب می شود.- یاران امیرالمؤمنین: 456-
6. . قاضی نعمان مغربی، دعائم الاسلام 1: 392؛ شیخ صدوق، عیون اخبار الرضا 1: 29 و 68: ابن الاثر، اسدالغابه 1: 29؛ ابن حجر عسقلانی، الاصابه 1: 371.
7. . نهج البلاغه، حکمت 18.
8. . الایضاح، فضل بن شاذان: 73 و نیز: ابن اثیر، اسدالغابه 229: 3- نیز بنگرید به: کتاب سلیم بن قیس- تحقیق محمدباقر الأنصاری: 411.
9. . آیه الله بهجت مطالعه زندگی علما را کتاب اخلاق قطوری و عمیقی می داند که به شدت مؤثر است: محمد ری شهری، زمزم عرفان: 97- دارالحدیث- 1389.
10. . طبری در تاریخ خود نقل می کند بعضی توابین با قرائت آیه (یا قَوم إنَّکم ظَلَمتم أنفسَکم باتَّخاذکم العجَ فَتوبوا إلی بارئکم فَاقتلوا أنفسَکم ذلکم خَیرٌ لَکم عندَ بارئکم- بقره/54) آماده جهاد بودند و جز به کشته شدن خود راضی نبودند- تاریخ طبری 4: 428-
11. . نهج البلاغه، نامه 70.
12. . همان منبع، خطبه 44.
13. . همان، نامه 71.
14. . همان، خطبه 3.
15. . درباره آنها بنگرید: یعقوب جعفری، خوارج در تاریخ، دفتر نشر فرهنگ سلامی.
16. . در مبحث قاعدین: ص35.
17. . در این باره بنگرید: مبحث نقش بصیرت در فتنه ها از همین نوشتار ص31.
18. . همان، خطبه 16 (ترجمه دشتی- با تصرف).
19. . حماسه و عرفان: 102.
20. . بنگرید: الجمل: 391؛ وقعه الجمل: 153.
21. . شیخ طوی، امالی: 134.
22. . ص 38: 45.
23. . در این باره ن.ک به: یاران امیرالمؤمنین(ع)، سید عبدالهادی رکنی؛ مواقف الشیعه، احمدی میانجی؛ اصحاب امام علی(ع)؛ اصغر ناظم زاده قمی.
24. . درباره او بنگرید: میثم تمار، محمد حسین مظفر، ترجمه محمد محمدی اشتهاردی انتشارات علامه.
25. . درباره او بنگرید: مقداد، محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات پیام اسلام.
26. . درباره او بنگرید: جعفر مرتضی، سلمان فارسی، ترجمه سید محمد حسینی، انتشارات جامعه مدرسین.
27. . از جمله بصیرت وشانی که در نهج البلاغه یاد شده اند؛ پیامبرانی را می توان نام برد که در خطبه 160 از آنها یاد شده، اما با این حال از پرداختن به آنها نیز صرف نظر کرده و خوانندگان را دعوت به مطالعه در احوال آن ها می کنیم.
28. . مهدی نیلی پور، چهل حدیث بصیرت: 38.
29. . شیخ طوسی، التهذیب 6: 65.
• درباره او بنگرید: ابوذر غفاری، علیرضا اللّهیاری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
30. . رجال کشی: 9.
31. . فهرست الطوسی: 117.
32. . رجال کشی: 6.
33. . همان منبع.
34. 363. نهج البلاغه، خطبه 130 (یَا أبَا ذَرٍّ إنَّکَ غَضبتَ لله فَارج مَن غَضبتَ لَه إن القَومَ خَافوکَ عَلَی دنیَاهم وَ خفتَهم عَلَی دینکَ فَاترک فی أیدیهم مَا خَافوکَ عَلَیه وَ اهرب منهم بمَا خفتَهم عَلَیه فَمَا أحوَجَهم إلَی مَا مَنَعتَهم وَ مَا أغنَاکَ عَمَّا مَنَعوکَ وَ سَتَعلَم مَن الرَّابح غَداً وَ الأکثَر حسَّداً وَ لَو أنَّ السَّمَاوَات وَ الأرَضینَ کَانَتَا عَلَی عَبدٍ رَتقاً ثمَّ اتَّقَی اللهَ لَجَعَلَ الله لَه منهمَا مَخرَجاً لَا یؤنسَنَّکَ إلَّا الحَقّ وَ لَا یوحشَنَّکَ إلَّا البَاطل فَلَو قَلبلتَ دنیَاهم لَأحَبّوکَ وَلَو قَرَضتَ منهَا لأمَّنوکَ).
35. . رجال کشی: 65.
• درباره او بنگرید: مالک اشتر، محمد محمدی اشتهاردی، انتشارات علامه، 1350.
36. . معجم رجال الحدیث 14: 162.
37. . دقت کنید: این فراز، عیار اطاعت مردم را به سنجش افراد با حق خالص می کند و مثل مالک اشتری را نیز تافته ای جدا بافته نمی انگارد.
38. . عجیب است! نیاز به وجود مالک در کنار علی(ع) چنان محسوس است، که امام اعزام او را به مصر به مثابه مقدم داشتن آن ها بر خودش می شمارد.
39. . نهج البلاغه، نامه 38 (من عَبد الله عَلیٍّ أمیر المؤمنینَ إلَی القَوم الَّذینَ غَضبوا لله حینَ عصیَ فی أرضه وَ ذهبَ بحَقًه فَضَرَبَ الجَور سرَادقَه عَلَی البَرّ وَ الفَاجر وَ المقیم وَ الظَّاعن فَلَا مَعروفٌ یستَرَاح إلَیه وَ لَا منکَرٌ یتَنَاهَی عَنه أمَّا بَعد فَقَد بَعَثت إلَیکم عَبداً من عبَاد الله لَا یَنَام أیَّامَ الخَوف وَ لَا یَنکل عَن الأعدَاء سَاعَات الرَّوع أشَدَّ عَلَی الفجَّار من حَریق النَّار وَ هوَ مَالک بن الحَارث أخو مَذحجٍ فَاسمَعوا لَه وَ أطیعوا أمرَه فیمَا طَابَقَ الحَقَّ فَإنَّه سَیفٌ من سیوف الله لَا کَلیل الظّبَه وَ لَا نَابی الضَّریبَه فَإن أمَرَکم أن تَنفروا فَانفروا وَ إن أمَرَکم أن تقیموا فَأقیموا فَإقیموا فَإنَّه لَا یقدم وَ لَا یحجم وَ لَا یؤَخّر وَ لَا یقَدّم إلَّا عَن أمری وَ قَد اَثَرتکم به عَلَی نَفسی لنَصیحَته لَکم وَ شدَّه شَکیمَته عَلَی عَدوّکم).
40. . نهج البلاغه، حکمت 443- نظیر این عبارات در رجال کشی صفحه 69 نیز آمده است.
• درباره او بنگرید: عمار یاسر، صدرالدین- شرف الدین، ترجمه سید غلامرضا سعیدی، شرکت سهامی انتشار. نیز بنگرید: عمار یاسر، جواد محدثی، بوستان کتاب .
