مسابقه دین و اندیشه خانه قرآن باشگاه کاربران جامعه ورزشی خانواده خوشبخت دنیای کودکان آشپزی و تغذیه موبایل دانش و تکنولوژی مجله سلامت سیاست گردشگری
دنیای عکس و عکاسی اقتصاد زنان ادبیات هــنر سینما و تلویزیون بزرگان و مشاهیر مهدویت سرگرمی دانلود نرم افزار مرکز کتاب پایگاه ها جستجو روابط عمومی مقالات
     
صفحه اصلی وب سایت فید مطالب وب سایت عضویت رایگان در وب سایت جستجو در وب سایت سوالات رایج نقشه وب سایت درباره ما تماس با ما  

حتما ببینید
لینکستان تبیان زنجان معرف وب سایت شما
بیانات حضرت آیت الله خامنه ای مدظله
عکس و عکاسی مقالات
طرح ملی ملکوت
امر به معروف و نهی از منکر
طبقه بندی موضوعی مطالب
فعال ترین اعضا این ماه
فعالان ثبت مطلب این ماه
فعالان ارسال دعوتنامه این ماه
فعالان نظر دهندگان این ماه
ارسال دعوتنامه

آیا مایلید دوستان خود را نیز دعوت به مشاهده محتوای بروز این وب سایت کنید ؟
آیا میدانید با ارسال هر دعوت نامه 5 امتیاز( به همراه 15 امتیاز رزرو) به مجموع امتیازات شما افزوده میشود ؟

 
دریافت رایگان مطالب
آیا میدانید میتوانید مقالات وب سایت را با استفاده از قدرت گوگل و بصورت روزانه در ایمیل خود دریافت و مطالعه کنید ؟؟
بیش از صد ها عنوان مطلب خواندنی را روزانه به همین راحتی و هر زمان که مایلید مطالعه کنید !
عضویت رایگان دریافت مقالات در ایمیل

برای مشاهده توضیحات بیشتر اشاره گر ماوس خود را روی هر عنوان نگه دارید . بخش مطالب روزانه اعضاء سرویس دیگری از خدمات وب سایت به اعضا میباشد که شما را قادر می سازد  مطالب و علاقه مندی های خود را در وب سایت درج نمایید .

این امکان زمینه حضور جدی شما را در دنیای مجازی اینترنت فراهم آورده و ضمن انتشار محتوای شما بنام خودتان ,  با کمک سرویس معرفی به موتور های جستجو , آنرا در  صدر جستجو ها و معرض دید هزاران کاربر روزانه  اینترنت و وب سایت قرار  دهد و کمک می کند  براحتی در جمع کاربران فعال خانواده ما قرار بگیرید .

توجه : نوشته  و مطالب این بخش دارای هویت شخصی از سوی کاربران ( ساختار وب لاگ) بوده و مسئولیت آن به عهده کاربر می باشد .
قوانین ارسال مطلب را ببینید تبیان زنجان با تایید نمایش مطالب ارسالی کاربران آنرا تایید محتوایی و قابل استناد نمی کند . مديران محتوا تنها حق اصلاح يا حذف مطالب نامربوط ( دارای مشکل فنی نمایش و ناقض قوانین ارسال مطلب هر بخش ) را دارند.

 
نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 27
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 33 دقیقه قبل
    

محمد(ص)تنها فرزند عبداللّه و آمنه بود. زمانی که به دنیا آمد پدرش عبداللّه،چشم از جهان فرو بسته بود. مادر از همان روزهای نخست تولد محمد(ص) دریافت که شیر کافی برای ریختن در کام نوازدش ندارد. او را به زنی به نام ثویبه سپردند،او هم شیر کافی نداشت و سپس حلیمه از تیره; بدویان سعدیه،عهده دار شیردهی به محمد(ص) شد. حلیمه،طفل را در آغوش گرفت و روانه; بادیه شد. رسم اهل مکه چنین بود که نوزادان را به دایگان میسپردند تا آنان از شرّ هوای بد و وباخیز مکه،در امان بمانند و از هوای پاک و مناسب صحرا بهرهمند شوند و توان مقابله با مشکلات و سختیهای زندگی را به دست آورند. علاوه بر آن فصاحت زبان آنان در میان اهل بادیه تقویت شود. همچنین زندگی در صحرا و بادیه به دلیل دور بودن آدمی از اشغالات زندگی شهری،زمینه و فرصت اندیشه در اسرار طبیعت را فراهم میآورد و موجب بروز ذوق و قریحهای پاک در آدمی میشود. البته به شرط آن که زندگی در صحرا،استمرار نیابد و طولانی نشود. دوره; توقف محمد(ص) در بادیه متفاوت گزارش شده است. برخی منابع،دو سال و برخی دیگر چهار سال را ذکر میکنند. صاحب طبقات مینویسد چون رسول(ص) به چهار سالگی رسید،هر روز صبح همراه برادر و خواهر شیری خود،چهار پایان را به نزدیک قبیله برای چرا میبرد. گذران دوران کودکی در فضای باز و گشاده; صحرا،بی گمان زمینه; بازی،تفریح،جست و خیز و تخلیه; انرژی و رشد جسمی و روحی را برای کودکان فراهم میآورد. پیامبر(ص) نیز که پسر بچه; چالاکی بود و به دلیل گذران چند سال اول کودکیاش در صحرا،از این امر مستثنی نبوده است. بخصوص که محمد(ص) در دوران طفولیت،برادر و خواهر شیری هم داشته و بطور طبیعی با آنان بازی میکرده و گوسفندان را به چرا میبرده است. با این حال در منابع سیره و حدیث از بازیهای پیامبر(ص) با دیگر کودکان اخبار و روآیات زیادی نقل نشده است. در گزارشی میخوانیم که محمد(ص)چون شش ساله شد،آمنه او را نزد داییهای آن حضرت(ص) که در محله; بنی عدی بن نجار شهر یثرب (مدینةالنبی) بودند،برد تا با ایشان دیدار کند. رسول خدا(ص) برخی از خاطرات این سفر را درحافظه داشت و چون پس از هجرت،به محله; بنی عدی بن نجار رفت،آن جا را شناخت و فرمود:من با انیسه دخترکی از انصار در اینجا بازی میکردم و همراه پسر بچههای داییهایم،پرندگانی را که اینجا مینشستند،میپراندیم و چون به خانهای نگاه کرد،فرمود:مادرم مرا در این خانه منزل داد و در استخر آب چاه بنی عدی بن نجار،شنا کردن را بخوبی آموختم. همچنین در جایی دیگر،رسول خدا(ص) فرمود:من با بچههای قریش برای نوعی بازی،از این طرف و آن طرف،سنگ تهیه میکردیم. محمد(ص) از دوران کودکی در بادیه به شبانی میپرداخت و بعداً نیز پس از انتقال به خانه; ابوطالب و با توجه به فقر و تنگدستی او و سنت جوامع قدیم که کودکان را از همان آغاز سن رشد به کار و یاری بر معیشت خانه وا میداشتند؛ابتدا وظیفه; شبانی خویشاوندان را عهدهدار گردید و سپس به شبانی گلههای مکّیان پرداخت. در این دوران،محمد(ص) حلم و شفقت را نیک آموخت و خود را برای تحمل سختیهای اینده رسالت آماده کرد و امکان یافت تا هم از فرهنگ بتپرستی و سنن اجتماعی به دور باشد و هم فرصت اندیشه در عظمت هستی و شگفتیهای خلقت را پیدا کند. بنابراین حضور موقت محمد(ص) در بادیه و پرداختن به شبانی از کودکی تا سالهای بعد،تأثیرات مثبتی بر شخصیت رسول خدا(ص) داشت و او را برای دوران بزرگسالی و وظیفه; سنگین رسالت آماده کرد؛لذا او در این سالها از زندگی در صحرا و بادیه،جز آموزههای مثبت را بدست نیاورد و خشونت صحرا بر روان او چیره نشد. اما در کنار این عوامل،برخی از پژوهشگران به زمینهها و عوامل دیگری اشاره کردهاند که میتوانست بر شخصیت محمد(ص) تأثیرات دوگانه داشته باشد. یکی از این عوامل یتیمی او بود. محمد(ص) پس از آن که در شش سالگی مادر خود را از دست داد،در هشتسالگی به سوگ پدر بزرگ مهربان خود نشست. یتیم عبداللّه را به سفارش جدّش به خانه; ابوطالب انتقال دادند. ابوطالب در زندگی خویش،تنگدستی و بزرگواری را با یکدیگر جمع کرده بود. فقر خانه; ابو طالب،محمد(ص) را با گرسنگی آشنا کرد. اما یتیمی و سختیهای دوران کودکی که به طور طبیعی بر روح و روان کودک اثر میگذارد؛بر شخصیت محمد(ص) تأثیر منفی نداشت. گرچه محمد(ص) از آغاز تولد،از محبت پدر محروم بود و تنها شش سال به همراه مادر بود در این مدت هم،چند سال دوران شیرخوارگی خود را در نزد حلیمه بسر میبرد؛اما از نظر روحی و عاطفی افراد مهربان و دلسوزی چون پدر بزرگ و عمو،جایگزین مناسبی برای پدر و مادر او به شمار میرفتند و با محبتها و نوازشهای بیدریغ،خلاء نبودن پدر و مادر را برای او پر میکردند. محمد(ص) تا دوران جوانی همچنان در خانه و همراه عموی مهربان خود زندگی میکرد. لذا در دوران کودکی،نوجوانی و جوانی همه با او مهربان بودند و او جز نوازش و احترام و محبت از سرپرستان خود چیزی ندید. هر چند که محمد(ص) در کنار این محبتها،سختیها و تنگناهای معیشت را درک کرد و بخصوص در خانه; ابوطالب که عیالوار و تنگدست بود،فقر را با تمام وجود چشید؛اما فقر و سختی هرگز در وجود او،تبدیل به عقده نگشت و او را در زندگی اینده به سوی فزون خواهی نکشاند. فقر خانه; ابوطالب در کودکی و نوجوانی محمد(ص) برای او زمینه; معرفتی فراهم کرد که در پرتو آن،فقر را بشناسد و درد فقیران را لمس کند و همواره به یاد ایشان باشد و راه نجاتشان را جستجو کند. منشأ کرامت و بزرگواری عمیقی که در روان محمد(ص) بوجود آمد،بی گمان الهیست. زندگی سختی که یتیم عبداللّه در متن آن پرورش یافت،به طور طبیعی میبایست او را فرد گرا و عاری از کرامت و بزرگواری بار آورد اما در سیره پیامبر (ص) نه تنهفردگرایی،خودبینی، پرخاشگری و عدم تعادل عاطفی مشاهده و گزارش نشده است،بلکه او اینه; روحش را تنها به روی فضایل موجود جامعه; خویش گشود و تنها آن چه را که با فطرت انسانی سازگار است،در خود پروراند.
علاوه بر آن محرومیت از نعمت پدر و مادر در دوران کودکی،بر روح و روان محمد(ص) تأثیرات مثبتی بر جای گذاشت که مهمترین آنها،استقلال شخصیت او بود. عدم پرورش محمد(ص)در دامان پدر و مادر،بویژه در دوران کودکی،مانع از آن شد که رسوم و سنّتها و ارزشهای جامعه جاهلی در ذهن او رسوخ کند و سرپرستان او نیز به خاطر ممانعت از دل آزردگی یتیم خویش، نمیتوانستند در این جهت بر او سختگیری کنند. علاوه بر آن گویا دست تقدیر چنین رقم
خورده بود که پیامبر(ص) کسی را تکیهگاه همیشگی خود برنگزیند تا بتواند تکیهگاه و ملجأ حقیقی را بیابد.

بشارت :: مهر و آبان 1388 - شماره 73


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط rohisamadi با 117936 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 32
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 33 دقیقه قبل
    

عطر رسالت

طوس، مدینه دیگری است؛ چرا که خورشید مدینه در آن آرمیده علی بن موسی الرضا، پاره تن و رسول مدنی است. او عطر و بوی رسالت را از مدینه به ایران آورده است، آن هنگام که راه مدینه تا طوس را پیمود و از برکت این هجرت، ایران برای همیشه در چشم انداز پرتو امامت قرار گرفت. آن بزرگوار به هنگام وداع دردمندانه با تربت احمدی، گردی از ایمان آن مزار برگرفت و بر این خاک پاشید و سرزمین عجم را، با پیام رسول حق عجین نمود و سرزمین سلمان را، بیمه خط اهل بیت کرد. غریب خراسان، آشنای دل ها و دیده های آشناست. می گویید نه؟ به امواج زائران و حلقه های طائفان بر مرقدش بنگرید، به دل های شیدایی که کبوتر حرم او نیز و جان های مشتاقی که دلداده این کویند. آه از آن انگور مسموم که رضای آل محمد صلی الله علیه و آله را به رضوان برد! وای از آن زهر جفا که امام جواد را یتیم کرد و داد از آن مرگ غریبانه که معصومه را در حسرت دیدار برادر، گریان نمود!

خلاصه زندگانی

حضرت رضا علیه السلام در روز جمعه، یازدهم ذیقعده سال 148ق، درحالی که شانزده روز از شهادت امام جعفر صادق علیه السلام می گذشت، در شهر مدینه به دنیا آمد. امام صادق علیه السلام آرزو داشت آن حضرت را ببیند. امام کاظم علیه السلام در این باره می فرماید: پدرم جعفربن محمد علیه السلام مکرر به من می فرمود: «عالم آل محمد در صُلب توست. ای کاش او را درک می کردم! او هم نام امیرمؤمنان علی علیه السلام است».

امام رضا تا سال 183ق، یار و همراه پدر بزرگوار خویش، امام موسی کاظم علیه السلام بود تا این که در 35 سالگی و پس از شهادت آن حضرت، امامت و هدایت امت اسلامی را برعهده گرفت. ایشان پس از هفده سال سکونت در مدینه و تبلیغ دین و ارشاد مردم، با نقشه و حیله مأمون عباسی، راه خراسان را در پیش گرفت. آن حضرت پس از قبول اجباری ولایتعهدی مأمون و گذشت سه سال، در 55 سالگی به دست آن دژخیم بد اندیش به شهادت رسید. شفاعتش در روز محشر، شامل همه مؤمنان راستین باد.

القاب

نام اصلی حضرت رضا، علی و کنیه معروفش ابوالحسن است؛ البته علامه مجلسی می نویسد: «کنیه آن حضرت در میان خواص، ابوعلی بوده است». آن حضرت به سبب برخورداری از کمالات اخلاقی بسیار، القاب زیبا و جامعی داشتند که هر یک، گویای پیام خاصی درباره حضرت است. القاب آن حضرت عبارت است از: سراج اللّه ، نورالهدی، قُرّة عین المؤمنین، الفاضل، الصابر، الوفیّ، الصدیق، الولی، الزکی، سلطان الانس و الجن، ضامن الاُمّه، الداعی الی اللّه ، زین المؤمنین، غریب الغرباء، معین الضعفاء، الراضی الی اللّه ، شمس الشموس، انیس النفوس و غیظ الملحدین.

محبوب فراگیر

رایج ترین لقب امام هشتم، رضا است. برخی تاریخ نگاران گمان کرده اند مأمون هنگام سپردن مقام ولایتعهدی، این لقب را برای آن حضرت برگزید؛ در حالی که پیش از آن، امام کاظم علیه السلام آن حضرت را به نام رضا ملقب ساخته بود. سلیمان بن ابی حَفص نقل می کند: موسی بن جعفر علیه السلام فرزندش را به نام رضا می خواند و سفارش می فرمود که شما نیز او را به این نام بخوانید.

هم چنین در روایتی، احمد بزنطی از امام جواد علیه السلام می پرسد که گروهی می پندارند مأمون لقب رضا را برای پدرتان انتخاب کرده؛ زیرا او ولایتعهدی خلیفه را پذیرفته و بدان خشنود شده است. آن حضرت در پاسخ فرمود: «به خدا سوگند دروغ می گویند و نسبت ناروا می دهند. خداوند پدرم را رضا نامید؛ زیرا در آسمان از او راضی است و پیامبر و امامان در زمین از او خشنود هستند». بزنطی می پرسد: مگر این ویژگی در اجدادتان نبوده است. امام می فرماید: «آری، ولی مخالفان نیز هم چون موافقان از پدرم راضی بودند؛ از این رو، تنها او رضا نامیده شده است».

تبار وال

چراغ وجود حضرت علی بن موسی الرضا علیه السلام در خانه ای روشن شد که پدر خانواده، بنده نیک خدا، امام کاظم علیه السلام و مادر او، بانوی مکرمه و پاکدامنی چون تُکْتَم بود. تکتم، بسیار خردمند و از شریف زادگان عجم بود و نزد ام حمیده، مادر امام کاظم علیه السلام ارزش و احترام ویژه ای داشت. وی نام های بسیاری داشت که هر یک تداعی کننده ویژگی ای متعالی در شخصیت او بود. به سبب وقار بسیار، به «سَکَن» معروف بود. به دلیل نورانیت به «نجمه» شهرت داشت. تیزبینی و همت والای وی، موجب شده بود که او را «صَقره»نامگذاری کنند. نام «طاهره»، به مناسبت پاکی وی از آلودگی ها بوده است که پس از ولادت امام رضا علیه السلام ، از سوی امام کاظم علیه السلام به این نام شهرت یافت.

وصایت و امامت

امامان معصوم برای جلوگیری از گمراهی مردم، همواره جانشین پس از خود را معرفی می کردند. امام موسی کاظم علیه السلام نیز در حضور بسیاری از اصحاب خود مانند محمدبن اسحاق، علی بن یقطین، حسین بن مختار، داود بن سلیمان، نصربن قابوس و محمد بن سنان، فرزندش رضا علیه السلام را جانشین پس از خود معرفی کرده است. علامه مجلسی در کتاب پر ارج بحارالانوار، 48 روایت را در این باره نقل می کند. داودبن کثیر رقی می گوید: به امام موسی بن جعفر علیه السلام عرض کردم فدایتان شوم، امام ما پس از شما کیست؟ امام به فرزندش حضرت رضا علیه السلام اشاره کرد و فرمود: «امام شما پس ازمن اوست».

دشمنان دوست نم

در گذر زمان برخی از خوبان روزگار، به علت دنیا دوستی و حفظ مقام و موقعیت اجتماعی، از مسیر حق منحرف می شوند. پس از شهادت امام کاظم علیه السلام هم، به رغم روایات فراوان آن حضرت و آشکار بودن نشانه های امامت در سیره و سیمای امام رضا علیه السلام ، برخی منکر امامت آن حضرت شدند و به واقفیه شهرت یافتند. حتی برخی از سردمداران آن گروه مانند زیادبن مروان قندی، احادیثی از امام هفتم در این باره شنیده و برای دیگران نقل کرده بود، ولی برای این که از واگذاری اموال امام کاظم علیه السلام به حضرت رضا علیه السلام خودداری کند، امامت آن حضرت را انکار کرد. پس از آن، امام رضا علیه السلام نامه هایی نوشت و عقیده آنان را با دلایل محکم باطل کرد، ولی هیچ کدام از باور اشتباه خود دست برنداشتند. خود امام کاظم علیه السلام نیز پیدایش چنین حرکتی را پیش بینی کرده و فرموده بود: «هر کس امامت فرزندم را انکار کند، مانند کسی است که در حق علی بن ابی طالب ستم نموده و امامت و جانشینی او را پس از رسول خدا انکار کرده است».

جلوه های بندگی

از آن جا که پیشوایان دینی، همه کمالات خود را از رهگذر معنویت و خدا محوری در کارها به دست آورده اند، باید در تمام کاوش های ابعاد شخصیتی حضرت رضا نیز، بررسی جنبه معنوی ایشان مورد اهمیت قرار گیرد. از آن چه از جلوه های بندگی آن حضرت در آینه روایات و تاریخ به دست ما رسیده، می فهمیم که حضرت ثامن الحجج علیه السلام شب ها کم می خوابید و بسیاری از شب را با عبادت سپری می کرد. روزهای اول، وسط و آخر هر ماه را روزه می گرفت و می فرمود: «روزه این چند روز، مثل روزه تمام عمر است». بسیار قرآن تلاوت می کرد و پاسخ او به هر پرسشی از آیات قرآن بود. انس ایشان با قرآن چنان بود که حتی در بستر خواب نیز آن را تلاوت می کرد. به نماز اول وقت اهمیت می داد و در روزهایی که روزه بود، نخست نماز می خواند و سپس افطار می کرد. نماز جعفر طیار می خواند و همواره ذکر خدا بر لب داشت.


باز منتشر شده توسط rohisamadi در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 21
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 34 دقیقه قبل
    

حاكميت ديني از مباحث اساسي فقه سياسي اسلام است كه در سده‌هاي اخير به دليل دور ماندن دين از حاكميت، رشد و بالندگي بايسته‌اي نيافته بود. با قيام امام خميني(ره) و تشكيل جمهوري اسلامي در ايران، موضوع حاكميت ديني بار ديگر در رأس مسايل فقه سياسي اسلام قرار گرفت. اكنون نظريات نه چندان پخته‌اي در باب حكومت ديني مطرح شده كه با توجه به وضعيت جهان امروز با چالش‌هاي مهمي روبرو گشته است. شايسته است همه‌ي باورمندان به حاكميت ديني با حكمت و درايت به اين موضوع نگريسته، ضعف‌هاي موجود در نظريه‌ي رايج را جبران كنند تا به خواست خداوند، الگويي مناسب ـ‌حداقل در سطح جهان اسلام ـ به دنيا عرضه شود؛ الگويي كه به دور از هرگونه شعاري، كارآمدي خود را با مقبوليت از سوي همه‌ي فرهيختگان و خردورزان و دين باوران به ظهور برساند.
نويسنده‌ي محترم در اين مقاله ضمن برشمردن انواع مختلف مشروعيت سياسي در حاكميت، مشروعيت حكومت نبوي را نصّ وحي الاهي دانسته، نظريات مخالف را به نقد كشيده است.
كليد واژه‌ها: مشروعيت سياسي، حاكميت ديني، رابطه‌ي دين و سياست، حكومت نبوي، فقه سياسي.

1ـ مقدمه

پيامبر گرامي اسلام (ص) در دوران ده سال پاياني رسالت به طور عيني رهبري جامعه‌ي اسلامي را به عهده داشتند و با تشكيل دولت اسلامي در عرصه‌هاي مختلف حيات سياسي و نظامي مسلمين، اين امور را در كنار انجام وظيفه‌ي رسالت الاهي، رهبري مي كردند.
اين مسئله به قدري روشن است كه مخالفان ارتباط دين و حكومت نيز هرگز منكر حكومت پيامبر (ص) نشده‌اند. ارسال نمايندگان دولت به شهرهاي دور و نزديك، نامه‌ها و ارتباطات خارجي پيامبر اكرم (ص)، جنگ‌ها و قراردادها و … همه حكايت از رهبري دولت به دست ايشان دارد. يك اختلافي كه به طور محدود در عرصه‌ي دولت پيامبر اكرم (ص) مطرح گرديده است. درباره‌ي منشاء مشروعيت دولت نبوي است. غالب انديشوران شيعه و سني را اعتقاد بر آن است كه منشاء حكومت پيامبر (ص)، الاهي است و ايشان همچنان كه به امر مقام رسالت را به عهده داشتند، مقام ولايت و رهبري امت را نيز از جانب خداوند عهده‌دار بودند. اين در حالي است كه عده‌اي محدود از انديشوران معاصر به دنبال اثبات منشا‌ء ديگري براي حكومت پيامبر (ص) بوده و هستند. اين اختلاف، گرچه از منظر تاريخي، اختلافي در تفسير يك رويداد تاريخي است كه زمان آن نيز گذشته است، ولي از منظر اعتقادي تأثيرات عمده‌اي بر نگاه ما به دين و حكومت و به ويژه حكومت ديني در عصر غيبت خواهد داشت. در حقيقت، بحث از منشاء مشروعيت حكومت مطلوب ديني مبتني بر نوع پاسخ به پرسش پيش گفته است. پاسخ اين سئوال مي‌تواند با مراجعه به منابع مختلف ديني داده شود ولي در اين مقاله تنها از منظر قرآن به پاسخ گويي مي‌نشينيم.

2ـ مفهوم مشروعيت سياسي و انواع آن

در جوامع مختلف انساني حكومت با فرمانروايي و فرمان‌پذيري همراه است، چراكه ماهيت حكومت، اقتضاي تصرف در حوزه‌ي اموال، حقوق و نفوس مردم را دارد. مشروعيت سياسي يك جامعه به حالت خاصي اطلاق مي‌شود كه حاكم به آن دليل حكم مي‌راند و مردم نيز به همان دليل فرمان مي‌پذيرند و اطاعت مي‌كنند. يكي از نويسندگان آورده است:
مشروعيت، هم زمان به دو موضوع متقابل اشاره دارد؛ يكي ايجاد حق حكومت براي حاكمان و ديگري شناسايي و پذيرش اين حق از سوي حكومت شورندگان، «غصب»، نقطه‌ي مقابل است[1].
از اين جهت روشن مي‌شود كه شرعي بودن، منطبق با مفهوم مشروعيت سياسي نيست؛ گرچه در جوامع ديني و اسلامي مي‌تواند مشروعيت ديني و سياسي منطبق باشد.
براي روشن شدن ديدگاه قرآن كريم درباره‌ي نوع مطلوب مشروعيت حكومت ديني به اجمال مهم‌ترين انواع مشروعيت را از نگاه نظريه پردازان سياسي توضيح مي‌دهيم:

2ـ1ـ مشروعيت الاهي

مشروعيتي را گويند كه در آن، حكومت, ناشي از اراده‌ي خداوند باشد و در نتيجه اطاعت حاكمان، اطاعت از خدا و سرپيچي از آنان سرپيچي از خداوند محسوب گردد. با توجه به تأثير رباني بودن حكومت در پيروي و فرمانبرداري توده‌هاي مردم با ايمان، اين نوع مشروعيت در قرون گذشته مدعيان زيادي داشته است؛ حكومت‌هاي كليسايي، فراعنه‌ي مصر و بسياري از حكومت‌هاي پادشاهي به دنبال ادعاي چنين مشروعيتي بودند. تفكيك مشروعيت الاهي از ادعاي داشتن چنين مشروعيتي، چندان سخت نيست.

2ـ2ـ مشروعيت طبيعي

مشروعيتي است كه برخاسته از ويژگي‌هاي فطري و طبيعي فرمانروا است. با اين پيش فرض كه طبيعت، بعضي در راس فرمانروايي و جمعي را براي فرمان‌پذيري آفريده است. يونانيان، به ويژه ارسطو، چنين ديدگاهي داشتند[2].

2ـ3ـ مشروعيت قانوني

مبناي چنين مشروعيتي قرارداد واقعي يا فرضي بين مردمان و حاكم است. پس از قرون وسطي اين ديدگاه رواج يافت. روسو از كساني است كه در طرح مبناي نظري اين ديدگاه كوشيد. وي گفت: تنها چيزي كه مي‌تواند اساس قدرت مشروع و حكومت حقه را تشكيل دهد، قراردادهايي است كه بر اساس تراضي افراد منعقد شده باشد[3].

2ـ4ـ مشروعيت فرهمند (كاريزماتيك)

“كاريزما” كلمه‌ي يوناني و به معناي موهبت است. در اين نوع مشروعيت فرمان‌برداران مجذوب و شيفته‌ي خصال رهبر هستند. به قول ماكس وبر مجموعه‌اي از صفات و كشش‌هاي خارق‌العاده فرمانروا، ديگران را به پيروي وامي‌دارد. بيشتر رهبران انقلابي جهان اين نوع مشروعيت را دارا بودند. شايد رضامندانه ترين نوع اطاعت همين گونه باشد و تاريخ نشان داده است كه بالاترين فداكاري‌ها و جان‌فشاني‌ها توسط هواداران رهبران فرهمند به وقوع پيوسته است. اين نوع مشروعيت در طول زمان رو المند شده و بندرت قابل انتقال به ديگري است و ردايي است كه تنها به قامت رهبر فرهمند راست مي‌آيد[4].

2ـ5ـ مشروعيت قهر و غلبه

اين نوع حكومت مشروعيت ابتدايي خود را از غلبه اخذ مي‌كند، گرچه در ادامه به انواع ديگري از مشروعيت دست خواهد زد؛ چراكه گفته‌اند: “با سرنيزه مي توان غلبه كرد؛ ولي سرِ نيزه نمي‌توان نشست”. بعضي از اهل سنت اين نوع مشروعيت را براي حاكم اسلامي بر مي‌تابند[5].

2ـ6ـ مشروعيت سنتي

سنت، قوانين نانوشته‌اي هستند كه بر حاكميت، لباس معقول و مقبولي را مي‌پوشانند كه مهم‌ترين اشكال سنتي عبارتند از: وراثت، شيخوخيت (پيرسالاري)، ابوّت (پدر سالاري) و (پدر شاهي)، خون و نژاد (مثل قريشي بودن حاكم) و نخبه‌گرايي (مانند آريستوكراسي‌هاي مختلف).
البته به لحاظ جامعه‌شناختي، گاهي اوقات در طول دوران يك حكومت انواع مختلفي از مشروعيت بر آن عارض مي‌شود؛ براي مثال، مشروعيت بر اساس قهر و غلبه به مشروعيت سنتي يا قانوني بدل مي‌گردد. همچنين ممكن است براي يك حاكم به لحاظ اجتماعي چند نوع زمينه‌ي مشروعيت فراهم شود و بر اساس هر جلوه‌اي از آن ، آن حكومت به نوعي تفسير گردد؛ براي مثال درباره‌ي حكومت پيامبر اسلام (ص) عده‌اي آن را قانون سالاري (نوموكراسي)، بعضي آن را خداسالاري (تئوكراسي) و عده‌اي آن را مردم سالاري (دموكراسي) دانسته‌اند[6].

3ـ مشروعيت الاهي حكومت نبوي

مشروعيت حكومت نبوي گرچه مورد بحث چنداني قرار نگرفته است و وجوه متعددي از مشروعيت بر حكومت ايشان سايه افكنده است و از اين روي، برخي حاكميت ايشان را تئوكراسي (خداسالاري) و يا نوموكراسي (حكومت قانون ]به اعتبار حاكميت قوانين الاهي[) و بعضي كاريزماتيك و حتي دموكراسي (مردم سالاري) دانسته‌اند، اما با توجه به متون ديني، مشروعيت حكومت نبوي به نص وحي الاهي است. قرآن كريم به عنوان كتاب آسماني كه آيات متعددي را در ارتباط با حوادث دوران ولايت پيامبر اكرم (ص) دربر دارد، به طور صريح به جعل خلافت و امامت براي پيامبر اكرم (ص) نپرداخته است، اما مجموعه‌ي آياتي كه درباره‌ي مسئوليت‌هاي سياسي ـ اجتماعي پيامبر، تخصيص اموال ويژه به ايشان و مسئوليت‌هاي مردم در برابر پيامبر اكرم آمده، بيانگر نصب ايشان به مقام رهبري و امامت، افزون بر رسالت و قضاوت، است. روشن است كه مجموعه‌ي اين آيات به دلالت التزامي يا تضمّني منشاء الاهي ولايت سياسي پيامبر (ص) را ثابت مي‌كند. در اين صورت، وجود ملاك‌هاي ديگر بر مشروعيت حكومت ايشان، چون اقبال مردم و …، به عنوان منشاء حكومت ايشان محسوب نمي گردد، گرچه در عرصه‌ي تحليل تاريخي و جامعه‌شناختي، پيروزي سريع‌تر دولت ايشان در اهداف مورد نظر را سبب گرديده است.

3ـ1ـ آيات ناظر به نصب رهبري سياسي
 النّبيُّ أولي بِالمؤمنينَ مِن أَنفُسِهم 3ـ1ـ1ـ آيه‌ي ]احزاب (33)، 6[

درباره‌ي معناي اين آيه، بحث‌هاي زيادي صورت پذيرفته است و تفاوت عمده در توجه به مدلول آيه از يك جهت و شأن نزول و سياق آن با توجه به قبل و بعد از آن از جهت ديگر است. اين نكته سبب شده است عده‌اي از آيه برداشتِ وسيع كرده و اولويت مطلقه‌ي پيامبر اكرم (ص) را نسبت به افراد به دست آورند و بعضي آن را در حوزه‌هاي فردي و خانوادگي و يا در مواردي خاص (مثل ولايت بر صغار و مجانين) ببينند.
ابن عباس مي‌گويد:
آن جا كه پيامبر اكرم (ص) مردم را به چيزي فرا مي خواند، هرچند مردم تمايل نداشته باشند، بايد به متابعت حضرت, تن در دهند و از خواسته‌هاي خويش چشم‌پوشي كنند[7].
شيخ طوسي «اولي بالمؤمنين» را اين گونه تفسير كرده است:
]پيامبر (ص)[ احق و سزاوارتر به تدبير مؤمنين است و بايد مردم به خواسته‌ي او گردن نهند و سزاوارتر است به اين كه حكم كند در چيزي كه شخص نمي‌تواند در آن حكم بنمايد؛ چراكه طاعت پيامبر قرين طاعت خدا است و پيامبر به سوي او مي‌خواند و اطاعت خداوند از ديگران سزاوارتر است[8].
زمخشري نيز مي‌نويسد:
النّبيُّ أولي يعني پيامبر (ص) در هر چيزي از امور دين و دنياست نسبتبِالمؤمنينَ مِن أَنفُسِهم به مؤمنان اولويت دارد. به همين جهت، آيه مطلق بيان شده و مقيد نگرديده است. پس بر مؤمنين واجب است كه پيامبر را از خود بيشتر دوست داشته باشند و حكم او را بر خود از حكم خود نافذتر بدانند و حق او را از حقوق خود برتر بدانند و … و از هر آنچه او فرمان مي‌دهد، تبعيت كنند[9].
علي بن ابراهيم قمي نيز اين اولويت را در ولايت دانسته و به حادثه‌ي غديرخم اشاره كرده است. از اين روي كه در آن واقعه پيامبر اكرم‌(ص) با اشاره به اين آيه در آغاز فرمودند: «اَلَستُ اَولي بِكُم مِن اَنفسِكُم» و پس از آن، ولايت ثابت شده بر خود را براي اميرمؤمنان (ع) واجب كردند[10].
ملّا محسن فيض نيز به عموميت اين ولايت نظر داده است و پيامبر را در همه‌ي امور اولي دانسته است[11]. در مقابل اين نظريه، بعضي از معاصران بر محدوديت ولايت پيامبر (به گونه‌اي كه رهبري سياسي از آن استفاده نشود) اصرار دارند. بخوانيد:
سياق آيات با تجه به زمينه‌ي مسايل مطروحه در آن مربوط به سلسله مراتب اولويت‌هاي اجتماعي مي‌باشد كه لازم است مؤمنين رعايت كنند و آنچه در اين آيات اصلاً ديده نمي‌شود همين است كه پيامبر مي‌تواند به جاي احترام به رأي و خواست آنها و اعمال شيوه‌ي شورايي به دليل اولويتي كه دارد به شيوه‌ي استبدادي و با اختيار مطلق جامعه را اداره كند، ظاهر آيه، شأن نزول آن را به قضيه‌زيد بن حارثه و پدري پيامبر اكرم (ص) نسبت به او مي داند و اين پدري را نسبت به همه‌ي امت تعميم مي دهد. صاحب منهج‌الصادقين آيه را مربوط به زندگي شخصي پيامبر اكرم‌(ص) دانسته و گفته : نمي‌توان از آن حكم عمومي و كلي استخراج كرد، بعضي از روايات نيز اولويت را به معناي عهده داري پيامبر اكرم (ص) در اداي ديون ميت و … دانسته‌اند، تعبير اولي در وَأُلوا الأَرحام بَعضُهُماين آيه دو بار تكرار شده ولي اولويت در قسمت دوم آيه: سزاواري د جهت امداد و ياري است و اولي هم ]با توجه[ به وحدت طسياقأَولي بِبعضٍ به همين معناست[12].
دكتر مهدي حائري در بياني مشابه آنچه گذشت، مي‌نويسد:
«اولي» صيغه‌ي افعل تفضيل است و در صورت تزاحم ميان اولويت خود مردم بر صغار و مجانين مسلماً پيامبر (ص) اولويت دارد. به علاوه «النّبيُّ أولي بِالمؤمنينَ مِن أَنفُسِهم» نه «علي اَنفسهم» مگر در هنگام جهاد[13].
به نظر مي‌رسد گرچه قرابت و نزديكي آيه با آيه‌ي مربوط به عدم جريان حكم پدر بر پدر خوانده (كه ظاهراً درباره‌ي زيد بن حارثه و ازدواج پيامبر اكرم (ص) با همسر مطلقه‌ي او است) احتمال ارتباط اين آيه را با مسايل خانوادگي بيشتر مي‌كند، اما در مقابل؛ شأن نزول منقول در بعضي از تفاسير، روايات ذيل آيه، برداشت غالب مفسران و اطلاق آيه مانع انحصار مدلول در اولويت پيامبر اكرم (ص) نسبت به امور شخصي و خانوادگي است.
طبرسي نيز ضمن طرح سه احتمال: 1) احقيت در تدبير؛ 2) اولويت عندالدعوة؛ 3) اَنفذيت حكم پيامبر نسبت به حكم ديگران، به شأن نزول آيه اشاره كرده است. وي مي‌نويسد: عده‌اي براي رفتن به جنگ تبوك در برابر دستور پيامبر (ص) گفتند: از پدران و مادرانمان اجازه بگيريم! در چنين موقعيتي بود كه اين آيه نازل گرديد[14].
بعضي از روايات ذيل آيه كه عهده‌داري پيامبر (ص) نسبت به مؤمنين را بيان كرده است و يا اولويت پيامبر عندالتزاحم ب ولايت‌هاي ديگر را، همه از مصاديق اولويت مطلقه‌ي پيامبر اكرم (ص) است. نسبت به معاني محتمله‌ي طبرسي نيز بايد گفت: اگر معناي اول احقيت و سزاواري در تدبير به طور مطلق است، مفهوم دوم و سوم نيز از مصاديق آن محسوب مي‌شوند و با هم مانعة الجمع نيستند.
پاسخ دكتر مهدي حائري را از قلم آية‌الله جوادي آملي نقل مي‌كنيم:
اولاً: كلمه‌ي «اولي» در آيه‌ي ششم سوره‌ي احزاب گرچه به صيغه‌ي افعل تفضيل است ولي در خصوص آيه كه دوباره ذكر شد، براي تعيين است نه تفضيل؛ زيرا در طبقه‌بندي وراثت، تضيل برخي از آنان كه در طبقه‌ي سابق قرار دارند ، غرضوَأُلوا الأَرحام بَعضُهُم أَولي بِبعضٍبه طور قطع بر طبقه‌ي لاحق مقدمند: آنكه اولويت سابق بر لاحق در بهره‌وري از ميراث به نحو تعيين است نه ترجيح و اولويت رسول اكرم (ص) بر ديگران نيز به نحو تعيين است نه ترجيح.
ثانياً: مورد ولايت و قلمرو آن در آيه‌ي مزبور. خود مومنان (اعم از فرد يا جامعه‌ي ايماني) است؛ زيرا معناي «اولي بالامر» همان ولايت بر امر است، پس معناي اولي مؤمنين همان ولايت بر مؤمنين است و به مقتضاي اطلاق، نفوس و اموال مؤمنان مورد ولايت پيامبر (ص) خواهد بود. نتيجه آنكه، ولايت مؤمنان بر نفوس و اموال خويش در صورتي است كه رسول گرامي نسبت به آنها اعمال ولايت نكرده باشد و پيام آيه ناظر به اصل ولايت بر امت اسلام و ايمان است و اتصاصي بر ولايت بر محجورين ندارد[15].
اشكال دوم دكتر حائري (طرح تعدّي به وسيله‌ي حرف «مِن» نه به وسيله‌ي «عَلَي» از سوي نويسنده‌ي پيش گفته خوب تحليل و پاسخ‌گويي نشده و موجب خللي در كلام ايشان گشته است. حائري در مقام بيان اين نكته است كه اگر «اَولي» به معناي ولايت باشد بايد با حرف جر «عَلَي» تعديه شود نه به «مِن»، همچنان كه مي‌گويند «الادبُ وَليٌّ عَلَي الابن» نه ان كه «الادبُ والنّبيُّ أولي بِالمؤمنينَ مِن أَنفُسِهم وَليٌّ مِنَ الابن» . در اينجا نمي‌گويد «علي انفسهم». به نظر مي‌رسد برخلاف تعبير بعضي از اندش‌وران، اصولاً آيه در مقام بسان اولويت است نه ولايت. «اولي» هرگز به معناي ولايت نيست، بلكه به معناي سزاواري است× ولي هنگامي كه پيامبر اكرم (ص) نسبت به مؤمنين از هر جهتي سزاوارتر و اَحَق است، اين معنا مستلزم ولايت است، در اين صورت هم ولايت بر مؤمنين، في نفسه و هم اولويت بر ولايت در هنگام تزاحم ولايت‌هاي متعدد در عرض هم را شامل مي‌شود[16].
به طور خلاصه بايد گفت: با عنايت به مجموع مدلول آيه مي‌توان نتايج زير را از آن به دست آورد:
1) اين آيه به اولويت در تصرف در نفوس در كليه‌ي امور اجتماعي و سياسي دلالت مي‌كند.
2) گرچه موضوع آيه «اولويت» در تصرف در انفس است، اما به طريق اولي اولويت نسبت به تصرف در اموال را نيز در بر مي‌گيرد.
3) اين ولايت مانند ولايت انسان‌هاي ديگر است، پس مقيد به عدم اظرار به شخص و محدود به راه‌هاي مشروع است.
4) اين ولايت مقيد به مصلحت مولي عليه است و مطلق نيست. در مفهوم ولايت كه در آن نفع رساني به مولي عليه اشراب شده است اين نكته به وضوح ديده مي‌شود و آيه نيز چنانچه گذشت مستلزم ولايت است.
5) اطلاق ولايت هم شامل ولايت بر اشخاص مي‌شود و هم ولايت بر مجموع كشور[17].
6) آيه از نوع اخبار در مقام انشا است و چون مخاطب همه‌ي مؤمنان هستند در كشور اسلامي فرمانبرداري از پيامبر در عرصه‌هاي اجتماعي و حكومتي لازم است.
7) چون الزام كننده و انشا كننده خداوند متعال است آيه به مشروعيت الاهي اين اولويت دلالت مي‌كند و گويا خداوند پيامبرش را به رهبري همه جانبه‌ي مردم و جامعه‌ي اسلامي نصب كرده است.
انّما3ـ1ـ2ـ آيه ي وَلِيَُكم اللهُ وَ رَسولُهُ وَالَّذينَ آمنوا الذينَ يُقيمونَالصَّلاةَ وَ يُؤتونَ الزَّكاةَ وَ هم راكِعونَ
]مائده (5)، 55[
به حقيقت، ولي و سرپرست شما خدا و پيامبر او و كساني هستند كه نماز بپا مي‌دارند و در حال ركوع زكات مي‌دهند.
اين آيه‌ي شريفه به حصر ولايت در «خدا»، «رسول» و «الذين آمنوا…» پرداخته است. بدون ترديد از «الذين آمنوا …» گرچه لفظ آن عام است، ولي فرد خاص يعني امير مؤمنان (ع) مراد است كه د ادامه به بحث و بررسي آن خواهيم پرداخت. همچنانكه قبلاً گذشت ولايت خداوند مطلقه است و هم نشيني پيامبر اكرم (ص) و خدا در احكام متعدد، از جمله ولايت، نشانگر عظمت مقام ايشان و سايه‌فكني وصف ولايت بر وجود مقدس ايشان دارد[18].
راغب اصفهاني در واژه‌ي «ولي» مي‌نويسد:
ولايت به معناي ياري و نصرت است، اما ولايت به معناي تصدي و صاحب اختياري يك كار است. گفته شده كه معناي هر دو يكي است و حقيقت آن همان تصدي و صاحب اختياري است[19].
اين فارس مي‌نويسد:
همه‌ي معاني اين كلمه به قرب و نزديكي بر مي‌گردد و آن كس كه به كار ديگر اقدام كند، وليّ اوست[20].
بايد توجه داشت كه ريشه‌ي اصلي اين كلمه قرار گرفتن دو چيز در كنار هم مي‌باشد، به نحوي كه فاصله‌اي در كارنباشد، يعني اگر دو چيز آنچنان به هم متصل باشند كه هيچ چيز بين آنها فاصله نشود، ماده‌ي «ولي» استعمال مي‌شود، براي همين هم در باب دوستي و ياري و هم در باب تصدي اين كلمه استعمال شده است، اما اينجا مراد از ولي، سرپرست است، نه دوست. شيخ طوسي مي‌نويسد:
خداوند در اين آيه ولايت را به معناي اولويت در تدبير و سرپرستي به كار برده است. همچنان كه اهل سنت به سلطان «ولي امر» مي گويند. شاهد اين مدعا آن است كه خدا در قرآن ولايت غير خود و پيامبر و «الذين آمنوا …» را با آوردن كلمه‌ي «انَّما» نفي كرده است؛ اگر مراد از ولايت، موالات در دين بود. افراد پيش گفته را به ولايت اختصاص نمي‌داد، وَالمؤمنونَچراكه موالات در دين براي عموم مؤمنين مي‌باشد كه خداوند مي‌فرمايد: [21].وَالمؤمناتُ بعضُهُم أَولياءُ بَعضٍ
فخر رازي با توجه به خصوصيت ضد شيعي خود آنچه به طور مسلم در روايات صحابه در تطبيق اين آيه نسبت به اميرمؤمنان (ع) آمده است، دست به توجيه آيه زده است و با تشبث به وجوه متعددي به دنبال اثبات اين نكته برآمده كه ولايت در آيه‌ي شريفه به معناي نصرت است نه سرپرستي و تصرف . اين رهگذر به دنبال ابطال دليل قرآني ولايت الاهي علي بن ابيطالب (ع) برآمده است[22]. خوشبختانه پاسخ محكم و مستدل علامه‌ي طباطبايي و ديگر مفسران به شبهات او زمينه‌ي طرح و پاسخ گويي آن شبهات را از ضرورت انداخته است[23].
علامه طباطبايي درباره‌ي مشروعيت حكومت نبوي مي‌نويسد:
رسول خدا (ص) بر همه‌ي شئون جامعه‌ي اسلامي در جهت نيل آنان به سوي خداوند و فرمان‌روايي و قضاي بين آنان ولايت دارد. پس بر مردم است كه به طور مطلق از او اطاعت كنند. در حقيقت ولايت پيامبر اكرم (ص) به ولايت تشريعي خداوند باز مي‌گردد[24].
هر دو آيه‌ي پيش گفته به خوبي مشروعيت الاهي حكومت پيامبر اكرم (ص) را اثبات مي‌كنند.

