مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
احادیث حضرت محمد
آشپزی به سبک تبیان
عکس و عکاسی مقالات
آپدیت روزانه ESET NOD 32 username password
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 60
     درج شده در 1507 روز و 18 ساعت و 55 دقیقه قبل
    

سيماى ((مثل))هاى قرآن

با واقعيت ((مثل)) در محاورات مردمى كاملا آشنا شديم و حد و مرز آن روشن گرديد, اكنون وقت آن رسيده است كه به تحليل كلى مثل هاى قرآنى بپردازيم تا روشن شود كه آيا ((مثل))هاى قرآنى از مقوله همان مثل هاى مردمى است كه در محاوره ها بر آن تكيه مى شود يا واقعيت ديگرى دارد هرچند همگى تحت پوشش ((مثل)) قرار مى گيرد.
آيات قرآنى حاكى از آن است كه در اين كتاب آسمانى ((مثل))هايى فرو فرستاده شده تا مايه عبرت و وسيله تحريك انديشه ها گردد كه به عنوان نمونه يكى را مىآوريم:
(لو إنزلنا هذا القرآن على جبل لرإيته خاشعا متصدعا من خشيه الله و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون) 1 .
((اگر اين قرآن را بر كوهى نازل مى كرديم, آن را در برابر قرآن خاشع و از خوف خدا متلاشى شده مى ديدى, اينها مثالهايى است براى مردم مى زنيم تا در آنها بينديشند)).
در اينجا دو نكته هست كه بايد هر دو باهم مورد نظر قرار گيرند:
الف: اين آيه و نظير آن حاكى است كه مثل هاى قرآن به هنگام نزول بر قلب مبارك پيامبر(ص) از مقوله ((مثل)) بوده است, و حامل وحى جبرئيل امين ((مثل))ها را از مقام ربوبى گرفته و فرود آمده است.
ب: از طرف ديگر مثل آن سخن حكيمانه است كه به مناسبتى در موردى گفته شود. سپس با فرسايش خاصى در طول زمان جزء فرهنگ مردم قرار گيرد و پيوسته با آن استدلال شود.
اين دو مطلب در مورد مثل هاى قرآن هماهنگ نمى باشند, لازمه مطلب نخست اين است كه وحى قرآنى به هنگام فرود آمدن مثل بوده و لزومى به فرسايش و سينه به سينه گشتن در طول زمان نداشته است درحالى كه لازمه مطلب دوم اين است كه سخن حكيمانه روز نخست حكمت است مثل نيست, بلكه در صورتى مثل مى گردد كه حافظه زمان آن را حفظ كند و به تدريج در جامعه مورد تمثل قرار گيرد و سرانجام به صورت مثل درآيد.
اكنون چه بايد كرد, چگونه ميان اين دو مطلب مختلف توافقى ايجاد كنيم.
حل اين گره در اين جا است كه توجه كنيم كه مثل دو معنى دارد:
1 - سخن حكيمانه كه به مناسبتى در موردى گفته مى شود, و به تدريج در فرهنگ مردم وارد مى شود و سينه به سينه از نسلى به نسلى منتقل مى گردد تا رنگ مثل به خود مى گيرد.
2 - مثل به معنى تمثيل است كه اساس آن را تشبيه و استعاره, و كنايه و مجاز تشكيل مى دهد, و چنين تمثيلى ارتباطى به مثل به معنى نخست ندارد, با توجه به دو نوع تفسير از مثل بايد دانست كه قرآن مثل دارد اما نه به معنى نخست, بلكه به معنى دوم يعنى جمله هايى كه در آن تشبيه و استعاره و امثال آنها به كار رفته باشد. و در چنين تمثيل مرور زمان لازم نيست. و از روز نخست نام مثل به معنى تمثيل را دارد هرچند فاقد نام مثل اصطلاحى است. خطيب قزوينى در تلخيص مفتاح العلوم سكاكى مى گويد:
((تمثيل از مقوله (مجاز مركب) است, و آن همان لفظ مركبى است كه در موردى به كار مى رود كه به معنى اصلى آن لفظ تشبيه شده, و صورت تشبيه را تمثيل مى نامند و هدف مبالغه در تشبيه است)).
آنگاه مثال مى زند و مى گويد: ((يزيد بن وليد به مروان بن محمد -آنگاه كه در بيعت با او تعلل مى ورزيد- چنين نامه نوشت:
((إما بعد فانى إراك تقدم رجلا و توخر اخرى فاذا إتاك كتابى هذا فاعتمد على إيهما شئت, والسلام)).
((تو را مى بينم گاهى پائى به جلو و گاهى پائى ديگر به عقب مى نهى, آنگاه كه نامه من به تو رسيد, يكى از دو امر(بلى يا نه) را انتخاب كن)).
خطيب مى گويد: اين تمثيل در تبيين حال طرف از نظر تردد و دو دلى از منزلت خاصى برخوردار است كه اگر به جاى اين مثل واقعيت آن امر با لفظ خود ادإ مى شد, فاقد چنين بلاغت بود. مثلا مى گفت: ((تو از بيعت من تعلل ورزيده اى, آنگاه كه نامه من به تو رسيد يكى از دو طرف را برگزين)).
با توجه به آنچه كه بيان گرديد, مثل هاى قرآن جزو مثل هاى اصطلاحى نيست, بلكه همگى از مقوله تمثيل و تشبيه مى باشند كه علاوه بر مضمون لفظى هدف مقدسى را نيز تعقيب مى كنند.
در اينجا لازم است به تعريف امور چهارگانه كه اركان تمثيل هاى قرآن را تشكيل مى دهند, بپردازيم:
1 - تشبيه; 2 - استعاره مصرحه; 3 - استعاره مكنيه; 4 - كنايه; 5 - مجاز.

1 - تشبيه

هرگاه پديده اى (مانند شير) ويژگى بارزى مانند(شجاعت) داشته باشد و بخواهيم پديده ديگرى را(رجل دلاور) در اين ويژگى با او همسو كنيم, ناچاريم دومى را همانند اولى قرار دهيم و بگوييم: ((زيد كالاسد فى الشجاعه)).
و به تعبير اهل فن مشاركت دو چيز با يكديگر در نوعى از ويژگى آن هم با حروف مخصوص تشبيه است مثل اين كه بگوييم ((العلم كالنور فى الهدايه)) در اصطلاح; اولى را ((مشبه)) و دومى را ((مشبه به)) مى گويند.
اينك به عنوان نمونه مثال بزنيم:
شاعرى بوى دهن فرد مورد علاقه خود را به ((مشك)) و ((لادن)) تشبيه مى كند و مى گويد:
بوى بهشت مى گذرد يا نسيم صبح
اين نكهت دهان تو يا بوى لادن است

2 - استعاره مصرحه

هرگاه در كلام فقط از مشبه به ذكرى صورت گيرد, آن را استعاره مى نامند, مثلا بگويد: ((رإيت إسدا فى الحمام)).
شاعر مى گويد:
ژاله از نرگس چكيد, و برگ گل را آب داد
وزن تگرگ نازپرور, مالش عناب داد
شاعر در اين شعر اشك را به ژاله, چشم را به نرگس, صورت را به برگ, دندان را به تگرگ, لب را به عناب تشبيه كرده و تنها ((مشبه به)) را به ميان آورده و از ((مشبه)) چيزى ذكر نشده است ولى قرينه گواهى مى دهد كه مقصود از چند مشبه به, انسان با اين خصوصيات است.

3 - استعاره مكنيه

در استعاره مكنيه جريان برعكس استعاره مصرحه است در اين مورد فقط ((مشبه)) گفتگويى به ميان مىآيد و قرينه گواهى مى دهد كه مقصود از ((مشبه)), ((مشبه به)) است چنان كه شاعر مى گويد:
و اذا المنيه انشبت إظفارها
الفيت كل تميمه لا تنفع
آنگاه كه مرگى چنگال هاى خود را فرو برد در اين صورت هيچ حرزى سود نمى بخشد.
شاعر در اين مورد مرگ را به درنده تشبيه كرده ولى از دومى نامى نبرده, و فقط مشبه(منيه) را ذكر كرده است, و مقصود از آن درنده است به گواه اين كه از چنگال او(اظفار) نامى به ميان آورده است.

4 - كنايه

كنايه اين است كه جمله در معنى موضوع له بكار رود ولى هدف توجه مخاطب به لازم آن است, مثلا بگويد: ((زيد طويل النجاد)) معنى آن اين است كه زيد بند شمشيرش بلند است كنايه از اين كه او بلند قامت است.

5 - مجاز

مجاز از نظر مشهور ادبإ اين است كه لفظ به خاطر يكى از علائق, در غير موضوع له بكار رود, هرگاه مصحح اين استعمال وجود مشابهت بين موضوع له و غير موضوع له باشد, آن مجاز را استعارى مى گويند مانند: ((رإيت إسدا فى الحمام)).
و اگر علاقه و مصحح استعمال غير از مشابهت باشد, به آن مجاز مرسل مى گويند مثل اين كه گفته مى شود: ((رعت الماشيه الغيبث)) ((گوسفندان باران را چريدند)).
مسلما مقصود از ((غيث)) گياه است كه به وسيله آن روييده مى شود, و در حقيقت سبب(غيث) گفته شده و از آن مسبب اراده گشته است.
تا اينجا با اصطلاحات پنج گانه كه در حقيقت ستون فقرات تشبيهات قرآن است, آشنا شديم. و سرانجام نتيجه گرفتيم كه مثل هاى قرآنى از مقوله مثل هاى اصطلاحى نيست, بلكه از قبيل تمثيل است هرچند ممكن است مثل هاى قرآن به مرور زمان جزو مثالهاى اصطلاحى گردد. چنانچه در آينده در اين مورد گفتگو خواهيم كرد.

اقسام تمثيل ها

اكنون كه روشن شد مثلهاى قرآن از مقوله تمثيل است, شايسته است به اقسام تمثيل به نوعى اشاره كنيم تا روشن گردد كه تمثيل هاى قرآن از كدام يك از اين اقسام مى باشند.

1 - تمثيل رمزى

مقصود از تمثيل رمزى آن داستانهايى است كه از زبان پرندگان و گياهان حتى سنگ ها و صخره ها بيان مى شود, و كتاب كليله و دمنه نوع بارز از اين تمثيل رمزى است. و شاعر معروف عطار نيشابورى از اين شيوه در كتاب ((منطق الطير)) بهره گرفته است.
مورخين مى گويند: طبيب ايرانى به نام ((برزويه)) بر كتاب كليله و دمنه كه در سرزمين هند به زبان سانسكريت نوشته شده بود, واقف گشت و آن را به زبان پهلوى ترجمه نمود و به دربار انوشيروان ساسانى هديه كرد و اين كتاب به همان زبان پهلوى در ميان ايرانيان محفوظ بود تا اين كه عبدالله بن مقفع(106 - 134) به عربى ترجمه نمود, سپس نويسنده معروف نصرآلله بن محمد عبدالحميد در قرن ششم آن را به زبان پارسى ترجمه كرد و اكنون همين ترجمه از رواج كامل برخوردار است. و در قرن نهم هجرى نويسنده معروف به ((كاشفى)) آن را به زبان پارسى نيز ترجمه كرد, و رودكى آنچه كه ابن مقفع ترجمه كرده بود به نظم درآورد. و از تواريخ استفاده مى شود كه برخى از مضامين اين كتاب به شبه جزيره العرب نفوذ كرده بود. و در عصر رسالت و پس از او نيمه رواجى داشت, زيرا از اميرمومنان(ع) نقل مى كند كه او فرمود: ((انما إكلت يوم إكل الثور الابيض)) درحالى كه اين مثل در اين كتاب وارد شده است.
برخى از ناآگاهان كه پيوسته به آسياب دشمن آب مى ريزند, مى خواهند قصص قرآنى را بالاخص آنچه كه مربوط به داستان آدم و پيروزى شيطان بر او و سرگذشت قابيل و هابيل و يا سخن گفتن مورچه با سليمان را از مقوله تمثيل رمزى بدانند, درحالى كه يك چنين تفسيرى بر خلاف تصريح قرآن است. زيرا اين كتاب اصرار مى ورزد كه قصص خود را يك رشته حقايق غيبى بداند كه پيامبر(ص) نيز از آن آگاه نبود, چنان كه مى فرمايد:
(لقد كان فى قصصهم عبره لالى الالباب ما كان حديثا يفترى و لكن تصديق الذى بين يديه و تفصيل كل شىء و هدى و رحمه لقوم يومنون) 2 .
((به راستى در سرگذشت آنان براى خردمندان عبرتى است اين قصص سخنى نيست كه به دروغ ساخته شده باشد, بلكه تصديق آنچه از كتابهايى است كه پيش از آن بوده و روشن گر هر چيز است و براى مردمى كه ايمان مىآورند, رهنمود و رحمتى است)).
چه جمله اى صريح تر از اين كه مى فرمايد: (ما كان حديثا يفترى).

2 - تمثيل قصصى

مقصود از تمثيل قصصى داستان هايى است كه بيانگر سرگذشت اقوام پيشين است به منظور اين كه آيندگان از آن عبرت بگيرند و قصه هاى قرآن از آدم تا خاتم همگى از اين مقوله بوده, و در حقيقت نوعى تشبيه مخفى دربر دارند و آن تشبيه آيندگان به گذشتگان است, قرآن مى فرمايد:
(ضرب الله مثلا للذين كفروا امرإه نوح و امرإه لوط كانتا تحت عبدين من عبادنا صالحين فخانتاهما فلم يغنيا عنهما من الله شيئا و قيل ادخلا النار مع الداخلين) 3 .
((خداوند براى كسانى كه كفر ورزيده اند, زن نوح و زن لوط را مثل آورده كه هر دو در نكاح دو بنده از بندگان شايسته ما بودند و به آنها خيانت كردند و كارى از دست شوهران آنها در برابر خدا ساخته نبود, و گفته شد با داخل شوندگان داخل آتش شويد)).

3 - تمثيل طبيعى

مقصود از تمثيل طبيعى تشبيه غير محسوس به محسوس است مشروط بر اين كه مشبه به از امور آفرينشى باشد, چنانكه مى فرمايد:
(انما مثل الحياه الدنيا كمإ إنزلناه من السم إ فاختلط به نبات الارض مما يإكل الناس و الانعام حتى اذا إخذت الارض زخرفها و ازينت و ظن إنهم قادرون عليها إتاها إمرنا ليلا إو نهارا فجعلناها حصيدا كإن لم تغن بالامس كذلك نفصل الايات لقوم يتفكرون) 4 .
((در حقيقت, مثل زندگى دنيا, بسان آبى است كه آن را از آسمان فرو ريختيم پس گياه زمين از آنچه مردم و دامها مى خورند با آن درآميخت. تا آنگاه كه زمين پيرايه خود را برگرفت و آراسته گرديد و اهل آن پنداشتند كه آنان بر آن قدرت دارند, شبى يا روزى فرمان(ويرانى) ما آمد و آن را چنان درو شده كرديم كه گويى ديروز وجود نداشت هاست. اين گونه نشانه هاى خود را براى مردمى كه انديشه مى كنند, به روشنى بيان مى كنيم)).
خلاصه سخن: اين كه: مثل هاى قرآن يا از مقوله تمثيل قصصى است يا تمثيل طبيعى است و هرگز در قرآن تمثيل رمزى كه تإويل گران به آن گرايش دارند, وجود ندارد.

مثل هاى قرآنى در احاديث

ائمه اهل بيت عليهم السلام به تدبر در مثل هاى قرآنى اهميت داده و در سخنان و ادعيه خود به آن اشاره نموده اند كه نقل همگى براى ما مقدور نيست و فقط نمونه هايى را متذكر مى شويم:
1 - امير مومنان على(ع) مى فرمايد:
((كتاب ربكم فيكم مبينا حلاله و حرامه, و فرائضه و فضائله, و ناسخه و منسوخه, و رخصه و عزائمه, و خاصه و عامه, و عبره و إمثاله)) 5 .
((كتاب پروردگارتان در ميان شماست, بيانگر حلال و حرام, واجب و مستحب, ناسخ و منسوخ, جايز و واجب, خاص و عام, عبرت ها و مثال هاى آن است)).
باز اميرمومنان(ع) مى فرمايد:
((نزل القرآن إربع إرباعا ربع فينا و ربع فى عدونا, و ربع سنن و إمثال, و ربع فرائض و إحكام)) 6 .
((قرآن در چهار بخش فرو فرستاده شده است: يك چهارم آن در حق ما, و يك چهارم ديگر در مورد دشمنان ما, و يك چهارم آن سنت هاى الهى و مثل هاى آن است و يك چهارم آن فرايض و احكام مى باشد)).
در اين مورد روايات بيش از آن است كه در اينجا نقل شود.