41. . منظورم از «مجسمه»، یک الگوی خشک، بی روح و غیرمنعطف از مفهوم بصیرت است که هیچ تناسب و تطابقی با شرایط روز نمی یابد.
42. . ببینید در جنگ صفین، امیرالمؤمنین(ع) در مقابل کفار که قرار نداشت؛ جبهه مقابل امیرالمؤمنین(ع)، جبهه ای بودند که نماز هم می خواندند، قرآن هم می خواندند، ظواهر در آنها محفوظ بود. خیلی سخت بود. کی باید اینجا روشنگری کند و حقایق را به مردم نشان دهد؟ بعضی ها حقیقتاً متزلزل می شدند؛ تاریخ جنگ صفین را که انسان می خواند، دلش می لرزد. در این صف عظیمی که امیرالمؤمنین(ع) به عنوان لشکریان راه انداخته بود و تا آن منطقه حساس- در شامات- در مقابل معاویه قرار گرفته بود، تزلزل اتفاق می افتاد. بارها این اتفاق افتاد. یک وقت خبر می آوردند که در فلان جبهه، یک نفری شبهه ای برایش پیدا شده است: آقا ما چرا می جنگیم؟ چه فایده دارد؟ و... اینجا اصحاب امیرالمؤمنین(ع) جلو می افتادند؛ از جمله جناب عماریاسر(ره) که مهم ترین کار را ایشان می کرد. یکی از دفعات، عماریاسر دید یک عده ای دچار شبهه شده اند. خودش را رساند‌ آنجا، سخنرانی کرد. یکی از حرف های او در این سخنرانی این بود که گفت: این پرچمی که شما در جبهه مقابل می بینید، این پرچم را من در روز احد و بدر در مقابل رسول خدا(ص) دیدم- پرچم بنی امیه- زیر این پرچم، همان کسانی آن روز ایستاده بودند که امروز هم ایستاده اند: معاویه و عمروعاص. در جنگ احد، هم معاویه، هم عمروعاص و دیگر سران بنی امیه در مقابل پیغمبر قرار داشتند. پرچم هم پرچم بنی امیه بود. گفت: اینهائی که شما می بینید در زیر این پرچم، آن طرف ایستاده اند، همین ها زیر همین پرچم در مقابل پیغمبر ایستاده بودند و من این را به چشم خودم دیدم. این طرفی که امیرالمؤمنین(ع) هست، همین پرچمی که امروز امیرالمؤمنین(ع) دارد- یعنی پرچم بنی هاشم- آن روز هم در جنگ بدر و احد بود و همین کسانی که امروز زیرش ایستاده اند، یعنی علی بن ابی طالب(ع) و یارانش، آن روز هم زیر همین پرچم ایستاده بودند. از این علامت بهتر؟! ببینید چه علامت خوبی است. پرچم، همان پرچم جنگ احد است؛ آدم ها همان آدم هایند، در یک جبهه. پرچم، همان پرچم جنگ احد است؛ آدم ها همان آدم هایند در جبهه دیگر، در جبهه مقابل. فرقش این است که آن روز آنها ادعا می کنند که مسُلِمند و طرفدار قرآن و پیغمبرند؛ اما آدم ها همان آدم هایند، پرچم هم همان پرچم است. خوب، اینها بصیرت است. اینقدر که ما عرض می کنیم بصیرت! بصیرت! یعنی این. از اول انقلاب و در طول سال های متمادی، کی ها زیر پرچم مبارزه با امام و انقلاب ایستادند؟ آمریکا در زیر آن پرچم قرار داشت، انگلیس در زیر آن پرچم قرار داشت، مستکبرین در زیر آن پرچم قرار داشتند، مرتجعین وابسته به نظام استکبار و سلطه، همه در زیر آن پرچم مجتمع بودند. الان هم همین جور است؛ الان هم شما نگاه کنید از قبل از انتخابات سال 88، در این هفت هشت ماه تا امروز آمریکا کجا ایستاده است؟ انگلیس کجا ایستاده است؟ خبرگزاری های صهیونیستی کجا ایستاده اند؟ در داخل، جناح های ضد دین، از توده ای بگیر تا سلطنت طلب، تا بقیه اقسام و انواع بی دین ها کجا ایستاده اند؟- سخنرانی مقام معظم رهبری در دیدار با مردم قم، سالگرد قیام نوزده دی، مورخه 19 /10 /88-
43. . رجال کشی: 7.
44. . نهج البلاغه، خطبه 182 (أیّهَا النَّاس إنِّی قَد بَثَثت لَکم المَوَاعظَ الَّتی وَعَظَ الأنبیَاء بهَا أمَمَهم وَ أدَّیت ألَیکم مَا ددَّت الأوصیَاء إلَی مَن بَعدَهم وَ أدَّبکم بسَوطی فَلَم تَستَقیموا وَ حَدَوتکم بالزَّوَاجر فَلَم تَستَوسقوا لله أنتم أ تَتَوَقَّعونَ إمَاماً غَیری یَطَأ بکم الطَّریقَ وَ یرشدکم السَّبیلَ ألَا إنَّه قَد أدبَرَ منَ الدّنیَا مَا کَانَ مقبلًا وَ أقبَلَ منهَا مَا کَانَ مدبراً وَ أزمَعَ التَّرحَالَ عبَاد الله الأخیَار وَ بَاعوا قَلیلًا منَ الدّنیَا لَا یَبقَی بکَثیرٍ منَ الآخرَه لَا یَفنَی مَا ضَرَّ إخوَانَنا الَّذینَ سفکَت دمَاؤهم وَ هم بصفّینَ ألَّا یَکونوا الیَومَ أحیَاءً یسیغونَ الغصَصَ وَ یَشرَبونَ الرَّنقَ قَد وَ الله لَقوا اللهَ فَوَفَّاهم أجورَهم وَ أحَلَّهم دَارَ الأمن بَعدَ خَوفهم أینَ إخوَانیَ الَّذینَ رَکبوا الطَّریقَ وَ مَضَوا عَلَی الحَقّ أینَ عَمَّارٌ وَ أینَ ابن التَّیّهَان وَ أینَ ذو الشّهَادَتَین وَ أینَ نظَرَاؤهم من إخوَانهم الَّذینَ تَعَاقَدوا عَلَی المَنیَّه وَ أبردَ برءوسهم إلَی الفَجَرَه قَالَ ثمَّ ضَرَبَ بیَده عَلَی لحیَته الشَّریفَه الکَریمَه فَأطَالَ البکَاءَ ثمَّ قَالَ (أوِّه عَلَی إخوَانیَ الَّذینَ تَلَوا القرآنَ فَأحکَموه وَ تَدَبَّروا الفَرضَ فَأقَاموه أحیَوا السّنَّهَ وَ أمَاتوا البدعَهَ دعوا للجهَاد فأجَابوا وَ وَثقوا بالقَائد فَاتَّبَعوه.)- نظیر این عبارات را می توانید در خطبه 121 ملاحظه کنید-