3ـ2ـ تصريح به مصاديق شئون ولايت و رهبري پيامبر (ص)
3ـ2ـ1ـ اختصاص زكات و خمس و انفال به پيامبر (ص)

در اين زمينه آيات متعددي در قرآن وجود دارد كه به گرفتن خمس و زكات اشاره دارد. در سوره‌ي انفال داريم:
وَاعلموا أنّما غَنِمتُم مِن شَيءٍ فَأنَّ لِلهِ خُمسَهُ وَ لِلرَّسولِ وَلذي القُربي وَاليتامَي وَالمَساكينِ وَابن السَّبيلِ ]انفال (8)، 41[
و بدانيد كه هر چيزي را به غنيمت گرفتيد، يك پنجم آن براي خدا و پيامبر و از آن خويشان ]او[ و يتيمان و بينوايان و در راه‌ماندگان است.
در روايات نيز داريم كه پيامبر اكرم (ص) بر اساس اين آيه، پيش از تقسيم غنايم، خمس غنيمت را مي‌گرفتند و بقيه را ميان جنگ‌جويان تقسيم مي‌كردند[25].
درباره‌ي انفال نيز قرآن كريم آن را اختيار پيامبر قرار مي‌دهد:
يَسأَلونَكَ عَن ] انفال (8)، 1[الأنفالِ قُل الأَنفالُ لِلّهِ وَالرَّسولِ
اي پيامبر از تو درباره‌ي غنايم جنگي مي‌پرسند، بگو غنايم جنگي اختصاص به خدا و فرستاده او دارد.
در سوره‌ي توبه پيامبر اكرم (ص) را مأمور به گرفتن صدقه از مردم كرده است. بدون ترديد زكات واجب از مصاديق مهم صدقه‌ي واجب به شمار مي‌آيد.
خُذ مِن ]توبه (9)، 103[أَموالهم صَدَقةً تُطهُِّهم وَ تُزكّيهم بِها
از اموال آنان صدقه‌اي (به عنوان زكات) بگير تا به وسيله‌ي آن آنها را پاك سازي و پرورش دهي.
البته جداي از آنچه ذكر شد در فقه اسلامي اموال ديگري چون خراج، جزيه، اراضي مفتوحه عنوة، اموال مجهول المالك در اختيار پيامبر اكرم (ص) مي‌باشد. در بعضي از اين موارد ملك عمومي و در بعضي از اين موارد ملك دولتي صدق مي‌كند، ولي هر دو در اختيار پيامبر اكرم (ص) است.

3ـ2ـ2ـ امر به جهاد و مقدمات آن

]احزابيا ايُّها النّبيُّ اتَّقِ اللهَ وَلا تُطع الكافرينَ وَالمنافقينَ (33)، 1[
اي پيامبر از خدا پروا بدار و كافران و منافقان را فرمان مبر.
يا ]انفال (8)، 65[ايُّها النّبيُّ حَرّض المؤمنينَ عَلي القتالِ
اي پيامبر، مؤمنان را به جهاد برانگيز.
يا ايُّها النّبيُّ جاهد الكفارَ والمنافقينَ ]توبه (9)، 73[واغلُظ عَلَيهم
اي پيامبر با كافران و منافقان جهاد كن و بر آنان سخت بگير.
اين آيات بيانگر وظيفه‌ي پيامبر در ترغيب مسلمانان به جنگ با كفار، دوري از مجموعه‌ي كفار و منافقين و جهاد با آنان است، روشن است كه مراحل مختلف جدايي، تشويق به مبارزه و جنگ با كفار و منافقين از شئون يك حكومت محسوب مي‌شود.

3ـ2ـ3ـ كيفيت برخورد در زمان جنگ

وَ إن أَحدُ مِن المشركينَ استَجاركَ فَأَجرهُ حتّي يَسمَعَ كلامَ اللهِ ثُمَّ ]توبه (9)، 6[أَبلغهُ مَأمَنَهُ
و اگر يكي از مشركان از تو پناه خواست پناهش ده تا كلام خدا را بشنود.
فَامّا تَثقَغَنَّهم في الحربِ فَشَرِّد بِهم مَن ]انفال (8)، 57[خَلفَهم
پس اگر در جنگ بر آنان دست يافتي با ]عقوبت[ آنان، كساني را كه در پي ايشانند تار و مار كن.
در آيه‌ي اول نقش پيامبر اكرم (ص) در برنامه ريزي و تصميم‌گيي روشن مي‌شود. در آيات قبل از آن همه‌ي مسلمانان مأمور به فَاذا انسَلَخَ الأشهرُ الحُرُمُ فضاقتلوا المشركينَكارزار و قتل مشركان شده‌اند. ]توبه (9)، 5[ ولي در اين جا فرمان به شخص پيامبر اكرم (ص)حَيثُ وجَدتموهم اختصاص يافته است و ايشان دو وظيفه‌ي پناه دادن به مشركاني كه قصد شنيدن كلام خدا را دارند و بازگرداندن آنان به محل امن‌شان را به عهده دارند. اين آيه نشانگر نهايت توجه اسلام به رعايت اصول فضيلت و حفظ كرامت و انتشار رحمت و رأفت و شرافت انساني نيز هم هست[26].
آيه‌ي دوم نيز نهايت غلظت و شدت را به انجام فرمان مأموريت مي دهد.

3ـ2ـ4ـ كيفيت برخورد با دشمن در غير از زمان جنگ

]انفال (8)،وَامّا تَخافَنَّ مِن قومٍ خيانةً فَانبِذ إليهم علي سواءٍ  58[
و اگر از گروهي بيم خيانت داري ]پيمانشان را[ به سويشان بينداز ]تا طرفين[ به طور يكسان ]بدانند كه پيمان گسسته است[.
وَان جَنَحوا لِلسَّلمِ فَاجنح لَها ]انفال (8)، 61[
و اگر به صلح گراييدند، تو ]نيز[ بدان گراي.
در اين دو آيه نيز به دو حالت جنگ سرد همراه با پيمان شكني و طلب صلح اشاره مي‌كند، در آيه‌ي اول از پيامبر اكرم (ص) مي خواهد كه در صورت ترس از خيانت و ظهور علائم پيمان شكني دشمن، او نيز لغو پيمان را اعلام كند. درباره‌ي «علي سواء» دو تفسير وجود دارد: يكي آنكه نقض پيمان را اعلام كن كه شما و دشمن در آگاهي به نقض عهد مساوي باشيد و ديگر آنكه اگر در هنگام بستن عهد بر سر «مال و دارايي» هم پيمان داشته‌ايد پس از برگرداندن مال نقض پيمان را اعلام كنيد[27].
آيه‌ي دوم حالت تسليم و صح خواهي دشمن را مورد توجه قرار مي دهد. در قبول صلح نيز پيامبر (ص) مورد خطاب قرار مي‌گيرد و او اختيار تشخيص مصلحت قبول و صلح را براي امت اسلامي به عهده دارد.
در آيات پيش گفته روشن شد كه در اصل جنگ و صلح، در كيفيت جنگ و در ويژگي‌هاي دوران صلح، مسئول سياست گذاري امت اسلامي، رهبر امت يعني شخص پيامبر اكرم (ص) مي‌باشد.

3ـ2ـ5ـ شأن قضا و داوري بين مسلمانان

انّا أَنزلنا اليكَ الكتابَ بِالحقِّ لتَحكم بيَن النَّاسِ بِما أَراكَ اللهُ  ]نساء (4)، 105[
ما اين كتاب را به حق بر تو نازل كرديم، تا ميان مردم به ]موجب[ آنچه خدا به تو آموخته داوري كني.
آيه‌ي شريفه، كتاب را مقدمه‌اي براي حكم بين مردم بر اساس رهنمود‌هاي الاهي اعلام مي‌كند. در اين آيه نيز مخاطب، شخص رسول خدا (ص) است و شأن حكم و قضا را به پيامبر منتسب مي‌سازد. آيا در اينجا حكم به معناي داوري و قضا است يا مفهوم گسترده‌اي است كه شامل فرمانروايي و حكومت و زعامت هم مي‌شود؟ در اين مورد اختلاف نظر است. آنچه روشن است، مورد نزول آيه (شذن نزول)، مصداقي از قضاي اصطلاحي نيست. بلكه به طوري كه طبرسي نقل كرده است درباره‌ي افرادي از طايفه‌ي بني ابريق است كه هر يك از ديگري پيش پيامبر اكرم (ص) سعايتي داشتند و پيامبر به قتاده بن نعمان مطلبي فرمودند كه موجب نزول آيه شد[28].
در هر صورت اگر زعامت الاهي پيامبر اكرم (ص) از اين آيه استفاده نشود, حداقل شأن قضا و داوري كه يكي از شئون زعامت و كشور داري است, قابل اثبات مي باشد. البته داوري در اين جا مفهومي گسترده تر از قضا در معناي خاص خود دارد و ميانجي گري و داوري پيامبر (ص) در هر چه مسلمانان درباره ي آن مشاجره و اختلاف دارند را شامل مي شود. گستره ي اختلافات يك جامعه ي اسلامي فراتر از آن است كه يك قاضي دادگاه قدرت حل آن را داشته باشد. از اينرو چنين شأني از شئون رهبري و زعامت سياسي است.

3ـ3ـ توجه به مسئوليت مومنان در برابر پيامبر (ص)

يكي از اموري كه از ادله ي بسيار روشن براي اثبات شأن زعامت پيامبر (ص) با منشا الاهي است. دستورات الاهي به مردم جهت حفظ آن حقوق متعدد رهبري است. گرچه رسول و نبي به صرف نبي و نه به عنوان زعامت نيز اقتضاي حفظ حقوقي را دارد و نوعي از تبعيت براي او متصور است, اما آنچه براي پيامبر اسلام (ص) طرح شده بسي گسترده تر است و نشانگر منصب سياسي ـ الاهي ايشان است.
مواردي كه از آيات به دست مي آيد عبارت است از: الف) لزوم اطاعت از پيامبر؛ ب) عدم جواز تخلف از دستورات وي؛ ج) عدم جواز اختيار چيزي غير از مختار پيامبر؛ د) اجازه گرفتن از پيامبر جهت نيامدن در صحنه هاي مهم؛ هـ) در ميان گذاشتن جريانات روزمره با پيامبر؛ و) لزوم رجوع در اختلافات به پيامبر؛ ز) عدم اشمئزاز قلبي از حكم و داوري وي.
آيات مربوط به موارد پيش گفته به ترتيب مورد توجه قرار مي گيرد.

3ـ3ـ1ـ لزوم اطاعت از پيامبر (ص)

درباره ي لزوم اطاعت پيامبر آيات متعددي داريم. بعضي آيات از روحيه ي مومنان واقعي خبر مي دهد. اين آيات نشانگر آن است كه داشتن ايمان واقعي با اطاعت كامل از دستورات پيامبر اكرم (ص) همراه است, از جمله ي اين آيات موارد زير است:
وَ [بقره (2), 285]قالوا سَمعنا وَ أطعنا غُفرانك رَبّنا و اليكَ المصيرُ
و گفتند: (شنيديم و گردن نهاديم, پروردگارا, آمرزش تو را [خواستاريم] و فرجام به سوي تو است).
[توبه (9),وَ يطيعونَ اللهَ وَ رسولهُ آُوليكَ سَيَرحَمهم اللهُ 71]
و از خدا و پيامبرش فرمان مي برند. آنانند كه خدا به زودي مشمول رحمتشان قرار خواهد داد.
در موارد فوق گرچه امر به اطاعت نشده است, اما يكي از خصوصيات افراد برگزيده و با ايمان, اطاعت از رسول خدا قلمداد شده است.
در بعضي از آيات به صورت جمله ي شرطيه فوايد اطاعت از رسول را ذكر مي كند و يا ضررهاي عدم اطاعت از وي را گوشزد مي نمايد. با توجه به اهميت فوايد و قابل توجه بودن ضررهاي ياد شده, ترديدي باقي نمي ماند كه اطاعت امري لازم است؛ چراكه دفع ضررهاي عدم اطاعت و جلب منافع اطاعت لازم است. در اين زمينه مي توان به آيات زير استشهاد كرد:
يَومَ تُقلَّبُ وجُوهَهُم في النّار يَقولونَ يا ليتنا أَطَعنَا اللهَ وَ أَطَعنا [احزاب (33), 66]الرَّسولَ
روزي كه چهره هايشان را در آتش زير و رو مي كنند, مي گويند: (اي كاش ما خدا را فرمان مي برديم و پيامبر را اطاعت مي كرديم).
ان [حجرات (49),تُطيعوا اللهَ وَ رَسولَهُ لا يَلِتكُم مِن أَعمالِكُم شَيئاً 14]
و اگر خدا و پيامبر او را فرمان بريد از [ارزش] كرده هايتان چيزي كم نمي كند.
[نور (24), 54]وَ ان تطيعوهُ تَهتدوا
اطاعتش كنيد راه خواهيد يافت.
وَ من يُطِع اللهَ وَ رَسولَهُ يُدخِيهُ جنّاتٍ تَجري مِن تحتِها [نساء (4), 13]الأَنهارُ
و هر كس از خدا و پيامبر او اطاعت كند, وي را به باغ هايي در آورد كه از زير [درختان] آن نهرها روان است.
وَ من يُطِع اللهَ وَ [نساء (4), 69]رَسولَ فَأولَئِكَ مَعَ الَّذينَ أَنعَمَ اللهُ عَلَيهم
و كساني كه از خدا و پيامبر اطاعت كنند, در زمره ي كساني خواهند بود كه خدا ايشان را گرامي داشته است.
وَ من يُطِع اللهَ وَ رَسولَهُ وَ يَخشَ اللهَ وَيَتِّقيهِ [نور (24), 52]فَأُولئكَ هم الفائِزوُنَ
و كسي كه خدا و فرستاده ي او را فرمان بَرَد و از خدا بترسد و از او پروا كند؛ آنانند كه خود كاميابند.
وَ من يُطِع [فتح (48),اللهَ وَ رَسولَهُ يُدخِلَهُ جَنّاتٍ تجري مِن تَحتها الأنهارُ 17]
و هر كسي خدا و پيامبر او را فرمان بَرَد, وي او را در باغ هايي كه زير [درختان] آن نهرهايي روان است, در مي آورد.
وَيُطيعونَ اللهَ وَرضسولَهُ أولئكَ [توبه (9), 71]سَيَرحَمُهُم اللهُ
و از خدا و پيامبرش فرمان مي برند. آنانند كه خدا به زودي مشمول رحمتشان قرار خواهد داد.
در اين دسته از آيات گرچه محتمل است بعضي از آنها حمل بر اطاعت رسول در آنچه به عنوان رسول آورده است, بشود نه در اوامر ديگر ايشان؛ ولي در بيشتر آيات قرينه ي 'اختصاص' وجود ندارد و بالعكس در بعضي از آنها مثل آيه ي 66 سوره ي احزاب كه با تكرار اطاعت همراه است. (اَطعنا اللهَ و أَطعنا الرسول), آيه دلالتي روشن دارد كه اطاعت پيامبر چيزي جز اطاعت دستورات الاهي است كه به وسيله ي پيامبر ابلاغ مي شود و از اين رو به تكرار فعل پرداخته شده است. روشن است كه فوايد اطاعت, همچون هم نشيني با كساني كه (انعم اللهُ عَلَيهم) هستند, رسيدن به رستگاري نيل به بهشت برين و رحمت خاص خداوند, اموري نيست كه بتوان از آنها صرف نظر كرد؛ همچنان كه ضرر سرپيچي, دچار شدن به عذاب آتش, نيز تحمل كردني نيست.
عده ي ديگري از آيات به طور صريح به اطاعت پيامبر (ص) امر مي كند. در اين آيات نيز بعضاً با فعل واحد اطاعت خدا و رسول قرين شده است؛ مانند:
قل أُطيعوا [آل عمران (3), 32]اللهَ وَ رَسولَ
بگو: (خدا و پيامبر [او] را اطاعت كنيد).
خدا و رسول را فرمان بريد, باشد كه مشمول رحمت قرار گيريد.
پس از خدا پروا داريد و با يكديگر سازش مي نمايد و اگر ايمان داريد از خدا و پيامبر اطاعت كنيد.
خدا و فرستاده ي او را فرمان بريد و از روي برنتابيد در حالي كه [سخنان او را] مي شنويد.
و از خدا و پيامبرش اطاعت كنيد و با هم نزاع مكنيد كه سست شويد.
پس نماز را برپا داريد و زكات را بدهيد و از خدا و پيامبر او فرمان بريد.
در بعضي از آيات فعل (اطيعوا) در باره ي پيامبر تكرار شده است:
اي كساني كه ايمان آورده ايد, خدا را اطاعت كنيد و پيامبر و اولياي امر خود را [نيز] اطاعت كنيد.
[نور (24), 54]قل أُطيعوا اللهَ وَ أُطيعوا الرَّسولَ
بگو : (خدا و پيامبر را اطاعت كنيد).
اي كساني كه ايمان آورده ايد, خدا را اطاعت كنيد و از پيامبر [او نيز] اطاعت نماييد و كرده هاي خود را تباه مكنيد.
وَ أُطيعوا [تغابن (64), 12]اللهَ وَ أُطيعوا الرَّسولَ
و خدا را فرمان بريد و پيامبر [او] را اطاعت نماييد.
و در يك مورد مي فرمايد:
و نماز را برپا داريد و زكات بدهيد و پيامبر [خدا] را فرمان بريد.
آيات دسته ي اول به گونه اي است كه اطاعت رسول در امر رسالت را مورد عنايت قرار داده است. مرحوم علامه ي طباطبايي در تفسير اين آيات معمولاً به اين نكته اشاره كرده است[29]. مفسران ديگر نيز كمابيش به اين نكته اذعان دارند. گرچه طبرسي در ذيل آيه ي اول سوره ي انفال از قول زجاج نقل مي كند كه معناي آيه آن است كه آن دو را در آنچه امر مي كنند و نهي مي كنند, اطاعت كنيد[30], ولي روشن نيست كه ايسشان نيز به تفكيك اوامر خداوند از اوامر رسول اشاره داشته باشد. در آيه ي بيستم همين سوره پس از امر به اطاعت خدا و رسول مي فرمايد: (ولا تَولو عنه) يعني از دستورات پيامبر سرپيچي نكنيد. اين خود قرينه ي واضحي است كه اطاعت خدا و رسول در عرض هم نيست, بلكه در طول يكديگر است و رسول, مبلغ اوامر الاهي است و در نتيجه عدم تولي پيامبر, عدم تولي خدا نيز هست.
با توجه به اين نكته, گرچه از آيات دسته ي اول لزوم اطاعت از پيامبر (ص) در حوزه ي پيامبري ثابت مي شود, اما مسئوليت مردم در تبعيت ديگر اوامر ايشان قابل اثبات نيست.
اما در دسته ي دوم مطلب گونه اي ديگر است و مفسران به تفكيك اوامر الاهي و اوامر نبوي معتقد بوده اطاعت مطلق از اوامر نبوي را دال بر شأن الاهي مشروعيت حكومت نبوي دانسته اند.

3ـ3ـ1ـ1ـ تحليلي بر آيه ي 59 سوره ي نساء

بعضي اطاعت رسول را همان اطاعت خداوند دانسته اند كه به طور طبيعي پيامبر اكرم (ص) از طريق وحي, اوامر الاهي را به گوش مردم مي رسانند. فخر رازي چنين تفسيري را پذيرفته است[31]. در مقابل, كساني كه براي اطاعت رسول بابي ديگر گشوده اند, دو ديدگاه دارند؛ بعضي آن را اطاعت از پيامبر (ص) در تبيين و تفسير وحي الاهي يا اطاعت از وي در مستحبات دانسته اند. كلبي گفته است: از خداوند در فرايض و از پيامبر (ص) در سنن اطاعت كنيد[32]. طبرسي اطاعت نبي (ص) را در 'فرايض غيرموجود در قرآن' مي داند:
اطاعت خدا را ملزم بشماريد د ر اوامر و نواهي الاهي و اطاعت رسول را نيز امر به عطاعتخدا است ـ به جهت اين كه اولاً مبالغه در بيان شده باشد و ثانياً براي دفع پندار متوهمي كه اطاعت اوامري كه در قرآن نيست را لازم نمي شمارد[33].
در عبارت روشن است كه مراد از اطاعت رسول را تبيين وحي قرآني با بيان پيامبر مي داند. ايشان در ادامه يهمين مطلب به مسئله ي لزوم اطاعت پيامبر در حيات و ممات ايشان اشاره مي كند كه معلوم است اين اطاعت, اطاعت در اوامر حكومتي ايشان نيست[34]. محمد رشيد رضا نيز اين ديدگاه را در تفسير خود بيان كرده است[35]. ديدگاه دوم آن است كه مراد از اطاعت از پيامبر, اطاعت ايشان در اوامر حكومتي است. گرچه در بعضي از تفاسير متقدم اين ديدگاه به اجمال ذكر شده است[36], اما علامه ي طباطبايي و امام خميني در اين زمينه بيان مناسبي دارند؛ امام خميني در الرسائل مي نويسد:
رسول خدا (ص) از آن روي كه پيام آور وحي الاهي است, از خود امر و نهي ندارد و اگر در زمينه ي احكام الاهي دستوري دهد ـ مثلاً به نماز امر كند ـ تنها ارشاد به فرمان خداوند است؛ زيرا او نسبت به اوامر و نواهي خداوند, صاحب امر و نهي نمي باشد و صرفاً آنها را ابلاغ نموده و از طرف خداي تعالي به مردم گزارش مي دهد؛ چه دستورات امامان (ع) نيز درباره ي احكام الاهي چنين است و از اين نظر دستورات پيامبر و امام همانند دستورات فقيه براي مقلدين است... اين اوامر ارشادي است و مخالف با آنها تنها مخالفت با خداوند است نه مخالفت با رسول و امام و فقيه.
ولي اگر رسول الله از آن جهت كه حاكم است امر و نهي كرد اطاعت امر او واجب است, از آن جهت كه امر خود اوست. پس اگر به رفتن جنگي فرمان داد كه به ناحيه اي اعزام شويد, اطاعت او بر مومنان واجب است, از جهت زعامت و حكومت وي؛ اين گونه دستورات چون دستورات خداوند است و ديگر ارشاد به حكم الاهي نيست, بلكه دستورات مستقلي است كه اطاعتش واجب است, آيه ي شريف .....
ناظر به اين اوامر و نواهي است كه از پيامبر (ص) و اولوالامر صادر مي شود[37].
علامه ي طباطبايي به كيفيت استنباط اين مفهوم از آيه نيز توجه كرده مي نويسد:
ترديدي نيست كه خداوند سبحان از اطاعت خود چيزي جز اطاعت او در بستر وحي كه از راه پيامبر درباره ي معارف و شرايع نازل مي شود را اراده نكرده است, اما پيامبر خدا دو حيثيت دارد: يكي حيثيت تشريع نسبت به چيزهايي است كه از سوي خداوند به وي وحي مي شود كه تفضيل مجمل هاي كتاب و اموري مانند آن است, همچنان كه خداوند مي فرمايد:
شأن دوم چيزي است كه در حوزه ي ولايت و داوري آن را درست مي بيند؛ خداوند متعال مي فرمايد:
]نساء (4)، 105[ . اين همانلتَحكم بيَن النَّاسِ بِما أَراكَ اللهُ  دستوراتي است كه به صورت ظاهر در باب قضا تحقق مي يابد و در امور مهم درباره ي آن فرمان صادر مي كنند, البته خداوند وي را به مشورت در تصميم گيري دعوت كرد و گفت:
مومنان را در مشاوره با پيامبر شريك كرد ولي تصميم گيري را به او واگذاشت[38].
روشن است كه در بين عبارت هاي نقل شده يك تفاوت وجود دارد. امام خميني (ره) اطاعت پيامبر را در آيه ي مورد بحث, اوامر حكومتي ايشان دانسته اند؛ ولي علامه ي طباطبايي افزون بر اين مورد, اوامر نبوي در تفصيل احكام كه به صورت وحي الاهي در قرآن نيامده را شامل 'اطاعه الرسول' در آيه ي شريفه مي داند[39]. به نظر مي رسد داوري بين اين دو نظر مبتني بر آن است كه ماهيت اوامر نبوي در محدوده ي شريعت و به عنوان تفصيل شريعت را چگونه بدانيم. اگر اين تفصيلات را واگذار شده ي به پيامبر بدانيم و رأي ايشان را در اين حوزه مستند به وحي ندانيم, همچنان كه در دستورات قضايي و حكومتي مي بينيم, ديدگاه علامه ي طباطبايي ترجيح دارد؛ چراكه اين اوامر بيش از آن كه مستند به خداوند باشد, به رسول او مستناد مي يابد و تبعيت رسول در عرض تبعيت خداوند شامل آنها مي شود ولي اگر اين دستورات را بر اساس نظريه ي مشهور و آنچه علامه ي طباطبايي در جمله ي پيش گفته به آن تصريح كرده است, وحي غير قرآني بدانيم, استناد اين دستورات به خداوند بيشتر است و براي شخص نبي شأني جز پيام رساني و احياناً انشاي كلمات بر اساس محتواي ابلاغ شده نيست. در اين صورت ديدگاه امام خميني كه (اطيعوا الرَّسول) را منحصر در اوامر حكومتي و قضايي مي دانند به صواب نزديكتر است.
مويدي كه براي ترجيح ديدگاه امام خميني مي توان ذكر كرد وحدت امر (اطيعوا) در مورد (رسول) و (اولوالامر) آن است كه اطاعت از اولوالامر در اوامر قضايي و حكومتي پيامبر ترجيح دارد[40]در هر صورت پس از اثبات وجوب شرعي اطاعت از پيامبر (ص) كشف مي شود كه حق الاهي اصدرا اوامر حكومتي و قضايي از سوي نبي اكرم (ص) وجود دارد.
آيه ي
[نور (24), 56] دلالت روشني بر لزوم اطاعت اوامر حكومتي ايشان دارد چراكه چيزي وراي نماز و زكات قلمداد شده است. امام خميني مي گويد:
اطاعت از اوامر خداي تعالي غير از اطاعت از رسول اكرم (ص) مي باشد. كليه ي عبادات (احكام شرع الاهي) اوامر خداوند است. رسول اكرم (ص) در باب نماز هيچ امري ندارد و اگر مردم را به نماز وا مي دارد, تأييد و اجراي حكم خداست. ما هم كه نماز مي خوانيم اطاعت امر خدا را مي كنيم و اطاعت از رسول اكرم (ص) غير از اطاعت الله مي باشد. اوامر رسول اكرم (ص) آن است كه از خود حضرت صادر شود و امر حكومتي باشد[41].

3ـ3ـ2ـ عدم جواز تخلف از پيامبر از پيامبر (ص) و دستورات وي

خداوند متعال مي فرمايد:
[احزاب (33), 36]
هيچ مرد و زن با ايماني حق ندارد, هنگامي كه خدا و پيامبرش امري را لازم مي دانند, اختياري (در برابر فرمان خدا) داشته باشد و هر كس نافرماني خدا و رسولش را كند, به گمراهي آشكاري گرفتار شده است.
اين آيه نيز مضمون مشابهي به آيات قبل دارد. تنها دو نكته در آيه ي شريفه قابل بررسي است: اول آنكه مراد از قضا چيست؟ قضاي تكويني, قضاي تشريعي و يا قضاي تحكيمي؟ دوم آنكه (عطف رسول بر الله) در اسناد به آنان چه مفهومي دارد؟
براي روشن شدن بحث, خوب است به شأن نزول آيه توجه شود. طبرسي در مجمع البيان شأن نزول آيه را در تزويج زينب دختر جحش يا ام كلثوم دختر عقبه بن ابي معيط دانسته است. بر اساس نقل وي, پيامبر (ص) در مقابل واگذاري امر ازدواج ايشان به حضرتش, وي را به ازدواج زيد مولا و غلام خود امر كردند. اين امر بر آنان گران آمد تا آيه ي شريفه نازل گرديد و آنگاه به قضاي خدا و رسول رضايت دادند[42].
درباره ي معنا و موارد استعمال قضا به قرآن، مراجعه مي كنيم. قرآن هم قضا را در قضاي تكويني استعمال كرده است:
[فصلت (41), 12]
وهم در قضاي تشريعي:
[اسراء (17), 23] و هم در قضاي تحكيمي رسول الله0ص)
فلا وَ رَبَّكَ لايومنونَ حتّي يُحكّموكَ فيما شَجَرَ بينهم ثَمَّ [نساء (4), 65] .لايجدوا في أنفسهم حَرَجاً ممّا قَضَيتَ وَ يُسلِّموا تسليماً معناي قضاي دهر مورد با قراين فهميده مي شود و در مورد بحث با توجه به شأن نزول, مراد از قضا چيزي اعم از قضاي تحكيمي است, چراكه مسئله ي ارجاعي, بحث نزاع و جدال نبوده است و پيامبر اكرم (ص) در امري غير از داوري اظهار رأي نموده اند. اطلاق آيه ما را به گستردگي مفهوم قضا در آيه رهنمون مي گردد؛ گسترده اي كه شامل هر امر حكومتي و حتي خصوصي كه از (أمرهم) محسوب گردد, مي شود.
عطف 'رسول' بر 'الله' نيز قابل توجه است. احكام الهيه غالباً با تشريع مستقيم خداوند وضع مي شوند و لذا حكم خدا به حضرت رسول (ص) اسناد داده نمي شود. در حالي كه حكم رسول به خداوند نسبت داده مي شود, زيرا پيامبر (ص) منصوب از جانب خداوند است؛ پس اينكه در آيه ي شريفه به وسيله ي عطف, پيامبر با خدا در قضا شريك قرار داده شده, دليل است بر اينكه در آيه بخصوص احكام الاهي نظر ندارد, بلكه مقصود احكام ولايي و حكومتي است و آيه به وضوح بر لزوم تبعيت از احكام حكومتي پيامبر و مشروعيت الاهي اصدار امر از سوي ايشان دلالت مي نمايد[43].
با توجه به آنچه گذشت اشكال دكتر مهدي حائري مبني بر اينكه اين آيه مخصوص قضاي تحكيميم است و هيچ ربطي به حكومت ندارد[44], پاسخ داده مي شود.
آيه الله جوادي آملي ضمن نقل شأن نزول پاسخ ديگري به اين اشكال داده است:
حكم قضا در آيه ي 36 سوره ي احزاب بدون تكرار به خداوند و رسول اكرم (ص) اسناد داده شده است, بنابراين مقصود قضاي بالتحكيم نخواهد بود چراكه چنين قضايي شايسته خداوند سبحان نيست[45].
ايشان در ادامه ضمن نقل شأن نزول مي نويسد:
از آن جهت كه مورد دليل نقلي, مختص يا مقيد عموم يا اطلاق آن نيست؛ گرچه حكم وارد نسبت به آن نص مي باشد, مي توان به عموم يا اطلاق آيه براي نفوذ هر حكمي كه از خداوند و رسول اكرم (ص) رسيده استدلال نمود و بخش پاياني آيه سرپيچي از حكم خدا و رسول را گمراهي آشكار مي داند[46].
در آيه ي ديگر نيز آمده است:
براي اهل مدينه و اعراب اطراف آن جواز تخلف از پيامبر خدا نيست و نبايد از او روي گردان شوند.
اين آيه به يكي از حقوق پيامبر اكرم (ص) اشاره دارد و آن اينكه مردم حق تخلف از پيامبر را ندارند و نبايد جان خود را از آن پيامبر عزيزتر بشمارند و او را در صحنه ي نبرد تنها بگذارن. اين آيه درباره ي اهل مدينه و اطراف آن است و امين الاسلام طبرسي در اين باره مي نويسد:
چون خداوند داستان كساني كه از همراهي پيامبر در غزوه ي تبوك سر باز زدند را نقل كرد و پس از آن به عذر خواهي و توبه ي آنان اشاره كرد و توبه ي پشيمانان را به جهت رأفت و رحمت بر آنان پذيرفت, در پي اين داستان به صورت توبيخ اين آيه آمد كه ظاهر آن, 'خبر' و معناي آن, 'نهي' است[47].

3ـ3ـ3ـ لزوم استيذان از پيامبر (ص)

در قرآن كريم آمده است:
[نور (24), 62]
مومنان واقعي كساني هستند كه به خدا و رسول ايمان دارند و هنگامي كه با او بر يك امر مهمي اجتماع كنند قبل از آنكه اجازه بگيرند نمي روند؛ كساني كه اجازه مي گيرند درحقيقت آنان ايمان به خدا و رسول او دارند, پس اگر براي بعضي از كارهايشان اجازه خواستند به آنان كه خواستي اجازه بده و براي آنان استغفار كن كه خداوند بخشنده و مهربان است.
اين آيه به خوبي نشانگر شأن والاي پيامبر اكرم (ص) در رهبري امت اسلام است. امر جامع چيزي است كه مردم براي تدبر در اطراف آن تجمع مي كنند و درباره ي آن مشورت و تصميم گيري مي نمايند مانند جنگ و نظاير آن[48]. روشن است كه آيه نه تنها در كارهاي مهم, حقيقت ايمان را منوط به استيذان از پيامبر كرده است, بلكه پيامبر را در تصميم گيري و دادن اذن مختار قرار داده است.