پی نوشت ها:

1ـ حشر: 21.
2ـ يوسف: آيه 111.
3ـ تحريم: 10.
4ـ يونس: 24.
5ـ نهج البلاغه: خطبه 81.
6ـ بحارالانوار: ج24, ص 305, باب جواب تإويل ما نزل فيهم, حديث1.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 55
     درج شده در 1507 روز و 18 ساعت و 56 دقیقه قبل
    

مثل نهم؛ انفاق خالصانه در راه خدا

عمل كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند همچون باغى در نقطه اى مرتفع است كه با ريزش باران درشت, دو برابر ثمر دهد.
و مثل الذين ينفقون اموالهم ابتغإ مرضات الله و تثبيتا من انفسهم كمثل جنه بربوه اصابها وابل فآتت إكلها ضعفين فان لم يصبها وابل فطل والله بما تعملون بصير. (البقره / 264).
و كار كسانى كه اموال خود را براى خوشنودى خدا و تثبيت ملكات انسانى در روح خود انفاق مى كنند همچون باغى است كه در نقطه بلندى باشد و بارانهاى درشت به آن برسد و ميوه خود را دو چندان دهد (و هميشه شاداب و باطراوت است) و اگر باران درشت به آن نرسد بارانى نرم به آن مى رسد و خداوند به آنچه انجام مى دهيد بيناست.

تفسير واژه ها

1. (ربوه): مفرد, و جمع آن ربى است, و به نقطه بلند از زمين گفته مى شود.
2. (وابل): باران درشت.
3. (طل): باران ريز.

اخلاص در عمل يا انقلاب ارزشها.

اخلاص در عمل و يا كار براى خدا از اصولى است كه اسلام به آن دعوت كرده و مايه انقلاب ارزشها شده است, و اگر اين اصل در جامعه پياده شود فضاى زندگى جامعه را شفاف و خندان خواهد گردانيد و بسيارى از كشمكشها و خودخواهى ها پايان مى پذيرد.
مسلما كار, بدون انگيزه صورت نمى پذيرد و كار بدون انگيزه نوعى خطا و غفلت به شمار مى رود. چيزى كه هست محرك و انگيزه در امور فردى, نوعا سود شخصى مى باشد مثلا آنجا كه انسان احساس نياز مى كند براى رفع نياز خود دست به تلاش مى زند, يك چنين كار در چهارچوب كارهاى فردى بسيار مستحسن و ستوده است.
ولى آنجا كه كار, آهنگ اجتماعى پيدا مى كند, انگيزه بايد دگرگون گردد و رضاى الهى و يا علاقه به انسانها محرك انسان باشد, اگر انگيزه كار انحراف پيدا كرد, خودخواهى و ((غير خودنخواهى)) محرك انسان شده كار تظاهرى بيش نبوده و ديرى نخواهد پائيد.
قرآن در تبيين عقيم ماندن كارهاى ريايى و در مقابل, ثمربخش بودن كارهاى توإم با اخلاص از دو تمثيل بهره مى گيرد كه با تمثيل نخست در شماره قبل آشنا شديم, اكنون به تبيين تمثيل دوم در مورد كارهاى همراه با اخلاص مى پردازيم.
كشاورزى, زمين مناسبى را در يك نقطه بلندى براى احداث باغ اختصاص مى دهد, نقطه اى كه هم از تابش آفتاب بهره مى گيرد و هم از بارانهاى فصلى اعم از درشت و ريز, او نهالها را در دل زمين كاشته و هماهنگ با شرايط جوى به پرورش آنها همت مى گمارد, چيزى نمى گذرد كه نهالها به صورت درخت برومند درآمده و دوچندان ميوه مى دهد.
شگفت آنجا است كه باران درشت گاهى مايه تباهى زراعت مى گردد چنانكه در مثل قبلى بيان گرديد, در حالى كه در اين تمثيل باران درشت مايه پرورش نهالها و درختان مى گردد, چطور شد كه يك عامل در شرايطى ويرانگر و در شرايطى ديگر نعمت پرور است؟
علت آن اين است كه در تمثيل نخست كشاورز بدون آگاهى از شرايط زمين دانه بر خاك ضعيفى كه روى سنگ را پوشانيده بود افشانده بود, طبعا در چنين شرايطى بوته در دل زمين ريشه نمى دواند و باران درشت خاك و بوته را مى شويد و به رودخانه مى ريزد.
در حاليكه در تمثيل دوم نهالهاى كشاورز پنجه در دل زمين افكنده و در قشرى از زمين پنهان شده است, باران نه تنها درخت را از جاى برنمى كند بلكه در دل زمين نفوذ كرده و ريشه ها را آبيارى مى كند.
با توجه به اين امر مثل موقعيت مرد رياكار با انسان مخلص كاملا روشن مى گردد, مثل رياكار مثل آن كشاورز بذرافشان است كه بر خاك ضعيفى كه بر روى سنگ قرار گرفته بذر مى افشاند, اگر دانه در اين حالت در دل زمين ريشه نمى دواند و به قول شاعر:
هر آن كس افكند تخم بر روى سنگ
چون وقت دخلش نيايد به چنگ
عمل رياكار نيز بر روح و روان انسان ريشه ندوانيده و جز ظاهر سازى چيزى نمى باشد.
از اين بيان روشن مى گردد كه چرا اعمال رياكاران پس از اندى مى خشكد و از حركت باز مى ماند ولى كارهاى مردان خدا دور از ريا صدها سال, نعمت و بركت مى دهد.
بى ريشه بودن كار ريايى, هم مورد تإييد وحى الهى است و هم مشاهدات اجتماعى آنرا تإييد ميكند.
جمله (و تثبيتا من انفسهم) به اين معنى است كه انفاق كنندگان با اخلاص نه تنها در انفاق خواهان تحصيل رضاى خدا هستند بلكه پيوسته خود را آماده مى سازند كه در آينده آنرا با منت باطل نسازند.
اين جمله مى تواند اشاره به مطلب ديگرى باشد و آن اينكه افراد با ايمان با انفاق در راه خدا به نفس و روان خود ثبات و آرامش مى بخشند. و انفاق مايه آرامى روح آنان مى گردد زيرا (إلا بذكر الله تطمئن القلوب): ((دلها با ياد خدا آرام مى گيرد)).

كمال اخلاص

اخلاص براى خود مراتب مختلفى دارد كه مرحله اتم آن از آن اوليإ خدا است.
در دوران نوجوانى از استادى شنيدم: بعد از درگذشت والد شريف مرتضى و شريف رضى قرار شد اثاث خانه تقسيم شود پس از تقسيم همه اثاث, قرآنى در وسط باقى ماند, مقسم تصميم گرفت آنرا به يكى از دو برادر بدهد.
مقسم گفت: قرآن را آنكس بردارد كه از زمان تكليف تا به حال گناهى را مرتكب نشده است, ناگهان هر دو برادر دست روى قرآن نهادند.
مقسم گفت: اين قرآن را كسى بردارد كه تاكنون مكروهى را مرتكب نشده, هر دو برادر دست روى قرآن نهادند.
مقسم گفت: اين قرآن را كسى بردارد كه هيچوقت مباحى را مرتكب نشده باشد.
در اين موقع مرتضى دست روى قرآن نهاد و رضى از نهادن دست روى قرآن خوددارى كرد.
مقسم پرسيد: چگونه هيچ مباهى را مرتكب نشدى؟
مرتضى گفت: من از دوران تكليف به اين طرف همه كارهاى خود را از خواب و خوراك براى خدا انجام مى دهم, تا در سايه انجام امور مباح بتوانم در خدمت خدا و اطاعت او باشم!.

ببين تفاوت ره از كجاست تا به كجا!

مولوى در مثنوى داستانى را از اخلاص حضرت على(ع) نقل مى كند كه به حق آموزنده است زيرا انسان از نظر اخلاص به پايه اى مى رسد كه خشم خود را در برابر دشمنى كه به او پيروز شده فرو مى برد و پس از فروكش كردن خشم براى خدا به زندگى دشمن خاتمه مى بخشد زيرا در حال خشم از آن واهمه دارد كه كشتنش براى خشم خويش باشد نه براى خود, چنانكه مى فرمايد:
از علىآموز اخلاص عمل
شير حق را تو غنى دان از دغل
در ((غزا)) بر پهلوانى دست يافت
زود شمشيرى برآورد و شتافت
او خدو انداخت بر روى على
افتخار هر نبى و هر ولى
او خدو انداخت بر رويى كه ماه
سجده آرد پيش او در سجده گاه
در زمان انداخت شمشير آن على
كرد او اندر غزايش كاهلى
گشت حيران آن مبارز زين عمل
واز نمودن عفو و رحم بى محل
گفت بر من تيغ تيز افراشتى
از چه افكندى مرا بگذاشتى
از چه ديدى بهتر از پيكار من
تا شدى تو سست در اشكار من
تا اينكه مى گويد على(ع) پاسخ گفت:
گفت من تيغ از پى حق مى زنم
بنده حقم نه مإمور تنم
شير حقم نيستم شير هوا
فعل من بر دين من باشد گواه 1
قرآن و دعوت به اخلاص
قرآن به صورتهاى گوناگون به اخلاص در عمل دعوت مى كند و تحت عناوين يادشده در زير, اين حقيقت را بيان مى كند:

1. مرضات الله

قرآن آن گروه را مى ستايد كه كار را براى تحصيل رضا و خشنودى خدا, انجام دهند آنجا كه مى فرمايد:
(و من الناس من يشرى نفسه ابتغإ مرضات الله و الله رووف بالعباد) (بقره / 207).
((برخى از مردم با جان خود رضاى الهى را مى خرند, خدا به بندگان مهربان است)).

2. وجه الله.

در بسيارى از آيات, انگيزه را وجه الله معرفى مى كند و مى فرمايد:
(و ما تنفقون الا ابتغإ وجه الله)(بقره / 272).
((انفاق نمى كنيد مگر براى تحصيل رضاى خدا))
كلمه وجه در اين موارد به معنى ذات خداست چنانكه مى فرمايد:
(و يبقى وجه ربك ذوالجلال و الاكرام)(رحمان / 27).
((گواه بر اينكه وجه به معنى ذات است اينكه در اين آيه, ذوالجلال وصف ((وجه)) است, نه وصف ((رب)) زيرا اگر وصف ((رب)) بود لازم بود بفرمائيد: (ذى الجلال والاكرام) مسلما آنچه كه داراى جلالت و عظمت است ذات حق تعالى است.

3. رضوان الله

سومين واژه اى كه قرآن در دعوت به اين اصل به كار مى برد, واژه ((رضوان)) است كه در نزد اهل معرفت جذبه و كشش خاصى دارد, و براى اهل كمال لذتى بالاتر از تحصيل آن نيست و نهايت آرزوى هر عارف اين است كه اعمال بدنى و قلبى او مظهر رضاى حق باشد. قرآن اين لفظ را به صورتهاى ((رضوان الله)), ((رضوان من الله)), ((رضوانه)), ((رضوان)) و ((رضوانا)) به كار مى برد, از باب نمونه (تراهم ركعا سجدا يبتغون فضلا من الله و رضوانا) (فتح / 29), پيامبر و ياران او را در حال ركوع و سجود مى بينى كه خواهان كرم خدا و خشنودى او مى باشند.

پى نوشت :

1. مثنوى: /1 97-98, دفتر اول.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 59
     درج شده در 1507 روز و 18 ساعت و 57 دقیقه قبل
    

انفاق, و هفتصد برابر پاداش

قرآن مجيد طى چهار تشبيه و تمثيل, ابعاد و آداب مختلف انفاق را بيان كرده است.
((مثل الذين ينفقون إموالهم فى سبيل الله كمثل حبه إنبتت سبع سنابل فى كل سنبله مإئه حبه و الله يضاعف لمن يشإ و الله واسع عليم)).
((كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند, بسان بذرى هستند كه هفت خوشه بروياند كه در هر خوشه يك صد دانه باشد, و خداوند براى هر كسى بخواهد دو يا چند برابر مى كند(رحمت) خدا وسيع و او دانا است)).
((الذين ينفقون إموالهم فى سبيل الله ثم لا يتبعون ما إنفقوا منا و لا إذى لهم إجرهم عند ربهم فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون)).
((كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند, و پس از انفاق نه منت مى گذارند, و نه آزارى مى رسانند, براى آنان پاداشى است نزد پروردگارشان, نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند)).
((قول معروف و مغفره خير من صدقه يتبعها إذى و الله غنى حليم))(1).
((گفتار خوش, و عفو و گذشت در برابر سائلان نيكوتر از انفاقى است كه به دنبال آن آزارى باشد, خدا بى نياز و بردبار است)).

مثل هاى پياپى

قرآن مجيد در سوره بقره در ضمن آيه هاى 261 - 266 چهار تمثيل مطرح كرده كه هر يك براى خود پيام خاصى دارد.
در تشبيه نخست, انفاق انسان را به بذرى تشبيه مى كند كه به هفتصد دانه تبديل مى گردد(آيه 261).
در تشبيه دوم انفاق رياكاران و كسانى را كه پس از انفاق منت مى گذارند, و يا آزار مى رسانند, به بذرى تشبيه مى كند كه بر قطعه سنگى كه روى آن خاك نازكى باشد افشانده شود, سپس باران درشت ببارد و خاك و بذر را بشويد(آيه 264).
در تشبيه سوم, انفاق افراد با اخلاص را به باغى تشبيه مى كند كه در نقطه بلندى قرار گيرد و باران درشت به آن برسد و ميوه خود را دوچندان دهد(آيه 265).
در تشبيه چهارم بار ديگر انفاق رياكاران و گروه منت گذار و آزاررسان پس از انفاق را به باغى تشبيه مى كند كه از هر ميوه اى در آن وجود داشته, اما ناگاه باد سوزاننده اى به آن برخورد كند و بسوزد(آيه 266).
اين تشبيهات چهارگانه كه همگى بر محور انفاق دور مى زند, جنبه تربيتى دارد و علاوه بر دعوت به انفاق, راه و رسم آن را مىآموزد, و در صورت عدم تمكن از انفاق, شيوه برخورد با فقير را تذكر مى دهد و بر اخلاص در عمل و نيت و دورى از ريا و منت و آزار تإكيد مى ورزد.
اينك ما يكايك اين تمثيل ها را مورد بررسى قرار مى دهيم:

تمثيل نخست: انفاق و پاداش هفتصد برابر

جامعه انسانى بسان پيكر واحدى است كه اعضاى آن به كمك يكديگر مى شتابند و اظهار همدردى مى كنند تا آنجا كه اگر دل انسان درد كند, ديده; اشك مى ريزد; پيامبر گرامى(ص) در حديث معروف خود به اين نكته تذكر داده و فرموده است:
((مثل المومنين فى توادهم و تعاطفهم و تراحمهم كمثل الجسد الواحد اذا اشتكى منه عضو تداعى له سائر الجسد بالسهر و الحمى))(2).
((جامعه با ايمان در دوستى و مهربانى و ترحم به يكديگر بسان بدن واحد است كه هرگاه عضوى از آن به درد آيد, اعضاى ديگر نيز با بيدارى و تب ابراز همدردى مى كنند)).
در چنين جامعه اى نبايد اختلاف طبقاتى به پايه اى برسد كه يكى, از پرخورى دچار بيمارىهاى مزمن گردد و ديگرى از گرسنگى جان بسپارد, بلكه بايد حس تعاون و همدردى بر جامعه حكومت كند و بخشى از ثروت افراد براى بهبود وضع مستمندان اختصاص يابد.
طبيعت براى ما درس آموزنده مى دهد, درخت, شيره وجود خود را به صورت ميوه در اختيار ما مى گذارد, آفتاب پيوسته نور مى پاشد و پيوسته مى سوزد تا منظومه را روشن كند.
در آيين اسلام علاوه بر انفاقهاى واجب, تحت عناوين زكات, كفارات تإكيد بر انفاقهاى مستحب شده و قرآن در آيه هاى مختلف, جامعه اسلامى را به آن دعوت كرده است. آيات مربوط به انفاق به چند گروه تقسيم مى شود:
گاهى اصل انفاق را مطرح مى كند و مى فرمايد:
((و ما تنفقوا من خير فان الله به عليم))(3).
((آنچه از مال دنيا انفاق كنيد, خدا از آن آگاه است)).
و گاهى ديگر به بيان كيفيت آن مى پردازد و يادآور مى شود كه در انفاق بايد ميانه رو بود نه اسرافگر و نه امساك پيشه:
((و الذين اذا إنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا...))(4).
((آنان كه انفاق مى كنند, در حالى كه نه در انفاق اسراف مى كنند و نه راه امساك را در پيش مى گيرند)).
در مرحله سوم يادآور مى شود كه انفاق بايد براى رضاى خدا باشد نه كسب مقام و نه نام و نشان چنانكه مى فرمايد:
((...و ما تنفقون الا ابتغإ وجه الله...))(5).
((انفاق نمى كنند مگر براى كسب رضاى خدا)).
در مرحله چهارم يادآور مى شود كه فرد انفاقگر نبايد بر فقير منت بگذارد و نه به او آزار برساند همچنان كه در آيات مورد بحث خواهد آمد. آنجا كه مى فرمايد:
((...لايتبعون ما إنفقوا منا و لا إذى...))(6).
((انفاق خود را با منت و آزار همراه نمى سازند))
در مرحله پنجم يادآور مى شود كه انفاق به هر دو حالت خوب است آشكار و پنهان, چنان كه مى فرمايد:
((...و إنفقوا مما رزقناهم سرا و علانيه...))(7)
((از آنچه كه به آنان داديم به صورت پنهان و آشكار انفاق مى كنند)).
بنابراين, آيات انفاق به چند دسته مختلف تقسيم شده است و هر دسته هدف خاصى را تعقيب مى كند.
ولى در آيه مورد بحث هدف ديگرى تعقيب مى شود و آن اين كه انسان انفاقگر در راه خدا به دانه اى تشبيه مى شود كه در دل زمين پنهان گرديده سپس پس از يك رشته فعل و انفعالات و ريزش باران و تابش آفتاب به هفتصد دانه تبديل مى گردد. چنانكه مى فرمايد:
((مثل الذين ينفقون إموالهم فى سبيل الله كمثل حبه إنبتت سبع سنابل فى كل سنبله مإئه حبه)).
((كسانى كه اموال خود را در راه خدا انفاق مى كنند بسان دانه اى هستند كه هفت سنبل مى روياند و در هر سنبل صد دانه هست)).
ظاهر آيه انسان انفاقگر را به دانه تشبيه مى كند ولى از نظر تحليل حقيقت به شكل ديگر است.
الف. انسان انفاقگر بسان كشاورز است كه دانه مى كارد.
ب. انفاق اين انسان بسان دانه اى است كه كشاورز آن را در دل زمين پنهان مى سازد.
ج. همان طورى كه دانه به هفتصد دانه تبديل مى شود, انفاق انسان نيز دهها برابر مى گردد.
ولى ممكن است سوال شود اگر واقعيت تمثيل همين است كه در سه بخش آمده, پس چرا قرآن خود شخص انفاقگر را به دانه تشبيه مى كند درحالى كه شخص بايد به زارع, و انفاق به دانه تشبيه شود.
پاسخ اين سوال اين است كه عمل هر انسانى پرتوى از وجود او است; مثلا ايمان مومن و كفر كافر نمونه روحيات او است و عمل هر چه توسعه پيدا كند, تو گويى ذات انسان گسترش يافته است.
بنابراين هر دو تشبيه صحيح مى باشد, خواه منفق را به دانه تشبيه كنيم, يا عمل او را; تو گويى ذات و عمل, دو رو از يك سكه مى باشد كه گاهى به آن ذات گفته مى شود و احيانا عمل.
ممكن است در اين مورد وجه ديگرى نيز باشد و آن اين كه افراد نيكوكار بر اثر فزونى اعمال نيك, مجسمه انفاق مى باشند كه واقعيتى جز نيكى و احسان ندارند و لذا تشبيه شخص به دانه بسان تشبيه انفاق به دانه است.

واقعيت است نه تخيل

قرآن در اين آيه از تبديل يك دانه به هفتصد دانه خبر مى دهد و اين يك واقعيت است كه كشاورزان كاركشته از آن خبر مى دهند زيرا:
در شرايطى كه زمين آماده كشت باشد و خورشيد همراه با باران كافى, بر آن بتابد, چه بسا ممكن است يك دانه به فزونتر از آنچه در آيه آمده تبديل شود. كشاورزى آگاه از اصول كشاورزى به خود اينجانب گفت: من در برخى از سالها از يك بوته نهصد دانه برداشت كردم و چه بسا ممكن است فزونتر از آن نيز رخ دهد.
هدف آيه اين است كه يك مطلب عقلانى را به صورت محسوس درآورد زيرا قرآن قبل از اين آيه به افرادى كه در راه خدا قرض مى دهند, نويد مضاعف داده و چنين مى فرمايد:
((من ذا الذى يقرض الله قرضا حسنا فيضاعفه له إضعافا كثيره و الله يقبض و يبسط و اليه ترجعون))(8).
((كيست كه به خدا قرض الحسنه اى دهد(از اموالى كه خدا به او بخشيده انفاق كند) تا آن را براى او چندين برابر كند؟ و خداوند است كه روزى بندگان را محدود يا گسترده مى سازد, (و انفاق هرگز باعث كمبود روزى آنها نمى شود) و به سوى او باز مى گرديد)).
اين آيه گزارش مى دهد كه خدا به وام دهندگان چند برابر مى دهد و در آيه مورد بحث مى فرمايد:
((و الله يضاعف لمن يشإ)).((خدا درباره هركس بخواهد, پاداش بيشترى مى دهد)).
اكنون در ذهن انسان اين مطلب جلوه مى كند كه چگونه يك عمل كوچك, به چند برابر تبديل مى شود؟ براى رفع هر نوع استبعاد, خدا مسإله معقول را در لباس محسوس ريخته, از تبديل دانه به هفتصد دانه خبر داده و از اين طريق حيرت و ترديد ساده لوحان را پايان بخشيده است.

شرايط انفاق

درحالى كه انفاق و كمك به افتادگان و بينوايان يك عمل نيكى است, اما اسلام انفاق را به هر صورت نمى پذيرد, تنها به انفاقى پاداش مى دهد كه انگيزه آن خدا باشد و طبعا كارى كه براى خدا است, بايد از هر نوع پيرايه پيراسته باشد, مثلا هرگاه بينوايى را كمك كرد و منت بر او نگذارد, يا او را آزار و اذيت نكند; زيرا در اين دو صورت عمل, قداست خود را از دست داده و فاقد پاداش خواهد بود.
اصولا انفاق به افراد, همراه با منت و آزار سبب شكست روحى و تحقير طرف مى شود و در اين صورت اگر لقمه نانى به او داده, در برابر, سرمايه روحى او را از دست وى گرفته است زيرا اين فرد آنچنان احساس حقارت در خود مى كند كه اين لقمه نان, جبران آن را نمى كند و لذا در آيه بعدى مى فرمايد:
((الذين ينفقون إموالهم فى سبيل الله ثم لا يتبعون ما إنفقوا منا و لا إذى لهم إجرهم عند ربهم فلا خوف عليهم و لا هم يحزنون)).
((كسانى كه اموال خود را در راه خدا, انفاق مى كنند, و پس از انفاق نه منت مى گذارند و نه آزارى مى رسانند, براى آنان پاداش است نزد پروردگارشان, نه ترسى دارند و نه غمگين مى شوند)).
اين آيه ناظر به آداب انفاق توانگران است كه بايد عمل نيك آنان پيراسته از منت و آزار باشد.
آيه بعدى ناظر به آداب گروهى است كه از آنها درخواست كمك مى شود ولى توانايى كمك كردن ندارند, وظيفه اين گروه چيز ديگر است و آن اين كه با زبان خوش سائلان را رد كنند و از آنها مغفرت و پوزش طلبند, چنانكه مى فرمايد:
((قول معروف و مغفره خير من صدقه يتبعها إذى و الله غنى حليم)).
((گفتار خوش و عفو و گذشت در برابر سائلان نيكوتر از انفاقى است كه به دنبال آن آزار باشد خداوند بى نياز و بردبار است)).

خلاصه محتويات سه آيه

آيه نخست گزارش از پاداش هاى بزرگ براى انفاق انفاقگران مى دهد كه چه بسا ممكن است يك درهم آنان به هفتصد درهم تبديل مى شود.
آيه دوم آداب انفاق را بيان مى كند كه يك فرد توانگر بعد از انفاق حق منت نهادن و اذيت كردن ندارد زيرا مال, مال خدا است و انسان نماينده خدا در تصرف در آن است, و وكيل خدا, حق هيچ نوع دخالت ندارد.
آيه سوم وظيفه افراد ناتوان را بيان مى كند كه با بينوايان با زبانى نيك و درخواست مغفرت سخن بگويند و چنين عملى از كمك همراه با منت بهتر است.
ما اين بخش را با حديثى از پيامبر گرامى(ص) كه از سخنان گرانبهاى او در مورد انفاق و انفاقگران است, به پايان مى رسانيم.
حضرتش فرمود:
((اذا سئل السائل فلا تقطعوا عليه مسإلته حتى يفرغ منها ثم ردوا عليه بوقار و لين اما ببذل يسير إو رد جميل فانه قد يإتيكم من ليس بانس و لا جان ينظرونكم كيف صنيعكم فيما خولكم الله تعالى))(9).
((هنگامى كه حاجتمندى از شما چيزى بخواهد, گفتار او را قطع نكنيد, تا تمام مقصود خويش را شرح دهد, سپس با وقار و ادب و ملايمت به او پاسخ بگوييد يا چيزى كه درخواست دارد, در اختيار او بگذاريد و يا به طرز شايسته اى او را باز گردانيد زيرا ممكن است سوال كننده فرشته باشد كه مإمور آزمايش شما است, تا ببيند در برابر نعمتهايى كه خداوند به شما ارزانى داشته, چگونه عمل مى كنيد)).

پى نوشت :

1. سوره بقره, آيه هاى 261 تا 263.
2. مسند احمد, ج4, ص 270.
3. آل عمران, 272.
4. فرقان, 67.
5. بقره, 272.
6. بقره: 262.
7. فاطر, 29.
8. بقره, 245.
9. تفسير نورالثقلين, ج1, ص 283.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 52
     درج شده در 1507 روز و 18 ساعت و 58 دقیقه قبل
    

قلب كه عضوى در سينه انسان است, گرچه وظيفه پخش خون در بدن را به عهده دارد, اما اثر پديده هاى روانى مانند خشم, ترس, شادى و اندوه, زودتر از اعضاى ديگر در آن مشاهده مى شود. (تندى و كندى ضربان). از اين رو بسيارى از امور روانى مانند قساوت و بى رحمى, و حتى تعقل و تفكر به آن نسبت داده مى شود.
((ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَشَّقَّقُ فَيَخْرُجُ مِنْهُ الْمَاء وَإِنَّ مِنْهَا لَمَا يَهْبِطُ مِنْ خَشْيَةِ اللّهِ وَمَا اللّهُ بِغَافِلٍ عَمَّا تَعْمَلُونَ ))(1).
((سپس دلهاى شما پس از اين جريان (ذبح بقره براى شناخت قاتل) سخت شد, آنها مانند سنگ اند يا سخت تر از آن (زيرا) برخى از سنگها است كه از آن آب فوران مى كند, برخى از آنها مى شكافد و آب از آن بيرون مىآيد, و برخى از آنها از ترس خدا, فرو مى افتد خداوند از آن چه كه انجام مى دهيد, بى خبر نيست)).
پيش از تفسير اين ((مثل)) نكاتى را يادآور مى شويم:

1. داستان بقره بنى اسرائيل

از آنجا كه قرآن اين ((تمثيل)) را پس از داستان بقره ((بنى اسرائيل)) مطرح كرده است, لازم است به صورت فشرده به داستان آن اشاره شود, تا ارتباط آيه با ما قبل خود, روشن گردد.
يك نفر از ((بنى اسرائيل)) به دست كسى كشته مى گردد, ولى قاتل آن شناسايى نمى شود, تمام قبايل خود را تبرئه كردند, و مى رفت كه خون مقتول لوث شود, و در نتيجه, درگيرى بزرگى در ميان اسباط رخ دهد, سرانجام خصومت نزد موسى(ع) برده شد تا گره كور اين حادثه پيچيده را بگشايد, جريان از طريق موازين عادى, قابل حل نبوده, بايد از غيب استمدادى برسد.
وحى الهى فرود آمد, و دستور داد كه گاوى را سر ببرند, و برخى از اعضاى مقتول را به گاو بزنند, او زنده مى گردد, و قاتل خود را معرفى مى نمايد.
آنان سخن موسى(ع) را شوخى و يا استهزا تلقى كردند و با تحاشى حضرت موسى(ع) كه فرمود:
((اعوذ بالله ان اكون من الجاهلين));(به خدا پناه مى برم كه از جاهلان باشم) روبه رو شدند و فهميدند كه كار جدى است و شوخى در كار نيست. ولى چون فرمان خدا را از صميم دل نپذيرفته بودند, درصدد برآمدند كه به گونه اى از آن شانه خالى كنند.
از اين رو يك رشته سوالها كه همگى نوعى بهانه جويى براى فرار از تكليف بود, مطرح كردند. نخست از سن و سال گاو پرسيدند.
خطاب آمد: ميانسال باشد, نه آن قدر پير كه از كار افتاده و نه آن قدر جوان كه نزاييده باشد.
در مرحله دوم از رنگ آن پرسيدند.
خطاب آمد: كه زردرنگ باشد كه بينندگان را خوشحال كند.
در مرحله سوم خواستار ديگر مشخصات گاو شدند.
خطاب آمد: گاوى كه براى شخم زدن رام نشده, و كار آن آبكشى براى زراعت ها نبوده و رنگ آن يكپارچه بوده, و در سراسر بدن او رنگ ديگرى نباشد.
آنگاه كه درهاى بهانه جويى را بسته ديدند, راهى جز تسليم نداشتند و خواه ناخواه به موسى گفتند: (الاذن جئت بالحق) ((حالا حق مطلب را ادا كردى)).
ولى چنين تصديقى, جز ظاهرسازى, چيز ديگرى نبود. از لحظات نخست صدور فرمان, تصميم بر فرار از تكليف بود, سرانجام فرمان الهى را با كمال كراهت و بى ميلى اجرا كردند چنان كه مى فرمايد: (فذبحوها و ما كادوا يفعلون)(2)((گاو را سر بريدند ولى مايل نبودند كه آن را انجام بدهند)).
موسى(ع) براى پيدا كردن قاتل, دستور داد كه پاره اى از بدن مقتول را به گاو بزنند تا وى زنده گردد و قاتل خود را معرفى كند, سرانجام دستور انجام گرفت و مقتول پس از احيا, قاتل خود را معرفى كرد.
شايسته بود كه بنى اسرائيل با ديدن اين معجزه بزرگ كه نشانه عظمت خدا, و صدق رسول او موسى, و نمونه اى از معاد بود, نرمى بيشتر نشان بدهند, و كفه معنويت آنها بر كفه ماديت سنگينى كند, ولى بر عكس; با مشاهده اين آيت الهى, قساوت آنان بيشتر شد, و پيوسته از جاده حق, منحرف مى شدند.
قرآن به اين وضع اسفبار با جمله ((ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ)) اشاره مى كند يعنى پس از اين پديده ياد شده, دلهاى شما به جاى انعطاف و گرايش به معنويت, سخت تر گرديد.

2 . قلب صنوبرى مظهر حيات

قلب صنوبرى كه در سمت چپ سينه انسان قرار دارد, عضوى از بدن انسان است كه وظيفه آن پخش خون به سراسر بدن مى باشد, در حالى كه قلب; عضوى از كل بدن است, مظهر حيات انسان به شمار مى رود, و ايستادن آن, غالبا نشانه مرگ مى باشد و اثر پديده هاى روانى در آن, زودتر از اعضاى ديگر مشاهده مى شود, قلب انسان هنگام فرح و شادى, غضب و خشم, خوف و ترس, زودتر از اعضاى ديگر, عكس العمل نشان مى دهد, ضربان آن تند و يا كند مى گردد.
به خاطر چنين ويژگى; بسيارى از امور روانى حتى تعقل و تفكر به آن نسبت داده مى شود, در حالى كه قلب; مظهرى بيش, براى اين موضوعات نيست, و مركز آنها همان نفس انسان و قوه عاقله اوست و به خاطر همين ويژگى, قساوت و بى رحمى كه پديده روانى خاصى است, در آيه مورد بحث به ((قلوب)) نسبت داده و فرموده است: (ثمذ قست قلوبكم) در حالى كه محور واقعى آن روح و روان است.