منبع : محمد قربانی مقدم / بصیرت در نهج البلاغه / انتشارات حیات طیبه 1389
نویسنده : محمد قربانی مقدم


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 34
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 47 دقیقه قبل
    



روش شناسی حرکت های مکتبی امامان علیهم السلام

قسمت اول

چکیده

مکتب دینی، تئوری جامع الهی در باب اداره نظامات اجتماعی و حیات بشر است، که توسط پیامبران الهی، به بشر داده شده است. پیامبران الهی در سلسله های نوری، دین را بر بشر عرضه نمودند و در نقطه ای از حلقات تاریخی، فروزش آموزه های وحیانی، خاتمه یافت. خاتمیت، به مفهوم نزول همه قوانین بشری بود که تا به صورت جاوید و ابدی، راهنما و هادی بشر باشد. وحی خاتمه یافت اما نیاز به آموزه های وحیانی، نیازی ابدی و دائمی برای بشر است. امامت در تفکر اسلامی، به عنوان مفسر مکتب، نگهبان مکتب و شاخصی برای معرفت به مکتب است. بدین روی باید مردم، چنان که به کعبه می روند، به نزد امام بروند و معارف دینی خود را از او بگیرند. امام، علم، هادی، راهنما و شاخص و معیار شریعت است.
امامت در تکاپوی تاریخی خویش، مبین مکتب و حافظ آن بوده، هدف اصلی، در این تکاپوی تاریخی، بیان مکتب و حفظ آن و معرفی و نهادین سای آن در جامعه انسانی است. بدین روی جریان امامت، روش هایی را بدین منظور اعمال نموده و به عنوان استراتژی راهبردی خویش، این روش ها و عمل ها و عکس العمل ها را پیاده کرده که در این نوشتار به آنها به تفصیل پرداخته شده است.
روش حفظ مکتب از خطر تحریف تبیین روزآمد مکتب، که بتوان اصول کلی مکتب را در هر دوره تاریخی، ناب و روزآمد مطرح نمود مبارزه با غلو، جهت پرهیز و حفظ جامعه از جریان های انحرافی، که در این راه تلاش گسترده ای را انجام داده اند. ضابطه گرایی در تبیین شریعت تا که افراد، خود را معیار شریعت قرار ندهند. میعار قرار دادن قرآنب رای تفسیر شریعت مبارزه با فرقه سازی های در درون جوامع دینی و در دامن مکتب، همچنین مبارزه با واقفیه، غالیان، خوارج و ... انجام مناظرات علمی، جهت دفاع از اصول کلی و مبانی فکری، معرفتی و مکتب نمایاندن چهره واقعی علمای درباری در تاریخ، تا جلوی انحراف امت رفته شود. مکتب گرایی سیستمی و وحدت گرایی در درون جامعه مکتبی، روش هایی بودند که امامان شیعه علیهم السلام در حرکت های مکتبی خویش، آنها را اعمال می نمودند.
واژگان کلیدی: امامت، تحریف، تفسیر، ضابطه، غلو، فرقه گرایی، مناظره علمی، عالمان درباری.

روش شناسی حرکت های مکتبی امامان شیعه علیهم السلام

«هُوَ الَّذی اَرْسَلَ رَسُولَه بِالْهُدَی وَ دِینِ الْحَقِّ لِیُظْهِرَهُ عَلَی الِّینِ کُلِّهِ وَ لَوْ کَرِهَ الْمُشْرِکُونَ» (توبه، 33).
مکتب دینی یک تئوری جامع و کامل است، که از طرف خدای متعال، با غرض تکامل و سعادت انسان نازل گردیده و بشر ارزانی شده است. مکتب، شریعت و دین الهی در علم ازلی خدا، ناموس حرکت، تکاپو و حیات انسانی است؛ رسالتی آسمانی برای کلیت بشر است؛ مرامنامه زیستن، حرکت و شدن انسان است. شدن، به سوی چیزی که غایت آفرینش اوست و به همین منظور آفرینش یافته است. اساس مکتب، الهی شدن و خداگونگی انسان در حوزه ی عمل است. پیامبران الهی علیه السلام مبلغ همین مسأله بودند و به همین منظور رسالت یافتند، آنان رنج های طاقت فرسای رسالت را به همین منظور تحمل کردند که حقیقت دین را به ضمیر وجدان انسان ها، بسان یک اصل منتقل نمایند و نفوذ دهند و بشر را به تغییر وادارند؛ تغییر همه جانبه، روحی، روانی، اخلاقی، عاطفی و فکری.
این مسأله، عصاره ی رسالت است؛ اما رسالت آسمانی و وحیانی در قالب ارسال وحی، دائمی نیست، بلکه در نقطه ای از حلقات رسالت، این فروزش وحی خاتمه یافت، اما همچنان نیاز بشر به دین و مکتب، جاوید و ابدی است. چه آن مکتب کامل، که در دین خاتم عرضه گردید، به منزله ی مرامنامه زیستن و حیات انسانی، تا پایان عمر بشر و تا دنیا دنیاست و تا بشری در پهنه عالم موجود است باقی و جاوید و ابدی است. وظیفه ی پیامبری دریافت مکتب آسمانی است، اما تفسیر، تبیین، تاویل، توضیح مکتب، نشر معارف، تبلیغ حقیقت دین، مقابله با تفاسیر انحرافی، تحریفات و شبهه زایی ها همچنان به حکم نیاز ابدی به دین، ثابت و جاودی و ابدی است. بدین روی امامت پس از نبوت پس از نبوت، یک ضرورت دائمی و ابدی است. امام مرجعی است برای تفسیر مکتب، توضیح مکتب، بیان راه و مذهب، شاخصی است برای معرفت ناب؛ مأذنه و بلندگوی اسلام است. مردم به وجودش محتاج و نیازمندند. باید به نزدش بروند، معارف مکتب را از او بگیرند. «قال علی علیه السلام الامام کالکعبه یوتی و لا یاتی» (شیخ مفید، 1414ه، 276)؛ امام مانند کعبه است باید به نزدش بروند، مردم چنان که وظیفه دارند به سراغ کعبه بروند وظیفه دارند به سراغ امام نیز بروند و معارف خویش را از او بگیرند. امامت اساس دین و استوانه ی معرفت و یقین است و بدین جهت است که معرفت دین دارای یک شاخص بلند است و‌آن شاخص امامت است که بدون او هیچ معرفت و باوری پذیرفته نیست. به همین جهت بوده است که در سوره ی مائده، پس از معرفی امام به جامعه و نصب علی علیه السلام به عنوان علم و شاخص اسلام، می فرماید: «اَلْیَومُ اَکْمَلْتُ لَکُمْ دِینَکُمْ وَ اَتْمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتِی وَ رَضِیتُ لَکُمُ الاِسلامَ دیناً» (مائده، 3)؛ امروز کامل نمودم برایتان دین تان را و نعمتم را بر شما تمام نمودم و اسلام را به عنوان دین برای شما پسندیدم و پذیرفتم.
در هر حال مکتب، تعالیمی پایان ناپذیر دارد که باید بیان شود و همواره نو و جدید مطرح گردد. همین مسأله رسالت و وظیفه ی امامت را در همه ی دوره های تاریخی بیان می کند، اما نکته ای که توجه به آن درخور اهمیت است، این است که بیان دین در هر دوره ای آمیخته با سبک ها و روش هایی منحصر به خود بوده است. جریان امامت اسلامی و شیعی با همان متدها، سبک ها و روش ها این رسالت بزرگ را به انجام رساندند.
این نوشتار درصدد توضیح و تبیین این روشها در راه رسالت بزرگی است که آنان پس از ختم نبوت بر عهده ی خویش داشته اند.