3ـ3ـ4ـ در ميان گذاشتن جريانات روزمره با پيامبر (ص)

خداوند متعال مي فرمايد:
و اذا جائَهم اَمراٌ مِنَ الأمنِ أَو الخوفِ أَذاعوا بِهِ وَلو رَدُّوهُ الي الرَّسولِ و الي اولي الأمِ منهم لَعَلِمَهُ الَّذين يستنبطونهُ منهم و لو لا فضلُ اللهِ عليكم وَ رَحمَتُهُ لاتَّبعتم [نساء (4), 83]الشَّيطان الّا قليلاً
و هنگامي كه خبري از پيروزي يا شكست به آنها رسد آن را شايع مي سازند؛ در حالي كه اگر آن را به پيامبر و پيشوايان بازگردانند, از ريشه هاي مسايل آگاه خواهند شد و اگر فضل و رحمت خدا بر شما نبود جز عده ي كمي, همگي از شيطان پيروي مي كرديد.
اين آيه درباره ي شايعه پراكني هي منافقان يا مومنان ضعيف النفس است, آنان اخباري كه را در حوزه ي مسايل جنگي و برخورد هاي با دشمن پيش مي آمد گاهي به صورت شايعه پخش مي كردند و اين موجب اختلال در تصميم گيري هاي كلان حكومت مي شد, به ويژه آنكه اخبار آنان طبعاً عاري از كذب نبود. قرآن كريم با توجه به ذيل آيه اين كار را تبعيت از شيطان مي داند و آنان را ترغيب مي كند كه اين گونه اخبار را با پيامبر(ص) و اولوالامر در ميان گذارند تا آنان در اين باره تصميم گيري مناسب كنند. اين آيه در كنار رسول, اولوالامر را ذكر كرده است و بر اين كه اولوالامر در زمان حضور پيامبر (ص) نيز بوده اند دلالت دارد. به همين جهت بعضي اولوالامر را در آيه به فرماندهان جنگي و واليان تطبيق داده اند و عده ي ديگر به عالمان و ملازمان پيامبر[49].
3ـ3ـ5ـ لزوم ارجاع اختلافات به پيامبر و عدم اشمئزاز قلبي از حكم و داوري وي
در قرآن كريم آمده است:
فلا وَ رَبَّكَ لايومنونَ حتّي يُحكّموكَ فيما شَجَرَ بينهم ثَمَّ لايجدوا في أنفسهم حَرَجاً ممّا قَضَيتَ وَ يُسلِّموا تسليماً [نساء (4), 65]
به پروردگارت سوگند كه آنها مومن نخواهند بود, مگر اينكه دراختلافات خود تو را به داوري بطلبند و سپس از داوري تو در دل احساس ناراحتي نكنند و كاملاً تسليم باشند.
امين الاسلام طبرسي شأن نزول آيه را در نزاع زبير (پسر عمه ي پيامبر) با يك فرد انصاري يعني حاطب بن ابي بلتعه مي داند؛ نزاع آن دو بر سر جوي آبي بود كه هر دودرخت هاي خرماي خود را از آن سيراب مي كردند. پس از طرح دعوا, پيامبر به زبير فرمود: اول نخل هاي خود را آب بده و بعد آن را به سوي همسايه ات روان كن. انصاري غضبناك گشت و داوري پيامبر را به جهت قرابت و خويشي زبير پنداشت, در اين باره آيه نازل گرديد[50].
در روايت ديگري آمده است كه آيه ارجاع داوري بشر منافق و شخص يهودي به غير پيامبر (ص) (شخصي به نام عمرو نازل شده است[51].
روشن است كه موضوع آيه, داوري در يك مشاجره است, اما آيا اين حكم مخصوص همين امور است يا توسعه دارد؟ علامه ي طباطبايي چنين نظر مي دهد:
اگرچه كلام خداوند: (فلا وَ ربِّكَ) به تسليم در برابر حكم پيامبر در قضا بسنده كرده است ـ چراكه مورد آيه تحاكم به غير رسول الله را ياد مي كند, با اينكه رجوع به پيامبر (ص) واجب بوده است ـ اما معناي آيه عام و شامل حكم خدا و رسول و حكم تشريعي و تكويني مي گردد.
بلكه مفهوم آيه نسبت به هر گونه حكم پيامبر (ص) در 'قضا' و هر 'سيره اي كه پيامبر بر او مشي كرده است' و هر 'عملي كه آن را انجام داده است', عموميت دارد چراكه اثر در همه يكسان است. پس هرچه كه به خداوند و رسول او منسوب مي شود, رد كردن آن؛ اعتراض برآن و ملول شدن از آن, از سوي مومنان واقعي , به هر نحوي كه باشد, روا نيست؛ چراكه همه ي اينها به نوعي از مراتب شرك به خدا است[52].

3ـ4ـ تأمين بودجه ي دولت اسلامي

در قرآن كريم بارها به عدم مزد خواهي پيامبران از مردم اشاره شده است. تنها مزدي كه پيامبر اسلام براي رسالت خود اعلام كرد 'مودت ذوي القربي' بود كه با توجه به آيات ديگر, اين مزد نيز به نحوي به خود مردم باز مي گردد و مردم از اين رهگذر نشانه هاي راه خدا را اشتباه نمي گيرند و منحرف نمي شوند.
با وجود اين, قرآن كريم اموال زيادي را به عنوان اموال پيامبر (ص) ذكر كرده است. اين اموال تناسبي با مخارج زندگي يك انسان, يك خانواده و حتي يك قبيله ندارد و بيش از آن است كه كسي توهم اختصاص آن را به زندگي شخصي پيامبر بدهد. اين اموال در حقيقت بودجه ي مالي دولت اسلام در گسترش دين داري و انجام مطلوب امور حكومتي است. اين اموال در قرآن كريم به شرح زير است:

3ـ4ـ1ـ خمس

[انفال (8), 41]
بدانيد آنچه غنيمت به دست آوريد, به درستي كه يك پنجم آن را از آن خدا و رسول و نزديكان و يتيمان و مساكين و در راه ماندگان است.
اين آيه مصرف خمس را به شش قسمت اعلام كرده است كه يكي از اقسام آن, 'رسول الله' است. بر اساس روايات شيعه سهم خدا و ذوي القربي نيز به پيامبر اختصاص مي يابد[53]. از اين روي نيمي از درآمد خمس مخصوص رسول الله است.
روشن است كه نيمي ديگر از خمس براي فقرا و مساكين و ابن السبيل از فرزندان رسول خداوند قرار داده شده است و با توجه به رواياتي كه خمس را بدل از زكات براي آنان دانسته است, علي القاعده بايد مبلغي باشد كه تمام فقراي سادات را در هر دوره اي تأمين نمايد و اين مقدار چيز كمي نيست.
درباره ي مفهوم غنيمت درميان مفسران اتحاد نظر وجود ندارد, گرچه افرادي چون شيخ طوسي غنيمت را مخصوص غنايم جنگي كه با جنگ از كفار گرفته شده مي داند[54] و در اين نظر با عموم مفسران اهل سنت هم عقيده است[55], ولي مقتضاي معناي لغوي غنيمت (هر آنچه انسان به آن نايل مي شود, چه از جهت جنگ و چه از جهت ديگر[56]) و ديدگاه عده اي از مفسران و فقيهان شيعه بر توسعه ي مفهوم غنيمت ـ نسبت به هر آنچه انسان به آن نايل مي گردد ـ است[57]. د رنتيجه شامل درآمدهاي كسب و هدايا و ... نيز مي شود؛ با توجه به اين توسعه ي مفهومي غنيمت و شمول آن به اموال بسيار, دو ديدگاه عمده درباره ي سهم پيامبر وجود دارد:
اول آنكه اين اموال شخصي پيامبر است ولي از سوي ايشان در مصالح حكومت اسلامي صرف مي شود, دوم آنكه : اصولاً خمس وجه الاماره است و ملك جهت است نه ملك شخصي. پيامبر (ص) به جهت رهبري و زعامت مسلمين اين مال را دريافت و در جهت مصالح حكومت اسلامي صرف مي كند. در هر صورت, هيچ كس اين اموال را با آنچه پيامبر با كشاورزي و ... به دست بياورد يكسان نمي بيند. علامه ي طباطبايي در اين باره مي نويسد: غُنم و غنيمت, رسيدن به سود است از جهت تجارت, كار كردن و يا جنگ و در مورد نزول آيه, بر غنيمت جنگي منطبق گرديده است[58].

3ـ4ـ2ـ فيء

در قرآن كريم آمده است:
[حشر (59), 7]
آنچه خدا از [دارايي] ساكنان آن قريه ها عايد پيامبرش گردانيد, از آن خدا و از آن پيامبر [او] و متعلق به خويشاوندان نزديك [وي] و يتيمان و بينوايان و در راه ماندگان است تا ميان توانگران شما دست به دست نگردد.
درباره ي فيء و معناي آن و كيفيت تقسيم آن, اختلاف نظر زيادي وجود دارد, اما مشهور دانشمندان شيعه آن را مخصوص پيامبر و امام دانسته اند و موضوع آن به اموال كافراني اختصاص دارد كه مجبور به تسليم يا فرار شده اند. آيه ي شريفه نيز به قضاياي مربوط به غزوه ي بني نضير ارتباط دارد. آنان پيمان خويش با رسول الله (ص) را شكستند و نمايندگاني به نزد ابوسفيان در مكه فرستادند و با او در مبارزه با پيامبر هم قسم شدند. پيامبر اكرم (ص) عده اي از مسلمانان را به جهت محاصره ي آنان گسيل داشت, عاقبت, آنان قبول كردند كه از سرزمين خود كوچ كنند[59]. مسلمانان به دنبال آن بودند كه پيامبر (ص) پس از برداشتن خمس, بقيه ي اموال را بين آنها تقسيم كند كه پيامبر فرمود: خداوند آن را براي من قرار داده است[60].

3ـ4ـ3ـ انفال

قرآن كريم درباره ي انفال مي فرمايد:
[اي پيامبر] از تو درباره يغنايم جنگي مي پرسند, بگو غنايم جنگي اختصاص به خدا و فرستاده ي او دارد.
درباره ي مفهوم انفال و ارتباط آن با في ء و غنايم جنگي نيز اختلاف شده است. در اينجا از امام صادق (ع) آمده است:
انفال عبارت است از: 1) زمين هايي كه بدون اسب و سواره به تصرف در آمده است؛ 2) آنچه صاحبانش بر آن مصالحه كرده و يا آن را بخشيده اند؛ 3) هر زمين ويران شده؛ 4) داخل دره ها. اين انفال براي پيامبر و امام بعد از او است كه هرگونه بخواهد آن را قرار مي دهد[61].
صاحب جواهر در اين زمينه ضمن اشاره به اختلاف فقيهان شيعه در مورد شمول يا عدم شمول انفال نسبت به معدن مي گويد: اينكه آيا معادن انفال است يا مه؟ شيخ مفيد و سلار بر اساس روايات, آن را از انفال مي دانند و بعضي چون محقق حلّي آن را از انفال به حساب نمي آورند[62].
در مجموع, انفال نيز ثروت هنگفتي است كه در زمان پيامبر به ايشان اختصاص دارد. يكي از نويسندگان ضمن محاسبه ي اجمالي انفال مي نويسد:
اين منابع طبيعي, ثروت مالي بسيار را در محدوده ي كشور اسلامي در جهان امروز پديد مي آورد. در ايران 19 ميليون هكتار اراضي جنگلي است كه 300 ميليون متر مكعب چوب قابل استفاده دارد؛ به ضميمه ي ميوه هاي اين درختان و مواد شيميايي و صنعتي كه از آنها پديد مي آيد. كافي است كه بدانيم در عالم اسلامي 66% نفت خام به دست مي آيد[63].
مجموعه منابع مالي اختصاص يافته به پيامبر اكرم (ص) به انضمام زكات, زكات فطره, خراج, مقاسمه, جزيه, مظالم, كفارات, لقطه, اوقاف, وصايا و نذورات عامه كه بعضي از آنها نيز نيازمند مديريت رهبر است, نشانگر اراده ي الاهي در سرپرستي دولت اسلامي توسط نبي اكرم (ص) مي باشد. با توجه به آنچه گفتيم, مشروعيت الاهي نبي اكرم (ص) ثابت مي شود. بعضي از انديشوران معاصر به دنبال نفي مشروعيت الاهي حكومت پيامبر و استناد آن به بيعت و انتخاب مسلمين بوده اند, از ميان اين عده به بعضي از ديدگاه هاي اينان اشاره مي شود!
يكي از اين افراد, دكتر مهدي حائري جهت جدايي رسالت از حكومت, تأخر حكومت از مقام رسالت و اعطاي آن توسط مردم است. وي مي نويسد:
از سوي ديگر مشاهده مي كنيم بعضي از پيامبران سلف و علي الخصوص پيامبر عظيم الشأن اسلام حضرت ختمي مرتبت (ص) علاوه بر مقام والاي پيامبري عهده دار امور سياسي و كشور داري نيز بوده است و حضرت علي (ع) نيز علاوه بر مقام امامت و ولايت كليه ي الاهيه كه تنها از سوي خدا و به وسيله ي وحي فرجام پذيرفته بود, در يك برهه از زمان از طريق بيعت و انتخاب مردم به مقام سياسيي خلافت و امور كشور داري نايل گرديدند. بايد بدانيم اين مقامات سياسي به همان دليل كه از سوي مردم وارد بر مقام پيشين الاهي آنها شده و به مناسبت ضرورت هاي زمان و مكان بدون آنكه خود درصدد باشند اين مقام به آنها عرضه گرديده, به همان جهت نمي تواند جزيي از وحي الاهي محسوب شود[64].
وي شيوه ي مردمي بودن حكومت نبوي و علوي را نيز اين گونه تبيين مي كند:
انتخاب زمام داري سياسي به خاطر اجرا و كارايي احكام و قوانين اسلامي تنها به ابتكار و از سوي خود مردم به صورت بيعت براي تشكيل يك حكومت مردمي تحقق يافته است و از حوزه ي وحي و پيامبري بيرون است... .
خداوند عمل بيعت مردم را پس از اتمام اين گزينش مردمي مورد توشيح و رضامندي قرار داده است و در قرآن فرموده:
در پاسخ مي گوييم: درباره ي بيعت و حكومت بر اساس بيعت هم اصل واقعه ي بيعت و هم انتساب آيه ي مورد نظر به آن مخدوش است. در اينكه بيعت مردم منشاُ مشروعيت حكومت پيامبر (ص) باشد, ترديدهاي جدي وجود دارد؛ چراكه اين بيعت از جهت شرايط اجتماعي ـ سياسي انجام آن, تعداد افراد حاضر در آن و زمان و موضوع بيعت با بيعت مشروعيت بخش, ناسازگار است.
آيه ي
مربوط به بيعت رضوان است و در صلح حديبيه به وقوع پيوسته است. ابن هشام در اين باره مي نويسد:
حضرت پيامبر (ص) پيكي به مكه فرستادند ولي بازگشت وي به تاخير افتاد و موجب انتشار شايعه ي كشته شدن او گشت. در اين شرايط, مسلمانان خود را در معرض توطئه ي مشركين ديده و پيامبر اكرم نيز به جنگ مصمم گشتند. پس از آن اصحاب را به بيعت خواندند, هرچند بعد از بيعت سفير ايشان از مدينه بازگشت و با قرار داد صلحي كه ميان مسلمانان و قريش برقرار شد, پيامبر اكرم (ص) به مدينه بازگشتند[65].
قرطبي ضمن آنكه نام اين سفير را عثمان بن عفان ذكر كرده است, در ذيل آيه ي شريفه ي مورد بحث, به نزول آيه پس از بيعت اشاره دارد و ادامه مي دهد:
هنگامي كه خبر قتل عثمان بن عفان شايع شد, پيامبر اصحاب را به بيعت با او بر ادامه جنگ و مبارزه ي با مكيان فراخواند. طبق يك نقل, آنان پيمان خون بستند و نقل ديگر آن است كه پيمان بستند كه نگريزند و اين همان بيعت رضوان در زير درخت است كه خداوند رضاي خود را از بيعت كنندگان اعلام كرده است[66].
شيخ طوسي نيز ضمن اشاره به شأن نزول آيه مي نويسد:
ابن عباس مي گويد: علت بيعت رضوان به تاخير افتادن بازگشت عثمان و شايعه قتل او بود و پيامبر اكرم بر كارزار با قريش پيمان گرفتند, ابن عباس مي گويد:
تعداد ما يك هزار و پانصد نفر بود, جابر گويد: تعداد ما يك هزار و چهارصد نفر بود و ابن اوفي عدد را يك هزار و سيصد نفر اعلام كرد[67].
در مجموع به نظر مي رسد با توجه به آنچه ذكر شد, استشهاد به آيه ي شريفه در بيعت براي به دست گرفتن قدرت از سوي پيامبر اكرم (ص) جداً مخدوش است؛ چراكه اولاً زمان اين بيعت در سال ششم هجري است, در حالي كه پيامبر اكرم (ص) در اين هنگام چند سال رهبري جامعه اسلامي را به عهده داشتند؛ ثانياً: تعداد افراد بيعت كننده حداكثر 1500 نفر بوده؛ در حالي كه در آن زمان مسلمانان بسيار بيشتر از اين تعداد بودند؛ ثالثاً: موضوع بيعت در حقيقت اعلام وفاداري و پايداري در جنگ بوده است نه اداره ي حكومت.

4ـ سرانجام سخن

البته جداي از آنچه گفته شد, دلايل ديگري نيز در عرصه ي اثبات مشروعيت الاهي حكومت پيامبر (ص) و يا نفي مشروعيت الاهي حكومت ايشان وجود دارد, ولي به جهت ضيق مجال و عدم ارتباط مستقيم بعضي از دلايل به بحث مورد نظر و غير قرآني بودن بقيه ي دلايل, از طرح آنها خودداري شد.
روشن است كه حكومت پيامبر اكرم (ص) در كنار مشروعيت الاهي خود از حماقت ويژه ي فردي برخوردار بوده است و به همين دليل دولت ايشان را بعضاً كاريزماتيك دانسته اند. التزام به قانون الاهي نيز زمينه ي اعتقاد به حكومت نوموكراسي را فراهم كرده است ولي با وجود مشروعيت الاهي به لحاظ نظري, نظريه هاي ديگر نمي تواند قابل قبول باشد. آري, از منظر جامعه شناختي و در نگاه مردم مي توان دولت نبوي (ص) را كاريزماتيك, نوموكراسي و دموكراسي دانست.

منابع و پي نوشت ها
دكتر كاظم قاضي زاده در سال 1340 ش در تهران متولد شد. در 16 سالگي به دانشگاه راه يافت, ولي پس از آغاز انقلاب فرهنگي, دروس حوزوي را آغاز كرد. وي دروس حوزوي را تا حد تجزي در اجتهاد ادامه داد. در كنار تحصيل حوزوي, نيز در رشته ي علوم قرآن و حديث موفق به اخذ درجه ي دكتري شد و در سال 1380 از رساله ي خود با عنوان 'حكومت در قرآن' دفاع كرد. دو كتاب 'انديشه هاي فقهي ـ سياسي امام خميني' و 'ولايت فقيه و حكومت اسلامي' از وي منتشر شده است. همچنين از ايشان مقاله هاي متعددي در حوزه ي قرآن. حديث, فقه و فقه سياسي در نشريات علمي دانشگاه تربيت مدرس است.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط rohisamadi با 117936 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 42
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 34 دقیقه قبل
    

زندگی امام ابو الحسن علی الرضا ابن موسی الکاظم ابن جعفر الصادق ابن محمد الباقر بن علی بن حسین بن علی بن ابی طالب علیهم السلام هشتمین امام از ائمه اهل بیت صلوات الله علیهم اجمعین

امام رضا (ع) در روز جمعه، یا پنج شنبه 11 ذی حجه یا ذی قعده یا ربیع الاول سال 153 یا 148 هجری در شهر مدینه پا به دنیا گذاشت. بنابراین تولد آن حضرت مصادف با سال وفات امام صادق (ع) بوده یا پنج سال پس از درگذشت آن حضرت رخ داده است. همچنین وفات آن حضرت در روز جمعه یا دوشنبه آخر صفر یا 17 یا 21 ماه مبارک رمضان یا 18 جمادی الاولی یا 23 ذی قعده یا آخر همین ماه در سال 203 یا 206 یا 202 هجری اتفاق افتاده است. شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا گوید قول صحیح آن است که امام رضا (ع) در 21 ماه رمضان، در روز جمعه سال 203 هجری درگذشته است. وفات آن حضرت در سال 203 در طوس و در یکی از روستاهای نوقان به نام سناآباد اتفاق افتاد.

با تاریخ های مختلفی که نقل شد، عمر آن حضرت 48 یا 47 یا 50 یا 51 سال و 49 یا 79 روز یا 9 ماه یا 6 ماه و 10 روز بوده است. اما برخی که سن آن حضرت را 55 یا 52 یا 49 سال دانسته اند، سخنشان با هیچ یک از اقوال و روایات، منطبق نیست و ظاهرا تسامح آنان از اینجا نشات گرفته که سال ناقص را به عنوان یکسال کامل حساب کرده اند. از جمله این اقوال شگفت آور سخن شیخ صدوق در عیون اخبار الرضا است که گفته است: میلاد امام رضا (ع) در 11 ربیع الاول سال 153 و وفات وی در 21 رمضان سال 203 بوده و با این حساب آن حضرت 49 سال و شش ماه در این جهان زیسته است. مطابق آنچه صدوق نقل کرده، عمر آن حضرت پنجاه سال و شش ماه و ده روز می شود و منشا این اشتباه را باید عدم دقت در جمع و تفریق اعداد دانست شیخ مفید نیز مرتکب این اشتباه شده است و ما در حواشیهای خود بر کتاب المجالس السنیه متذکر این خطا شده ایم.

بنابر گفته مولف مطالب السؤول، امام رضا (ع) 24 سال و چند ماه و بنابر قول ابن خشاب 24 سال و 10 ماه از عمر خویش را با پدرش به سر برد. لکن مطابق آنچه گفته شد، عمر آن حضرت در روز وفات پدرش 35 سال یا 29 سال و دو ماه بوده و پس از درگذشت پدرش چنانکه در مطالب السؤول نیز آمده، 25 سال زیسته است و نیز مطابق آنچه قبلا گفته شد آن حضرت پس از پدرش بیست سال در جهان زندگی کرد. چنانکه شیخ مفید نیز در ارشاد همین قول را گفته است. برخی نیز این مدت را بیست سال و دو ماه، یا یست سال و نه ماه، یا بیست سال و چهار ماه، یا بیست و یکسال و 11 ماه، ذکر کرده اند که این مدت، روزگار امامت و خلافت آن حضرت به شمار است. در طول این مدت آن حضرت دنباله حکومت هارون رشید را که ده سال و بیست و پنج روز بود درک کرد. سپس امین از سلطنت خلع شد و عمویش ابراهیم بن مهدی برای مدت بیست و چهار روز به سلطنت نشست. آنگاه دوباره امین بر او خروج کرد و برای وی از مردم بیعت گرفته شد و یکسال و هفت ماه حکومت کرد ولی به دست طاهر بن حسین کشته شد. سپس عبد الله بن هارون، مامون، به خلافت تکیه زد و بیست سال حکومت کرد. امام رضا (ع) پس از گذشت پنج یا هشت سال از خلافت مامون به شهادت رسید.

مادر امام رضا (ع)

در مطالب السؤول گفته شده است که: مادر آن حضرت کنیزی بود. که خیزران مرسی نام داشت. برخی نام وی را شقراء نوبیه، ذکر کرده اند که اروی، اسم او و شقراء لقب وی بوده است.

طبرسی در اعلام الوری گوید: مادرش کنیزی بود به نام نجمه که به وی ام البنین می گفتند. برخی نام مادر آن حضرت را سکن نوبیه و تکتم، نیز گفته اند. حاکم ابو علی گوید: از جمله شواهدی که دلالت دارد نام مادر امام رضا (ع) تکتم بود، سخن شاعری است که در مدح آن حضرت فرموده است:

الا ان خیر الناس نفسا و والدا

و رهطا و اجدادا علی المعظم (1)

اتتنا به للعلم و الحلم ثامنا

اماما یودی حجة الله تکتم (2)

ابو بکر گوید: عده ای این شعر را به عموی ابو ابراهیم بن عباس منسوب ساخته اند و من آن را روایت نمی کنم و روایت و سماع این شعر برای من واقع نشده بنابراین نه آن را اثبات می کنم و نه ابطال. وی همچنین گوید: تکتم از اسامی زنان عرب است و در اشعار بسیاری به کار رفته است. از جمله در این بیت:

«طاف الخیالان فزادا سقما

خیال تکنی و خیال تکتما»

فیروز آبادی نیز بر این اظهار نظر صحه گذارده و گفته است: تکنی و تکتم به صورت مجهول، هر یک از نامهای زنان است.

کنیه آن حضرت

کنیه آن حضرت را ابو الحسن و نیز ابو الحسن ثانی خوانده اند. ابو الفرج اصفهانی در مقاتل الطالبیین روایتی نقل کرده و مبنی بر آن که کنیه آن حضرت، ابو بکر بوده است. وی به سند خود از عیسی بن مهران از ابو صلت هروی نقل کرده است که گفت: روزی مامون از من پرسشی کرد. گفتم: ابو بکر در این باره چنین و چنان گفته است. مامون پرسید: کدام ابو بکر؟ابو بکر ما یا ابو بکر اهل سنت؟گفتم، ابو بکر ما. پس عیسی از ابو صلت پرسید: ابو بکر شما کیست؟پاسخ داد: علی بن موسی الرضاست که بدین کنیه خوانده می شود.

لقب آن حضرت

در کتاب مطالب السؤول در این باره آمده است: القاب آن حضرت عبارت است از رضا، صابر، رضی و وفی، که مشهورترین آنها رضاست. در فصول المهمة نیز مشابه این مطلب آمده با این تفاوت که در آنجا به جای القاب رضی و وفی، زکی و ولی یاد شده است. در مناقب ابن شهر آشوب گفته شده است: احمد بزنطی گوید: بدان جهت آن حضرت را رضا نامیدند که او از خدا در آسمانش رضا بود و برای پیامبر و ائمه در زمین رضا بود. و نیز گفته اند چون مخالف و موافق گرد آن حضرت بودند وی را رضا نامیدند. همچنین گفته اند: چون مامون بدان حضرت، رضایت داد وی را رضا گفتند.

نقش انگشتری آن حضرت

در فصول المهمة گفته شده است: نقش انگشتری امام رضا (ع) «حسبی الله »بود و در کافی به سند خود از امام رضا (ع) نقل شده است که فرمود: نقش انگشتری من، «ما شاء الله لا قوة الا بالله »است. صدوق نیز در عیون گوید: نقش انگشتری آن حضرت «ولیی الله »بود.

فرزندان امام رضا (ع)

کمال الدین محمد بن طلحه در مطالب السؤول گوید: آن حضرت شش فرزند داشت. پنج پسر و یک دختر. نام فرزندان وی چنین است: محمد قانع، حسن، جعفر، ابراهیم، حسن و عایشه ».

عبد العزیز بن اخضر جنابذی در معالم العتره و ابن خشاب در موالید اهل البیت و ابو نعیم در حلیة الاولیا نظیر همین سخن را گفته اند. سبط بن جوزی در تذکرة الخواص گوید: فرزندان آن حضرت عبارت بودند از: محمد (امام نهم) ابو جعفر ثانی، جعفر، ابو محمد حسن، ابراهیم و یک دختر. شیخ مفید در ارشاد می نویسد: امام رضا (ع) دنیا را بدرود گفت و سراغ نداریم که از وی فرزندی به جا مانده باشد جز همان پسرش که بعد از وی به امامت رسید. یعنی حضرت ابو جعفر محمد بن علی (ع) .

ابن شهر آشوب در مناقب می گوید: امام محمد بن علی (ع) تنها فرزند اوست. طبری در اعلام الوری نویسد: تنها فرزند رضا (ع) پسرش محمد بن علی جواد بود لا غیر. در کتاب العدد القویة آمده است که امام رضا (ع) دو پسر داشت که نام آنها محمد و موسی بود و جز این دو فرزندی نداشت. همچنین در قرب الاسناد نقل شده است که بزنطی به حضرت رضا (ع) عرض کرد: من از چند سال پیش درباره جانشین شما پرسش می کردم و شما هر بار پاسخ می دادید پس از من پسرم جانشین من خواهد شد. اما اینک خداوند به شما دو پسر عطا کرده است پس کدامیک از پسرانتان جانشین شمایند؟

مجلسی نیز در بحار الانوار در باب خوشخویی حدیثی از عیون اخبار الرضا (ع) نقل کرده که در سند آن نام فاطمه دختر رضا آمده است.

پی نوشتها:

1 - هان که از بهترین مردمان از نظر سرشت و پدر و خانواده و نیا، علی (ع) بزرگ است.

2 - تکتم او را برای ما به ارمغان آورد و او برای علم و حلم هشتمین امامی است که حجت خدا را ادا می کند


باز منتشر شده توسط rohisamadi در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط rohisamadi با 117936 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 26
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 35 دقیقه قبل
    

خلق ایستاده کو به کو چشم انتظار روی او تا پرده از روی نکو گیرد نگار نازنین

شد جلوه گر نور خدا در روز میلاد رضا کز بوی دلجویش فضا شد مشکبار و عنبرین

از نجمه سر زد اختری، خورشید روشن گوهری جانم فدای مادری کاورده فرزندی چنین

چون لعل شکر بار او شیرین بود گفتار او بر قامت و رخسار او بادا هزاران آفرین

شاهی که او را خاک در روبد ملک با بال و پر بر خاک پاکش مشک تر، ریزد ز گیسو حور عین

مهرش فروغ محفلم خاکش صفا بخش دلم گویی که با آب و گلم گشته ولای او عجین

صبح سعادت روی او، خرم فضا از بوی او فردوس رضوان کوی او قل فادخلوها آمنین

از تکتم آن فخر زنان شد سر مکتومی عیان رازی که روشن شد از آن اسرار قرآن مبین

دل و اله و حیران او جان ها فدای جان او از خرمن احسان او ذرات عالم خوشه چین (1)

طلوع صبح

نجمه، مادر امام رضا علیه السلام، می فرماید: زمانی که فرزند بزرگوارم را باردار بودم، هرگز احساس سنگینی نمی کردم. وقتی می خوابیدم، صدای تسبیح و تهلیل و تمجید حق تعالی را از درونم می شنیدم. هراسان از خواب بیدار می شدم; ولی دیگر آن صدا به گوش نمی رسید. وقتی به دنیا آمد، دستهایش را بر زمین گذاشت; سر مطهرش را به سوی آسمان بلند کرد، لب هایش را تکان داد، ولی نفهمیدم چه می گوید. نزد امام کاظم علیه السلام رفتم، او فرمود: «نجمه، کرامت پروردگار گوارایت باد.» فرزندم را در پارچه یی سفید پیچیدم و نزد حضرت بردم. وی در گوش راستش اذان و در گوش چپش اقامه خواند. آن گاه آب فرات خواست و کامش را با آن برداشت. سپس نوزاد را به من بازگرداند و فرمود: بگیر این را که ذخیره ی خداوند در زمین و حجت خدا بعد از من است. (2)

و چنین بود که هشتمین خورشید امامت در روز جمعه، یازدهم ذی قعده، در مدینه دیده به جهان گشاد. (3)

پدرش امام موسی کاظم علیه السلام، هفتمین امام شیعیان، و مادرش «نجمه » (4) الگوی خردورزی، دین باوری، حیا و عبادت بود. بزرگواری این بانو چنان بود که حمیده، مادر امام کاظم علیه السلام، هرگز نزدش نمی نشست و در جهت تعظیم و احترام وی می کوشید. رؤیای صادق حمیده را می توان یکی از دلیل های احترام بسیار وی به نجمه دانست. او شبی رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دید که فرمود: حمیده، نجمه را به فرزندت موسی ده; از او فرزندی به دنیا خواهد آمد که بهترین اهل زمین است. (5)

بر این اساس، وی نجمه را در اختیار امام موسی کاظم علیه السلام قرار داد و به وی گفت: فرزندم، کنیزی است که در زیرکی و کرامت های اخلاقی بهتر از او ندیده ام. می دانم هر نسلی که از وی به وجود آید پاکیزه و مطهر خواهد بود.

وقتی امام رضا علیه السلام به دنیا آمد، مادرش را طاهره نامیدند. او به عبادت عشق می ورزید و می گفت: دایه یی بیابید تا مرا در شیر دادن یاری دهد... . شیرم کافی است، ولی پرداختن به شیر نوزاد سبب شده نوافل و ذکرهایی که به آن ها عادت کرده بودم، کاستی پذیرد. (6)

نام و لقب های حضرت

نام حضرت علی، کنیه اش ابوالحسن و القابش رضا، صابر، فاضل، رضی، وفی، قرة اعین المؤمنین و غیظ الملحدین است. (7)

علی بن یقطین درباره ی کنیه ی حضرت می گوید: نزد امام کاظم علیه السلام رفتم و دریافتم فرزندش علی بن موسی الرضا علیهما السلام نیز نزد وی شتافته است. امام فرمود: علی بن یقطین، همین علی، آقای فرزندان من است. آگاه باش، من کنیه ام [ابوالحسن ] را به وی دادم. (8)

بزنطی درباره ی لقب حضرت می گوید: به امام محمد تقی علیه السلام عرض کردم: گروهی از مخالفانتان چنان می پندارند مامون پدر بزرگوارتان را همزمان با پذیرش ولایت عهدی، رضا لقب داد.

حضرت فرمود: به خدا سوگند، دروغ می گویند. حق تعالی او را رضا نامید; چون خدا در آسمان و رسول خدا و امامان معصوم علیهم السلام در زمین وی را پسندیدند.

پرسیدم: پس چرا وی رضا نامیده شد؟

فرمود: چون، افزون بر دوستان، مخالفان نیز او را پسندیدند و از وی خشنود بودند. اتفاق دوست و دشمن در رضایت به وی اختصاص دارد. (9)

سلام علی آل طه و یاسین سلام علی آل خیر النبیین

سلام علی روضة حل فیها امام یباهی به الملک و الدین

امام به حق شاه مطلق که آمد حریم درش قبله گاه سلاطین

شه کاخ عرفان گل شاخ احسان در درج امکان مه برج تمکین

علی بن موسی الرضا کز خدایش رضا شد لقب چون رضا بودش آیین

ز فضل و شرف بینی او را جهانی اگر نبودت تیره چشم جهان بین

پی عطر روبند حوران جنت غبار دیارش به گیسوی مشکین

اگر خواهی آری به کف دامن او برو دامن از هر چه جز اوست در چین

چو جامی بچش لذت تیغ مهرش چه غم گر مخالف کشد خنجر کین (10)

شخصیت والای امام رضا علیه السلام

امام رضا علیه السلام پایه ی دین و چشمه ی زلال معرفت بود. بعد از شهادت پدر بزرگوارش، امامت را به عهده گرفت و در هت بارور ساختن فرهنگ غنی اسلام کوشید. شخصیت وی از دو جهت شخصی و اجتماعی قابل بررسی می نماید.

1- عصمت

شیعیان امامان را معصوم و از هر نوع خطا و اشتباه پیراسته می شمارند. بر این اساس، امام رضا علیه السلام معصوم است. پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله در رویایی صادق به امام کاظم علیه السلام فرمود: او [امام] کسی است که با نور خدا می بیند، با فهم خود می شنود و بر اساس حکمت خود سخن می گوید. اشتباه نمی کند و در راه دانش گام برمی دارد نه نادانی.

آن گاه دست امام رضا علیه السلام را گرفت و فرمود: او همین است.

امام کاظم علیه السلام بعد از نقل این خواب به یزید بن سلیط فرمود: امسال مرا دستگیر می کنند و امامت با فرزندم علی علیه السلام است که همنام علی بن ابی طالب و علی بن حسین به شمار می آید. خداوند به او فهم، خویشتن داری، یاری دین و محنت علی اول و بردباری در برابر ناگواری ها و استقامت علی دوم بخشیده است. (11)

ای صاحب ولایت و عصمت ز روضه ات بر کائنات هست کنون اقتدار توس

بیت الحرام قبله شد و مرقد تو نیز آن در میان مکه و این بر کنار توس (12)

قلب می گردد روان از بوی خاک درگهش خاک نتوان گفتنش کز روی عزت کیمیاست

قبه پرنورش از رفعت سپهر دیگری است و اندر و ذات پر انوارش چو مهر اندر سماست

رفعت گردون گردان دارد آن گه بر سری مجمع تقوا و عصمت مرکز صدق و صفاست

حاسد ار نشناسدش کز روی رفعت کیست او پادشاه اتقیا و ازکیا و اصفیاست (13)

2- دانش

امام علیه السلام دانش و معرفت را از پدرانش و جدش رسول خدا صلی الله علیه و آله به ارث برد. امام کاظم علیه السلام به فرزندانش می فرمود: این برادرتان [علی بن موسی ] عالم آل محمد صلی الله علیه و آله است. مسائل دین خود را از وی بپرسید و آنچه به شما می گوید نگهدارید; زیرا من بارها از پدرم جعفر بن محمد شنیدم که فرمود: عالم آل محمد - که همنام امیر مؤمنان علیه السلام علی است - در صلب تو است; کاش او را می دیدم.

ابراهیم بن عباس صولی می گوید: ندیدم از امام رضا علیه السلام پرسش شود و او پاسخش را نداند. به آنچه تا زمانش بر روزگار گذشته، از وی داناتر ندیده ام. مامون از هر چیزی می پرسید و امام را می آزمود. امام پاسخ می داد و همه ی پاسخ هایش به قرآن مستند بود. (14)

مامون به فرزند ابی ضحاک - که از میزان دانش امام شگفت زده شده بود - گفت: آری پسر ابی ضحاک، این بهترین و داناترین و عابدترین مردم روی زمین است.

او همچنین به محمد بن جعفر گفت: این پسر برادرت از آن دسته اهل بیت است که رسول خدا صلی الله علیه و آله درباره ی آن ها فرمود:

«الا ان ابرار عترتی و اطائب ازومتی احلم الناس صغارا اعلمهم کبارا لا تعلموهم فانهم اعلم منکم ولا یخرجونکم من باب هدی ولا یدخلونکم من باب ضلال. (15)

» آگاه باشید، نیکان خاندانم و پاکیزگان نسلم در کودکی از همه شکیباتر و در بزرگی از همه داناترند. به آن ها علم میاموزید; زیرا آن ها از شما داناترند. آنان شما را از راه هدایت بیرون نمی برند و در وادی گمراهی نمی افکنند.

بر این اساس، امام رضا علیه السلام نیز مانند دیگر امامان معلم انسان ها بود و هیچ انسانی حق استادی بر وی نداشت.

3- مکارم اخلاق

اخلاق خوب، نشان دهنده ی ذات نیک و درون زیبای انسان است. امام رضا علیه السلام چنان به این ویژگی آراسته بود که دوست و دشمن را جلب می کرد. ابراهیم بن عباس صولی در این باره گفته است:

هرگز ندیدم در سخن گفتن با کسی درشتی کند.

هرگز ندیدم سخن کسی را پیش از آن که تمام شود، قطع کند.

هرگز درخواست کسی را که قادر به انجام دادنش بود، رد نکرد.

در برابر هم نشین، پاهایش را دراز نمی کرد.

در برابر هم نشین تکیه نمی داد.

ندیدم به بردگان بد بگوید.

هر که ادعا کند در فضیلت مانند او دیده، باور نکنید. (16)

یسع بن حمزه می گوید: در مجلس امام رضا علیه السلام مشغول گفت و گو بودیم که مردی بلند قامت داخل شد و گفت: سلام بر تو ای فرزند پیامبر خدا، من مردی از دوستان شما، پدران و نیاکانتانم. اکنون از زیارت خانه ی خدا باز گشته ام و چیزی که بتوانم با آن خود را به خانه برسانم ندارم. مرا به دیارم فرست; من دارای نعمت و دولتم و درخور صدقه نیستم، آنچه مرحمت فرمایی، از سوی شما صدقه خواهم داد.