3 . دلهاى سخت تر از سنگ

در زبان فارسى به انسان بى رحم و بى مروت; سنگدل مى گويند, انسانى كه در برابر پديده هاى رافت خيز, واكنشى از خود نشان نمى دهد و از كنار آنها با بى تفاوتى كامل مى گذرد, در ريختن خون انسانهاى بى گناه نمى نالد, بلكه چه بسا از آن لذت مى برد.
در ادبيات فارسى واژه هاى ((سنگدل)) و ((سنگدلى)) كه اولى وصف, و دومى حاصل مصدر است, در اين مورد به كار مى رود.
حافظ مى گويد:
بر خود چو شمع, خنده زنان گريه مى كنم
تا با تو سنگدل, چه كند سوز و ساز من
سعدى مى گويد:
در انديشه ام تا كدامين كريم
از آن سنگدل دست گيرد به سيم
فردوسى مى گويد:
سياه اندرون باشد و سنگدل
كه خواهد كه مورى شود تنگدل
و نيز مى گويد:
ز هر كس بپرسيد و شد تنگدل
كه آن مرد بى دانش و سنگدل
اگر ((سنگدل)) صفت مركبى است و به معنى بى رحم, ((سنگدلى)) حاصل مصدر است كه در ادبيات از آن بهره مى گيرند.
و در شعر فرخى هر دو در يك بيت آمده اند.
اى پسر نيز مرا سنگدل و تند مخوان
تندى و سنگدلى پيشه تو است اى دل و جان

تفسير تمثيل

از آنجا كه در جهان ((سنگ)) به صلابت و مقاومت معروف است, دلهاى فارغ از رحمت و رافت را كه هيچ نوع رقت به آن دست نمى دهد, به سنگ تشبيه مى كنند. قرآن در معرفى قوم بنى اسرائيل از اين تمثيل بهره مى گيرد و مى فرمايد:
((ثُمَّ قَسَتْ قُلُوبُكُم مِّن بَعْدِ ذَلِكَ فَهِيَ كَالْحِجَارَةِ)): ((پس از مشاهده جريان گاو, دلهاى شما جاى ((نرم دلى)) قسى و بى رحم و بسان سنگ گرديد)).
بعدا گام فراتر نهاده و يادآور مى شود كه قلوب بنى اسرائيل در نتيجه دورى از معنويات حتى از سنگ هم سخت تر شدند, نه تنها آنان سنگ دلانند, بلكه از سنگ هم سخت تر و قسى ترند.
براى روشن شدن اين تمثيل, قرآن به سه نوع تاثيرپذيرى سنگ اشاره مى كند كه هر كدام مى تواند برهانى بر گفتار خود (از سنگ هم سخت ترند) باشد:
1. گاهى شكاف وسيعى در سنگ كه در دامنه كوه است, رخ مى دهد كه ناگهان آب روانى از آن بيرون مى جهد كه نهر عظيمى را تشكيل مى دهد.
اين شكاف وسيع كه قرآن آن را ((انفجار)) مى نامد, نخست در صخره پديد آيد, آنگاه در آب, و قرآن براى اختصار, آن را به آب كه تشكيل دهنده نهر است نسبت داده, چنان كه مى فرمايد: ((أَوْ أَشَدُّ قَسْوَةً وَإِنَّ مِنَ الْحِجَارَةِ لَمَا يَتَفَجَّرُ مِنْهُ الأَنْهَارُ)) ((برخى از سنگها به گونه اى است كه نهرها از آن فوران مى كند)).
2. گاهى شكاف ريز و كوچكى در دل سنگ پديد مىآيد كه قرآن از آن به لفظ ((يشقق)) تعبير مى كند, آنگاه آب كمى از آن بيرون مىآيد كه در لغت عرب آن را ((عين)) و يا به زبان فارسى ((چشمه)) مى نامند.
3. برخى از سنگها, به خاطر احساس عظمت حق, از نقطه بالا به زير مى افتد, هر چند ابزار علمى براى آن, علت طبيعى معرفى مى كند, ولى اين مانع از آن است كه در طول آن, عامل ديگرى كه همان احساس عظمت حق است, موثر باشد.
در هر حال سنگ با آن صلابت و سختى از پديده نرمى به نام آب دو نوع اثر مى پذيرد درحالى كه دلهاى بنى اسرائيل از هيچ حادثه و پديده اى به خاطر قساوت متاثر نمى شدند; زيرا يك نوع انانيت و خودخواهى و غير خودنخواهى بر آنها حكومت مى كرد.
اين بيان بر اين اساس است كه هر نوع انفجار و ((شقاق)) معلول فشار آب و تاثير آن است.
ممكن است در اين مورد عامل ديگرى نيز مانند زلزله و صاعقه كمك كند, و انفجار و يا شكافى در صخره ها پديد آيد و آب محبوس, با فشار; راه خود را باز كند, و موانع را از سر راه خود بردارد.
در هر حال, سنگ با آن صلابت, صخره با آن سختى در مقابل حادثه, تاثيرپذير بوده و از خود نرمش مى دهند ولى فرزندان اسرائيل به خاطر تربيت هاى ناصحيح و عوامل موروثى در برابر هرنوع پند و اندرزى, و دليل و برهانى مقاومت نشان داده و به روح و روان و قلوب آنان راه پيدا نمى كرد.
امروز عكس العمل حكومت غاصب اسرائيل در برابر انتفاضه, گواه روشن بر قساوت و سنگدلى آنها است, با اين كه جهان, خشونت اسرائيل را محكوم مى كند, و هيچ سياستمدار واقع بينى آن را حمايت نمى كند ولى آنان به عمل ننگين خود مانند كشتن نونهالان و شيرخواران در آغوش پدران و مادران ادامه مى دهند, ملت اسرائيل يك جمعيت كولى و خانه به دوش هستند كه از اطراف جهان به اين سرزمين فراخوانده شده, با اخراج ملت فلسطين از خانه و كاشانه خود سرزمين آنها را تصاحب كرده اند.
درباره سقوط سنگ از قله كوه به خاطر احساس ترس در عظمت, و جلد دوم ((منشور جاويد)) به صورت گسترده سخن گفته ايم, و ثابت نموده ايم كه از نظر براهين عقلى و آيات قرآنى, نوعى احساس و شعور در سراسر موجودات جهان را حاكم است و عارفان در اين مورد سخنانى دارند و به عنوان نمونه چند بيت از مرحوم صدرالمتالهين را مىآوريم:
بر عارف همه ذرات عالم
ملك وارند در تسبيح هر دم
كف خالى كه در روى زمين است
بر عارف كتاب مستبين است
به هر جا, دانه اى در باغ و راغى است
درون مغز او روشن چراغى است
به فعل آيد ز قوه هر نهانى
ز هر خاكى يكى عقلى و جامى
بود نامحرمان را چشم دل كور
و گرنه هيچ ذره نيست بى نور
بخوان تو آيه نور السماوات
كه چون خورشيد يابى, جمله ذرات
كه تا دانى كه در هر ذره اى خاك
يكى نورى است تابان گشت زان پاك

گسترش شعور و دانشهاى امروز

خوشبختانه دانشهاى امروز بر اثر زحمات پژوهشگران, وجود علم و ادراك را در جهان نبات ثابت نموده است تا آنجا كه دانشمندان روسى معتقدند كه گياهان اعصاب دارند و فرياد هم مى كشند. لابراتوار علائم كشاورزى ((مسكو)) فرياد و گريه هاى ريشه گياهى را كه در آب گرم قرار گرفته بود, ضبط كرد. خبرگزاريهاى جهان از راديو مسكو نقل مى كنند كه گياهان اعصاب دارند, فرياد مى كشند.
راديو مسكو چندى قبل گوشه اى از نتايج تحقيقات دانشمندان روسى را در نباتات و گياهان فاش ساخت و گفت دانشمندان به اين نتيجه رسيده اند كه گياهان نيز داراى دستگاهى شبيه شبكه اعصاب حيواناتند. اين, نتيجه آزمايش يك دانشمند است كه در ساقه ((كدو)) و دستگاههاى ((اليافى)) آن فرستنده هايى نصب كرد و سپس مطالعات را با تعقيب ريشه و گياه دنبال كرد و انجام بريدگى در ريشه گياه, با عكس العمل گياه مواجه شد.
همزمان با اين آزمايش, آزمايش مشابهى در آزمايشگاه ((فيزيولوژى نباتات فرهنگستان علوم كشاورزى)) نتيجه مشابهى به بار آورد. در اين آزمايش ريشه گياهى را در آب گرم قرار دادند و متوجه شدند كه صداى فرياد گياه بلند شد.
البته فرياد گياه آنچنان نبود كه به گوش برسد ولى گريه ها و فريادهاى نامرئى اين گياه را دستگاه هاى دقيق الكترونيكى روى نوار پهنى ضبط كردند(3).

پی نوشت ها:

1ـ بقره: 74.
2ـ بقره: 71.
3ـ روزنامه اطلاعات: 16 بهمن 1352.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 55
     درج شده در 1507 روز و 18 ساعت و 58 دقیقه قبل
    

از بحث هاى شيرين و زيباى قرآن مثل هاى وارد در سوره هاى مختلف آن است از آنجا كه انسان با امور محسوس و ملموس, انس بيشترى دارد, هرگاه يك رشته مفاهيم عقلى و معارف الهى در قالب مسأل حسى ريخته شود, براى نوع مخاطبان, روشن تر جلوه مى كند.
مَثَل ْ و مِثْل در قرآن يك معنى بيش ندارند و آن همانند دو چيز است 1. هرگاه لفظ ((مثيل)) را نيز بر آن بيفزاييم, هر سه لفظ, معنى واحدى خواهند داشت.
اتفاقا در لغت عرب از ماده ديگر(شبه) سه لفظ داريم كه با اين سه واژه هموزن و هم معنى مى باشند. مانند شِبْه و شَبَه و شَبِيْه و همگى حاكى از همگونى و همنوايى دو شىء با يكديگر است.
بنابراين به كارگيرى لفظ ))مثل)) در مورد ((تشبيه)) به خاطر همگونى ((مشبَّه))(چيزى كه از طريق تشبيه در صدد بيان حال وى هستيم), با ((مشبه)) (چيزى كه وضع و حال او براى ما روشن است) مى باشد.
قرآن عذاب هاى نازل بر امت هاى پيشين را, ((مثلاث)) مى خواند و مى فرمايد:
(وَ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهُمُ المَثُلاث )(رعد: 6.
((پيش از آنان, عذاب هاى عبرت انگيز نازل شده است)).
زيرا اين عذاب مى تواند مانع از انجام مجدد يك رشته اعمال باشد كه نظير اين عذاب را به دنبال دارد.
اين بيان كه عصاره چيزى است در كتابهاى لغت 2 وارد شده است, مى رساند كه اين واژه حامل معنى همسان و همگونى است و اين حقيقت در به كارگيرى آن, محفوظ است.
گاهى تصور مى شود كه اين واژه در معنى دومى مانند ((صفت)) و ((توصيف)) نيز به كار مى رود و برخى از پيشوايان لغت بر اين معنى اصرار مى ورزند, و ابن منظور مولف ((لسان العرب)) آن را از لغت دانانى مانند يونس بن حبيب(متوفاى 182) و محمد بن سلام جمحى(م 232) و ابو منصور ثعالبى(م 429) نقل كرده است.
زركشى يكى از مولفان پيش كسوت در علوم قرآن مى نويسد ظاهر كلام اهل لغت اين است كه ((مثل)) به معنى ((وصف)) درحالى كه ابوعلى فارسى (م 377) آن را انكار كرده و مى گويد اين واژه در لغت عرب يك معنى بيش ندارد, و آن ((تمثيل)) است 3.
اين گروه بر گفتار خود با دو آيه استدل مى كنند:
(مُحَمَّدٌ رَسُولُ اللّهِ وَ الَّذِينَ مَعَهُ أَشِدّاءُ عَلىَ الكُفّارِ رُحَماءُ بَيْنَهُمْ تَراهُمْ رُكَّعاً سُجَّداًيَبْتَغُونَ فَضْلاً مِنَ اللّهِ وَ رِضْواناً سِيماهُمْ فِى وُجُوهِهِمْ مِنْ أَثَرِ السُّجُودِ ذالِكَ مَثَلُهُمْ فِى التَّوْراةِ وَ مَثَلُهُمْ فِى الاِنْجِيل ِ)(فتح : 29.
((محمد فرستاده خداست و كسانى كه با او هستند, با كافران سرسخت و در ميان خود مهربانند, پيوسته آنها را در حال ركوع و سجود مى بينى, آنان پيوسته خواهان رضاى خدا هستند نشانه آنها در صورتشان از اثر سجده نمايان است, اين توصيف آنها در تورات و توصيف آنها در انجيل است)).
يعنى ويژگيهاى آنان در اين دو كتاب همان است كه در اين آيه بيان گرديد: ((بر كافران سرسخت, و بر مومنان رووف و...
در اين آيه لفظ ((مثل)) به معنى وصف و توصيف به كار رفته است نه تمثيل و تشبيه چيزى به چيزى.
2- (مَثَلُ الجَنَّةِ الَّتِى وُعِدَ المُتَّقُونَ فِيها أَنْهارٌ مِنْ ماءٍ آسِنٍ وَ أَنْهارٌ مِنْ لَبَنٍ لَم ْيَتَغَيَّرْ طَعْمُهُ وَ أَنْهارٌ ...).(محمد: 15.
((وصف بهشتى كه پرهيزگاران وعده داده شده است, چنين است كه در آن نهرهايى از آب صاف, و خالص است كه بدبو نمى شود, و نهرهايى از شير كه طعم آن هرگز دگرگون نمى گردد و نهرهايى از ...)).
((مثل)) در اين آيه, در معنى ((توصيف)) به كار رفته و صفت بهشت موعود همان چهار نهر بزرگى است كه در اين آيه به شرح آن پرداخته است.
در آينده (در بحث پاسخ به يك پرسش) روشن خواهد شد كه ((مثل)) در معنى وصف در آيه و يا آيات ديگر نيز به كار رفته است -مع الوصف- بايد يادآور شويم كه كاربرد اين واژه بيشتر در مورد, تشبيه دو شىء به يكديگر است, و اگر هم در موردى در معنى ((توصيف)) به كار مى رود, بسيار اندك است.
در لغت عرب گاهى به جاى ((تماثل)) كه از ماده ((مثل)) گرفته شده است, واژه ((مساوات)) به كار مى رود و با اين قيد آنجا كه بخواهند برابرى دو شىء را از نظر كميت بيان كنند, و اين كه اين دو شىء از نظر ((مقدار)) يكسان است و از اين نظر فزونى و كاستى در ميان آن دو نيست, واژه ((مساوات)) به كار مى برند, هرچند آن دو باهم از نظر ماهيت مختلف باشند مانند برابرى دو در آهنى و چوبى, درحالى كه واژه ((تماثل)) را در مورد دو چيز يكسان از نظر ((ماهيت)) به كار مى برند مانند دو فرد از انسان.
از اين جا به نكته ديگرى نيز دست مى يابيم و آن اين كه, جايگاه تجربه با استقرإ كاملا متفاوت است, تجربه در مواردى صورت مى پذيرد كه همگان از نظر ماهيت يكسان باشند مانند آزمون در فلزات كه نتيجه آن انبساط در حال حرارت است, درصورتى كه مورد ((استقرإ)) موضوعات, گوناگون از نظر ماهيت مى باشد, مثلا انسان با تفحص در ميان انواع مختلف از حيوانها مانند گوسفند, و گاو و شتر به اين نتيجه مى رسد كه حيوان به هنگام غذاخوردن, فك پايين را به حركت درمىآورد و از اين استقرإ قانونى را در مورد حيوان انتزاع مى كند.
خلاصه تجربه از آن ((متماثل ها)) و استقرإ از آن ((متساويها)) است.

پاسخ به يك پرسش

بحث پيشين ثابت كرد كه ((مثل)) و ((مثل)) به يك معنى مى باشند, درصورتى كه قرآن هر نوع ((مثلى)) را براى خدا نفى كرده ولى براى او ((مثل)) يا مثلهايى را ثابت مى نمايد.
دربارهء نفى <مثل > مى فرمايد: (لَيْسَ كَمِثْلِهِ شَى ٌ)(شورى : 7. براى او همتايى نيست . و در بارهء اثبات <مَثل > مى فرمايد: (لِلَّذِينَ لا يُؤْمِنُونَ بِالآخرَةِ مَثَلُ السُّوءِ وَ لِلّه ِالمَثَلُ الاءَعْلى وَ هُوَ العَزِيزُ الحَكِيم )(نحل : 6.
((براى آنان كه به سراى آخرت ايمان ندارند صفات زشت است و براى خدا صفات عالى و او عزيز و حكيم است)).