1) حفظ مکتب از خطر تحریف

تحریف در لغت به معنای تبدیل به زیادت و نقصان است، به این که سخنی، عبارتی، تبدیل به سخن و عبارتی دیگر شود، چه به زیادی یا به نقصان.
ایت الله سید ابوالقاسم خویی قدس سره، در کتاب ارزشمند البیان، وجوهی را برای تحریف و مفهوم آن ارائه نموده و در جمع بندی کلی، تحریف را این گونه معنا نموده اند.
نقل الشیء عن موضعه و تحویله الی غیره «النقص و الزیاده فی الحرف»، «النقص و الزیاده بکلمه او کلمتین»، «التحریف بالزیاده و النقیصه»، «التحریف بالزیاده و التحریف بالنقصیه» (خویی، 1974 م، 1394ه، 218)؛ تحریف عبارت است از نقل چیزی از جای خود و برگرداندش به جای غیر خود، نقص و زیاده در حروف، نقص و زیاده در کلمه ای یا دو کلمه، تحریف به زیاده و نقیصه، تحریف به زیاده، تحریف به نقصیه.
ایشان تمام وجوه را مورد بحث قرار داده و نهایت در جمع بندی برخی را انجام شده می داند، ولی درنهایت کلمات، عبارات، الفاظ و قالب سور و آیات قرآنی را مصون از تحریف معرفی می نمایند.
المعروف بین المسلمین عدم وقوع التحریف فی القرآن و ان الموجود بایدینا هو جمیع القرآن المنزل علی النبی الاعظم صلی الله علیه و آله (خویی، 1974م، 1394ه، 218)؛ معروف بین مسلمین، آن است که در قرآن تحریفی رخ نداده و این که در بین ما مسلمین به عنوان قرآن موجود است، همان قرآنی که بر پیامبر اعظم صلی الله علیه و اله نازل گردیده است.

جریان امامت پاسدار مکتب

پس از اعلام ختم نبوت پاسداری از مکتب برعهده ی جریان امامت قرار گرفت. گزارش های تاریخی نشان می دهد که جریان های معاند تاریخی از جمله بنی امیه درصدد آن بودند که مکتب را تحریف کنند، اما مکانیزم نزول آیات، اراده ی الهی بر عدم تحریف و جلوگیری از آن و حفظ الهی مانع از آن بود. «اِنَّا نَحْنُ نَزَّلْنَ الذِّکْرَ وَ اِنَّا لَهُ لَحَافِظُونَ» (حجر، 19)؛ ما قرآن را نازل نمودیم و خودمان آن را حفظ می کنیم.
خداوند چگونه قرآن را از تحریف حفظ می کند؟ چگونه مکتب را از تفسیر و تبدیل نگه می دارد؟ پاسخ این است که اولاً ساختاری را در آیات تدارک دیده که امکان تحریف وجود ندارد، ثانیاً کسانی را نگهبان دین قرار داده که با دیدی نافذ و بیدار، شریعت و مکتب را پاسداری می کنند و آن بدون شک جریان امامت است. امام صادق علیه السلام در خصوص نقش اهل بیت علیهم السلام و روش حرکت مکتبی ائمه اطهار علیه السلام چنین می فرماید: فان فینا اهل البیت فی کل خلف عدو لا ینفون عنه تحریف الغالین و انتحال المبطلین و تاویل الجاهلین؛ همانا در میان ما اهل بیت در هر نسلی استوانه های عدالتی هستند که تحریف غلو کنندگان و فرقه سازی ها و نحله سازی های باطل پیشگان و تأویلات جاهلان را از چهره ی دین می زدایند.

تحریف گران در تاریخ اسلامی

چنان که در ادیان یهود و مسیحیت، که البته آن هم به دست یهود بوده است، تحریفات گسترده ای رخ داده است و هم شریعت موسی و هم شریعت عیسی علیه السلام توسط یهود در معرض تحریفات بنیادی قرار گرفت. حجم تحریفات به حدی بود که نه از شریعت اصلی موسی علیه السلام چیزی باقی ماند و نه از شریعت اصلی علیه السلام.
پیامبر گرامی اسلام صلی الله علیه و اله راجع به آینده ی امت اسلامی وضعیتی را شبیه امت های پیشین، پیش بینی فرموده که در این باب روایاتی از ایشان صلی الله علیه و آله نقل گردیده است، که به نمونه هایی اشاره می کنیم:
1) عن النبی صلی الله علیه و آله قال لامته انتم اشبه الناس ببنی اسرائیل و الله لیکونن فیکم ما کان فیهم حذوا النعل و القذه بالقذه حتی لو دخلوا حجر طب لدخلتموه (فضل بن شاذان نیشابوری، 1356ه، 426)؛ از پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله است که به امت خویش فرمود شما شبیه ترین مردم به بنی اسرائیل هستید، قسم به خدا خواهد شد در میان شما آنچه که در آنها واقع شده، مانند نهادن قدمی جای قدمی حتی اگر آنان وارد لانه ی سوسماری شدند، شما هم وارد خواهید شد.
2) عن مسند ابی سعید الخدری قال رسول الله صلی الله علیه و آله لتتبعن سنن الذین من قبلکم شبراً بشیر و ذراعاً بذراع حتی لو دخلوا حجر ضب لا تبعتموهم قلنا یا رسول الله الیهود و النصاری؟ قال فمن! (سید ابن طاووس، 1399ه، 208)؛ از مسند ابی سعید خدری است که گفت فرمود: رسول خدا صلی الله علیه و آله قطعاً شما روش پیشنیان را تبعیت خواهید کرد وجب به وجب و ذرع به ذرع، حتی اگر آنان وارد لانه ی سوسماری شدند، شما هم خواهید شد. گفتیم: ای رسول خدا، یعنی مانند یهود و نصاری؟ فرمود: پس چه کسی!
3) قال نبینا صلی الله لعیه و آله سیقع فی امتی ما وقع فی امه موسی حذوا النعل بالنعل و القذه بالقذه حتی لو دخلوا حجر ضب لدخلتموه (قاضی نور الله شوشتری، بی تا، 195)؛ پیامبر صلی الله علیه و آله فرمود به زودی خواهد شد در امت من آن چه که در امت موسی علیه السلام شده است، همچون نهادن قدمی جای قدمی، حتی اگر آنان وارد لانه ی سوسماری شدند، شما هم مانند آنان وارد خواهید گردید.
این پیش بینی ها دقیقاً در ظهور جریانی بود که تابعییت از یهود داشتند و در صدد تحریف مکتب و شریعت برآمدند. البته همان گونه که اشاره شد، نه نسبت به متن قرآن که امکان پذیر نبود، بلکه در سه قالب تحریف مفهومی و انحراف عملی و جعل حدیث این جریان را پیگیری کردند. یهود که در اطراف مدینه و شهرهای مهم حجاز حضور داشتند، دارای همینه ی فکری خاصی بودند، همین همینه ی فکری در نزد عرب جاهلی باعث شده بود که آنان در مسائل معرفتی؛ همچون شناخت انبیا علیهم السلام، تاریخ پیامبران و امم گذشته به اهل کتاب رجوع کنند.
همینه ی فکری یهود، در طول چند قرن بر اعرابی که از هرگونه علوم تهی بودند، باعث شده بود که آنان در مسائل معرفتی، همچون شناخت انبیا علیه السلام، تاریخ پیامبران و امم گذشته به اهل کتاب رجوع نموده و تکیه و اعتمادشان بر آنان باشد. از این رو می بینیم در سال های اولیه ی بعثت پیامبر صلی الله علیه و‌اله، قریش نمایندگانی را به یثرب می فرستد تا درباره ی نبوت آن حضرت از یهودیان تحقیق کنند (ابن سعد، بی تا، 165).
همین مسائل باعث شده بود که اعراب درباره ی صدق نبوت پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله به راهبان یهودی و مسیحی مراجعه کنند.