امام از او خواست بنشیند. بعد از پایان جلسه، از وی اجازه گرفت و به خانه رفت. لحظاتی بعد، در را بست; دستش را اخلاق خوب، نشان دهنده ی ذات نیک و درون زیبای انسان است. امام رضا علیه السلام چنان به این ویژگی آراسته بود که دوست و دشمن را جلب می کرد.

از بالای در بیرون آورد و پرسید: [آن مرد ] خراسانی کجاست؟ ! مرد پاسخ داد: این جایم.

فرمود: این دویست دینار را بگیر، با آن هزینه ی سفرت را تامین کن; به این ها تبرک بجوی، از سوی من صدقه مده و بیرون شو.

یکی از یاران حضرت پرسید: فدایت شوم به او مهربانی کردی و چهره پنهان ساختی؟ !

فرمود: چون نیازش را برآوردم، نخواستم خواری خواهش را در چهره اش ببینم. آیا این حدیث پیامبر را نشنیده ای که فرمود: کار نیکی که پنهان انجام شود، برابر هفتاد حج است و افشا کننده ی کار بد خوار و پنهان کننده ی آن آمرزیده است... . (17)

ای جنابت قبله ی حاجات ارباب نیاز حاجتی کاین جا رود معروض بی شبهت رواست

حاجت ابن یمین را هم روا کن بهر انک حاجت خلقان روا کردن ز اخلاق شماست

در ره اخلاص تو جز افتخارم هیچ نیست و آن که زاد او نه فقرست اندرین ره بینواست

نیستم محتاج دنیا چون فنایش در پی است کار عقبی دار و حالش را که در دار البقاست (18)

4- هدایت منحرفان

امام رضا علیه السلام به راهنمایی و هدایت منحرفان فکری و سیاسی بسیار اهمیت می داد. پس از شهادت امام کاظم علیه السلام، گروهی چنان پنداشتند امام کاظم علیه السلام همچنان زنده است. حضرت رضا علیه السلام به شیوه های مختلف با این گروه رو به رو می شد و به هدایت آن ها می پرداخت. عبدالله بن مغیره عراقی می گوید: من به مذهب واقفیه اعتقاد داشتم. وقتی برای به جای آوردن مراسم حج به مکه رفتم، تردید وجودم را فرا گرفت. خود را به دیوار کعبه چسباندم و گفتم: خدایا، نیازم را می دانی، مرا به بهترین دین ها ارشاد فرما!

همان جا به قلبم خطور کرد نزد امام رضا علیه السلام به مدینه بروم. وقتی به خانه ی حضرت رسیدم، به خادم گفتم: به ولایت بگو مردی عراقی آمده است. در این لحظه، صدای امام رضا علیه السلام را شنیدم که دو بار فرمود: عبدالله بن مغیره، وارد شو.

وارد خانه شدم، به چهره ام نگریست و فرمود: خداوند دعایت را مستجاب و تو را به دین خویش هدایت کرد.

گفتم: اشهد انک حجة الله و امینه علی خلقه. (19)

عالم آل محمد از دریای مواج دانش خویش در مسیر راهنمایی دانشوران نیز بهره می برد. مناظره های آن حضرت بر درستی این سخن گواهی می دهد. صفوان بن یحیی می گوید:

یوحنا نزد امام رضا علیه السلام آمد و گفت: گروهی ادعایی دارند. جمعی سخن آن ها را درست می دانند ولی افزون بر آن، ادعای دیگر نیز دارند. در این باره چه می فرمایید؟

حضرت فرمود: ادعای گروه اول پذیرفته است و ادعای گروه دوم بدان سبب که گواهی ندارند، پذیرفته نیست.

یوحنا گفت: ما بر این باوریم عیسی، روح خدا و کلمه ی او است. مسلمانان نیز این سخن را می پذیرند; ولی می گویند محمد رسول خدا است. ما این ادعا را قبول نداریم. بی تردید آنچه بر آن توافق داریم، از آنچه در آن اختلاف داریم، بهتر است.

امام پرسید: چه نام داری؟

گفت: یوحنا.

حضرت فرمود: یوحنا، ما به آن عیسی بن مریم، روح و کلمه ی خداوند که به محمد ایمان داشت، به آن بشارت می داد و بر بندگی خود اعتراف داشت، ایمان داریم. اگر آن عیسی که شما می گویید روح خدا و کلمه ی او است، عیسایی که به محمد ایمان داشت، به او بشارت می داد و بر بنده گی اش معترف بود نباشد، ما از اعتراف بدان پیراسته ایم و هیچ توافقی نداریم. (20)

علی بن شعبه می گوید: وقتی امام رضا در مجلس مامون به گروهی از دانشمندان عراقی و خراسانی پیوست، مامون گفت: منظور از آیه ی «ثم اورثنا الکتاب الذین اصطفینا من عبادنا» چیست؟

دانشمندان گفتند: مراد تمام امت است; یعنی همه ی امت پیامبر صلی الله علیه و آله برگزیده اند و کتاب به آن ها ارث می رسد.

مامون به امام گفت: شما چه می فرمایید؟

عالم آل محمد فرمود: خداوند در این آیه به عترت پاک رسول خدا صلی الله علیه و آله نظر دارد.

مامون پرسید: چگونه؟

امام فرمود: اگر همه ی امت برگزیده ی خدا و وارث کتاب بودند، پس باید همه بهشت می رفتند; چون خدا می فرماید: «فمنهم ظالم لنفسه ومنهم مقتصد و منهم سابق بالخیرات باذن الله ذالک هو الفضل الکبیر» پس آن ها را در بهشت قرار داد و فرمود: «جنات عدن یدخلونها» پس وراثت به عترت پاک رسول خدا اختصاص دارد. عترت پیامبر کسانی اند که خداوند در کتابش آن ها را چنین وصف کرده است: «انما یرید الله لیذهب عنکم الرجس اهل البیت ویطهرکم تطهیرا.» رسول خدا نیز درباره ی آن ها می فرماید: «انی مخلف فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی اهل بیتی لن یفترقا حتی یردا علی الحوض... . من دو چیز گران میان شما برجای می گذارم: کتاب خدا و عترتم [که] اهل بیت من [شمرده می شوند ] هرگز از هم جدا نمی شوند تا در حوض بر من وارد شوند. ... (21)

از شهادت پدر تا هجرت به ایران

در سال 179ه . ق. امام کاظم علیه السلام به وسیله ی هارون الرشید دستگیر و به عراق منتقل شد. بر اساس نظر مشهور، آن حضرت در بیست و پنجم رجب 183 به شهادت رسید. (22) مسافر، خدمت کار خانه ی امام کاظم، می گوید: هنگامی که امام کاظم را به بغداد می بردند، حضرت به فرزندش امام رضا علیه السلام فرمود: در خانه ی من بخواب تا آن که خبر شهادتم را دریافت کنی.

ما هر شب بستر حضرت رضا علیه السلام را در دالان خانه می انداختیم. آن حضرت بعد از شام می آمد، در آن جا می خوابید و بامداد به خانه ی خود می رفت. این روش تا چهار سال ادامه یافت. سرانجام شبی حضرت برای خواب به خانه ی پدر نیامد. اهل خانه نگران شدند. بامداد حضرت آمد و به ام احمد فرمود: آنچه پدرم به تو سپرده، نزد من آور.

ام احمد فریادی کشید و ... گفت: به خدا سوگند، مولایم وفات یافته است.

حضرت رضا علیه السلام فرمود: آرام باش، گفتارت را آشکار مساز تا خبر به حاکم مدینه برسد.

آن گاه ام احمد کیسه یی - که دو یا چهار هزار دینار در آن بود - به حضرت داد و گفت: امام کاظم علیه السلام کیسه را محرمانه به من داد و فرمود: این امانت را از همه پنهان دار و چون یکی از فرزندانم آن را مطالبه کرد، به وی بسپار; و این نشانه ی وفاتم خواهد بود.

امام رضا علیه السلام، پس از تحویل گرفتن امانت، به خانه اش رفت و دیگر برای خواب به خانه ی امام کاظم علیه السلام نیامد. پس از چند روز، پیکی خبر وفات امام را به مدینه آورد. روزها را شمردیم و دریافتیم همان روزی که امام رضا برای خواب به خانه ی پدر نیامد، امام کاظم علیه السلام به سرای جاودانگی شتافت (23) .

پس از شهادت امام موسی بن جعفر علیه السلام، حضرت رضا علیه السلام امامتش را آشکارا بیان می کرد تا مردم در فتنه ها گمراه نشوند. صفوان بن یحیی می گوید: پس از شهادت امام کاظم علیه السلام، حضرت رضا علیه السلام درباره ی امامتش آشکارا سخن می گفت. ما بر جان حضرت ترسیدیم. مردی به وی گفت: شما امری بسیار مهم را آشکار ساختید، بر جان شما بیمناکیم.

امام فرمود: او [هارون] هر چه بکوشد بر من راهی ندارد. (24)

مهم ترین مشکل حضرت در این عصر، گروه واقفیه بود که در سایه ی کژاندیشی جمعی دنیاطلب شکل گرفت. سرانجام مامون در سال 200 امام را به خراسان فرا خواند و حضرت ناگزیر سمت آن سامان رهسپار شد. (25)

حدیث سلسلة الذهب

ابن صلت هروی می گوید: با حضرت رضا علیه السلام بودم. وقتی سوار بر استر به نیشابور گام نهاد، دانشوران به استقبالش رفته، افسار استر را گرفتند و گفتند: پسر رسول خدا، تو را به حق پدران پاکت، سخنی بگو.

امام سر از هودج بیرون آورد و فرمود: پدرم موسی بن جعفر از پدرش جعفر بن محمد، از پدرش محمد بن علی، از پدرش علی بن حسین از پدرش حسین آقای جوانان بهشت، از امیر مؤمنان، از رسول خدا صلی الله علیه و آله چنان نقل کرد که جبرئیل روح الامین از سوی خداوند گفت:

انی انا الله لا اله الا انا وحدی. عبادی فاعبدونی ولیعلم من لقینی منکم بشهادة ان لا اله الا الله مخلصا بها انه قد دخل حصنی ومن دخل حصنی امن من عذابی.

من خدایی هستم که جز من پروردگاری نیست. بندگان من، مرا عبادت کنید و بدانید هر که با شهادت لا اله الا الله و اخلاص و عمل مرا ملاقات کند، به حصارم گام می نهد و هر که به حصارم قدم گذارد، از عذابم ایمن است.

آن گاه درباره ی اخلاص در شهادت بر یگانگی خداوند پرسیدند، فرمود:

«طاعة الله وطاعة رسول الله وولایة اهل بیته » . (26)

پیروی از خداوند و فرستاده ی پروردگار و پیوند با اهل بیت وی.

از پذیرش ولایت عهدی تا شهادت

در مرو مامون به استقبال امام شتافت و او را ناگزیر ساخت پیشنهاد ولایت عهدی او را بپذیرد. امام در برابر رژیم موضعی منفی و شگفت انگیز اختیار فرمود; زیرا پذیرش ولایت عهدی را به عدم مسئولیت خصوصی و عمومی مشروط ساخت. او فرمود: ولایت عهدی را به شرطی می پذیرم که کسی را به مقامی نگمارم و از کاری برکنار نکنم، سنتی را دگرگون نسازم، از دخالت در امور حکومت بر کنار باشم و تنها مورد مشورت قرار گیرم. (27)

به اعتقاد امام تا حکومت به طور کامل تحت رهبری وی قرار نمی گرفت، مشروعیت نمی یافت; حضرت، با عدم دخالت در امور حکومتی، عملا مشارکت در حکومت را رد کرد; زیرا بر اساس مشارکت، امام باید سهم مامون در حکومت بر مؤمنان را تایید می کرد و به آن مشروعیت می داد. بنابر این، نقشه ی اخذ مشروعیت مامون با عدم دخالت امام در امور حکومتی ناکام ماند. (28)

پس از پذیرش ولایت عهدی مراسم های مفصل جشن برگزار شد; ولی از آن جا که مامون امام را تنها برای کسب مشروعیت به ایران فرا خوانده بود، بعد از حدود سه سال، در صفر سال 203 در پنجاه و پنج سالگی، وی را مسموم ساخت. (29) پیکر امام در سناباد به خاک سپرده شد.

ای روضه یی که دهر ز بویت معطر است آبت ز کوثر و گلت از مشک و عنبرست

در طینت تو چشمه ی خورشید مضمرست بوی تو چون نسیم جنان روح پرورست

خاکی و نه فلک بوجودت منورست تا در تو نور دیده زهرا و حیدرست

خورشید کو یگانه رو هفت کشورست بهر شرف ز خاک نشینان این درست (30)

زیارت امام رضا علیه السلام

زیارت دیدار مشتاقانه ی برگزیدگان خداوند است; برقرار ساختن ارتباط قلبی با حجت پروردگار و حضور در مشهد و گرامی شمردن شهید است. امام رضا علیه السلام درباره ی زیارت می فرماید:

ان لکل امام عهدا فی عنق اولیائه وشیعته وان من تمام الوفاء بالعهد وحسن الاداء زیارة قبورهم. فمن زارهم رغبة فی زیارتهم وتصدیقا بما رغبوا فیه کان ائمتهم شفعاءهم یوم القیامة. (31)

هر امامی را در گردن پیروانش پیمانی است. وفای به این پیمان وقتی کامل است که آرامگاه هاشان زیارت شود. پس هر که امامان را مشتاقانه زیارت کند و آنچه مورد خواست و اشتیاق آنان است درست شمارد، آنان نیز در روز رستاخیز شفیعانش خواهند بود.

و نیز فرمود: به زودی توس محل آمد و شد شیعیان و زائرانم می گردد. بدان، هر که مرا در توس - که از وطنم [مدینه] دور است - زیارت کند، روز قیامت در حالی که آمرزیده شده با من و هم رتبه ی من خواهد بود. (32)

صله از حضرت رضا علیه السلام

حاج شیخ ابراهیم صاحب الزمانی، پیش از شروع درس مرحوم آیت الله العظمی حائری دقایقی مرثیه می خواند. او - که مردی با اخلاص بود - می گفت: به مشهد مقدس مشرف شدم و مدتی در آن جا اقامت گزیدم. آنچه داشتم، خرج کردم و تهیدست شدم. کسی را نیز نمی شناختم تا مشکلم را با وی در میان نهم.

به همین جهت، قصیده یی در ستایش حضرت رضا علیه السلام سرودم. چنان اندیشیدم که آن را برای تولیت بخوانم و صله بگیرم. با این هدف حرکت کردم; ولی در راه به خود آمدم و تصمیم گرفتم آن را به حضرت ارائه دهم. به همین جهت، کنار ضریح رفتم، پس از استغفار و راز و نیاز با خدا، قصیده را خواندم و تقاضای صله کردم. ناگاه دیدم دستی با من مصافحه کرد و یک اسکناس ده تومانی در دستم نهاد. بی درنگ گفتم: سرورم، کم است.

ده تومان دیگر بدان افزود.

باز گفتم: کم است.

او همچنان می افزود و من بیش تر می طلبیدم. سرانجام میزان پول به هفتاد تومان رسید. شرم کردم بیش تر بخواهم. سپاس گزاردم و از حرم بیرون آمدم. در حال پوشیدن کفش هایم بودم که دیدم آیت الله حاج شیخ حسنعلی تهرانی، جد آیت الله مروارید مشهدی، با شتاب رسید و فرمود: شیخ ابراهیم، خوب با حضرت رضا مانوس شده ای، قصیده می سرایی و پاداش می گیری. صله را به من ده تا... .

بی درنگ پول ها را تقدیم کردم. او یک پاکت به من داد و رفت. یکصد و چهل تومان یعنی دو برابر صله در پاکت بود. (33)

ای آستان قدس تو تنها پناه من بر خاک باد پیش تو روی سیاه من

می آید از درون ضریحت شمیم عشق پیچیده در فضای حرم سوز و آه من

چشمم به چلچراغ حریم تو روشن است ای چلچراغ چشم تو خورشید راه من

گلدسته ات منادی صوت اذان عشق مانوس با غروب و زوال و پگاه من

مهر از فروغ گنبد پاکت گرفته وام شمس الشموس هستی و نامت گواه من

هر صبحدم به شوق تو بیدار می شدم کافتد به بارگاه تو لختی نگاه من

ای غربت مجسم تاریخ ای امام ای خاک پای مرقد تو بوسه گاه من (34)

پی نوشت ها:

1) شعر از قاسم رسا، مدایح رضوی در شعر فارسی، ص 213 .

2) عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 29 .

3) ابن بابویه ولادت حضرت را 11 ربیع الاول 153، پنج سال بعد از شهادت امام صادق علیه السلام، کلینی سال 148، بعضی 11 ذی حجه 153 و شیخ طبرسی 11 ذی قعده 153 می داند. به اعلام الوری، ص 313، اصول کافی، ج 1، ص 486، کشف الغمه، ج 3، ص 53 ، اصول کافی، ج 6 ، ص 473 و بحار الانوار، ج 49، ص 9 رجوع کنید.

4) تکتم، اروی، سکن، سمانه، ام البنین، خیزران، صقر، شقرا از دیگر نام های او است. (عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 22 و 23.

5) عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 26 .

6) همان، ص 24 .

7) مناقب ابن شهر آشوب، ج 4، ص 396; کشف الغمه، ج 3، ص 53 .

8) اصول کافی، ج 1، ص 311 .

9) عیون اخبار الرضا، ج 1، ص 22 .

10) نور الدین عبدالرحمان جامی، شاعر و عارف قرن نهم .

11) اصول کافی، ج 1، ص 315. (فقال هو الذی ینظر بنور الله عز وجل ویسمع بفهمه وینطق بحکمته یصیب فلا یخطی ء ویعلم فلا یجهل معلما حکما وعلما.

12) مجموعه آثار نخستین کنگره جهانی امام رضا علیه السلام. (محمد بن حسان الدین شاعر قرن 9) .

13) همان، ص 614 . (محمد ابن یمین الدین مزیومدی شاعر قرن 8) .

14) عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 180- 183; بحار الانوار، ج 49، ص 211 و 100; ارشاد مفید، ص 291; مناقب آل ابی طالب، ج 4، ص 300 .

15) تحلیلی از زندگانی امام رضا علیه السلام، محمد جواد فضل الله، ترجمه سید محمد صادق عارف، ص 42.

16) عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 184 .

17) اصول کافی، ج 4، ص 24 .

18) مجموعه آثار نخستین کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، ص 616. (ابن یمین) .

19) اصول کافی، ج 1، ص 355 .

20) عیون الاخبار، ج 2، ص 230 .

21) تحف العقول، ص 313 .

22) منتهی الآمال، ج 2، ص 121 و 149 .

23) اصول کافی، ج 1، ص 381 و 386 .

24) همان، ص 487، حدیث 2 .

25) در این که امام از چه مسیرهایی عبور کرد، اختلافاتی وجود دارد.

26) بحار الانوار، ج 49، ص 120 و 121 .

27) عیون اخبار الرضا، ج 2، ص 139 .

28) همان، ص 140 .

29) الارشاد، ص 285.

30) مجموعه آثار نخستین کنگره جهانی امام رضا علیه السلام، ص 621. (عصمت بخاری) .

31) وسایل الشیعه، ج 10، ص 253; بحار الانوار، ج 100، ص 116 .

32) وسایل الشیعه، ج 10، ص 438 .

33) همان .

34) مدایح رضوی در شعر فارسی، ص 256. (عبدالله حسینی) .


باز منتشر شده توسط rohisamadi در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط rohisamadi با 117936 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 29
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 35 دقیقه قبل
    

تقویم شمسی تاریخ اسلام

حضرت ابی الحسن علیه السلام در روز پنجشنبه یا جمعه یازدهم ذیقعده سال (148) یکصد و چهل و هشت از بانوی بافضیلتی که به اختلاف نام، «خیزران، اروی، سکینه، ام البنین، نجمه، تکتم » یاد کرده اند، دیده به جهان گشود، کنیه او ابوالحسن و از مشهورترین القاب او رضا است، برخی مورخان تولد آن جناب را سال 153 نگاشته اند، اما قول اول، مشهور است . این تاریخ بیست و پنج هزار و سیصد و نود و هشت (25398) روز از مبدا هجرت گذشته و به امر وسط برابر است با جمعه دهم دیماه یکصد و چهل و چهار (10/10/144) شمسی (1).

خلفای معاصر

حضرت رضا علیه السلام ده سال از خلافت هارون الرشید و سه سال و بیست و پنج روز از خلافت محمد امین زیست و بقیه عمر تا هنگام شهادت را در زمان خلافت مامون عباسی سپری کرد . مامون عباسی به اشاره و پیشنهاد فضل بن سهل «ذوالریاستین » (وزیر کشور و وزیر لشگر) در یک حرکت سیاسی حساب شده فریبنده و به منظور آرام کردن علویان که یکی پس از دیگری خروج می کردند، حضرت رضا علیه السلام را به «مرو» طلبید و ولایتعهدی او را مطرح ساخت (2).

ما در این نوشته به تناسب موضوع مقالات، به اوضاع و احوالی خواهیم پرداخت که با اختران و اخترشناسان در ارتباط است .

نظر حضرت رضا علیه السلام درباره نجوم

ریان بن صلت گوید: مامون، گروهی از دانشمندان را نزد حضرت رضا علیه السلام خواند و آن حضرت هنگام مناظره بر همه چیره شد، در این هنگام صباح بن نصر هندی درباره نجوم پرسید، حضرت رضا علیه السلام فرمود: دانشی است که بر پایه صحیح استوار گشته و نخستین کسی که از دانش نجوم سخن به میان آورد، حضرت ادریس علیه السلام بود . ذوالقرنین نیز بدان ماهر بود، و ریشه این علم از نزد خدا رسیده است ... . این دانش از علم پیامبران است که حقتعالی به عللی آن را ویژه آنان ساخته است، اما اخترشناسان به ژرفا و دقایق آن راه نیافته و ندانسته اند از اینرو حق را به کذب مخلوط کرده اند (3).

حرکت به جانب مرو

حضرت رضا علیه السلام پس از خروج از نیشابور و بیان حدیث نورانی «سلسلة الذهب »: «کلمة لا اله الا الله حصنی فمن دخل حصنی امن من عذابی بشرطها و شروطها و انا من شروطها» در راه مرو به منزل و خانه «حمید بن قحطبه طایی » درآمد داخل بقعه ای شد که هارون دفن شده بود، سپس با دست مبارک خطی در جانب قبله قبر هارون الرشید کشید و فرمود: خاک من اینجاست، در آن دفن خواهم شد و به زودی حق تعالی این مکان را محل رفت و آمد شیعیان و دوستداران من قرار خواهد داد به خدای سوگند زائری از ایشان مرا زیارت نخواهد کرد و سلام دهنده ای بر من سلام نخواهد داد جز این که مغفرت و رحمت خداوند به شفاعت ما اهل بیت بر او واجب خواهد گشت .

سپس رو به قبله کرد و رکعاتی نماز گزارد، دعاهائی فرمود و چون از نماز فارغ گشت، سر به سجده طولانی نهاد و پانصد تسبیح در آن سجده بجا آورد و برگشت (4).

زایچه نجومی ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام

مامون هنگام رسیدن حضرت رضا علیه السلام به مرو استقبال شایانی به عمل آورد . روزی گفت: یابن رسول الله صلی الله علیه و آله من علم، فضل، زهد، تقوی و عبادت تو را می دانم به مراتب آن آگاهم و معتقدم سزاوارتر از من به خلافتی، می خواهم خودم را خلع کرده با تو بیعت کنم .

امام علیه السلام فرمود: اگر این خلافت از آن توست و خداوند برای تو قرار داده است، هرگز جایز نیست لباسی که به قامت تو پوشانده درآورده به غیر بسپاری، و اگر از آن تو نیست جایز نیست چیزی که مال تو نیست به من بدهی . مامون گفت: یابن رسول الله باید این امر را بپذیری . فرمود: من هرگز از روی میل و رغبت نخواهم پذیرفت . مامون از این نقشه مایوس شد و پس از چند روز گفت: پس باید حتما ولایتعهدی را بپذیری تا بعد از من خلیفه باشی . حضرت فرمود: پدرانم از امیرالمؤمنین از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیده اند که من قبل از تو مسموم و مقتول خواهم شد و در سرزمین غربت دفن خواهم گردید .

مامون با گریه گفت: تا من زنده ام چه کسی می تواند چنین جسارتی کرده تو را به قتل برساند؟ حضرت فرمود: اگر بخواهم می گویم . مامون گفت: این سخنان را می گوئی که مردم بگویند در دنیا زاهد هستی . حضرت فرمود: از زمانی که خدایم آفریده دروغ نگفته، برای دنیا زهد نورزیده و می دانم چه هدفی را دنبال می کنی . مامون گفت: هدفم چیست؟ فرمود: قصد تو این است که مردم بگویند: علی بن موسی علیه السلام در دنیا زاهد نیست، بلکه دستش به دنیا نرسیده، نمی بینی چگونه ولایتعهدی را به طمع خلافت پذیرفت؟! مامون خشمگین شد و گفت: تو همیشه با من برخورد بدی داری و از قدرت من نمی هراسی . به خدا سوگند اگر ولایتعهدی را پذیرفتی که هیچ و گرنه مجبورت می کنم والا گردنت را خواهم زد .

امام رضا علیه السلام فرمود: خداوند مرا از افکندن خود به هلاکت نهی کرده و اگر امر اینچنین است، هرچه می خواهی انجام ده من می پذیرم به شرطی که کسی را نصب و عزل نکنم، رسم و سنتی را نشکنم و تنها از دور مشاور تو باشم . مامون این شرایط را پذیرفت، درحالی که حضرت کراهت داشت (5).

به نوشته صدوق قدس سره فضل بن سهل به مامون گفت: برای تقرب به خدا و رسول او درباره علی بن موسی الرضا علیهما السلام صله رحم به جای آور، ولایتعهدی را به او بسپار تا بلکه آنچه [ستمی که] از ناحیه رشید به علویان رسیده، پاک شود . مامون چاره ای جز موافقت ندید و آن حضرت را در سال دویست هجری به مرو آورد، ولایتعهدی را به او سپرد، پاداش یک ساله به لشگر داد، امر ولایتعهدی را به همه آفاق بخشنامه کرد، به نام آن حضرت سکه زد و دستور داد مردم لباس سیاه که شعار بنی عباس بود، ترک کرده به جای آن لباس سبز بپوشند . ام حبیبه دختر خود را به ازدواج آن حضرت درآورد، ام الفضل دختر دیگر خود را به حضرت محمد بن علی التقی علیهما السلام تزویج کرد و خود مامون، پوران (منجم مشهور) دختر حسن بن سهل نوبختی را به تزویج درآورد .

فضل بن ابی سهل نوبختی که اخترشناسی چیره دست و عهده دار رسیدگی به خزانه و کتابخانه بزرگ هارون الرشید و مامور ترجمه و برگردان کتاب های حکمت فارسی به عربی بوده است، گوید: چون مامون خواست فرمان ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام را صادر کند، گفتم به خدا سوگند می خواهم آنچه را مامون در دل دارد، آزمایش کنم تا بدانم آیا به راستی قصدش اتمام این امر است یا در مقام حیله گری و ظاهرسازی است، پس نامه ای به او نوشتم و نامه را توسط یکی از خادمان امین او که وی اسرار خود را به وسیله او به من می نوشت، فرستادم و در نامه چنین نوشتم:

ذوالریاستین (فضل بن سهل) تصمیم گرفته است که فرمان ولایتعهدی را به هنگامی صادر کند که طالع آن «سرطان » و «مشتری » نیز در آن است، سرطان گرچه «شرف » مشتری است، با وجود این برجی «منقلب » و واژگون است، در این برج کاری به اتمام نمی رسد، به علاوه «مریخ » در «میزان » و در خانه «عاقبت » است . و این نشانه دلالت دارد که فرمان برای هر که صادر شود، آن کس به نکبت خواهد افتاد و من امیرالمؤمنین (یعنی مامون) را آگهی می دهم تا اگر این مطالب را از دیگری بشنود مرا مورد سرزنش قرار ندهد .

مامون در پاسخ، نامه ای بدین مضمون نوشت: چون جواب نامه ات را خواندی متن آن را با همین خادم برگردان، و اگر کسی را از مفاد آن باخبر سازی، بر جان خود ایمن مباش . مبادا ذوالریاستین از تصمیم خود منصرف گردد، چون اگر از تصمیم خود منصرف شود، گناه را به گردن تو می گذارم و یقین می کنم تو باعث این کار شده ای .

فضل بن ابی سهل گفت: پس دنیا در نظرم تیره و تار گردید و از نوشتن آن نامه پشیمان شدم و به خود گفتم ای کاش من آن نامه را نمی نوشتم، سپس مطلع شدم که فضل بن سهل ذوالریاستین که به علم نجوم آگاهی کامل داشت خود متوجه این امر گشته و از تصمیم خود منصرف شده است به خدا سوگند که بر خود ترسیدم و به حضور او رفتم گفتم: آیا در آسمان ستاره ای خجسته تر از «مشتری » می دانی؟ گفت: نه . گفتم: آیا در میان سیارگان سیاره ای سراغ داری که از مشتری در شرف مبارک تر باشد؟ گفت: نه . گفتم: پس تصمیم خود را در وقتی عملی کن که سیاره سعد مشتری در بهترین حالتهای خود باشد .

راوی گوید: پس ذوالریاستین بدان منوال رفتار کرد و تا وقتی این کار نشده بود، من خود را از ترس مامون موجودی زنده در دنیا نمی دانستم (6).

سید محسن امین قدس سره پس از نقل این حادثه می نویسد: ظاهرا صاحب این داستان همان فضل بن ابی سهل است و دلالت بر آن دارد که او کوشیده است تا موضوع عقد ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام در وقتی نامناسب، از لحاظ نجومی انجام گیرد . ولی این معنا با شیعه بودن او منافاتی ندارد، زیرا ترس، انسان را به کارهایی مهمتر از این نیز وادار می کند (7).

تاریخ شمسی ولایتعهدی حضرت رضا علیه السلام

مامون فرمان ولایتعهدی را در قالب نامه ای مفصل تنظیم کرده و تاریخ آن را دوشنبه هفت رمضان 201 هجری قید کرده است .

حضرت رضا علیه السلام ذیل آن به خط مبارک شرایطی را ذکر فرموده و پذیرفته است (8). تاریخ مزبور به امر وسط هفتاد و یک هزار و یکصد و شانزده (71116) روز بعد از مبدا هجرت و برابر است با سه شنبه 12 فروردین، 196 (12/1/196) شمسی . برخی تاریخ بیعت را 5 رمضان همان سال دانسته اند که طبعا دو روز کمتر از تاریخ شمسی مزبور است .

نخست روز آفریده شد یا شب؟

حضرت رضا علیه السلام در جلسه ای حضور داشت که جمعی از دانشمندان به این مساله پرداختند: آیا در جهان آفرینش نخست روز آفریده شد یا شب؟ سخن زیاد شد، اختلاف بالا گرفت و به نتیجه ای نرسید . سرانجام ذوالریاستین از حضرت علی بن موسی علیهما السلام پرسید . نظر شما در این باره چیست؟ بفرمایید . حضرت فرمود: پاسخ مساله را دوست داری از طریق کتاب خدا بشنوی یا از راه نجوم و حساب؟ گفت: نخست از راه حساب و نجوم .

فرمود آیا [شما اخترشناسان] نمی گوئید: طالع دنیا [منظور آفرینش زمین است] «سرطان » است و سیارات در شرف خود بودند؟ گفت: بلی . فرمود: بنابراین سیاره زحل در برج «میزان » مشتری در «سرطان » مریخ در برج «جدی » زهره در برج «حوت » ماه در برج «ثور» و خورشید در وسط آسمان در برج «حمل » بوده است . پس چنین چیزی جز در روز واقع نمی شود [بنابراین روز، قبل از شب آفریده شده] گفت: چنین است . امام رضا علیه السلام فرمود: اما از راه کتاب، قرآن مجید می فرماید: «لاالشمس ینبغی لها ان تدرک القمر و لااللیل سابق النهار و کل فی فلک یسبحون » (یس/40) «نه خورشید شایسته است به ماه برسد و نه شب بر روز سبقت می گیرد و هر یک در مدار معینی شناورند، بنابراین روز از شب سبقت گرفته است » (9).

دلالت اختران بر قتل وزیر

فضل بن سهل، وزیر مامون هنگام بازگشت به جانب بغداد از مامون درخواست کرد همچنان در خراسان بماند، وی افزود: نزد مردم گناه من بزرگ است و درباره قتل برادرت امین و بیعت با امام رضا علیه السلام مرا سرزنش می کنند، من از دست حسودان، سخن چینان و اهل فساد بر خود ایمن نیستم .

مامون گفت: ما از تو بی نیاز نیستیم و درباره سایر سخنان بدان که تو همچنان نزد ما موثق، ناصح و مشفق خواهی بود . تو جهت اطمینان خاطر یک امان نامه محکم، با ضمانت مؤکد بنویس تا من امضا کنم، فضل امان نامه را تنظیم کرد، گروهی از دانشمندان را حاضر ساخت و برای مامون قرائت کرد . مامون هم با دست خط خود مقدار زیادی مال، باغ، بوستان و مستغلات برای او نگاشت، فضل گفت: باید دستخط حضرت ابی الحسن علیه السلام نیز زیر امان نامه باشد، زیرا او ولیعهد توست، مامون گفت: می دانی که ابوالحسن علیه السلام شرط کرده درکارهای خلافت دخالت نداشته باشد . و من چنین درخواستی نمی کنم، تو اگر خواستی خودت از او بخواه . به هرحال ذوالریاستین خدمت حضرت رضا علیه السلام رسید و عرض حاجت کرد، حضرت فرمود: امان نامه را بخوان، فضل امان نامه مفصل خود را خواند، آنگاه حضرت رضا علیه السلام در یک جمله تنفیذ فرمود: «یا فضل لک علینا هذا ما اتقیت الله عزوجل » «ای فضل تاوقتی درمقام تقوای الهی باشی ما قبول داریم » .

فضل با عهدنامه مزبور همراه مامون به جانب بغداد حرکت کرد، در پاره ای منازل نامه ای از حسن بن سهل به دست او بدین مضمون رسید: من در تحویل این سال در حساب اختران بدین نتیجه رسیدم که تو (فضل) در فلان ماه در روز چهارشنبه گرمی آهن و گرمی آتش را خواهی چشید . پس بهترین راه برای دفع این پیش بینی آن است که تو به همراهی مامون و حضرت رضا علیه السلام در این روز به حمام رفته حجامت کنید و خون بریزید تا نحوست این روز برطرف گردد .

ذوالریاستین مضمون نامه را به مامون نوشت و از او خواست که با او به حمام آید و از حضرت رضا علیه السلام نیز بخواهد با آنان باشد . مامون قضیه را به امام رضا علیه السلام نوشت و از او درخواست حمام رفتن کرد . امام رضا علیه السلام در پاسخ نگاشت: من به حمام نخواهم آمد و عقیده دارم که تو (مامون) هم به گرمابه نروی فضل هم نرود . مامون دوباره نوشت شما هم به گرمابه همراه ما باشید . حضرت رضا علیه السلام دوباره مرقوم فرمود: من جد خود رسول خدا صلی الله علیه و آله را در خواب دیدم فرمود: داخل گرمابه نشو، صلاح تو و فضل هم آن است که به حمام نروید، مامون با رسوم نگاشت من به حمام نمی روم و فضل هم خود داند .

«یاسر» غلام حضرت گوید: چون شب چهارشنبه فرا رسید امام رضا علیه السلام فرمود: بگوئید به خدا پناه می بریم به آنچه در این شب نازل می شود پس ما در سرتاسر شب چنین گفتیم و چون امام رضا علیه السلام نماز صبح گزارد فرمود: بگوئید به خدا پناه می بریم از شر آنچه در این روز نازل خواهد شد، ما نیز شروع به گفتن کردیم .

نزدیک طلوع صبح امام فرمود: یاسر به پشت بام برو و ببین چه صدایی می شنوی؟ یاسر گوید: چون بالا رفتم صدای ضجه و شیون فوق العاده ای بالا بود . لحظاتی بعد مامون از درب مخصوص منزل خود که به خانه حضرت باز می شد، وارد گشت و گفت: سیدی یا اباالحسن آجرک الله فی الفضل . گروهی اوباش به حمام ریخته فضل بن سهل و چند نفر دیگر از جمله پسر خاله اش را به قتل رسانده اند .

در این هنگام هواداران و لشگریان طرفدار فضل به خونخواهی او پشت در خانه مامون جمع گشته و گفتند: مامون او را غافلگیر و ترور کرده است، آنان قصد داشتند خانه مامون را به آتش بکشند که مامون دست به دامن حضرت رضا علیه السلام شد و درخواست کرد آنان را متفرق سازد . حضرت رضا علیه السلام در جمع مردم حضور یافت و اشاره فرمود: متفرق شوید، که همه متفرق گشتند (10).

گفتنی است: فرمانده عملیات ترور، شخصی است به نام «غالب » که دائی مامون به شمار می رفته و در حمام سرخس نقشه خود را به اجرا گذاشته است . پس بعید نیست که به اشاره مامون واقع شده و مردم طرفدار فضل بی حساب نبوده به در خانه مامون گرد آمده خواستند آن را به آتش بکشند (11).

شهادت حضرت امام رضا علیه السلام

هرثمه (راوی خبر) گوید: حضرت علی بن موسی علیهما السلام فرمود: این طاغی (مامون) قصد دارد مرا مسموم سازد، روزی آن حضرت را طلبید و خوشه ای از انگور که مقداری از آن را تناول کرده بود، به امام تعارف کرد و گفت: انگور خوبی است یا اباالحسن حضرت فرمود: انگور بهشت نیکوتر است، مامون گفت: از این انگور تناول کن . فرمود: مرا معذور دار، گفت مگر ما را به چیزی متهم می سازی، باید بخوری، حضرت رضا علیه السلام سه حبه و دانه انگور خورد و برخاست، مامون گفت: کجا یا ابالحسن؟ فرمود: آنجا که فرستادی .

برخی از تاریخ نگاران شهادت آن حضرت را به وسیله آب انار دانسته اند که مامون به او خورانید .

به هر روی، شهادت آن سرور به اختلاف، 17 صفر سال 203، ماه رمضان سال 203، 23 ذیقعده سال 202، 14 صفر سال 202 و آخر صفر سال 203 به نگارش آمده است، اما مشهور آن است که در آخر صفر سال 203 واقع شده است (12).

این تاریخ درحالی که هفتاد و یک هزار و ششصد و چهل و یک روز از مبدا هجرت را پشت سر گذاشته، برابر است با روز شنبه هفدهم شهریور سال 197 (17/6/197) شمسی، و چنانچه شهادت آن بزرگوار به وسیله انگور رخ داده باشد، می توان یقین به صحت کرد، زیرا شهریور فصل انگور است .

بر این اساس زمان ولایتعهدی حضرتش پانصد و بیست و پنج (525 71116 - 71641) روز به طول انجامیده است .

خبر مرگ مامون از راه اختران

به نوشته مسعودی: مامون در پیکاری که با قیصر روم داشت، کنار چشمه ای که نام آن «بدیدون » معروف به «قشیره » بود، خیمه زده بود که حال او دگرگون شد و حالت لرزه بر اندام او به گونه ای چیره شد که نتوانست از جای خود حرکت کند، وی فریاد می کشید: سرما، سرما، سرد است، سرد است . هرقدر او را پوشانده و اطرافش آتش افروختند، سودی نداشت . کوشش پزشکان نیز سودی نبخشید، بعد از مدتی مامون چشمان باز کرد و از آن سرزمین جستجو کرد، برخی اسیران آن دیار را حاضر کرده پرسید: نام اینجا و این چشمه چیست؟ گفتند: «بدیدون » گفت: یعنی چه؟ گفتند: یعنی دو پایت را دراز کن، مامون این را به فال بد گرفت و پرسید: نام عربی آن چیست؟ گفتند: «رقه » (اخترشناسان در زایچه مامون چنین استخراج کرده بودند که او در محل رقه خواهد مرد، اما مامون چه بسیار اتفاق می افتاد که از ترس مرگ از نزدیک شدن به رقه کناره می گرفت) . مامون، با شنیدن رقه دانست که در این مکان خواهد مرد، سرانجام به تاریخ پنجشنبه 17 رجب سال 218 در همین مکان مرد، او را به شهر «طرسوس » واقع در شمال شامات و جنوب ترکیه کنونی در عرض 36 درجه شمالی حمل کرده در آنجا به خاک سپردند، شهر طرسوس را مامون فتح کرد و تاکنون چند نوبت به دست مسلمان و مسیحیان رد و بدل گشته است (13).