پاسخ

آنجا كه قرآن از خدا نفى ((مثل)) مى كند, مقصود واجب الوجود ديگرى است كه از نظر خصوصيت كه لازمه تعدد متفاوت است, ولى از نظرهاى ديگر يكسان باشند و چنين همانندى براى خدا به حكم ادله توحيد محال است.
و آنجا كه براى او ((مثل)) ثابت مى نمايد, مقصود اسمإ و صفات الهى است كه از كمالات خدا حكايت مى كنند.
بنابراين معنى آيه دوم اين مى شود: كافران به خاطر انكار معاد خدا را با صفات زشت, مانند ظلم توصيف كرده درحالى كه او داراى نام هاى زيبا, و صفات نيكو است.
از اين بيان به يك قاعده لغوى دست مى يابيم و آن اين كه خدا از ((امثال)) جمع مِثْل منزّه و در عين حال براى او امثالى (جمع مَثَل ) زياد هست .
(وَ لِلّهِ الاءَمْثالُ العُلْيا).
1 به كتاب ((اصالت روح از نظر قرآن)) نوشته نگارنده.
2 مقاييس اللغه: 296/5.
3 لسان العرب: ج13, ص 22, ماده مثل, البرهان فى علوم القران : ج 1, ص 490.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 50
     درج شده در 1507 روز و 18 ساعت و 59 دقیقه قبل
    

خداوند در اين تمثيل, حال منافقان را به حال كسانى تشبيه مى كند كه در بيابانى تاريك و ظلمانى و در باران و رعد و برق گرفتا شده باشند و هيچ راه و پناهى نيابند.
1. ((إو كصيب من السمإ فيه ظلمات و رعد و برق يجعلون إصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت و الله محيط بالكافرين))(1).
((يا همچون بارانى كه در شب تاريك توإم با رعد و برق و صاعقه (بر سر گرفتاران در بيابان (بارد) آنها از ترس مرگ, انگشت در گوش خود مى گذارند, تا صداى صاعقه را نشنوند و خداوند بر كافران احاطه دارد)).
2. ((يكاد البرق يخطف إبصارهم كلما إضإ لهم مشوا فيه و اذا إظلم عليهم قاموا و لو شإ الله لذهب بسمعهم و إبصارهم ان الله على كل شىء قدير))(2).
((نزديك است برق (روشنائى خيره كننده اى) چشم آنها را بربايد, لحظه اى كه برق جستن مى كند (صفحه بيابان را) روشن مى سازد, چند قدمى در پرتو روشنايى برمى دارند, آنگاه كه خاموش مى شود, توقف مى كنند اگر خدا بخواهد گوش و چشم آنها را از بين مى برد, خداوند بر هر چيزى توانا است)).
پيش از آن كه به تفسير ((تمثيل)) بپردازيم, برخى از مفردات آيه را توضيح مى دهيم:
1. ((صيب)) باران سنگين و پر پشت.
2. ((رعد)) صداى غرش وحشتزا و مهيب كه از ناحيه ابر به گوش مى رسد.
3 . ((برق)) نور قوى كه به هنگام نزول باران, محيط را روشن مى سازد.
4 . ((صاعقه)) آتشى كه به هنگام غرش رعد و درخشيدن برق, از بالا متوجه زمين مى گردد.
5 . ((خطف)) گرفتن و ربودن است.
در اين تمثيل بايد با سه ركن اساسى آشنا شويم:
1 . ((مشبه)) گروهى كه آيه مباركه در صدد بيان وضع آنهاست و در واقع در آيه مورد بحث, ((مشبه)) انسانهاى منافق و دوچهره هستند كه به ظاهر اسلام آورده ولى در باطن كفر مى ورزند.
2 . ((مشبه به)); رهگذرانى كه شبانگاه در يك بيابان مسطح و هموار كه نه راه مشخصى در آن پيداست, و نه پناهگاهى مانند كوه و غار وجود دارد, گرفتار باران پرپشتى مى شوند كه با عوامل بسيار مهيبى از قبيل رعد و برق و صاعقه همراه مى باشند, از ترس مرگ دستها را در گوش مى گذارند شايد از خطر آن محفوظ بمانند, قدرت برق به اندازه اى است كه مى خواهد چشم ها را بربايد, لحظه اى كه افق در سايه آن روشن مى شود, براى نجات از اين سرزمين چند گامى برمى دارند, آنگاه كه خاموش گشت, روى پا ايستاده در حيرت و سرگردانى فرو مى روند و نمى دانند چه كنند.
((مشبه به)) (منافقان دوچهره, و بيان حال آنان) با جمله ((او كصيب من السمإ)) آغاز گرديده و با جمله ((و اذا إظلم عليهم قاموا)) پايان پذيرفته است و جمله ((لو شإالله)) ارتباطى به مشبه به ندارد, بلكه نوعى تحديد است درباره منافقان; و مى رساند كه خدا مى تواند هر نوع ابزار معرفت و شناخت را از آنان بگيرد.
3. ((وجه شبه)) سومين چيزى كه بايد به آن توجه نمود, وجه شبه است يعنى نقطه تشابه و وجه اشتراك گروه نخست(منافقان) با اين گروه سرگردان در بيابان كه دچار حادثه اى مهيب شده اند. و هدف در اين مقاله بيان همين قسمت است.
اين نوع اركان سه گانه, در هر تمثيلى بايد مورد نظر قرار گيرد آنگاه انسان بتواند به تبيين تمثيل بپردازد.
يادآور مى شويم مفسران در بيان وجه شبه بين اين دو گروه, دو راه مختلف برگزيده اند:

1. تطبيق مفرق

مقصود از تطبيق مفرق اين است كه كليه مفردات وارد در ((مشبه به)) به گونه اى بر احوال منافقان تطبيق شود. مثلا: در مورد مشبه به به مفرداتى از قبيل:
1. باران پرشت. 2. برق; 3. رعد; 4 . صاعقه; 5. ظلمات. وارد شده است.
بايد تلاش كنيم مشابه اين امور پنجگانه را در زندگى منافقان نيز به دست آوريم مثلا بگوييم مشابه باران يا رعد و برق و يا ظلمات در زندگى منافقان چيست. و همچنين است ديگر امورى كه در درون مشبه به نهفته است كه به نوعى بيان گرديد.
تحليل تمثيل از اين طريق با مشكلات زيادى روبه رو است هرچند دو مفسر بزرگ اين راه را برگزيده اند مانند طبرسى(471 - 548هـ) در مجمع البيان(3). و محقق بلاغى(1284 - 1352هـ) در آلإ الرحمان(4).

2. تطبيق مركب

در حالات منافقان و زندگى رهگذران گرفتار باران و همراه با پديده هاى مهيب, نوعى تشابه كلى وجود دارد كه اين دو را مشابه و همرنگ يكديگر قرار داده است و در حقيقت دو حالت به هم تشبيه شده اند, نه مفردات موجود در هر طرف به مفردات موجود در طرف ديگر, و به اصطلاح از قبيل تشبيه مركب به مركب است, نه مفردات به مفردات, و اين راهى است كه زمخشرى در كشاف پيموده است و آن را قول فصل و مذهب استوار ناميده است.
در اين تفسير هرگز براى مفرداتى كه در مشبه به هست, معادلى در مشبه وجود نخواهد داشت, بلكه دو نوع حالت كلى است كه كاملا شبيه هم خواهند بود(5). و شايد اين راه نسبت به راه نخست واضح تر و روشن تر باشد.
در تشبيه مركب هرچند با مفردات سر و كار نداريم, بلكه يك حالت كلى و يكسان و مشترك در دو طرف موجود است و از اين جهت يكى به ديگرى تشبيه شده است, ولى عناصرى كه تشكيل دهنده آن هيئت انتزاعى مى باشند, عبارتند از:
1 . احاطه ترس و وحشت بر رهگذرانى كه در چنين فضايى گير كرده اند, و قلب آنان مالامال از خوف و ترس مى باشد, و پيوسته باران پرپشت و رعد و برق و صاعقه مايه افزايش ترس و رعب مى باشد, چنانكه مى فرمايد: ((إو كصيب من السمإ فيه رعد و برق)).
2. تلاشهاى احمقانه و ابلهانه آنان, آنجا كه انگشت در گوشها مى كنند كه صداى مهيب را نشنوند و سرانجام از مرگ نجات پيدا مى كنند, درحالى كه انگشت در گوش كردن مانع از گرفتارى در سيل و صاعقه نمى گردد, چنانكه مى فرمايد: ((يجعلون إصابعهم فى آذانهم من الصواعق حذر الموت)).
3 . بهره گيرىهاى جزئى از روشنايى برق كه شايد چند لحظه بيش طول نمى كشد. چنانكه مى فرمايد: كلما إضإ لهم مشوا فيه)).
از اين عناصر سه گانه حالتى را انتزاع مى كنيم كه درست با حالت منافقان يكسان است, زيرا اين عناصر سه گانه كه پديدآورندگان هيئت انتزاعى در رهگذران هستند; درباره منافقان نيز به نوعى وجود دارد. اينك بيان اين قسمت:
از يك طرف ترس و رعب آنان را فرا گرفته و انتشار اسلام در شبه جزيره پيوسته آنان را مرعوب قدرت مسلمانان ساخته است.
از طرف ديگر قرآن از بدبختى كافران گزارش مى دهد بالاخص بدبختى اى كه پس از مرگ دامنگير آنها مى شود, آنان براى صيانت خود از چنين آينده تاريك كوشش مى كردند كه آيات الهى را نشنوند بسان همان رهگذرانى كه انگشت در گوشهاى خود مى نمودند كه از شر صاعقه و رعد مصون بمانند.
از طرف سوم منافقان بسان همين رهگذران با يك حالت تذبذب زندگى مى كردند, گاهى آيات الهى را شنيده, گامى به سوى اسلام برمى داشتند ولى چيزى نمى گذشت كه گام به عقب نهاده و به كافران ملحق مى شدند, درست مانند رهگذرانى كه تا لحظه اى كه برق در افق باشد, به سوى هدف گام برمى دارند و در غير اين صورت از حركت باز مى مانند.
با نگرش به اين عناصر سه گانه در هر دو طرف, مى توان گفت حالات اين دو گروه از نظر رعب و وحشت; و از نظر تلاشهاى بى ثمر, و تذبذب در زندگى يكسان مى باشند.
قرآن مجيد در برخى از آيات, از استيلاى رعب و وحشت بر منافقان چنين گزارش مى دهد:
((يحذر المنافقون إن تنزل عليهم سوره تنبئهم بما فى قلوبهم قل استهزءوا ان الله مخرج ما تحذرون))(6).
((منافقان از آن بيم دارند كه سوره اى بر ضد آنان نازل گردد و به آنها از اسرار درون قلبشان خبر دهد بگو استهزإ كنيد, خداوند آنچه از او بيم داريد آشكار مى سازد)).
و در آيه ديگر از سرانجام بد زندگانى آنان پس از مرگ گزارش مى دهد و مى فرمايد: ((لئن لم ينته المنافقون و الذين فى قلوبهم مرض و المرجفون فى المدينه لنغرينك بهم ثم لا يجاورونك فيها الا قليلا ملعونين إينما ثقفوا اخذوا...))(7).
((اگر منافقان و بيماردلان و آنها كه اخبار دروغ و شايعات بى اساس در مدينه پخش مى كنند, دست از كار خود برندارند, تو را بر ضد آنان مى شورانيم, سپس جز مدت كوتاهى نمى توانند در كنار تو در اين شهر بمانند)).

پی نوشت ها:

1ـ بقره: 19.
2ـ بقره: 20.
3ـ مجمع البيان: ج1, ص 157.
4ـ آلإ الرحمان: ج1, ص 74.
5ـ كشاف: ج1, ص 162 - 163.
6ـ توبه: 64.
7ـ احزاب: 60 - 61.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 55
     درج شده در 1507 روز و 19 ساعت و 0 دقیقه قبل
    

مثل هاى قرآن به قدرى جالب و زيبا است كه فصحاى عرب, با الهام از آنها مثل هايى را به بيان خود پديد آورده و رواج داده اند.

آمارى از امثال قرآن

در گذشته يادآور شديم كه حقيقت مثل اين است كه سخنى در رابطه با پديده اى گفته شود و به مرور زمان در موارد مشابه, از آن بهره گيرى گردد. و اين نوع بهره گيرى به قدرى مستمر باشد كه سخن حالت ((ضرب المثل)) به خود بگيرد.
گروهى از آيات كه حامل پيامهاى حكيمانه يا بيانگر سنت هاى الهى مى باشند, در طول زمان از آنها در كلمات خطيبان و نويسندگان به عنوان شاهد بهره گيرى شده و به تدريج حالت مثل به خود گرفته اند. تا آنجا كه جامعه اسلامى اين نوع آيات را به عنوان مثل در موارد مشابه به كار مى برد.
جعفر بن محمد شمس معروف به ((افضلى))(متوفاى 622) در كتاب خود به نام ((الاداب)) براى اين نوع از آيات بابى گشوده و آياتى را در اين زمينه يادآور شده است, و عبدالرحمان سيوطى(848 - 911) در كتاب ((الاتقان))(1) نمونه هاى سه گانه اى از اين كتاب نقل كرده هر چند در كتاب خود مولف, شصت و نه آيه مطرح شده است.
شهاب الدين محمد بن احمد (790 - 850) مولف كتاب ((المستطرف فى كل فن مستظرف)) بيشترين آياتى را كه در كتاب الاداب)) وارد شده, آورده است(2).
وى از آيات يادشده در زير به عنوان مثل هاى جارى در لسان مردم يادآور مى شود:
1 . ((لن تنالوا البر حتى تنفقوا مما تحبون)).
2 . ((الان حصحص الحق)).
3 . ((قضى الامر الذى فيه تستفتيان)).
على اصغر حكمت (1310 - 1396) مولف كتاب ((إمثال قرآن)) با تتبع شايان تقدير از 245 آيه ياد مى كند كه به مرور زمان در ميان مردم حالت مثلى به خود گرفته است(3).
دكتر محمد حسين صغير با تتبع فراوان توانسته است بر 495 آيه دست يابد كه به مرور زمان در ميان مردم عنوان مثل به خود گرفته و همگان از آن بهره مى برند(4).

امثال قرآنى بر محور تشبيه و استعاره

همان طورى كه در گذشته يادآور شديم, هدف ما در اين مقاله پى گيرى اين نوع آيات نيست كه به خاطر اتقان مضمون و بلاغت فزون از حد, حالت مثل به خود گرفته است و پيوسته گويندگان و نويسندگان بر اين آيات, مانند ديگر مثل ها تكيه مى كنند, بلكه بحث ما در اين مقالات مثلهايى است كه بر محور تشبيه و استعاره مى چرخد و مسائل غير محسوس را در قالب محسوس مى ريزد. و از اين طريق به مقاصد خود از بهترين راه دست مى يابد, ولى براى اين كه مقاله حاضر خالى از نمونه هاى قسم نخست نباشد, به برخى از آياتى كه در طول زمان به خاطر كثرت استعمال حالت مثلى به خود گرفته است, اشاره مى كنيم. و براى احاطه بر اين آيات به دو كتاب يادشده در فوق مراجعه فرماييد:
1 . ((...كلوا و اشربوا و لاتسرفوا....))(5).
((بخوريد و بياشاميد ولى اسراف نكنيد)).
2 . ((...هذا فراق بينى و بينك...))(6).
((اين لحظه جدايى ميان من و توست)).
3 . ((...نور على نور...))(7)
((نورى است بر فراز نور)).
4 . ((...و ما على الرسول الا البلاغ...))(8).
((بر پيامبر وظيفه اى جز ابلاغ پيام نيست)).
5 . ((يخرج الحى من الميت و يخرج الميت من الحى...))(9).
((زنده را از مرده و مرده را از زنده بيرون مىآورد)).
6 - ((...هل يستوى الذين يعلمون و الذين لايعلمون...))(10).
((آيا عالمان و غير عالمان برابر مى باشند؟)).
7 . ((...يد الله فوق إيديهم...))(11).
((دست خدا بالاى دست آنها است)).
8 . ((هل جزإ الاحسان الا الاحسان))(12).
((پاداش نيكى جز نيكى نيست)).
9 . ((...لم تقولون ما لا تفعلون))(13).
((چرا آنچه را مى گوييد به آن عمل نمى كنيد؟)).
10 . ((لكم دينكم و لى دين))(14).
((آيين شما براى خودتان و آيين من براى خودم)).
اين آيات ده گانه نمودار آيات زيادى است كه به خاطر عمق و محتوا در كلمات خطيبان و دانشمندان حالت مثل به خود گرفته و در مناسبت هاى مختلف از اين آيات به عنوان ضرب المثل بهره مى گيرند.

مثلهاى معادل امثال قرآنى

شيخ بهإالدين عاملى (953 - 1030) در كتاب ((مخلاه)) در فصلى آياتى را آورده كه قبلا در زبان عرب براى آنها معادل بوده است ولى از تقابل آيه هاى قرآنى با آن كلمات, عظمت قرآن از نظر بلاغت و لطافت مطلب روشن مى گردد ما در اين مورد به دو نمونه بسنده مى كنيم:
1 . عرب آنگاه كه حقيقت آشكار شود و پرده ابهام بالا مى رود به عنوان مثل مى گويد:
((قد وضح الصبح لذى عينين)) ((صبح براى انسان دو چشمى آشكار گشت)).
ولى قرآن در اين زمينه مى فرمايد:
((الان حصحص الحق)). ((اكنون حق آشكار گشت)).
2 . عرب به هنگام بيان تإثير مجازات چنين مى گويد:
((القتل إنفى للقتل)) ((قتل مانع از قتل هاى ديگر است)).
ولى قرآن در اين مورد مى فرمايد:
((و لكم فى القصاص حياه يا اولى الالباب)).
((براى شما در قصاص حيات و زندگى است اى صاحبان خرد)).