پی‌نوشت‌ها:

* پژوهشگر و رئیس گروه فرهنگ و معارف اسلامی اندیشه ی حوزه

منبع:اندیشه حوزه شماره 84


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 40
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 47 دقیقه قبل
    



رجال (خواص) شناسی در نهج البلاغه

قسمت دوم

جلوه های بصیرتی

•روشنگری در عصر شبهات؛
•اطمینان به امام(ع)؛ (وَثقوا بالقَائد)

سهل بن حنیف

سهل بن حنیف، از سرداران لشکر امام(ع) بود که پس از بازگشت از صفین در کوفه رحلت کرد. او در زمره ی محبوب ترین یاران امیرالمؤمنین(ع) بود. پس از مرگش، علی(ع)، خود بر او نماز خواند، به جای پنج تکبیر، هفت تکبیر در نماز میت گفت و پس از آن فرمود: اگر هفتاد بار هم می گفتم، او لیاقتش را داشت.(1) سهل و تنی چند از اصحاب، از جمله ی سابقین سابقین شمرده شده اند.(2)
حضرت درباره اش فرمود:
لَو أحَبَّنی جَبَلٌ لَتَهَافَتَ؛(3)
حتی اگر کوهی مرا دوست داشته باشد، از هم می شکافد و فرو می ریزد!!
این جمله کنایه از آزمون هایی است که زندگی یک مؤمن را در هم می پیچید؛ به گونه ای که اگر از قضای روزگار! علی(ع) را دوست بداری، بلا چنان «بلایی» بر سرت می آورد تا در حرارت مرارت، ساخته شوی؛ این را محبتِ (کوهی چون) سهل بن حنیف به مولا هزار بار ثابت نموده است!

جلوه های بصیرتی

•استواری چون کوه؛ (لَو أحَبَّنی جَبَلٌ ...)
•سبقت در گردن سپاری به امامت؛

کمیل بن زیاد*

کمیل از عارفانی بود که شب های علی(ع) را همدم می شد. دعای کمیل که در شب نیمه ی شعبان از حضرت فراگرفت، این ماجرا را به نیکی گواه است. او در نهایت به دست حجاج کشته شد.(4) قسمت دیگری از داستان شب های علی(ع) با کمیل نیز شنیدنی است:
... مردم سه گروهند: اول علمای الهی، دوم دانش طلبانی که در راه نجات به دنبال تحصیل علمند و سوم احمقان بی سر و پا که دنبال هر صدایی می دوند و با هر بادی حرکت می کنند؛ همان ها که با نور علم روشن نشده اند و به ستون محکمی پناه نبرده اند. ای کمیل! علم بهتر از مال است؛ علم تو را پاسداری می کند، ولی تو باید مال را حفظ کنی. مال با انفاق کم می شود ولی علم با انفاق افزون می گردد. دست پروردگان مال، به مجرد زوال آن از بین می روند، (ولی شاگردان علم پایدارند.)
ای کمیل ابن زیاد! شناخت علم، آیینی است که با آن جزا داده می شود، به وسیله ی آن انسان در دوران حیات اطاعت فرمان خدا می کند و بعد از وفات نیز نام نیک از او می ماند، (و در نهایت) علم حاکم است و مال محکوم. ای کمیل! ثروت اندوزان مرده اند؛ در حالی که ظاهراً در صف زندگانند، ولی دانشمندان تا دنیا، دنیا است زنده اند. خود از میان مردم بیرون رفته، ولی چهره ی آنان در آئینه ی دل ها نقش بسته است.(5)
در ارشاد القلوب نیز، داستانی از شبگردی های او با مولایش ذکر شده است. در این ملازمت بود که کمیل آهنگی سوزناک از قرائت قرآن در خانه ای می شنود، اما علی رغم زعمش، حضرت از جهنمی بودنش خبر داده و بعدها جنازه ی او را بین خوارج نهروان، نشانش می دهند.(6)

جلوه های بصیرتی

•شب زنده داری و عبادت؛
•همراز اسرار امام(7)(ع)؛

شریح بن هانی

او نیز از شیوخ اصحاب امیرالمؤمنین و دارای بصیرتی سرشار بود. پس از آنکه فتنه گران، جنگ جمل را به راه انداختند، این شریح بود که در کوفه سخنرانی، و مردم را برای یاری مولای متقیان دعوت کرد و گفت:
از دعوت علی(ع) سرپیچی نکنید، به خدا قسم اگر از ما کمک نمی خواست باز با عشق و علاقه یاریش می کردیم.(8)
حیدرکرّار(ع) وقتی او را به فرماندهی خط شکنان صفِ صفین منصوب نمود، چنینش گفت:
در هر صبح و شام به یاد خدا باش و او را بترس؛ از دنیای فریبا خویشتن خائف باش و در هیچ حال از آن ایمن مباش. اگر خویشتن را از بسیاری چیزهایی که دوست می داری به خاطر ترس از ناراحتی های آن باز نداری، هوا و هوس ها تو را زیان های فراوانی خواهند رساند، پس در برابر خواهش های سرکش، مانع و رادع، و به هنگام خشم و غضب بر نفس خویش، شکننده و غالب باش.(9)
شریح بن هانی برای تکذیب استشهادیه ای که معاویه به دروغ از طرف او و دیگرانی چون شریح قاضی (که از تکذیب شهادت نامه اجتناب کرد) علیه حجر بن عدی نوشته بود سفر کرد، تا در غریین به حجر و یارانش رسید و ضمن نامه ای به معاویه، شهادت خود درباره ی حجر را این گونه نوشت:
«گواهی می دهم که حجر نماز را برپا می دارد و زکات می دهد. حج و عمره به جا می آورد و امر به معروف و نهی از منکر می کند و لذا خون و مالش محترم است؛ حال خود دانی!»(10)
او در جنگ سجستان (سیستان) به شهادت رسید.(11)

جلوه های بصیرتی

•تبلیغ و دعوت مردم به سوی امام(ع)؛
•هوشیاری در برابر سوء استفاده از نام و نشان؛

محمد بن ابی بکر

در روایتی از امام کاظم(ع) نقل شده که در روز قیامت منادی ندا می دهد: حواریون محمدبن عبدالله(ص) کجایند؟ در این هنگام سلمان، مقداد و ابوذر برمی خیزند. سپس صدا می زند: حواریون علی بن ابی طالب(ع) کجایند؟ در این هنگام عمرو بن حمق خزاعی، محمدبن ابی بکر، میثم تمار و اویس قرنی به پا می شوند ...(12)
در وصف بصیرت محمد بن ابی بکر همین بس که علی(ع) او را به عمل مطابق بصیرتی که خود دارد دعوت نموده و می گوید:
... اکنون برای پیکار با دشمنت، سپاه را بیرون آر و وفق بصیرت و فهمت در مبارزه با او حرکت کن. دامن جنگ را برای کسی که با تو می جنگد به کمر بزن و مردم را در راه پروردگارت به مبارزه بخوان. از خدایت بسیار یاری طلب که مشکلات را حل خواهد کرد و در شدائدی که بر تو نازل می شود یاریت می کند. «انشاءالله».(13)
محمد، هر چند فرزند دیگران است، اما علی(ع) او را فرزند خویش می خواند و در سوگ شهادتش به ابن عباس اینگونه می نویسد:
اما بعد... «مصر» به دست دشمن گشوده شده و «محمد بن ابی بکر»- که خداش رحمت کند- به شهادت رسیده است. این مصیبت را به حساب خداوند می گذاریم و اجر آن را از همو مسألت می کنیم؛ (مصیبت) فرزندی ناصح، کارگزاری تلاشگر و کوشا، شمشیری برنده و قاطع و ستونی بازدارنده.
من مردم را به ملحق شدن به او و همکاریش تشویق و تحریص کردم و به آنان فرمان دادم که پیش از وقوع واقعه به فریادش برسند. من آنها را آشکارا و پنهانی، از آغاز تا انجام در حرکت به سوی او خواندم. گروهی هماهنگی خود را با
اکراه، اعلام، و جمعی به دروغ خود را به بیماری زدند، و سوم طایفه نیز افرادی بودند که برای تنها ماندن (سپاه حق) دست از یاریش شستند.
از خداوند تقاضا می کنم که برای نجات من از میان این گونه افراد، فرجی عاجل قرار دهد. به خدا سوگند، اگر علاقه من به شهادت در هنگامه ی پیکار با دشمن نبود و خود، مسیر را برای مرگ در راه خدا هموار نساخته بودم، دوست می داشتم حتی یک روز با این مردم روبرو نشوم و هرگز ملاقاتشان نکنم.(14)
محمد در سال 38 هجری در حالی که حاکم مصر بود، در آنجا به شهادت رسید.(15)