پی نوشت:

1) بحارالانوار: ج 49، ص 3 ، 132، 137، نشر مکتبه اسلامیه تهران، 1385ه .

2) بحارالانوار: ج 49، ص 3 ، 132، 137، نشر مکتبه اسلامیه تهران، 1385ه .

3) همان، ج 58 ، ص 245 .

4) همان، ج 49، ص 125 .

5) امالی صدوق، ص 68، منشورات اعلمی، بیروت، 1410ه/1990م - علل الشرایع، صدوق، ج 1، ص 37، باب 173، نشر مکتبه حیدریه نجف، 1385ه/1966م - بحارالانوار، ج 49، ص 129 .

6) عیون اخبار الرضا، صدوق ج 2، ص 147 - بحار، ج 49، ص 132 - فلاسفه شیعه، ص 425 .

7) اعیان الشیعه، ج 8، ص 411، ذیل ابو سهل الفضل بن نوبخت - فلاسفه شیعه، ص 426 .

8) بحار، ج 49، ص 152 .

9) فرج المهموم، سید بن طاووس، ص 95، نشر رضی، قم، 1363ش .

10) اصول کافی، کلینی، ج 1، ص 490 - نشر دارالکتب الاسلامیه، تهران، 1388ه - عیون اخبارالرضا، صدوق، ج 2، ص 162، به کوشش لاجوردی - بحار، ج 49، ص 167 - مروج الذهب، مسعودی، ج 3، ص 441، دار اندلس ، بیروت .

11) مروج الذهب، همانجا - بحار، ج 49، ص 143 .

12) بحار، ج 49، ص 292، 301 و 308 .

13) مروج الذهب، ج 3، ص 457 .


باز منتشر شده توسط rohisamadi در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 25
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 37 دقیقه قبل
    

يكى از تحقيقاتى كه در مركز تحقيقات علمى دبيرخانه مجلس خبرگان رهبرى به پايان رسيده و در دست انتشار است، حاكميت‏سياسى معصومان (ع)» مى‏باشد . اين تحقيق كه توسط حجت‏الاسلام آقاى محمدعلى رستميان به سامان رسيده، از منظر قرآن و حديث‏به حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) و ديگر معصومان (ع) مى‏پردازد و به استناد اصلى‏ترين منابع كلامى و فقهى، يعنى قرآن و حديث اثبات مى‏كند كه آن پيشوايان، داراى حاكميت‏سياسى بوده و علاوه بر رسالت تبليغ و هدايت، مسؤوليت مديريت جامعه و رهبرى سياسى مردمان را نيز بر عهده داشته‏اند . آنچه اينك پيش رو داريد بخشى از اين پژوهش است كه اختصاص به بررسى حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) در خلال آيات قرآن دارد . اميدواريم به زودى متن كامل تحقيق در قالب كتاب در اختيار علاقه‏مندان قرار گيرد .

مقدمه

آياتى كه درباره حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) در قرآن كريم آمده است، به چند دسته تقسيم مى‏شوند:
1 . آياتى كه به مساله اطاعت از پيامبر (ص) مى‏پردازند .
2 . آياتى كه ولايت پيامبر (ص) و اولويت ايشان بر مؤمنان را مطرح مى‏كنند .
3 . آياتى كه حكم پيامبر (ص) را مورد توجه قرار داده‏اند .
4 . آياتى كه پيامبر (ص) را در امور اجتماعى، محور معرفى مى‏كنند .
5 . آياتى كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر (ص) به عنوان يكى از اركان تشريع فرا مى‏خوانند .

1 . آياتى كه به مساله اطاعت از پيامبر (ص) مى‏پردازند

اين دسته از آيات، اطاعت از پيامبر (ص) را به شكل‏هاى گوناگون مورد توجه قرار داده‏اند . در مواردى «اطاعت‏شدن‏» را از اهداف همه پيامبران (ع) معرفى مى‏كنند:
«و ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» . (1)
و در مواردى با قرار دادن اطاعت از پيامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند، مانند:
«من يطع الرسول فقد اطاع الله‏» (2)
به تفسير آياتى مى‏پردازند كه در آن‏ها به اطاعت‏خداوند و پيامبر (ص) دستور داده شده است:
«... اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» . (3)
و اين نكته را توضيح مى‏دهند كه در اين آيات، چه آن‏جا كه اطاعت از آن‏ها با دستور جداگانه‏اى بيان شده است، مانند آيه‏اى كه گذشت، و چه در مواردى ديگر، مانند آيه:
«... اطيعوا الله و رسوله و لا تولوا عنه و انتم تسمعون‏» (4)
مقصود اصلى، فرمان به اطاعت از پيامبر (ص) است و فرمان به اطاعت‏خداوند، امرى مسلم، براى يادآورى و مقدمه چينى آورده شده است; زيرا وجوب اطاعت از خداوند - همان‏طور كه در بحث‏هاى كلامى مطرح است - با شناخت مولويت او به وسيله عقل حاصل مى‏شود و اثبات آن از راه مولوى، به دور مى‏انجامد . پس فرمان به اطاعت‏خداوند، در اين آيات، ارشاد مردم به چيزى است كه خود مى‏دانند و بيان اين حقيقت است كه اطاعت از پيامبر (ص) در ادامه اطاعت از خداوند است . شاهد بر اين مطلب، اين‏كه در هيچ آيه‏اى فرمان به اطاعت از خداوند، به تنهايى نيامده است، در حالى كه در بسيارى از آيات، درباره پيامبر (ص)، يا به صورت فرمان از سوى خداوند، در كنار ديگر واجبات، آمده است، مانند:
«و اقيموا الصلوة و آتوا الزكاة و اطيعوا الرسول لعلكم ترحمون‏» . (5)
و يا به صورت فرمانى از زبان خود پيامبران (ع) مانند:
«فاتقوا الله و اطيعون‏» . (6)
معناى اطاعت از پيامبر (ص)
اكنون با توجه به معناى اطاعت، كه عبارت از «امتثال امر» است، اگر پيامبران از سوى خود، هيچ امر و نهى‏اى نداشته باشند، نمى‏توان تصورى از معناى اطاعت از آنان داشت; زيرا در اين صورت، ايشان صرفا واسطه در ابلاغ فرمان‏هايى هستند كه از سوى خداوند صادر مى‏شود و لازم مى‏آيد كه آوردن «اطيعوا الرسول‏» در آيات، به منزله تكرار «اطيعوا الله‏» باشد، در حالى كه هيچ نوع قرينه‏اى در كلام وجود ندارد و سخن اشخاص عادى، از اين‏گونه استعارات گمراه كننده خالى است چه رسد به آيات قرآن كريم كه از لحاظ فصاحت، برترين كلام است . از سوى ديگر، اين مشكل، در آياتى مانند «من يطع الرسول فقد اطاع الله‏» و «ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» بيش‏تر مى‏شود; زيرا لازمه اين سخن، دراين آيات، اجازه دادن خداوند به مردم، براى اطاعت از خود او است!؟

تفويض كارها به پيامبر (ص)

با توجه به آن چه گذشته و نيز با توجه به آيات ديگر كه برخى فرمان‏هاى پيامبران (ع) را به اقوام خود نقل مى‏كنند، مانند فرمان حضرت موسى به هارون، كه از او مى‏خواهد در ميان مردم بماند و آنان را به سوى صلاح، پيش ببرد:
«و قال موسى لاخيه هرون اخلفنى فى قومى و اصلح ...» (7)
و مانند فرمان هارون به مردم:
«و ان ربكم الرحمن فاتبعونى و اطيعوا امرى‏» (8)
و عتاب حضرت موسى به هارون، كه «آيا نافرمانى مرا كرده‏اى؟»
«افعصيت امرى‏» (9)
هم چنين آن‏جا كه خداوند مؤمنان را از مخالفت كردن با دستورهاى پيامبر (ص) بر حذر مى‏دارد:
«فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او عذاب‏» (10)
و آياتى كه در آن‏ها، پيامبران (ع) نخست قوم خود را به عبادت خداوند و تقواى الهى، كه به رعايت احكام نازل شده از سوى او به دست مى‏آيد فرا مى‏خوانند و سپس به اطاعت از خود دعوت مى‏كنند، مانند:
«قال يا قوم انى لكم نذير مبين ان اعبدوا الله و اتقوه و اطيعون‏» (11)
روشن مى‏شود كه خداوند كارهايى را به پيامبران (ع) تفويض كرده است تا با اذن او، در ميان مردم به آن چه صلاح آنان در آن است، فرمان دهند و مردم نيز لازم است از ايشان اطاعت كنند .
در روايات نيز با استشهاد به آيات قرآن كريم، مساله تفويض امور به پيامبر (ص) به شكل‏هاى گوناگون مطرح شده است . روايات بسيارى با استشهاد به آيه «ما اتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» (12) مساله تفويض امور به پيامبر (ص) (13) و تفويض امر دين به ايشان، (14) كه هر چه را او حلال كند، حلال است و هر چه را او حرام كند، حرام (15) ، و تفويض امر خلق به پيامبر (ص) را مطرح مى‏كنند . (16)

محدوده اطاعت از پيامبر (ص)

از مسائلى كه درباره اطاعت از پيامبر (ص) مطرح است، محدوده اى است كه بر مؤمنان لازم است در آن محدوده، مطيع ايشان باشند . آيات و رواياتى كه درباره اين مساله نقل شدند، اطاعت از پيامبر (ص) را در سطح اطاعت از خداوند مى‏دانند و نه در اين آيات و نه در آيات ديگر، حد خاصى براى آن معرفى نشده است و از آن‏جا كه اطاعت از خداوند، مطلق است و براى آن، نمى‏توان حدى را تصور كرد، اطاعت از پيامبر نيز از همين اطلاق برخوردار است . از اين رو، همه مفسران و كسانى كه به گونه‏اى از آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم‏» (17) بحث كرده اند، چون اطاعت از «اولى الامر» نيز مطلق است، در صدد تبيين عصمت آنان برآمده‏اند; زيرا اطاعت مطلق از هيچ‏كس را بدون عصمت روا نمى‏دانند . (18)
آيات ديگرى كه به بيان مساله حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) مى‏پردازند و در آينده از آن‏ها بحث‏خواهيم كرد، مبين اين مساله‏اند كه اطاعت از پيامبر (ص) هم در امور شخصى افراد جارى است و هم در امور اجتماعى . در اين‏جا درباره شان نزول آيه:
«ما اتيكم الرسول فخذوه و مانهيكم عنه فانتهوا» (19)
كه مربوط به فيئ و تقسيم آن است و از سويى به امور اجتماعى و از سويى ديگر، به منافع فردى اشخاص مربوط است، مى‏توان اشاره كرد كه اين امر، اين حقيقت را آشكار مى‏كند كه پيامبر (ص) تصميم گيرنده درباره درآمدهاى عمومى است و طبق مصلحت مى‏تواند آن را بين كسانى كه در حصول آن دخالت داشته‏اند، به‏طور غير مساوى تقسيم كند . هر چند مفهوم اين آيه شريفه، عام است و همه فرمان‏هاى پيامبر (ص) را - همان‏طور كه روايات نيز بيان كننده آن است - شامل مى‏شود .

شبهات درباره اطاعت از پيامبر (ص)

شبهاتى درباره اطاعت از پيامبران (ع) مطرح شده است كه دسته‏اى از آن‏ها مربوط به مساله دين، به‏طور مطلق و نقش آن در زندگى مردم است و برخى ديگر از آن‏ها به خصوص دين اسلام مربوط مى‏شود . هر چند بحث درباره قسمت اول، از موضوع اين نوشته، خارج است و خود نياز به تحقيقى جداگانه دارد، ولى از آن‏جا كه قرآن كريم، هم به بحث درباره ديگر انبيا (ع) پرداخته و هم مباحث كلى درباره دين را مطرح كرده است، با بحث درباره قسمت دوم، تا حدودى مباحث قسمت اول نيز تبيين مى‏شود .
برخى با استناد به آياتى از قرآن كريم، بر عدم ارتباط دين با زندگى روزمره مردم و عدم تسلط پيامبر (ص) بر جامعه مؤمنان استدلال كرده اند و آن حضرت را تنها رسولى از سوى خداوند معرفى كرده اند كه مامور ابلاغ پيامى در باره مبدا و معاد است و دين را نيز امرى كه فقط به اين دو شان مى‏پردازد، تفسير كرده اند . از اين رو، رهبرى اجتماع و دخالت در امورى كه مربوط به امور شخصى افراد است را از حوزه وظيفه ايشان خارج دانسته‏اند . در بحث‏هاى قبل، تا اندازه‏اى درباره دين و جايگاه پيامبران (ع) در قرآن كريم سخن گفتيم . در اين‏جا به بحث درباره آياتى مى‏پردازيم كه به آن‏ها بر اختصاص وظيفه پيامبر (ص) به امور غير اجتماعى استدلال شده است .

نفى كارها از پيامبر (ص) در قرآن كريم

يكى از آياتى كه به آن‏ها براى نفى امور از پيامبر (ص) استدلال شده، آيه‏اى است كه به آن حضرت خطاب مى‏كند كه:
«ليس لك من الامر شى‏ء او يتوب عليهم او يعذبهم‏» . (20)
اين آيه، همان‏طور كه از سياق آيات ديگر معلوم است و مفسران نيز بيان كرده اند، (21) مربوط به حادثه شكست مسلمانان در جنگ احد است و آن چيزى كه از پيامبر (ص) نفى گرديده، شكست در اين جنگ و پيروزى در جنگ بدر است . آيه مى‏خواهد بگويد كه آن نصرت، از سوى خداوند بود و اين شكست نيز ربطى به پيامبر (ص) ندارد; و شاهد بر اين مطلب آيات بعد است كه در جواب شك مسلمانان در اين‏كه آيا آن‏ها از موقعيتى برخوردارند، خداوند همه امور را به خود اختصاص مى‏دهد:
«ان الامر كله لله‏» . (22)
با اين حال، اگر آيه را مطلق و مربوط به همه امور بدانيم، همان‏طور كه بعضى از روايات، آن را مربوط به نگرانى پيامبر (ص) از خبردادن از ولايت‏حضرت على (ع) دانسته‏اند، (23) باز هم براى استدلال بر مطلوب كفايت نمى‏كند; زيرا اولا در همين روايات، اين ايراد از سوى شخصى مطرح شده كه خيال مى‏كرده است اين آيه مى‏گويد هيچ امرى در دست پيامبراكرم (ص) نيست و امام (ع) با استشهاد به آيه:
«ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهيكم عنه فانتهوا» (24)
به نفى آن استدلال پرداخته و بيان مى‏فرمايد كه خداوند همه چيز را در اختيار پيامبر (ص) گذاشته است و آن گاه مورد آيه را مشخص كرده كه مربوط به ترس پيامبر (ص) از دشمنان، در اظهار ولايت‏حضرت على (ع) است .
ثانيا وقتى كه اين آيه را در كنار آيات ديگر در نظر بگيريم، مانند مساله هدايت‏خواهد بود كه خداوند آن را در برخى آيات، از پيامبرش نفى مى‏كند:
«انك لا تهدى من احببت و لكن الله يهدى من يشاء» ، (25) «و ما انت‏بهادى العمى عن ضلالتهم‏» . (26)
و در مواردى به او نسبت مى‏دهد و او را هادى مى‏خواند:
«انك لتهدى الى صراط مستقيم‏» (27)
زيرا در اين بحث نيز خداوند در آياتى، مانند آيه 7 از سوره حشر و نيز آيه:
«و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله‏» (28)
«امر» را به پيامبر (ص) نسبت مى‏دهد و در آياتى ديگر، همه آن را به خود نسبت مى‏دهد:
«ان الامر كله لله‏» ، (29) «بل لله الامر جميعا» . (30)
و در آيه مورد بحث، آن را از پيامبر (ص) نفى مى‏كند . اين در حقيقت، برگشت‏به اين مساله دارد كه قرآن كريم همه چيز را در اختيار خداوند مى‏داند و او است كه اگر بخواهد، چيزى را به كسى و از جمله، پيامبرانش مى‏بخشد و هرگاه توهم شود كه شخصى مستقلا صاحب چيزى است، آن را از همه نفى كرده و به خود نسبت مى‏دهد; همان‏طور كه آن را در اين آيه مشاهده مى‏كنيم:
«و ما رميت اذ رميت و لكن الله رمى‏» . (31)
هر چند كه با وجود آمدن «من‏» بر سر كلمه «الامر» ، در آيه مورد بحث، اين آيه در امر خاصى ظهور دارد كه در روايات نيز - همان‏طور كه ديديم - به امر خاصى تفسير شده است .
حافظ، وكيل، مسلط، جبار نبودن پيامبر (ص)
آيات ديگرى كه درباره ارتباط نداشتن رسالت پيامبر (ص) با امور اجتماعى به آن‏ها استدلال شده است، آياتى است كه تسلط و جبار بودن يا حافظ بودن و وكيل بودن پيامبر (ص) بر مردم را نفى مى‏كند . (32) در مورد اول، دو آيه در قرآن كريم آمده است كه در يكى سيطره و تسلط پيامبر (ص) بر مردم نفى شده است و در ديگرى جبار بودن ايشان:
«نحن اعلم بما يقولون و ما انت عليهم بجبار» ، (33) «فذكر انما انت مذكر × لست عليهم بمسيطر» (34)
اين آيات، هر دو در سوره هاى مكى آمده اند و همان‏طور كه از سياق آيات قبل و بعد آن‏ها مشخص است، مربوط به امر هدايت و ايمان هستند; زيرا مخاطب آن‏ها مشركانند . از اين رو، خداوند در اين دو آيه، مى‏خواهد اجبارى بودن هدايت را نفى كند و به پيامبرش (ص) مى‏گويد: تو با زور نمى‏توانى آنان را هدايت كنى; زيرا دراين امر، من تو را مسلط بر آنان قرار نداده‏ام; چون سنت الهى بر اين قرار گرفته كه خود مردم، با اختيار خود، هدايت را بپذيرند و اگر قرار بود كه كسى به اجبار هدايت‏شود، خداوند، خود مى‏توانست همه را مؤمن كند:
«ولو شاء ربك لآمن من فى الارض كلهم جميعا» . (35)

اين مطلب درباره آيه

«فذكر انما انت مذكر × لست عليهم بمسيطر» (36)
واضح‏تر است; زيرا آيه «لست عليهم بمسيطر» تفسير آيه «فذكر انما انت مذكر» است و در بخش بعدى، درباره حصر وظيفه پيامبر، در تذكر دادن، سخن خواهيم گفت .
از سوى ديگر، اگر اين آيات را شامل امور اجتماعى بدانيم و خطاب آن‏ها را شامل مؤمنان در مدينه نيز بگيريم، آن‏چه اين آيات از پيامبر (ص) نفى مى‏كنند، صفت زورگويى و تسلط با زور است و چنين اوصافى حتى در صورت قائل شدن به حاكميت‏سياسى پيامبراكرم (ص) از ايشان منتفى است; زيرا حكومت‏حضرت، چون مبتنى بر حق است‏بر اساس ايمان به خدا و رسول و رفق و مدارا انجام مى‏پذيرد:
«فبما رحمة من الله لنت لهم و لو كنت فظا غليظ القلب لانفضوا من حولك‏» ، (37)
نه بر اساس جباريت و زورگويى، كه خداوند آن را در مقابل حكومت پيامبران (ع) معرفى مى‏كند:
«تلك عاد جحدوا بآيات ربهم و عصوا رسله و اتبعوا امر كل جبار عنيد» . (38)
اما آياتى كه وكيل و حفيظ بودن پيامبر (ص) را نفى مى‏كنند، با آيات قبل، در اين جهت كه مختص به هدايتند و در مقابل مشركان، قبل از ايمان، نازل شده‏اند، يكسانند . آيه 107 از سوره انعام، جامع هر دو عنوان است و آيه قبل از آن، با فرمان به پيامبر (ص) كه «تنها تابع وحى باش‏» آغاز مى‏شود:
«و اتبع ما يوحى اليك من ربك لا اله الا هو و اعرض عن المشركين × و لو شاء الله ما اشركوا و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل‏» .
از اين رو، هر چند اين آيات، مسؤوليت‏حفاظت و وكالت را از دوش پيامبر (ص) بر مى‏دارند، ولى خطاب آيه در اين مورد، متوجه مشركان است . علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
كلام خداوند: «و ما جعلناك عليهم حفيظا و ما انت عليهم بوكيل‏» هم‏چون قسمت‏هاى قبل آيه، براى دلدارى پيامبر (ص) و آرامش نفس او است و مثل اين‏كه از «حفيظ‏» ، كسى اراده شده است كه اداره امور و جور مردم، مثل زنده بودن، رشد، رزق وغيره را بر عهده دارد و از «وكيل‏» ، كسى كه موظف به اداره كارهاى موكل‏عنه است تا بدين وسيله، نفعهايى را كه او در معرض آن است، برايش كسب و ضررها را از او دور كند . پس معناى آيه به‏طور خلاصه اين است كه نه امور تكوينى مشركان و نه امور حيات دينى آنان، هيچ‏كدام بر عهده تو نيست تا رد دعوت تو و عدم قبول آن از سوى آنان تو را محزون كند . (39)
از سوى ديگر، مى‏بينيم كه اين وضعيت، پس از تشكيل جماعتى مسلمان بر گرد پيامبر (ص) متفاوت مى‏شود و مسؤوليت ايشان براى حفظ و استقامت آنان بر دوش حضرت گذاشته مى‏شود . در روايتى (40) ابن‏عباس مى‏گويد: آيه‏اى سنگين تر از اين، بر پيامبر نازل نشد و از اين رو، هنگامى كه اصحاب به او گفتند: اى پيامبر! پيرى زودهنگام به سراغ شما آمد، فرمود: «سوره هود و واقعه، مرا پير كرد» .
در روايت ديگرى شخصى علت اين مساله را مى‏پرسد و پيامبر (ص) به آيه «فاستقم كما امرت‏» اشاره مى‏فرمايند . امام خمينى‏قدس سره خصوصيت اشاره پيامبر (ص) به اين آيه از سوره هود، نه از سوره شورا را به علت ذيل آن دانسته‏اند كه با خطاب به پيامبر (ص) استقامت امت را نيز از ايشان خواسته و بر دوش حضرت گذاشته است و گرنه، پيامبر (ص) در استقامت‏خويش مشكلى نمى‏ديد كه به علت آن، زود هنگام پير گردد . (41)

انحصار وظيفه پيامبر (ص) در بشارت و ترساندن

براى نفى وظيفه پيامبر (ص) براى دخالت در امور اجتماعى، هم‏چنين به آياتى استدلال شده است كه آن حضرت را انحصارا نذير يا نذير و بشير مى‏خوانند:
«ان انت الا نذير» ، (42) «ان انا الا نذير و بشير لقوم يؤمنون‏» . (43)
پس پيامبران وظيفه‏اى جز ترساندن و بشارت دادن به مردم ندارند و اطاعت از ايشان نيز در همين حيطه است و ربطى به امور اجتماعى ندارد . (44)
با بررسى آياتى كه داراى چنين محتوايى هستند، مشخص مى‏شود كه همه آن‏ها در برابر كافران و مشركان جهت‏گيرى مى‏كنند، چه آياتى كه در ابتداى بعثت پيامبر (ص) نازل گرديده‏اند و چه آياتى كه در مدينه و پس از هجرت; مانند:
«يا اهل الكتاب قد جاءكم رسولنا يبين لكم على فترة من الرسل ان تقولوا ما جاءنا من بشير و لا نذير فقد جاءكم بشير و نذير ...» (45)
و اين مطلب درباره همه پيامبران (ع) عموميت دارد كه وظيفه ابتدايى آنان ترساندن و سپس بشارت دادن بوده است . از اين‏جا اين مطلب آشكار مى‏شود كه وظيفه پيامبران - همان‏طور كه راه منطقى آن نيز همين‏گونه است و ترتيب نزول آيات قرآن كريم نيز بر آن دلالت دارد - داراى مراحل مختلفى بوده است . در ابتداى بعثت، هنگامى كه هنوز يار و ياورى نداشته‏اند، جز ترساندن و بشارت دادن كارى نمى‏توانسته‏اند انجام دهند; زيرا مخاطبى جز كافران و مشركان نداشته‏اند . هر چند اين وظيفه، تا پايان رسالت، يعنى تا هنگامى كه در محدوده جغرافيايى رسالت آنان افراد غير مؤمن وجود داشتند، بر عهده ايشان بوده است; اما اين آيات نمى‏توانند درباره وظيفه آنان در برابر مؤمنان، مطلبى را مشخص كند; زيرا در وضعيت جديد، مخاطبان به‏طور كلى متفاوت هستند .
با دقت در آيات قرآن كريم، پى مى‏بريم كه وظيفه ترساندن و بشارت دادن پيامبران (ع) تا مرحله ايمان است و از آن به بعد، وظايف مهم ديگرى، هم بر عهده آنان و هم بر عهده پيروانشان گذاشته مى‏شود . در آيات 8 به بعد از سوره فتح، اين مطلب به خوبى آشكار است . خداوند نخست وظيفه شهادت و بشارت و ترساندن پيامبر (ص) را بيان مى‏كند و غايت آن را ايمان مردم به خداوند و رسول او و سپس يارى و تعظيم او قرار مى‏دهد و سپس بيعت كنندگان با پيامبر (ص) را بيعت كنندگان با خداوند معرفى مى‏كند و به مدح كسانى كه به عهد و پيمان خويش وفادارند و هيچ‏گاه مخالفت‏با پيامبر (ص) را روا نمى‏دارند و به مذمت تخلف كنندگان مى‏پردازد . از اين رو، اطاعت و گوش به فرمان پيامبر (ص) بودن، بعد از مرحله ايمان است و انذار و بشارت، مربوط به مرحله قبل از آن . شاهد بر اين مطلب، اين است كه همه آياتى كه سخن از جهاد و اطاعت و عدم مخالفت‏با پيامبر مى‏گويند، آياتى مدنى و مربوط به جامعه اسلامى و مخاطبان آن، مؤمنان هستند .
پرسشى كه در اين‏جا باقى مى‏ماند، درباره آياتى است كه وظيفه پيامبر (ص) را منحصر در ترساندن يا بشارت و ترساندن مى‏دانند .
در پاسخ، نخست‏بايد گفت كه حصر دو گونه است: حصر حقيقى و حصر اضافى . حصر اضافى در مواردى به كار مى‏رود كه چيزى را نسبت‏به اوضاع و احوال و شرايطى خاص نسبت‏به چيز ديگرى مى‏سنجيم كه در اين صورت، حصر نيز مختص به همان مورد مى‏شود و موارد ديگر را در بر نمى‏گيرد; اما حصر حقيقى، بر خلاف آن، شامل همه شرايط و همه چيزها مى‏شود . با دقت در آيه:
«و ما ارسلنا من قبلك من المرسلين الا انهم لياكلون الطعام و يمشون فى الاسواق‏» (46)
معناى حصر اضافى روشن مى‏شود; زيرا اگر حصر حقيقى باشد، لازم مى‏آيد تا كار پيامبر (ص) خوردن و راه رفتن در بازار باشد، در حالى كه با نظرى اجمالى به آيات بعد، در مى‏يابيم كه اين حصر، در پاسخ به اين ايراد مشركان بر پيامبر (ص) وارد شده است كه چرا بر ما فرشته‏اى نازل نشده است .
از اين رو، وقتى به آيات قبل و بعد; در مواردى كه انحصار وظيفه پيامبران، در ترساندن و بشارت دادن را مى‏رساند، مراجعه كنيم، مى‏بينيم كه همه اين حصرها در برابر درخواست‏هاى نابه‏جاى كافران و مشركان بوده است كه از پيامبر (ص) مى‏خواستند زمان قيامت را براى آنان مشخص كند يا عذاب را بر آنان نازل كند و يا اين‏كه چرا گنج‏بر پيامبر (ص) فرود نمى‏آيد و فرشته‏اى به همراه ندارد و ...:
«فلعلك تارك بعض ما يوحى اليك و ضائق به صدرك ان يقولوا لو لا انزل عليه كنز او جاء معه ملك انما انت نذير و الله على كل شى‏ء وكيل‏» (47)
و هيچ گاه در صدد حصر وظايف واقعى پيامبر (ص) در اين امور نبوده‏اند .
دليل ديگر بر اضافى بودن حصر در اين موارد، اختلاف وظايف پيامبر (ص) است در آياتى كه در آن‏ها حصر وجود دارد و هم‏چنين در همه آياتى كه درباره وظايف ايشان سخن گفته‏اند، به گونه‏اى كه بعضى از آن‏ها تنها حضرت را نذير مى‏دانند و بعضى، نذير و بشير و برخى ديگر، كه در آن‏ها نيازى به حصر نبوده، اين وظايف را به تفصيل بيان كرده اند:
«يا ايها النبى انا ارسلناك شهدا و مبشرا و نذيرا× و داعيا الى الله باذنه و سراجا منيرا» . (48)

2 . آياتى كه ولايت پيامبر (ص) و اولويت ايشان نسبت‏به مؤمنان را مطرح مى‏كنند

قبلا [در فصول پيشين تحقيق] درباره معناى ولايت‏سخن گفتيم و نتيجه گرفتيم كه اين كلمه، همواره مقارن با نوعى تسلط بر امور فردى يا اجتماعى است . از اين رو، در اين‏جا در محدوده آياتى كه ولايت پيامبر (ص) را مطرح مى‏كنند، به بررسى محدوده ولايت پيامبراكرم (ص) مى‏پردازيم .
از گذشته، كسانى كه درباره ولايت پيامبر (ص) با نگرش حاكميت ايشان بر امور، بحث كرده اند، وجوه گوناگونى را براى محدوده آن مطرح كرده اند كه محدودترين آن‏ها اختصاص آن به امور اجتماعى و امور شخصى است; ولى اخيرا با برداشتى خاص از معناى ولايت و نگرشى منفى درباره دخالت انبيا (ع) در امور اجتماعى، بحث‏هايى درباره اختصاص ولايت پيامبر (ص) به افرادى كه خود توانايى اداره امور خويش را ندارند، مانند كودكان و ديوانگان، مطرح شده است و آن‏گاه كه بر طبق آيه:
«النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» (49)
بحث از اولويت پيامبر (ص) نسبت‏به امور مؤمنان از خود آنان، پيش مى‏آيد، آن را به موردى اختصاص مى‏دهند كه در اين امور، بين ولايت مؤمنان و پيامبر (ص) تعارض حاصل شود . (50) آقاى حائرى يزدى در اين‏جا صريحا ولايت را به مورد حجر اختصاص مى‏دهد و از اين رو، بر تعبير «ولايت فرزانگان‏» ، كه از سوى آية‏الله جوادى آملى مطرح گرديده، ايراد مى‏گيرد كه بين فرزانه بودن و ولايت، تناقض وجود دارد .
به نظر مى‏رسد نقدكننده محترم به اصل مقاله (51) توجه نكرده است; زيرا در مقاله به تفصيل در باره تفاوت بين ولايت‏بر محجوران و ولايت‏بر جامعه، كه مقتضى آيه «انما وليكم الله و رسوله و ...» است، سخن گفته و احكام هر يك را جداگانه بيان كرده است و در پاسخ به نقد نيز اين مطلب، دوباره توضيح داده شده است .
در مورد ولايت تشريعى پيامبراكرم (ص) و براى روشن شدن معناى آن توجه به اين نكته ضرورى است كه وقتى درباره ولايت تشريعى پيامبر (ص) سخن مى‏گوييم، مقصود قانون‏گذارى و اداره امور اجتماع است و اين همان بحث از امارت و ضرورت وجود امير براى اجتماع است (لابد للناس من امير . .). كه ممكن است‏به انتخاب مردم تحقق يابد يا هم‏چون حكومت‏هاى ديكتاتورى، با زور و يا به انتصاب از سوى خداوند باشد كه در همه موارد، حاكميت و ولايت‏بر مردم، از سوى شخص حاكم وجود دارد; زيرا حتى در آن‏جا كه مردم شخصى را براى اداره امور خويش بر مى‏گزينند و رتق و فتق امور خويش را به او مى‏سپارند، او براى اداره اجتماع، مجبور به وضع قوانين، اجراى آن‏ها و مجازات تجاوزگران است و حتى در بسيارى امور شخصى افراد نيز دخالت مى‏كند كه آنان شايد راضى به آن نباشند . بنابراين قبول ضرورت حكومت‏براى جامعه با قبول نحوه‏اى از ولايت‏براى حاكم نسبت‏به امور جامعه ملازم است .
اختصاص ولايت‏به باب حجر، همان‏طور كه در پاسخ آية‏الله جوادى آملى به نقد مقاله ايشان آمده است، نقض‏هاى بسيارى نيز در ابواب فقهى دارد; زيرا در باب‏هاى مختلف، مانند قضا، حدود، جهاد، امر به معروف و نهى از منكر و حتى ازدواج دختران و نماز جمعه، به ولايت‏هايى از سوى امام، فقها، پدر و ... برخورد مى‏كنيم كه هيچ يك ربطى به حجر مولى عليه ندارد . حتى در باب نماز جمعه، عده اى از فقها با برداشت از بعضى روايات، امام معصوم (ع) را متولى برگزارى آن دانسته‏اند و در زمان غيبت، اقامه آن را روا نمى‏دارند .
درباره آيه «النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم‏» ، ظهور آيه - همان‏طور كه آية‏الله جوادى آملى (52) و مفسران ديگر گفته‏اند - ، بر اين دلالت دارد كه پيامبر (ص) نسبت‏به خود مؤمنان اولويت دارد نه نسبت‏به ولايت مؤمنان، آن گونه كه از سخن آقاى حائرى فهميده مى‏شود و معناى اولويت پيامبر (ص) نسبت‏به آنان، تقدم رتبى در امور و كارهايشان است كه اگر در موردى پيامبر (ص) تصميمى گرفت، حتى اگر مربوط به امور شخصى آنان باشد، ديگر نوبت‏به خودشان نمى‏رسد كه بخواهند در آن باره، نظرى داشته باشند; ولى اگر پيامبر (ص) نظرى نداشت - همان‏طور كه در بيش‏تر امور، كه به‏طور صحيح به دست مؤمنان اداره مى‏شود - خود آنان به رتق و فتق امور مشغول مى‏شوند; همان‏طور كه اين مطلب، از آيه «و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم‏» (53) استفاده مى‏شود; زيرا شان نزول اين آيه شريفه، دخالت و حكم پيامبر (ص) در يك امر شخصى، يعنى ازدواج زينب بنت جحش، براى برطرف كردن يك سنت اجتماعى غلط بود و اولويت‏حضرت را، هم در امور شخصى مؤمنان و هم در امور اجتماعى آنان بيان مى‏كند .
به نظر مى‏رسد با توجه به عصمت پيامبر (ص) بحث از اين‏كه ايشان تا چه حد بر امور شخصى افراد ولايت دارند، بى مورد است، هر چند در بحث‏هاى ديگر، براى مشخص شدن دايره ولايت‏فقيه، امرى لازم به نظر مى‏رسد . از اين رو، در اين‏جا از اين بحث صرف نظر كرده و با سخن علامه طباطبايى درباره آيه «النبى اولى بالمؤمنين ...» اين بحث را به پايان مى‏بريم:
انفس مؤمنان، همان مؤمنان است . پس معناى آيه اين است كه پيامبر (ص) از خود آنان به خودآنان اولويت دارد و معناى اولويت، رجحان جانب پيامبر (ص) است هنگامى كه امر داير بين ايشان و ديگران شود . پس خلاصه اين‏كه هر چه مؤمن براى خودش قائل است، مانند حفاظت و محبت و مراقبت و بزرگى و قبول دعوتى و به اجرا گذاشتن اراده، پس پيامبر (ص) از خودش به آن امر اولى است و اگر امر بين پيامبر (ص) و خودش در يكى از آن‏ها داير شود، جانب پيامبر (ص) بر خودش ارجحيت دارد . (54)
در روايات نيز اين مطلب به شكل‏هاى گوناگون بيان شده است . بحث روايى درباره آيه «انما وليكم الله ...» را به بخش بعد [تحقيق] موكول مى‏كنيم . درباره آيه «النبى اولى بالمؤمنين ...» نيز روايات بسيارى از سوى شيعه و اهل سنت نقل شده كه پيامبر (ص) با استشهاد به اين آيه شريفه، حضرت على (ع) را به ولايت‏بر مردم نصب فرموده و گفتند: «من كنت مولاه فهذا على مولاه‏» . در روايتى از امام موسى بن جعفر (ع) همين مضمون نقل شده است كه پيامبر (ص) نوزده روز پيش از وفاتشان اين مطلب را سومين بار، براى مردم بيان كردند . (55)
در روايت ديگرى، امام (ع) ولايت پيامبر (ص) را به ولايت پدر بر پسر تشبيه مى‏كنند كه بر پسر لازم است از پدر اطاعت كند و اگر پسر، فقير باشد، پدر نيز مخارج او را بر عهده مى‏گيرد . پس بر مؤمنان نيز لازم است از پيامبر (ص) اطاعت كنند و پيامبر (ص) نيز مؤونه آنان را بر عهده مى‏گيرد . آن گاه همين مقام را براى حضرت على (ع) و ديگر ائمه (ع) بيان مى‏كنند و به آيه «و بالوالدين احسانا» بر پدر بودن ايشان استشهاد مى‏كنند . (56)

3 . آياتى كه درباره حكم پيامبر (ص) سخن مى‏گويند

دسته سوم از آياتى كه به حاكميت‏سياسى پيامبر (ص) مى‏پردازند، ايشان را حاكم در ميان مردم معرفى مى‏كنند . اين آيات، به سه صورت در قرآن كريم مطرح شده‏اند: يك دسته، هدف از فرو فرستادن كتاب بر حضرت را حكم بين مردم معرفى مى‏كند:
«انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اريك الله‏» . (57)
دسته ديگر، مقتضاى ايمان را حاكم كردن پيامبر (ص) در امور اختلافى بين مؤمنان و تسليم حكم ايشان بودن، مى‏داند:
«فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلموا تسليما» . (58)
و دسته سوم، حكم ابتدايى پيامبر (ص) را در امور آنان نافذ دانسته و اختيار آنان را در اين موارد، سلب مى‏كند:
«و ما كان لمؤمن و لا مؤمنة اذا قضى الله و رسوله امرا ان يكون لهم الخيرة من امرهم‏» . (59)
در مباحث قبل [تحقيق] گفتيم كه «حكم‏» در قرآن كريم، مربوط به امر قانون‏گذارى و تشريع است; زيرا حكم، به‏طور انحصارى در اختيار خداوند است:
«و ما اختلفتم فيه من شى‏ء فحكمه الى الله‏» . (60)
گاهى نيز به كتاب و گاه به پيامبران (ع) نسبت داده شده است . از اين رو، تشريع خداوند در قالب كتاب و كلام پيامبران (ع)، احكام كلى مورد نياز مردم را بيان مى‏كند; همان‏طور كه اين آيه شريفه، بر آن دلالت دارد:
«و انزلنا اليك الكتاب لتبين للناس ما نزل اليهم‏» . (61)
و امور حكومتى، كه بستگى به شرايط مختلف دارد، و همين‏طور امور قضايى جزئى، كه بر طبق قوانين كلى، در موارد مختلف صادر مى‏شود، بر عهده پيامبر (ص) است:
«انا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك الله‏» . (62)
علامه طباطبائى‏قدس سره در اين باره مى‏فرمايد:
اطاعت از پيامبر (ص) دو جهت دارد: يكى جهت تشريع آن چه خداوند بدون آوردن در كتاب، بر او وحى مى‏كند كه همان تفصيل مجملات قرآن كريم و متعلقات و مرتبطات آن است; همان‏طور كه خداوند متعال فرموده است: «و انزلنا اليك الذكر ...» . دوم تصميمات خودش است كه مربوط به امر ولايت‏حكومت و قضاى او است و خداوند متعال فرموده است: «لتحكم بين الناس ...» و اين شامل تصميماتى است كه بر اساس ظواهر قوانين قضايى، بين مردم حكم مى‏كند و نيز تصميماتى كه در امور مهم، به آن‏ها حكم مى‏كند و خداوند به او دستور داده است كه در آن‏ها با مردم مشورت كند: «و شاورهم فى الامر فاذا عزمت فتوكل على الله‏» كه در مشورت، مردم را داخل كرده است; ولى در تصميم‏گيرى، پيامبر (ص) را تنها ذكر كرده است . (63)
روايات نيز با استشهاد به آياتى كه حكم را به پيامبر (ص) نسبت مى‏دهند، مساله تفويض امور دين و دنياى مردم را به او، مطرح مى‏كنند . از امام صادق (ع) روايت‏شده است:
لا ولله، ما فوض الى احد من خلقه الا الى رسول الله و الى الائمة . قال عزوجل: «انا انزلنا اليك الكتاب لتحكم بين الناس بما اريك الله‏» . (64)
در روايت ديگرى از امام صادق (ع) نقل شده است:
ان الله عزوجل ادب نبيه فلما اكمل له الادب قال: «انك على خلق عظيم‏» ثم فوض اليه امر الدين و الامة ليسوس عباده فقال عزوجل: «ما آتيكم الرسول فخذوه و ما نهاكم عنه فانتهوا» . (65)
معناى حكم پيامبر (ص)
سياق آيات با اختصاص آن به مورد قاضى تحكيم، كه در مورد آيه 36 سوره اعراف احتمال داده شده است، (66) منافات دارد; زيرا اولا همان‏طور كه از آيات و روايات، روشن شد، اين حكم به پيامبر (ص) همان حكم انحصارى خداوند است كه به او تفويض شده است و مورد آن، امور دين و جامعه مؤمنان مى‏باشد . ثانيا در آيه «فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك ...» نيز با رجوع به آيات قبل مى‏بينيم كه ابتدا آيه «اطيعوا الله و اطيعوا الرسول ...» قرار دارد و سپس به اين مساله پرداخته شده كه هرگاه به مردم گفته مى‏شود كه به سوى آن چه خدا نازل كرده و به سوى رسول بياييد، منافقان از رسول اعراض مى‏كنند . آن گاه اين حكم كلى، درباره همه پيامبران مطرح گرديده كه «ما ارسلنا من رسول الا ليطاع باذن الله‏» و سپس آيه مورد نظر نازل شده است و مؤمنان را كسانى قلمداد كرده كه اولا پيامبر را در بين خود حاكم گردانند; يعنى ملزم هستند كه او را حاكم كنند . ثانيا از دل و جان، به حكم او راضى وتسليم باشند و در آيه بعد، يكى از احكامى را كه احتمال داشت از سوى پيامبر (ص) صادر گردد، با اين مضمون توضيح مى‏دهد كه «اگر ما به آنان دستور مى‏داديم كه همديگر را بكشيد يا از شهر و ديارتان خارج شويد، جز عده اندكى آن را اجرا نمى‏كردند» . در روايتى از امام صادق (ع) در توضيح آيه «فلا و ربك لا يؤمنون ...» آمده است:
لو ان قوما عبدوا الله وحده لا شريك له و اقاموا الصلوة و آتوا الزكوة و حجوا البيت و صاموا شهر رمضان ثم قالوا لشى‏ء صنعه الله او صنعه النبى الا صنع خلاف الذى صنع؟ او وجدوا ذلك فى قلوبهم لكانوا بذالك مشركين ثم تلا هذه الاية: «فلا و ربك ...» ثم قال ابو عبدالله: فعليكم بالتسليم . (67)
ثالثا در آيه مورد استشهاد، براى حمل حكم پيامبر (ص) بر قاضى تحكيم - همان‏طور كه قبلا هم توضيح داده شد - مساله روشن‏تر است; زيرا در آن‏جا اصلا سخن از پذيرش يا عدم پذيرش نيست تا حمل بر قضاوت در امور شود، بلكه بحث در اين است كه هرگاه امر مبرمى از سوى خدا و رسول صادر گرديد، ديگر مؤمنان از خود اختيارى ندارند; يعنى حتى امورى كه به‏طور عادى در اختيار خودشان است، با حكم خدا و رسول، از آنان سلب مى‏شود . اين مطلب، حكايت از اين مى‏كند كه حكم پيامبر (ص) شامل همه دستورهايى است كه ايشان در موارد مختلف داده اند و حتى عمل به اين احكام، اعم از اين است كه او حضور داشته باشد يا نه و در صورت عدم حضور او نيز اگر مساله اى پيش آيد كه حكمش از سوى پيامبر (ص) صادر شده باشد، عمل به آن لازم است .