مثل هاى برگرفته از قرآن

همچنين بهإ الدين عاملى در همان كتاب از مثل هايى ياد مى كند كه برگرفته از قرآن و در حقيقت قرآن الهام بخش اين نوع مثلها بوده است, اينك در اين مورد نيز آياتى را يادآور مى شويم:
قرآن مى گويد:
((...من يعمل سوء يجز به...))(15).
((هركس عمل بدى انجام دهد, در برابر آن كيفر داده مى شود)).
در زبان عرب مى گويند:
((ما تزرع تحسد)). ((هرچه كشت كيند, آن را درو مى كنيد)).
2 . ((...و فيكم سماعون لهم...))(16).
((در ميان شما جاسوسانى براى آنها است)).
در زبان عرب مى گويند:
((للحيطان آذان)); ((ديوارها گوش دارد)).
3 . ((...و ما نقموا الا إن إغناهم الله و رسوله من فضله...))(17).
((عيبى نجسته اند جز اين كه خدا و پيامبرش از فضل خود, آنها را بى نياز كرده است)).
در زبان عرب مى گويند:
((احذر شر من إحسنت اليه)); ((از بدى كسى كه به او نيكى كردى, بپرهيز)).
4 . ((...و لايلدوا الا فاجرا كفارا))(18).
((جز نسلى گنهكار و ناسپاس به وجود نمىآورند)).
در زبان عرب مى گويند: ((لا تلد الحيه الا الحيه)) ((مار جز مار نمى زايد)).
آنچه اين محققان درباره اين آيات مى گويند, جاى شگفت نيست چه, قرآن پيام الهى است كه براى خود ساحل ندارد, همچنان كه پيامبر آن را با اين جمله توصيف مى كند: ((لا تحصى عجائبه و لا تبلى غرائبه))(19).((شگفتيهاى قرآن پايان پذير نيست)).

امثال نبوى

يادآور شديم تشبيه معقول به محسوس يكى از ابزار بلاغت و وسيله تعليم و تربيت است و قرآن مجيد نيز در تعقيب همين هدف امثالى را به كار گرفته و حقايقى را در لباس محسوسات بيان كرده است.
پيامبر گرامى(ص) كه معلم و مبلغ قرآن مى باشد, در سخنان خود به هنگام تعليم و تربيت از مثل هايى بهره گرفته است و تشبيهات بليغ و استعاره هاى زيبا در كلام او فراوان است.
ولى متإسفانه در گذشته عالمان اسلامى كه عنايتى به گردآورى امثال نبوى از خود نشان نداده جز محدث ترمذى در كتاب حديثى خود بابى تحت عنوان ((ابواب الامثال عن رسول الله(ص))) گشوده و در آن 14 مثل ((يعنى تشبيه)) نقل كرده است. و اگر راهى را كه ترمذى گشوده ديگران تعقيب مى كردند, گنجينه بزرگى در اختيار امت اسلامى قرار مى دادند.
پس از ترمذى تنها كسى كه اين راه را تعقيب كرده, جلال الدين سيوطى است كه در حدود چهل و دو مثل از امثال نبوى را در كتاب خود ((الجامع الصغير)) جاى داده است. درحالى كه پيامبر بليغى كه پيوسته در حال خطابه و سخنرانى بوده است, بايد بيش از اين در سخنان او مثل وجود داشته باشد.
خوشبختانه اخيرا محقق معاصر جناب آقاى محمد غروى به اهميت موضوع پى برده و با تتبع شايان تقدير امثال نبوى را در دو جزء طبق حروف ابجد گرد آورده و به نام ((الامثال النبويه)) منتشر ساخته است.
ما در اينجا نمونه اى از مثل هاى نبوى را يادآور مى شويم كه مى تواند پايه بلاغت رسول خدا(ص) را روشن سازد:
1 . ((مثل الصلوات الخمس كمثل نهر جار عذب على باب إحدكم, يغتسل فيه كل يوم خمس مرات, فما يبقى ذلك من الدنس)).
((نمازهاى پنج گانه بسان نهر آب شيرين است كه از در خانه انسان مى گذرد و هر روز در آن پنج بار خود را شستشو مى دهد در اين حالت آلودگى در آن باقى نمى ماند)).
2 . ((مثل العالم الذى يعلم الناس الخير و ينسى نفسه, كمثل السراج يضى للناس و يحرق نفسه)).
((مثل دانشمندى كه نيكى را به مردم مىآموزد اما خود را فراموش مى كند, بسان چراغى است كه اطراف خود را روشن مى كند ولى خود را مى سوزاند)).
3 . ((مثل إهل بيتى كمثل سفينه نوح, من ركبها نجى و من تخلف عنها غرق)).
((مثل خاندان من بسان كشتى نوح است, هركه بر آن سوار شد, نجات يافت و آن كس كه از آن عقب ماند, هلاك گشت)).
4 . ((مثل المومن كمثل السنبله, تميل احيانا و تقوم احيانا)).
((مثل مومن بسان سنبلى است كه در مقابل باد شديد متمايل مى شود, سپس برمى خيزد)).

امثال علوى

تاريخ بشر, سخنوران فصيح و بليغ فراوانى به خود ديده است, اما به تصديق همگان سخنان اميرمومنان و كلمات او براى خود حساب جداگانه اى دارد.
در عظمت زيبايى و حلاوت كلام او همين بس كه مى گويند: ((دون كلام الخالق و فوق كلام المخلوق)). ((پايين تر از زيبايى قرآن و بالاتر از سخنان ديگران است)).
به خاطر عظمتى كه در كلام امام نهفته است, گروهى از محققان به گردآورى سخنان او پرداخته اند حتى عبدالواحد آمدى(متوفاى 505) در كتاب ((غرر الحكم و درر الكلم)) قريب به دوازده هزار كلمات قصار براى آن حضرت گرد آورده است.
در كلمات اميرمومنان(ع) تمثيل و تشبيه به فراوانى ديده مى شود و خوشبختانه محقق معاصر جناب آقاى شيخ محمد غروى در اين باره نيز پيش قدم شده و اثر جاودانه اى از خود به يادگار گذاشته است و ما براى اختصار حتى از آوردن نمونه پوزش مى طلبيم.
تا اينجا بحث هاى مقدماتى ما به پايان رسيد و از مقاله آينده به تمثيل هاى قرآن به ترتيب سور, مى پردازيم و نخستين تمثيل آن مربوط به منافقان است كه در سوره بقره آيه هاى 14 و 18 وارد شده است.

پی نوشت ها:

1ـ الاتقان: ج2, ص 1042, نوع 66.
2ـ المستطرف فى كل فن مستظرف: ج1, ص 27.
3ـ امثال قرآن.
4ـ الصوره الفنيه فى المثل القرآنى: 387 - 402.
5ـ اعراف: 31.
6ـ كهف: 78.
7ـ نور: 35.
8ـ نور: 54.
9ـ روم: 19.
10ـ زمر9:.
11ـ فتح: 10.
12ـ رحمان: 60.
13ـ صف: 2.
14ـ كافرون: 6.
15ـ نسإ: 123.
16ـ توبه: 47.
17ـ توبه: 74.
18ـ نوح: 27.
19ـ كافى: ج2, ص 599, كتاب فضل القرآن, حديث 2.

باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 54
     درج شده در 1507 روز و 19 ساعت و 1 دقیقه قبل
    

هدف در اين مقالات مسلسل, بيان مثلهاى زيباى قرآن مجيد است. و ما اين مثلها را به ترتيب سوره هاى قرآن شروع كرده و نخستين مثل را كه درباره منافقان است, مطرح مى كنيم.

مثل يكم

((مثلهم كمثل الذى استوقد نارا فلما إضإت ما حوله ذهب الله بنورهم و تركهم فى ظلمات لا يبصرون))(1).
((وصف آنان( منافقان) داستان كسى است كه آتشى برافروخته (تا در سايه آن راه پيدا كند يا گرم شود). وقتى اطراف او را روشن ساخت, (ناگهان آتش او خاموش گردد) خدا نور آنان(منافقان) را برد و آنان را در تاريكى ها رها ساخت كه نمى بينند)).
((صم بكم عمى فهم لا يرجعون))(2).
((آنها كر, گنگ و كورند; از گمراهى باز نمى گردند)).
قرآن در آغاز سوره بقره, مردم را نسبت به پذيرش آيين اسلام به سه گروه تقسيم مى كند و مجموع بحث او درباره اين سه گروه در آيه بيستم از سوره پايان مى پذيرد. اين سه گروه عبارتند از:
1 . متقيان و پرهيزگاران. گفتگوى او درباره اين گروه در آيه پنجم به پايان مى رسد.
2 . كافران. كسانى كه درست نقطه مقابل گروه متقيان مى باشند و بحث او درباره اين گروه در آيه هفتم, به پايان مى رسد.
3 . منافقان و گروه دوچهره. كسانى كه به ظاهر ايمان آورده و در باطن, جزء كافران مى باشند و حكم ستون پنجم در ميان مسلمانان را دارند. بررسى قرآن درباره اين گروه از آيه هشتم آغاز شده و در آيه بيستم پايان مى يابد.
بنابراين درباره متقيان, پنج آيه; در مورد كافران دو آيه; و درباره منافقان سيزده آيه; در آغاز سوره بقره نازل گرديده است. اين كه خداوند گفتار خود را درباره كافران در دو آيه, ولى درباره دو چهره ها در سيزده آيه خلاصه مى كند, خود گواه روشن بر اهميت شناخت منافقان است كه از نظر موضع گيرى, به مراتب خطرناك تر از كافران مى باشند.
دشمنان نقاب دار و ناشناخته, دوست نمايانى هستند كه از گرگ وحشى بيابانى, درنده ترند. آنان در سنگر دوستى از پشت خنجر مى زنند, به ظاهر دوستند و غمخوار, اما در باطن دشمنى خوشحال, اصرار مى ورزند كه امين و رازدارند, ولى در واقع خائن و جاسوسند, و از اسرار زندگى و نقاط ضعف و قوت انسان, كاملا باخبرند. پرهيز از چنين دشمنان ناشناخته بسيار مشكل و احيانا محال است.
چنين دشمنى, همان نفاق و دورويى است كه قرآن در مورد آن در سوره هاى مختلفى بحث و گفتگو نموده و حتى سوره اى مستقل درباره منافقان فرو فرستاده است. امير مومنان على (ع) از پيامبر گرامى اسلام(ص) درباره اين گروه چنين نقل مى كند:
((من از هيچ يك از ملل جهان بر اسلام نمى ترسم, بلكه فقط از يك گروه مى ترسم و آن كافران مسلمان نما و گروه منافق و دوچهرگانند كه شيرين زبان و خوش گفتارند ولى در واقع از دشمنان اسلام هستند, در گفتار با شما هماهنگى دارند, ولى يك گام با شما برنمى دارند))(3).
بنابراين نبايد تعجب كنيم كه قرآن كريم درباره منافقان در سوره بقره, آل عمران, نسإ, انفال, توبه, عنكبوت, احزاب, فتح, منافقون, حديد و تحريم بحث و گفتگو نموده است. و سيماى اين گروه به ظاهر شرين و در باطن تلخ را نشان داده است.
دو آيه مذكور در آغاز بحث از طريق تمثيل وضع منافقان را روشن مى سازد.
فرض كنيد در شب تاريكى كه سياهى همه جا را فرا گرفته و احتمال هجوم گزنده ها و درنده ها روح و روان انسان را رنج مى دهد, وى براى پيدا كردن راه گريز و مسير صحيح آتش را روشن كند تا اطراف خود را ببيند و راه را از كوره راه تشخيص دهد.
در اين حالت كه انسان با نيم اميدى به سر مى برد, طوفانى برمى خيزد و آتش را خاموش كند و اميد انسان به نااميدى, و نشاط او به غم و دلهره تبديل مى شود.
قرآن وصف چنين شخصى را كه در اين گيرودار در اثر برافروختن آتش, روح جديد در كالبدش دميده مى شود و مى خواهد از آن بهره بگيرد آنگاه طوفان تمام سرمايه را از او مى گيرد, چنين بيان مى كند:
((كمثل الذى استوقد نارا فلما إضإت ما حوله)).
((بسان كسى كه آتش را برافروخته آنگاه كه اطراف او را روشن كرد, (ناگهان خاموش مى شود))).
بنابراين جمله ((فلما إضإت)), نياز به جواب دارد و جواب آن محذوف است يعنى (طفئت ناره) يا (إطفإالله نوره) و جواب ((لما)) به خاطر جمله بعدى حذف شده است.
قرآن يادآور مى شود كه حال منافقان در اين جهان نيز بسان همين گروه است, زيرا گروه منافق روزى كه پيامبر(ص) وارد مدينه شد, به او ايمان آوردند, آنگاه به او كفر ورزيدند, چنان كه مى فرمايد: ((ذلك بإنهم آمنوا ثم كفروا))(4).((اين به آن خاطر است كه آنان ايمان آوردند و سپس كفر ورزيدند)).
آنان در تاريكى شرك و جهالت بودند, ايمان آنان بسان نورى بود كه در دل ظلمت و كفر درخشيد, و راه و چاه را به آنان نشان داد. و تا مدتى نيز از نور ايمان بهره گرفتند, ولى آنگاه كه راه كفر را زير نقاب نفاق در پيش گرفتند, خدا نور را از آنان برگرفت و آنها به صورت انسانهاى گمراه درآمدند كه نمى توانند راهى براى نجات بيابند.
بنابراين تشبيه يادشده, وضع زندگى آنان را در همين جهان تبيين مى كند, اميد و نااميدى, ايمان و كفر همگى در اين جهان صورت پذيرفته, و ارتباطى به جهان ديگر ندارد, ولى برخى از مفسران بخش نخست از مثل را مربوط به اين جهان دانسته و بخش ديگر را به پس از مرگ; يعنى منافقان در سايه تظاهر به اسلام در اين جهان بهره مند مى شوند ولى به خاطر كفر و خاموش شدن چراغ ايمان, در جهان ديگر معذب مى گردند.
اين گروه به خاطر از دست دادن تفكر, از ابزار شناخت بهره نمى گيرند گوش دارند اما با آن نمى شنوند, زبان دارند ولى در واقع گنگند, چشم دارند, ولى با آن نمى بينند. چنان كه مى فرمايد: ((صم بكم عمى فهم لا يرجعون)).
در پايان دو نكته را يادآور مى شويم:
1 . در اين تمثيل مشبه هست و يم مشبه به.
مشبه جمله ((الذى استوقد نارا)) و مشبه به ((ذهب الله بنورهم)) مى باشد. و اگر مشبه مفرد و مشبه به به صورت جمع است, به خاطر اين است كه حال دو طرف به هم تشبيه مى شود, خواه هر دو طرف گروهى باشند يا يكى گروهى; و طرف ديگر به صورت فرد.
2 . از آنجا كه اين افراد از ابزار شناخت بهره نمى گيرند, اميد به اصلاح آنان نيست, زيرا دستگاه تفكر از طريق ابزار شناخت كمك مى گيرد و به قول گوينده:
چشم باز و گوش باز و اين عمى
حيرتم از چشم بندى خدا

پی نوشت ها:

1ـ بقره: 17.
2ـ بقره: 18.
3ـ نهج البلاغه: نامه 37, پاراگراف 7.
4ـ منافقين: 13.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 67
     درج شده در 1507 روز و 19 ساعت و 2 دقیقه قبل
    

مثل هاى قرآنى به ((صريح)) و ((كامن)) كه معادل فارسى آن ((آشكار)) و ((پنهان)) است, تقسيم مى شود.
نخستين كسى كه اين تقسيم را يادآور شده, بدرالدين زركشى(متوفاى 794) مولف ((البرهان فى علوم القرآن)) است, وى پس از تقسيم مثل هاى قرآن به اين دو, مثل ((كامن)) را آن مى داند كه با لفظ مثل همراه نباشد, اما به جاى مثل به كار رود(1) .
جلال الدين سيوطى(متوفاى 911) پس از نقل اين تقسيم از زركشى, به تفسير آن پرداخته مثل صريح را آن مى داند كه در آن لفظ مثل وارد شده باشد, مثل: (مثلهم كمثل الذى استوقد نارا)(2) .
((حال منافقان بسان كسى است كه آتشى را برافروخته و...)).
و مثل ((كامن)) را آن مى داند كه در پاسخ حسين بن فضيل در جواب سوال مردى وارد شده است.
س: مردى از حسين بن فضيل پرسيد, تو مثل هاى عرب و عجم را از قرآن استخراج مى كنى, بفرماييد مضمون مثل معروف ((خير الامور إوسطها)) در كدام آيه وارد شده است؟
ج: در چند آيه وارد شده است به عنوان نمونه: (والذين اذا إنفقوا لم يسرفوا و لم يقتروا و كان بين ذلك قواما)(3) .
((يكى از نشانه هاى بندگان خدا اين است كه وقت انفاق اسراف و يا سخت گيرى نمى كنند, بلكه راه ميانه اى را ميان اين دو, در پيش مى گيرند)).
س: مضمون مثل معروف ((من جهل شيئا عاداه)): ((هركس چيزى را نداند آن را دشمن مى شمارد)) در كدام آيه وارد شده است؟
ج: در آيه: (بل كذبوا بما لم يحيطوا بعلمه)(4) ((چيزى را كه بر آن آگاهى ندارند, تكذيب كردند)).
سپس سوال كننده مثل هاى ديگرى نيز مطرح مى كند و حسين بن فضيل آياتى را كه متضمن معانى اين مثل ها هست, يادآور مى شود.
جلال الدين سيوطى معتقد است كه مقصود از مثل هاى كامن اين نوع از مثل ها است كه لفظ آن در قرآن وارد نشده اما مضمون آن وارد شده است.
يك چنين تفسير از ((مثل كامن)) كاملا بى پايه است, و در گفتگوى آن دو نفر اشاره اى بر چنين تسميه اى نشده است. و نتيجه پرسش و پاسخ آن دو جزو اين نيست كه برخى از مثل ها به لفظ در قرآن وارد نشده, بلكه مفاد آن وارد شده است, و اما اين نوع از آيات مثل كامن ناميده مى شوند در اين گفتگو حتى به آن, اشاره نشده است.