جلوه های بصیرتی

•عدم تعصبات خانوادگی؛(نَحَتَسبه وَلَداً نَاصحاً)
•تأیید بصیرت، توسط امام(ع)؛

خزیمه بن ثابت

وی از بصیرت مندان زمان رسول اعظم(ص) است. بینش خزیمه تا بدان پایه بود که خودِ پیامبر به او لقب ذوالشهادتین دادند.(16) در خطبه 182 که در وصف عمار گذشت، یکی از کسانی که امیرالمؤمنین(ع) چند روز پیش از شهادت، دلتنگش می شود خزیمه است. زیرا او از سابقون بود و در هنگام نیاز، در
پیشگاه همگان شهادت داد: جمله ی معروف «من کنت مولاه فعلی مولاه» را از پیامبر شنیده است.(17)
ابن ثابت، پس از شهادت عمار، او را غسل داد و نه خیلی دیر، خود نیز به سوی شهادت شتافت.(18)

جلوه های بصیرتی

•شهادت به حقانیت امام(ع) در وهله ی نیاز؛
•شایستگی همدمی با امام(ع)؛ (أینَ ذوالشَّهَادَتَین)

ابوالهیثم ابن تیهان

ابن تیهان از کسانی است که قبل از اسلام موحد بوده و از نخستین مسلمانان شهر یثرت و جزو هشت نفری می باشد که در مکه به پیامبر ایمان آورد.(19) علی(ع) در آخرین روزهای حیات دلتنگ او نیز شده بود وی در شمار دوازده نفری قرار دارد که طی تشکیل یک جلسه، اعتراض برنامه ریزی شده ای به ابوبکر کردند.(20)
این افراد بر سر آن بودند تا ابوبکر را از منبر به پایین بکشند؛ بصیرت نافذشان اما سبب شد تا در اثر مشورت با امیرالمؤمنین(ع) از این کار صرف نظر نموده و به جای آن هر کدام سخنرانی های روشنگرانه و کوبنده ای در مسجد مدینه و در احقیت حضرت(ع)به خلافت ایراد کردند.(21)
ابن تیهان و دوستانش با انتشار احادیث پیامبر(ص) پیرامون فضائل و جانشینی علی(ع)، در آن بازه ی زمانی که مردم مرعوب قدرت- حاکمه ی سیاسی شده بودند، مانع آن گشتند تا ماجرای غدیر با تمام درخشندگی هایش به دست کثیف نسیان سپرده شود.

جلوه های بصیرتی

•تشکیل جلسات و فعالیت های انقلابی؛
•نگهبان و احیاگر ایام الله(غدیر)؛

نوف بکالی

وی از صاحبان سرّ علی(ع) بود؛ او می گوید شبی دیدم مولا(ع) از بستر خود بیرون شد، به آسمان نگاه کرد و به من گفت: نوف! بیداری یا خواب؟! گفتم: بیدار. حضرت فرمود:
خوشا به حال زاهدان در دنیا و راغبان به آخرت؛ آنها که زمین را فرش قرار دادند، خاک آن را بستر، آبش را عطر، قرآن را چون لباس زیرین و دعا را لباس روئین! سپس دنیا را به روش مسیح(ع) طی کردند. ای نوف، داود(ع) در چنین ساعتی از خواب برخاست و گفت: این همان ساعتی است که هیچ بنده ای در آن دعا نمی کند جز آنکه مستجاب خواهد شد، مگر اینکه مأمور جمع مالیات برای حاکم ظالم، جاسوس مخفی او، سرباز کشیک داروغه خانه، صاحب تار و طنبور و یا طبال (مطرب) بوده باشد.(22)

جلوه های بصیرتی

•شب زنده داری؛
•محرم اسرار امام(ع)؛

برادر دینی

خوب است در پایان، به توصیفات علی(ع) درباره ی 'یک برادر' پرداخته شود. برادری که صفات ویژه ای دارد و نیک می تواند معرف خصوصیات علویون باشد.
روزی حضرت امیر(ع)- شاید از سرِ دلتنگی- از یکی از برادرهای دینی خود یاد می کند و اخلاق و رفتار ممتاز او برمی شمارد. اینکه او چه کسی بوده، در بین شارحان نهج البلاغه اختلاف است: از شخص پیامبر(ص) گرفته تا ابوذر غفاری و مقداد و عثمان بن مظعون و ... به هر روی اما، بیش از آنکه نام او مورد دقت دچار گردد، شایسته است که یادش در معرض قلوب و افکار قرار گیرد؛ موضوعی که خود علی(ع) نیز در نهج البلاغه، آن را مراعات نموده است. پس ای برادر دینی! ما نیز به تأسی امام(ع)، او را «برادر دینی» می نامیم. باشد تا چون اویی شویم:
در گذشته یک برادر دینی داشتم (که توصیفش چنین بود):
آنچه او را در نظرم بزرگ جلوه می داد، کوچکی دنیا در چشم او بود. وی از ننگ حکومت شکمش خارج شده بود؛ آنچه نمی یافت، اشتهایش را نداشت و نیز از آنچه می یافت زیاد مصرف نمی کرد. اکثر اوقات زندگیش ساکت بود؛ اگر سخن می گفت بر گویندگان چیره بود و عطش پرسش کنندگان را فرو می نشاند. ضعیف و مستضعف بود، لیک اگر کاری جدی به میان می آمد، چون شیر بیشه می خروشید و مانند مار بیابانی به حرکت می رفت. پیش از حضور در محکمه ی قضاوت، اقامه ی دلیل نمی کرد. هیچ کس را نسبت به کارش- در آنجا که امکان داشت عذری داشته باشد- قبل از استماع عذرش ملامت نمی نمود. از هیچ دردی جز هنگام بهبودی شکایت نمی کرد. سخنی را می گفت که خود انجام می داد و چیزی را که عمل نمی کرد هرگز بیان نمی داشت. اگر در سخن گفتن مغلوب می شد، کسی بر سکوتش چیرگی نمی یافت؛ بر شنیدن حریص تر بود تا گفتن. گاهی که دو کار برایش پیش می آمد، می اندیشید که کدام به هوا و هوس نزدیک تر است تا با آن مخالفت ورزد.
بر شما باد به چنین اخلاق نیکی؛ از یکدیگر در داشتن آنها سبقت گیرید و چنانچه قدرت انجام همه ی آنها را ندارید، بدانید انجام کمی از آن بهتر از ترک بسیار است.(23)
با اینکه هنوز ناگفتنی های بسیاری هست و مایل بودم فهرستی از ویژگی های مفید و همه ی دیگر خصوصیات مطرح شده در باب «بصیرت» را تقدیم کنم، اما چون سخن به درازا کشید، ناچار باید دامن آن را برچید؛ زیرا، اینها دانه هایی از مشتی هستند که (واقعاً) نمونه ی خروار است و چنین تصور می رود که مقدار پیش گفته، برای طالبان راستین حقیقت و هدایت بسنده نماید.