4 . آياتى كه پيامبر (ص) را محور در امور اجتماعى معرفى مى‏كند

محور بودن انبيا در ايجاد قسط در جامعه

قرآن كريم يكى از اهداف بعثت انبيا (ع) را اقامه قسط در جامعه انسانى معرفى مى‏كند:
«لقد ارسلنا رسلنا بالبينات و انزلنا معهم الكتاب و الميزان ليقوم الناس بالقسط‏» . (68)
عدالت اجتماعى يكى از آرزوهاى جوامع بشرى در طول تاريخ بوده و هست و همه كسانى كه به گونه اى اداره جامعه را بر عهده دارند يا مى‏خواهند بر عهده بگيرند، آن را به مردم نويد مى‏دهند و خداوند نيز پيامبران (ع) را با همين هدف، به ميان مردم فرستاده است و ابزار لازم را نيز، كه عبارت از كتاب و ميزان باشد، در اختيار آنان قرار داده است (ناگفته نماند كه قسط در مورد انبيا، دايره‏اى بسيار وسيع تر از آن‏چه مربوط به زندگى مادى انسان است، را شامل مى‏شود) .
نكته‏اى كه در آيه شريفه وجود دارد - و جزو سنت‏هاى تغييرناپذير خداوند است - اين است كه مردم در پذيرش هدايت تشريعى خداوند، مختارند . از اين رو، رهبرى پيامبران بر اساس ايمان تحقق مى‏يابد، نه بر اساس زور و اجبار و در اين آيه نيز پس از تامين محورهاى تحقق قسط در اجتماع، كه عبارتند از: رهبرى معصومان و قانون، قيام به قسط بر عهده خود مردم گذاشته شده است . جالب اين‏كه قوه قهريه، كه يكى از ضروريات براى اصلاح جامعه است، در مرحله بعد قرار داده شده است و هدف از آن، نصرت پيامبران (ع) و خداوند بيان شده است:
«و انزلنا الحديد فيه باس شديد و منافع للناس و ليعلم الله من ينصره و رسله بالغيب ان الله قوى عزيز» . (69)
در نتيجه، اجرا شدن قسط در جامعه به وسيله پيامبران (ع) پس از ايمان به آنان تحقق خواهد يافت و پيش از اين مرحله - همان‏طور كه گذشت - وظيفه ايشان انذار براى ايمان آوردن كافران و مشركان است كه خود، نوع ديگرى از قسط است، زيرا در منطق قرآن كريم «ان الشرك لظلم عظيم‏» (70) شرك ظلم بزرگى است . از اين‏جا اين پرسش نيز پاسخ داده مى‏شود كه چرا عده اى از پيامبران (ع) به رهبرى مردم نپرداختند؟ علت آن را بايد در عدم پذيرش ايشان از سوى اقوام مخاطبشان جست‏وجو كرد به گونه‏اى كه شرايط تحقق يك جامعه مؤمن، كه تابع ايشان باشد، فراهم نگرديد .
اجازه گرفتن از پيامبر (ص) هنگام شركت در امور اجتماعى
در سوره نور، خداوند بر محوريت پيامبر (ص) در امور اجتماعى تاكيد مى‏كند و مؤمنان را كسانى قلمداد مى‏كند كه در اين امور، تابع او هستند:
«انما المؤمنون الذين آمنوا بالله و رسوله و اذا كانوا معه على امر جامع لم يذهبوا حتى يستئذنوه اولئك الذين يؤمنون بالله و رسوله فان استئذنوك لبعض شانهم فاذن لمن شئت منهم و استغفر لهم ان الله غفور رحيم .» (71)
اين آيه شريفه، نقش رهبرى مؤمنان را به پيامبر (ص) نسبت مى‏دهد و تقدم امور اجتماعى بر امور شخصى را بيان مى‏كند و تذكر مى‏دهد كه در امور اجتماعى، هيچ كس حق تك‏روى و عمل بر اساس راى و نظر خويش را ندارد و بايد همه امور با اجازه پيامبر (ص) انجام گيرد . البته به پيامبر نيز سفارش مى‏كند كه اگر افرادى براى رفع گرفتارى‏هاى شخصى از تو اجازه خواستند، به آنان اجازه بده; ولى اين اجازه نيز به خواست آن حضرت بستگى دارد . در آيه بعد نيز به اين محوريت، به گونه‏اى ديگر توجه شده و دعوت پيامبر (ص) به عنوان رهبر، غير از دعوت ديگران تلقى گرديده و به آثار زيان‏بار مخالفت‏با دستورهاى ايشان، كه تحقق فتنه يا نزول عذاب است، پرداخته شده است:
«لا تجعلوا دعاء الرسول بينكم كدعاء بعضكم بعضا قد يعلم الله الذين يتسللون منكم لواذا فليحذر الذين يخالفون عن امره ان تصيبهم فتنة او يصيبهم عذاب اليم‏» . (72)
علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
خواندن رسول، عبارت از خواندن مردم به كارى از كارها است; مانند خواندن آنان به ايمان و عمل صالح و خواندن آنان براى مشورت در كارهاى اجتماعى و خواندن آنان به نماز جمعه و دستور به آنان در كارهاى دنيوى يا اخرويشان . پس همه اين‏ها خواندن از سوى پيامبر (ص) محسوب مى‏شود . (73)
بدين ترتيب، با توجه به سياق آيات، اين احتمالات كه مراد از خواندن رسول، صدا زدن مردم اسم رسول خدا را، مانند ديگر مردم باشد، يا مقصود از مخالفت از امر، در «فليحذر الذين يخالفون‏» دستور خداوند باشد، منتفى مى‏گردد، هر چند اگر اين احتمالات را درست نيز فرض كنيم، صراحت آيات در محوريت پيامبر (ص) در امور اجتماعى، بر جاى خود باقى است .
محور بودن پيامبر (ص) در امور مالى جامعه
از محورهاى مهم در امور اجتماعى، امور مالى است . در اسلام سه محور مهم براى تحقق عدالت اجتماعى، در اين بعد در نظر گرفته شده است كه هر سه در اختيار پيامبر (ص) به عنوان رهبر اجتماع قرار داده شده است . زكات، خمس و انفال، اين سه محور را تشكيل مى‏دهند (هر چند صدقات و كفارات واجب و مستحب ديگرى نيز در اين زمينه مطرحند كه بيش‏تر جنبه فردى دارند و قابل پيش‏بينى نيز نيستند) .
خداوند پيامبر (ص) را متولى امور زكات قرار داده و از مؤمنان مى‏خواهد به سهمى كه از سوى خداوند و پيامبر (ص) به آنان داده مى‏شود، راضى باشند:
«و لو انهم رضوا ما آتاهم الله و رسوله و قالوا حسبنا الله سيؤتينا الله من فضله و رسوله و انا الى الله راغبون‏» (74)
و پيامبر (ص) است كه سهام افراد و نيز افرادى را كه مشمول زكات هستند، معين مى‏كند . علاوه بر اين‏كه يكى از مصاديق آن، كه فى سبيل الله است، هنگام مصرف نيز نياز به سرپرست دارد .
انفال و خمس نيز مانند زكات هستند، غير از اين‏كه انفال، تنها ويژه خداوند:
«يسئلونك عن الانفال قل الانفال لله و الرسول‏» ، (75)
ولى در خمس افراد ديگرى نيز شريكند:
«و اعلموا انما غنمتم من شى‏ء فان لله خمسه و للرسول‏» . (76)
آن چه در اين‏جا مهم است و روايات هر دو باب، بر آن دلالت دارد، سرپرستى پيامبر (ص) و پس از ايشان، امام‏قدس سره بر خمس و انفال است‏به گونه‏اى كه اين دو زير نظر ايشان به مصارف خود مى‏رسند و هرچند پيامبر (ص) و امام (ع) براى امور شخصى خويش مى‏توانند از اين دو منبع استفاده كنند، ولى مهم ترين مصرف آنها براى اداره امور حكومت و عدالت اجتماعى است; از جمله اين روايات، حديثى است كه پس از بيان مواردى كه در آن، خمس واجب است، مى‏فرمايد:
فسهم الله و سهم رسول الله لاولى الامر من بعد رسول الله . (77)
و در ادامه روايت، والى را تقسيم كننده خمس، بين ديگر شركا معرفى مى‏كند و اگر پس از رفع نياز آنان چيزى زياد بيايد، آن را ويژه والى مى‏داند و اگر كمبودى باشد، بر عهده والى است كه آن را تكميل كند (78) .
هم‏چنين درباره مصرف اموالى كه نزد والى است، مى‏فرمايد:
فيكون بعد ذلك ارزاق اعوانه على دين الله و فى مصلحة ما ينوبه من تقوية الاسلام و تقوية الدين فى وجوه الجهاد و غير ذلك مما فيه مصلحة العامة، ليس لنفسه من ذلك قليل و لا كثير . (79)
آن گاه به مساله انفال مى‏پردازد و آن را در اختيار پيامبر (ص) و سپس والى مى‏داند . (80)
روايات ديگرى نيز به همين مضمون، نقل شده است . (81)

5 . آياتى كه مؤمنان را به ايمان به پيامبر (ص) فرا مى‏خواند

در قرآن كريم آياتى وجود دارد كه مؤمنان را به ايمان به خداوند و رسول (ص) فرا مى‏خواند . در بعضى از اين آيات، خداوند و رسول (ص) هر دو ذكر شده اند:
«يا ايها الذين آمنوا آمنوا بالله و رسوله ...» ، (82)
هر چند اين آيات نيز براى استدلال بر مطلوب، كفايت مى‏كند، ولى چون ممكن است‏بر مراتب ايمان قلبى حمل شود، آيه‏اى را دراين باره مى‏آوريم كه مؤمنان را به ايمان به رسول فرا مى‏خواند:
«يا ايها الذين آمنوا اتقوا الله و آمنوا برسوله يؤتكم كفلين من رحمته‏» . (83)
در اين آيه، مؤمنان به ايمان به رسول (ص) دعوت شده اند و با توجه به اين‏كه آنان قبلا به خداوند، رسول او و كتاب ايمان آورده اند، در اين آيه، نكته‏اى نهفته است . علامه طباطبايى در اين باره مى‏فرمايد:
مقصود از ايمان به رسول، تبعيت تام و اطاعت كامل از او در آن‏چه دستور مى‏دهد و آن چه باز مى‏دارد، است، چه حكمى از احكام شرع باشد يا از جهت ولايت امور امت، از او صادر شده باشد . (84)
و آن گاه كه اين آيه شريفه را به ضميمه آيات قبل، كه هدف از بعثت انبيا را اقامه قسط معرفى مى‏كنند، در نظر بگيريم و به نتيجه ايمان به رسول - كه نورى از سوى خداوند است كه به واسطه آن، مردم در دنيا حركت مى‏كنند - توجه كنيم، اين مساله آشكارتر مى‏شود كه خداوند اطاعت كامل از پيامبرش را خواسته و او را حاكم بر امور مردم قرار داده است .

پى‏نوشت‏ها:

1) نساء، آيه 64 .
2) نساء، آيه 80 .
3) نساء، آيه 59 .
4) انفال، آيه 21 .
5) نور، آيه 56 .
6) شعراء، آيه 108 .
7) اعراف، آيه 142 .
8) طه، آيه 90 .
9) طه، آيه 93 .
10) نور، آيه 64 .
11) نوح، آيه 3 .
12) حشر، آيه 7 .
13) بحارالانوار، ج‏17، ص‏6، ح‏7 .
14) همان، ج‏25، ص‏331 .
15) همان، ص‏10، ح‏19 .
16) همان، ص‏331 .
17) نساء، آيه 59 .
18) ر . ك: تفسير الميزان، ج‏4، ص‏39; التبيان، ج‏3، ص‏236; تفسير المنار، ج‏5، ص‏180 .
19) حشر، آيه 7 .
20) آل عمران، آيه 128 .
21) تفسير الميزان، ج‏4، ص‏9 .
22) آل عمران، آيه 154 .
23) بحارالانوار، ج‏17، ص‏12، ح‏12 .
24) حشر، آيه 7 .
25) قصص، آيه 56 .
26) نمل، آيه‏81 .
27) شورا، آيه 52 .
28) آل عمران، آيه 159 .
29) آل عمران، آيه 154 .
30) رعد، آيه 31 .
31) انفال، آيه 17 .
32) آخرت‏وخدا، هدف بعثت انبيا، ص‏97; الاسلام و اصول الحكم، ص‏71 .
33) ق، آيه 45 .
34) غاشيه، آيه 21 و 22 .
35) يونس، آيه 99 .
36) غاشيه، آيه 21 .
37) آل عمران، آيه 159 .
38) هود، آيه 59 .
39) تفسير الميزان، ج‏7، ص‏314 .
40) بحارالانوار، ج‏17، ص‏53، ح‏28 .
41) بحارالانوار، ج‏16، ص‏192، ح‏28 .
42) فاطر، آيه 73 .
43) اعراف، آيه 188 .
44) آخرت‏وخدا، هدف بعثت انبيا، ص‏97; الاسلام و اصول الحكم، ص‏73 .
45) مائده، آيه 19 .
46) فرقان، آيه 20 .
47) هود، آيه 12 .
48) احزاب، آيه 45 و 46 .
49) احزاب، آيه 6 .
50) مجله حكومت اسلامى، سال اول، ش‏دوم، ص‏224 .
51) همان، ش اول، ص‏55 .
52) همان، ش دوم، ص‏239 .
53) احزاب، آيه 36 .
54) تفسير الميزان، ج‏16، ص‏276 .
55) بحارالانوار، ج‏22، ص‏489، ح‏35 .
56) همان، ج‏27، ص‏243 .
57) نساء، آيه 105 .
58) نساء، آيه 65 .
59) اعراف، آيه 36 .
60) شورا، آيه 10 .
61) نحل، آيه 46 .
62) نساء، آيه 105 .
63) تفسير الميزان، ج‏4، ص‏388 .
64) اصول كافى، ج‏1، ص‏267، ح‏8 .
65) همان، ص‏266، ح‏4 .
66) مجله حكومت اسلامى، سال اول، ش دوم، ص‏224 .
67) اصول كافى، ج‏2، ص‏398، باب الشرك، ح‏6 .
68) حديد، آيه 25 .
69) حديد، آيه 25 .
70) لقمان، آيه 13 .
71) نور، آيه 62 .
72) نور، آيه 63 .
73) تفسير الميزان، ج‏15، ص‏166 .
74) توبه، آيه 59 .
75) انفال، آيه‏1 .
76) انفال، آيه 41 .
77) اصول كافى، ج‏1، ص‏540، باب الفى‏ء و الانفال و تفسير الخمس .
78) همان .
79) همان، ص‏541 .
80) همان .
81) همان، ص‏544 .
82) نساء، آيه 136 .
83) حديد، آيه 28 .
84) تفسير الميزان، ج‏19، ص‏174 .


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 32
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 39 دقیقه قبل
    

آغاز وحى

محمد(ص) به چهل سالگى كه رسيد خداوند او را مژده دهنده (به بهشت) و بيم دهنده (به كيفر الهى) به نزد مردم فرستاد:
وَما أَرْسَلْناكَ إِلّا كافَّةً لِلنّاسِ بَشِيراً وَنَذِيراً وَلكِنَّ أَكْثَرَ النّاسِ لا يَعْلَمُونَ؛
تو را به عنوان مژده دهنده و بيم دهنده براى همه مردم فرستاديم، ولى بيشتر مردم ناآگاهند.
نخستين بار كه وحى بر او نازل شد، به صورت رؤياى صادقه بود. آن حضرت رؤيايى كه مى‏ديد مانند آن در بيدارى تحقق مى‏يافت. حضرت وقتى مى‏ديد قومش غرق در گمراهى آشكارى شده‏اند و بت‏ها را پرستش نموده و بر آنها سجده مى‏كنند، دوست مى‏داشت دور از مردم و در خلوت و تنهايى به سر بَرَد، و با نزديك شدن نزول وحى بر او، علاقه‏اش به تنهازيستى و خلوت، افزون گشت و براى تنهايى و عُزلتِ خويش غار حرا را برگزيد. گاهى ده‏روز و گاهى نزديك به يك ماه در آن به عبادت مى‏پرداخت و عبادتش طبق آيين ابراهيم(ع) انجام مى‏پذيرفت. او براى رفتن به غار و انجام عبادت، توشه‏اى برمى‏گرفت و روانه آن سامان مى‏شد و آن‏گاه كه كار او به پايان مى‏رسيد به خانه‏اش برمى گشت و مجدداً با خود توشه‏اى برگرفته و بدان جا مى‏رفت تا آن‏كه روزى در غارحرا وحى بر او نازل شد. فرشته وحى نزد او آمد و فرمود: بخوان. گفت: قادر بر خواندن نيستم. وى گفت: فرشته مرا سخت فشار داد به‏گونه‏اى كه احساس درد نمودم و سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان. گفتم: من قادر برخواندن نيستم. مرا گرفت و ديگر بار به شدت فشار داد تا درد زياد احساس كردم و سپس مرا رها كرد و گفت: بخوان. گف
تم: من توان خواندن ندارم. بار سوم مرا سخت فشار داد و سپس رها كرد و گفت: بخوان «إِقْرَأْ بِاسْمِ رَبِّكَ الَّذِى خَلَقَ * خَلَقَ الإِنْسانَ مِنْ عَلَقٍ * إِقْرَأْ وَرَبُّكَ الأَكْرَمُ * الَّذِى عَلَّمَ بِالقَلَمِ * عَلَّمَ الإِنْسانَ ما لَمْ يَعْلَمْ».
رسول خدا(ص) در حالى كه قلبش به تپش افتاده بود به خانه بازگشت و بر همسرش خديجه وارد شد و بدو فرمود: مرا بپوشانيد، مرا بپوشانيد. وى را پوشاندند تا اين‏كه دلهره و هراس او بر طرف شد. حضرت ماجرايى را كه ديده بود براى خديجه بازگو كرد و سپس فرمود: بر جان خويشتن بيمناكم. خديجه عرضه داشت: هرگز، به خدا سوگند، هرگز خداوند تو را خوار نمى‏گرداند، چه اين‏كه تو صله‏رحم انجام مى‏دهى و ميهمان نوازى مى‏كنى و به عيالمندان كمك مى‏رسانى و فقرا و مستمندان را دستگيرى كرده و از حق طرفدارى مى‏كنى. خديجه آن حضرت را نزد پسر عمويش ورقةبن‏نوفل برد... وى پيرمردى سالخورده بود كه در دوران جاهليت نصرانى شده و به انجيل آگاهى تمام داشت؛ خديجه بدو گفت: پسرعمو! مطالب پسر برادرت را بشنو. ورقه بدو گفت: برادرزاده چه ديده‏اى؟ رسول خدا(ص) وى را در جريان آنچه ديده بود قرار داد. ورقه بدو گفت: اين همان وحى است كه خداوند بر موسى(ع) نازل فرمود. اى كاش آن زمان من جوان بودم واى كاش آن‏گاه كه قومت تو را بيرون مى‏رانند، من زنده باشم. رسول اكرم(ص) فرمود: آيا آنها مرا بيرون مى‏رانند؟ ورقه گفت: آرى، هر كسى كه مانند تو رسالتى آورد با او د
شمنى مى‏ورزند و اگر آن روز را درك كنم تو را با قدرت، حمايت ويارى مى‏كنم و سپس ديرى نپاييد كه ورقه از دنيا رفت و وحى قطع شد وقطع آن چهل روز به طول انجاميد و بعد از آن پى‏درپى نازل گشت. (1)

دعوت نهانى پيامبر(ص)

رسول اكرم(ص) به انجام دادن دستوراتى كه خداوند داده بود همت گماشت و براى اين‏كه مردم به طور ناگهانى با قضيه‏اى شگفت‏آور مواجه نشوند، دعوت به پرستش خدا را نهانى آغاز كرد و نخستين كسانى كه به وى ايمان آوردند همسرش خديجه بنت خويلد و على‏بن ابى‏طالب و عبدالله‏بن ابى قحافه معروف به ابوبكر(2) و زيدبن حارثه بودند.
گروهى از اشراف و موالى نيز در آغاز امر، دعوت اسلام را پذيرا شدند، مانند عثمان‏بن‏عفان، زبيربن عوام، عبدالرحمان عوف، عبدالله‏بن مسعود، سعدبن‏ابى‏وقاص، طلحةبن عبيدالله، ابوذر غفارى، صهيب رومى و ديگران.
اين عده به اسلام گرويده و در اين راستا، فدا كارى‏هاى زيادى از خود نشان دادند. نقل شده كه ابوجهل يكى از سران قريش، هرگاه مى‏شنيد شخصى اسلام آورده و داراى جاه و مقامى است، او را مورد نكوهش قرار مى‏داد و بدو مى‏گفت: آيا دست از آيين پدرت كه از تو بهتر بود برداشتى؟ ما تو را انسانى نادان و جاهل تلقى كرده و عمل تو را تقبيح مى‏كنيم و آبرو و حيثيت تو را بر باد مى‏دهيم و اگر آن شخص، فردى بازرگان و تاجر بود بدو مى‏گفت: تجارت و بازرگانى تو را كساد مى‏كنيم و اموالت را از بين خواهيم برد، چنان كه آن فرد انسانى ضعيف بود، او را به باد كتك مى‏گرفت و فريب مى‏داد(3). و اين بهترين دليل بر اين است كه دين اسلام، آن گونه كه بدخواهان مدعى هستند با شمشير گسترش نيافته است. رسول گرامى اسلام(ص) [در آغاز] آن اندازه قدرتمند نبوده كه اين افراد را وادار به پذيرش اسلام نمايد، بلكه [بر عكس‏] شخص پيامبر و پيروان ايشان به سبب ايمان خود، از ناحيه قريش مورد ظلم وستم بسيار قرار گرفتند كه به بيان آن خواهيم پرداخت.

دعوت علنى پيامبر

رسول اكرم(ص) از آغاز وحى مدت سه سال مردم را نهانى به پرستش خدا دعوت كرد تا اين‏كه خداوند با اين فرموده به او دستور داد آيين خود را آشكارا اعلان كند:
فَاصْدَعْ بِما تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ المُشْرِكِينَ؛
آنچه را مأمور شده‏اى انجام ده و از مشركان روگردان شو.
آن حضرت دستور الهى را امتثال كرده و بر كوه صفا بالا رفت و فرياد زد يا صباحاه، مردم گفتند: اين كيست كه فرياد مى‏زند؟ گفتند: محمد است. وى فرمود: اى بنى فلان، اى‏بنى‏عبدالمطلب، اى‏بنى‏عبدمناف، همگى نزدش گرد آمدند. حضرت فرمود: اگر به شما خبر دهم سپاهى در دامنه اين كوه تصميم دارند بر شما حمله‏ور شوند آيا باور مى‏كنيد؟ گفتند: ما از تو دروغ نشنيده‏ايم. فرمود: بنابراين من شما را از عذاب و كيفر الهى برحذر مى‏دارم. ابولهب گفت: مرگ بر تو؛ ما را به خاطر همين سخن به اينجا كشاندى؟ و سپس به‏پاخاست و اين فرموده خدا نازل شد «تَبَّتْ يَدا أَبِى لَهَبٍ وَتَبَّ» تا آخر سوره. و آن‏گاه خداوند به پيامبرش فرمان داد:
«وَأَنْذِرْ عَشِيرَتَكَ الأَقْرَبِينَ * وَاخْفِضْ جَناحَكَ لِمَنِ اتَّبَعَكَ مِنَ المُؤْمِنِينَ».(4)
پيامبر اسلام خويشاوندان خود را گرد آورد و بدانان فرمود: راهنماى هيچ قومى به همراهانش دروغ نمى‏گويد. به خدا سوگند اگر به همه مردم دروغ بگويم به شما دروغ نخواهم گفت و اگر همه مردم را بفريبم شما را فريب نمى‏دهم، به خدايى كه هيچ معبودى جز او وجود ندارد، من فرستاده خدا به سوى همه مردم به خصوص شما هستم. به خدا سوگند همان‏گونه كه به خواب مى‏رويد از دنيا خواهيد رفت و به همان نحو كه بيدار مى‏شويد در قيامت بر انگيخته مى‏شويد و به كارهايى كه انجام مى‏دهيد مورد حسابرسى قرار مى‏گيريد و پاداش احسان و نيكى شما نيكى است و به بدى‏هايتان نيز كيفر خواهيد شد، يا پيوسته در بهشت جاودانيد و يا هميشه در آتش دوزخ به سرخواهيد برد، و سپس جز با عمويش ابولهب، با ساير مردم به ملايمت سخن گفت.

ايستادگى قريش در برابر پيامبر

اعراب قبل از اسلام در مسجدالحرام بت مى‏پرستيدند، اين بت‏ها از سنگ‏هايى ساخته شده بود كه سود و زيانى نمى‏رساند، ولى با اين همه، از نظر قريش كه بزرگان عرب بودند، اساس واركان زندگى آنها به شمار مى‏آمدند، چه اين‏كه به اين بت‏ها هدايايى از سوى مردم تقديم مى‏شد كه مصالح اقتصادى و منافع ادبى قريش را تأمين مى‏كرد، لذا تنها قريش بود كه حراست جايگاه بت‏ها را بر عهده داشت. بنابراين از بين بردن آيين بت‏پرستى مساوى بود با از بين رفتن اين منافع و اين توليت و سرپرستى. به همين دليل وظيفه رسول خدا(ص) در گسترش دين جديد، وظيفه‏اى بسيار خطير و دشوار بود. وى بت‏پرستى و اعتقاداتى را كه با يگانگى خداوند هم سويى نداشت، به شدت مورد انتقاد قرار داد و به اين هم اكتفا نكرده، بلكه فساد نظام‏هاى اجتماعى آنان را بر ملا ساخت و قريش با اين ديد به پيامبر مى‏نگريستند كه او فردى است مخالف برنامه‏ها و آداب و رسوم آنها و قصد دارد پايه و اساس حيات اجتماعى و اقتصادى آنها را با هم به نابودى بكشد، از اين رو تصميم گرفتند براى حفظ كيان خود به شدت در برابر پيامبر ايستادگى كنند.
روزى رسول اكرم(ص) در مسجد الحرام بر آنان وارد شد ملاحظه كرد آنها به‏بت‏ها سجده مى‏كنند، آنان را از اين كار منع كرد و بر مخالفت با دين و آيين پدرشان ابراهيم(ع) مورد نكوهش قرار داد. آنها به وى پاسخ دادند: ما به اين دليل بر آنها سجده مى‏كنيم كه وسيله‏تقرب ما به خدا شوند و اين موضوع را خداوند درباره آنان يادآور مى‏شود، آنجا كه در قرآن مى‏فرمايد: «ما نَعْبُدُهُمْ إِلّا لِيُقَرِّبُونا إِلىَ اللَّهِ زُلْفى‏». رسول خدا(ص) برايشان بيان كرد كه اين كار همان شركى است كه خداوند آن را از آنها نخواهد پذيرفت و بدين سان آنان را بر ادامه‏كارشان مورد سرزنش قرار داد، لذا براى مخالفت با آن حضرت همداستان شدند و با تمسخر و استهزا به مقابله با وى پرداختند و اين موضوع را خداوند چنين بيان فرموده است:
وَعَجِبُوا أَنْ جاءَهُمْ مُنْذِرٌ مِنْهُمْ وَقالَ الكافِرُونَ هذا ساحِرٌ كَذّابٌ * أَجَعَلَ الآلِهَةَ إِلهاً واحِداً إِنَّ هذا لَشَى‏ءٌ عُجابٌ؛(5)
و از اين‏كه بيم دهنده‏اى از خودشان به سويشان آمد، شگفت‏زده شدند و كافران گفتند: اين شخص جادوگر دروغگوست. آيا وى خدايان متعدد را يك خدا مقرر داشته است و اين مطلبى بسيار شگفت‏انگيز است.
وَإِذا رَأَوْكَ إِنْ يَتَّخِذُونَكَ إِلّا هُزُواً أَهَذا الَّذِى بَعَثَ اللَّهُ رَسُولاً * إِنْ كادَ لَيُضِلُّنا عَنْ آلِهَتِنا لَوْلا أَنْ صَبَرْنا عَلَيْها؛(6)
و هرگاه كه تو را ديدند به باد مسخره‏ات گرفتند و گفتند: آيا اين همان فردى است كه خداوند وى را به عنوان پيامبر فرستاده است. اگر ما بر پرستش خدايانمان پايدارى و استقامت نمى‏كرديم، او ما را منحرف مى‏ساخت.
اينها امورى بود كه رسول اكرم(ص) را اندوهگين و نگران مى‏ساخت و خداوند آياتى از قرآن را براى دلدارى حضرت نازل مى‏فرمود از قبيل:
وَلَقَدْ كُذِّبَتْ رُسُلٌ مِنْ قَبْلِكَ فَصَبَرُوا عَلى‏ ماكُذِّبُوا وَأُوذُوا حَتّى‏ أَتاهُمْ نَصْرُنا؛(7)
پيامبران قبل از تو هم تكذيب شدند، ولى بر آن صبر پيشه كردند و آن قدر در اذيت و آزار قرارگرفتند تا اين‏كه نصر و پيروزى ما برايشان به ارمغان آمد.
علاوه براين كسانى كه پيامبر را به تمسخر مى‏گرفتند افرادى سرشناس بودند، آنان پيامبر را به ناسزا گرفته و به آن حضرت اهانت روا مى‏داشتند و علاوه بر دروغگو شمردن او وى را فردى كاهن يا ديوانه مى‏خواندند. خداوند پيامبرش را مخاطب قرار داده و مى‏فرمايد:
فَذَكِّرْ فَما أَنْتَ بِنِعْمَةِ رَبِّكَ بِكاهِنٍ وَلا مَجْنُونٍ؛(8)
تو مردم را متذكر ساز و تو به نعمت پروردگارت داراى جنون و كهانت نيستى.
و گاهى به قرآن افترا مى‏بستند كه افسانه‏هاى پيشينيان است. خداوند درباره آنان مى‏فرمايد:
وَقالَ الَّذِينَ كَفَرُوا إِنْ هذا إِلّا إِفْكٌ افْتَراهُ وَأَعانَهُ عَلَيْهِ قَوْمٌ آخَرُونَ فَقَدْ جاءُو ظُلْماً وَزُوراً * وَقالُوا أَساطِيرُ الأَوَّلِينَ اكْتَتَبَها فَهِىَ تُمْلى‏ عَلَيْهِ بُكْرَةً وَأَصِيلاً؛(9)
و آنان كه كفر ورزيدند گفتند: اين قرآن جز دروغ‏هايى كه پيامبر سرهم كرده چيز ديگرى نيست و ديگران هم به او كمك كرده‏اند. اين سخن آنها ظلمى بزرگ و نسبتى ناروا به قرآن است و نيز گفتند: قرآن افسانه‏هاى پيشينيان است كه پيامبر آن را نگاشته و اصحابش صبح و شام بر او املا و قرائت مى‏كنند.
از جمله امورى كه سبب شد آنها در مقابل پيامبر ايستادگى به خرج دهند، سرسختى آنها در زمينه معجزه خواهى بود كه خداوند درباره آنان مى‏فرمايد:
وَقالُوا لَنْ نُؤْمِنَ لَكَ حَتّى‏ تَفْجُرَ لَنا مِنَ الأَرضِ يَنْبُوعاً * أَوْ تَكُونَ لَكَ جَنَّةٌ مِنْ نَخِيلٍ وَعِنَبٍ فَتُفَجِّرَ الأَنْهارَ خِلالَها تَفْجِيراً * أَوْ تُسْقِطَ السَّماءَ كَما زَعَمْتَ عَلَيْنا كِسَفاً أَوْ تَأْتِىَ بِاللَّهِ وَالمَلائِكَةِ قَبِيلاً * أَوْ يَكُونَ لَكَ بَيْتٌ مِنْ زُخْرُفٍ أَوْ تَرْقى‏ فِى السَّماءِ وَلَنْ نُؤْمِنَ لِرُقِيِّكَ حَتّى‏ تُنَزِّلَ عَلَيْنا كِتاباً نَقْرَؤُهُ قُلْ سُبْحانَ رَبِّى هَلْ كُنْتُ إِلّا بَشَراً رَسُولاً؛(10)
وگفتند: ما هرگز به تو ايمان نخواهيم آورد، مگر اين‏كه از زمين برايمان چشمه آبى بيرون آرى و يا داراى باغ‏هاى خرما و انگور باشى و ميان آنها نهرهاى آب جارى شود و يا آن گونه كه بر ما ادعا كردى آسمان بر سرمان فرو افتد و يا خدا و فرشتگان را برايمان حاضر كنى و يا خانه و كاخى زرنگار داشته باشى و يا به آسمان بالا روى، از اين گذشته، ما هرگز به آسمان بالا رفتن تو نيز ايمان نمى‏آوريم، مگر اين‏كه كتابى آسمانى بر ما نازل كنى تا آن را قرائت كنيم. بدان‏ها بگو: خداى من منزه از اين امور است، آيا من هم جز يك بشرم كه به پيامبرى فرستاده شده است.
و اين بيان برخى از مقاومت‏هاى بى‏جايى بود كه رسول خدا(ص) از قوم خود ديد، ولى آن حضرت هم‏چنان ثابت قدم و استوار، مردم را به پرستش خدا دعوت مى‏كرد و با كمك وحى الهى اعتقادات بت‏پرستى آنان را كه سود و زيانى‏به حالشان‏نداشت، كارى‏احمقانه وجاهلانه‏مى‏خواند:
إِنْ هِىَ إِلّا أَسْماءٌ سَمَّيْتُمُوها أَنْتُمْ وَآباؤُكُمْ ماأَنْزَلَ اللَّهُ بِها مِنْ سُلْطانٍ؛(11)
اين بت‏ها جز اسم‏هايى كه شما و پدرانتان آنها را نامگذارى كرده‏ايد چيز ديگرى نيستند و خداوند بدان‏ها قدرتى عطا نكرده است.
وَإِذا قِيلَ لَهُمُ اتَّبِعُوا ما أَنْزَلَ اللَّهُ قالُوا بَلْ نَتَّبِعُ ما أَلْفَيْنا عَلَيْهِ آباءَنا أَوَ لَوْ كانَ آباؤُهُمْ لايَعْقِلُونَ شَيْئاً وَلا يَهْتَدُونَ؛(12)
و زمانى كه بدان‏ها گفته شد از دستورات خدا پيروى كنيد گفتند: ما از كيش پدرانمان تبعيت مى‏كنيم، در صورتى كه پدرانشان افرادى جاهل و نادان بوده و به حقّ و راستى راه نيافته‏اند.
أَمْ تَحْسَبُ أَنَّ أَكْثَرَهُمْ يَسْمَعُونَ أَوْ يَعْقِلُونَ إِنْ هُمْ إِلّا كَالأَنْعامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ سَبِيلاً؛(13)
آيا گمان مى‏كنى بيشتر آنها مى‏شنوند و يا درك مى‏كنند، آنها مانند چهارپايان، بلكه گمراه‏تر از آنها مى‏باشند.