تفسير ديگرى از مثل كامن

ممكن است مثل كامن را به نحوى ديگر تفسير كرد, و آن هر مثلى كه با حرف تشبيه (مانند مثل - كاف تشبيه) همراه نباشد ولى مفهوم آن تمثيل زيبا مى باشد كه يك انديشه دور از حس را در قالب تمثيل مجسم سازد و براى اين نوع از تمثيل نمونه هاى فراوانى از قرآن هست.
1 - (والبلد الطيب يخرج نباته باذن ربه والذى خبث لا يخرج الا نكدا كذلك نصرف ايات لقوم يشكرون)(5) .
((سرزمين پاكيزه, گياه آن به اذن پروردگار به خوبى مى رويد, ولى زمين ناپاك گياهش جز اندك و بى فايده رشد نمى كند, آيات خود را براى گروهى شكرگزار اين چنين بيان مى كنيم)).
اين تمثيل زيبا هرچند فاقد كلمه مثل يا ((كاف)) تشبيه است, اما يك تمثيل گويا است كه مى تواند حال دو گروه مومن و كافر را بيان كند.
قرآن با اين تمثيل حال مومن و كافر را تشريح مى نمايد: مومن به خاطر پاكى روح و دورى از آلودگى هاى عقيدتى و اخلاقى بسان سرزمين پاكى است كه مواعظ در آن اثر گذارده و فضايل رشد مى كند, درحالى كه كافر به خاطر آلودگى هاى فكرى و رفتارى است, بسان سرزمين هاى شوره زارى است كه هر نوع تعليم و تربيت در او اثر چشمگيرى نمى كذارد.
2 - (ان الذين كذبوا بآياتنا واستكبروا عنها لا تفتح لهم إبواب السمإ و لا يدخلون الجنه حتى يلج الجمل فى سم الخياط و كذلك نجزى المجرمين)(6) .
((كسانى كه آيات ما را تكذيب مى كنند و از پذيرفتن آنها كبر مى ورزند, درهاى آسمان بر ايشان گشوده نمى شود. و وارد بهشت نمى گردند مگر اين كه شتر وارد سوراخ سوزن شود آنچنان بزهكاران را كيفر مى دهيم)).
در زبان عرب براى ابراز امتناع از انجام يك شىء چنين مى گويند:
((لا افعل كذا حتى يشيب الغراب إو بيض القار)).
((من اين كار را انجام نمى دهم تا لحظه اى كه كلاغ سفيد شود يا قير سفيد گردد)).
ولى قرآن در مقام بيان امتناع يك شىء از مثل وارد در آيه بهره گرفته و آن اين كه درهاى رحمت براى كافران گشوده نمى شود. مگر در يك صورت و آن اين كه شتر از سوراخ سوزن وارد شود. يعنى همين طورى كه دومى محال است, اولى نيز حكم آن را دارد.
البته در قرآن اين نوع تمثيل هاى بديع و زيبا بدون علائم تشبيه حقايق برتر را در قالب امور حسى مى ريزد, فراوان است و ما به همين دو آيه اكتفا مى كنيم, و شايد مقصود زركشى از تقسيم مثل به صريح و كامن همين باشد كه در ايجا يادآور شديم.

تفسير ((ضرب المثل))

در محاورات مردم لفظ ((ضرب المثل)) فراوان ديده مى شود, و قرآن نيز همين لفظ را با مثل در جاهاى متعدد ذكر كرده است, مثلا مى فرمايد: (و تلك الامثال نضربها للناس لعلهم يتفكرون)(7) .
و نيز مى فرمايد: (ضرب الله مثلا)(8) .
و نيز مى فرمايد: (ولقد ضربنا للناس فى هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون)(9) .
اكنون سوال مى شود كه مقصود از كلمه ((ضرب)) در اين آيات چيست؟

پاسخ:

((ضرب)) به صورت مفرد به آنجا كه با لفظ ((مثل)) همراه نباشد, معنى زدن است. چنانكه مى فرمايد: (واضرب بعصاك الحجر)(10) ((اى موسى با عصا بر سنگ بزند)) ولى بايد ديد مقصود از همين كلمه آنگاه كه لفظ مثل همراه مى باشد چيست.
مفسران در اين مورد وجوهى را ذكر كرده اند كه برخى را متذكر مى شويم:
1 - ضرب در اين موارد به معنى ((تمثيل)) است, چنانكه مى فرمايد: (واضرب لهم مثل إصحاب القريه اذ جإها المرسلون)(11) . ((براى آنان ساكنان قريه اى را مثل بزن آنگاه كه فرستادگان عيسى(ع) به آن نقطه آمده اند)).
در حقيقت لفظ (واضرب) به معنى ((مثل)) است يعنى ((مثل لهم مثلا)) و يا در آيه ديگر مى فرمايد: (يضرب الله الحق والباطل)(12) ((إى يمثل الله الحق والباطل))(13) .
2 - ضرب در اين موارد به معنى توصيف و بيان است, به گواه اين كه مى فرمايد:
(ضرب الله مثلا عبدا مملوكا لا يقدر على شىء)(14) .
((خدا مثل مى زند بنده زرخريد كه هيچ كارى از او برنمىآيد))(15) .
به عقيده صاحب اين قول ((ضرب)) به معنى وصف و ((بين)) است يعنى خدا حال بنده اى را بيان مى كند كه قادر بر انجام كارى نيست ولى اين وجه قابل اعتماد نيست به گواه اين كه اگر فعل ((ضرب)) را برداريم و به جاى آن فعل ((وصف)) يا ((بين)) را بگذاريم آيه انسجام خود را از دست مى دهد, مثلا چنين بگوييم: ((وصف الله مثلا عبدا مملوكا)) مگر اين كه ((مثلا)) نيز به معنى ((وصفا)) باشد, و تقدير آيه چنين مى شود: ((وصف الله وصفا عبدا مملوكا)).
درحالى كه اين تفسير در آيه ياد شده روا نيست ولى در موردى مى توان اين تفسير را صحيح دانست آنجا كه قرآن از مشركان نقل مى كند كه آنان پيامبر(ص) را ((رجل مسحور)) معرفى كرده مى گفتند:
(ان تتبعون الا رجلا مسحورا)(16) .
((شما از مرد افسون شده پيروى مى كنيد)).
قرآن در نقد اين پندار ناروا چنين مى فرمايد:
(انظر كيف ضربوا لك الامثال فظلوا فلا يستطيعون سبيلا)(17) .
((بنگر چگونه براى تو مثل ها زدند و گمراه شدند و در نتيجه نمى توانند راهى بيابند)).
مسلما جمله (ضربوا لك الامثال) به معنى ((انظر كيف وصفوك)) و مراد از وصف همان جمله (رجلا مسحورا) است كه در آيه قبل گذشته است.
تو گويى خدا چنين مى فرمايد: بنگر اين بى خردان تو را چگونه انسان والايى كه از نظر حكمت و خرد در درجه بالايى قرار گرفته است, به عنوان انسان مسحور توصيف مى كنند.
بنابراين آنچه در ترجمه رايج قرآن جمله (ضربوا لك الامثال) به معنى ضرب المثل تفسير شده است, تفسير دور از حقيقت است.
3 - ضرب در اين موارد به معنى طى مسافت و قطع مسير است, و اين لفظ كنايه از اين است كه اين تمثيل راه خود را در جامعه در پيش گرفته و سينه به سينه و شهر به شهر منتشر گردد. در اين صورت معنى ضرب المثل پيمودن مثل, راههاى پرپيچ و خم در دل جامعه است تا در همه قلوب جا گيرد.
ابن قيم جوزيه(متوفاى 751) از كسانى است كه اين احتمال را برگزيده مى گويد:
خدا براى بندگانش مثل هايى زده همچنان كه رسول اكرم(ص) براى امت مثل هايى زده حكيمان و دانشمندان نيز مثل هايى زده اند, اكنون بايد ديد مقصود از ضرب المثل چيست؟
ضرب در اين جمله به معنى سير و گردش است چنان كه مى گويد: ((ضرب فى الارض)): اى سار فيها.
در اين صورت معنى ((ضرب المثل)) بيان يك حقيقت است كه در بلاد در حال سير و گردش باشد.
در ميان اين احتمالات, احتمال سوم به واقع نزديك تر است هرچند ممكن است معنى ديگرى نيز داشته باشد.

كتابهايى پيرامون امثال قرآنى

مثل هاى قرآن از روزهاى نخست مورد عنايت و اهميت مفسران و محققان قرار گرفته و درباره آن كتابهايى كوچك و بزرگ نوشته شده است كه به برخى از آنان اشاره مى كنيم:
1 - إمثال القرآن; نگارش جنيد بن محمد قواريرى(متوفاى 298).
2 - إمثال القرآن; نگارش ابراهيم بن محمد بن عرفه(معروف به ابن نفطويه)(متوفاى 323).
3 - الدره الفاخره فى الامثال السائره: نگارش حمزه بن حسن اصفهانى(متوفاى 351).
4 - إمثال القرآن; نگارش محقق شيعى محمد بن احمد بن جنيد اسكافى(متوفاى 381).
5 - إمثال القرآن; نگارش شيخ ابوعبدالرحمن محمد بن حسين سلمى نيسابورى(متوفاى 412).
6 - الامثال القرآنيه; نگارش ابوالحسن على بن محمد ماوردى شافعى(متوفاى 450).
7 - إمثال القرآن; نگارش شيخ شمس الدين محمد بن قيم الجوزيه(متوفاى 751).
8 - الامثال القرآنيه; نگارش عبدالرحمن بن حسن حنبكه ميدايى.
9 - روضه الامثال; نگارش فقيه بزرگوار احمد بن عبدالله الكوزكنانى(متوفاى 1327) كه در سال 1324 در قطع رحلى در تبريز چاپ شده است.
10 - إمثال القرآن; نگارش دكتر محمود بن شريف.
11 - الامثال فى القرآن الكريم; نگارش دكتر محمد جابرالفياضى كه اخيرا چاپ شده است.
12 - الصوره الغنيه فى المثل القرآنى; نگارش دكتر محمد حسين على صغير كه اخيرا نيز چاپ شده است.
13 - إمثال قرآن به زبان فارسى; نگارش على اصغر حكمت كه به زيور چاپ آراسته شده است.
14 - تفسير إمثال القرآن به زبان فارسى; نگارش دكتر اسماعيل اسماعيلى.
15 - الامثال فى القرآن الكريم به زبان عربى; به قلم نگارنده كه در سال 1420 چاپ شده است.
قرآن بحر عميقى است كه به ژرفاى آن هيچ كس نمى رسد و هرچه درباره آيات و موضوعات آن بحث و بررسى به عمل آيد هنوز براى سخن گفتن جا فراوان است, و آيندگان نيز بسان گذشتگان مثل هاى قرآنى را با نوك تحقيق تشريح خواهند كرد.

پى نوشت :

1ـ البرهان فى علوم القرآن: ج1, ص 488.
2ـ بقره: 17.
3ـ فرقان: 67.
4ـ يونس: 39.
5ـ اعراف: 58.
6ـ آل عمران: 40.
7ـ حشر: 21.
8ـ ابراهيم: 24.
9ـ زمر: 27.
10ـ اعراف: 160.
11ـ يس: 13.
12ـ رعد: 17.
13ـ لسان العرب: ج2, ص 37, ماده ضرب - قاموس المحيط: ماده ضرب.
14ـ نحل: 75.
15ـ تفسير طبرى: ج1, ص 175.
16ـ فرقان: 8.
17ـ فرقان: 9


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 63
     درج شده در 1507 روز و 19 ساعت و 3 دقیقه قبل
    

اگر خداوند, در مقام مثل, معبودان پست وحقير مشركان را به پشه تشبيه كرده, به اين جهت است كه اين موجود ريز در عرف و فرهنگ مردم, نمونه روشنى براى حقارت و پستى است, گرچه در آفرينش, از موجودات شگفت انگيز است.
((ان الله لا يستحيى إن يضرب مثلا ما(1) بعوضه فما فوقها فإما الذين آمنوا فيعلمون إنه الحق من ربهم و إما الذين كفروا فيقولون ما ذا إراد الله بهذا مثلا يضل به كثيرا و يهدى به كثيرا و ما يضل به الا الفاسقين))(2).
((خداوند از اين كه (به موجود پستى مانند) پشه و حتى بالاتر از آن مثل بزند, شرم نمى كند (در اين ميان) آنها كه ايمان آورده اند, مى دانند كه آن (نوع مثل ها) حقيقتى است كه از طرف پروردگارشان, و اما آنها كه كفر ورزيده اند (اين موضوع را بهانه كرده, و) مى گويند: منظور خداوند از مثل چه بوده است, با اين مثل جمع كثيرى را گمراه و گروه زيادى را هدايت مى كند, درحالى كه فقط فاسقان با آن گمراه مى شوند)).
بحث مثل سوم را در پنج بخش از نظر خوانندگان گرامى مى گذرانيم:

1 . حيا و شرم در مورد خدا

آيه مباركه خدا را با جمله ((لا يستحيى)) توصيف مى كند, و يادآور مى شود كه خدا از زدن برخى از مثل ها كه جنبه هاى هدايتى دارند, شرم نمى كند.
اكنون سوال مى شود: ((شرم كردن و يا نكردن)) از صفات موجود امكانى است كه پذيراى تإثر از عوامل درونى و برونى باشد, و ذات اقدس خدا, فراتر از آن است كه پذيراى تإثير باشد.
و به ديگر سخن: ((شرم)) و يا ((حيا)) يك حالت روانى است كه با گرفتگى روح, همراه بوده و اثر آن در اعضاى انسان بالاخص چهره ظاهر مى گردد و خداى بزرگ بالاتر از ماده تإثيرگذار و يا تإثيرپذير است تا نفيا و اثباتا محور اين نوع امور روانى باشد.
اين پرسش به ((حيا)) اختصاص ندارد, بلكه در تمام پديده هاى روانى كه از فعل و انفعال ذات خبر مى دهد نيز مطرح مى باشد, مانند خشنودى و خشمگينى خدا كه در برخى از آيات وارد شده است, از باب نمونه:
1 . ((لقد رضى الله عن المومنين اذ يبايعونك...))(3).((خدا آنگاه كه مومنان با تو بيعت مى كردند, خشنود گرديد)).
2. ((غضب الله عليهم)) ((خدا بر انان (يهود) غضب كرد)).
درحالى كه خشنودى و خشمگينى كه در زبان عربى به آن ((رضا)) و ((غضب)) مى گويند, دوحالت روانى است كه شرايط مساعد, و نامساعد, پديد آورنده آن دو مى باشد و در نتيجه ذات تحت تإثير عوامل برون از خود قرار مى گيرد.
پاسخ در اين موارد, يك كلمه بيش نيست و آن اين كه: نتيجه را بايد گرفت و مقدمه را بايد رها ساخت(4).
توضيح اين كه: حقايق و معارف فراتر از جهان ماده (واقعيت اسمإ و صفات خدا) وقتى در قالب الفاظ -كه بشر آنها را براى رفع نيازهاى روزمره خود وضع كرده است- درآمد, براى خود چنين حالتى پيدا مى كند و اين قصور و كوتاهى لسان بشرى است كه آن را ياراى بيان حقايق جهان بالا نيست و اگر براى بشر امكان آشنايى با زبان متناسب با معارف الهى بود, به كارگيرى اين الفاظ نيازى نبود.
و از طرفى چون سنت الهى بر اين تعلق گرفته كه بازبان مردم سخن بگويد و تمام پيامبران نيز با زبان قوم خود برانگيخته شده اند(5); براى تفهيم يك رشته معارف از به كارگيرى اين الفاظ -كه معنى ظاهرى آنها, با ذات اقدس الهى مناسبت ندارد- چاره اى نيست ولى در عين حال افراد كنجكاو و آشنا با زبان قرآن مى توانند با ضميمه كردن ديگر آيات, به اهداف اين آيات پى ببرند و بدانند كه مقصود از وصف الهى با اين اوصاف, اين نيست كه ذات اقدس الهى, مركز اين نوع پديده هاى روانى است, بلكه هدف, گزارش از واكنش هاى متناسب با اين دو پديده است نه واقعيت خود آنها, توضيح اين كه:
به هنگام خشنودى, از يك شخص, دو چيز احساس مى شود:
1. نوعى انبساط در روح و روان پديد مىآيد.
2. از خود واكنش متناسب مانند ستايش و يا پاداش نشان مى دهيم.
اين سخن در خشم نيز حاكم است, در آنجا نيز اين دو مطلب حاكم است. در مورد رضا و خشم الهى, به خاطر پيراستگى ذات, حالت نخست محكوم به بطلان است, اما حالت دوم كه از آن به عكس العمل و واكنش تعبير مى كنيم, كاملا حاكم است. هرگاه خدا از خشنودى خود نسبت به فردى يا گروهى خبر داد, مقصود اين است كه به او پاداش خواهد داد و به همين شيوه است ((خشم)).
از اين بيان هدف از به كارگيرى واژه حيا درباره خدا, روشن گرديد. مقصود; اثبات و يا نفى واكنش هاى اين پديده روانى است, نه حقيقت آنها, انسان خجول در سايه تحول روانى دچار گرفتگى چهره و زبان مى گردد, اما برخلاف او, فرد غير خجول كه از اين واكنش پيراسته مى باشد مقصود خود را پوست كنده مى گويد. اگر خدا مى فرمايد: ((ان الله لا يستحيى)) هدف اين است كه او از گفتن حقايق پروايى ندارد, همچنان كه افراد غير خجول نيز چنين مى باشند, و لذا در برخى از آيات مى فرمايد: ((...ان ذلكم كان يوذى النبى فيستحيى منكم الحق و الله لا يستحيى من الحق...))(6).
((جلوس طولانى شما در خانه پيامبر مايه ناراحتى او مى گردد و از بازگويى اين حقيقت شرم مى كند, ولى خدا از بيان حق, شرم نمى كند)).

2. بعوضه چيست؟

((بعوضه)) در زبان عرب به معنى ((پشه هاى ريز)) است و به نوع بزرگ تر ((بق)) مى گويند, و در ادبيات فارسى بيشتر درمورد تحقير به كار مى رود.
عنصرى مى گويد:
نايد زور هژبر و پيل, ز پشه
نيايد بوى عبير و گل, ز سماروغ
فردوسى از آن در مواقع تحقير و بى ارزش نمايى چيزى بهره مى گيرد, چنانكه مى گويد:
بدانگه كه قيصر نباشد به روم
نسنجد به يك پشه اين مرز و بوم
سر پشه و مور تا شير و گرگ
رها نيست از چنگ و منقار مرگ
بيابان چنان شد ز هر دو سياه
كه بر مور و بر پشه شد تنگ راه
معزى مى گويد:
خصم مسكين پيش خسرو كى تواند ايستاد
پشه كى جولان كند جايى كه باد صرصر است
سعدى با اين كه از قدرت پشه در صورت فشردگى سخن مى گويد, و آن را پيروز بر پيل مى داند, مع الوصف آن را نيز نوعى تحقير مى كند چنان كه مى گويد:
پشه چو پر شد بزند پيل را
با همه تندى و صلابت كه در او است
پشه نه تنها موجود ناتوانى است, بلكه از عمر بسيار كوتاهى نيز برخوردار است چنانكه مولوى مى گويد:
پشه كى داند كه اين باغ از كى است
در بهاران زاد و مرگش در دى است
در شعر معروف كه گوينده آن براى نگارنده معلوم نيست, پشه كاملا تحقير شده است:
جايى كه عقاب پر بريزد
از پشه لاغرى چه خيزد
بنابراين هرجا كه سخن از ((پشه)) است, تحقير و بى ارزشى با او همراه مى باشد.

3. شإن نزول آيه

قرآن در آياتى براى تحقير خدايان مشركان و عمل آنان, دو مثل كوبنده زده كه مايه ناراحتى مشركان گرديده است:
براى ترسيم ناتوانى خدايان دروغين آنان مى فرمايد: خدايان دروغين مشركان به اندازه اى ناتوانند كه نمى توانند مگسى را بيافرينند, و اگر مگسى چيزى از آنها بگيرد, قدرت پس گرفتن آن را ندارند, چنانكه مى فرمايد:
((...ان الذين تدعون من دون الله لن يخلقوا ذبابا و لو اجتمعوا له و ان يسلبهم الذباب شيئا لا يستنققوه منه...)).
((كسانى را كه غير از خدا مى خوانيد, هرگز نمى توانند مگسى بيافرينند, هرچند براى اين كار دست به دست هم دهند! و هرگاه مگس چيزى از آنها بربايد, نمى توانند پس بگيرند)).
در آيه ديگر خود مشركان را به عنكبوت و خدايان آنان را به لانه آن تشبيه مى كند و مى فرمايد:
((مثل الذين اتخذوا من دون الله إوليإ كمثل العنكبوت اتخذت بيتا و ان إوهن البيوت لبيت العنكبوت لو كانوا يعلمون))(7).
((آنان كه اوليايى جز خدا, براى خود انتخاب كرده اند, بسان عنكبوتى هستند كه براى خود لانه اى ساخته و (برآن اعتماد مى كند) درحالى كه سست ترين خانه ها, خانه عنكبوت است)).
اين نوع مثل ها مايه ناراحتى مشركان عصر رسالت گرديد و زبان به اعتراض گشوده و گفتند هدف از اين ضرب المثل ها چيست؟! تو گويى وحى الهى را بالاتر از آن مى دانستند كه اين نوع حشرات را مطرح كند و در اطراف آنها سخن بگويد, ولى غافل از يك نكته و آن اين كه براى تحقير خدايان مشركان و خود آنها يك چنين تشبيه ها عين بلاغت و ايراد سخن بر وفق اقتضاى مقام است.
با توجه به اين امور يادآور مى شويم:
جامعه شرك از اين مثل هاى كوبنده كه بتهاى مشركان را پست تر از مگس معرفى مى كرد, و آنها را بسان لانه عنكبوت ترسيم مى نمود, سخت بر آشفته بودند زيرا اين نوع تمثيل ها, كار ده ها برهان و دليل فلسفى را انجام مى دهد, و به مغزها حركت و بينش مى بخشد, تا از اين موجودات پست تر از مگس دست بردارند, و بر خانه هاى سست بسان لانه عنكبوت تكيه ننمايند.
ملاك صحت و استوارى تمثيل اين است كه به مقصود عقلانى و انسانى گوينده تجسم بخشد, و امر عقلانى را در لباس حسى درآورد.
هرگاه گوينده در مقام بيان عظمت آفرينش و آفريدگار باشد, بايد از كهكشانها و منظومه شمسى و آفرينش انسان و جهان سخن بگويد در اين گونه موارد مطرح كردن پشه و مگس و لانه عنكبوت دور از بلاغت است, هرچند آفرينش همگان حاكى از قدرت بى پايان خالق آنها است ولى چون نگرش جامعه به آنها نگرش تحقيرى است, نبايد در اين مقام از آنها سخن گفت.
ولى هرگاه هدف, بيان تحقير و بى ارزش جلوه دادن بتها و خدايان چوبين و فلزى مشركان باشد, هيچ تشبيهى بليغ تر و گوياتر از تمثيل هاى ياد شده نيست -لذا- خدا مى فرمايد:
((ان الله لا يستحيى إن يضرب مثلا ما بعوضه فما فوقها)).
((خدا از مثل زدن به پشه و حتى بالاتر از آن (از نظر پستى) شرم نمى كند)).
زيرا اين مثلها تإمين كننده غرض متكلم است)).

4. واكنش هاى گوناگون مثل هاى قرآن

مردم در برابر اين مثلها به دو دسته تقسيم مى شوند:
الف. گروه معتقد به نبوت پيامبر(ص) و حقانيت قرآن.
ب. گروهى كافر و غير معتقد.
گروه نخست به خاطر اعتقاد به حقانيت قرآن مى گويند اين نوع مثل ها نيز بسان ساير آيات قرآن حق و پابرجا است ((فإما الذين آمنوا فيعلمون إنه الحق من ربهم)).
گروه دوم, به خاطر بى ايمانى و بى اعتقادى, درباره اين مثل ها سرگردان مى شوند و مى گويند خدا از اين مثل ها چه هدفى را تعقيب مى كند: ((و إما الذين كفروا فيقولون ما ذا إراد الله بهذا مثلا)).
خدا نسبت به اعتراض مشركان پاسخ مى گويد و مى فرمايد: خدا به وسيله اين مثل ها گروهى را هدايت و گروه ديگرى را گمراه مى سازد, ولى جز فاسقان و خارجان از اطاعت قرآن از اين مثل ها گمراه نمى شوند. هدايت از آن مومنان و گمراهى از آن فاسقان مى باشد, و به اين دو نوع نتيجه گوناگون چنين اشاره مى كند:
((يضل به كثيرا)) ((گروه زيادى گمراه مى كند( كافران))).
((و يهدى به كثيرا)) ((خدا گروه زيادى را نيز هدايت مى كند)).
سرانجام يادآور مى شود علت گمراهى را بايد از درون كافران جستجو كرد و در حقيقت خود آنان زمينه هايى فراهم ساخته اند كه از هدايت قرآن بهره نبرند و عدم بهره مندى آنها از اين آيات همان گمراه شدن است.
گروهى از اين نوع آيات, انديشه جبر مى سازند و مى گويند: اين كه خدا گروهى را هدايت, و گروه ديگرى را گمراه مى كند, به اين معنى است كه هدايت و ضلالت در دست خدا است نه در دست بشر. و انسانها در اين مورد نقشى از خود ندارند.
ولى استفاده انديشه جبر از اين آيات كاملا محكوم است و قرآن با جمله ((و ما يضل به الا الفاسقين)) يادآور مى شود گمراه كردن خدا بى سبب نيست و آنان به خاطر فسق و تمرد, سبب گمراهى خود را فراهم ساخته اند و در نتيجه از نور قرآن بهره نبردند.
تعجب ندارد كه كتابى براى گروهى مايه هدايت و براى گروه ديگر مايه ضلالت باشد, زيرا اين دوگانگى در تإثير, از خود قرآن سرچشمه نمى گيرد, قرآن براى همه كتاب هدايت است, بلكه از ذات انسانها سرچشمه مى گيرد. انسانى كه خود را در معرض نسيم رحمت قرار دهد, از نسيم صبحى بهره مند مى شود ولى آن كس كه در اتاق را ببندد و زير لحاف پنهان شود, از اين باد بهارى جان پرور محروم مى گردد. مثل مومن مثل انسانى است كه خود را در معرض نسيم رحمت قرار مى دهد و مثل انسان كافر بسان آن انسان پنهان شده در خانه است كه خود را محروم مى سازد و به قول گوينده:
باران كه در لطافت طبعش خلاف نيست
در باغ لاله رويد و در شوره زار خس
سالم ترين و پاك ترين غذا براى جوان, نيروبخش است ولى همان غذا براى طفل خردسال كه معده او براى هضم چنين غذايى آمادگى ندارد, مصيبت بار, بلكه مرگآفرين است.
تا اينجا از تفسير آيه فراغ شديم.

5. ساختمان پشه

درحالى كه پشه در آيه مورد بحث ما نشانه حقارت و پستى است, ولى از نظر ديگر ساختمان وجودى او سراسر اعجاب انگيز است.
پشه داراى خرطومى بسان فيل است كه خون انسان را بسان سرنگ به صورت مغناطيسى مى مكد و پس از اندى آن را هضم و سرانجام دفع مى كند, او داراى دو بال است كه با آن به پرواز درمىآيد تا غذاى خود را تإمين كند.
او جانور بسيار حساسى است كه با كوچكترين احساس خطر جايگاه خود را ترك مى كند و هر موقع انسان دست خود را به حركت درآورد او جايگاه خود را ترك و از تيررس بيرون مى رود.
پشه ماده هربار قريب 150 تخم مى ريزد, بر سطح آب راكد مانند حوض يا آبى كه در يك چاله جمع شود و حتى آب يك قوطى حلبى تخم مى گذارد, تخم ها به هم چسبيده اند و توده يك پارچه, تشكيل مى دهند. نوزاد به زودى از تخم بيرون مىآيد, هر نوزاد لوله تنفسى دارد كه به سطح آب مربوط است و نوزادان به آن آويزان باقى مى مانند, چند روز بعد نوزاد به شفيره تبديل مى شود. شفيره كه ظاهرا بى حركت است, درون پوسته اى كه به دور خود دارد, تغيير فراوان مى كند, پس از چند روز پشه بالغ از پوسته خارج مى شود و پرواز مى كند.
پشه بقيه عمر خود را در هوا زندگى مى كند. اگر پشه نر باشد از شيره گياهى و عصاره ميوه ها تغذيه مى كند ولى پشه ماده بيشتر خون مى مكد. وقتى كه پشه اى به كسى نيش مى زند, در جستجوى خوراك است.
همه پشه ها حشراتى كوچكند كه تنها دو بال دارند, داستان زندگى بسيارى از پشه ها بسيار شبيه يكديگر است.
پشه معمولى جانورى است مزاحم ولى آزار بسيار به انسان نمى رساند, بعضى از خويشاوندان آن ناقل بيمارى خطرناكند, يكى از آنها ناقل مالاريا است. پشه ديگرى ناقل تب زرد است(8).
اميرمومنان (ع) در آفرينش پشه بيانى دارد كه ترجمه مىآوريم:
و سپرى شدن دنيا پس از نو برون آوردن آن, شگفت تر نيست از برآوردن و آفريدن آن, و چگونه كه اگر همه جانداران جهان از پرندگان و چهارپايان, و آنچه در آغول است, و آنچه چرا كند در بيابان, از هرجنس و ريشه و بن, و نادانان از مردمان و يا زيركان, فراهم آيند تا پشه اى را هست نمايند, برآفريدن آن توان نبوند, و راه پديد آوردن آن را ندانند, و خردهاشان سرگشته شود و در شناخت آن سرگردان مانند و نيروى آنها سست شود و به پايان رسد, و رانده و مانده باز گردند, آنگاه دانند كه شكست خورده اند, و در آفرينش آنها به ناتوانى خويش اعتراف كنند و به درماندگى در نابود ساختن آنها, فروتنى نشان دهند(9).

پى نوشت :

1ـ در اعراب آيه, برخى ((ما)) را زائد گرفته و مى گويند: معنى تإكيدى دارد مانند ((فبما رحمه من الله لنت لهم)) در اين صورت ((مثلا)) مفعول نخست و ((بعوضه)) مفعول دوم فعل ((ضرب)) خواهد بود. (مجمع البيان: ج10, ص 66). بنابراين قول, بهتر است كه ((بعوضه)) بدل و يا عطف بيان باشد.
2ـ بقره: 26.
3ـ فتح: 18.
4ـ به تعبير متكلمان اسلامى: ((خذ الغايات و اترك المبادى)).
5ـ ((ما إرسلنا من رسول الا بلسان قومه))(ابراهيم: 4).
6ـ احزاب: 53.
7ـ عنكبوت: 41.
8ـ فرهنگنامه: ج5, ص 437 - 438.
9ـ نهج البلاغه: خطبه 186.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)



توجه : مدیریت وب سایت در صورت دریافت مجوز قانونی از سوی مراجع ذیصلاح نسبت تغییر در محتوای  ارسالی کاربران و یا مراحل قانونی اعلام شده اقدام خواهد نمود.
تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.
© 2004- Tebyan. The content is copyrighted to Tebyan Cultural and Information center and may not be reproduced on other websites.