پی نوشت ها :

1. . رجال کشی: 37 (در خبر دیگری آمده است: حضرت، پنج مرتبه بر او اقامه ی نماز کردند.)
2. . همان منبع: 38.
3. . نهج البلاغه، حکمت 111.
• درباره او بنگرید: کمیل، علیرضا اللّهیاری، دفتر نشر فرهنگ اسلامی.
4. . الارشاد 1: 328؛ یاران امیرالمؤمنین(ع): 422.
5. . نهج البلاغه حکمت 147 (النَّاس ثَلَاثَهٌ فَعَالم رَبَّانیٌّ وَ متَعَلّمٌ عَلَی سَبیل نَجَاهٍ وَ هَمَجٌ رَعَاعٌ أتبَاع کلّ نَاعقٍ یَمیلونَ مَعَ کلّ ریحٍ لَم یَستَضیئوا بنور العلم وَ لَم یَلجَئوا إلَی رکنٍ وَثیقٍ یَا کمَیل العلم خَیرٌ منَ المَال العلم یَحرسکَ وَ أنتَ تَحرس المَالَ وَ المَال تَنقصه النَّفَقَه وَ العلم یَزکوا عَلَی الإنفَاق وَ صَنیع المَال یَزول بزَوَاله یَا کمَیلَ بنَ زیَادٍ مَعرفَه العلم دینٌ یدَان به به یَکسب الإنسَان الطَّاعَهَ فی حَیَاته وَ جَمیلَ الأحدوثَه بَعدَ وَفَاته وَ العلم حَاکمٌ وَ المَال مَحکومٌ عَلَیه یَا کمَیل هَلَکَ خزَّان الأموَال وَ هم أحیَاءٌ وَ العلَمَاء بَاقونَ مَا بَقیَ الدَّهر أعیَانهم مَفقودَهٌ وَ آمثَالهم فی القلوب مَوجودَهٌ).
6. . مستدرک سفینه البحار 9: 190.
7. . امام علی(ع) این نکته را به خود او نیز صراحتاً گفته اند. بنگرید: محمد حسین حسینی تهرانی، امام شناسی 3: 31.
8. . سید عبدالهادی رکنی، یاران امیرالمؤمنین(ع): 183.
9. . نهج البلاغه، نامه 56 (اتَّق اللهَ فی کلّ صَبَاحٍ وَ مَسَاءٍ وَ خَف عَلَی نَفسکَ الدّنیَا الغَرورَ وَ لَا تَأمَنهَا عَلَی حَالٍ وَ اعلَم أنَّکَ إن لَم تَردَع نَفسَکَ عن کَثیرٍ ممَّا تحبّ مَخَافَهَ مَکروهٍ سَمَت بکَ الأهوَاء إلَی کَثیرٍ منَ الضَّرَر فَکن لنَفسکَ مَانعاً رَادعاً وَ لنَزوَتکَ عندَ الحَفیظَه وَاقماً قَامعاً).
10. . یاران امیرالمؤمنین(ع): 188.
11. . مستدرک سفینه البحار 5: 216.
12. . رجال کشی: 9.
13. . فَأصحر لعَدوِّکَ وَ امض عَلَی بَصیرَتکَ وَ شَمّر لحَرب مَن حَارَبَکَ وَ ادع إلی سَبیل رَبّکَ وَ أکثر الاستعَانَهَ بالله یَکفکَ مَا أهَمَّکَ وَ یعنکَ عَلَی مَا ینزل بکَ إن شَاءَ الله (ترجمه از مکارم شیرازی «با اندکی تغییر»).
14. . نهج البلاغه، نامه 35 (أمَّا بَعد فَإنَّ مصرَ قَد افتتحَت وَ محَمَّد بن أبی بَکرٍ رَحمَه الله قَد استشهدَ فَعندَ الله نَحتَسبه وَلَداً نَاصحاً وَ عَاملًا کَادحاً وَ سَیفاً قَاطعاً وَ رکناً دَافعاً وَ قَد کنت حَثَثت النَّاسَ عَلَی لَحَاقه وَ أمَرتهم بغیَاثه قَبلَ الوَقعَه وَ دَعَوتهم سرّاً وَ جَهراً وَ عَوداً وَ بَدءاً فَمنهم الآتی کَارهاً وَ منهم المعتَلّ کَاذباً وَ منهم القَاعد خَاذلًا أسأل اللهَ تَعَالَی أن یَجعَلَ لی منهم فَرَجاً عَاجلًا فَوَالله لَو لَا طَمَعی عندَ لقَائی عَدوّی فی الشَّهَادَه وَ تَوطینی نَفسی عَلَی المَنیَّه لَأحبَبت ألَّا ألقَی مَعَ هَؤلاء یَومأ وَاحداً وَ لَا ألتَقیَ بهم أبَدأ).
15. . رجال الطوسی: 49.
16. . کافی 7: 400؛ من لایحضره الفقیه 3: 108 (ذوالشهادتین به معنای کسی است که شهادت او به تنهایی به جای شهادت دو نفر محسوب می گردد.)
17. . رجال کشی: 37.
18. . شیخ طوسی، اختیار معرفه الرجال 1: 267.
19. . یاران امیرالمؤمنین(ع): 407.
20. . الخصال: 461. این دوازده نفر عبارتند از: خالد بن سعید ابن عاص، مقداد بن اسود، ابی بن کعب، عمار بن یاسر، أبوذر غفاری، سلمان فارسی، عبدالله بن مسعود وبریده اسلمی (از بین مهاجرین) و خزیمه بن ثابت (ذوالشهادتین)، سهل بن حنیف، أبو أیوب انصاری و أبو الهیثم بن تیهان (از انصار).
21. . همان منبع.
22. . نهج البلاغه، حکمت 104 (یَا نَوف طوبَی للزَّاهدینَ فی الدّنیَا الرَّاغبینَ فی الآخرَه أولَئکَ قَومٌ اتَّخَذوا الأرضَ بسَاطاً وَ ترَابَهَا فرَاشاً وَ مَاءَهَا طیباً وَ القرآنَ شعَاراً وَ الدّعَاءَ دثَاراً ثمَّ قَرضوا الدّنیَا قَرضاً عَلَی منهَاج المَسیح یَا نَوف إنَّ دَاودَ(علیه السلام) قَامَ فی مثل هَذه السَّاعَه منَ اللَّیل فَقَالَ إنَّهَا لَسَاعَهٌ لَا یَدعو فیهَا عَبدٌ إلَّا استجیبَ لَه إلَّا أن یَکونَ عَشَّاراً أو عَریفاً أو شرطیّاً أو صَاحبَ عَرطَبَهٍ وَ هیَ الطّنبوراً و صَاحبَ کَوبَهٍ وَ هیَ الطَّبل وَ قَد قیلَ أیضاً إنّ العَرطَبَهَ الطَّبل وَ الکَوبَهَ الطّنبور).
23. . نهج البلاغه، حکمت 289 (کَانَ لی فیمَا مَضَی أخٌ فی الله وَ کَانَ یعظمه فی عَینی صغَر الدّنیَا فی عَینه وَ کَانَ خَارجاً سلطَان بَطنه فَلَا یَشتَهی مَا لَا یَجد وَ لَا یکثر إذَا وَجَدَ وَ کَانَ أکثَرَ دَهره صَامتاً فَإن قَالَ بَذَّ القَائلینَ وَ نَقَعَ غَلیلَ السَّائلینَ وَ کَانَ ضَعیفاً مستَضعَفاً فَإن جَاءَ الجد فَهوَ لَیث غَابٍ وَ صلّ وَادٍ لَا یدلی بحجَهٍ حَتِّی یَأتیَ قَاضیاً وَ کَانَ لَا یَلوم أحَداً عَلَی مَا یَجد العذرَ فی مثله حَتَّی یَسمَعَ اعتذَارَه وَ کَانَ لَا یَشکو وَجَعاً إلَّا عندَ برئه وَ کَانَ یَقول مَا یَفعَل وَ لَا یَقول مَا لَا یَفعَل وَ کَانَ إذَا غلبَ علَی الکَلَام لَم یغلَب عَلَی السّکوت وَ کَانَ عَلَی مَا یَسمَع أحرَصَ منه عَلَی أن یَتَکَلَّمَ وَ کَانَ إذَا بَدَهَه أمرَان یَنظر أیّهمَا أقرَب إلَی الهَوَی فَیخَالفه فَعَلَیکم بهَذه الخَلَائق فَالزَموهَا وَ تَنَافَسوا فیهَا فَإن لَم تَستَطیعوهَا فَاعلَموا أنَّ أخذَ القَلیل خَیرٌ من تَرک الکَثیر).