تهديد پيامبر

وقتى رسول اكرم(ص) از معبودهاى آنان به زشتى ياد مى‏كرد و انديشه‏هاى آنان را احمقانه مى‏خواند، گروهى از اشراف قريش نزد عمويش ابوطالب رفتند و به او گفتند: برادرزاده‏ات خدايان ما را ناسزا مى‏گويد و از آيين ما به زشتى ياد مى‏كند و عقل و خرد ما را احمقانه شمرده و پدرانمان را گمراه مى‏داند، يا او را از اين كار بازدار و يا اين‏كه ما و او را به خود واگذار و دست حمايت خود را از او بردار، چه اين‏كه تو نيز در اين زمينه با ما هم عقيده‏اى و ما از كارهاى او جلوگيرى خواهيم كرد. ابوطالب با آنان به نرمى و ملايمت سخن گفت و به‏گونه‏اى محترمانه آنها را برگرداند و از نزدش رفتند.
پيامبر(ص) به دعوت خويش ادامه داد و هيچ چيز او را از ابراز كردن دين و آيين الهى بازنمى‏داشت و مردم را به آيين او فرا مى‏خواند و همين عمل سبب خشم قريش شده بود، ازاين‏رو اشراف قبيله گرد هم آمده و نزد ابوطالب رفتند و بدو اظهار داشتند، «اى‏ابوطالب، شما از نظر سنّى و آبرومندى ميان ما، از مقام و منزلت ارجمند و والايى برخوردار هستى، ما از شما خواستيم كه برادرزاده‏ات را منع كنى، ولى اين كار را نكردى و به خدا سوگند ما تحمل شنيدن ناسزاگويى به خدايان خود و به زشتى ياد كردن آنها و احمقانه توصيف نمودن انديشه‏هاى خويش را نداريم، اينك يا او را از اين كار باز دار و يا با هر دوى شما پيكار خواهيم كرد تا يكى از دو گروه نابود شود... اين را گفته و سپس از نزد او بيرون رفتند. براى ابوطالب دشوار بود كه از قوم خود جدا شده و با آنان به دشمنى بپردازد و از سويى دوست نداشت كه پيامبر را تسليم آنان كرده و وى را تنها بگذارد، لذا كسى را نزد پيامبر فرستاد و بدو گفت: «اى برادرزاده، مردم نزد من آمده و به من چنين و چنان گفتند، تو براى حفظ جان خود و من چاره‏اى بينديش و كارى را كه من تحمل و توان آن را ندارم بر من تحميل‏مكن»
. پيامبر(ص) تصور كرد ديدگاه عمويش در مورد وى تغيير كرده و مى‏خواهد او را تنها بگذارد و تسليم آنان نمايد و از حمايت و پشتيبانى او عاجز و ناتوان شده است، لذا رسول اكرم(ص) جمله معروفى را، كه حاكى از جانفشانى در راه عقيده و دعوت به پرستش خداى يگانه بود و هم‏چنان بر تارك روزگار جاودان مانده و هر تهديد و شكنجه‏اى در برابرش كوچك به شمار مى‏آمد، در پاسخ عموى خود عنوان نمود: «اى عمو، به خدا سوگند اگر اين مردم خورشيد را در دست راست من و ماه را در دست چپم قرار دهند تا از رسالت خويش دست بردارم، هرگز اين كار را نخواهم كرد تا اين كه خداوند دين و آيين خود را يارى و حمايت كند و يا در اين راه هرچه را دارم تقديم كنم!» چه ايمان شگفت‏انگيز و با عظمتى كه چون در قلب راه يافت، به سيلى بنيان كن مى‏ماند كه هيچ چيز در برابر آن توان پايدارى و مقاومت نداشت؟!
رسول خدا(ص) پس از آن‏كه آمادگى خويش را براى فداكارى در راه تبليغ رسالتش عنوان‏كرد، به گريه افتاد و از آنجا رفت. ابوطالب او را صدا زد و بدو گفت: «برادرزاده عزيزم، هر چه دوست دارى بگو، به خدا سوگند هرگز تو را تسليم آنان نخواهم كرد».

نقشه فريب

دعوت به اسلام مورد پذيرش عده بسيارى از مردم قرار گرفت، وقتى قريش اين وضع را مشاهده كردند با اشراف خود گردهم آمده و براى مقابله با خطرى كه آنها را تهديد مى‏كرد به مشورت پرداختند. سرانجام نظر آنها بر اين تعلق گرفت كه كارهايى را به محمد(ص) پيشنهاد كنند، شايد وى را از دعوت خويش منصرف سازند، لذا درپى او فرستادند و از آنجا كه رسول خدا(ص) علاقه‏مند هدايت آنان بود با شتاب نزد آنان آمد، و آنها بدو گفتند: «اى‏محمد(ص) ما كسى را نزد تو فرستاديم تا بيايى و با تو سخن بگوييم، به خدا سوگند ما مردى را از عرب سراغ نداريم كه كارهايى راچون تو نسبت به قوم خود انجام داده باشند، تو نياكان ما را دشنام دادى و آيين ما را به ناسزا گرفتى وبه خدايان ناروا گفته و انديشه و خرد ما را به نادانى و جهل توصيف كردى، و سبب تفرقه و پراكندگى مردم شدى و هركار ناروا و زشتى را به ما روا داشتى، اگر با اين گفته‏هايت در پى مال و دارايى هستى، ما آن قدر برايت مال جمع آورى مى‏كنيم كه ثروتمندترين فرد ما به شمار آيى و اگر پُست و مقام مى‏خواهى، تو را بر خود فرمانروا مى‏گردانيم و اگر مُلك و املاك مى‏خواهى، تو را مالك بر خويش مى‏نماييم،
و اگر آنچه به تو الهام مى‏شود از طريق جنّ است [جن‏زده شده‏اى‏] و او بر تو غلبه يافته و شايد هم اين‏گونه باشد، پول زيادى را براى معالجه‏ات هزينه خواهيم كرد تا بهبوديابى و يا اين‏كه عذرى برايت باقى نمى‏ماند؟
رسول اكرم(ص) فرمود: «آنچه را مى‏گوييد در من وجود ندارد، من براى اين‏كه اموال شما را بگيرم به سوى شما نيامدم، نه پُست و مقام مى‏خواهم و نه قصد فرمانروايى بر شما را دارم، ولى خداوند مرا به عنوان پيامبر به سوى شما فرستاده است و بر من كتاب نازل فرموده و به من فرمان داده تاشما را مژده و بيم دهم. من دستورات الهى را به شما ابلاغ كرده و شما را پندواندرز دادم، اگر آنچه را به شما گفتم بپذيريد، در دنيا و آخرت سعادتمند خواهيد شد و اگر آن را نپذيرفته و ردّ نماييد، براى انجام دادن فرمان خدا صبرو شكيبايى پيشه خواهم كرد تاخداوند ميان من و شما داورى فرمايد».(14)
سپس كفار براى مبارزه با رسالت الهى، نقشه ديگرى را طراحى كرده و به او پيشنهاد كردند تا درعبادت و پرستش بت‏ها با آنها شريك و همسو گردد و آنان نيز در عبادات وى، تشريك مساعى داشته باشند، خداوند اين آيات مباركه را نازل فرمود:
«قُلْ يا أَيُّها الكافِرُونَ * لا أَعْبُدُ ما تَعْبُدُونَ» تا آخر سوره و جايى ديگر فرمود: «قُلْ أَفَغَيْرَ اللَّهِ تَأْمُرُونِّى أَعْبُدُ أَيُّها الجاهِلُونَ».
وبعد از آن راهى ديگر را انتخاب كردند و از او درخواست نمودند آن دسته از آيات قرآن را، كه بت‏ها را مورد مذمت قرار داده و بت‏پرستان را به كيفر و عذابى شديد تهديد كرده است، از قرآن برداشته و حذف كند. خداوند اين آيات را بر پيامبر نازل فرمود:
قُلْ ما يَكُونُ لِى أَنْ أُبَدِّلَهُ مِنْ تِلْقاءِ نَفْسِى إِنْ أَتَّبِعُ إِلّا ما يُوحى‏ إِلَىَّ؛
بگو مرا نمى‏سزد كه قرآن را از پيش خود تغيير و تبديل دهم، من تنها از وحى پيروى مى‏كنم.

پی نوشتها :

1- بيان اين‏گونه مطالب درباره شخصيت ممتاز رسول اكرم‏ ساختگى و از اسرائيليات است، در اين خصوص به تفسير شريف مجمع‏البيان مراجعه شود. «ج6».
2- طبرى مى‏گويد: ابوسعيد از پدر خود پرسيد: آيا ابوبكر نخستين كسى بود كه ايمان آورد؟ وى گفت: خير؛ قبل از او بيش از پنجاه تن به پيامبر گرويده بودند.
3- ابن هشام، ج‏1.
4- شعرا (26) آيات 214 - 215.
5- ص (38) آيات 4 و 5.
6- فرقان (25) آيات 41 - 42.
7- انعام (6) آيه 34.
8- طور (52) آيه 29.
9- فرقان (25) آيات 4 و 5.
10- اسراء(17) آيات 90 - 93.
11- نجم (53) آيه 23.
12- بقره(2) آيه 170.
13- فرقان (25) آيه 44.
14- ابن هشام، ج‏1.


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 23
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 41 دقیقه قبل
    

ذوب بودن سياست در دين و جداناپذيرى اين دو از همديگر, در نبوت ها پيوسته سير تكاملى داشته تا اين كه در كامل ترين نبوت ها, اين سير به اوج خود رسيد. دين اسلام كه وجه تمايز آن از ديگر اديان اكمل بودن آن است، طبيعى است اين كامل تر بودن , بايد در همه امور و صحنه ها تجلى داشته باشد. از اين رو توحيد در اسلام , از توحيد در ديگر اديان كامل تر, و نيز مفهوم نبوت , پاك تر و منزه تر, و اصل امامت ، مترقى تر و مفهوم معاد, روشن تر و دقيق تر مى باشد. همچنين شريعت اسلام , وسيع تر و عميق تر و تجربه نبوى پيامبر اسلام ) آن پر بارتر و ميدان آن وسيع تر و گسترده تر است .
طرح سياسى اسلام ـ جنبه اى كه بيشتر از ديگر جنبه ها, مدنظر در اين بحث مى باشد ـ وسيع تر و از شمول بيشترى نسبت به ديگر اديان برخوردار است و چنانچه بخواهيم آمارى از كتاب ها و تأليفاتى كه در اين زمينه نوشته شده است تهيه كنيم , يك كار كتابشناسى (ببوگرافى > گسترده مشتمل بر هزاران اسم و عنوان كتاب و مقاله خواهد شد وما در اين جا درصد تشريح ابعاد برنامه سياسى اسلام در زمينه حكومت و دولت و تغيير و تحول اجتماعى و انقلاب و يا درگيرى و مواجهه سياسى نيستيم , و تنها مى خواهيم اشاره اى به اين نكته داشته باشيم كه خاتميت به اين معنا نيست كه نبوت ها از وظايفى كه پيش از اين مد نظرشان بود, از اين پس ديگر صرف نظر كرده ];ك ك نا و يا اين كه آن تأثير و كاركردى را كه داشته اند از دست دادند. بلكه خاتميت يك مفهوم و معناى ديگر دارد كه همان اكمل بودن است . خاتميت يعنى اين كه خط انبيا با آمدن پيامبر اسلام به اوج خود رسيد و ديگر پس از اسلام , بشريت نياز به نبوت و دين جديد ندارد چرا كه اسلام يك دين جاودانه است و اين توانايى را دارد كه پاسخ گوى تمام مقتضيات زمان و مكان تا روز قيامت باشد.
به بيان ديگر خداوند تنها يك دين بيشتر ندارد و آن اسلام است , و اين سلسله اديان و نبوت ها همگى به اين دين انتساب دارند نه دين ديگر. از اين رو شايد تعبير از نبوت ها به اديان دقيق نباشد. چرا كه خداوند يك دين بيشتر ندارد و آن اسلام است و نقش رسالت ها و نبوت ها بيان درجات و مرتبه هاى متفاوت از آن دين واحد است . رسالت حضرت نوح (ع ) و انبياى تابع آن براى بيان و تبليغ رتبه اول از آن دين بوده , و رسالت و آيين ابراهيم و نبوت هاى تابع آن براى بيان مرتبه اى بالاتر آن بوده است و در مورد حضرت موسى و حضرت عيسى نيز امر بر همين منوال است . تا اين كه نوبت به حضرت محمد (ص ) رسيد كه پيام رسان آخرين و بالاترين رتبه آن دين واحد بود و رتبه اى بالاتر از آن وجود نداشته تا سبب پيدايش نبوت جديدى شود. ين و سياست در يك نگاهى مقايسه اى بين اسلام و نبوت هاى پيش از آن رسالت اسلام در رابطه با دين و سياست نسبت به رسالت ها و نبوت هاى پيش از خود داراى ويژگى هاى منحصر به فردى است كه آن را متمايزتر و برجسته تر كرده است .
شرح تمام اين ويژگى ها از حوصله اين نوشتار خارج است , لذا به بيان برخى از اين ويژگى ها اكتفا مى كنيم : ـ مطالب سياسى و اجتماعى : در عميق ترين لايه هاى تكاليف و فرايض عبادى و دينى , بيان شده است . بطور مثال متون ادعيه همواره بر فرم ها و قالب هاى جمعى تأكيد دارد و فرم فردى را مهمل گذشته است . و نمازهاى يوميه در مراتب فضيلت با هم متفاوت است , و كمترين مرتبه نماز مربوط به نماز فرادا است , و حال آن كه مرتبه بالاتر آن نماز جماعت در مسجد جامع است و نماز جمعه كه از دو ركعت و دو خطبهء اجتماعى تشكيل شده و همراه با اسلحه اى است كه امام جمعه بر آن تكيه مى زند و در سايه دولت شرعى اقامه مى شود. حج نيز يك فريضه دينى است كه همزمان با بعد تعبد و تهجد به عميق ترين و حساس ترين مسايل مربوط به اجتماع و سياست مى پردازد و حتى در مورد روزه نيز مى توان گفت كه خداوند متعال آن را يك پديده اجتماعى قرار داده كه همه افراد امت اسلامى را شامل مى شود.
نماز عيد مظهر وحدت امت اسلام , اقتدار, پيروزى و عزت آن است و چنانچه مرورى دقيق بر قرآن كريم داشته باشيم , مى توانيم به ده ها مورد از اين قبيل برخورد كنيم . به طور مثال آن جايى كه خداوند متعال مى فرمايد: <الذين ان مكناهم فى الارض أقاموا الصلاة و آتوا الزكاة و امروا بالمعروف و نهوا عن المنكر...> <آنان كسانى هستند كه اگر آن ها را در زمين مكنت و قدرت دهيم نماز را اقامه كنند و زكات را بجا آورند و امر به معروف و نهى از منكر نمايند>.
بنابراين نماز عمق و محتواى درونى نظام اسلامى را تشكيل مى دهد و هرگاه خداوند متعال اين فرصت را به مومنان بدهد كه اين نظام را تشكيل دهند, مومنان به ترسيخ و تأكيد و عمق بخشيدن به اين محتوا در جامعه اسلامى خواهند پرداخت و حال آن كه شما با چنين نگرشى پيرامون فرائض دينى در هيچ يك از اديان گذشته برخورد نمى كنيد.
ـ ربط دادن مسايل ايمانى با مسايل اجتماعى : بارزترين شاهد بر اين مدعا ربط دادن مكرر قرآن كريم بين ايمان و عمل صالح در پيش از پنجاه مورد مى باشد و اين دلالت دارد بر اين كه اسلام يك طرح و يك نظام اجتماعى است و حتى نماز كه انتظار مى رود فردى باشد در اسلام يك عنصر اجتماعى است چرا كه نماز: <تنهى عن الفحشاء و المنكر>.
ـ نظام سياسى : همچنين اسلام با داشتن يك نظام سياسى روشن و گسترده و متكامل از ديگر اديان سماوى ممتاز شناخته شده است . نظام سياسى اسلام با ديگر برنامه ها, نظام ها و عقايد آن , همگونى و انسجام كامل دارد. درگيرى شديد در امامت و خلافت كه تاريخ اسلام شاهد آن بوده , در واقع از جهت عدم شفافيت نظام سياسى اسلام نيست بلكه علت آن انحراف از اسلام , هواپرستى و تعصب قبيله اى و قومى بوده كه مانع شده است تا تعداد];ّّنا زيادى از صحابه رسول خدا از اعتراف كردن به حقانيت حضرت على (ع ) و تسليم در برابر فرمان رسول خدا امتناع كنند و افزون بر اين , تعصبات قبيله اى آن ها را وا داشت كه هر كدام آب را به آسياب خود بريزند, تا جايى كه نزديك بود امت از دين پيامبر ارتداد پيدا كند وگرنه منابع تاريخى و روايى مسلمين همگى بر اين مسأله اتفاق نظر دارند كه پيامبر اسلام در جاهاى متعدد بر خلافت حضرت على (ع ) و اين كه ايشان امام مسلمين بعد از پيامبر است تصريح فرمودند.
ـ تجربه سياسى كامل پيامبر اسلام : تجربه سياسى پيامبر اسلام بسيار پر بار و شامل مراحل گوناگونى بود. درگيرى و انقلاب , سپس حكومت و تجربه دولت دارى , پس از آن آغاز فتوحات و توسعه قلمرو سرزمين اسلامى و مطرح شدن اسلام در سطح جهانى , سرفصل هاى اصلى تجربهء سياسى پيامبر اسلام (ص ) بود كه هر كدام مى تواند در بيان سيرهء سياسى پيامبر و رابطهء اين سيره با سياست و حكومت , بسيار راهگشا و تعيين كنده باشد در سطور ذيل چند موضوع و مفهوم سياسى ديگر در اين رابطه بطور مختصر توضيح داده مى شود.
بيين پاره اى از مفاهيم سياسى در تجربهء سياسى پيامبر اسلام ـ قرآن كريم منصب حكومت را از شؤون پيامبر اكرم (ص ) مى داند
آيات متعدد قرآنى , بيانگر اين مطلب است كه مقام و منصب حكومت , يكى از شؤون پيامبر گرامى اسلام (ع ) بوده است كه به برخى از آن ها, اشاره مى كنيم :
1 <انا انزلنا اليك الكتاب بالحق لتحكم بين الناس بما اراك الله ولا تكن للخائنين خصيماً> <ما كتاب را ـ به حق ـ بر تو فرو فرستاديم , تا بين مردم براساس آن چه خداوند به تو آموخته است حكم برانى ; پس مدافع خيانت كاران مباش >.
2 <يا ايها الذين آمنوا اطيعوا الله و اطيعوا الرسول و اولى الامر منكم فان تنازعتم فى شىء فردوه الى الله و الرسول ان كنتم تؤمنون بالله و اليوم الاخر ذلك خير و احسن تاويلاً> .
<هان , اى مؤمنان ! از خدا, پيامبر و اولى الامر خود پيروى كنيد; و چون در چيزى نزاع كرديد, اگر به خدا و روز قيامت ايمان داريد, آن را به خدا و پيامبر ارجاع دهيد; اين كارى پسنديده است , و فرجام بهترى ـ هم ـ دارد>. 3 <فلا و ربك لا يؤمنون حتى يحكموك فيما شجر بينهم ثم لا يجدوا فى انفسهم حرجا مما قضيت و يسلِّمُوا تسليماً>. <نه , سوگند به پروردگارت كه آنان ايمان نمى آورند مگر اين كه در مشاجره هايى كه بين آن هاست تو را داور قرار دهند; و در درون خود, نسبت به قضاوت تو در تنگنا نباشند, و تسليم محض حكم تو شوند>. 4 <النبى اولى بالمؤمنين من انفسهم ...> .
<پيامبر نسبت به مؤمنان (در امور مربوط به زندگى شان ) از خود آن ها, سزاوارتر است >. از آيات ياد شده ـ و نظاير آن ـ به دست مى آيد, كه مسأله ى حكومت و تصدى امور جامعه , يكى از شؤون نبوت و وظايف نبوت و وظايف پيامبران الهى است . همان گونه كه ابلاغ پيام هاى الهى , تعليم و تزكيه , دعوت به توحيد, پند و اندرز, هدايت و ارشاد نيز از شؤون و اهداف ديگر نبوت است با اين تفاوت كه رسالت پيام رسانى و وعظ و اندرز, و امر به معروف و نهى از منكر بدون حمايت و پشتيبانى مردم نيز انجام پذير است , به همين جهت است كه اين اهداف توسط همهء پيامبران و در هر شرايطى , تحقق مى يابد اما, وظيفهء حكومت , بدون حمايت و پشتيبانى مردمى انجام شدنى نيست از اين روى , چه بسا برخى يا بسيارى از پيامبران , موفق به تشكيل حكومت دينى نشده اند; ولى اين امر به تفكيك نبوت از حكومت و دين از سياست , دلالت نمى كند. همانطور كه دليلى بر اين كه اين گروه از پيامبران در جهت تأسيس حكومت , تلاشى نكرده اند ـ نيز ـ نيست . ـ تجربهء بيعت به عنوان يك اصل مهم سياسى و حكومتى در سيرهء پيامبر اسلام بيعت كه از آن به صفقه هم تعبير مى شود, در اصل عبارت است از دست به دست هم زدن پس از انجام معامله براى ايجاب بيع و يا براى مبايعت و اطاعت و اين دست به دست هم زدن در مورد معامله ى كالا و اجناس , نشانه ى لزوم و وجوب معامله و بيع بوده است ,يعنى اين معامله قابل فسخ نمى باشد و سيره و شيوه ى عرب چنين بود كه وقتى چيزى را مى فروختند, به نشانه ى لزوم معامله دست به دست هم مى دادند. اين عمل در مورد تعيين حاكم نيز توسعه پيدا مى كند, و سيره و سنت اجتماعى چنين مى شود كه مردم توسط];ّّنا بيعت كردن , حاكم مورد نظر خود را تعيين مى نمودند.
راغب اصفهانى در مفردات القرآن بيعت را چنين معنا مى كند:
<و بايع السلطان اذا تضمن بذل الطاعة له بما رضخ له و يقال : لذلك : بيعة و مبايعة>. فلانى با سلطان بيعت كرد, وقتى گفته مى شود كه بيعتش متضمن بذل اطاعت باشد, البته اطاعت بقدر مقدور و به اين عمل بيعت و مبايعه گفته مى شود .
در معناى بيع , بيعت و مبايعه , نقل و انتقال وجود دارد, چون نتيجه ى نقل و انتقال كه همان تصرف است , با دست انجام مى گيرد, به همين جهت دست به دست زدن هنگام بذل اطاعت را مبايعه و بيعت خوانند, و حقيقت آن اين است كه بيعت كننده , دست خود را به بيعت كننده مى بخشد, يعنى اين دست مال تو است مى توانى به آن هرگونه تصرف نمايى , و من در برابر تو دست ندارم .
خليل ابن احمد گويد:
<البيعة: الصفقة على ايجاب البيع , و على المبايعة و الطاعة> .
بيعت , عبارت است از دست زدن بدست , براى لزوم بيع , و قرارداد و مبايعت و اطاعت . قيومى گويد: <و تطلق ايضاً على المبايعة و الطاعة>.
<بيعت اطلاق مى شود بر تعهد و اطاعت >.
بآيعوه بالخلافةِ و بويع له بالخلافة: او را به خلافت برگزيدند, يا حكومت او را بگردن نهادند. پس بيعت عبارت است از فرمانبردارى و پيمان بستن براى حكومت در اسلام نيز, اين عادت معروف و معمول , براى ميثاق و پيمان با امام (ع ) و وجوب اطاعت از او, مورد استفاده قرار گرفته است و بيعت همان طريقه و شيوه ى شرعى است كه بوسيله آن , مردم سرنوشت سياسى خود را تعيين مى كنند, و حاكم دلخواه و مورد نظر خود را بر مى گزينند, از اين رو بيعت ارتباط عميق و اساسى با رياست و حاكميت در دولت اسلامى وحيات سياسى مسلمين دارد.
در سيره ى پيامبر اسلام (ع ) مى خوانيم كه به منظور الزام اطاعت از حاكميت خود, از مردم بيعت مى گرفت و اخذ بيعت در حيات سياسى آن حضرت چندين بار تكرار شد و بيعت اساسى ترين سنگ زير بناى نظام سياسى ,];ّّنا اجتماعى اسلام را شكل داده است . چنانكه پيامبر اسلام (ص ) با خصومت شديد مشركين مكه روبرو گرديد, سالى در موسم حج در يك شب ماهتابى , شش نفر از قبيله ى <اوس > در عقبه كه محلى است در نزديكى منا, به آن حضرت بيعت كردند.
در سال ديگر, دوازده نفر نمايندگان دو قبيله ى <اوس > و <خزرج > در همان محل با آن حضرت بيعت نمودند, و حضرت پيامبر اسلام (ص ) بموجب اين قرار داد, رييس و فرمانده اقلاً دوازده نفر خانواده ى مدنى شناخته شد آنان از پيامبر (ص ) تقاضاى معلم كردند تا به آنان قرآن بياموزد, حضرت , مصعب ابن عمير را بحيث معلم و نمايندهء خود با آن ها فرستاد. و او اين توفيق را يافت كه دو دسته ى متخاصم <اوس > و <خزرج > را كه ساليان دراز با همديگر در حل جنگ بودند, با هم آشتى دهد.
در سال سوم , از ميان كاروان پانصد نفرى حجاج كه از مدينه به مكه آمده بودند, هفتاد و سه نفر مسلمان كه دو نفر زن نيز به همراه آنان بودند, به همراه معلم خود در عقبه خدمت آن حضرت رسيدند. در اين جلسه ى سرى شبانه كه ديدگان مشركان عرب همه در خواب رفته بود, نخست عباس عموى پيامبر (ص ) گفت : اى خزرجيان ! شما پشتيبانى خود را نسبت به آئين محمد (ص ) ابراز داشته ايد بدانيد كه وى گرامى ترين افراد قبيله ى خود مى باشد, و تمام بنى هاشم اعم از مؤمن و غير مؤمن , دفاع از او را بعهده دارند, ولى اكنون محمد (ص ) جانب شما را ترجيح داده و مايل است در ميان شما باشد, اگر تصميم داريد كه روى پيمان خود بايستيد و او را از گزند دشمنان حفظ كنيد, او مى تواند در ميان شما زندگى كند, و اگر در لحظات سخت , قدرت دفاع از او را نداريد, هم اكنون دست از او برداريد و بگذاريد او در ميان عشيرهء خود با كمال عزت و مناعت و عظمت بسر ببرد. آنان گفتند: ما همانطور كه از خانواده ى خود دفاع مى كنيم , از تو دفاع مى كنيم . بدان ها گفته شد كه شايد اين دعوت بجنگ با همه ى دنيا منتهى شود, آن ها عزم راسخ خود را اعلام كردند كه هيچ گاه از عهد و پيمان خود دست بر نخواهند داشت . آنگاه حضرت فرمود: از اين به بعد من نيز متعلق بشما هستم , خون شما خون من و عفو شما عفو من است . آنگاه از آن ها تقاضا كردند كه رؤساى طوايف شان را انتخاب كنند, و آنان دوازده نفر را بعنوان رؤساى دوازده قبيله برگزيدند.
اين پيمان ها و بيعت ها بطور قطع اولين سنگ بناى سياست اسلامى را با افراد و سرزمين ها و سازمان ها و قبايل ];ّّنا پى ريزى كرد و اين جمعيت اندك با بيعت و پيمان خود, حاكميت مطلقه ى حضرت رسول خدا را پذيرفتند, و زمينه ى براى تشكيل حكومت و دولت در مدينه را فراهم كردند.
همچنين قبل از فتح خيبر, حضرت پيامبر اسلام (ص ) اصحابش را فراخواند, تا بدون حمل سلاح در مكه براى انجام عمره شرفياب شوند, حضرت با همراهان كه هزار و سيصد و شصت نفر بودند, در ذوالحليفه احرام بستند و بحركت ادامه دادند تا به <حديبيه > رسيدند, اين خبر به اهل مكه رسيد و آنان از اين امر به وحشت افتادند و قبايل همدست و هم پيمانان خود را براى مقابله فرا خواندند پيامبر اسلام (ص ) نيز آمادگى گرفت و فرمود: خداوند به من دستور داده كه بيعت بگيرم , و مردم هم به آن حضرت بيعت كردند بر آن كه فرار نكنند يا آن كه تا دم مرگ از اسلام و پيامبر دفاع نمايند. اهل مكه چون چنين ديدند, ترسيدند و با رسول خدا مصالحه كردند. داستان اين بيعت در قرآن آمده است و از آن بخوبى و اجلال يادكرده است : <ان الذين يبايعونك انما يبايعون الله يد الله فوق ايديهم فمن نكث فانما ينكث على نفسه و من اوفى بما عاهد عليه الله فسيوتيه اجراً عظيماً> .
<آنانى كه در حديبيه با تو بيعت كردند, در حقيقت با خدا بيعت كردند, دست خدا بالاى دست آن هاست , پس از آن هر كسى نقض بيعت كند, به زيان خويش كرده است و هر كه بعهدش وفا كند خدا پاداش بزرگى عطا نمايد>. <لقد رضى الله عن المؤمنين اذ يبايعونك تحت الشجرة فعلم ما فى قلوبهم فانزل السكينة عليهم و اثابهم فتحا قريباً>. <خداوند از مؤمنانى كه در زير درخت با تو بيعت كردند, خوشنود گشت و از خلوص قلب آن ها آگاه بود كه وقار و اطمينان كامل براى شان نازل فرمود و به فتحى نزديك پاداش داد>. اين بيعت به بيعت رضوان يا بيعت شجره معروف است .
مورد ديگرى كه بيعت در حيات سياسى رسول الله تكرار شد, پس از فتح مكه بود كه تمامى مردها و زن هاى مكه به آن حضرت بيعت نمودند, و به نبوت و حاكميت آن حضرت ملتزم شدند, و حضرت پس از انجام بيعت شخصى را بنام <سدوم > بعنوان حاكم مكه مقرر فرمود. مردان به شيوه ى معمول بيعت مى كردند اما در مورد زنان حضرت فرمود: من با زنان مصافحه نمى كنم , امر كرد ظرف آبى بياوريد, حضرت دست خود را در ميان ظرف فرو برد و بيرون كرد و فرمود: زن ها دست خود را در ظرف فرو ببرند و اين بيعت شان است و داستان اين بيعت را]; نا خداوند در قرآن آورده است :
<يا ايها النبى اذا جاءك المؤمنات يبايعنك على ان لا يشركن بالله شيئا ولا يسرقن ولا يزنين و لا يقتلن اولادهن و لا ياتين ببهتان يفترينه بين ايديهن و ارجلهن ولا يعصينك فى معروف فبايعهن و استغفر لهن الله ان الله غفور رحيم > .
<اى پيامبر! چون زنان مؤمن آيند تا با تو بيعت كنند, بر آن كه ديگر هرگز شرك بخدا نورزند و سرقت و زنا نكنند, و اولاد خود را به قتل نرسانند, و به كسى افتراء و بهتان ميان دست و پاى خود نبندند ـ فرزند خود را بدروغ بغير پدرش نسبت ندهند ـ و با تو در هيچ امر معروفى مخالفت نكنند, با اين شرايط با آنان بيعت كن و براى آنان از خداوند آمرزش بطلب كه خدا بسيار آمرزنده و مهربان است .>
از جمله ى <ولا يعصينك فى معروف > يعنى با تو در هيچ امر معروفى مخالفت نكنند اولا اين نكته استفاده مى شود كه آن چه رسول خدا در مجتمع اسلامى , سنت و مرسوم مى كند, براى جامعه ى اسلامى عمل معروف و پسنديده مى شود, و مخالفت با آن , در حقيقت تخلف از سنت اجتماعى و بى اعتبار كردن آن است . ثانياً از قيد <فى معروف > معلوم مى شود كه اطاعت از تمام اوامر پيامبر واجب است ,زيرا فرمان هاى او همه اش معروف است و همچنين مقرر مى دارد كه اطاعت از حاكمى كه به معروف امر نكند, بر رعيت واجب نيست .
چنان چه رواياتى هم در اين زمينه هست كه براى كسى كه اطاعت خدا را نمكند اطاعتى نيست . براساس اين سيره , تعيين زمامدار به شيوه ى بيعت در ميان مسلمين امر قابل قبول و مورد اتفاق بوده است , اميرالمؤمنين (ع ) كه امامتش منصوص بود, گهگاه براى حقانيت و تأييد و تحكيم حاكميت خود به بيعت مردم استدلال كرده است , چنانچه امام (ع ) در نامه ى خود به معاويه نوشت : <انه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمرو عثمان على مابايعوهم عليه فلم يكن للشاهد ان يختار ولا للغائب ان يرد>. <با من همان گروهى بيعت كرده اند كه با ابوبكر و عمرو عثمان بيعت كردند, پس حاضران حق انتخاب ديگرى و غائبان حق رد و مخالفت با اين بيعت را ندارند.
در نامه ى ديگر به معاويه مى نويسد:
<اما بعد فان بيعتى لزمتك و انت بالشام لانه بايعنى القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر و عثمان >. <بيعت من بر تو لازم شده در حالى كه تو در شام هستى , چون با من همان گروهى بيعت كرده اند كه با ابوبكر و];ّّنا عمر وعثمان بيعت كرده بودند>. نقض پيمان و نقض بيعت , از عمل هاى زشتى است كه درقرآن و روايات از آن تقبيح شده و اين عمل عاملى است براى بى ثباتى سياسى و تزلزل اركان جامعه و همچنين حضرت اميرالمؤمنين در نهج البلاغه از نقض كنندگان بيعت شديداً نكوهش كرده و آنان را از دسته هاى شيطان شمرده است .
ـ تحقق عدالت و امنيت , فلسفهء تشريع جهاد در اسلام فلسفهء تشريع جهاد در اسلام بدين جهت است كه بساط شركت , بت پرستى , فساد, تجاوز و بيدادگرى از جامعه و زمين پرچيده شود و امت مسلمان در سايهء عدالت و آزادى و در محيط دور از گمراهى , تباهى و تبعيض به زندگى توأم با مهر و محبت و خلوص به سر ببرند و نظام سياسى مبتنى بر قسط و عدالت را حاكم سازند.
قرآن مى فرمايد:
<و قاتلو هم حتى لا تكون فتنة و يكون الدين لله ...>
در آيه اى ديگر مى فرمايد:
<... ولو لا دفع الله الناس بعضهم ببعض لهدمت صوامع و بيع و صلوات و مساجد يذكر فيها اسم الله كثيراً...> <و اگر خداوند (با اذن جهاد) بعضى از انسان هارا به وسيلهء بعضى ديگر دفع نكند, ديرها ,صومعه ها, معابد يهود و نصارى و مساجدى كه نام خدا در آن بسيار برده مى شود ويران مى گردد>. اميرالمؤمنين (ع ) مى فرمايد:
<فو الله ما غزى قوم قط فى عقردارهم الا ذلوا>.
<به خدا سوگند! هر ملتى در درون خانه اش مورد هجوم دشمن قرار گيرد حتماً ذليل خواهد شد>. در جاى ديگر مى فرمايد:
<ولعمرى لوكنا نأتى ما أتيتم ما قام للدين عمود و لا اخضر للايمان عود> .
<به جانم سوگند, اگر ما در مبارزه مثل شما بوديم , هرگز پايه اى براى دين برپا نمى شد و شاخه اى از درخت ايمان سبز نمى گرديد>.
و در نيايشى , هدف و فلسفهء توسل به جنگ و جهاد را چنين بازگو مى فرمايد: <اللهم انك تعلم انه لم يكن الذى كان منا منافسةً فى سلطان و لا التماس شىء من فضول الحطام ولكن لنرد المعالم من دينك و نظهر الاصلاح فى بلادك فيأمن المظلومون من عبادك و تقام المعطلة من حدودك >. <پروردگارا! تو مى دانى آن چه ما انجام داديم نه براى اين بود كه ملك و سلطنتى به دست آوريم و نه براى اين كه از متاع پست دنيا چيزى تهيه كنيم , بلكه به خاطر اين بود كه نشانه هاى از بين رفتهء دينت را باز گردانيم و صلح و مسالمت را در شهرهايت آشكار سازيم تا بندگان ستم ديده ات در ايمنى قرار گيرند و قوانين و مقرراتى كه به دست فراموشى سپرده شده , بار ديگر عملى گردد>.
پيامبر اكرم (ص ) در مورد اهميت جهاد در اسلام مى فرمايد:
<الخير كله فى السيف و تحت ظل السيف ولا يقيم الناس الا بالسيف و السيوف مقاليد الجنة و النار>. <تمام خير در شمشير است و هيچ چيز مايهء نظام و انضباط مردم نمى گردد, مگر شمشير و شميرها كليدهاى بهشت و دوزخند>.
از مفهوم اين كلمات گهربار فلسفهء جنگ و جهاد در اسلام مشخص مى شود و اسلام كه هدفش تعليم و تربيت انسان هاست و مى خواهد كه آن ها را از ظلمات به سوى نور هدايت كند,گاهى متوسل به جهاد با شرايط اسلامى آن مى شود.
پيامبر اكرم (ص ) و حضرت على (ع ) نيز در مدت حكومت خويش درگير جنگ هاى فراوانى بوده اند پيامبر اكرم (ص ) در مدت ده سال حكومت حدود 80غزوه را فرماندهى كردو حضرت على در سه جنگ بزرگ با مارقين وقاسطين و ناكثين به نبرد پرداخت .
بعضى از احكام اسلام به گونه اى است كه بدون توسل به جهاد امكان اجراى آن ها وجود ندارد; لذا جهاد يكى از فروعات دينى شمرده شده است و بر هر شخص مكلفى واجب كفايى است كه در جهاد شركت كند و دين و آئينى كه حكم جهاد و فروعات آن را در بر نداشته باشد, ناقص و ناپايدار است و در اثر هر گردبادى , بنيان آن افكنده مى شود.
ـ اقدام پيامبر (ص ) براى گسترش حكومت اسلامى و ارسال نامه و سفير به سوى پادشاهان و سران قبايل همان طور كه در جاى خودش تبيين شده , پيامبر اسلام (ص ) رحمت للعالمين بوده و به سوى تمام بشريت مبعوث شده بود, همان طور كه قرآن مى فرمايد:
<و ما ارسلناك الا كافة للناس > .
و بر اين اساس به محض استقرار حكومت در مدينه , پيامبر (ص ) سفيران خويش را به سوى پادشاهان و رؤساى قبايل ارسال كرد تا آنان را به دين اسلام دعوت كند كه در اين جا به برخى از آن ها اشاره مى شود: در نامه اى به نجاشى ثانى , پادشاه حبشه مى نويسد:
<اين نامه اى است از نبى به نجاشى , عظيم حبشه . سلام على من اتبع الهدى و آمن بالله و رسول و شهد ان الااله الا الله وحده لا شريك له ولم يتخذ صاحبة ولا ولدا و ان محمد عبده و رسوله تو را به دعوت الهى دعوت مى كنم . همانا من رسول پروردگار هستم . پس اسلام بياور تا سالم باشى >.
<قل يا اهل الكتاب تعالوا الى كلمة سواء بيننا و بينكم الا نعبد الا الله و ر نشرك به شيئا ولا يتخذ بعضنا بعضا اربابا من دون الله فان تولوا فقولوا اشهدوا بانا مسلمون > <پس اگراز دعوتم روى گرداندى گناه نصارى بر عهدهء تو مى باشد>. در نامه اى به هوذة بن على الحنفى پادشاه يمامه مى نويسد: <بسم الله الرحمن الرحيم . از محمد رسول خدا به هوذة بن على سلام على من اتبع الهدى . بدان كه دين من به زودى فراگير مى شود, پس اسلام بياور تا سالم باشى و تو را بر آن چه كه در سلطهء توست ابقاء مى كنم >. يا در نامه اى به رفاعة بن زيد الجذامى مى نويسد: <بسم الله الرحمن الرحيم . اين كتابى است از محمد رسول خدا به رفاعة بن زيد و تمام قوم و عشيره اش كه آن ها را به سوى خدا و رسولش دعوت مى كند پس هر كس دعوتم را بپذيريد از حزب الله و حزب رسول خدا خواهد بود و هركس رويگردان شود تا دو ماه به وى مهلت داده مى شود>.
در نامه ى به جيفر و عبد از فرزندان جلندى مى نويسد:
<بسم الله الرحمن الرحيم . از محمد بن عبدالله به جيفر و عبد دو فرزند جلندى . السلام على من اتبع الهدى اما بعد. من شما را به سوى اسلام دعوت مى كنم اسلام بياوريد تا سالم بمانيد. من رسول خدا به سوى تمام مردم هستم تا همه را انذار كنم و به تحقيق كه وعدهء عذاب به كافران محقق خواهد شد. شما اگر اسلام آورديد با شما هم پيمان هستم و اگررويگردان شديد پادشاهى شما زايل بوده و سپاهم به سوى شما خواهد آمد و نبوتم بر پادشاهى شما سيطره پيدا خواهد كرد>.
همچنين پيامبر اسلام در نامه هايى كه به واليان و فرستادگان خويش نوشته است , آن ها را به عدل و دادگرى و اقامهء حق دعوت نموده و در عين حالى كه تلاش آن حضرت براى توسعه و گسترش دين مبين اسلام را نشان مى دهد, هيچ نشانه اى از سعى و تلاش وى براى برقرارى حكومتى پادشاهى و موروثى كه هدف آن گسترش تصرفات وافزايش اموال و افراد باشد به چشم نمى خورد.
براى مثال در نامه اش به عمرو بن خرام كه وى را والى نجران كرده بود مى نويسد: <يا ايها الذين آمنوا اوفوا بالعقود. اين عهدنامه اى است از رسول الله به عمرو بن خرام هنگامى كه او را روانه ء يمن كرد. او را به تقواى الهى دعوت مى كنم ; زيرا خداوند با تقوى مى كنم ; زيرا خداوند با تقوى پيشگان و نيكوكاران است و او را توصيه مى كنم كه مردم را به خير و نيكى بشارت داده و بدان امر كند و به مردم قرآن بياموزد و آن ها را نسبت بدان فقيه كند و مردم را در حالى كه طاهر و با طهارت نيستند از مس قرآن نهى كند و مردم را از حقوقى كه برايشان و بر عليه شان هست آگاه كند و در حق پرستى و صداقت با آن ها نرم و ملايم و در مقابل ظلم و ستم شديد و سخت گير باشد; زيرا خداوند از ظلم كراهت دارد و آن را نهى كرده و گفته است : الا لعنة الله على القوم الظالمين . و مردم را به بهشت بشارت دهد و آن ها را در عمل براى رسيدن به بهشت تشويق كند و آن ها را ازآتش جهنم و اعمالى كه باعث سقوط در آن مى شود بترساند و با مردم مدارا كند تا در دين فقيه شوند و به آن ها دستورات حج و سنت ها و فرائض آن را بياموزد>.
همان طور كه ملاحظه مى شود, وى در نامه اش به هوذة بن على مى نويسد كه دين من به زودى فراگير مى شود و يا در نامه اش به جيفر و عبد مى نويسد كه من رسول خدا به سوى تمام مردم هستم تا همه را انذار كنم ; و همهء اين به علاوه نامه هايش به قيصر روم و خسرو پرويز پادشاه ايران كه از دولت هاى قدرتمند آن زمان بودند; دال بر اين ];ّّنا است كه حكومت يكى از اهداف يا از لوازم مهم بعثت پيامبر اكرم (ص ) بوده و وى در انديشهء جهانى كردن رسالت خويش بوده است , چنان كه قرآن مى فرمايد:
<و ما ارسلناك الا كافة للناس ...> گسترش اسلام در اقصى نقاط جهان و دل سپردن بيش از يك ميليارد نفر به اين دين حنيف نشانهء صدق گفتار نبى مكرم است كه به پادشاه يمامه نوشته بود:
<بدان كه دين من به زودى فراگير مى شود>.
اگر پيامبر اسلام درصدد گسترش حكومت اسلامى و محكم كردن پايه هاى آن نبود, در آخرين لحظات زندگى اش نگران سپاه اسلام به فرماندهى اسامة بن زيد نبود و آن همه رنج و مشقت را براى برپايى نظام اسلامى متحمل نمى شد.

ـ قوه قضائيه در حكومت مدينه

در زمان پيامبر اسلام محكمه و دادگاه بصورت كنونى وجود نداشت و قوهء قضائيه بصورت يك قوهء مستقل از قوهء مقننه و قوهء مجريه با تشكيلات گستردهء امروز سابقهء تاريخى اسلامى ندارد.
بلكه تفكيك قواى سه گانه در تاريخ اسلام سابقه اى نداشته و تقسيم بندى قواى كشور به قوهء مقننه و قوهء قضائيه و قوهء مجريه بعدها پيدا شده است .
تا قبل از هجرت پيامبر اسلام (ص ) چيزى به نام داد سرا يا دادگاه وجود نداشت ; چون تعداد مسلمانان كم بود و طبعاً مراجعات بسيار اندك بود و نيازى به تشكيلات قضايى نبود; ولى پس از هجرت به مدينه و گسترش اسلام , به تدريج به نيازهاى قضايى جامعهء اسلامى افزوده مى شد به گونه اى كه كم كم پيامبر اسلام (ص ) فرصت قضاوت نمى يافت .
ظاهراً نخستين فردى كه از طرف پيامبر اسلام مأموريت قضا مى يافت . امام على (ع ) بود. او جريان مأموريت قضايى خود را براى يمن چنين تعريف مى كند:
<پيامبر اسلام به من مأموريت داد كه به عنوان قاضى به كشور يمن سفر كنم . گفتم : يا رسول الله : من جوانم و];ّّنا شما مرا به عنوان قاضى در ميان جمعى مى فرستى كه بزرگسال و با تجربه اند> .
پيامبر فرمود:
<خداوند دلت را در رابطه با شناخت حق راهنمايى مى كند و زبانت را براى اداى آن چه حق تشخيص داده اى استوار مى دارد. وقتى دو طرف دعوا در برابر ت ؟ نشستند, قضاوت نكن مگر پس از اين كه از ديگرى بشنوى همانطور كه از اولى شنيده اى كه اين گونه برخورد با مسايل قضايى براى تشخيص حكم مناسبت تر است > .
بدين ترتيب حضرت على (ع ) به سمت قضاوت منصوب شد و اين سمت در طول عمر مبارك رسول اكرم (ص ) تداوم يافت و حتى باگسترش حوزهء حكومتى اسلام , در مواردى ضرورت ايجاد مى كرد كه افراد غير متخصص كه معلومات اندك قضايى داشتند با راهنمايى هاى لازم به قضاوت بپردازند و در اين مورد معقل بن يسار مى گويد:
<پيامبر اسلام (ص ) به من مأموريت داد كه ميان قوم خود قضاوت كنم . گفتم : يا رسول الله من خوب از عهده ء اين كار بر نمى آيم .>
پيامبر فرمود:
<مانعى ندارد, خداوند به قاضى كمك مى كند تا آن جا كه عمداً به حقوق مردم تجاوز نكند> (و اين جمله را سه بار تكرار كرد).
و به تدريج كارها و مراجعات پيامبر اسلام به قدرى زياد شد كه او در مركز اسلام (مدينه ) هم نمى توانست به تمام كارهاى قضايى برسد و گاهى افرادى را مأمور مى كرد كه قضاوت كنند.
يكى از اين موارد جريانى است كه عقبة بن عامر نقل مى كند:
<او مى گويد كه روزى نزد پيامبر اسلام بودم تا اين كه دو نفر براى قضاوت به پيامبر مراجعه كردند. پيامبر به من فرمود كه ميان آن ها قضاوت كن . گفتم : يا رسول الله ! شما سزاوارتر هستيد كه قضاوت نمائيد. پيامبر دستور داد كه ميان آن ها قضاوت كنم . گفتم : برچه اساسى يا رسول الله ؟ فرمود: تلاش كن كه به آن چه حق و حكم الهى است پس از اين تلاش اگر اشتباه نكرده باشى و حكم تو مطابق واقع باشد, ده پاداش نزد خدا دارى و اگر اشتباه كنى يك پاداش > .
به هر صورت تا زمانى كه پيامبر اسلام زنده بود زمينه براى تشكيل يك نظام قضايى منسجم فراهم نشد اما اصول و قواعد قضاوت پايه گذارى شد و اين جريان پس از پيامبر در زمان حكومت ابوبكر و تا اواسط حكومت عمر, به همين شكل ادامه داشت ...
ابن خلدون در اين رابطه مى نويسد:
<... منصب قضاء يكى از جايگاه هايى است كه جزء وظايف خليفه است ;زيرا جايگاه قضاء و داورى براى بر طرف كردن خصومت هاى مردم لازم است ...منتها اين داورى بايد براساس احكام شرعى باشد و از كتاب و سنت اخذ شده باشد و خلفا در صدر اسلام به طور مستقيم عهده دار مقام قضاء مى شدند و هيچ قسمت از امور قضا را به ديگرى واگذار نمى كردند...>.
تا اين كه در اواسط حكومت عمر كه فتوحات عظيمى نصيب مسلمين شد و زندگى سادهء صدر اسلام به اشرافيت و تجاوز به حقوق همديگر تبديل شد; لذا به اين فكر افتاد كه يك سيستم قضايى رسمى ايجاد كند و سعيد بن مصيب نقل مى كند كه :
<نه پيامبر و نه ابوبكر به صورت رسمى قاضى انتخاب نكردند و تنها عمر از يزيد بن اخت النمر به صورت رسمى دعوت كرد كه قسمتى از امور قضايى را بر عهده بگيرد>.
و در هر حال منصب قضا مخصوص پيامبر و خليفه بوده است و قاضى مى بايست كه با اجازهء آن ها به قضاوت بپردازد.
اين خلدون هم در اين رابطه مى نويسد:
<نخستين خليفه اى كه قضاوت را به ديگران تفويض كرد, عمر بود كه ابوالدرداء را در مدينه به كمك خواست و شريح قاضى را در بصره و ابوموسى اشعرى را در كوفه به منصب قضا برگماشت و آنان را در اين امر شريك خويش شناخت >.
به اين ترتيت اگر چه قضاوت ازوظايف مخصوص پيامبر اكرم (ص ) بوده است كه در جاى خود تبيين شده است ; ولى سيستم قضايى منظم و منسجمى را تشكيل نداد چون احساس نياز نمى شد, اما اصول و قواعد اصلى آن را بيان فرمودند و خلفا هم براساس آن اصول عمل كردند و به تدريج نهاد و تشكيلات قضا را بنيان نهادند تا آن جا];ّّنا كه منصب قضاوت را به غير خود تفويض مى كردند .
ـ پيامبر اسلام و اقدام براى تعيين جانشين تشكيل حكومت براى اجراى احكام و ايجاد زمينهء رشد و تعالى انسان ها لازم و حفظ آن واجب است . پيامبر (ص ) بعد از هجرت به مدينه اين حكومت را تشكيل داد و حالا بعد از گذشت يك دهه از عمر اين حكومت , زمان ارتحال آن وجود مقدس فرا رسيد و آن بزرگوار مى ديد كه حكومت نوپاى اسلامى با چند خطر و مسألهء مهم مواجه است :
افراد بسيارى بودند كه به تبع جوّ عمومى و مشاهدهء قدرت و شوكت مسلمان ها به خصوص بعد ازفتح مكه در سال هشتم , اسلام ظاهرى آورده بودند; ولى ايمان در قلب آن ها نفوذ نكرده بود و آمادگى كامل داشتند كه براى خلاصى از نماز و زكات و... با كمترين بهانه اى از اسلام منحرف شوند و راه كفر و ارتداد و الحاد پيش گيرند و تعداد اينان هم كم نبود و در بعضى از مناطق جنوبى حجاز چنين واقعه اى رخ داد و خليفهء اول با مشكلات زياد توانست كه ريشهء ارتداد را بخشكانده .
گروهى ازدشمنان سرسخت نيز با توجه به شرايط, رنگ عوض كرده و با اظهار اسلام مترصد فرصت براى ضربه زدن بودند. اين منافقان زيرپوشش اسلام براى رسيدن به آمال دنياى خودكار مى كردند و براى آيندهء بعد از پيامبر, نقشه ها و برنامه هاى داشتند. پيامبر (ص ) بيشترين خطر را از اين ناحيه احساس مى كرد و آيات بسيارى از قرآن نيز در افشاى نقشه ها و دسيسه هاى آنان نازل شده بود; ولى با وجود مبارزهء شديد پيامبر (ص ), اين ها در جامعهء اسلامى ريشه دوانده و مايه گرفته بودند.
با توجه به اين كه تقريباً در سال دهم هجرى , اسلام همهء شبه جزيرهء را فتح كرده بود و به صورت قدرتى در برابر قدرت هاى جهانى آن روز (روم ـ ايران ) نمود يافته بود, طبيعى بود كه از جانب آنان مورد هجوم قرار گيرد.
با توجه به موارد فوق و موارد مشابه , پيامبر (ص ) يقين داشت كه واگذاردن امرحكومت و تعيين نكردن جانشين به معناى رها كردن حكومت در لبهء پرتگاه است و در آن صورت بعد از وفات وى قطعاً حكومت به دست ];ّّنا افراد ناشايسته و بى كفايت خواهد افتاد و هر آن ممكن است ساقط گردد و زحمات بيست و سه سالهء او به هدر رود; بنابراين چاره اى نبود جز اين كه شايسته ترين , عالم ترين , مديرترين و مدبرترين فرد را براى تصدى حكومت بعد از خودتعيين نمايد و به امرخدا اين كار را سامان دهد و از مردم براى جانشينى خود بيعت بگيرد تا امر حكومت به دست نا اهلان نيفتد.
رسول خدا (ص ) همهء علوم خود را به پسر عمش على (ع ) آموخت و او و فرزندان معصومش را به عنوان ثقل كبير و قرين ثقل اكبر ; يعنى قرآن به جامعه اسلامى معرفى كرد و اعلام نمود: <اى مردم ! من در ميان شما دو چيز گرانبها و وزين به يادگار مى گذارم كه آن دو قرين و همراه يكديگرند و از هم جدايى نمى پذيرند تا اين كه در حوض كوثر بر من وارد شوند; آن دو, كتاب خدا قرآن و اهل بيتم هستند و تا زمانى كه به اين دو چنگ زنيد, هرگز گمراه نمى شويد> .
در اقدامى ديگر, بعد از بازگشت ازسفر حج , در محلى به نام غدير خم , به امر خدا همهء حاجيان را جمع كردو بعد از يك خطابهء مهم به امر پروردگار, برترين شخصيت جهان اسلام ; يعنى على بن ابيطالب را به جانشينى منصوب كرد. و از مردم براى ايشان بيعت گرفت و با اين اقدام , رهبرى آيندهء نظام اسلامى را تعيين فرمود و آن را به دست با كفايت ترين فرد بعد از خود سپرد اما با تمام تمهيدات لازم براى تضمين سلامت آيندهء نظام اسلامى , متأسفانه به وصاياى ايشان عمل نشد و عهد و پيمان ها به فراموشى سپرده شد و خلافت به مسير ديگرى رفت و كسانى ديگر به عنوان مرجع علمى و مفسر قرآن شهرت يافتند و منشاء اختلاف ها و تفرقه ها گشتند. با اين حال حضرت على (ع ) و فرزندانش در تبليغ احكام و تفسير قرآن و جلوگيرى از تحريف دين سعى وكوشش فراوان كردند و براى به عهده گرفتن زعامت سياسى نيز اقداماتى را سامان دادند وهمگى در راه پياده كردن احكام قرآن كريم كه در سايهء تشكيل حكومت عدل اسلامى ممكن است محبوس و يا تبعيد گشته و سرانجام به شهادت رسيدند.

پى نوشتها:

1 حج 41
2 نساء 105
3 نساء 59
4 نساء 65
5 احزاب 6
6 لسان العرب : ابن منظور, جمال الدين محمد, ج 1 ص 26 دارصادر بيروت .
7 مفردات راغب : اصفهانى , راغب , ص 155 چاپ اول , دارالساميه بيروت .
8 الميزان : طباطبايى , علامه محمد حسين , ج 18 ص 419 چاپ هشتم , قم , چاپخانهء دفتر انشارات اسلامى
وابسته به جامعه مدرسين , زمستان 1375; تفسر مفاتيح الغيب : فخرالدين , امام محمد رازى , ج 13 ص 88 چاپ
دارالفكر لبنان , 1414قمرى .
9 كتاب العين : فراهيدى , خليل ابن احمد, ج 1 ص 208 چاپ اول , قم , چاپخانهء باقرى , 1414قمرى .
10 مصباح المنير: فيومى , احمد, ص 49 چاپ اول , نشر مؤسسه ى دارالهجرة, 1405قمرى .
11 منجد الطلاب : بندرريگى , محمد, ص 41 چاپ چهارم , انتشارات اسلامى تهران , ناصر خسرو پاساز
مجيدى .
12 فرهنگ الرائد: مسعود, جبران , ترجمه : انزابى نژاد, رضا, ج 1 ص 408 چاپ اول , مشهد, انتشارات
آستان قدس رضوى .
13 رسول اكرم در ميدان جنگ : حميد الله , محمد, ص 22
14 همان , ص 26 به نقل از سيره ى ابن هشام : ص 297
15 قرائت هاى معاصر از انديشه ى سياسى اسلام : آصفى , مهدى , ترجمهء دانش , سرور, ص 177ـ 178چاپ
اول , چاپخانهء امير, انتشارات مؤسسه فرهنگى ثقلين .
16 فتح 10
17 فتح 18
18 ممتحنه 12
19 پيشين , طباطبايى , ج 19 ص 412ـ 411 تفسير فى ظلال القرآن , قطب , محمد, ج 8 ص 70 چاپ هفتم ,
1391 داراحياء التراث العربى بيروت .
20 نهج البلاغه صحيحى صالحى , صالح , صبحى , ص 366 نامهء 6
21 پيشين , آصفى , ص 222به نقل از پيكار صفين : نصرابن مزاحم , ص 290
22 ر.ك : خطبه هاى 7و 8و 8و 22
23 بقره 193
24 حج 40
25 نهج البلاغهء فيض الاسلام : خطبهء 27 ص 94
26 نهج البلاغهء فيض الاسلام : خطبهء 55 ص 145
27 نهج البلاغهء فيض الاسلام : خطبهء 131 ص 406
28 وسائل الشيعة: ج 11 ص 15
29 سبأ 28
30 آل عمران 64
31 ن . گ : مستدرك حاكم : 2632; بداية و نهايه : 833; سيرهء ذينى دحلان هامش الحلبيه : 693
32 ن .گ : مكاتيب الرسول : 136 السيرة الحلبيه .
33 ن .گ : مكاتيب الرسول : 144
34 ن .گ : مكاتيب الرسول : 147 السيرة الحلبية: 2843 اعيان الشيعة: 142 السيرة النبوية هامش الحلبية:
763 الجمهرة 461 صبح الاعشر: 3806 المواهب اللدنية: 4043
35 مكاتيب الرسول : 197 تنوير الحوالك فى شرح موطأ مالك : 1571 الطبرى : 3882 البداية و النهاية:];نا 765
36 سبأ 28
37 كنز العمال : حسام الدين هندى .
38 سنن ابى داود: ج 3 ص 301
39 ميزان الحكمة: محمدى رى شهرى , واژهء القضاء باب 3368 حديث 16561
40 ميزان الحكمة: محمدى رى شهرى , واژهء القضاء باب 3396 حديث 16568
41 مقدمهء ابن خلدون : گنابادى , محمد پروين , ج 1 ص 423
42 همان .
43 تاريخ طبرى , ج 2 ص 490 550 قاهره , 1358ق .
44 تفسير نمونه : ج 24 ص 145 قم , 1366ش .
45 بحارالانوار: ج 6 ص 179و ج 22 ص 461
46 بحارالانوار: ج 6 ص 179و ج 22 ص 461

منبع: كتاب انديشه حكومت دينى , ج 1 , ص 439 - 465


باز منتشر شده توسط hasantaleb در وب سایت تبیان مرکز زنجان
پیگیری نوشته های کاربر مطالب این کاربر را پیگیری کنید (بزودی)


نوشته شده توسط hasantaleb با 99950 نوشته تا این لحظه
تعداد بازدید تا این لحظه : 34
     درج شده در 903 روز و 19 ساعت و 42 دقیقه قبل
    

ظهور دين اسلام , با اعلام جاودانگى آن و پايان يافتن دفتر نبوت توام بوده است . مسلمانان همواره ختم نبوت را امر واقع شده تلقى كرده اند . هيچ گاه براى آنها اين مساله مطرح نبوده كه پس از حضرت محمد ( ص ) پيغمبر ديگرى خواهد آمد يا نه ؟ چه , قرآن كريم با صراحت , پايان يافتن نبوت را اعلام و پيغمبر بارها آن را تكرار كرده است . در ميان مسلمين انديشه ظهور پيغمبر ديگر , مانند انكار يگانگى خدا يا انكار قيامت , با ايمان به اسلام همواره ناسازگار شناخته شده است .
تلاش و كوششى كه در ميان دانشمندان اسلامى در اين زمينه به عمل آمده است , تنها در اين جهت بوده كه مى خواسته اند به عمق اين انديشه پى ببرند و راز ختم نبوت را كشف كنند .
وارد بحث ماهيت وحى و نبوت نمى شويم . قدر مسلم اين است كه وحى , تلقى و دريافت راهنمايى است از راه اتصال ضمير به غيبت و ملكوت . نبى , وسيله ارتباطى است ميان ساير انسانها و جهان ديگر و در حقيقت پلى است ميان جهان انسانها و جهان غيب .
نبوت از جنبه شخصى و فردى , مظهر گسترش و رقاء شخصيت روحانى يك فرد انسان است و از جنبه عمومى , پيام الهى است براى انسانها به منظور رهبرى آنها كه به وسيله يك فرد به ديگران ابلاغ مى گردد .
همين جاست كه انديشه ختم نبوت , ما را با پرسشهايى مواجه مى كند , كه : آيا ختم نبوت و عدم ظهور نبى ديگر بعد از خاتم النبيين به معنى كاهش استعدادهاى معنوى و تنزل بشريت در جنبه هاى روحانى است ؟ آيا مادر روزگار از زادن فرزندانى ملكوتى صفات كه بتوانند با غيب و ملكوت پيوند داشته باشند ناتوان شده است و اعلام ختم نبوت به معنى اعلام نازا شدن طبيعت نسبت به چنان فرزندانى است ؟
بعلاوه , نبوت معلول نيازمندى بشر به پيام الهى است و در گذشته طبق مقتضيات دوره ها و زمانها اين پيام تجديد شده است . ظهور پياپى پيامبران , تجديد دائمى شرايع , نسخهاى مداوم كتب آسمانى همه بدان علت است كه نيازمنديهاى بشر دوره به دوره تغيير مى كرده است و بشر در هر دوره اى نيازمند پيام نوين و پيامآور نوينى بوده است . با اين حال , چگونه مى توان فرض كرد كه با اعلام ختم نبوت اين رابطه يكباره بريده شود و پلى كه جهان انسان را به جهان غيبت متصل مى كند يكسره خراب گردد و ديگر پيامى به بشر نرسد و بشريت بلاتكليف گذاشته شود ؟
از اينها همه گذشته , چنانكه مى دانيم در فاصله ميان پيامبران صاحب شريعت مانند نوح و ابراهيم و موسى و عيسى يك سلسله پيامبران ديگر ظهور كرده اند كه مبلغ و مروج شريعت پيشين بوده اند . هزاران نبى بعد از نوح آمده اند كه مبلغ و مروج شريعت نوحى بوده اند , همچنين بعد از ابراهيم و غيره . فرضا انقطاع نبوت تشريعى را بپذيريم و بگوييم با شريعت اسلام شرايع ختم شد , چرا نبوتهاى تبليغى بعد از اسلام قطع شد ؟ چرا اينهمه پيامبر بعد از هر شريعتى ظهور كردند و آنها را تبليغ و ترويج و نگهبانى كردند , اما بعد از اسلام حتى يك پيامبر اينچنين نيز ظهور نكرد ؟
اينهاست پرسشهايى كه از انديشه ختم نبوت ناشى مى شود .
اسلام كه خود عرضه كننده اين انديشه است پاسخ اين پرسشها را داده است . اسلام انديشه ختم نبوت را آنچنان طرح و ترسيم كرده است كه نه تنها ابهام و ترديدى باقى نمى گذارد , بلكه آن را به صورت يك فلسفه بزرگ در مىآورد . از نظر اسلام , انديشه ختم نبوت نه نشانه تنزل بشريت و كاهش استعداد بشرى و نازا شدن مادر روزگار است و نه دليل بى نيازى بشر از پيام الهى است و نه با پاسخگويى به نيازمنديهاى متغير بشر در دوره ها و زمانهاى مختلف ناسازگار است , بلكه علت و فلسفه ديگرى دارد .
قبل از هر چيز لازم است با سيماى ختم نبوت آنچنانكه اسلام ترسيم كرده است آشنا بشويم و آن را بررسى كنيم , سپس پاسخ پرسشهاى خود را دريافت داريم .
در سوره احزاب آيه 40 چنين مى خوانيم :
ما كان محمد ابا احد من رجالكم ولكن رسول الله و خاتم النبيين .
محمد پدر هيچيك از مردان شما نيست , همانا او فرستاده خدا و پايان دهنده پيامبران است ( 1 ) .
اين آيه رسما حضرت محمد ( صلى الله عليه و آله ) را با عنوان ( خاتم النبيين) ياد كرده است .
كلمه ( خاتم) به حسب ساختمان لغوى خود در زبان عربى , به معنى چيزى است كه به وسيله آن به چيزى پايان دهند . مهرى كه پس از بسته شدن نامه بر روى آن مى زدند به همين جهت ( خاتم) ناميده مى شد , و چون معمولا بر روى نگين انگشترى , نام يا شعار مخصوص خود را نقش مى كردند و همان را بر روى نامه ها مى زدند , انگشترى را ( خاتم) مى ناميدند .
در قرآن هر جا و به هر صورت ماده ( ختم) استعمال شده است مفهوم پايان دادن يا بستن را مى دهد . مثلا در سوره يس آيه 65 چنين مى خوانيم :
اليوم نختم على افواههم و تكلمنا ايديهم و تشهد ارجلهم بما كانوا يكسبون .
در اين روز به دهانهاى آنها مهر مى زنيم و دستهاشان با ما سخن مى گويند و پاهاشان بر آنچه به دست آورده اند گواهى مى دهند .
لحن آيه مورد بحث خود مى رساند كه قبل از نزول اين آيه نيز پايان يافتن نبوت به وسيله پيغمبر اسلام در ميان مسلمين امرى شناخته بوده است . مسلمانان همان طورى كه محمد را ( رسول الله) مى دانستند , ( خاتم النبيين) نيز مى شناختند . اين آيه فقط يادآورى مى كند كه او را با عنوان پدر خوانده فلان شخص نخوانيد , او را با همان عنوان واقعى اش كه رسول الله و خاتم النبيين است بخوانيد .
اين آيه فقط به جوهر و هسته مركزى انديشه ختم نبوت اشاره مى كند و بر آن چيزى نمى افزايد .
در سوره حجر آيه 9 چنين آمده است :
انا نحن نزلنا الذكر و انا له لحافظون .
ما خود اين كتاب را فرود آورديم و هم البته خود نگهبان آن هستيم .
در اين آيه با قاطعيت كم نظيرى از محفوظ ماندن قرآن از تحريف و تغيير و نابودى سخن رفته است .
يكى از علل تجديد رسالت و ظهور پيامبران جديد تحريف و تبديلهايى است كه در تعليمات و كتب مقدس پيامبران رخ مى داده است و به همين جهت آن كتابها و تعليمات , صلاحيت خود را براى هدايت مردم از دست مى داده اند . غالبا پيامبران احيا كننده سنن فراموش شده و اصلاح كننده تعليمات تحريف يافته پيشينيان خود بوده اند .
گذشته از انبيائى كه صاحب كتاب و شريعت و قانون نبوده و تابع يك پيغمبر صاحب كتاب و شريعت بوده اند , مانند همه پيامبران بعد از ابراهيم تا زمان موسى و همه پيامبران بعد از موسى تا عيسى , پيامبران صاحب قانون و شريعت نيز بيشتر مقررات پيامبر پيشين را تاييد مى كرده اند . ظهور پياپى پيامبران تنها معلول تغيير و تكامل شرايط زندگى و نيازمندى بشر به پيام نوين و رهنمايى نوين نيست , بيشتر معلول نابوديها و تحريف و تبديل هاى كتب و تعليمات آسمانى بوده است .
بشر چند هزار سال پيش نسبت به حفظ مواريث علمى و دينى ناتوان بوده است , و از او جز اين انتظارى نمى توان داشت . آنگاه كه بشر مى رسد به مرحله اى از تكامل كه مى تواند مواريث دينى خود را دست نخورده نگهدارى كند , علت عمده تجديد پيام و ظهور پيامبر جديد منتفى مى گردد و شرط لازم ( نه شرط كافى ) جاويد ماندن يك دين , موجود مى شود .
آيه فوق به منتفى شدن مهمترين علت تجديد نبوت و رسالت از تاريخ نزول قرآن به بعد اشاره مى كند , و در حقيقت , تحقق يكى از اركان ختم نبوت را اعلام مى دارد .
چنانكه همه مى دانيم در ميان كتب آسمانى جهان تنها كتابى كه درست و به تمام و كمال دست نخورده باقى مانده قرآن است . بعلاوه , مقادير زيادى از سنت رسول به صورت قطعى و غير قابل ترديد در دست است كه از گزند روزگار مصون مانده است . البته بعد توضيح خواهيم داد كه وسيله الهى محفوظ ماندن كتاب آسمانى مسلمين , رشد و قابليت بشر اين دوره است كه دليل بر نوعى بلوغ اجتماعى انسان اين عهد است .
در حقيقت , يكى از اركان خاتميت , بلوغ اجتماعى بشر است به حدى كه مى تواند حافظ و نگهبان مواريث علمى و دينى خود باشد و خود به نشر و تبليغ و تعليم و تفسير آن بپردازد . درباره اين مطلب بعد بحث خواهيم كرد .
در سراسر قرآن اصرار عجيبى هست كه دين , از اول تا آخر جهان , يكى بيش نيست و همه پيامبران بشر را به يك دين دعوت كرده اند . در سوره شورى آيه 13 چنين آمده است :
شرع لكم من الدين ما وصى به نوحا و الذى اوحينا اليك و ما وصينا به ابراهيم و موسى و عيسى .
خداوند براى شما دينى قرارداد كه قبلا به نوح توصيه شده بود و اكنون بر تو وحى كرديم و به ابراهيم و موسى و عيسى نيز توصيه كرديم .
قرآن در همه جا نام اين دين را كه پيامبران از آدم تا خاتم مردم را بدان دعوت مى كرده اند ( اسلام) مى نهد . مقصود اين نيست كه در همه زمانها به اين نام خوانده مى شده است , مقصود اين است كه دين داراى حقيقت و ماهيتى است كه بهترين معرف آن , لفظ ( اسلام) است . در سوره آل عمران , آيه 67 درباره ابراهيم مى گويد :
ما كان ابراهيم يهوديا و لا نصرانيا ولكن كان حنيفا مسلما .
ابراهيم نه يهودى بود و نه نصرانى , حق جو و مسلم بود .
و در سوره بقره آيه 132 درباره يعقوب و فرزندانش مى گويد :
و وصى بها ابراهيم بنيه و يعقوب يا بنى ان الله اصطفى لكم الدين فلا تموتن الا و انتم مسلمون .
ابراهيم و يعقوب به فرزندان خود چنين وصيت كردند : خداوند براى شما دين انتخاب كرده است , پس با اسلام بميريد .
آيات قرآن در اين زمينه زياد است و نيازى به ذكر همه آنها نيست .
البته پيامبران در پاره اى از قوانين و شرايع با يكديگر اختلاف داشته اند . قرآن در عين اينكه دين را واحد مى داند , اختلاف شرايع و قوانين را در پاره اى مسائل مى پذيرد . در سوره مائده آيه 48 مى گويد :
لكل جعلنا منكم شرعه و منهاجا .
براى هر كدام ( هر قوم و امت ) يك راه ورود و يك طريقه خاص قرار داديم .
ولى از آنجا كه اصول فكرى و اصول عملى كه پيامبران به آن دعوت مى كرده اند يكى بوده و همه آنان مردم را به يك شاهراه و به سوى يك هدف دعوت مى كرده اند , اختلاف شرايع و قوانين جزئى در جوهر و ماهيت اين راه كه نامش در منطق قرآن ( اسلام) است تاثيرى نداشته است . تفاوت و اختلاف تعليمات انبياء با يكديگر از نوع اختلاف برنامه هايى است كه در يك كشور هر چند يك بار به مورد اجرا گذاشته مى شود و همه آنها از يك قانون اساسى الهام مى گيرد . تعليمات پيامبران در عين پاره اى اختلافات مكمل و متمم يكديگر بوده است .
اختلاف و تفاوت تعليمات آسمانى پيامبران از نوع اختلافات مكتبهاى فلسفى يا سياسى يا اجتماعى يا اقتصادى كه مشتمل بر افكار متضاد است نبوده است , انبياء تماما تابع يك مكتب و داراى يك تز بوده اند .
تفاوت تعليمات انبياء با يكديگر , يا از نوع تفاوت تعليمات كلاسهاى عالى تر با كلاسهاى دانى تر , يا از نوع تفاوت اجرائى يك اصل در شرايط و اوضاع گوناگون بوده است .
مى دانيم كه دانش آموز در كلاسهاى بالاتر نه تنها به مسائلى بر مى خورد كه قبلا به آنها به هيچ وجه بر نخورده است , بلكه تصورش درباره مسائلى كه قبلا ياد گرفته و در ذهن كودكانه خود به نحوى آنها را تجسم داده است احيانا زير و رو مى شود . تعليمات انبياء نيز چنين است .
توحيد , اصل و سنگ اول ساختمانى است كه پيامبران دست در كار ساختنش بوده اند , اما همين توحيد درجات و مراتبى دارد . آنچه يك عامى به نام خداى يگانه در ذهن خود تجسم مى دهد با آنچه در قلب يك عارف تجلى مى كند يكى نيست . عارفان نيز در يك درجه نيستند . ( اگر ابوذر بر آنچه در قلب سلمان است آگاه گردد , گمان كفر به او مى برد و او را مى كشد ) ( 2 ) .
بديهى است كه آيات اول سوره حديد و آخر سوره حشر و سوره ( قل هو الله احد) براى بشر چند هزار سال پيش - بلكه بشر هزار سال پيش - قابل هضم نبوده است . تنها افراد معدودى از اهل توحيد خود را به عمق اين آيات نزديك مى نمايند . در آثار اسلامى وارد شده كه : ( خداوند چون مى دانست بعدها افراد متعمق و ژرف انديشى خواهند آمد , آيات ( قل هو الله احد) و پنج آيه اول سوره حديد را نازل كرد ) ( 3 ) .
شكل اجرائى يك اصل كلى نيز در شرايط گوناگون متفاوت مى شود . بسيارى از اختلافات در روش انبياء از نوع تفاوت در شكل اجرا بوده است نه در روح قانون . اين مطلبى است كه بعد درباره آن سخن خواهيم گفت .
قرآن كريم هرگز كلمه ( دين ) را به صورت جمع ( اديان ) نياورده است . دين در قرآن همواره مفرد است , زيرا آن چيزى كه وجود داشته و دارد دين است نه دينها .
بعلاوه , قرآن تصريح مى كند كه دين مقتضاى فطرت و نداى طبيعت روحانى بشر است .
: فاقم وجهك للدين حنيفا فطره الله التى فطر الناس عليها ( 4 ) .
حق جويانه چهره خويش را به سوى دين , همان فطرت خدا كه مردم را بر آن آفريده , ثابت نگهدار .
مگر بشر چند گونه فطرت و سرشت و طبيعت مى تواند داشته باشد ؟ ! اينكه دين از اول تا آخر جهان يكى است و وابستگى با فطرت و سرشت بشر دارد - كه آن نيز بيش از يكى نمى تواند باشد - رازى بزرگ و فلسفه اى شكوهمند در دل خود دارد و تصور خاصى
درباره فلسفه تكامل به ما مى دهد . با واژه ( تكامل ) همه آشنا هستيم , همه جا سخن از تكامل است : تكامل جهان , تكامل جانداران , تكامل انسان و اجتماع .
اين تكامل چيست و چگونه صورت مى گيرد ؟ آيا يك سلسله علل تصادفى است كه منجر به تكامل مى شود , و يا در سرشت آن چيزى كه متكامل مى گردد ميل و جذبه اى به سوى تكامل هست و او راه خود را از پيش انتخاب و مشخص كرده است ؟ آيا حركت تكاملى همواره روى خط معين و مشخص و با هدف و مقصد شناخته شده صورت مى گيرد , و يا اين حركت چندى يك بار تحت تاثير علل تصادفى بر روى يك خط قرار مى گيرد و پيوسته تغيير جهت مى دهد و هيچ گونه هدف و مقصد مشخص ندارد ؟
از نظر قرآن سير تكاملى جهان و انسان و اجتماع يك سير هدايت شده و هدفدار است و بر روى خطى است كه ( صراط مستقيم ) ناميده مى شود و از لحاظ مبدا و مسير و منتها مشخص است . انسان و اجتماع , متحول و متكامل است , ولى راه و خط سير , مشخص و واحد و مستقيم است :
و ان هذا صراطى مستقيما فاتبعوه و لا تتبعوا السبل فتفرق بكم عن سبيله ( 5 ) .
يكى خط است از اول تا به آخر
بر او خلق خدا جمله مسافر
تكامل انسان به اين نحو نيست كه در هر زمانى تحت تاثير يك سلسله علل - صنعتى يا اجتماعى يا اقتصادى - در يك راه حركت كند و دائما تغيير مسير و تغيير جهت بدهد .
اينكه قرآن با اصرار زياد , دين را يكى مى داند و فقط به يك شاهراه قائل است و اختلاف شرايع و قوانين را مربوط به خطوط فرعى مى داند , مبتنى بر اين اصل فلسفى است .
بشر در مسير تكاملى خود مانند قافله اى است كه در راهى و به سوى مقصد معينى حركت مى كند , ولى راه را نمى داند , هر چندى يك بار به كسى برخورد مى كند كه راه را مى داند و با نشانيهايى كه از او مى گيرد دهها كيلومتر راه را طى مى كند تا مى رسد به جايى كه باز نيازمند راهنماى جديد است , با نشانى گرفتن از او افق ديگرى برايش روشن مى شود ودهها كيلومتر ديگر را با علاماتى كه گرفته طى مى كند تا تدريجا خود قابليت بيشترى براى فراگيرى پيدا مى كند و مى رسد به شخصى كه ( نقشه كلى ) راه را از او مى گيرد و براى هميشه با در دست داشتن آن نقشه , از راهنماى جديد بى نياز مى گردد .
قرآن با توضيح اين نكته كه راه بشر يك راه مشخص و مستقيم است و همه پيامبران با همه اختلافاتى كه در راهنمايى و دادن نشانى به حسب وضع و موقع زمانى و مكانى دارند , به سوى يك مقصد و يك شاهراه هدايت مى كنند , جاده ختم نبوت را صاف و ركن ديگر از اركان آن را توضيح مى دهد , زيرا ختم نبوت آنگاه معقول و متصور است كه خط سير اين بشر متحول متكامل , مستقيم و قابل مشخص كردن باشد , اما اگر همان طور كه خود بشر در تكاپو است و هر لحظه در يك نقطه است , خط سير او نيز دائما دستخوش تغيير و تبديل باشد و نهايت و مقصد و مسير , مشخص نباشد و در هر برهه اى از زمان بخواهد در يك جاده حركت كند , بديهى است كه ختم نبوت - يعنى دريافت يك نقشه و برنامه كلى و هميشگى - معقول و متصور نيست .
در سوره بقره آيه 143 چنين آمده است :
و كذالك جعلنا كم امه وسطا لتكونوا شهداء على الناس و يكون الرسول عليكم شهيدا .
و اينچنين شما را - تربيت يافتگان واقعى اسلام را - جماعت وسط و معتدل و متعادل قرار د