منبع : محمد قربانی مقدم / بصیرت در نهج البلاغه / انتشارات حیات طیبه 1389
نویسنده : محمد قربانی مقدم


باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط mohamadaminsh با 2489 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 59
     درج شده در 851 روز و 19 ساعت و 47 دقیقه قبل
    



تفاوت تقدس و خرافه چيست؟

يکي از مهمترين عوامل پيشرفت سريع اسلام و گسترش بي سابقه و شگفت آور اين آخرين دين الهي، مبارزه با خرافه ها، افسانه ها، امور موهوم و خرافي بوده که رسول مکرم اسلام (ص) با سلاح علم و عقل و منطق و تفکر، وارد ميدان شد و آيين آسماني خود را گسترش داد. به گزارش خبرگزاري مهر، متأسفانه اعمال و باورهاي خرافي در بين برخي از متدينان ما نيز رسوخ يافته و اين به دليل کم دقتي و عدم غور در مسائل ديني است. ظاهربينان ميان عدل و فسق، نبوت و کذب و حقيقت و افسانه برابري مي بينند.
ابن خلدون مي گويد: مردم شيفته اند که از پيشامدها و حوادث عمومي آينده آگاه شوند. شناختن مدتي که از عمر جهان باقي مانده است، يا پي بردن به نيرومندي يا مدت بقاي دولت ها از اين گونه اند. وي معتقد است: اين گونه امور در ذات بشر است و در نهاد او مخمر گرديده است. بيشتر مردم بر آن مي شوند که در خواب بدين گونه امور پي برند.
اين انگيزه قوي سبب شده که بسياري از متدينين نيز به مسائل خرافي و باورهاي غيرمنطقي روي آورند. مضافا بر اينکه در دين مبين اسلام مسائلي مانند دعا، ذکر، استخاره، تبرک جستن، توسل و... موجب گرديده تا افراد ظاهرنگر پوست را گرفته و مغز را رها کرده و نتوانسته اند سره را از ناسره تشخيص دهند؛ در حالي که قداست و فضيلت مفاهيمي هستند که اسلام بر آنها صحه گذاشته است. فرق بين امر قدسي و امر خرافي بسيار است. کساني که نمي توانند بين اين دو امر تفکيک قائل شوند، اين دو مقوله را با هم در مي آميزند.تقارن مقدس با نامقدس، به منزله تضادي ميان واقع و غير واقع بيان شده است و البته نبايد انتظار داشت که در زبان هاي باستاني، اصطلاح فلسفي واقع و غير واقع و مانند اينها پيدا شود، ولي فهم اينکه انسان مذهبي به طور عميق آرزومند سهيم بودن در واقعيت اشباع شده با قدرت باشد، آسان است. با اين توصيف، امر مقدس وسيع تراز خداي يهودي ـ مسيحي است. منشأ دين واقعيت داشتن امر مقدس و رويارويي انسان ها با آن است. نمادها و اساطير در اديان، همان امر مقدس را نشان مي دهند و بيانگر محوريت داشتن امر مقدس با رويارويي با امر مقدس در اديان مختلف هستند.به نظر «الياده»، بسياري از اشيايي که ما در زندگي روزانه با آنها سر و کار داريم، غير مقدس و تنها خودشان هستند، ولي اشياي مقدس تنها خودشان نيستند، بلکه در لحظه معيني مي توانند به چيزي بيش از خودشان برگردانده شوند، يعني مي توانند علامت چيزي مقدس باشند. ابزار، حيوان، غار يا سنگ در صورتي که مردم بخواهند يا کشف کنند، علامتي براي امر مقدس مي شود. بنابراين تمام اشياي نمادين، ويژگي هاي
دوگانه اي دارند؛ از طرفي چيزي هستند که هستند و از طرف ديگر چيزي غير از خودشان مي شوند.براي نمونه حجرالاسود براي مسلمانان سنگ سياه بزرگ مقدسي است؛ گرچه در سطحي ديگر، اين شيء خاص خارجي يک سنگ است، ولي هيچ مسلماني آن‌را تنها يک سنگ نمي پندارد. از همان لحظه اي که مسلمانان دانستند امر مقدس اين سنگ را لمس کرده است، اين سنگ غير مقدس به امري مقدس تبديل شد.

قداست در فرهنگ اسلامي به مفهوم پرسش ناپذيري و عزيز بلاجهت بودن

و ... نيست. تنها خداوند و هرچه به او مربوط و يا از او صادر شود، قداست دارد و محترم است. به يک نگاه، سراسر آفرينش، مقدس است؛ زيرا کار اوست و شريعت و ارزش هاي الهي نيز مقدس است، زيرا راه تکامل بشر به سوي رشد و کمال و نجات انساني اند و کتاب خدا و سيره فرستادگان او مقدس است، زيرا نقشه راه فلاح و رستگاري انسان است. همه اين مقدسات پشتوانه استدلالي و معرفتي دارند و بشر نه با تعطيل نمودن عقل يا فطرت، بلکه با فعال کردن عقل و فطرت خويش به اين مقدسات، ابتدا آگاهي و معرفت يافته و اعتراف مي کند و سپس بدان ها ملتزم مي شود و آنگاه هدايت و نجات مي يابد.قداست و فضيلت در فرهنگ اسلام، با جهل و تعصب ارتباط يا سازگاري ندارد و قرآن براي خرافات هيچ تقدسي قائل نيست، حال آنکه در فرهنگ سکولاريستي غرب و فرهنگ هاي خرافي، تقسيم امور و مفاهيم و اشخاص به قدسي و عرفي، اساس ديگري دارد و قداست محصول جهل و تعصب و نوعي نابرابري و تقدم بلاتوجيه است و مقدسات اموري غيرعقلاني و غير قابل توجيه و بلکه مبهم و نامفهوم اند. در فرهنگ سکولار و مادي هيچ امر مقدسي وجود ندارد.

باز منتشر شده توسط mohamadaminsh در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.